تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۱ - ببرد شوق رخت صبر از دلم یارا
ببرد شوق رخت صبر از دلم یارا
خراب کرد غمت خانه شکیبا را
چوآفتاب ز مطلع طلوع کرد و گرفت
شعاع پرتو حسنت تمام دنیا را
اگر ز دست تو نوشم ایاغ از زهری
کند معالجه درد جمله اعضا را
اگر تو عارض زیبای خویش را بینی
تو خود به شرح دهی حال خسته ما را
مگر به کشتن من بسته ای دریغ مدار
بریز خون مرا، دارم این تمنا را
به زیر تیغ تو گویم که دی مبارک باد
به خون من که حنا بستهای کف پا را
نوشت کلک قضا نامه رخ یوسف
به شهر مصر که رسوا کند زلیخا را
خراب کرد غمت خانه شکیبا را
چوآفتاب ز مطلع طلوع کرد و گرفت
شعاع پرتو حسنت تمام دنیا را
اگر ز دست تو نوشم ایاغ از زهری
کند معالجه درد جمله اعضا را
اگر تو عارض زیبای خویش را بینی
تو خود به شرح دهی حال خسته ما را
مگر به کشتن من بسته ای دریغ مدار
بریز خون مرا، دارم این تمنا را
به زیر تیغ تو گویم که دی مبارک باد
به خون من که حنا بستهای کف پا را
نوشت کلک قضا نامه رخ یوسف
به شهر مصر که رسوا کند زلیخا را
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۳ - به ناله تا نفسم آه صبحگاه گرفت
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲ - به کوی میکده تا پاره سبوئی هست
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۲ - بیار باده که آمد بهار...به
بیار باده که آمد بهار...به
کجاست ساقی...یار...به
کنیم کار ثواب و کشیم بار صلاح
به جان رسیدم از این کارو بار... به
به اختیار کشم جبر عشق ملت سوز
مرا به جبر چه یا در اختیار... به
عوام خدمت مفتی کنند مفت آری
کنند مردم...کار... به
جهان کجا و در او این گروه خررمه کیست
یکی خرابه... زار... به
چه سان ستیزه سگالم بخیل مژگانش
تنی پیاده و صف صف سوار...به
به غیر آن خط... بر به سرخ گلش
ز سرخ گل ندمیده است خار... به
به چالش تو یکی زالم ارچه ننگ آرم
نبرد رستم و اسفندیار... به
سرشک من به دل سخت او بدان ماند
که ابر بارد بر کوهسار... به
چنم بنوره سنگر کنار خندق می
گلوله بارد اگر زین حصار... به
یکی به کار خود از روز من نگر سردار
مباش غره بدین روزگار...به
کجاست ساقی...یار...به
کنیم کار ثواب و کشیم بار صلاح
به جان رسیدم از این کارو بار... به
به اختیار کشم جبر عشق ملت سوز
مرا به جبر چه یا در اختیار... به
عوام خدمت مفتی کنند مفت آری
کنند مردم...کار... به
جهان کجا و در او این گروه خررمه کیست
یکی خرابه... زار... به
چه سان ستیزه سگالم بخیل مژگانش
تنی پیاده و صف صف سوار...به
به غیر آن خط... بر به سرخ گلش
ز سرخ گل ندمیده است خار... به
به چالش تو یکی زالم ارچه ننگ آرم
نبرد رستم و اسفندیار... به
سرشک من به دل سخت او بدان ماند
که ابر بارد بر کوهسار... به
چنم بنوره سنگر کنار خندق می
گلوله بارد اگر زین حصار... به
یکی به کار خود از روز من نگر سردار
مباش غره بدین روزگار...به
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۸ - به امتحان مکش آن ابروان ...به
به امتحان مکش آن ابروان ...به
که هیچ کس نکشد آن کمان...به
به پر غیر پریدن همی بدان ماند
که بر فلک شدن از نردبان... به
خیال روی تو پختن به گریه دانی چیست
که کشت شلتوک بر ناودان... به
نبات مردی اگر ابر تهمتن بارد
نرست خواهد از این خاکدان...به
فتاده مفتی اندر به مال مفت چنانک
بلوچ تازد بر کاروان... به
به سفله بال نیارم نگون اگرش از خاک
بر آفتاب کشد آسمان... به
فقیه گول و متاع غرور و بار خدای
زهی سفیر و زهی ارمغان... به
کسان و شیوه من گر کند صدای خروس
کجا خروس شود ماکیان... به
خران سگان و جهان استخوان و گر تو کسی
همی به سگ فکن این استخوان... به
بر آستان بزرگان دایره سردار
به راستی بگذر زاین جهان... به
در آ به حلقه که از خاصگان دایره ای
ترا چکار به زنقحبگان... به
که هیچ کس نکشد آن کمان...به
به پر غیر پریدن همی بدان ماند
که بر فلک شدن از نردبان... به
خیال روی تو پختن به گریه دانی چیست
که کشت شلتوک بر ناودان... به
نبات مردی اگر ابر تهمتن بارد
نرست خواهد از این خاکدان...به
فتاده مفتی اندر به مال مفت چنانک
بلوچ تازد بر کاروان... به
به سفله بال نیارم نگون اگرش از خاک
بر آفتاب کشد آسمان... به
فقیه گول و متاع غرور و بار خدای
زهی سفیر و زهی ارمغان... به
کسان و شیوه من گر کند صدای خروس
کجا خروس شود ماکیان... به
خران سگان و جهان استخوان و گر تو کسی
همی به سگ فکن این استخوان... به
بر آستان بزرگان دایره سردار
به راستی بگذر زاین جهان... به
در آ به حلقه که از خاصگان دایره ای
ترا چکار به زنقحبگان... به
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - دهقان و سلطان
بتا، صباح همایون عید قربان است
به تا، فدای تو جان را کنم که قرب آن است
بلی به کعبه مقصود، قرب آن کس راست
که در منای تمنای دوست قربان است
طواف کعبه فریضه است خلق را، لیکن
طواف کعبه کوی تو فرضتر ز آن است
دو کعبه است که باید طواف آن دو نمود
یکیش کعبه جسم است و دیگری جان است
نخست کعبه دل، دیگری است کعبه گل
ولی از این دو یکی را مقام رجحان است
اگر چه کعبه گل را شرافت است بسی
ولیک کعبه دل را هزار چندان است
کسی که محرم آن کعبه، اجر اوست فزون
کسی که محرم این، زجر او فراوان است
فضای خانه آن کعبه، جای دشمن و دوست
دورن خانه این کعبه کوی جانان است
بگرد زمزم آن کعبه، تشنه گردد سیر
بگرد زمزم این کعبه، سیر عطشان است
اگر ز زمزم آن جاری است عذب روان
روان ز زمزم این چشمه های حیوان است
اگر زیارت آن کعبه هست قول رسول
بلی زیارت این کعبه نص فرقان است
طواف کعبه گل هست شرط اعظم دین
طواف کعبه دل نیز رکن ایمان است
برون خانه آن کعبه قبله گاه امم
درون خانه این کعبه عرش رحمان است
بنای اصلی آن خانه هست صنع خلیل
بنای کلی این خانه کار سبحان است
همه براری آن کعبه غیر ذی زرع است
همه صحاری این کعبه کشت ریحان است
نَوَشتنِ ره آن کعبه صعب باشد و سخت
گذشتن ره این کعبه نیک آسان است
اگر که وادی آن کعبه دیر فرسنگ است،
ببین که وادی این کعبه زود پایان است
حریم خانه آن گر مقام ابراهیم،
درون خلوت این را مقیم یزدان است
اگر که خانه آن کعبه راست رکن چهار
نگر که خانه این را چهار ارکان است
حریم حرمت آن راست آدمی دربان
درون خلوت این را فرشته دربان است
مقیم حضرت آن را به شرع پیوند است
مجیر درگه این را، ز عشق پیمان است
مجاهد ره آن را ز مال و جاه فراغ
مجاهد ره این را، نه سر، نه سامان است
کسی که حاجی آن، ناجی از عذاب جهیم
کسی که سالک این، مالک دو کیهان است
مسافر ره آن کعبه دیده ایم بسی
مسافر ره این کعبه سخت پنهان است
دریغ و درد که تا این زمان نیافته ایم
مجاهدی که در این راه مرد میدان است
به راه کعبه گل چند پویی ای منعم،
طریق کعبه دل جو، که باب حق آن است
مسافر ره آن کعبه گر همی جویی،
بگویم ار غرضت فیض صحبت آن است
خدایگان جهاندار ناصرالدین شاه
که نزد همت او سنگ و سیم یکسان است
خدایگانا، لختی به سوی من بنگر،
به تیره بختی من بین که تا چه پایان است
مرا به کشور خود هیچ قدر و وقعی نیست
مرا همان مثل کحل در صفاهان است
مرا جز اشک بصر نیست باده در ساغر
به غیر لخت جگر، توشه، نی در انبان است
اگر بگویم در خانه نیم نان دارم
مساز باور، کاین قول جزو هذیان است
اگر بگویم در جیب من بود درمی
به جان خواجه که این حرف محض بهتان است
یکی درخت ز بی آبی اوفتاد از پای
شنید سلطان، گفتا: گناه دهقان است
یکی فقیر ز بی نانی از جهان بگذشت
شنید دهقان، گفتا: گناه سلطان است
خدایگانا، گر اینچنین بود احوال،
گناه کیست که افسر چنین پریشان است؟
به تا، فدای تو جان را کنم که قرب آن است
بلی به کعبه مقصود، قرب آن کس راست
که در منای تمنای دوست قربان است
طواف کعبه فریضه است خلق را، لیکن
طواف کعبه کوی تو فرضتر ز آن است
دو کعبه است که باید طواف آن دو نمود
یکیش کعبه جسم است و دیگری جان است
نخست کعبه دل، دیگری است کعبه گل
ولی از این دو یکی را مقام رجحان است
اگر چه کعبه گل را شرافت است بسی
ولیک کعبه دل را هزار چندان است
کسی که محرم آن کعبه، اجر اوست فزون
کسی که محرم این، زجر او فراوان است
فضای خانه آن کعبه، جای دشمن و دوست
دورن خانه این کعبه کوی جانان است
بگرد زمزم آن کعبه، تشنه گردد سیر
بگرد زمزم این کعبه، سیر عطشان است
اگر ز زمزم آن جاری است عذب روان
روان ز زمزم این چشمه های حیوان است
اگر زیارت آن کعبه هست قول رسول
بلی زیارت این کعبه نص فرقان است
طواف کعبه گل هست شرط اعظم دین
طواف کعبه دل نیز رکن ایمان است
برون خانه آن کعبه قبله گاه امم
درون خانه این کعبه عرش رحمان است
بنای اصلی آن خانه هست صنع خلیل
بنای کلی این خانه کار سبحان است
همه براری آن کعبه غیر ذی زرع است
همه صحاری این کعبه کشت ریحان است
نَوَشتنِ ره آن کعبه صعب باشد و سخت
گذشتن ره این کعبه نیک آسان است
اگر که وادی آن کعبه دیر فرسنگ است،
ببین که وادی این کعبه زود پایان است
حریم خانه آن گر مقام ابراهیم،
درون خلوت این را مقیم یزدان است
اگر که خانه آن کعبه راست رکن چهار
نگر که خانه این را چهار ارکان است
حریم حرمت آن راست آدمی دربان
درون خلوت این را فرشته دربان است
مقیم حضرت آن را به شرع پیوند است
مجیر درگه این را، ز عشق پیمان است
مجاهد ره آن را ز مال و جاه فراغ
مجاهد ره این را، نه سر، نه سامان است
کسی که حاجی آن، ناجی از عذاب جهیم
کسی که سالک این، مالک دو کیهان است
مسافر ره آن کعبه دیده ایم بسی
مسافر ره این کعبه سخت پنهان است
دریغ و درد که تا این زمان نیافته ایم
مجاهدی که در این راه مرد میدان است
به راه کعبه گل چند پویی ای منعم،
طریق کعبه دل جو، که باب حق آن است
مسافر ره آن کعبه گر همی جویی،
بگویم ار غرضت فیض صحبت آن است
خدایگان جهاندار ناصرالدین شاه
که نزد همت او سنگ و سیم یکسان است
خدایگانا، لختی به سوی من بنگر،
به تیره بختی من بین که تا چه پایان است
مرا به کشور خود هیچ قدر و وقعی نیست
مرا همان مثل کحل در صفاهان است
مرا جز اشک بصر نیست باده در ساغر
به غیر لخت جگر، توشه، نی در انبان است
اگر بگویم در خانه نیم نان دارم
مساز باور، کاین قول جزو هذیان است
اگر بگویم در جیب من بود درمی
به جان خواجه که این حرف محض بهتان است
یکی درخت ز بی آبی اوفتاد از پای
شنید سلطان، گفتا: گناه دهقان است
یکی فقیر ز بی نانی از جهان بگذشت
شنید دهقان، گفتا: گناه سلطان است
خدایگانا، گر اینچنین بود احوال،
گناه کیست که افسر چنین پریشان است؟
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۲۹ - بهار و یار
رسید مژده که اینک صباح عید رسید
طرب گزین شده رند شقی و شیخ سعید
نشاط را شده آماده عارف و عامی
ز بس به باغ صنوبر ستاد و سرو چمید
به طفل غنچه نگر شد مراهق از بس شیر
به مهد برگ ز پستان مام شاخ مکید
زمین میت را بین که زنده آمد باز
مگر مسیح نسیمش به جیب نفخه دمید
و یا ز فرط لطافت دوباره بر تن آن
شمیم دوست بسان نسیم صبح وزید
چمن سپهر و درخت است ثور و بر شاخش
نگر تو منزل پروین و خانه ناهید
هوا چنان طرب انگیز شد که زاهد شهر
فروخت خرقه به پیر مغان و باده خرید
بخاست از سر سجاده و بطرف چمن
به طاق ابروی ساقی نشست و جام کشید
من از جدائی جانان به کلبه احزان
سری به جیب تفکر ز ماسوی نومید
که ناگهان بخیال از درم درآمد یار
بسوی کلبه نظر کرد و جانب من دید
چه دید، دید یکی مرده از بلای فراق
چه دید، دید یکی مانده در غم جاوید
به ناز و کبر نشست آن گه از تفقد و داد
بدین بلاکش بی دل ز باغ و راغ نوید
چه گفت؟ گفت مگر چشم و گوشت از هجرم
ندید روی گل و بانگ مرغ را نشنید
که مسکنت شده، ای رند مست کلبه تار
که همدمت شده از هرچه هست فکر وعید
چنین به پاسخش آوردم این لطیفه نغز
که شد خیال توام گلبن و صنوبر و بید
مگو مرا ز بساتین که بی توام جنات
چو دوزخ آمد و آنگه گناهکار عبید
مرا بدیده نشیند چو نیشتر سبزه
ز بس بپای دلم بی تو خار هجر خلید
پس از مکالمه دیدم که این نگار بود
به غمزه الحق جلاد صد هزار شهید
بر آفتاب رخش توده توده عنبرتر
ز انقلاب مهش نافه نافه مشک پدید
ز جور او، بر او داوری همی بردم
که داورش رخ و زلف است بر سیاه و سپید
زهی شهی که بعدلت پلنگ حافظ گور
به دشت حسن توام از چه شیر عشق درید
جیوش پادشهان از چه ملک چند گرفت
سیوف شیردلان از چه فرق خصم کنید
توراست لشکر هندو بگرد کشور روم
توراست صارم ابرو به تارک خورشید
بر آفتاب رخت تا هلال ابرو یافت
بسان تیغ ز غیرت قد سپهر خمید
خوشم که چشمه خضرش نهان به جوهر بود
ز تیغ ابرویت ار صید دل بخون غلطید
رخ تو خلد و دهان سلسبیل و لب غنچه
نهان به غنچه کسی سلسبیل را نشنید
به درگه تو سلاطین ملک حسن، غلام
به مکتب تو فلاطون درس عشق، ولید
به اوج وصف خرامت نبرد راه و نجست
اگرچه طایر عقلم هزار سال پرید
به چشمه لب نوشینت آن چنان افسر
در اشتیاق مداوم که روزه دار به عید
اگر به روی تو لغزید پای دل از خشم
بناز ناز مسوزش که درد هجر کشید
تنم به بستر رنج است مبتلا، که چرا
جدا ز کوی توام کرد روزگار عنید
مدام تا بود از قرب و بعد نام و نشان
همیشه تا بود از هجر و وصل گفت و شنید
مرا ز هجر و ز وصل تو باد جان و دلی
گهی به درد قریب و گهی ز رنج بعید
طرب گزین شده رند شقی و شیخ سعید
نشاط را شده آماده عارف و عامی
ز بس به باغ صنوبر ستاد و سرو چمید
به طفل غنچه نگر شد مراهق از بس شیر
به مهد برگ ز پستان مام شاخ مکید
زمین میت را بین که زنده آمد باز
مگر مسیح نسیمش به جیب نفخه دمید
و یا ز فرط لطافت دوباره بر تن آن
شمیم دوست بسان نسیم صبح وزید
چمن سپهر و درخت است ثور و بر شاخش
نگر تو منزل پروین و خانه ناهید
هوا چنان طرب انگیز شد که زاهد شهر
فروخت خرقه به پیر مغان و باده خرید
بخاست از سر سجاده و بطرف چمن
به طاق ابروی ساقی نشست و جام کشید
من از جدائی جانان به کلبه احزان
سری به جیب تفکر ز ماسوی نومید
که ناگهان بخیال از درم درآمد یار
بسوی کلبه نظر کرد و جانب من دید
چه دید، دید یکی مرده از بلای فراق
چه دید، دید یکی مانده در غم جاوید
به ناز و کبر نشست آن گه از تفقد و داد
بدین بلاکش بی دل ز باغ و راغ نوید
چه گفت؟ گفت مگر چشم و گوشت از هجرم
ندید روی گل و بانگ مرغ را نشنید
که مسکنت شده، ای رند مست کلبه تار
که همدمت شده از هرچه هست فکر وعید
چنین به پاسخش آوردم این لطیفه نغز
که شد خیال توام گلبن و صنوبر و بید
مگو مرا ز بساتین که بی توام جنات
چو دوزخ آمد و آنگه گناهکار عبید
مرا بدیده نشیند چو نیشتر سبزه
ز بس بپای دلم بی تو خار هجر خلید
پس از مکالمه دیدم که این نگار بود
به غمزه الحق جلاد صد هزار شهید
بر آفتاب رخش توده توده عنبرتر
ز انقلاب مهش نافه نافه مشک پدید
ز جور او، بر او داوری همی بردم
که داورش رخ و زلف است بر سیاه و سپید
زهی شهی که بعدلت پلنگ حافظ گور
به دشت حسن توام از چه شیر عشق درید
جیوش پادشهان از چه ملک چند گرفت
سیوف شیردلان از چه فرق خصم کنید
توراست لشکر هندو بگرد کشور روم
توراست صارم ابرو به تارک خورشید
بر آفتاب رخت تا هلال ابرو یافت
بسان تیغ ز غیرت قد سپهر خمید
خوشم که چشمه خضرش نهان به جوهر بود
ز تیغ ابرویت ار صید دل بخون غلطید
رخ تو خلد و دهان سلسبیل و لب غنچه
نهان به غنچه کسی سلسبیل را نشنید
به درگه تو سلاطین ملک حسن، غلام
به مکتب تو فلاطون درس عشق، ولید
به اوج وصف خرامت نبرد راه و نجست
اگرچه طایر عقلم هزار سال پرید
به چشمه لب نوشینت آن چنان افسر
در اشتیاق مداوم که روزه دار به عید
اگر به روی تو لغزید پای دل از خشم
بناز ناز مسوزش که درد هجر کشید
تنم به بستر رنج است مبتلا، که چرا
جدا ز کوی توام کرد روزگار عنید
مدام تا بود از قرب و بعد نام و نشان
همیشه تا بود از هجر و وصل گفت و شنید
مرا ز هجر و ز وصل تو باد جان و دلی
گهی به درد قریب و گهی ز رنج بعید
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - یک جهان خورشید
زره رسید بصد گونه جاه و حشمت و فرّ
خدایگان امم، عارفت ستوده سیر
به همرهش همه خوبان تبت و یغما
به موکبش همه ترکان خلّخ و کشمر
لوای حشمتش آزرده چهره گردون
غبار موکبش آموده دامن اغبر
عیان ز چاک گریبانش یک جهان خورشید
نهان به سایه دامانش یک سپهر اختر
صف مواکب او چون کواکب از پی ماه
هجوم معشر او چون نجوم گرد قمر
بدین تجمل شایان و این تجلّل نغز
سفر نمود به عالم همی به فال و به فرّ
سپرد عرصه عالم همی چه شرق و چه غرب
نبشت پهنه گیتی همی چه بحر و چه برّ
لوای نصرت افراشت در همه آفاق
بساط دعوت گسترد در همه کشور
فشاند سیم بهر کس چه بنده، چه آزاد
نمود جود، بهر تن ز منعم و مضطر
لبش گشود به سائل سر سفینه دُر
کفش شکست به مفلس در خزینه زر
فشرد پای بمردی بسان جدّ و بنین
نهاد نام به گیتی چو نامدار پدر
پدر بیاید بس نامدار در گیتی
که پرورد همی اینگونه نامدار پسر
اساس ملّت بنمود سخت تر ز نخست
بنای دولت ز آغاز کرد محکم تر
دو سال می بشد افزون که رخ نهفت ازما
ولی به ما زد و صد سال آمد افزون تر
هزار شکر که ایدون ز بعد چندین رنج
زدود گرد ره، از رخ گشود رخت سفر
کنون به شادی این مژده گر ننوشم می
چنان بود که نباشد مرا ز عقل خبر
دماغ تا بکنم تر برغم زاهد خشک
بیار ساقی آن آب خشک و آتش تر
بیار می که جهان راست عادتی از نو
بنوش هی، که فلک راست گردشی دیگر
بکام یاران بنمود روزگار خرام
ز جان دشمن بگرفت آسمان کیفر
سپهر چرخ دگر زد، زمانه شد تبدیل
دوباره گشت جهان بر مراد اهل هنر
نهفت شام غم اندوز رخ به پرده غیب
دمید صبح مبارک طلوع از خاور
خدایگانا، ای کز غبار خاک درت
گرفت عرصه این ملک آب و رونق و فرّ
تو آن محیط خیالی که عرصه امکان
به محضر تو کم است از نگین انگشتر
تو آن ضمیر منیری و آستین دریا
که این دو هیچ ندارند ظلمت و معبر
تو آن رفیع خیالی که شخص هستی ملک
به درگه تو ستاده است حلقه سان بر در
مناقب تو تمناست طبع افسر را
که آب داده بدین گونه نظم را گوهر
همیشه تا بود از قرب و بُعد نام و نشان
هماره تا بود از لطف و عنف رسم و اثر
تن عدوی تو بادا، ز عنف تو لرزان
دل مُحبّ تو بادا به لطف تو انور
خدایگان امم، عارفت ستوده سیر
به همرهش همه خوبان تبت و یغما
به موکبش همه ترکان خلّخ و کشمر
لوای حشمتش آزرده چهره گردون
غبار موکبش آموده دامن اغبر
عیان ز چاک گریبانش یک جهان خورشید
نهان به سایه دامانش یک سپهر اختر
صف مواکب او چون کواکب از پی ماه
هجوم معشر او چون نجوم گرد قمر
بدین تجمل شایان و این تجلّل نغز
سفر نمود به عالم همی به فال و به فرّ
سپرد عرصه عالم همی چه شرق و چه غرب
نبشت پهنه گیتی همی چه بحر و چه برّ
لوای نصرت افراشت در همه آفاق
بساط دعوت گسترد در همه کشور
فشاند سیم بهر کس چه بنده، چه آزاد
نمود جود، بهر تن ز منعم و مضطر
لبش گشود به سائل سر سفینه دُر
کفش شکست به مفلس در خزینه زر
فشرد پای بمردی بسان جدّ و بنین
نهاد نام به گیتی چو نامدار پدر
پدر بیاید بس نامدار در گیتی
که پرورد همی اینگونه نامدار پسر
اساس ملّت بنمود سخت تر ز نخست
بنای دولت ز آغاز کرد محکم تر
دو سال می بشد افزون که رخ نهفت ازما
ولی به ما زد و صد سال آمد افزون تر
هزار شکر که ایدون ز بعد چندین رنج
زدود گرد ره، از رخ گشود رخت سفر
کنون به شادی این مژده گر ننوشم می
چنان بود که نباشد مرا ز عقل خبر
دماغ تا بکنم تر برغم زاهد خشک
بیار ساقی آن آب خشک و آتش تر
بیار می که جهان راست عادتی از نو
بنوش هی، که فلک راست گردشی دیگر
بکام یاران بنمود روزگار خرام
ز جان دشمن بگرفت آسمان کیفر
سپهر چرخ دگر زد، زمانه شد تبدیل
دوباره گشت جهان بر مراد اهل هنر
نهفت شام غم اندوز رخ به پرده غیب
دمید صبح مبارک طلوع از خاور
خدایگانا، ای کز غبار خاک درت
گرفت عرصه این ملک آب و رونق و فرّ
تو آن محیط خیالی که عرصه امکان
به محضر تو کم است از نگین انگشتر
تو آن ضمیر منیری و آستین دریا
که این دو هیچ ندارند ظلمت و معبر
تو آن رفیع خیالی که شخص هستی ملک
به درگه تو ستاده است حلقه سان بر در
مناقب تو تمناست طبع افسر را
که آب داده بدین گونه نظم را گوهر
همیشه تا بود از قرب و بُعد نام و نشان
هماره تا بود از لطف و عنف رسم و اثر
تن عدوی تو بادا، ز عنف تو لرزان
دل مُحبّ تو بادا به لطف تو انور
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۳۴ - کاشف غیب
وزید بر تن خوابیدگان نسیم سحر
وز آن شمیم بیفتاد خوابشان از سر
گذشت بر بدن مردگان مسیح نسیم
وز آن نسیم روان یافت بازشان پیکر
زمین مرده دگر زنده شد به فیض نسیم
دلی که زنده نشد از زمین بود کمتر
ز خفتگان به غفلت منم در این وادی
هوس مکان و طمع بالش و غضب بستر
از این مقام مگر اشتیاق یار عزیز
کشاندم به مکانی که پا نهم بر سر
رسید آنکه مه عاشقان به شام فراق
کند چو مهر جهانتاب سر ز شرق بدر
گذشت نوبت اشرار، ایهاالاحباب
رسید دولت اخیار، صاحبان بصر
درید پنجه شیر قضا به نیم نفس
گلو ز روبه شرک و شکم ز استر شر
شکست ساعد گم گشتگان به پنجه عدل
نشست خسرو ایمانیان به تخت ظفر
به قول پیر مغان و به اذن مفتی شهر
گرفت ساقی خورشید رخ به کف ساغر
اگر ز ساقی روحانیان نگیرم می
بدان بود که ندارم ز فیض عقل خبر
گذشت جلوه خفاش در شب دیجور
دمید صبح مبارک طلوع از خاور
فتاد اهرمن خون به قید فوج ملک
چو بر سریر، سلیمان عصر کرد مقر
کفی نخورده که خون گشت نیل بر قبطی
بلی ز موسی هر عصر معجزی است دگر
کشید شب پره شرک سر به وکن عدم
چو آفتاب احد رخ نمود از خاور
حسن محاسن و باقر علوم و کاظم خلق
نبی خصال و علی قدرت و خدا منظر
یگانه مهدی موعود حجة بن حسن
بزرگ مقصد یزدان ز اول و آخر
زهی زبان تو اسرار غیب را کاشف
خهی بیان تو اظهار علم را مصدر
خدا بخوانمت ار، شرک می شود لیکن
ظهور روی تو آمد خدای را مظهر
به مجلس تو مه و مهر شمع بزم افروز
ز مطبخ تو نه افلاک مشت خاکستر
به لوح فکر تو نقش است هستی امکان
که شد خیال تو مر کاینات را مصدر
حذر ز قهر تو باید نه ز آتش دوزخ
که شد ز شعله قهر تو یک شراره سقر
طمع به مهر تو باید نه بر بهشت برین
که از ولای تو عکسی است جنت و کوثر
عرض ز فیض تو آن صاف جوهر است که شد
صفای جوهر صافی بنزد آن چو حجر
به محضر تو قدر چاکری چنانکه قضا
بدرگه تو قضا بنده ای بسان قدر
خرد کجا و گمانت بلی نشاید زد
ابر مطار ملک پر، کلاغ حیلت گر
ذوات را چه به درک صفات بیچونت
عرض چگونه به جوهر شود ثناگستر
ستایش تو تمناست فکر افسر را
که نظم داده بدین گونه طبع عقد درر
اگرچه عمری از این آستان فتادم دور
هزار شکر که دادم خدای عمر دگر
هزار حمد که ز الطاف قادر یکتا
به کام خویش بدین آستان نهادم سر
جدا مباد سر از گرد ساحت کویت
مگر ز دور فلک خاک گرددم پیکر
جهانپناه، خدیوا، ز جور دور زمان
فتادم از تو جدا همچو کور کز رهبر
گهی به راه و گهی قعر چاه افتادم
که کور مسکین بی راهبر بود مضطر
بزرگوار خدایا، به عزّ احمد و آل
به فضل خاص از این عاصی دغا بگذر
همیشه تا بود از قرب و بعد نام و نشان
هماره تا بود از مهر و قهر رسم و اثر
به نار قهر تو بادا، تن عدو سوزان
به نور مهر تو بادا، دل مُحبّ انور
وز آن شمیم بیفتاد خوابشان از سر
گذشت بر بدن مردگان مسیح نسیم
وز آن نسیم روان یافت بازشان پیکر
زمین مرده دگر زنده شد به فیض نسیم
دلی که زنده نشد از زمین بود کمتر
ز خفتگان به غفلت منم در این وادی
هوس مکان و طمع بالش و غضب بستر
از این مقام مگر اشتیاق یار عزیز
کشاندم به مکانی که پا نهم بر سر
رسید آنکه مه عاشقان به شام فراق
کند چو مهر جهانتاب سر ز شرق بدر
گذشت نوبت اشرار، ایهاالاحباب
رسید دولت اخیار، صاحبان بصر
درید پنجه شیر قضا به نیم نفس
گلو ز روبه شرک و شکم ز استر شر
شکست ساعد گم گشتگان به پنجه عدل
نشست خسرو ایمانیان به تخت ظفر
به قول پیر مغان و به اذن مفتی شهر
گرفت ساقی خورشید رخ به کف ساغر
اگر ز ساقی روحانیان نگیرم می
بدان بود که ندارم ز فیض عقل خبر
گذشت جلوه خفاش در شب دیجور
دمید صبح مبارک طلوع از خاور
فتاد اهرمن خون به قید فوج ملک
چو بر سریر، سلیمان عصر کرد مقر
کفی نخورده که خون گشت نیل بر قبطی
بلی ز موسی هر عصر معجزی است دگر
کشید شب پره شرک سر به وکن عدم
چو آفتاب احد رخ نمود از خاور
حسن محاسن و باقر علوم و کاظم خلق
نبی خصال و علی قدرت و خدا منظر
یگانه مهدی موعود حجة بن حسن
بزرگ مقصد یزدان ز اول و آخر
زهی زبان تو اسرار غیب را کاشف
خهی بیان تو اظهار علم را مصدر
خدا بخوانمت ار، شرک می شود لیکن
ظهور روی تو آمد خدای را مظهر
به مجلس تو مه و مهر شمع بزم افروز
ز مطبخ تو نه افلاک مشت خاکستر
به لوح فکر تو نقش است هستی امکان
که شد خیال تو مر کاینات را مصدر
حذر ز قهر تو باید نه ز آتش دوزخ
که شد ز شعله قهر تو یک شراره سقر
طمع به مهر تو باید نه بر بهشت برین
که از ولای تو عکسی است جنت و کوثر
عرض ز فیض تو آن صاف جوهر است که شد
صفای جوهر صافی بنزد آن چو حجر
به محضر تو قدر چاکری چنانکه قضا
بدرگه تو قضا بنده ای بسان قدر
خرد کجا و گمانت بلی نشاید زد
ابر مطار ملک پر، کلاغ حیلت گر
ذوات را چه به درک صفات بیچونت
عرض چگونه به جوهر شود ثناگستر
ستایش تو تمناست فکر افسر را
که نظم داده بدین گونه طبع عقد درر
اگرچه عمری از این آستان فتادم دور
هزار شکر که دادم خدای عمر دگر
هزار حمد که ز الطاف قادر یکتا
به کام خویش بدین آستان نهادم سر
جدا مباد سر از گرد ساحت کویت
مگر ز دور فلک خاک گرددم پیکر
جهانپناه، خدیوا، ز جور دور زمان
فتادم از تو جدا همچو کور کز رهبر
گهی به راه و گهی قعر چاه افتادم
که کور مسکین بی راهبر بود مضطر
بزرگوار خدایا، به عزّ احمد و آل
به فضل خاص از این عاصی دغا بگذر
همیشه تا بود از قرب و بعد نام و نشان
هماره تا بود از مهر و قهر رسم و اثر
به نار قهر تو بادا، تن عدو سوزان
به نور مهر تو بادا، دل مُحبّ انور
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۳۶ - ندای سروش
ز گاه خواب شب دوش تا به وقت سحر
سروش غیبم داد این ندا به گوش اندر
که ای ز فتنه دوران نشسته در اندوه
که ای ز بازی ایام گشته غم پرور
ز خفتگان به غفلت تویی در این گیتی،
هوس مکان و طمع بالش و هوا بستر
ندیده بازی ادوار چرخ شعبده باز
نخوانده درسی از اوراق دهر بازیگر
به قاف غم چه نشینی هماره چون سیمرغ
به نار غصه چه خسبی همی چو سامندر
نبینیا، که جهان راست عادتی از نو
ندانیا، که فلک راست بازی دیگر
به کام یاران بنموده روزگار خرام
ز جان دشمن بگرفت آسمان کیفر
سروش غیبم داد این ندا به گوش اندر
که ای ز فتنه دوران نشسته در اندوه
که ای ز بازی ایام گشته غم پرور
ز خفتگان به غفلت تویی در این گیتی،
هوس مکان و طمع بالش و هوا بستر
ندیده بازی ادوار چرخ شعبده باز
نخوانده درسی از اوراق دهر بازیگر
به قاف غم چه نشینی هماره چون سیمرغ
به نار غصه چه خسبی همی چو سامندر
نبینیا، که جهان راست عادتی از نو
ندانیا، که فلک راست بازی دیگر
به کام یاران بنموده روزگار خرام
ز جان دشمن بگرفت آسمان کیفر
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۴۳ - در سوگ همسر خود
کنون که عهد ربیع است و روزگار بهار
مرا دلی است به رنج اندر از تغابن یار
بهار پار نبردیم لذت ای همدم
مگر بریم هم امسال لذتی ز بهار
بهار پار مرا بود سیمبر ترکی
فرشته خوی و ملک سیرت و پری رفتار
ز سحر غمزه به تاراج داده صد بابل
ز چین طرّه به یغما سپرد صد تاتار
گسسته بر زبر ماه رشته پروین
شکسته بر سر خورشید طبله زنگار
سفر نمود بناگاه و رفت از بر من
مرا ز رفتن او مانده دل حزین و فکار
شنیده بود که مه را سفر فزاید قدر
سفر نمود مهم تا فزایدش مقدار
سپهر بین که به آیین همسران حریف
چگونه با من و دل باژگونه باخت قمار
گرفته بود دلم با وصال او الفت
بدل به فرقت او کرد الفتم ناچار
کنار من تهی از غم نگشت زآن ساعت
که آن غزال غزلخوان ز من گرفت کنار
بهار طلعت من چون کناره جست ز من
بهار عیش مرا شد خزان رنج دچار
بلی چو شاخ شود منقطع ز ریشه خویش
ورق بخوشد و پژمرده اش شود اثمار
الا چه شرح دهم از غم جدایی او،
که نیست ناطقه را بیش تاب این تکرار
کنون که گاه بهار است و بوستان از گل
چو شاهدی بود از فرق تا قدم به نگار
به جای سبزه و گل در چمن همی گویی،
نهاده طره و رخ لعبتان چین و تتار
صبا نموده عنبر، همی به جیب و بغل
هوا نهفته لادن، همی به گوش و کنار
صفیر مرغ زند روح را صلای بهشت
نسیم صبح دهد مغز را شمیم بهار
چمن ز باد صبا عطر سائیش آیین
صبا ز خاک چمن مشکبیزیش هنجار
به پای سر و بن آواز برکشیده تذرو
به شاخ سرخ گل، آهنگ ساز کرده هزار
تذروگان همه بنهاده چنگ بر حلقوم
چکاوکان همه بر بسته زنگ بر منقار
به چهر سوری افکنده باد سرخ حریر
به جام نرگس شبنم نموده زرد عقار
ز ارغوان و سمن، بس فشانده باد ورق
نهفته جیب چمن را به درهم و دینار
ز برگ لاله عیان، شقه شقه حلّه چین
به جیب غنچه نهان، نافه نافه مشک تتار
دمن چو افسر کاووس پر ز گوهر و لعل
چمن چو پیکر طاووس پر ز نقش و نگار
نهفته تن به نقوش خورنقی بستان
نموده جا به فراش ستبرقی کهسار
ز لاله بستان چونان که پشته پشته عقیق
ز سبزه هامون، ز آنسان که کوه که زنگار
سحاب، گوهر ریز است و خاک لعل انگیز
چمن زمرّد خیز است و دشت مرجان زار
هوا، معنبر بوی است و باد مشک آیین
زمین منقش چهر است و آب آیینه دار
بنفشه مشک فروش و شکوفه قاقم پوش
نسیم لخلخه سای و سحاب لؤلؤ بار
ز بس به باغ ز خوبان کشمری قامت،
ز بس به راغ ز ترکان خلخی رخسار
نه باغ، بل فلکی و اندر آن ملک انبوه
نه راغ بل ارمی و اندر آن پری بسیار
کجا رواست خدا را، که در چنین فصلی،
جهانیان همه در عیش و من به اندوه یار
خصوص اندوه دلبر که سخت تر رنجی است
که ز آن رهاییم الحق بسی بود دشوار
مرا دلی است به رنج اندر از تغابن یار
بهار پار نبردیم لذت ای همدم
مگر بریم هم امسال لذتی ز بهار
بهار پار مرا بود سیمبر ترکی
فرشته خوی و ملک سیرت و پری رفتار
ز سحر غمزه به تاراج داده صد بابل
ز چین طرّه به یغما سپرد صد تاتار
گسسته بر زبر ماه رشته پروین
شکسته بر سر خورشید طبله زنگار
سفر نمود بناگاه و رفت از بر من
مرا ز رفتن او مانده دل حزین و فکار
شنیده بود که مه را سفر فزاید قدر
سفر نمود مهم تا فزایدش مقدار
سپهر بین که به آیین همسران حریف
چگونه با من و دل باژگونه باخت قمار
گرفته بود دلم با وصال او الفت
بدل به فرقت او کرد الفتم ناچار
کنار من تهی از غم نگشت زآن ساعت
که آن غزال غزلخوان ز من گرفت کنار
بهار طلعت من چون کناره جست ز من
بهار عیش مرا شد خزان رنج دچار
بلی چو شاخ شود منقطع ز ریشه خویش
ورق بخوشد و پژمرده اش شود اثمار
الا چه شرح دهم از غم جدایی او،
که نیست ناطقه را بیش تاب این تکرار
کنون که گاه بهار است و بوستان از گل
چو شاهدی بود از فرق تا قدم به نگار
به جای سبزه و گل در چمن همی گویی،
نهاده طره و رخ لعبتان چین و تتار
صبا نموده عنبر، همی به جیب و بغل
هوا نهفته لادن، همی به گوش و کنار
صفیر مرغ زند روح را صلای بهشت
نسیم صبح دهد مغز را شمیم بهار
چمن ز باد صبا عطر سائیش آیین
صبا ز خاک چمن مشکبیزیش هنجار
به پای سر و بن آواز برکشیده تذرو
به شاخ سرخ گل، آهنگ ساز کرده هزار
تذروگان همه بنهاده چنگ بر حلقوم
چکاوکان همه بر بسته زنگ بر منقار
به چهر سوری افکنده باد سرخ حریر
به جام نرگس شبنم نموده زرد عقار
ز ارغوان و سمن، بس فشانده باد ورق
نهفته جیب چمن را به درهم و دینار
ز برگ لاله عیان، شقه شقه حلّه چین
به جیب غنچه نهان، نافه نافه مشک تتار
دمن چو افسر کاووس پر ز گوهر و لعل
چمن چو پیکر طاووس پر ز نقش و نگار
نهفته تن به نقوش خورنقی بستان
نموده جا به فراش ستبرقی کهسار
ز لاله بستان چونان که پشته پشته عقیق
ز سبزه هامون، ز آنسان که کوه که زنگار
سحاب، گوهر ریز است و خاک لعل انگیز
چمن زمرّد خیز است و دشت مرجان زار
هوا، معنبر بوی است و باد مشک آیین
زمین منقش چهر است و آب آیینه دار
بنفشه مشک فروش و شکوفه قاقم پوش
نسیم لخلخه سای و سحاب لؤلؤ بار
ز بس به باغ ز خوبان کشمری قامت،
ز بس به راغ ز ترکان خلخی رخسار
نه باغ، بل فلکی و اندر آن ملک انبوه
نه راغ بل ارمی و اندر آن پری بسیار
کجا رواست خدا را، که در چنین فصلی،
جهانیان همه در عیش و من به اندوه یار
خصوص اندوه دلبر که سخت تر رنجی است
که ز آن رهاییم الحق بسی بود دشوار
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۳ - بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرق
عجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
میان باغ به یک جلوه از خرامیدن
به گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،
که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسر
که جز لبش نگشاید کس این معما را
چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرق
عجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
میان باغ به یک جلوه از خرامیدن
به گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،
که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسر
که جز لبش نگشاید کس این معما را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۹۰ - خط تو هالهصفت، ماه در میان دارد
خط تو هالهصفت، ماه در میان دارد
مه تو جای بر اوج سپهر جان دارد
ز چشمکان تو پیداست ای صنم، بر خلق
که فتنه های غریب آخرالزمان دارد
ز بس که با سر زلفت گرفته خو، دل من
دل من و سر زلف تو یک نشان دارد
به تنگ عیشی خود راضیم که این احوال
بسی شباهت با نقش آن دهان دارد
مرا از این تن کاهیده خاطری شاد است
که نسبتی همه با موی آن میان دارد
مه تو جای بر اوج سپهر جان دارد
ز چشمکان تو پیداست ای صنم، بر خلق
که فتنه های غریب آخرالزمان دارد
ز بس که با سر زلفت گرفته خو، دل من
دل من و سر زلف تو یک نشان دارد
به تنگ عیشی خود راضیم که این احوال
بسی شباهت با نقش آن دهان دارد
مرا از این تن کاهیده خاطری شاد است
که نسبتی همه با موی آن میان دارد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۹۶ - مرا ز دست تو دانی، چها بسر گذرد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۹۷ - شبی به شوخیم، آن ترک سیمتن بکشد
شبی به شوخیم، آن ترک سیمتن بکشد
مرا چو شمع سحرگه در انجمن بکشد
چگونه طاقت گفت و شنیدمی آرم
از آن دو لب، که مرا ذوق یک سخن بکشد
ز بس که گشتم و چهرش عیان نگشت مرا
خیال آن کمر و فکر آن دهن بکشد
روا مدار، چو من عندلیب نغمه سرای
شبی به گلشنم، آن زلف چو زغن بکشد
چگونه بوسه توانم زدن به پیرهنش
مرا که یک نفس، آن بوی پیرهن بکشد
مرا وطن سر زلف تو بود و دور شدم
جدا ز زلف توام حسرت وطن بکشد
میسر است که با تیغ ابروان بکشی
مخواه تا دگری در چه ذقن بکشد
مرا چو شمع سحرگه در انجمن بکشد
چگونه طاقت گفت و شنیدمی آرم
از آن دو لب، که مرا ذوق یک سخن بکشد
ز بس که گشتم و چهرش عیان نگشت مرا
خیال آن کمر و فکر آن دهن بکشد
روا مدار، چو من عندلیب نغمه سرای
شبی به گلشنم، آن زلف چو زغن بکشد
چگونه بوسه توانم زدن به پیرهنش
مرا که یک نفس، آن بوی پیرهن بکشد
مرا وطن سر زلف تو بود و دور شدم
جدا ز زلف توام حسرت وطن بکشد
میسر است که با تیغ ابروان بکشی
مخواه تا دگری در چه ذقن بکشد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - چو ماه روی تو را در خیال می نگرم
چو ماه روی تو را در خیال می نگرم
دگر خیال بود هر چه هست در نظرم
اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوار
من از خیال لبت چون عقیق خون جگرم
اگر تو سرو بنی، من تذرو نغمه تراز
اگر تو شاخ گلی من چو بلبل سحرم
گرم تو اوج دهی بر سریر نه فلکم
گرم تو پست کنی کم ز خاک رهگذرم
گر التفات توام پایمرد لطف شود،
به ملک نظم یکی شهسوار تاجورم
اگرچه ملک خرابم ولی به همت دوست،
در اوج شاعری آزرم ابر پرگهرم
همان درخت کهن عمر دیرسالم من
که سنگ جور تو ریزد شکوفه و ثمرم
نمک به منطق شیرین من شود شکر
چو بر زبان گذرد نام شاهد شکرم
ز یمن دولت دلدار افسرا، هر شب
در آسمان همه شعرا چو شعر می شمرم
دگر خیال بود هر چه هست در نظرم
اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوار
من از خیال لبت چون عقیق خون جگرم
اگر تو سرو بنی، من تذرو نغمه تراز
اگر تو شاخ گلی من چو بلبل سحرم
گرم تو اوج دهی بر سریر نه فلکم
گرم تو پست کنی کم ز خاک رهگذرم
گر التفات توام پایمرد لطف شود،
به ملک نظم یکی شهسوار تاجورم
اگرچه ملک خرابم ولی به همت دوست،
در اوج شاعری آزرم ابر پرگهرم
همان درخت کهن عمر دیرسالم من
که سنگ جور تو ریزد شکوفه و ثمرم
نمک به منطق شیرین من شود شکر
چو بر زبان گذرد نام شاهد شکرم
ز یمن دولت دلدار افسرا، هر شب
در آسمان همه شعرا چو شعر می شمرم
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم
چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم
گذارم آن که بسوزد ز شعلهاش دهنم
هر آن که سوز درون مرا کند انکار
عجب کند که ببیند به غیر پیرهنم
پس از وفات من از داغ عشق خواهی یافت
که رسته لاله خونین ز دامن کفنم
گهی شهاب و گهی از شهاب می سوزم
فرشته باشم و در اوج دست اهرمنم
درآن بهار که هرگز خزان نیابد دست
منم که زمزمه آموز بلبل چمنم
بگیر دست من ای باغبان که در این باغ،
ز پا فتاد سرو و شکسته سمنم
به پارس زادم و نشو و نما به چین دارم
که چین نافه زلف تو خوش تر از وطنم
تو آمدی و عدم شد وجود من یکسر
در آن مکان که تو باشی گمان مبر که منم
بیاد شمع جمال تو هر سحر، افسر
میان جمع، فروزان چو شمع انجمنم
گذارم آن که بسوزد ز شعلهاش دهنم
هر آن که سوز درون مرا کند انکار
عجب کند که ببیند به غیر پیرهنم
پس از وفات من از داغ عشق خواهی یافت
که رسته لاله خونین ز دامن کفنم
گهی شهاب و گهی از شهاب می سوزم
فرشته باشم و در اوج دست اهرمنم
درآن بهار که هرگز خزان نیابد دست
منم که زمزمه آموز بلبل چمنم
بگیر دست من ای باغبان که در این باغ،
ز پا فتاد سرو و شکسته سمنم
به پارس زادم و نشو و نما به چین دارم
که چین نافه زلف تو خوش تر از وطنم
تو آمدی و عدم شد وجود من یکسر
در آن مکان که تو باشی گمان مبر که منم
بیاد شمع جمال تو هر سحر، افسر
میان جمع، فروزان چو شمع انجمنم
افسر کرمانی : قطعات
شماره ۲ - فشاند ژاله به گلشن سحاب نیسانی
سراج قمری : قصاید
شماره ۵ - گرفته ای زلب لعل، روی من در زر
گرفته ای زلب لعل، روی من در زر
چو دیده ای که ترا و مراست درخور زر
وصال سیمبر تو که چون زر است عزیزا
میسرم شود، ار گرددم میسر زر
زچشم پرگهر خویش روی تر دارم
که خوشتر آمد نهمار چون شود تر زر
زاشک روی چه خیزد مرا که چون نرگس
به چشم نایدت ارسیم باشدم ار زر
زتاب آذر مهر و هوات پیچانم
از آنکه پیچان گردد زتاب آذر زر
چو نقش آینه روی از تو برنگردانم
که را دریغ بود از تو سیم پیکر زر
به عهد جود خداوند بس عجب نبود
اگر رخم شود از عشق تو سراسر زر
پناه فضل، ابوالفضل فخر دولت ودین
که شد چو خاک به پیش کفش محقر زر
تویی که رسم ترازو به عهد تو برخاست
که نزد جود تو با سنگ شد برابر زر
به عهد حکم تو بر هیچکس نیاید ظلم
زدست سیمکش راد تو، مگر بر زر
تو آن خجسته تنی کز خواص اقبالت
جهان گرفت رخ بدسگال را در زر
به بوی آنکه کند بر کفت مگر گذری
به بوستان کند از چشم خویش عبهر زر
زچهره ی عدوت، گشت عیش من چوشکر
که عیشها را شیرین کند چو شکر زر
زبهر آنکه به روی عدوی تو ماند
هزار زخم زضراب خورد بر سر زر
چو زر کوه زاندازه ی سخات کم است
به دار ضرب فلک می زنند از اختر زر
به نزد همت تو بس محقر آید هم
وگر زند کف گردون زقرصه ی خور زر
ز زر عجب نبود گر گرفت برآرد خاک
که خاک بود هم از ابتدا به گوهر زر
زبیم بخشش تو باشد این که گهگاهی
همی گریزد در زینهار خنجر زر
زغایت طرب آنکه بر کفت گذرد
برآید از کمر کوه سرخ رو هر زر
زبخشش تو چو زر را نماند نام و نشان
روا مدار که گویم به عهد تو زر زر
مقرر است که رویم زبی زری چو زر است
چه باشد ار به من از تو شود مقرر زر؟
همیشه تا که بود بر کنار آینه سیم
مدام تا که بود در میان زیور، زر،
زاشک بادا در دامن عدوی تو، سیم
زکان جود تو در آستین چاکر زر
چو دیده ای که ترا و مراست درخور زر
وصال سیمبر تو که چون زر است عزیزا
میسرم شود، ار گرددم میسر زر
زچشم پرگهر خویش روی تر دارم
که خوشتر آمد نهمار چون شود تر زر
زاشک روی چه خیزد مرا که چون نرگس
به چشم نایدت ارسیم باشدم ار زر
زتاب آذر مهر و هوات پیچانم
از آنکه پیچان گردد زتاب آذر زر
چو نقش آینه روی از تو برنگردانم
که را دریغ بود از تو سیم پیکر زر
به عهد جود خداوند بس عجب نبود
اگر رخم شود از عشق تو سراسر زر
پناه فضل، ابوالفضل فخر دولت ودین
که شد چو خاک به پیش کفش محقر زر
تویی که رسم ترازو به عهد تو برخاست
که نزد جود تو با سنگ شد برابر زر
به عهد حکم تو بر هیچکس نیاید ظلم
زدست سیمکش راد تو، مگر بر زر
تو آن خجسته تنی کز خواص اقبالت
جهان گرفت رخ بدسگال را در زر
به بوی آنکه کند بر کفت مگر گذری
به بوستان کند از چشم خویش عبهر زر
زچهره ی عدوت، گشت عیش من چوشکر
که عیشها را شیرین کند چو شکر زر
زبهر آنکه به روی عدوی تو ماند
هزار زخم زضراب خورد بر سر زر
چو زر کوه زاندازه ی سخات کم است
به دار ضرب فلک می زنند از اختر زر
به نزد همت تو بس محقر آید هم
وگر زند کف گردون زقرصه ی خور زر
ز زر عجب نبود گر گرفت برآرد خاک
که خاک بود هم از ابتدا به گوهر زر
زبیم بخشش تو باشد این که گهگاهی
همی گریزد در زینهار خنجر زر
زغایت طرب آنکه بر کفت گذرد
برآید از کمر کوه سرخ رو هر زر
زبخشش تو چو زر را نماند نام و نشان
روا مدار که گویم به عهد تو زر زر
مقرر است که رویم زبی زری چو زر است
چه باشد ار به من از تو شود مقرر زر؟
همیشه تا که بود بر کنار آینه سیم
مدام تا که بود در میان زیور، زر،
زاشک بادا در دامن عدوی تو، سیم
زکان جود تو در آستین چاکر زر
سراج قمری : قصاید
شماره ۶ - چو باز شد به شکر خنده پستهٔ دهنش
چو باز شد به شکر خنده پستهٔ دهنش
گشاد تنگ شکر طوطی شکر سخنش
فکند نافه ی خود آهو از حسد بر خاک
به پیش چیندو زلف چو نافهٔ ختنش
زبهر خدمت قد چو سرو او در باغ
بنفشه وار شود قد سرو، برچمنش
پر از شکوفه کند نرگس پرآب مرا
رخ چو نسترن و قامت چو نارونش
چو خط و نقطه بغایت رساند حسن ورا
میان چون خط موهوم و نقطهٔ دهنش
ز شرم گشت سهیل سمن به رنگ ادیم
به پیش نور رخ چون سهیل در یمنش
شهاب وار دود بر رخم ستارهٔ اشک
مگر به دست کند گیسوی چو اهرمنش
ز چاه، ماه مقنع برآمدهست و کنون
میان ماه مقنع نگر چه ذقش
مرا چو حلقه ی شست است پشت، تا دیدم
که همچو ماهی شیم است در حبال تنش
بشست چشم مرا اشک تا سپیدش کرد
بران امید که یابم نسیم پیرهنش
تویی که یاسمن زلف تو چو دید بهار
زغم شکست درآمد به زلف یاسمنش
از آنکه زلف تو برچشمه حیات توزد
هزار جان بود اندر میان هرشکنش
چو سر بتافت زخط چو مشک بی آهوت
به سان نافه ی آهو به خاک برفکنش
ضیاء دولت و دین احمد ابوبکر آنک
بود صفات علی در خلایق حسنش
هزار فن بودش در هنر که هیچ نظر
ندید عالم پر مکر و فن به هیچ فنش
عجب نباشد اگر چون منش ثنا گوید
که هست سوسن آزاد بنده همچومنش
زشرم سرخ شود چون رخ عقیق یمن
در عدن زسخنهای چون در عدنش
اگر نه نسر فلک بال در هواش زند
کند زمحور گردون زمانه با بزنش
گمان بری که میان نجوم، خورشید است
دران زمان که ببینی میان انجمنش
بنات وار کند تفرقه به دست چو ابر
زری که جمع کند آفتاب چون پرنش
فراز گردش گردون گرفت مسکن خویش
ازان گزند نباشد زگردش زمنش
قلم زدست قضا عنبرین زبان نشدی
اگر نبودی دریای دست تو وطنش
چو شمع رای تو دید این زمردین پنگان
زسینه کرد برون مهر آن زرین لگنش
رهی که خاک تو شد لاله و گل آوردت
اگر نسیم فرستی زخلق خویشتنش
سپهر تا زره آب را زر اندوه
کند زماه سپردار و مهر تیغ زنش
هرآنکه تخم هوایت نکارد اندر دل
وگرچه طوبی باشد ز بیخ و بن بکنش
گشاد تنگ شکر طوطی شکر سخنش
فکند نافه ی خود آهو از حسد بر خاک
به پیش چیندو زلف چو نافهٔ ختنش
زبهر خدمت قد چو سرو او در باغ
بنفشه وار شود قد سرو، برچمنش
پر از شکوفه کند نرگس پرآب مرا
رخ چو نسترن و قامت چو نارونش
چو خط و نقطه بغایت رساند حسن ورا
میان چون خط موهوم و نقطهٔ دهنش
ز شرم گشت سهیل سمن به رنگ ادیم
به پیش نور رخ چون سهیل در یمنش
شهاب وار دود بر رخم ستارهٔ اشک
مگر به دست کند گیسوی چو اهرمنش
ز چاه، ماه مقنع برآمدهست و کنون
میان ماه مقنع نگر چه ذقش
مرا چو حلقه ی شست است پشت، تا دیدم
که همچو ماهی شیم است در حبال تنش
بشست چشم مرا اشک تا سپیدش کرد
بران امید که یابم نسیم پیرهنش
تویی که یاسمن زلف تو چو دید بهار
زغم شکست درآمد به زلف یاسمنش
از آنکه زلف تو برچشمه حیات توزد
هزار جان بود اندر میان هرشکنش
چو سر بتافت زخط چو مشک بی آهوت
به سان نافه ی آهو به خاک برفکنش
ضیاء دولت و دین احمد ابوبکر آنک
بود صفات علی در خلایق حسنش
هزار فن بودش در هنر که هیچ نظر
ندید عالم پر مکر و فن به هیچ فنش
عجب نباشد اگر چون منش ثنا گوید
که هست سوسن آزاد بنده همچومنش
زشرم سرخ شود چون رخ عقیق یمن
در عدن زسخنهای چون در عدنش
اگر نه نسر فلک بال در هواش زند
کند زمحور گردون زمانه با بزنش
گمان بری که میان نجوم، خورشید است
دران زمان که ببینی میان انجمنش
بنات وار کند تفرقه به دست چو ابر
زری که جمع کند آفتاب چون پرنش
فراز گردش گردون گرفت مسکن خویش
ازان گزند نباشد زگردش زمنش
قلم زدست قضا عنبرین زبان نشدی
اگر نبودی دریای دست تو وطنش
چو شمع رای تو دید این زمردین پنگان
زسینه کرد برون مهر آن زرین لگنش
رهی که خاک تو شد لاله و گل آوردت
اگر نسیم فرستی زخلق خویشتنش
سپهر تا زره آب را زر اندوه
کند زماه سپردار و مهر تیغ زنش
هرآنکه تخم هوایت نکارد اندر دل
وگرچه طوبی باشد ز بیخ و بن بکنش