تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۲۲ - بگریست ابر نیسان والوَرد قَد تبَسَّم
بگریست ابر نیسان والوَرد قَد تبَسَّم
خامش چنین چرایی؟والطَّیر قَد ترنَّم
کردند خانه رنگین عینای مِن دمُوعی
از بس که اشک خونین قَد فاضَ مِنهُما دم
دل کی رسد به جانان والحُزن لیسَ فیهِ
دعوی کنی محبَّت والقلب غَیر مُغتَم
ای باد عنبرین بوی یا مرحبا مَجِیک
جانم ترا فدا باد جِئتَ خَیر مَقدم
دل خست غمزه ی او لابدَّ من شفاءٍ
مرهم طلب ز لعلش ای والشِّفاهُ مَرهم
صد چشمه آب در چشم والنَّار فی فؤادی
من غرق آتش و آب یا ویلَنا ترحَّم
بیمار درد عشقم هیهات لَم تَعُدنی
باری چو مرده باشم زرنی ولا تَلَوَّم
راه صفا نپویی هذا طریق جَورٍ
مهر و وفا نجویی انَّی اخاف تَندم
ابن حسام دارد فی العیَنِ عین جارٍ
ای نور چشم فانظُر الیهِ وارحَم
رشیدالدین وطواط : غزلیات
شماره ۹ - ای معجزات موسی بنموده از گریبان
ای معجزات موسی بنموده از گریبان
هم چشم تست فرعون ، هم زلف تست ثعبان
ای پیش روی خوبت حسن هزار یوسف
داری هزار یعقوب اندر هزار کنعان
ای خاسته بخوبی ، صد فتنه خاست از تو
ای خاسته بخوبی ، بنشین و فتنه بنشان
با چاه آن ز نخدان بر آن لبان زمزم
گویی که : عاشقان را با کعبه گشت یکسان
چون اصل زندگانی نوش لب تو دیدم
نام لبت نهادم سلطان آب حیوان
چون در عراق یک دل نگذاشتی مسلم
خورشید نیکوانی ، سر برزن از خراسان
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۰۱ - آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد
آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد
طعم دهان تنگت تنگ شکر ندارد
ای دیده، تیز منگر در روی نازک او
کز غایت لطافت تاب نظر ندارد
در هر گذر که باشی، نتوان گذشتن از تو
آری، چو جانی و کس از جان گذر ندارد
سگ را به خون آهو رخصت مده، که مسکین
از رشک چشم مستت خون در جگر ندارد
در عشق تو هلالی از ترک سر به سر شد
دیوانه است و عاشق، پروای سر ندارد
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۵۶ - زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآید
زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآید
از شادی وصالش، ترسم که: جان برآید
ناصح به صبر ما را بسیار خواند، لیکن
ما عاشقیم و از ما این کار کمتر آید
ای ترک شوخ، باری، در سر چه فتنه داری؟
کز شوخی تو هر دم صد فتنه بر سر آید
جز عکس خود، که بینی، ز آیینه گاه گاهی
مثل تو دیگری کو، تا در برابر آید؟
گفتی که: با تو یارم، آه! این دروغ گفتی
ور زانکه راست باشد کی از تو باور آید؟
بر گِرد شمع رویت پروانه شد هلالی
یک بار، گر برانی، صد بار دیگر آید
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۰۵ - روزی که بر لب آید جانم در آرزویش
روزی که بر لب آید جانم در آرزویش
جان را بدو سپارم، تن را به خاک کویش
چون از وصال آن گل دیدم که: نیست رنگی
آخر به صد ضرورت قانع شدم به بویش
خورشید روی او را نسبت به ماه کردم
زین کار نامناسب شرمنده ام ز رویش
مسکین دل از ملامت آواره ی جهان شد
ای باد، اگر ببینی، از ما سلام گویش
دهقان ز جوی تاکم سیراب ساخت، یارب
از آب زندگانی خالی مباد جویش
از جستجوی وصلش منعم مکن، هلالی
گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش
امیر معزی : قصاید
شماره ۲ - ای کرده فتح و نصرت در مسرق آشکارا
ای کرده فتح و نصرت در مسرق آشکارا
بگذشته زآب جیحون وآتش زده در اعدا
با خیل‌خیل لشکر چون سیل‌سیل باران
با فوج‌فوج موکب چون موج‌موج دریا
از توده‌توده آهن چون کوه کرده هامون
وزگونه‌گونه رایت چون شهرکرده صحرا
بنهفته هر غلامت دیبا به زیر آهن
پوشیده هر ندیمت آهن به جای دیبا
ماهان بزمگاهت در کف گرفته کیوان
مریخ‌وار بسته هر یک میان به جوزا
شمشیر جنگیانت در خون شده مغرق
چونانکه برگذاری بیجاده را به مینا
از سنگ منجنیقت بشکسته حصن دشمن
چونانکه از تجلی بشکست طور سینا
از جمع پادشاهان کس را نبود هرگز
فتحی بدین بزرگی در وَهم و در تمنا
تو عادلی و دانا وز عدل و دانش تو
هم ملک شد مزین هم فتح شد مهیا
ای‌گشته همچو مشرق مغرب به تو مزین
وی‌ گشته همچو ایران توران به تو مُهَنّا
فتحی چنین که یابد جز پادشاه عادل
ملکی چنین که‌ گیرد جز شهریار دانا
زین فتح نوکه کردی ملت‌گرفت قوت
زین ملک نو که بردی دولت ‌گرفت بالا
هست اندرین سعادت تأیید ملک و دولت
هست اندرین بشارت تاریخ دین و دنیا
از نعل بادپایان وز خون خاکساران
گرد و بخار از ایدر رفته است تا بخارا
از روی جنگجویان وز موی شیرگران
بی‌نرخ شد به توران‌کافور و مشک سارا
همچون بنات نعشند از هم گسسته اکنون
قومی‌که بر خلافت بودند چون ثریا
خشمت نکردکس را الا به‌حق عقوبت
عفوت نکرد کس را الا به‌حق محابا
از خانیان گروهی کز خط شدند بیرون
جنگ‌آوران یغما جانشان زدند یغما
از تیغ شیر مردان تن‌شان شدست عبرت
وزپای ژنده پیلان سرشان شدست رسوا
در قلعه بود خصمت سیمرغ‌وار پنهان
پیش تو آمد آخرگنجشک‌وار پیدا
نصرت همی طلب کرد از کین تو ولیکن
در آرزوی نصرت مقهور‌ شد مفاجا
بگرفتی و سپردی مُلکَش به‌پای لشکر
بگشادی و سپردی گنجش به‌دست غوغا
از هیبت تو آخر جون آب‌گشت آتش
وز دولت تو آخر چون موم‌ گشت خارا
فال موافقانت فرخنده گشت و میمون
لاف مخالفانت بیهوده گشت و سودا
گر باد بود دشمن بی‌باد گشت خرمن
ور خار بود حاسد بی‌خارگشت خرما
قحط ستم ز توران امسال برگرفتی
گر پار برگرفتی زانطاکیه چلیپا
اینجا ز فر عدلت ایمن شدست مومن
وانجا ز سَهم تیغت ترسان شدست ترسا
خانان همی به خدمت بوسند سم است
چونانکه بت‌پرستان سُم خر مسیحا
بیم سرش نباشد هرکس که او به مهرت
از دل‌ کند تَقَرّب وز جان‌ کند تَوَلّا
ای شهریار عادل می خور که خصم بددل
چون مرغ نیم‌بسمل در دام توست ا‌درواا
از ملک رفته بیرون بگذشته زاب جیحون
رخ زرد و دیده پرخون بر درد ناشکیبا
ملکی گرفته‌ای تو چون تازه بوستانی
با دوستان همی‌کن در بوستان تماشا
منسوخ شد به‌گیتی زین داستان و قصه
هم قِصهٔ سکندر هم داستان دارا
فتح تو گویم اکنون هر ساعتی مکرّر
مدح تو گویم اکنون هر لحظه‌ای مُثَنّا
من بنده گر ز خدمت یک چند دور بودم
باز آمدم به خدمت با شعرهای زیبا
از ترس راه و گرما وز بیم آب جیحون
بودم قریب یک ماه دلتنگ و ناتوانا
مدح تو حرز کردم تا یافتم سلامت
از بیم آب جیحون وز ترس راه و گرما
چون فتح تو شنیدم بر فتح در رسیدم
پیروزی تو دیدم در مشرق آشکارا
تا عالم است شاها پیروز باش و خرم
با بندگان یکدل با چاکران یکتا
آراسته سپاهت وافروخته مصافت
از دلبران خلخ وز نیکوان یغما
دو دست تو گرفته دو چیز روح پرور
یک‌دست زلف دلبر، یک‌دست جام صهبا
بر هر صفت‌که باشی رای تو باد عالی
در هر وطن که مانی ملک تو باد والا
امیر معزی : قصاید
شماره ۳ - ای اصل ملک و دولت ای تاج دین و دنیا
ای اصل ملک و دولت ای تاج دین و دنیا
ای عابده چون مریم ای زاهده چو زهرا
ای قبلهٔ دو دولت هر دو پناه عالم
ای مادر دو خسرو هر دو جمال دنیا
شاه جهان محمد شاه زمانه سنجر
از دولت بلندت دارند بخت برنا
آن شاه در بزرگی صد عالم است مفرد
وین شاه در دلیری صد عالم است تنها
زین دو پسر به حشمت‌ کس با تو نیست همسر
زین دو گهر به دولت کس نیست با تو همتا
شاید که سرفرازی تا جاودان بنازی
زان پادشاه عادل زین شهریار دانا
سلطان ملک به جنّت‌ گوید همی ز شادی
شکر تو پیش آدم‌، مدح تو پیش حوّا
از جود تو جهان را خیرست و نفع و راحت
گویی‌که هست جودت خورشید و ابرو دریا
باز آوری به احسان جان رمیده از تن
احسان توست‌ گویی همچون دم مسیحا
از بس دعا که کردی پنهان به پیش ایزد
شد در میان شاهان صلح و صلاح پیدا
آن شاه زیر رایت دارد هزار بهمن
وین شاه ا‌در رکابت‌ا دارد هزار دارا
گر دهر هست سرکش با تو کند تواضع
ور چرخ هست توسن با تو کند مدارا
توقیع تو عزیزست از شام تا به غزنین
فرمان تو روان است از هند تا به صنعا
رشک آید از رکابت ناهید را به میزان
شرم آید از کلاهت خورشید را به جوزا
طوق است نعل اسبت درگردن مجره
تاج است خاک پایت بر تارک ثُریّا
کردند آشکارا معجز به عالم اندر
عیسی به بیت مَقدِس موسی به طور سینا
تو نیستی پیمبر لیکن به فرّ دولت
کردی هزار مُعجِز در عالم آشکارا
چون تافت فر بختت با مادر و برادر
رستند با سلامت هر دو ز چنگ اَعدا
زان پس که در بیابان بودند هر دو حیران
کردند با تو اکنون در باغ دین تماشا
شد کفر هر دو ایمان شد درد هر دو درمان
شد رنج هر دو راحت شد خار هر دو خرما
این داستان و قصه‌گر بنگری عجب‌تر
از داستان یوسف وز قصهٔ زلیخا
بگزید من رهی را سلطان ملک به‌خدمت
از مادحان زیرک وز ساعران دانا
سی سال پیش شاهان‌ گفتم ثنا و مدحت
چون بندگان یکدل چون چاکران یکتا
حورا به‌خلد رضوان پیرایه بر فشاند
چون شعر من بخواند در مجلس تو حَورا
ای آفتابِ عالم فخرِ نژادِ آدم
جاوید باش و خرم برکام دل توانا
شادی به تو مُخَلّد شاهی به تو مؤیّد
ملت به تو مزین دولت به تو مهنا
امروز داده دولت دادِ تو از سعادت
یزدانت کرده روزی حور و بهشت فردا
امیر معزی : قصاید
شماره ۸۵ - چون خُلد شد خراسان با شادی مُخلٌد
چون خُلد شد خراسان با شادی مُخلٌد
از شاه با سعادت محمودِ بن محمد
شاهی که بود خواهد تا دامن قیامت
هم ملک او مُهَنّا هم بخت او مؤیّد
شاهی که در سخاوت صد خسروست تنها
شاهی‌که در شجاعت صد لشکرست مفرد
از بهر افسر او زاید ز آب لؤلؤ
وز بهر ساغر او خیزد ز خاک عَسجَد
لعل و زَبَرجَد از کان آرد پدید گردون
تا برکمر نشاند هم لعل و هم زَبَرجَد
اسبش به گاه جولان ماند به چرخ گردون
وز فَرْقَدست و شِعری او را لگام و مِقود
شاهی است او که دارد در خاندان شاهی
دولت زیادت از مر حشمت زیادت از حد
هست از بلند بختی چون عم و چون برادر
هست از بزرگواری مانندهٔ أب و جد
شاه جهان محمد زو شاکرست و راضی
زیر درخت طوبی در جنت مخلّد
با ناز و شادمانی امروز آمد ایدر
با عزّ و کامرانی فردا رسد به مقصد
سلطان عالم او را بر تخت پادشاهی
هر روز در خراسان مجدی دهد مجدد
باغ مراد سلطان گردد بدو مزین
کاخ نشاط لشکر گردد بدو مُشَیّد
وز رای روشن او دلها شود منور
وز فر طلعت او رخها شود مورّد
ای خسروی که پیشت گر شیر حمله آرد
دستت به زخم خنجر آن حمله را کند رد
هرکس‌که با تو دل را چون تیر راست دارد
در پیش تو به‌ خدمت همچون کمان‌ کند قد
چون مهر آسمان را مهرت شود قلاده
بوسد زمین به‌ خدمت منت‌ کند مخلّد
چون بر سر تو باشد آن افسر مُرَصّع
چون درید تو باشد آن خنجر مُهَنّد
خورشید را تو گویی داری نهاده بر سر
مریخ را تو گویی داری گرفته در ید
بتوان شمرد آسان اسباب دولت تو
گر قطره‌های باران هرگز سود مُعدّد
دولت به سان نصرت کردست با تو پیمان
تا عالم است باشد پیمان او موکّد
از لفظ مدح گویان در حق پادشاهان
گر فال سعد باسد فال رهیت اسعد
این مدح‌گوی مخلص زودا که در خراسان
در مدح و آفرینت سازد بسی مُجَلّد
تا آفرین و مدحت از برکنند شاهان
چون کودکان مکتب از برکنند اَبجَد
خوانند و یادگیرند آن شعرهای زیبا
هم عالمان افضل هم فاضلان اَوحد
تا گرد زهره و مه بر روی خوبرویان
باشد ز عنبر و ندّ زنجیرها مُعَقّد
تابنده باد رایت همتای زهره و مه
خوشبوی باد بزمت مانند عنبر و نَدّ
از فرّ بخت بادا عیشت همه مُهَنّا
وز مهر شاه بادا کارت همه مُمَهّد
پیوسته جان مادح در شکر تو مغرّق
همواره پای حاسد در بند تو مقید
دیدار تو مبارک ایام تو همایون
تایید تو مُخَلّد اقبال تو مؤیّد
امیر معزی : قصاید
شماره ۱۶۳ - فرخنده باد و میمون این مجلس منور
فرخنده باد و میمون این مجلس منور
بر شهریار گیتی شاهنشه مظفر
شاهی کجا رسیدست از همت بلندش
تختش به هفت گردون عدلش به هفت کشور
اَسْلاف را به عدلش جاه است تا به آدم
اَعقاب را به جاهش فخرست تا به محشر
ابرست دست رادش بحرست طبع پاکش
زان ابر قطره بدره زان بحر موج‌ گوهر
در خسروی و شاهی مانند او که باشد
هر خانه نیست‌ کعبه هر چشمه نیست‌ کوثر
از دو برون نبینم شاهان و خسروان را
یا سر به نام او بر یا نامهاش بر سر
شاه است و ملک و لشکر هر سه به‌هم موافق
مقهور شد مخالف زین شاه و ملک و لشکر
میران نامدارند این بندگان سلطان
هریک چو حاتم طَیّ هریک چو رستم زر
یک بنده‌گاه بخشش با همّت فریدون
یک بنده‌گاه کوشش با نصرت سکندر
وان میزبان زیبا در پیش تخت خسرو
بسته میان به خدمت چون بندگان‌ دیگر
امروز بر شهنشه رحمت همی فشاند
هم از بهشت رضوان هم از سپهر اختر
شاید که میر قیصر سر بر فلک فرازد
زیرا که هست سنجر مهمانِ میرِ قیصر
زین شاه بنده‌ پرور شادی است بندگان‌ را
تا جاودان بماناد این شاه بنده پرور
گردون به جهد و طاعت پیمانش را متابع
گیتی به طُوع و رغبت فرمانْشْ را مسخر
تختش قرین شاهی بختش ندیم شادی
سالش ز سال بهتر روزش ز روز خوشتر
امیر معزی : قصاید
شماره ۱۷۰ - شمسِ ملوکِ عالم، شهزادهٔ مظفر
شمسِ ملوکِ عالم، شهزادهٔ مظفر
میر ستوده خصلت‌، شاه گزیده اختر
یک روز در صبوحی بنشست خرم و شاد
آزاده‌وار و زیبا فرزانه‌وار و درخَور
با دوستان مخلص با چاکران مشفق
با مطربان چابک با ساقیان دلبر
نور وفاش در دل‌، مهر سخاش درکف
جام بقاش بر لب تاج رضاش بر سر
من چون شنیدم از دور آواز مطربانش
و آن شاد باش‌ کهتر و آن نوش باد مهتر
با آستین پر شعر آنجا شدم به خدمت
در وقت‌ بازگشتم با آستین پر زر
زّری همه مجرد همچون گل مُوَرّد
شکلش چو شکل اختر رنگش چو رنگ اخگر
خالص ‌گه نمایش چون ‌گنجهای کسری
صافی گه ‌گدازش چون ضربهای جعفر
چون ‌گستریدم آن زر بر نَطع‌ در وثاقم
شد نَطْع‌ چون سپهری بر گوهر منوّر
یا همچو بزمگاهی پرشمعهای رخشان
یا همچو لاله‌زاری پر لاله‌های احمر
در صُرّه کردم آن را وانگه به شکر جودش
برداشتم قلم را کردم به رشته‌ گوهر
چون ذوالفقار حیدر کردم زبان جاری
در مدح آنکه نامش آمد به نام حیدر
آزاده‌ای که طبعش هست از هنر مرکب
شهزاده‌ای که ذاتش هست از خرد مصور
اسلاف را به نامش جاه است تا به آدم
اعقاب را به جاهش فخرست تا به محشر
شاخ بلندْ بختی از دولتش کشد نم
تخم بزرگواری در خدمتش دهد بر
گردون همی سِگالد تا بر کف و سر او
از ماه جام سازد وز آفتاب افسر
ای روز بزم و مجلس با دوستان معاشر
ای روز رزم و موکب بر دشمنان مظفر
چرخی مگر که هستی تابنده و توانا
بحری مگر که هستی بخشنده و توانگر
پیغمبر و علی را جان از تو هست خرم
وزتوست شاه خرم چون از علی پیمبر
مانند تو که باشد تا شاه را تو باشی
داماد و یار و مونس جان‌پرور و برادر
نه هر ندیم دارد این ‌قَدْ‌ر و جاه و حشمت
هر خانه نیست کعبه هر چشمه نیست کوثر
کس در سخن نیابد اندازهٔ مدیحت
کس را وقوف نبود بر گنبد مدور
من بنده تا زبان را در مدح تو گشادم
بر من گشاد یزدان از ناز و نیکوی در
از لفظ تو شنیدم اکرامهای بی‌حد
وز همت تو دیدم اِنعام‌های بی‌مرّ
شرح فضایلت را کردم طرازِ دیوان
نقش مدایحت را کردم جمال دفتر
شد نکته‌های لفظم در مدح تو چو لؤلؤ
شد بیت‌های شعرم در مدح تو چو شکر
تَعْویذْوار دارم شکر تو بسته بر دل
تسبیح وار دارم مدح تو کرده از بر
تا خاک و آذر و باد و آب است طبع گیتی
تا زین چهار بیرون یک طبع نیست دیگر
از اسب باد پایت وز تیغ آبدارت
فرق و دل مخالف پر خاک زآب و آذر
هفت اختر درخشان بر اوج چرخ‌ گردان
پیمانت‌ را متابع فرمانت‌ را مسخر
آراسته بساطت و افروخته وثاقت
از سروران دولت وز نیکوان چاکر
دو دست توگرفته دو چیزگاه عشرت
یک دست زلف خوبان یک دست جام و ساغر
امیر معزی : قصاید
شماره ۲۹۹ - فرخنده باد و خرم نوروز شاه عالم
فرخنده باد و خرم نوروز شاه عالم
سلطان تاجداران تاج تبار آدم
عالی جلال دولت باقی جمال ملت
دارندهٔ زمانه شاهنشه معظم
از تخت و خاتم آمد آرایش بزرگان
و آراست از ملکشاه امروز تخت و خاتم
شاهنشهی که عدلش بفزود نور گیتی
فرماندهی که جودش بشکفت روی عالم
در روزگار شاهان تاریخ او موخر
در خاندان شاهان فرمان او مقدم
از قلعه‌های محکم دشمن همی چه نازد
مرگ است تیغ سلطان در قلعه‌های محکم
تا عزم ‌کرد سلطان رفتن به جانب چین
فغفور چین به چین در برساخته است ماتم
قیصر ز بیم تیغش بیزار شد ز رهبان
بهتان همی نگوید بر عیسی بن مریم
ای در جمال چون جم در فتح چون سکندر
در لشکر تو بینم سیصد هزار رستم
گر نازش مسلمان از ز‌مزم است و کعبه
تخت تو هست‌ کعبه دست تو هست زمزم
اندر بهار خرم شادی و خرمی به
شادی و خرمی‌ کن‌ که آمد بهار خرم
بنشین به تخت شاهی تا بخت تو بنازد
می نوش‌ کن به شادی تا دشمنت خورد غم
عدل تو باد و عمرت هر ساعتی در افزون
هرگز مباد روزی عدل تو از جهان کم
شاعر تو را معزی‌، راوی تو را شکر لب
دولت تو را مسلم‌، نصرت تو را دمادم
امیر معزی : قصاید
شماره ۳۰۴ - ای شهریارِ گیتی ای پادشاهِ عالم
ای شهریارِ گیتی ای پادشاهِ عالم
صاحبقرانِ اعظم‌ شاهنشهِ مُعَظّم
ای سنجرِ ملکشاه ای خسروِ نکوخواه
ای در جهان‌ شهنشاه ای بر شهان‌ مقدم
ای برده همت تو از روی دوستان چین
واورده هیبت تو در پشت دشمنان خم
فرعِ بزرگواری از رای توست والا
اصلِ خدایگانی از تیغ توست محکم
پر جشن توست زاوُل پر جوش توست کابل
وز تیغ توست غُلغُل در مُولتان و جیلَم
یزدان ز توست راضی ایمان به توست باقی
دولت ز توست عالی ملت به توست خرم
اعقاب را ز فرّت جاه است تا به محشر
و اسلاف را ز نامت فخرست تا به آدم
اندر مصاف رزمت ضیغم شود چو آهو
واندر حریم عدلت آهو شود چو ضِیغم‌
با جود تو گشاید درهای خُلد رضوان
با عدل تو ببندد مالک درِ جهنم
شاهی و شهریاری مردی و کامکاری
رادی و بردباری هر شش تو را مسلم
آنجا که رزم سازی در تن ‌کرا بود دل
وانجا که نرم سازی در دل کرا بود غم
ممدوح چون تو باید تا مدح و آفرینت
هر چند بیش گویم با قَدرِ تو بود کم
بر ملک و دولت تو دستور توست میمون
چونانکه بود آصف بر ملک و دولت جم
بر تخت پادشاهی تاج پدر تو داری
او نیز در وزارت دارد کفایتِ عَمّ
چشم جهان نبیند تا دامنِ قیامت
شاهی چو تو مُعَظّم صَدری چو او مکرم
تا در طِباع‌ باشد با شیر ساخته می
تا در سماع باشد با زیر ساخته بم
زیر مراد بادت چونانکه هست گیتی
زیر رکاب بادت چندانکه هست عالم
بر مژدهٔ فتوحت نصرت شده پیایی
بر شادی صبوحت ساغر شده دمادم
امیر معزی : غزلیات
شماره ۴۸ - ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده
ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده
هم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده
هستی به مهر و خدمت استاده و نشسته
هم در دلم نشسته هم پیشم ایستاده
گه راز من‌گشایی زان زلفکان بسته
گه اشک من‌گشایی زان دو لب‌گشاده
تو سیم ساده داری در زیر مشک سوده
من لعل سوده دارم بر روی سیم ساده
گر بی تو شادی آرم یارم مباد شادی
ور بی‌تو باده نوشم نوشم مباد باده
دارم ز دست عشقت دو دست بر سر و دل
بر سر یکی فکنده بر دل یکی نهاده
از دیده آب ریزم وز دل فروزم آتش
با هر دو چیز هستم خرمن به باد داده
دیدم بسی عجایب زین طرفه‌تر ندیدم
چشمی پرآب و آتش بر خرمن اوفتاده
امیر معزی : قطعات
شماره ۱۸ - تا هست تیغ ‌کلها در برق و رعد نیسان
تا هست تیغ ‌کلها در برق و رعد نیسان
تا هست سوز دلها در زلف و جعد جانان
تا با فساد باشد همواره کون عالم
تا با وعید باشد پیوسته وعد یزدان
در مجلس بزرگان خالی مباد هرگز
پیرایهٔ بزرگی مسعود سعد سلمان
آن شاعر سخنور کز نظم او نکوتر
کس در جهان ‌کلامی نشنید بعد قرآن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵ - دانی چه مصلحت را بل غاغ شد بخارا
دانی چه مصلحت را بل غاغ شد بخارا
تا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا
زین قوم در خراسان الاّ بلا نخیزد
شکلی کنید و دفعی بنشستن بلا را
گفتم از آن جماعت یاری به چنگم آید
آن دل که داشتم نیز از دست شد قضا را
یاری چنان که باید دیدم ولی دریغا
گر التفات کردی در عشق مبتلا را
ترکی که گر به دعوی از خانقه در آید
از دین و دل بر آرد پیران پارسا را
گر زلف تاب داده باز افکند به گردن
از نافه ی نغوله مشکین کند صبا را
گر فرق او ببیند بالای ماه رویش
خط در کشد منجّم بر چرخ استوا را
در ملک خوب رویی آخر چه کم بباشد
گر بوسه یی ببخشد خشنودی خدا را
زر باید ای نزاری تا کی خروش و زاری
تمکین نمی کند کس درویش بینوا را
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۶۰ - غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
غایب نشد زمانی از خاطرم خیالت
در پیش چشم دارم آیینه جمالت
هر بامداد دیدن رویت خجسته باشد
فرخ کسی که گیرد بر خویشتن به فالت
سر بر خط ارادت داریم و دیده بر در
تا کی دهند ما‌ را پروانهٔ وصالت
دل ها نثار پایت جان ها فدای نامت
گر خون ما بریزی این نیز هم حلالت
با نقش بند اول صورت کند نیفتد
از نوک کلک قدرت یک نقطه همچو خالت
عیسی نفس نیارد با معجز دهانت
موسی نظر بدوزد از پرتو جلالت
وقتی که خشمناکی با ما عتاب می کن
بر هم‌ مزن جهانی کز ما بود ملالت
گفتم همه تو را ام خود را طلاق دادم
تا بو که محو گردم در هستی کمالت
گفتا قدم نداری تا کی دم ای نزاری
بس کن که در نگیرد با ما به قیل و قالت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۷۳ - جانا دلی چه سوزی کان هست جای گاهت
جانا دلی چه سوزی کان هست جای گاهت
ماها تنی چه کاهی کان هست در پناهت
با دیده ی پر آبم با سینه ی پر آتش
زآن سینه ی سپیدت زآن دیده ی سیاههت
هر روز بامدادان کایی برون ز خانه
باشند صد هزاران بی دل گرفته راهت
زان پس که با تو بودم بی گاه و گاه گشتم
راضی بدان که بینم در راه گاه گاهت
در محنت درازم زآن گیسوی درازت
با قامت دوتاهم ز آن ابروی دو تاهت
چون سرو خشک زارم چون ماه نو نزارم
ز آن قد هم چو سروت ز آن روی هم چو ماهت
رنجی ست عاقلان را هاروت جرم کارت
گنجی است عاشقان را یاقوت عذر خواهت
ناهید خیره گردد وقت سماع دورت
خورسید سجده آرد پیش جمال و جاهت
پوشی سلاح کینم سازی سپاه جنگم
هر ساعتی روا نیست اندیشه سال و ماهت
آگه نه ای که باشد در کین و جنگ بر من
چشم دژم سلاحت زلف به خم سپاهت
سوزان شود نزاری از عشق تو هر آن گه
کاراسته ببیند در بزم پادشاهت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۲۸ - عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد
هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
بی ذکرِ او وبال است گر یک سخن بگوید
بی یادِ او حرام است گر یک نفس برآرد
حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبد
من می روم و لیکن بختم نمی گذارد
سنگین دلان بخندند از بی قراریِ ما
رضوان اگر ببیند رویِ تو حالت آرد
گر تلخ گفت شیرین فرهاد می پسندد
ور زهر می فرستد چون نوش می گوارد
قاضی چه کار دارد با اعتقادِ عاشق
گو از پسِ قضا رو گر شرع می گذارد
در آتشِ جدایی بس معجزی نباشد
بر آبِ چشمِ عاشق گر سیلِ خون ببارد
با آن که در حضورم اثبات جهل باشد
پنداشتم به غیبت کز ما خبر ندارد
تنها مرو نزاری زیرا کسی بباید
کو را به ما نماید ما را بدو سپارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۷۸ - آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید
آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید
وان آفتابِ وصلت از جانبی برآید
تو سر کشیده و من طوقِ وفا به گردن
ساکن که اسبِ حسنت ناگه به سر درآید
ای سروِ باغِ جانم بخرام تا به بستان
کز قامتِ بلندت خم در صنوبر آید
درمان چه می کند دل درد از تو راحت آمد
مرهم چه می نهد جان زخم از تو خوش تر آید
در عشق مردِ صادق هم چون خلیل باید
تا وقتِ آزمایش آتش برو برآید
آن جا که بی محابا تیرِ بلا روان شد
مردی تمام باید تا در برابر آید
ای پای مال کرده بی خود نزاری ات را
آری چو بر سر آیی باشد که بر سر آید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۸۲ - آن بر شکسته از ما باشد که باز آید
آن بر شکسته از ما باشد که باز آید
این جا دری گشاید آن جا رهی نماید
ما منتظر نشسته برخاسته قیامت
روزی که بار باشد بر ما که در گشاید
هی هی چه گفته آخر با دوست در حضورم
آن جا که دوست باشد چیزی دگر نباید
دنیا و آخرت را بر هم زدیم کلّی
چیزی نمانده این جا حاسد چه بر فزاید
تسلیم شو محقّ را پرهیز کن ز مبطل
بی گانه چون برن شد خانه کیا درآید
این کار را بباید گُردی و پهلوانی
نازک مزاجِ بد دل تسلیم را نشاید
منکر مباش چندین گر در مقامِ وحدت
دوشیزه یی چو مریم روح اللّهی بزاید
نَبوَد شگفت اگر چه بد گو نکو نگوید
عادت بود که عقرب بر سنگ می گزاید
شوریدنِ نزاری چون بلبل است عمدا
کز فرطِ شوق چندی بر گل بُنی سراید
دو کَون در برابر یک ذرّه یی نسنجد
آن جا که غمزۀ او ما را ز ما رباید