تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣١۶ - عوانرا آشنا مشمر تو روزی
عوانرا آشنا مشمر تو روزی
بتخصیصی ز تو بیگانه گردد
اگر در مهر او چون موی گردی
ز بهر کندنت چون شانه گردد
عوانرا سگ نشاید گفت زیراک
که گر سگ بشنود دیوانه گردد
سگی را گر دهی نانی تو گاهی
همیشه او در آن خانه گردد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۴۵ - گرم گردون گردان چند روزی
گرم گردون گردان چند روزی
بسر ز آنسان که میباید نگردد
طمع زو نگسلم یکبارگی هم
برینسان بعد ازین شاید نگردد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۵٩ - مرا از هر چه در عالم هنر هست
مرا از هر چه در عالم هنر هست
مر او را از ندامت میشمارد
طریق دهقنت آمد گزیده
که دهقان ندرود جز آنکه کارد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٨٧ - اقامت در خراسان گشت مشکل
اقامت در خراسان گشت مشکل
شد اینجا مشرب عشرت مکدر
مرا در رشته دانش نباشد
بجز گوهر فروشی کار دیگر
درین اقلیم صاحب همتانند
که هریک ز آن بزرگان هنرور
بهمت آنچنان باشد که او را
نیرزد نیم نان صد دانه گوهر
مرا گوهر فروشی با چنین قوم
نمیگوئی که چون باشد میسر
ضرورت از خراسان رفت باید
اگر زینسان بدست آید هنر خر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٢۶ - ز حالم نیست آگه کس که چون من
ز حالم نیست آگه کس که چون من
برنجم زین سپهر سخت پیکار
بتلخی میکشد در تنگ و بندم
چو شیرین دید طبعم نیشکر وار
اگر زین پس بر این سیرت بماند
نماند در دیار فضل دیار
دلا زو هم مبین شادی و غم را
که او را اختیاری نیست در کار
مقرر در ازل شد هر دو و اینک
نخواهد گشت اینصورت دگر بار
مرنج از بهر دنیا و مرنجان
مباش آزرده و کس را میازار
که هست و نیست یکسر بر گذار است
هر آنچت نیست آنرا هست پندار
بر ابن یمین گیتی نیرزد
بدان کز بهر او گیرند تیمار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۴۵ - فلک سرگشته کرد ابن یمین را
فلک سرگشته کرد ابن یمین را
فکندش در ره ایوار و شبگیر
وگر نه او که و شبگیر و ایوار
ضعیفی ناتوانی مرد کی پیر
سفر کردن نه کار اوست چون او
گرفت اکنون بسان کودکان شیر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۴٩ - کریم الدین تو آن پهلو نژادی
کریم الدین تو آن پهلو نژادی
که گردانرا بتو باشد تفاخر
فرستادم بخدمت رقعه ئی دی
بدست پهلوی همکتف لمتر
یکی رقعه چو آب زندگانی
سراسر پر ز نظم و نثر چون در
بخدمت گر رسانید از چه معنی
تهی ماندست مان از باده منقر
ز هی عشرت اگر حالی فرستی
سبوئی از می چون ارغوان پر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۵۴ - کریمان گر بدست راست بخشند
کریمان گر بدست راست بخشند
گه بخشش یکی از زر و دینار
ولی نعمت خداوندم چو بخشد
بدست چپ کند جودش چنین کار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٩٨ - سخن بکری بود نوزاده فکر
سخن بکری بود نوزاده فکر
گرامی دار همچون جان پاکش
چو سروش هست میل سربلندی
اگر بر هر خس آویزی چو تاکش
برسم جاهلیت کرده باشی
بگاه زندگی در زیر خاکش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵١٨ - طلب کن گوشه امن و فراغی
طلب کن گوشه امن و فراغی
که عالم نیست خالی از وقایع
خلاف طبع دونان زی که باشد
سلیقتها مخالف چون طبایع
ز دونان نیز صحبت را فرو کش
مکن با هر لئیمی عمر ضایع
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٣١ - دلا تا میتوان کردن منه پیش سران گردن
دلا تا میتوان کردن منه پیش سران گردن
ترا خود وجه نان خوردن رساند قادر مطلق
ببر شاخ طمع از پی که باشد بار آن لاشی
طمع اسمی بود کزوی شود صدر شور و شر مشتق
بمجلس پسته خندان کن زبانرا شکر افشان کن
چو گل برگت پریشان کن که تا جذرت شود منطق
کسی کو شد بزر شهره و ز او اصحاب بی بهره
از آنسان بیدل و زهره چه خواند عاقلش احمق
مجوی ابن یمین زین پس نظام کار خود از کس
ترا در سازگاری بس توکل کردنت بر حق
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٣۶ - ز دلتنگی خرد را دوش گفتم
ز دلتنگی خرد را دوش گفتم
که ای بر ملک دانش گشته مالک
بسا کاندر پی کسب فضائل
کشیدم رنج در قطع مسالک
چو حاصل کردمش گفتم بیابم
بسعی او خلاصی از مهالک
بدیدم از هنر عیبی بتر نیست
بنزدیک بزرگان ممالک
خرد گفتا مشو یکباره نومید
لعل الله یحدث بعد ذلک
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٣٧ - زهی ابله کسی کز بهر مرده
زهی ابله کسی کز بهر مرده
کند با زندگان عهد خود جنگ
کسی کو باز نشناسد بد از نیک
بود واجب گریز از وی بفرسنگ
بتاج خسروی کی نازد آنکس
که از تابوت یاد آرد باورنگ
مرائی زیستن در پیش خلقان
بود تزویر نزد اهل فرهنگ
تو تا دربند نام و ننگ باشی
نخواهی بازرست از محبس تنگ
گرت آسایش کونین باید
بباید شست دست از نام و از ننگ
نظر ابن یمین گوئی برین داشت
که بر زد شیشه تزویر با سنگ
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۴١ - اگر چه صبر مفتاح نجاتست
اگر چه صبر مفتاح نجاتست
ولیکن صابری کاریست مشکل
باول عمر در وی صرف کردن
بآخر داشتن زو غصه بر دل
بتلخی صبر همچون نام خویشست
بود دور از صبوری مرد غافل
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۴٩ - تهتک در سخن گفتن زیانست
تهتک در سخن گفتن زیانست
تأمل کن تامل کن تامل
بکار بد چه کوشی تا توانی
تعلل کن تعلل کن تعلل
بهر کاریکه خواهی کردن اول
تعقل کن تعقل کن تعقل
مکن ایجان من از کس شکایت
توکل کن توکل کن توکل
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۶٧ - مرا زین پیش خاطر چندگاهی
مرا زین پیش خاطر چندگاهی
بانواع سخن میبود مایل
غزل میگفتم و مدح و مرائی
هجا گفتن نبودم نیز مشکل
کنون از جور گردون بسته بینم
در گوهر فشانی بر افاضل
غزل را عشق باید عشق را یار
ندارم من یکی زین هر دو حاصل
بمدحت هم نیابم اهتزازی
ز صاحب منصبان بی فضایل
هجا را نیز اثر چندان نبینم
درین مشتی خسیس دون جاهل
کنون چون زنده را فهم سخن نیست
مدیح مرده باشد سعی باطل
چو حال شعر از اینسان شد که گفتم
همان بهتر کزین پس مرد فاضل
مراثی و غزل دیگر نگوید
شود از زیور اشعار عاطل
ندارد رنجه خاطر تا تواند
بمدح و هجو این مشتی اراذل
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٨٣ - ببابا حیدرم باشد توقع
ببابا حیدرم باشد توقع
که چون واقف شود از حال زارم
فرستد ناخنی سوده زمرد
که تا افعی غم را کور دادم
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٨۶ - بحمدالله مرا هستند فرزندان روحانی
بحمدالله مرا هستند فرزندان روحانی
که حوراشان بپروردست در آغوش و رضوان هم
سراسر بر جهانگیری چو شاه اختران قادر
عراق آورده زیر حکم اقلیم خراسان هم
دمی با هر که بنشینند بگشایند بر طبعش
ز صورتهای پر معنی در صد باغ و بستان هم
بهر مجلس که بگشاید یکی زیشان در حکمت
دمادم اهل مجلس را کند خندان و گریان هم
ز لطف هر یکی گشته است غرق اندر خوی خخلت
نم سرچشمه زمزم چه زمزم آب حیوان هم
سه چارم نیز میباشند فرزندان جسمانی
ولی من فارغم زیشان و از من نیز ایشان هم
ز فرزندان جسمانی ندارم چشم جمعیت
کزیشان روز و شب هستم دل افکار و پریشان هم
بقای جان فرزندان روحانی من بادا
که من زیشان شدم شهره بایران و بتوران هم
کر ای آن کنند الحق که چون ابن یمین سازم
یکایک را وطن در دل نه در دل بلکه در جان هم
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٩۵ - چو در دنیا نخواهد ماند چیزی
چو در دنیا نخواهد ماند چیزی
ز بد کردار و نیکوکار جز نام
بکسب نیکنامی کوش و نیکی
که نیکو را نکو باشد سرانجام
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶۵٠ - اگر تو در کلام الله نون ساکن و تنوین
اگر تو در کلام الله نون ساکن و تنوین
بدشواری همی گوئی کند ابن یمین آسان
شود پیدا بحرف حلق و اندریر ملون مدغم
بود مقلوب بایا و شود در مابقی پنهان