تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۹۵ - وله
زان موسوی دو اژدرگیسوی آسیه
روزم چو قیرگون دل فرعون شد سیه
عاصی شدم درست چو فرعون برخدای
تا دیدم آن شکسته سر زلف آسیه
لذت برد زپیکر نیکوش پیرهن
منت کشد زچنبرگیسوش غالیه
بهر وقوف بوس و کنارش بروز وصل
هر شب کنم نظاره در اشکال الفیه
مشک اربچین بود رخ او از فسونگری
چین را بمشک طره نموده است تعبیه
بر طوبی قدش همه غلمان اگر غلام
با کوثر لبش همه گرحور جاریه
پیشش کمال مه چو لباسی است مسترق
نزدش جمال گل چو قبائیست عاریه
نشگفت اگر زخجلت شمشاد قامتش
دیگر نپرورد سمن و سرو نامیه
این بس زحسن او که بود نام فرخش
در مدح شاهزاده آزاده قافیه
عبدالحسین شبل امیر آخور ملک
کافلاک از او بدوش کشیده است غاشیه
پیلی است با کمند چو آید بکارزار
شیریست برسمند چو تازد بناحیه
چون برفراز چنگ لوا گیرد او بجنگ
هر گوشه از جیوش نگون گردد الویه
یاللعجب که با رخ چون خلد در نبرد
بر خصم باز میکند ابواب هاویه
دشمن هراسد از دم شمشیر او چنان
کز ذوالفقار صفدر صفین معاویه
در وقعه خون چکد زپرند وی آنقدر
کز حاجیان بمکه در اعیاد اضحیه
ای مفخر عجم که زهندی بلارکت
اتراک چین گریزد و اعراب بادیه
ارکان بطوف کعبه کوی تو زاشتیاق
هر روز را شمرده بخود یوم ترویه
در هیچ فن کتابی از ابناء فضل نیست
کانرا نخوانده شخص تو از متن و حاشیه
تا اهل منطق از پی اثبات رای خویش
در جمع میکنند کفایت بتثنیه
از حال تا زمان مضارع شریف تر
و زماضیت ستوده تر اوقاف حالیه
قوس محب تو زصعودش بود وتر
خصم تو منفعل ز دوایر به زاویه
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۳ - وله
ای کزدو چهر غیرت یک بوستان گلی
از گل گذشته گاه طرب به زبلبلی
نادر بکف فتد چو توئی کز جمال و صوت
هم بانوای بلبل و هم بارخ گلی
روز شکار با دوش باز جره
وقت خمار با اثر ساغر ملی
مانی بسرو و ماه ولی سرو ومه نه ای
کز قد و رخ بسرو و مه اندر تطاولی
ماهی و لیک ماه شکر پاش پاسخی
سروی ولیک سرو سمن بوی کاکلی
ازجور خویشتن بمن اندر تعمدی
وزمیل من بخویشتن اندر تجاهلی
با دل چه گفته ای که همی در تصوری
با جان چه کرده ای که همی در تخیلی
پنهان زمن مگر تو بدل در شدایدی
مخفی زمن مگر تو بجای تدللی
برهر چه روی میکنم اندر برابری
در هر چه رای میزنم اندر تعقلی
درچشم من ستاده چو عکس صنوبری
در مغز من نشسته چو بوی قرنفلی
جانا مگر بچشم و سرما مواظبی
ترکا مگر بجان و تن ما قرا ولی
هنگام هجر غارت دل چون تطیری
ایام وصل راحت جان چون تفالی
بریاد سوسن از چه همی در ترانه ای
بربوی سنبل از چه همی در تغزلی
بنمای خط که خود توبه از کشت سوسنی
بگشای مو که خود تو به از باغ سنبلی
در میگساری از برمن دورشو که من
پندارمت زلطف برای تنقلی
گاه شکار در برمن بازآ که من
می بینمت زخوی قوی پنجه طغرلی
پرکبرتر بایوان ازشاه خلخی
مغرورتر بمیدان ازگرد زابلی
تاجت زمشک او فر و تختت زسیم ناب
سخت ای پسر تو صاحب جاه و تمولی
یاد آیدت که گفتم رای به ری خطاست
رو جای کن بجی گر از اهل توکلی
نشنیدی و رسیدی و دیدی که در عجم
کس نیست چون امیرعرب مصطفی قلی
ای برتر و مهین تر سردارهای شاه
کز فره چرخ چاکر و انجم یساولی
اندر دل حبیب تمامی سکونتی
در خاطره حسود بکلی تزلزلی
از اختران زبخردی اندر تقدمی
با آسمان زمرتبت اندر تقابلی
بنهاده در مسیل حوادث هزار سد
بربسته بر شطوط نوائب دو صد پلی
تا قرص مهر نطع فلک را دهد فروغ
بیند فلک بخوان ظفر در تناولی
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۳ - درتهنیت عید غدیر و منقبت حضرت امیر (ع)
ترکا بجوش خم غدیر از نیاز بین
وز این نیاز مست شوو جان بناز بین
دستی به خم زساقی کوثر دراز بین
پیمان کن و بگردش پیمانه راز بین
کزاین خم است مستی ذرات ممکنات
زین خم نخست باده بجام اراده شد
وز وی فلک ستاده زمین اوفتاده شد
آنگاه مست از و ملک از طبع ساده شد
پس درکف رسل قدحی زو نهاده شد
تا دوست را حیات بود خصم را ممات
خم غدیر پر زالهی شراب بین
وزاین شراب جان مخالف کباب بین
نی اندر این خم آیت نیل از صواب بین
برقبطیش زخون و بسبطی زآب بین
کاین صاف خم طغات نکو داند از هدات
بود این چنین صباح که جبریل با درود
زایزد بسوی احمد مختار شد فرود
گفت ای زقهر و لطف تو نازان زیان و سود
بستای مرعلی را انسان که حق ستود
ورنه رسالت تو بنائیست بی ثبات
یعنی که حج گذاشتنت سیرخانه بود
درغسلت از کدورت ظاهر کرانه بود
صومت بجای خوردن نان شبانه بود
مقصود ما علی بود آنها بهانه بود
کزوی روان به پیکر حج است تا صلات
او صورت شرایع و او معنی ملل
او کعبه حقیقت و او رکن هر عمل
از او ابد پدید تواند شد از ازل
او گفت با کلیم که انظر الی الجبل
او خضر را نواخت بسر چشمه حیات
احمد چو این ترانه زجبریل گوش کرد
درجمع خیل رفته و آینده گوش کرد
می درسکون به پای خم از وجد نوش کرد
آنگاه رای نشر پیام سروش کرد
بر خاست منبری زقتب یا که از حصات
پس دست حق گرفت بدست و فراز برد
آنسان که اوج عرش بپا یش نماز برد
لوح از قلم بسوی بنانش نیاز برد
چرخ از قدر بساعد او شاهباز برد
شد منبر از نبی و ولی پر صفات و ذات
گفتا نبی بخلق که دست خداست این
دست خدا بود که بمنبر بپاست این
حلال مشکلات بارض و سماست این
سر حلقه رسل غرض از اولیاست این
در کین او هلاکت و در مهر او نجات
دستی است این که بیعت او بیعت خداست
بازویش آخته علم قدرت خداست
در خنصرش تختم از حشمت خداست
سبابه اش کلید در رحمت خداست
او ذات و ماسواست از او جلوه صفات
باری حق از علی بنبی چون جهاند پیک
وافشرد پی که بلغ ما انزل الیک
افتاده از نفاق بشلوار خصم کیک
میخواست تا زغم بعدم رخ نهد ولیک
بخ لک ای علی گفت ازشاه گشته مات
آری چو از سقایت فرمان ذوالمنن
بنشست جوش خم غدیر ازمی کهن
فاروق و آشناش چو شیخان خم شکن
زین خم به خام محن گشتشان سکن
شد زاشکشان مدام وز آلامشان سقات
ایماه مهربان و بت دل ستان من
از قد و چهر سرو من و بوستان من
زین عبد تازه کن بکهن باده جان من
بل زیب ده زرطل و قدح گرد خوان من
کز کردگار مغتفرند این زمان عصات
ای گلبنی که حور بود باغبان تو
غلمان غلام رانده از دودمان تو
می خور مترس نار نیابد نشان تو
کاندر ولای شاه ولایت بجان تو
صد بار بهتر از حسنات است سیئات
شاهیکه کشف سر خدائی بمیل اوست
هر چیز هست و بود و بود درطفیل اوست
میکال ریزه چین گرانبار کیل اوست
جبریل خاک روب سبک سیرخیل اوست
با گفت او هر آنچه بجز وحی ترهات
گر بگذری بخلد جز او دلنواز نیست
ور در شوی بنار جز او جانگداز نیست
گر بنگری بعرش جز او چاره ساز نیست
ور در زمین چمی بجز اویکه تازنیست
کز وی پراست عالم ایجاد را جهات
ای داوریکه مصحف توحید روی تست
ایمان و کفر در بدر از جستجوی تست
زنار و سبحه خسته دل ازگفتگوی تست
هرجا که بنگرم بهمه سوی کوی تست
از دیر تا حرم زحرم تا بسومنات
تو پیش از آفرینش غیر از تو پیش نی
از تست بر زو پست و زاغیار و خویش نی
بی حکم تو تخالف در گرگ و میش نی
هستی بجز حقیقت ذات تو بیش نی
گو شیخ شهر خواندم از جمله غلات
من غیر مدحت تو در آفاق ننگرم
بی مهر تو بخورگه اشراق ننگرم
جز جفت ابروان تو را طاق ننگرم
طاقیست آن که جفتش از آفاق ننگرم
موی توام عشا و عذار توام غدات
شاها اگر ز روح تن از عقل جان کنم
آنگه چو خضر زندگی جاودان کنم
کی یک ثنای تو بهزاران قران کنم
لیکن ازآن خوشم که چو نامت بیان کنم
گردد زچاکر تو بسوی من التفات
سلطان حمید ناصر دولت که شخص او
از مهر و ماه باج ستاند به رای و رو
میریکه چرخ در خم چوگان اوست گو
گو خصم او شود چو حصاری زسنگ و رو
کش ازکمیت کنده پراند سوی کمات
تیغش برزم آینه دار اجل بود
تفش ببزم عقده گشای امل بود
نزدش ملک چو در برایزد هبل بود
در مردمی یگانه و ضرب المثل بود
جودش الوف باز ندانسته ازمآت
ای آنکه افتخار زمان و زمین توئی
در هر هنر مخاطب صد آفرین توئی
اندر شرف بخاتم دولت نگین توئی
از محمدت مجیر بنات و بنین توئی
کز عدل هم بنین بتو شادند و هم بنات
روی سپه نگار سمن بو عذار تو
پشت سمند کاخ لئالی نگار تو
کیهان پر از در ازکف گوهر نثار تو
مانا درآستین یمین و یسار تو
بر جای دست گشته نهان دجله و فرات
میرا بنظم کس زمن افزون نمی شود
کافزون ازین صتاعت و مضمون نمی شود
هرکس زیزد خیزد جیحون نمی شود
باران تمام لؤلؤ مکنون نمی شود
کی در چمن جماد برد سبقت از نبات
اینها که بنگری همه ریشند وسبلتند
اندر حضور درخور صد گونه غیبتند
افسردگان معنی و سرگرم صورتند
نه زاهل دولتند و نه زابناء ملتند
زود اکشان عظام شود زآسمان رفات
من در دو کونم ازکرم دوست زندگیست
آنجا بخواجگیست گر اینجا به بندگیست
مهر علی مرا بعلا درکشندگی است
چون ذوالفقار ناطقه ام را برندگیست
هرچند شایگان بقوافیست از لغات
تا خاک را درنگ بود باد را شتاب
تا نار انجماد برد آب التهاب
تا بالد ارض برفلک از عید بوتراب
یار ترا شکوه خطر بر حد نصاب
خصمت ز افتقار پژوهنده زکات
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۱۸ - وله
ای مه که قد تست فتن زا قیامتی
نی نی زقامت تو قیامت علامتی
بر رخ نمانده باز چو باب سلامتی
بازم مجو بسجن سکندر اقامتی
هل خیمه را فرود و بکش رخش زیر زین
جائی که بازسخره عصفور می شود
نار از زبانه طعنه زن نور می شود
مرد بصیر مسخره کور می شود
بهرام کشته از لگدگور می شود
نادان کند تمکین و کودن شود مکین
هان ای زحل مگوی که من نحس اکبرم
نجمت بسم توسن تربیع بسپرم
بالله که در نحوست من از تو بدترم
هش دار کز مقارنه تیره اخترم
ناگاه محترق شودت چرخ هفتمین
هان ای خجسته برجیس ای کز توفقت
در کوکبی نیامده تاب تطابقت
کم عشوه کن نه مشتریم برتعلقت
نارم پی قران سعادت تملقت
گر صد هزار قرن و بالم بود قرین
هان ای ستاره سوخته مریخ دشنه زن
هر چند تیغ بازی این جا سپر فکن
رنجه مکن سرین خود از شاخ کرگدن
گشتم سته بترس که این فرقدین من
هم موی مژه اش شده مریخ آفرین
هان ای سر بریده زتن خیره آفتاب
کز زن مزاجی تو دوچارم در انقلاب
پس کش عنان و اینقدر از کین مزن رکاب
من برهمن نیم که ز کیدت باضطراب
سایم ز روی عجز بخاک درت جبین
ای زهره شادزی که بد از من تو نشنوی
با مطربان مرا بچه زهره است کجروی
هان دور دورتست بزن راه پهلوی
نشگفت مطربی کند از جای خسروی
این عهد اگر زدخمه درآید سبکتگین
هان ای عطارد ای قلمت قاید پلیس
رخساره ات گرفته تر ازخصلت خسیس
اکنون که جوش دیگ تو شد وقف کاسه لیس
دژخیم ترنشین و براتم به یخ نویس
هر چم شود نصیب زمحصول مآء وطین
هان ای قمر عبث به پی غدر میشوی
گه در نعال و گاه سوی صدر میشوی
زین ژاژ ترکتازت بی قدر میشوی
تو خود گهی هلال و گهی بدر میشوی
تا کی کنی بنقص کمالات من کمین
من از عطش اگر مقر اندر سقر کنم
مشنو که چشم عجز بآب خضر کنم
با حکم خویش حلقه بگوش قدر کنم
آنم که خامه را چو پی هجو سرکنم
صبح ازل گریزد زی شام واپسین
گو کس پژوهشم ننماید که کیستم
دراین بلد اسیر ندامت زچیستم
من طالب پژوهش افلاک نیستم
زیرا که من بیزد غم افزا نزیستم
جز در پی ثنای خداوند راستین
محمود خان مهین ملک العرش راستان
کآزرم شوکتش کشد ارواح باستان
دستان ملک داریش آنسوی داستان
بر جای پاسبان فلکش رخ برآستان
برجای دست بحر محیطش در آستین
تا فکرتش گره زده با راز چرخ جیب
گیتی پر از هنر شد و کیهان بری زعیب
صدق و صفا فزود و بپرداخت شک و ریب
هم خواند اقتضای قضا را بلوح غیب
هم راند ازکمان گمان ناوک یقین
ایصاحب صفات خوش از فر خجسته ذات
از خاک درگه تو خجل چشمه حیات
بارای تو عشا زده سر پنجه با غدات
ازقهر تو فتد به بنین حیض چون بنات
با لطف توبنات برد سبقت از بنین
بر بوی آنکه روح نیا گردد از تو شاد
هردم برسم خان خلیلی بعدل و داد
وه زین برادری که چنین دلکش اوفتاد
طوبی له آن پدر که چو در خلد رو نهاد
زوماند این دو تن خلف الصدق جانشین
تو امر بر قدرکنی او نهی برقضا
تو رنج را شفائی و او گنج را بلا
تو برخصیم خوفی و او بر محب رجا
توطیش را فنائی و او عیش را بقا
تو رزم را یساری و او بزم را یمین
تو مرجع افاخم و او ملجا رجال
تو فیلسوف مشرب و او فلسفی مقال
تو مظهر درایت و او مظهر جلال
تو آیت تبحر و او رایت کمال
تو بهجت مصور و او حجت مبین
تو کعبه معانی و او قبله صور
تو قلب آفرینش و او قالب ظفر
تو مدرک الحقایق و او کامل النظر
تو فتح باب خیری و او سد راه شر
تو از خرد سرشته و او از هنر عجین
تو بحر علم موجی و او ابر فضل بار
توکوه چرخ صدری واو عرش خاکسار
تو صرف احتشامی و او محض اقتدار
پهلوی کفر از رقم رعب تو نزار
بازوی شرع از قلم لطیف او سمین
عکسی است پیش رای تو این مهر مستنیر
خشتی است نزد کاخ وی این چرخ مستدیر
تو جود را بشیری و او بخل را نذیر
تو بخت را مظاهر و او فتح را مجیر
تو تخت را محافظ و او تاج را معین
ای دو منعمی که یک آمد نعیمتان
یکروح در دو تن زخدای کریمتان
رسوا چو یکدو قافیه من خصیمتان
ارجو که از تموج جود عمیمتان
خیزد زطبع حضرت جیحون در ثمین
تا ماه و مهر را بدر از چرخ نی عبور
تا چرخ زاید از روش مهر و مه دهور
تا در کسوف مه کند از مهر سلب نور
هرساعتی ز دور تو بالاتر از شهور
هرآنی از زمان وی آنسوتر از سنین
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۲۳ - در تهنیت عیدنوروز و منقبت اسدالله الغالب علی بن ابیطالب علیه السلام گوید
چو نوروز کاوه سان علم برکتف نهاد
سربیور است دی ز تاج و تن او فتاد
فریدون فرودین برآمد بتخت شاد
در و دشت جست زیب چو او رنگ کیقباد
شخ و شاخ یافت لعل چو اکلیل بهمسنی
یکی بین گل که در بردن قلوب
چو سرمست شاهدیست که بد ننگرد زخوب
ایاغ وی از طلوع پر از باده تا غروب
گه از رقص در شمال گه از وجد در جنوب
گه از باد مستوی گه از بار منحنی
همی از بنفشه ام پرست از شگفت دل
کز اردی بهشت مه چو شد سوی دی گسل
بتنهابجیش برد زد و گشت مستقل
بدان نازکی که بود حریر از تنش خجل
شکست آن سپه که داشت زیخ درع آهنی
چمن ازجمال گل چو خورشید ازسپهر
گل سرخ در چمن چو اندر سپهر مهر
و یا گل چو لعبتی است که جان بشکرد بمهر
بویژه چو صبحگاه نقاب افکند ز چهر
همی بلبلش بجان نماید برهمنی
الا ایکه طرات کشد ماه را بغل
بگرد لب تو خط چو بر آب خضر پل
کنون کز شقیق گشت چمن پر ایاغ و مل
بپای درخت سرو زدست بتی چو گل
زمن بشنو این سخن بزن جام یک منی
بچم در میان باغ ز ایوان کناره کن
چمن زار چهر خویش پر از ماهپاره کن
زسنبل کلاله ساز زگل گوشواره کن
بسوسن کنایه گوی بسعتر اشاره کن
بدان جعد سعتری وز آن خط سوسنی
جهان گرچه از بهار چو خلد از منزهی است
ولی کوی تو ز روح بخلدش شهنشهی است
ز برد ستبرقیت عیان ماه خرگهی است
نظر درحضور تو بطوبی ز ابلهی است
که طوبی برتو نیز نماید فروتنی
به بستان چرا روم که بستان من تویی
بدان چهر لاله گون گلستان من توئی
به ریحان چه می کنم که ریحان من توئی
شکفته گل بهشت بدوران من توئی
برتو حدیث گل کند کشف کودنی
زرشک عذار تو خجل نقش آزری
ز آزرم قامتت به گل سرو کشمری
برد پیکرت شکیب ز دیبای شوشتری
خم ابروان تو چو شمشیر حیدری
همی رمز دوستی نماید بدشمنی
بتا ایکه عارضت بر از مه لطافتش
به نزد تو قد سرو به شرم از ظرافتش
به نوروز باده نوش که پاید شرافتش
چو امروز شد عیان شه دین خلافتش
شد این روز نو ز حق مثل در مزینی
علی آنکه هرچه هست ظهورات ذات اوست
کمالات ذوالجلال پدید از صفات اوست
دوصد خضر جرعه نوش ز عین الحیات اوست
ثبات زمین و چرخ طفیل ثبات اوست
از او تافته وجود بهر قاصی و دنی
بهر جا که بنگری هم او هست و غیر نیست
بجز ذکر وصل او بمقیات و دیر نیست
خرد را ز ملک وی بدر پای سیر نیست
قضا بی رضای او پی شر و خیر نیست
از او جسته کاینات طراز مکونی
بر اضداد چون قدم حدوثش موافق است
همانگه که راتق است همانگاه فاتق است
بیک شب بیک بدن مه چل سرادق است
ز سهمش زمان رزم مغارب مشارق است
نه این سازد ایسری نه آن دارد ایمنی
بر پاک جان او ملایک قوالبند
گه تند خشم او ضیاغم ارانبند
بکاخش طباق سبع چو نسج عناکبند
بسکان درگهش که قدسی مراتبند
بجان بال جبرئیل کند باد بیزنی
گر او را به بوالبشر جهات نبوت است
ولی در نهانیش حقوق ابوت است
هویدا ازو بدهر نتاج مشیت است
در اقلیم فروی که گلزار وحدت است
چه سلطان و چه گدا چه مسکین و چه غنی
خدیوا توئی که عرش چو گوئی بدست تست
سر جمله انبیا بجان پای بست تست
فراتر زلامکان بساط نشست تست
ندیده کسی ترا بد انسان که هست تست
که حق عز اسمه نبوده است دیدنی
زایجاد تو بخلق شد اکرامی از خدا
رسل از تو دل قوی بصمصامی از خدا
بهر گام در رسد ترا کامی از خدا
نه بشکستی ار تو بت نبد نامی از خدا
چه فرخ سیاستی جه نیکو زلیفنی
تو بخشنده نجوم بچرخ معلقی
تو آرندة نبات زارض مطبقی
که خواند مقیدت که بالذات مطلقی
گهی دستگیر نوح ببطنان زوزقی
گهی یاور شعیب بصحرای مدینی
شها ایکه عقلهاست بمهر تو مفتتن
بیجیحون نگر که ساخت معطر ز تو دهن
اگر چه بمدحتت نیاید ز من سخن
ولیکن از این خوشم که از بحر طبع من
شود بزم اصدقات پراصدقات پر از در مخزنی
بویژه خدیو یزد خداوند فتح و نصر
براهیم نامور خلیل خدیو عصر
بدل ضیغم نبرد برخ آفتاب عصر
چنان از نخست عمر بصفوت شده است حصر
که چون صبح دویم است ز پاکیزه دامنی
نخواهد خلود خلد کسی کآیدش انیس
نبیند خمار خمرتنی کافتدش جلیس
سوالش همی رشیق جوابش همه سلیس
بخوان عمیم وی مه و مهر کاسه لیس
بدیگ نعیم وی فلک را نهنبنی
بظل حمایتش بود نازش جهان
نفاذش زمعدلت شد آرامش جهان
همانا زحق نبود جز او خواهش جهان
چو جولان دهد سمند بر آرایش جهان
نهد ابلق سپهر زسرخوی توسنی
امیرا توئی که چرخ دخیل سریر تست
در امداد نور شمس رهین ضمیرتست
میامن بپای خویش بمنت اسیرتست
صفابخش روزگار کلام هژیژتست
که چون وحی منزل است زکشی و متقنی
گهرپاش کلک تو که شد ملجأ ثقات
بود وقت حل و عقد کلید در نجات
زمحمود خط وی جهان رشک سومنات
فشاند بصفحه مشک هی از معدن دوات
اگر چه ندیده است کسی مشک معدنی
گر از عقل تن کنند در آن تن تو جانیا
و گرجان بدن شود تو در وی روانیا
بارض اندر از علو دگر آسمانیا
دل چرخ پیر را تو بخت جوانیا
بزد نقش پای تو سرمه بگر زنی
ترا درگه نبرد غم از گرم و سرد نیست
ولی با تو چرخ را توان نبرد نیست
ز انبوه لشکرت مراندیشه گرد نیست
جهان جمله دیده ام تنی چون تو مرد نیست
بتولید مثل تست جهان را سترونی
مها ایکه به ز تو نسنجد سخن کسی
بمن بین که نی چو من ز اهل زمن کسی
تلفظ چومن نکرد بدر عدن کسی
ولیکن نداشته است چو ممدوح من کسی
نه فرخنده فرخی نه استاد سوزنی
الا تا که بشکفد به هر سال گل بباغ
الا تا که بردمد شقایق بکوه و راغ
همی تا که زنبق است فروزنده دماغ
رخت باد پر فروغ دلت باد در فراغ
زالطاف خسروی ز تایید ذوالمنی
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۲۵ - وله
از بیم آصف ای تتری ترک نوشخند
چندی دراصفهان نفکندی بکس کمند
نز زنده رود کشته بدت تا بهیرمند
نه ازهری زدی علم جور تا هرند
حالی به ری شد آصف و قم ای شه خجند
گام خطا بقمشه زن و جام کین به جی
در مرزکاوه خون سیاووش کن بجام
ز افراسیاب غمزه نما عزم قتل عام
خوارزم تست ملک ورا چون سلیل سام
نه گیووش زمژه بما رمح انتقام
کآن آصف جم اختر جاماسب اهتمام
شد زی سریر شاه عجم جانشین کی
شهناز عدل میر چو میخواست زار غنون
رفتی از این حصار همایون بلد برون
عشاق بدبشور حسینی زتو مصون
طبع مخالفت بموالف نزدجنون
هین راست شد بتو زمن فته روکنون
در اصفهان نوای نشابور زن به نی
حالی ثنا شمارم اگر گوئیم هجا
ایدون شفا شناسم اگر خواهیم فجا
نبود زخوف ظلم تو بر هستیم رجا
رفت آنکه داشت عدل بدرگاهش التجا
جای تطاولت به از این مملکت کجا
وقت دلیریت به از این روزگارکی
خیز و بچهره ذو ذنب طره تاب ده
جای دو اهرمن بیک انور شهاب ده
مریخ رابتیر مژه انقلاب ده
وز زهره ذقن بقمر التهاب ده
با مشتری بسطوت کیوان جواب ده
کز چرخ ملک تافت خور مجد ضوء و فی
جوزا صفت بتیغ کن اخیار را دو لخت
اشرار را باوج ثریا گذار تخت
با سهم قوس کین بتن کعبه دوز رخت
سستی مکن بپای بمیزان جور سخت
رفت آن سماک رامح اقبال و بدر بخت
کز هیبتش گرفت اسد هیئت جدی
گرچه کنون بدام تو خلقی بود اسیر
برنا نداند آهوی شیر افکنت ز پیر
یکسان پرد خدنگ تو از ناوک و حریر
پیش خطب نفس نکشد از ندم عبیر
لیکن امیدم آنکه بدین زودی از وزیر
ملک انتظام گیرد وگردد فساد طی
مسعود خطه ای که پذیرد ورود او
معبود بنده که نماید سجود او
اسرار غیب جلوه گر است از شهود او
کافی است چون مواعد یزدان عهود او
اختر کند قیام بگاه قعود او
کشور برد یسار مدام از یمین وی
ای ساز کرده دولت تو بربط شباب
دعد جهان نو اخته برنام تو رباب
بگرفته بکر فضل بکاخت ز رخ نقاب
جاهت بجعد شاهد فر ریخته گلاب
بر خوان بینش تو زتایید حق کتاب
درجام دانشت زخم ذوالجلال می
تا برفشاندی از سر این مرز و بوم ذیل
گفتی که برد بیخ و بن مکرمات سیل
خسروان وزن یافت تغلب بقسط کیل
هیهات وجه جست تبدل بوای و ویل
دربارگاه روز کنون مقتداست لیل
برمتکای رشد کنون متکی است غی
زاردی بهشت برد تموز عدم حیات
خرداد مانده زآذر مرداد هجر مات
مهر ازسپهر قوه فرا بستد از نبات
بر عندلیب راغ زندتیر ترهات
نوروز ماه رفتی و برجان کاینات
شد صرصر بهار بتر از سموم دی
تا مسافران ز ره آید بشیرها
تا زان بشیرهاست چو منت پذیرها
تا در دول مراوده است از سفیرها
تا از ملل شک است و یقین در ضمیرها
گوید اجل عدوی ترا رو بمیر، ها
گوید امل محب ترا می بگیر، هی
جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۶ - چشمت به تیر غمزه دلم را نشانه کرد
چشمت به تیر غمزه دلم را نشانه کرد
این لطف هم که کرد به مستی بهانه کرد
زاهد حدیث حور کند ای پسر می آر
مردانگی نداشت خیالی زنانه کرد
از پیر میفروش کرامت عجب مدار
عمری به صدق خدمت این آستانه کرد
گر دین و دل به گندم خالت دهم چه باک
آدم بهشت بر سراین گونه دانه کرد
دیشب حکایت از سر زلف نمود دل
شب را دراز دید و هوای فسانه کرد
دردا که پیک های مرا حسن آن نگار
دیوانه کرد و باز به سویم روانه کرد
نقش رخ تو از دل جیحون نمی رود
این طرفه آتشی است که درآب خانه کرد
آفاق را چو کلک ملک زاده مشک بیخت
هرگه شکنج زلف تو را باد شانه کرد
چشم چراغ داد محمد رفیع راد
کز نظم خویش حلقه به گوش زمانه کرد
جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۱۲ - تسکین خاطر آورد آن روی مهوشم
تسکین خاطر آورد آن روی مهوشم
یاللعجب که جوش برد از دل آتشم
گر ابروی کمان تو سازد هزار صید
گو یدکه کم نگشته خدنگی زترکشم
قدت بناز دل برد و رخ بعشوه جان
بیچاره من که غارتی این کشاکشم
هردم بدیده صورت زلفت کنم خیال
نقشی بر آب میزنم از بس مشوشم
خال و خط و لب و ذقن و زلف و عارضت
هر یک دو چاره کرده بسودای این ششم
من صرع دار عشقم و نشگفت ای پری
گر پیش ابروان هلالیت در غشم
جیحون شراب چیست که با چشم آن نگار
من می نخورده مستم و بی باده سرخوشم
جیحون یزدی : قطعات
شماره ۳ - ایشاه شه نژاد که چرخ مجدری
ایشاه شه نژاد که چرخ مجدری
در بزم برکف خدمت باد بیزن است
حال مراکه دیدی و دانی که روز و شب
درآتش تبم چو حدوی تو مسکن است
اینک قوافل از پی هم سوی ملک یزد
چون اشک من روانه به هر کوی و دامنست
منهم پی مرافقت هریکی مدام
عزم رحیل کرده چوجانم که در تن است
لیکن چو هست کیسه ام ازسیم و زرتهی
عزمم هنوز چون صله ات نامعین است
جیحون یزدی : مراثی
شمارهٔ ۱۵ - در خطاب بحلقه زن باب ماتم هلال محرم
باز ای مه محرم پر شور سرزدی
و اندر دلم شراره زعاشور برزدی
سختا که روی تو مگر ازسنگ کرده اند
کاینک دوباره حلقه ماتم بدرزدی
بازآمدی و بردل مجروح من چو پار
ازغصه نیشتر زدی و بیشتر زدی
تو آن نه ای مگر که بشر تاختی زخیر
و آنگاه ره بزاده خیر البشر زدی
تو آن نه ای مگر که بجای کفی زآب
پیکان بحلق اصغر خونین جگر زدی
آن سر که چرخ روی بپایش همی نهاد
بر نوک نی نموده بهر رهگذر زدی
دستی که آستین ورا بوسه داد چرخ
در قطع آن تو دامن کین برکمر زدی
با منقذبن مره شدی یار بس ز مکر
نزد پدر عمود بفرق پسر زدی
تو خود همان مهی که به پیشانی حسین
باسنگ جور نقشه شق القمر زدی
تو خود همان مهی که بمیل تنی شریر
در خمیه گاه آل پیمبر شرر زدی
بر پیکر امام امم با زبان تیغ
زخمی دهان نبسته که زخمی دگر زدی
شاهیکه خاک مقدم او روح کیمیاست
بر نیزه سنان سرش از بهر زر زدی
ازکام خشک و چشم تر عترت رسول
تا حشر شعله در دل هر خشک و تر زدی
از روبهان چند برانگیختی سپه
و آنگه بحیله پنجه با شیر نر زدی
از دادگر نگشته بشرم و سکینه را
سیلی برخ ز مردم بیدادگر زدی
زینب که در سیر زعلی بود یادگار
او را بتازیانه هر بد سیر زدی
هردم زتست دیده جیحون گهر نثار
تا با چه زهره بر شه والا گهر زدی
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱ - از قصیده‌ایست که در نصیحت و موعظت گفته و موجود از آن این است
ساکن شو و تو طاعت ایزد کن اختیار
کز مرد بختیار جزین اختیار نیست
پرهیزگار باش و چه سودست پند من
که امروز روز مردم پرهیزگار نیست
مرد خدای شو که خدای است دستگیر
دل بر کن از جهان که جهان پایدار نیست
زان زلزله که بود گه یحیی بن معاذ
ری شد خراب اگر چه تو را اعتبار نیست
بی جان شدند سیصدو پنجه هزار خلق
معلوم کن چو قول منت استوار نیست
دارنده زمانه تواناست همچنان
در کارهاش هیچ کس آموزگار نیست
گرو العیاذ بالله با ما همان کند
این روزگار بهتر از آن روزگار نیست
این قوم زان گروه بسی باز پس ترند
ری را اگر چه آن درج و کارو بار نیست
ناقد چنانکه بود بصیر است همچنان
زر سرای ضرب عمل را عیار نیست
تا زلزله ست چیره تری بر گناهها
گوئی تو را هدایت پروردگار نیست
از هیبت خدای نترسی ز ابلهی
دیوانگی و ابلهی از افتخار نیست
آگه نه که از طرف بیشه قضا
شیر عذاب را ز تو بهتر شکار نیست
تا تو بدی کنی به دل آید ز پیش تو
زیرا که باده شهوت خمر و خمار نیست
ای قوم از ین عذاب بترسید زینهار
که این کار جز علامت اصحاب نار نیست
بنگر که ما چه لشکر ظلمیم کز خدای
بر فرق ما جز آتش دوزخ نثار نیست
زین تندبادها که به هم بر زند جهان
در دیده ها به جای بصر جز غبار نیست
از کردگار باد عذابست خاک پاش
وز بحر رحمت ابر کرم قطر«ه» بار نیست
گر بنده خاکسار شد از باد، شکرهاست
کز خشم پادشاه جهان سنگسار نیست
نزدیک خاطر و دلت ای مرد خاکسار
روز شمار و هیبت او در شمار نیست
در زیر خاک زلزله خواهد تو را شکست
جز خاک تیره مالش تو خاکسار نیست
در ملک پادشا چه که عالم شود خراب
از مرگ زنگئی خلل زنگبار نیست
تو خواه باش و خواه نه در عالم خدای
بر هردو گام چون تو کم از صدهزار نیست
زنهار خواستی چو در افتاد زلزله
ای ظالمی که از تو به جهان زینهار نیست
ایزد تو را به فضل و کرم زینهار داد
از بهر آن که او چو تو زنهار خوار نیست
مردی مبر به درگه ایزد نیاز بر
کان صدر عزتست و صف کارزار نیست
آنجاست سجده گاه ضعیفان و عاجزان
ناوردگاه رستم و اسفندیار نیست
بر درگه خدای جهان عاجزی نمای
کان جایگاه جز به در عجز بار نیست
امروز تو زدی به خصومت قویتری
و امسال قوت تو چو پیرار و پار نیست
داننده که گردش لیل و نهار ساخت
داند که خیری از تو به لیل و نهار نیست
لیل و نهار بر تو به غفلت بسی گذشت
و اندر تو جز جحود نهارا جهار نیست
اسب مراد تو به ره دین نمی رود
ره را چه عیب مرکب تو راهوار نیست
گرچه پیاده ای به ره عقل و عافیت
میدان فتنه را چو تو چابک سوار نیست
اینجا مکن قرار که جائی ست بی قرار
جای تو جز به منزل دارالقرار نیست
از بهر لفظ فحش ندارد لب تو مهر
وز راه مهر دین شترت را مهار نیست
بی شک تن هیزم دوزخ کند خدای
زیرا که شاخ خیر تو را برگ و بار نیست
کس دیده نیست چون تو نکوروی زشت خوی
چون خلقت تو صورت طاوس و مار نیست
زهر کشنده مار ندارد چو خوی تو
طاوس را چو روی تو رنگ و نگار نیست
نتوان از ین همه کرم و فضل کردگار
گفتن که پادشاه جهان بردبار نیست
در بندگیش بسته میان باش کز نهیب
دریای آتش غضبش را کنار نیست
از آتش جهنم و «ا»ز خشم او بترس
ای بی خبر ترا مگر از نار عار نیست
با نفس خویش به شو و خیرات پیش گیر
عذری بخواه اگر چه دلت خواستار نیست
آن را که با تو این همه نعمت همی کند
در طاعتش چرا دلت اومیدوار نیست
ما ناکسیم اگر نه کریمست پادشا
تقصیر بنده جرم خداوندگار نیست
بشنو قوامیا ز خرد پند و کار بند
هرکو نه اهل پند بود هوشیار نیست
«تو» پادشاه گنج قناعت شدی رواست
گر تخت زر وافسر گوهر نگار نیست
«بر تخت» عافیت شو و«ا»ز شرم پرده دار
گربر در تو قاعده پرده دار نیست
ترک جهانیان کن و بر تخت عقل گوی
ای پرده دار پرده فروهل که بار نیست
با همگنان بگوی که دیوان شعر من
باغی است که اندر و همه گل هست و خار نیست
آن نانبامنم که چو دوکان خاطرم
ایوان ملک و بارگه شهریار نیست
چون دانه های گندم پاکم به روشنی
اندر خزینه ها گهر شاهوار نیست
آن را که نیست گندم انبار دل چنین
از آسیای فضل الاهیش بار نیست
در حلق زیرکان جهان همچو نان من
حلوای تر شهد و شکر خوشگوار نیست
نام نکوست حاصل نان سپید من
وز مرد به ز نام نکو یادگار نیست
هرکس که نیست درکف او قرص نان من
از چرخش آفتاب و مه اندر کنارنیست
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۲ - از ترجیع بندیست که اول آن ساقط و در مدح ابوالحسن علی بن الحسن البیهقی
آن خواجه که نیست چنو در همه عجم
در دین بلندمایه و در ملک محتشم
والاابوالحسن علی بن الحسن که هست
از جاهش اهل دولت و دین گشته محترم
از رشگ رای او شد اجرام زرد روی
وز پیش جاه او شد افلاک پشت خم
گر زانکه در حمایت انصاف او بود
در بوستان ز باد خزان کی رود ستم
هنگام فضل و وقت سخا نیستش نظیر
هم مرکز ادب شد وهم منبع کرم
از لطف جود دستش اگر یافتی خبر
از کان به پای خویش برون آمدی درم
پس گر سربریده نگوید یکی سخن
در دست او چگونه سخنگوی شد قلم
بی لطف عقل او نبود فضل در جهان
تنگی بود هرآینه چون آب گشت کم
دانسته بود صاحب کافی کفایتش
پیش از وجود او زحیات رفت درعدم
آری نگون شود علم پادشاه شب
چون کوس آفتاب نوازد سپیده دم
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
ای از عدد یکی به هنر صدهزار مرد
دارند معطیان ز عطاء تو پیش خورد
از رشگ حرمت تو بزرگان مملکت
چون صبح و شمس بارخ زردند وبادسرد
از اولیای دولت در هیچ روزگار
نه آورد چون تو گردش گردون تیز گرد
هستند پیش حمله تهدید امر تو
همچون زنان عاجز مردان شیر مرد
نظاره گاه جاه تو کرده است کردگار
این کاخ هفت کنگره گردلاژورد
جفت تو نیست از فضلای جهان کسی
چون آفتابی از همه اجرام چرخ فرد
گویند فاضلان چو بینند فضل تو
سبحان آن خدای که این فضل با تو کرد
بدخواه با تو صدر نگشتست هم عنان
گنجشک با عقاب نبوده است هم نبرد
جزکار خامه تو نباشد صلاح ملک
جز ورد عندلیب نزیبد دعاء ورد
ای رای راد بخش تو درمان ملک و دین
این بیت فهم کن که مبادات هیچ درد
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
ایزد سعادت تو به نیک اتفاق داد
از تو وفاق جست و به خصمت نفاق داد
گردون تو را بقا و جهان را فنا نوشت
دولت تو را وصال و عدو را فراق داد
شیطان چو با عدوت شراب زقوم خورد
یزدان به اولیای تو «کاسا دهاق » داد
دولت ز جمله خاصگیان سرای ملک
از قصرهای نیک ترینت وثاق داد
در فضل و رای اهل خراسان چو بنگرید
سلطان تو را وزارت ملک عراق داد
زانجا که جاه توست وزارت چه سگ بود
سلطان وقت این عمل از اتفاق داد
هر کس که یافت خدمت تو ترک دهر کرد
هرکو بهشت جست جهان را طلاق داد
گاه ولادت تو فرشته زساق عرش
بنگر چه گفت چون ندی اشتیاق داد
کلک چو برق را به علی بیهقی سپرد
آن کو محمد عربی را براق داد
تاخاطرم به مدحت تو جفت فکر توست
طوقم خرد به گفتن این بیت طاق داد
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
بهتر ز روز دولت تو روزگار نیست
بعد از خدای چون تو خداوندگار نیست
با پای همت تو فلک زیر دست هست
با دست بخشش تو جهان پایدار نیست
سلطان که اختیار خدایست بر زمین
میر اختیار دین که چن و به اختیار نیست
این هر دو اختیار به یک روز اختیار
کردندت اختیار و چنین اختیار نیست
تاسایه رکیب تو بر اهل ری فتاد
کس نیست کز جلال تو خورشید وارنیست
ری را به اتفاق همه اهل روزگار
از روزگارهابه ازین روزگار نیست
بنده ز دست حادثه نه آمد به خدمتت
پائی که دردمند بود حق گزار نیست
گفتم دلا چو دیر به خدمت رسیده
عذری بخواه که خواستن عذر عار نیست
دل گفت تو ستایش او کن به عذر او
با آنکه کار نیست تو را هیچ کارنیست
ای یادگار صاحب کافی به گاه فضل
از گفت بنده بهتر ازین یادگار نیست
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تادین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
از شاعران عالم جز من که نانباست
نان سخن به رسته اندیشه در کراست
سیمرغ عقل برزگر خطه منست
کش آب و خاک چشمه حیوان و کیمیاست
گندم ز برج سنبله دارم ز دلو چرخ
سنگم زمین و دور فلک چرخ آسیاست
ناهید آرد «و» ماه خمیر «و» آفتاب نان
شب دود و انجم آتش و گردون تنور ماست
فکرت دکان و ذوق ترازو خرد محک
جان مشتری و دل درم وطبع نانباست
نان مشتری برد ز سر کلبتین من
با هم مرا تنور و ترازو شدست راست
نان چنین غذای تورا شاید ای بزرگ
تاج مرصع از جهت تخت پادشاست
نانی بدین صفت که تو را شرح داده ام
کی طعمه ستور دل آدمی لقاست
برخوان جان خویش به مهمان سرای خلد
در حلق علم لقمه ارواح انبیاست
با نثر و نظم تو که تواند فصیح بود
از عاجزی به دست قوامی چنین دعاست
سلطان وقت را شرف الدین وزیر باد
تا دین بود اجل شرف الدین ظهیر باد
اقبال عذر خواه تو هر بامداد باد
وز تو سریر ملک در ایوان داد باد
باغ نهال یار تو جنت صفت شدست
کاخ سرای خصم تو دوزخ نهاد باد
باد خزان غلام کف زرفشان توست
ابر بهار چاکر آن دست راد باد
بر آسمان دولت و دین ماه جاه تو
چون دختران گردون خورشید زاد باد
هرجامه که عمر تو را دوخت شامگاه
تا نفخ صور پیرهن بامداد باد
فرزند فضل را قلمت دایه آمدست
شاگرد جود را درمت اوستاد باد
در گوش و هوش آدمیان تا به رستخیز
شکر تو وشکایت بد خواه یادباد
فرزند آنکه چاکر فرزند پاک توست
همچون نبیرگان تو والا نژاد باد
تا آب و خاک وآتش و بادست در جهان
هرچار؛ چاربالش آن طبع شاد باد
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۷ - در مرثیت امام زاده گفته
میر امام زاده که چون او نیافرید
تا از عدم خدای همی بنده آورد
از شوم قتل آن تن بی سر بدیع نیست
گر جویبار سرو سرافکنده آورد
دل مرده ای بود که ننالد ز درد اوی
ای طرفه مرده ای که خبر زنده آورد
مرد آن بود که روز بلا پیش دوستان
بر درد دوست دل به غم آکنده آورد
بنگر چه صعب درد بود درد قتل اوی
کان تیره شب ز روز درفشنده آورد
آرد به زعفران جا هر سال گریه ها
آن زعفران که خاصیتش خنده آورد
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۸ - این ابیات را وقتی که از نردبان افتاده و پایش شکسته برای بعضی از دوستان خود فرستاده و شکایت از درد پا و اظهار ملال از فراق آن دوست کرده
دور از جمال جاه تو ای صدر ارجمند
افتاد پای بنده به دست شکسته بند
باز آمدی ز راه و نگفتی چگونه ای
تاگفتمی که پای چگونه ست و درد چند
دست قضای بد ز سر نردبان شوم
بگرفت پای من به بن ناودان فکند
هر مردو زن که دید قوامیت را چنان
فریاد خواند وروی خراشید و موی کند
تا شخص من پیاده شد از بار گیر جان
از دست درد مقرعه خوردم هزار و اند
لابد به خاک تیره درآید سر سوار
چون درمیان راه خطا شد سم سمند
رنجور دل شوی چو بدانی که روزگار
چون می گذشت بر من مسکین مستمند
بر جان من گشاده بلا روز و شب کمین
در گردنم فتاده ز درد آتشین کمند
از دست بنده زهر شکر بود پیش ازین
و امروز پای اوست چو نی گشته بندبند
تو آمدی و بنده نیامد به خدمتت
زیرا که پست کرد مرا گنبد بلند
من بی شما چهار برادر معذبم
در چارمیخ درد بمانده تنی نژند
رنجم زیادت است ز نادیدن شما
از رنج دل فزوده شود درد دردمند
این «خود» به ترکه هر که ببیند بگویدم
چون تو کسی چگونه کند کار ناپسند
بر نردبان چه کار تو را تا در اوفتی
از دست تو رسید به پای تو برگزند
این گویدم که پای تو را به بود طلی
وان گویدم که نه نه طلی چیست خشک بند
آن گویدم که چشم به دست این سپند سوز
بر آتش بلا بنشان باد چون سپند
صدگونه پند می دهدم کمتر ابلهی
کو چاه و بند باز نداند ز جاه و پند
ای در کف سعادت تو گرز گاوسار
ببریده خشم تو سر دشمن چو گوسفند
بر نردبان اگر به حماقت نرفتمی
هرگنده سبلتی نزد ندیم ریشخند
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۲۱ - در مدح کسی و تقاضای پولی از او تا دستاری و عمامه ای بخرد
ای خواجه که بر در تو چون نظر زنم
در حال تکیه در بر فتح و ظفر زنم
واندر مدایحت چو به نظم آورم سخن
گوئی گلاب «و» آب همی بر شکر زنم
چون بر فلک برم سخن اندر ستودنت
رایت ز فخر بر سر شمس و قمر زنم
وز بهر یک سخن نه ز یکی هزار بار
برتر سپهر بر ز می زیرتر زنم
چون تیغ خاطرم ز خطاها برهنه شد
برفرق حاسدت بهجا در تبر زنم
واندر نگارخانه مدحت ز عقل و طبع
شکل ادب نمایم و رسم هنر زنم
تیری که برد و دیده خصمت زنم ز کین
هم دل دهد به جان تو کش بر جگر زنم
چون دانه ام به خاک دراز رنج روزگار
هر چند در هوای تو چون مرغ پرزنم
دستارکی خریده ام ار تو بها دهیش
بر سر نهم به نامت و با چرخ بر زنم
اکنون مرا به قیمت دستار دست گیر
تا لافها ز کیسه تو بیشتر زنم
چون وقت آز پای تو بوسم گه نیاز
داری روا که دست به شخصی دگر زنم؟
گر در گذاریم به سرا پرده کرم
با پادشه ز مرتبه خیمه به در زنم
دی و پری گفتی که امروز باز گرد
که اول تو را دهم زر فردا که زر زنم
امروز دان که باز نگردم به هیچ وجه
گر زر زنی و گرنه تو را من به زر زنم
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۲۲ - در تبریک بدوستی که زن گرفته و خانه خریده و معذرت از نرسیدن بخدمت او
ای خواجه زین مهر تو آن یادگار داشت
کز بخت نیک نیکترین روزگار داشت
وان کس که داشت به آخرازاده صحبتی
از خاک ری لطافت باد بهار داشت
هر شب که طلعت تو درو شمس وار بود
از روشنی جلالت نصف النهار داشت
چون کرد کردگار تو را کامگار کرد
تا داشت روزگار تو را نامدار داشت
ابلیس چون شنید که خصمانت زادمند
از ننگشان ز کردن یک سجده عار داشت
زیبا جوانی الحق و شایسته دوستی
نتوان به از تو در همه آفاق یار داشت
چون یافتم خبر ز نکاحی که کرده ای
در موضعی که قدر یکی صد هزار داشت
خرم شدم بدانکه تو را هست خانه ای
کورا خدای در کنف روزگار داشت
بسیار خانه ها به تو بر عرضه کرده اند
کان هر یکی هزار شکوه و وقار داشت
کی برگرفتی ز دگر جایگاه حظ
چون شاخ قسمت تو درین خانه بار داشت
بی کار و بار من که بدان جا نیامدم
ورنه خجسته عقد تو بر کار و بار داشت
از نظم و نثر من چه کمابیش مر تو را
کانجا فرشته بود که از جان نثار داشت
بر جمله ای عزیز به خدمت قوامیت
نه زان نیامد است که کار تو خوار داشت
چون در میان راه برفتم ز پیش تو
شب را شراب خوردم و روزم خمار داشت
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۲۸ - در شکایت و گله و طلب شفاعت و صله
ای خواجه ای که با تو کسی را قرین کنند
کو را حکایت از بر چرخ برین کنند
بشنو ز فضل خویشتن از بنده یک سخن
تا خلق شکر تو بر جان آفرین کنند
گرچه شد است همت وجودت بر آسمان
بیم است از آنکه هر دو مرا در زمین کنند
آحاد گشت ألوف امیدم ز هر دوان
من طمع کرده تا عشراتم مائین کنند
این شاعران که پای برین آستان نهند
دانی که شعر من علم آستین کنند
ایشان همه به شکر و رهی باشکایت است
آری مگر به شهر شما در چنین کنند
هر روز ناامید چو برگردم از درت
قومی ز به هر خور ز رهی دل حزین کنند
از خویشتن به من نگر ای صدر روزگار
تا اهل روزگار تو را آفرین کنند
چو«ن» در رکیب همت تو دست دل زدم
گفتم مرا ز درگه تو اسب زین کنند
آخر عنایت تو به نزدیک میر چیست
این سرکه را ز بهر چه در انگبین کنند
تو می روی به درگه سلطان امیدوار
تا خواجگان به مهر تو دل را رهین کنند
بنگر که بر دل تو چه آید از آن گروه
گرو العیاذبالله با تو همین کنند
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۳۱ - در مدح و شکایت و گله و طلب عنایت و شفاعت وصله
ای خواجه ای که نیستت از خواجگان نظیر
بر کهتران عزیزی و بر مهتران خطیر
هستی تو آن رشید که از رشد دولتت
بر چرخ بخت ماه سعادت بود منیر
باهمت بلند تو بهتر زمین پست
با دولت جوان تو خوش تر جهان پیر
کوهی ز بخشش تو گرانی بود سبک
طفلی ز خانه تو صغیری بود کبیر
در خواجگی به فخر پذیرفته ام تو را
در بندگی به فضل رهی را فرا پذیر
زین کارمان برآر چو موی از میان ماست
با ما چرا شدستی چون کارد با پنیر
از تو شکایتی نکنم پیش کردگار
گر تو عنایتیم کنی در بر امیر
در بندمان مدار و نشانهای کژ مده
ما را به پا مگیر و با دست راست گیر
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۳۴ - در مدح کسی و درخواست گوشت از او و شکایت بوی از سهل نامی
ای تو کیای ما و جهانی تو را رهی
خار دو چشم دشمنی و ورد دست دوست
شد سهل و حق خدمت من سهل برگرفت
در خون سرشته به که چنانش سرشت و خوست
سختی مکن تو نیز چنان سست رای از آنک
کس دیده نیست سهلی از آن صعب تر که اوست
از بهر عید گوشت ندارم به یار سیم
زشتی مکن که خوی تو چون روی تو نکوست
ای که استخوان من همه پر مغز مهر تست
از بهر گوشت با تو برون آمدم ز پوست
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۳۵ - در استنجاز وعده دست آور نجنی از زرگری ابوالمفاخر نام
ای خواجه بوالمفاخر زرگر به وعده ها
چشمم چو سیم کرد کف زرپرست تو
زن کرده ایم زینت زن در دکان تست
وز رنج مانده ایم چوماهی به شست تو
گفتی مرا که پای او زنجش به دستم است
این هم درستئی است که آرد شکست تو
تا کی به دست داری آخر بنه ز دست
تا نشکند شد و آمد و خیز و نشست تو
هیچ افتدت که باز دهی تا بزن دهم
کز بهر پای اوست نه از بهر دست تو