تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۳۳ - ما را که جمال فتح از جبهه مبین باشد
ما را که جمال فتح از جبهه مبین باشد
بر خاتم فیروزی لعل تو نگین باشد
یکران فلک دیده تا نعل سمند تو
ماه نوش از حسرت شه داغ سرین باشد
جز شاهسوار من آنمهر جهان پیما
خورشید ندیده کس در خانه زین باشد
با خلد برین باری کارش نبود آری
جان را که سر کویت چون خلد برین باشد
از چین سر زلفت هر نفحه که برخیزد
ما را بمشام جان چون نافه چین باشد
فردا که شود محشر از خاک برآرم سر
وز مهر توام نقشی بر لوح جبین باشد
آنرا که بدل چون من شد نور علی روشن
روشن ز دلش لاشک انوار یقین باشد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۹۷ - ما ابر گهر باریم هی هی جبلی قم قم
ما ابر گهر باریم هی هی جبلی قم قم
ما قُلزُمِ زَخّاریم هی هی جبلی قم قم
گر نور خداجوئی بیهوده چه میپوئی
ما مشرق انواریم هی هی جبلی قم قم
اسرار نهانی را گر فاش و عیان خواهی
ما مخزن اسراریم هی هی جبلی قم قم
این روز تو همچون شب گر تیره و تاریکست
ما شمع شب تاریم هی هی جبلی قم قم
با قافله وحدت گر زانکه سری داریم
ما قافله سالاریم هی هی جبلی قم قم
ما رند قدح نوشیم از نام و نشان رسته
در میکده خماریم هی هی جبلی قم قم
در روز ازل با حق چون قول بلی گفتیم
ما بر سر اقراریم هی هی جبلی قم قم
با جنت و با دوزخ ما را نبود کاری
ما طالب دیداریم هی هی جبلی قم قم
ما باقی باللهیم فانی ز خودی خود
منصور سر داریم هی هی جبلی قم قم
در اول و در آخر در ظاهر و در باطن
ماپرتو دلداریم هی هی جبلی قم قم
در طور لوای حق رب ارنی گویان
مستغرق دیداریم هی هی جبلی قم قم
ای زاهد افسرده رو طعنه مزن ما را
ما آه شررباریم هی هی جبلی قم قم
در میکده وحدت چون نور علی دایم
مست می جباریم هی هی جبلی قم قم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۳۱ - برخیز و بیا ساقی بگشا در میخانه
برخیز و بیا ساقی بگشا در میخانه
بنشین و بدور افکن آنساغر مستانه
تا یکسر مو باقیست از هستی تن مارا
زنهار مکن تأخیر در گردش پیمانه
از ذوق مدام ما زاهد چه خبر دارد
ما جام بگردانیم آن سبحه صد دانه
دیدیم رخ ساقی خوردیم می باقی
گشتیم بجان محرم با حضرت جانانه
هر جا که فروزان شد از حسن رخت شمعی
عشق آمد و زد آتش در خرمن پروانه
ای زن صفت از عشقش تا چند سخنگوئی
آنراه نگردد طی بی همت مردانه
گر خویش گدای شهر صد فضل و هنر دارد
هرگز ندهندش جا در مجلس شاهانه
ای تازه جوان از جان بشنو سخن پیران
هر چند بگوش تو آید همه افسانه
چون نور علی تا خود از خود نشوی بیخود
هرگز نکنی معلوم راز می و میخانه
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۹ - عمری طلب رازی کردم به در دل‌ها
عمری طلب رازی کردم به در دل‌ها
تا شد به دلم باری حل هم مشکل‌ها
رازی که مرا ای جان بود از تو به دل پنهان
بنگر به صدش دستان افسانه محفل‌ها
دیگر چه به سر داری بحری به نظر داری
گر قصد گهر داری برخیز ز ساحل‌ها
هرسو که رود رهبر درنه به قدومش سر
داند ز تو چون بهتر رسم و ره منزل‌ها
چون نور بهر وادی گشتیم پی هادی
با قافله‌سالاری بی‌ناقه به محمل‌ها
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۳ - بلبل که ز عشق گل نالد به گلستان‌ها
بلبل که ز عشق گل نالد به گلستان‌ها
شب تا سحر ار نبود از زاریم افغان‌ها
تنها نه همین بلبل نالا بود از دردت
کز دست غمت گل را چاکست گریبان‌ها
با هیچ مسلمانی نگذاشته ایمانی
هندوبچه خالت در غارت ایمان‌ها
گفتم که بسوزانم در مجمر دل عودت
دل رفت کنون از کف زان جودت احسان‌ها
چشمت کند از ابرو چون عزم کمانداری
صد دسته فرو گیرد تیر از صف مژگان‌ها
بس تیر جگر دوزت آید به دل ریشم
دل‌ریش به خون پیوست از کاوش پیکان‌ها
هر عهد که خود بستی آخر همه بشکستی
ای عهدشکن تا کی بشکستن پیمان‌ها
عمری دل غم‌پرور چون برده به دردت سر
جز درد تواَش دیگر نبود غم درمان‌ها
چون نور کسی یابد طرف حرم وصلت
کز دیده غم سازد او طی بیابان‌ها
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۴۶ - ای قفل دل ما را لعل لب تو مفتاح
ای قفل دل ما را لعل لب تو مفتاح
مفتوح نما باری قفلم ز دل ای فتاح
تا کی ز غمم مرده باشد دل افسرده
مطرب بکف آور دف ساقی بقدح کن راح
آن دف که چو بخروشد افلاک برقص آرد
وآن راح که چون جوشد انجام بود مصباح
مصباح چو روشن شد افلاک برقص آمد
نور و طربی باید گردد بدلم اصلاح
دلرفت چو اصلاحی از فیض دف و راحی
چون جسم شود ساکن در مصطبه ارواح
نورآمد و روح آمد آن گنج فتوح آمد
در بحر چو نوح آمد هم کشتی و هم ملاح
چون نور تجلی کرد در ملک شهود از غیب
شد کنز معانی را کلکش بیان مفتاح
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۷۲ - ای لعل می آلودت از جوش شکر فیاض
ای لعل می آلودت از جوش شکر فیاض
چون بهر کف جودت هر سوز گهر فیاض
گرباد برانگیزد خاکی ز سر کویت
در دیده بود ما را چون کحل بصر فیاض
بس آب گهر کرده در جوی سخن جاری
گردیده لب خشکم چون دیده تر فیاض
امساک فقیران را با بخل مده نسبت
نخل ار چه غنی طبعست آمد بثمر فیاض
معیوب که میکوشد در عیب هنرمندان
چون خود همه عیبست نبود چه هنر فیاض
منعم که بود خوانش از نعمت الوانش
باید گهر کانش چون معدن زر فیاض
هرگز بجهان فیضی ظاهر نشد از ظلمت
نور است که میباشد چون شمس و قمر فیاض