تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۸ - دل به زلف او چو بندم بر سر دل چون شوم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۰ - عاشق و شیدا و مست و لاابالی گشته ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۱ - نیست بیحاصل که خون از چشم تر افشانده ایم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۵ - در سر هر مویم از جوش خیالت غلغلی
حیدر شیرازی : قصاید السبعه
فی توحید الملک العلام جل جلاله
ای ز هستی غلغلی در ملک جان انداخته
عکس نور ذات خود بر انس و جان انداخته
آتشی از مهر در میدان دل افروخته
پرتوی از ذات در صحرای جان انداخته
نه تتق در عالم کون و فساد افراشته
هفت فرش اندر سرای کن فکان انداخته
مهر وحدت از رخ شاه و گدا افروخته
نور قربت در دل پیر و جوان انداخته
شب کنار آسمان پر کرده از در و گهر
ماه را چون گوی سیمین در میان انداخته
روز فرشی را ز زر گسترده بر روی فلک
شب بساطی را به راه کهکشان انداخته
قدرت او صبحدم از جامه ی زرین مهر
سبز خنگ چرخ را برگستوان انداخته
در بدخشان، تاب مهر عالم افروزش به صنع
خون لعل اندر دل سنگین کان انداخته
هر که بی پروانه ی حکمش زبان آور شده
همچو شمعش آتشی اندر زبان انداخته
زآستین صنع، دست قدرتش روز ازل
فتنه ها در دامن آخر زمان انداخته
هر کسی کو آتش حرص و هوا افروخته
زآتش غم دودش اندر دودمان انداخته
دوستان را روح و راحت دررسانیده به دل
دشمنان را در عذاب جاودان انداخته
هر که عشق او بهشت، از مدبری و کافری
آتشی از دوزخش در خان و مان انداخته
غیر نامش هر که نامی بر زبان آورده است
از ندامت، خاک راه اندر دهان انداخته
عاشق ذات جلالش هر دم از مجرای دل
ناوک آه از زمین بر آسمان انداخته
صانع بیچون به دست قدرت خود در بهشت
خوان پرنعمت ز بهر بندگان انداخته
عارف حق از خدا چیزی نخواهد جز لقا
گرچه بیند جنت اعلی و خوان انداخته
کوثر و حور و جنان هیچ است پیش حق طلب
کو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته
بنده ای را بر فراز تخت شاهی داده جای
بنده ای را دردمند و ناتوان انداخته
زاهدی را کرده در مسجد امام و پیشوا
راهبی را مست در کوی مغان انداخته
خالق اشیا، گناهی کآمد از ما در وجود
سترپوش است و طبق پوشی بر آن انداخته
ذات پنهانش که پیداتر بود از آفتاب
سر به سر اهل یقین را در گمان انداخته
مه، برین چرخ یکم از امر حق، در تیره شب
خویشتن را همچو شمعی در دخان انداخته
منشی ملک دوم، آن کو عطارد نام اوست
مست حضرت گشته و کلک از بنان انداخته
مطرب بزم سوم، زهره، به امر دادگر
از غریو چنگ در گردون فغان انداخته
خسرو چرخ چهارم، آفتاب، از نور حق
آتشی اندر نهاد خود عیان انداخته
رزم ساز کشور پنجم، شه بهرام نام
هیبت قهر حق از دستش سنان انداخته
قاضی ملک ششم، برجیس، در دارالقضا
دست قدرت بر سر او طیلسان انداخته
شاه چرخ هفتمین، کیوان، به امر کردگار
هفت گردون معلا زیر ران انداخته
دست صنعش، فصل نیسان از شقایق، فرش آل
بر کنار سبزه و آب روان انداخته
چترهای هفت رنگ از شاخه ها افراخته
وز زمرد فرشها در بوستان انداخته
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گل
برقعی بر روی باغ از پرنیان انداخته
شاخ سنبل بر کنار ضیمران افراخته
شور بلبل در میان گلستان انداخته
ارغوان، رخ سرخ کرده از برای شاهدی
غیرت او آتشی در ارغوان انداخته
رنگ و بوی گل پدید آورده در بستان عشق
غلغلی در بلبل فریادخوان انداخته
در شب معراج گفته یک سخن با مصطفا
زآن سخن آوازه ای اندر جهان انداخته
دین او دریاست، در وی مؤمنان چون گوهرند
کافران را موج، چون خس بر کران انداخته
دولت او کوس در عرش معلا کوفته
نوبتش آوازه در کون و مکان انداخته
کشتیی کآن نیست در دریای دین ملاح آن
لنگر و تیرش شکسته، بادبان انداخته
حیدر عاشق زبهر آنکه باشد احمدی
غلغلی از عاشقی در لامکان انداخته
عکس نور ذات خود بر انس و جان انداخته
آتشی از مهر در میدان دل افروخته
پرتوی از ذات در صحرای جان انداخته
نه تتق در عالم کون و فساد افراشته
هفت فرش اندر سرای کن فکان انداخته
مهر وحدت از رخ شاه و گدا افروخته
نور قربت در دل پیر و جوان انداخته
شب کنار آسمان پر کرده از در و گهر
ماه را چون گوی سیمین در میان انداخته
روز فرشی را ز زر گسترده بر روی فلک
شب بساطی را به راه کهکشان انداخته
قدرت او صبحدم از جامه ی زرین مهر
سبز خنگ چرخ را برگستوان انداخته
در بدخشان، تاب مهر عالم افروزش به صنع
خون لعل اندر دل سنگین کان انداخته
هر که بی پروانه ی حکمش زبان آور شده
همچو شمعش آتشی اندر زبان انداخته
زآستین صنع، دست قدرتش روز ازل
فتنه ها در دامن آخر زمان انداخته
هر کسی کو آتش حرص و هوا افروخته
زآتش غم دودش اندر دودمان انداخته
دوستان را روح و راحت دررسانیده به دل
دشمنان را در عذاب جاودان انداخته
هر که عشق او بهشت، از مدبری و کافری
آتشی از دوزخش در خان و مان انداخته
غیر نامش هر که نامی بر زبان آورده است
از ندامت، خاک راه اندر دهان انداخته
عاشق ذات جلالش هر دم از مجرای دل
ناوک آه از زمین بر آسمان انداخته
صانع بیچون به دست قدرت خود در بهشت
خوان پرنعمت ز بهر بندگان انداخته
عارف حق از خدا چیزی نخواهد جز لقا
گرچه بیند جنت اعلی و خوان انداخته
کوثر و حور و جنان هیچ است پیش حق طلب
کو ز دیده کوثر و حور و جنان انداخته
بنده ای را بر فراز تخت شاهی داده جای
بنده ای را دردمند و ناتوان انداخته
زاهدی را کرده در مسجد امام و پیشوا
راهبی را مست در کوی مغان انداخته
خالق اشیا، گناهی کآمد از ما در وجود
سترپوش است و طبق پوشی بر آن انداخته
ذات پنهانش که پیداتر بود از آفتاب
سر به سر اهل یقین را در گمان انداخته
مه، برین چرخ یکم از امر حق، در تیره شب
خویشتن را همچو شمعی در دخان انداخته
منشی ملک دوم، آن کو عطارد نام اوست
مست حضرت گشته و کلک از بنان انداخته
مطرب بزم سوم، زهره، به امر دادگر
از غریو چنگ در گردون فغان انداخته
خسرو چرخ چهارم، آفتاب، از نور حق
آتشی اندر نهاد خود عیان انداخته
رزم ساز کشور پنجم، شه بهرام نام
هیبت قهر حق از دستش سنان انداخته
قاضی ملک ششم، برجیس، در دارالقضا
دست قدرت بر سر او طیلسان انداخته
شاه چرخ هفتمین، کیوان، به امر کردگار
هفت گردون معلا زیر ران انداخته
دست صنعش، فصل نیسان از شقایق، فرش آل
بر کنار سبزه و آب روان انداخته
چترهای هفت رنگ از شاخه ها افراخته
وز زمرد فرشها در بوستان انداخته
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گل
برقعی بر روی باغ از پرنیان انداخته
شاخ سنبل بر کنار ضیمران افراخته
شور بلبل در میان گلستان انداخته
ارغوان، رخ سرخ کرده از برای شاهدی
غیرت او آتشی در ارغوان انداخته
رنگ و بوی گل پدید آورده در بستان عشق
غلغلی در بلبل فریادخوان انداخته
در شب معراج گفته یک سخن با مصطفا
زآن سخن آوازه ای اندر جهان انداخته
دین او دریاست، در وی مؤمنان چون گوهرند
کافران را موج، چون خس بر کران انداخته
دولت او کوس در عرش معلا کوفته
نوبتش آوازه در کون و مکان انداخته
کشتیی کآن نیست در دریای دین ملاح آن
لنگر و تیرش شکسته، بادبان انداخته
حیدر عاشق زبهر آنکه باشد احمدی
غلغلی از عاشقی در لامکان انداخته
حیدر شیرازی : قصاید السبعه
فی تحمید الحمید المجید عز شانه
بنده ام از جان خدایی را که او جان آفرید
مهر و ماه و انجم و گردون گردان آفرید
دست صنع لایزالش، روز قدرت در ازل
پاره ی یاقوت در فیروزه ایوان آفرید
زابر فیض، اندر بن دریای حکمت، در صدف
لؤلؤ شهوار از یک قطره باران آفرید
از برای آنکه بنشانند بر تخت زرش
پرتوی از مهر در لعل بدخشان آفرید
دست صنعش آتش خورشید را در کان فکند
وین همه یاقوت و لعل اندر دل کان آفرید
تا همیشه دامن من معدن جوهر بود
در کنار جزع من یاقوت و مرجان آفرید
اندرین درج زمرد، در شب تقدیر خویش
صد هزاران لؤلؤ شهوار رخشان آفرید
گه بهار شادمانی، گه خزان بی غمی
گاه تابستان خرم، گه زمستان آفرید
رعد، غران کرد و جسم باد بی آرام ساخت
برق، خندان کرد و چشم ابر گریان آفرید
تا به قدرت کرد گریان دیده ی ابر بهار
در میان خارها گلبرگ خندان آفرید
نار چون پستان خوبان در چمن پربار کرد
به به رنگ عاشقان در طرف بستان آفرید
در لب جانان حیات جاودانی جمع کرد
بر رخ خوبان سر زلف پریشان آفرید
گل رخ و نسرین بر و مشکین خط و مه وش نگاشت
دلبر سنگین دل و سیمین زنخدان آفرید
سر صنع لایزال از بهر خلط عاشقان
در خط و خال و لب و رخسار جانان آفرید
عاشق ذات جلال خویش در صحرای عشق
از شراب لایزالی مست و حیران آفرید
ماه چابک سیر در یک جا نمی گردد مقیم
ماه را سرگشته در گردون گردان آفرید
تا حساب ملک بنویسد به کلک معرفت
تیر پیر چرخ را منشی دیوان آفرید
تا نوازد چنگ و گوید قول و نوشد جام می
در فلک گوینده ای خوب و غزل خوان آفرید
در جهان آفرینش بر سر تخت مراد
پادشاه چرخ چارم را زرافشان آفرید
تا سراندازی کند از سرکشی در شرق و غرب
ترک خون ریز فلک با تیغ بران آفرید
تا کند حل نکته های شرع در دارالقضا
قاضی گردون گردان را سخندان آفرید
پیر پر دستان که بر هفتم فلک فرمان ده است
بر سر شش طاق گردونش نگهبان آفرید
حکمتش را بین که در دارالشفای معرفت
درد دل را از وصال خویش درمان آفرید
خاک و باد و آب و آتش، مهر و ماه و روز و شب
جسم و جان و عقل و دانش، جمله یزدان آفرید
آفریده ست او ترا از نور خویش اندر ازل
گرچه پنداری ترا از چار ارکان آفرید
این همه قدرت که در دنیا و عقبا جمع کرد
صنع بیچونش همه از بهر انسان آفرید
گاه بر فوق ثریا، گاه در تحت الثری
در جهان معرفت انسان بدین سان آفرید
از برای کژنشینان دوزخ تابنده ساخت
وز برای راست بینان باغ رضوان آفرید
از برای کافران، دنیا چو جنت راست کرد
وز برای مؤمنان، دنیا چو زندان آفرید
در جهان آدم ز محرومی ملامتها کشید
گویی آدم در جهان از بهر حرمان آفرید
از برای آنکه تا یونس رود در بطن حوت
ماهیئی را در بن دریای عمان آفرید
در ازل، رزاق روزی ده، ز خوان فیض خویش
جسم ایوب از برای قوت کرمان آفرید
چون نمود ادریس، در باغ بهشت از امر خود
از برای حله دوزی در تنش جان آفرید
گاه ابراهیم را در آتش سوزان فکند
گاه اسماعیل را از بهر قربان آفرید
گاه یوسف را عزیز مصر کرد از بعد حزن
گاه یعقوب از برای بیت الاحزان آفرید
سجده کن پیش حکیمی را که امر حکمتش
وصل یوسف را دوای پیر کنعان آفرید
تا به زیر پا درآرد شرق و غرب از دستبرد
بر سر باد صبا تخت سلیمان آفرید
تا حیات جاودان یابند در ملک وجود
از برای خضر و الیاس آب حیوان آفرید
کوری نمرود کابراهیم در آتش افکند
قدرتش از آتش سوزان گلستان آفرید
تا در آب رود نیل نیستی غرقش کند
دفع فرعون لعین، موسی عمران آفرید
از برای آنکه سحر ساحران باطل کند
قدرت بیچون او از چوب ثعبان آفرید
عیسی اندر خاک راه آمد ز مادر در وجود
جایگاهش بر سپهر چارم از آن آفرید
از برای آنکه تاج مهر بر فرقش نهد
تخت گاهش در بر خورشید تابان آفرید
چون زکریا شد ز بیم خصم پنهان در درخت
اره بر فرق سرش، دارای دوران آفرید
تا کند اظهار معجز، صالح خلوت نشین
ناقه را از سنگ خارا سهل و آسان آفرید
صد هزار و بیست و چار آمد پیمبر در وجود
مصطفای مجتبا بر جمله سلطان آفرید
این همه پیغمبران اندر رکاب او روند
از برای آنکه او سالار ایشان آفرید
عارضش زیباتر از برگ گل و نسرین نگاشت
قامتش رعناتر از سرو خرامان آفرید
از برای آنکه تا نعت نبی گوید ز جان
طبع حیدر در سخنگویی چو حسان آفرید
مهر و ماه و انجم و گردون گردان آفرید
دست صنع لایزالش، روز قدرت در ازل
پاره ی یاقوت در فیروزه ایوان آفرید
زابر فیض، اندر بن دریای حکمت، در صدف
لؤلؤ شهوار از یک قطره باران آفرید
از برای آنکه بنشانند بر تخت زرش
پرتوی از مهر در لعل بدخشان آفرید
دست صنعش آتش خورشید را در کان فکند
وین همه یاقوت و لعل اندر دل کان آفرید
تا همیشه دامن من معدن جوهر بود
در کنار جزع من یاقوت و مرجان آفرید
اندرین درج زمرد، در شب تقدیر خویش
صد هزاران لؤلؤ شهوار رخشان آفرید
گه بهار شادمانی، گه خزان بی غمی
گاه تابستان خرم، گه زمستان آفرید
رعد، غران کرد و جسم باد بی آرام ساخت
برق، خندان کرد و چشم ابر گریان آفرید
تا به قدرت کرد گریان دیده ی ابر بهار
در میان خارها گلبرگ خندان آفرید
نار چون پستان خوبان در چمن پربار کرد
به به رنگ عاشقان در طرف بستان آفرید
در لب جانان حیات جاودانی جمع کرد
بر رخ خوبان سر زلف پریشان آفرید
گل رخ و نسرین بر و مشکین خط و مه وش نگاشت
دلبر سنگین دل و سیمین زنخدان آفرید
سر صنع لایزال از بهر خلط عاشقان
در خط و خال و لب و رخسار جانان آفرید
عاشق ذات جلال خویش در صحرای عشق
از شراب لایزالی مست و حیران آفرید
ماه چابک سیر در یک جا نمی گردد مقیم
ماه را سرگشته در گردون گردان آفرید
تا حساب ملک بنویسد به کلک معرفت
تیر پیر چرخ را منشی دیوان آفرید
تا نوازد چنگ و گوید قول و نوشد جام می
در فلک گوینده ای خوب و غزل خوان آفرید
در جهان آفرینش بر سر تخت مراد
پادشاه چرخ چارم را زرافشان آفرید
تا سراندازی کند از سرکشی در شرق و غرب
ترک خون ریز فلک با تیغ بران آفرید
تا کند حل نکته های شرع در دارالقضا
قاضی گردون گردان را سخندان آفرید
پیر پر دستان که بر هفتم فلک فرمان ده است
بر سر شش طاق گردونش نگهبان آفرید
حکمتش را بین که در دارالشفای معرفت
درد دل را از وصال خویش درمان آفرید
خاک و باد و آب و آتش، مهر و ماه و روز و شب
جسم و جان و عقل و دانش، جمله یزدان آفرید
آفریده ست او ترا از نور خویش اندر ازل
گرچه پنداری ترا از چار ارکان آفرید
این همه قدرت که در دنیا و عقبا جمع کرد
صنع بیچونش همه از بهر انسان آفرید
گاه بر فوق ثریا، گاه در تحت الثری
در جهان معرفت انسان بدین سان آفرید
از برای کژنشینان دوزخ تابنده ساخت
وز برای راست بینان باغ رضوان آفرید
از برای کافران، دنیا چو جنت راست کرد
وز برای مؤمنان، دنیا چو زندان آفرید
در جهان آدم ز محرومی ملامتها کشید
گویی آدم در جهان از بهر حرمان آفرید
از برای آنکه تا یونس رود در بطن حوت
ماهیئی را در بن دریای عمان آفرید
در ازل، رزاق روزی ده، ز خوان فیض خویش
جسم ایوب از برای قوت کرمان آفرید
چون نمود ادریس، در باغ بهشت از امر خود
از برای حله دوزی در تنش جان آفرید
گاه ابراهیم را در آتش سوزان فکند
گاه اسماعیل را از بهر قربان آفرید
گاه یوسف را عزیز مصر کرد از بعد حزن
گاه یعقوب از برای بیت الاحزان آفرید
سجده کن پیش حکیمی را که امر حکمتش
وصل یوسف را دوای پیر کنعان آفرید
تا به زیر پا درآرد شرق و غرب از دستبرد
بر سر باد صبا تخت سلیمان آفرید
تا حیات جاودان یابند در ملک وجود
از برای خضر و الیاس آب حیوان آفرید
کوری نمرود کابراهیم در آتش افکند
قدرتش از آتش سوزان گلستان آفرید
تا در آب رود نیل نیستی غرقش کند
دفع فرعون لعین، موسی عمران آفرید
از برای آنکه سحر ساحران باطل کند
قدرت بیچون او از چوب ثعبان آفرید
عیسی اندر خاک راه آمد ز مادر در وجود
جایگاهش بر سپهر چارم از آن آفرید
از برای آنکه تاج مهر بر فرقش نهد
تخت گاهش در بر خورشید تابان آفرید
چون زکریا شد ز بیم خصم پنهان در درخت
اره بر فرق سرش، دارای دوران آفرید
تا کند اظهار معجز، صالح خلوت نشین
ناقه را از سنگ خارا سهل و آسان آفرید
صد هزار و بیست و چار آمد پیمبر در وجود
مصطفای مجتبا بر جمله سلطان آفرید
این همه پیغمبران اندر رکاب او روند
از برای آنکه او سالار ایشان آفرید
عارضش زیباتر از برگ گل و نسرین نگاشت
قامتش رعناتر از سرو خرامان آفرید
از برای آنکه تا نعت نبی گوید ز جان
طبع حیدر در سخنگویی چو حسان آفرید
حیدر شیرازی : قصاید السبعه
فی حمد باری تعالی جل جلاله و عم نواله
خالق اشیا که این دریای اخضر آفرید
در کنار و دامنش، یاقوت و گوهر آفرید
طاق ازرق بست و این فرش مطبق گسترید
مهر انور ساخت و این ماه منور آفرید
در خم چوگان ماه نو به صنع خویشتن
آسمان ماننده ی گوی مدور آفرید
طشت زرین، طاس سیمین، در و گوهر، جزع و لعل
این همه قدرت درین دریای اخضر آفرید
صانع بیچون که این سطح مسطح راست کرد
قامت گردون کژرو همچو چنبر آفرید
از برای آنکه تا طباخی اشیا کند
آتشی از مهر در خورشید خاور آفرید
تا موالید ثلاثه پرورند از امر «کن»
چار طبع و نه سپهر و هفت اختر آفرید
ماهیان را در میان آب دریا جای داد
در کنار آتش سوزان، سمندر آفرید
زانجم رخشنده و رنگ شفق، هنگام شام
در کنار آسمان یاقوت و گوهر آفرید
کرد ابراهیم آزر بت شکن از امر خویش
از برای بت تراشی گرچه آزر آفرید
آدمی از چار طبع و پنج حس و شش جهت
در زمان کاف و نون الله اکبر آفرید
تا دماغ جان مشتاقان خود مشکین کند
مشک از آهوی چین، وز گاو عنبر آفرید
از شکوفه چون درختان را کله بر سر نهاد
از ورقهاشان، قبای سبز دربر آفرید
از لطافت، رنگ رخسار سمن چون آب بست
وز نظافت، لاله را همرنگ آذر آفرید
غنچه ی رعنا که می پوشد قبای فستقی
بر مثال دختری در زیر چادر آفرید
سوسن اندر طرف بستان ده زبانی می کند
از برای آنکه یزدانش سخنور آفرید
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گل
در میان بوستان، دیبای ششتر آفرید
چون گل صد برگ را جام شراب ناب داد
مستی و شوخی همه در چشم عبهر آفرید
از شکوفه در میان بوستان گوهر نمود
وز شقایق در کنار باغ اخگر آفرید
نرگس صاحب نظر، چون دیده ی خود باز کرد
از دم ابر بهاری دیده اش تر آفرید
فصل نیسان، قدرت او از بهار هفت رنگ
بر سر دوشیزگان باغ، معجر آفرید
چون درخت گل بخندید و رخ خود سرخ کرد
بر کف او جامی از یاقوت احمر آفرید
بر کف لاله- که مخمورست- جام می نهاد
بر کف نرگس- که سرمست است- ساغر آفرید
در کنار باغ، چون گل را سپر داد از هوا
در میان بوستان، با بید خنجر آفرید
نی چون کف بگشود و در خدمت میان ده جا ببست
در نهاد او ز صنع خویش شکر آفرید
نرگس رعنا چو بر تخت زمرد جای داد
تاج بر فرق سرش از سیم و از زر آفرید
زیر دامان درختان چمن، فصل ربیع
لاله های آتشین مانند مجمر آفرید
در میان نوجوانان چمن، فصل بهار
یاسمین ماننده ی پیر موقر آفرید
بوستانها از لطافت همچو جنت راست کرد
جویهای آب شیرین همچو کوثر آفرید
گوهری از امر خود بنهاد در درج عقیق
چون از آن نه ماه شد، ماهی منور آفرید
قدرت و صنعش تماشا کن که از یک قطره آب
صورتی محبوب گل روی سمن بر آفرید
سرکشان نازنین گل رخ نسرین بدن
مه وشان دلکش خورشید پیکر آفرید
از برای «کنت کنزا» این همه اسرار صنع
در خط و خال و لب و رخسار دلبر آفرید
قادر بیچون که این دنیا و عقبا راست کرد
بهترین دنیی و عقبی پیمبر آفرید
مصطفا و مجتبا و ابطحی و هاشمی
بر همه پیغمبرانش شاه و سرور آفرید
چون به دست صنع خود گیسوی احمد برفشاند
عالم از گیسوی مشکینش معنبر آفرید
چون به معراج یقین می رفت با فر و شکوه
جبرییلش در ره تعظیم، چاکر آفرید
روز محشر امتان یکسر بدو بخشد خدا
از برای آنکه او سالار محشر آفرید
در میان شاعران سالک توحید گوی
تا نپنداری که کس مانند حیدر آفرید
گرچه تلخی می کشد از شوربختی در جهان
شعر شیرین خوشش از شهد خوشتر آفرید
در کنار و دامنش، یاقوت و گوهر آفرید
طاق ازرق بست و این فرش مطبق گسترید
مهر انور ساخت و این ماه منور آفرید
در خم چوگان ماه نو به صنع خویشتن
آسمان ماننده ی گوی مدور آفرید
طشت زرین، طاس سیمین، در و گوهر، جزع و لعل
این همه قدرت درین دریای اخضر آفرید
صانع بیچون که این سطح مسطح راست کرد
قامت گردون کژرو همچو چنبر آفرید
از برای آنکه تا طباخی اشیا کند
آتشی از مهر در خورشید خاور آفرید
تا موالید ثلاثه پرورند از امر «کن»
چار طبع و نه سپهر و هفت اختر آفرید
ماهیان را در میان آب دریا جای داد
در کنار آتش سوزان، سمندر آفرید
زانجم رخشنده و رنگ شفق، هنگام شام
در کنار آسمان یاقوت و گوهر آفرید
کرد ابراهیم آزر بت شکن از امر خویش
از برای بت تراشی گرچه آزر آفرید
آدمی از چار طبع و پنج حس و شش جهت
در زمان کاف و نون الله اکبر آفرید
تا دماغ جان مشتاقان خود مشکین کند
مشک از آهوی چین، وز گاو عنبر آفرید
از شکوفه چون درختان را کله بر سر نهاد
از ورقهاشان، قبای سبز دربر آفرید
از لطافت، رنگ رخسار سمن چون آب بست
وز نظافت، لاله را همرنگ آذر آفرید
غنچه ی رعنا که می پوشد قبای فستقی
بر مثال دختری در زیر چادر آفرید
سوسن اندر طرف بستان ده زبانی می کند
از برای آنکه یزدانش سخنور آفرید
از بهار و ارغوان و لاله و نسرین و گل
در میان بوستان، دیبای ششتر آفرید
چون گل صد برگ را جام شراب ناب داد
مستی و شوخی همه در چشم عبهر آفرید
از شکوفه در میان بوستان گوهر نمود
وز شقایق در کنار باغ اخگر آفرید
نرگس صاحب نظر، چون دیده ی خود باز کرد
از دم ابر بهاری دیده اش تر آفرید
فصل نیسان، قدرت او از بهار هفت رنگ
بر سر دوشیزگان باغ، معجر آفرید
چون درخت گل بخندید و رخ خود سرخ کرد
بر کف او جامی از یاقوت احمر آفرید
بر کف لاله- که مخمورست- جام می نهاد
بر کف نرگس- که سرمست است- ساغر آفرید
در کنار باغ، چون گل را سپر داد از هوا
در میان بوستان، با بید خنجر آفرید
نی چون کف بگشود و در خدمت میان ده جا ببست
در نهاد او ز صنع خویش شکر آفرید
نرگس رعنا چو بر تخت زمرد جای داد
تاج بر فرق سرش از سیم و از زر آفرید
زیر دامان درختان چمن، فصل ربیع
لاله های آتشین مانند مجمر آفرید
در میان نوجوانان چمن، فصل بهار
یاسمین ماننده ی پیر موقر آفرید
بوستانها از لطافت همچو جنت راست کرد
جویهای آب شیرین همچو کوثر آفرید
گوهری از امر خود بنهاد در درج عقیق
چون از آن نه ماه شد، ماهی منور آفرید
قدرت و صنعش تماشا کن که از یک قطره آب
صورتی محبوب گل روی سمن بر آفرید
سرکشان نازنین گل رخ نسرین بدن
مه وشان دلکش خورشید پیکر آفرید
از برای «کنت کنزا» این همه اسرار صنع
در خط و خال و لب و رخسار دلبر آفرید
قادر بیچون که این دنیا و عقبا راست کرد
بهترین دنیی و عقبی پیمبر آفرید
مصطفا و مجتبا و ابطحی و هاشمی
بر همه پیغمبرانش شاه و سرور آفرید
چون به دست صنع خود گیسوی احمد برفشاند
عالم از گیسوی مشکینش معنبر آفرید
چون به معراج یقین می رفت با فر و شکوه
جبرییلش در ره تعظیم، چاکر آفرید
روز محشر امتان یکسر بدو بخشد خدا
از برای آنکه او سالار محشر آفرید
در میان شاعران سالک توحید گوی
تا نپنداری که کس مانند حیدر آفرید
گرچه تلخی می کشد از شوربختی در جهان
شعر شیرین خوشش از شهد خوشتر آفرید
حیدر شیرازی : قصاید السبعه
فی قدرة الله تعالی و صفاته
قادری کز قدرت این عالم پدیدار آورد
خلق عالم را به عشق خویش در کار آورد
نافه از آهو و نور از نار و لعل از خاره سنگ
گوهر از بحر و زر از کان و گل از خار آورد
حکم او از رعد غران کوس سلطانی زند
امر او از ابر گریان در شهوار آورد
خار تیز از قدرت او بوستان پر گل کند
چوب خشک از حکمت او میوه ها بار آورد
نوبهار صنع بفرستد، بروید گل ز خار
بلبلان را مست و لایعقل به گلزار آورد
فصل نیسان چون بگرید ابر و خندد روی دشت
لاله ها در باغ از قدرت نمودار آورد
ضیمران تار و بنفشه کوژ و لاله شرمسار
ارغوان خونین و گل شوخ و سمن زار آورد
پیشتر از آنکه در پوشد گل رعنا قبا
نرگس سرمست در بستان کله دار آورد
فصل تابستان به قدرت در میان بوستان
صد هزاران صنع گوناگون ز اشجار آورد
میوه های خوب شفتالود و امرود و ترنج
سیب و زردآلود و نارنج و به و نار آورد
از هوای شام، نفح عنبر سارا دهد
وز نسیم صبح، بوی مشک تاتار آورد
پادشاه پادشاهان روز محشر در بهشت
عاشقان مست را با خویش در کار آورد
در بر ایشان به دست قدرت خود از کرم
دم به دم از حوض کوثر جام اسرار آورد
گه به قدرت مهر رخشان را به شب پنهان کند
گه به حکمت روز روشن از شب تار آورد
در سحر چون وانشاند شمع ماه از باد صبح
مشعل خورشید در عالم پدیدار آورد
تا درین مرکز فراوان نقش قدرت برکشد
مهر همچون نقطه و گردون چو پرگار آورد
هر شب اندر مجلس گردون ز بهر روشنی
از مه و انجم چراغ و شمع بسیار آورد
مهر و ماه و مشتری و زهره و بهرام و تیر
با زحل هر هفت در گردون به رفتار آورد
هست اقرارم که گبر و کافرست و دوزخی
هر که او در قدرتش یک ذره انکار آورد
شکر از نی، گندم ازگل، میوه ها از چوب خشک
از برای بنده ی بیچاره ی زار آورد
وآنگهی بر دست قدرت از میان باغ صنع
میوه ی الوان گوناگون به بازار آورد
بنده ام از جان خدایی را که بهر بندگان
این همه قدرت درین اطوار و ادوار آورد
گاه یوسف را به ده درهم فروشد در جهان
گاه در مصرش جهانی را خریدار آورد
امر او هنگام قدرت در جهان معجزات
عیسی یک روزه را ناگه به گفتار آورد
خود کند تقدیر و منصور از انا الحق دم زند
و آنگهش از غیرت خود بر سر دار آورد
گاه زهر جان ستان از زخم مار آرد پدید
گاه دفع رنج آن از مهره ی مار آورد
گرچه نمرود دنس لاف الوهیت زند
پشه ای بفرستد و او را نگونسار آورد
ورچه فرعون لعین آن دعوی باطل کند
همچو خس در رود نیل او را گرفتار آورد
گر به دست امر بردارد حجاب از روی کار
از هدایت کافر صد ساله اقرار آورد
حیدر توحید گوی از غایت صدق و صفا
روی دل پیوسته بر درگاه دادار آورد
خلق عالم را به عشق خویش در کار آورد
نافه از آهو و نور از نار و لعل از خاره سنگ
گوهر از بحر و زر از کان و گل از خار آورد
حکم او از رعد غران کوس سلطانی زند
امر او از ابر گریان در شهوار آورد
خار تیز از قدرت او بوستان پر گل کند
چوب خشک از حکمت او میوه ها بار آورد
نوبهار صنع بفرستد، بروید گل ز خار
بلبلان را مست و لایعقل به گلزار آورد
فصل نیسان چون بگرید ابر و خندد روی دشت
لاله ها در باغ از قدرت نمودار آورد
ضیمران تار و بنفشه کوژ و لاله شرمسار
ارغوان خونین و گل شوخ و سمن زار آورد
پیشتر از آنکه در پوشد گل رعنا قبا
نرگس سرمست در بستان کله دار آورد
فصل تابستان به قدرت در میان بوستان
صد هزاران صنع گوناگون ز اشجار آورد
میوه های خوب شفتالود و امرود و ترنج
سیب و زردآلود و نارنج و به و نار آورد
از هوای شام، نفح عنبر سارا دهد
وز نسیم صبح، بوی مشک تاتار آورد
پادشاه پادشاهان روز محشر در بهشت
عاشقان مست را با خویش در کار آورد
در بر ایشان به دست قدرت خود از کرم
دم به دم از حوض کوثر جام اسرار آورد
گه به قدرت مهر رخشان را به شب پنهان کند
گه به حکمت روز روشن از شب تار آورد
در سحر چون وانشاند شمع ماه از باد صبح
مشعل خورشید در عالم پدیدار آورد
تا درین مرکز فراوان نقش قدرت برکشد
مهر همچون نقطه و گردون چو پرگار آورد
هر شب اندر مجلس گردون ز بهر روشنی
از مه و انجم چراغ و شمع بسیار آورد
مهر و ماه و مشتری و زهره و بهرام و تیر
با زحل هر هفت در گردون به رفتار آورد
هست اقرارم که گبر و کافرست و دوزخی
هر که او در قدرتش یک ذره انکار آورد
شکر از نی، گندم ازگل، میوه ها از چوب خشک
از برای بنده ی بیچاره ی زار آورد
وآنگهی بر دست قدرت از میان باغ صنع
میوه ی الوان گوناگون به بازار آورد
بنده ام از جان خدایی را که بهر بندگان
این همه قدرت درین اطوار و ادوار آورد
گاه یوسف را به ده درهم فروشد در جهان
گاه در مصرش جهانی را خریدار آورد
امر او هنگام قدرت در جهان معجزات
عیسی یک روزه را ناگه به گفتار آورد
خود کند تقدیر و منصور از انا الحق دم زند
و آنگهش از غیرت خود بر سر دار آورد
گاه زهر جان ستان از زخم مار آرد پدید
گاه دفع رنج آن از مهره ی مار آورد
گرچه نمرود دنس لاف الوهیت زند
پشه ای بفرستد و او را نگونسار آورد
ورچه فرعون لعین آن دعوی باطل کند
همچو خس در رود نیل او را گرفتار آورد
گر به دست امر بردارد حجاب از روی کار
از هدایت کافر صد ساله اقرار آورد
حیدر توحید گوی از غایت صدق و صفا
روی دل پیوسته بر درگاه دادار آورد
حیدر شیرازی : قصاید السبعه
فی حق الحق و ما فی شانه یصدق
قادرا، پاکا به درگاهت پناه آورده ام
سر ز ره گر برده بودم، سر به راه آورده ام
جان به صبح اول اندر حضرت آوردم به صدق
تا نگویی دیر آوردی، بگاه آورده ام
پای عزت در رهت هر شامگه بنهاده ام
روی طاعت بر درت هر صبحگاه آورده ام
من به پیش قاضی الحاجات بر اقرار خویش
مصطفا و مرتضا هر دو گواه آورده ام
از برای آنکه تا پشت و پناه من بود
روی دل دایم به درگاه الاه آورده ام
دستگاهم نیست وز افلاس پایم در گِل است
تا نپنداری که پیشت دستگاه آورده ام
شرمسار حضرتم، افکنده ام سر پیش پای
از برای آنکه در حضرت گناه آورده ام
من مسلمانم، نکردم اشتباه حق به کس
کافرم گر زآنکه هرگز اشتباه آورده ام
از برای سجده هر بانگی که بر من می زنند
قامت خود بر در حضرت دو تاه آورده ام
گرچه دایم روی بر درگاه می بایست کرد
روی بر درگاه عزت گاه گاه آورده ام
هر کسی از باغ طاعت گل در آن حضرت کشید
من ز بی برگی در آن حضرت گیاه آورده ام
روسفیدی نیست در من زیر این چرخ کبود
زآنکه من رخ زردم و نامه سیاه آورده ام
آه بر آیینه ی گردون کشیدم نیم شب
وین کبودی بین که در رخسار ماه آورده ام
گرچه می دانم که آهم باد باشد پیش تو
دم به دم از سینه در پیش تو آه آورده ام
خویشتن آورده ام پیش تو با دست تهی
تا نگویی خویش با خیل و سپاه آورده ام
جای من چاه است، شرمم باد از درگاه تو
گر بگویم من که در پیش تو جاه آورده ام
خرمن عمر از هوا بر باد غفلت داده ام
لاجرم بر درگهت روی چو کاه آورده ام
بس که دریای سرشک از دیده ی من می رود
در میان بحر چون ماهی شناه آورده ام
ناگهان طوفان نوح اندر جهان آید پدید
بس که من از دیده ی خونین میاه آورده ام
حال من باشد تباه از جرم و آوردم برت
راستی را در برت حالی تباه آورده ام
درد من افزون شد و کاهید عمرم از ندم
بس که من از سینه آه عمر کاه آورده ام
جان ز تن آورده ام در ملک مصر وحدتت
یوسف مصری نگر کز قعر چاه آورده ام
من ز «الا الله» می گویم سخن در حضرتت
تا نگویی من سخن از «لا اله» آورده ام
ای مسلمانان! درین عرصه ز اسب آرزو
من پیاده گشتم و رخ پیش شاه آورده ام
گرچه هر کس را بود پشت و پناهی در جهان
در حقیقت من ز حق پشت و پناه آورده ام
این چنین عشقی که من آورده ام با کردگار
تا نپنداری که در این سال و ماه آورده ام
در ازل من بوده ام عاشق به ذات پاک او
عشق او با خویشتن زآن جایگاه آورده ام
تا مگر عذرش بخواهی از خداوندی خویش
حیدر دل خسته پیشت عذرخواه آورده ام
از سیاست سخت می ترسم که از دیوانگی
بنده ی مجرم به پیش پادشاه آورده ام
سر ز ره گر برده بودم، سر به راه آورده ام
جان به صبح اول اندر حضرت آوردم به صدق
تا نگویی دیر آوردی، بگاه آورده ام
پای عزت در رهت هر شامگه بنهاده ام
روی طاعت بر درت هر صبحگاه آورده ام
من به پیش قاضی الحاجات بر اقرار خویش
مصطفا و مرتضا هر دو گواه آورده ام
از برای آنکه تا پشت و پناه من بود
روی دل دایم به درگاه الاه آورده ام
دستگاهم نیست وز افلاس پایم در گِل است
تا نپنداری که پیشت دستگاه آورده ام
شرمسار حضرتم، افکنده ام سر پیش پای
از برای آنکه در حضرت گناه آورده ام
من مسلمانم، نکردم اشتباه حق به کس
کافرم گر زآنکه هرگز اشتباه آورده ام
از برای سجده هر بانگی که بر من می زنند
قامت خود بر در حضرت دو تاه آورده ام
گرچه دایم روی بر درگاه می بایست کرد
روی بر درگاه عزت گاه گاه آورده ام
هر کسی از باغ طاعت گل در آن حضرت کشید
من ز بی برگی در آن حضرت گیاه آورده ام
روسفیدی نیست در من زیر این چرخ کبود
زآنکه من رخ زردم و نامه سیاه آورده ام
آه بر آیینه ی گردون کشیدم نیم شب
وین کبودی بین که در رخسار ماه آورده ام
گرچه می دانم که آهم باد باشد پیش تو
دم به دم از سینه در پیش تو آه آورده ام
خویشتن آورده ام پیش تو با دست تهی
تا نگویی خویش با خیل و سپاه آورده ام
جای من چاه است، شرمم باد از درگاه تو
گر بگویم من که در پیش تو جاه آورده ام
خرمن عمر از هوا بر باد غفلت داده ام
لاجرم بر درگهت روی چو کاه آورده ام
بس که دریای سرشک از دیده ی من می رود
در میان بحر چون ماهی شناه آورده ام
ناگهان طوفان نوح اندر جهان آید پدید
بس که من از دیده ی خونین میاه آورده ام
حال من باشد تباه از جرم و آوردم برت
راستی را در برت حالی تباه آورده ام
درد من افزون شد و کاهید عمرم از ندم
بس که من از سینه آه عمر کاه آورده ام
جان ز تن آورده ام در ملک مصر وحدتت
یوسف مصری نگر کز قعر چاه آورده ام
من ز «الا الله» می گویم سخن در حضرتت
تا نگویی من سخن از «لا اله» آورده ام
ای مسلمانان! درین عرصه ز اسب آرزو
من پیاده گشتم و رخ پیش شاه آورده ام
گرچه هر کس را بود پشت و پناهی در جهان
در حقیقت من ز حق پشت و پناه آورده ام
این چنین عشقی که من آورده ام با کردگار
تا نپنداری که در این سال و ماه آورده ام
در ازل من بوده ام عاشق به ذات پاک او
عشق او با خویشتن زآن جایگاه آورده ام
تا مگر عذرش بخواهی از خداوندی خویش
حیدر دل خسته پیشت عذرخواه آورده ام
از سیاست سخت می ترسم که از دیوانگی
بنده ی مجرم به پیش پادشاه آورده ام
حیدر شیرازی : قصاید السبعه
فی اوصاف الله و کمال ربوبیته
صانع بیچون که این عالم هویدا می کند
این همه قدرت ز صنع خویش پیدا می کند
چون درست مهر پنهان می کند
دامن گردون پر از لؤلؤ لالا می کند
در شب تاریک بهر روشنایی در سپهر
صد هزاران مشعل انجم هویدا می کند
چرخ صوفی وضع ازرق پوش را هنگام شام
در کنارش از شفق یاقوت حمرا می کند
نی غلط گفتم که اندر کاسه ای از لاجورد
دست صنع و قدرتش یک جرعه صهبا می کند
از ثریا عقدی از گوهر به گردون می دهد
وز مه نو حلقه ای در گوش جوزا می کند
غره ی مه آنکه غرا کرد دست قدرتش
طره ی عنبرفشان شب مطرا می کند
این همه قدرت برای خاطر ما می نهد
این همه صنع از برای دیدن ما می کند
لعل و یاقوت و گهر از سنگ می آید برون
کآتش مهرش اثر در سنگ خارا می کند
دست صنع و قدرتش هر شب به کلک معرفت
دفتر گردون پر از حرف معما می کند
هر سحر نقاش قدرت شمسه ای از زر ناب
بر سر لوح زمرد آشکارا می کند
عالمی از صنع مالامال قدرت کرده است
خرم آن کس کین همه قدرت تماشا می کند
پرتوی از نور ذات خویش درمی افکند
خاک را از صنع خود گویا و بینا می کند
سرمه ی تورات اندر چشم موسی می کشد
حلقه انجیل در گوش مسیحا می کند
یوسف دل خسته در دست زلیخا می دهد
آدم بیچاره سرگردان حوا می کند
هر شب اندر گردن گردون گردان، دست صنع
خوشه های گوهر از عقد ثریا می کند
قدرت و صنعش تماشا کن که از یک قطره آب
صورت مه پیکر و خورشیدسیما می کند
دلبر سیمین تن سنگین دل یاقوت لب
گل رخ نسرین بر شمشاد بالا می کند
چون شراب لایزالی می دهد از جام شوق
عاشقان خویش را سرمست و شیدا می کند
چون به دست صنع خود خوان کرم می گسترد
روزی خلق جهانی را مهیا می کند
گر کسی را هست دردی در نهاد از عشق او
درد او را از وصال خود مداوا می کند
گوهر وحدت به بحر نیستی می افکند
چشم گوهربار من مانند دریا می کند
گر کسی از ناشکیبایی ملالی می کشد
از وصال خویشتن او را شکیبا می کند
کافران را زآتش دوزخ محابا هیچ نیست
مؤمنان را زآتش دوزخ محابا می کند
بر سر راه بیابان طلب از آرزو
سالکان راه وحدت بی سر و پا می کند
تا شش و پنجی ازین چار و سه بیرون آورد
جای هفت اختر درین نه طاق مینا می کند
پادشاه پادشاهان برفراز تخت دل
مخزن اسرار خود سر هویدا می کند
احمد مرسل که باشد سرور پیغمبران
در دو کونش از شرف محبوب دلها می کند
در شب معراج قربت دستگیرش می شود
پایگاهش بر سر عرش معلا می کند
هر کسی را در جهان باشد تمنایی ز حق
حیدر از حق در جهان هم حق تمنا می کند
این همه قدرت ز صنع خویش پیدا می کند
چون درست مهر پنهان می کند
دامن گردون پر از لؤلؤ لالا می کند
در شب تاریک بهر روشنایی در سپهر
صد هزاران مشعل انجم هویدا می کند
چرخ صوفی وضع ازرق پوش را هنگام شام
در کنارش از شفق یاقوت حمرا می کند
نی غلط گفتم که اندر کاسه ای از لاجورد
دست صنع و قدرتش یک جرعه صهبا می کند
از ثریا عقدی از گوهر به گردون می دهد
وز مه نو حلقه ای در گوش جوزا می کند
غره ی مه آنکه غرا کرد دست قدرتش
طره ی عنبرفشان شب مطرا می کند
این همه قدرت برای خاطر ما می نهد
این همه صنع از برای دیدن ما می کند
لعل و یاقوت و گهر از سنگ می آید برون
کآتش مهرش اثر در سنگ خارا می کند
دست صنع و قدرتش هر شب به کلک معرفت
دفتر گردون پر از حرف معما می کند
هر سحر نقاش قدرت شمسه ای از زر ناب
بر سر لوح زمرد آشکارا می کند
عالمی از صنع مالامال قدرت کرده است
خرم آن کس کین همه قدرت تماشا می کند
پرتوی از نور ذات خویش درمی افکند
خاک را از صنع خود گویا و بینا می کند
سرمه ی تورات اندر چشم موسی می کشد
حلقه انجیل در گوش مسیحا می کند
یوسف دل خسته در دست زلیخا می دهد
آدم بیچاره سرگردان حوا می کند
هر شب اندر گردن گردون گردان، دست صنع
خوشه های گوهر از عقد ثریا می کند
قدرت و صنعش تماشا کن که از یک قطره آب
صورت مه پیکر و خورشیدسیما می کند
دلبر سیمین تن سنگین دل یاقوت لب
گل رخ نسرین بر شمشاد بالا می کند
چون شراب لایزالی می دهد از جام شوق
عاشقان خویش را سرمست و شیدا می کند
چون به دست صنع خود خوان کرم می گسترد
روزی خلق جهانی را مهیا می کند
گر کسی را هست دردی در نهاد از عشق او
درد او را از وصال خود مداوا می کند
گوهر وحدت به بحر نیستی می افکند
چشم گوهربار من مانند دریا می کند
گر کسی از ناشکیبایی ملالی می کشد
از وصال خویشتن او را شکیبا می کند
کافران را زآتش دوزخ محابا هیچ نیست
مؤمنان را زآتش دوزخ محابا می کند
بر سر راه بیابان طلب از آرزو
سالکان راه وحدت بی سر و پا می کند
تا شش و پنجی ازین چار و سه بیرون آورد
جای هفت اختر درین نه طاق مینا می کند
پادشاه پادشاهان برفراز تخت دل
مخزن اسرار خود سر هویدا می کند
احمد مرسل که باشد سرور پیغمبران
در دو کونش از شرف محبوب دلها می کند
در شب معراج قربت دستگیرش می شود
پایگاهش بر سر عرش معلا می کند
هر کسی را در جهان باشد تمنایی ز حق
حیدر از حق در جهان هم حق تمنا می کند
حیدر شیرازی : قصاید السبعه
فی عظمة الله و سلطانه
پادشاهی که به شب خلق جهان را خواب داد
دست صنعش طره ی مشکین شب را تاب داد
هر دم از دارالشفای شوق از بهر دوا
دردمندان را ز حکمت شکر و عناب داد
چون به دست صنع خود خوان کرم می گسترید
از خداوندی خود روزی شیخ و شاب داد
ابر احسانش که عالم از کرم سیراب کرد
تشنگان عشق را دریای بی پایاب داد
اندرین طاق زبرجد رنگ، یعنی آسمان
در شب تاریک بهر روشنی مهتاب داد
بهر روز دل فروزان مشعل خورشید کرد
بهر نور شب نشینان پرتو مهتاب داد
شمع وحدت کآفتاب از عکس نورش روشن است
در شب تاریک غم در دشت معنی تاب داد
باغ را از برق خندان آتش اندر دل فکند
داغ را از ابر گریان لؤلؤ خوش آب داد
دست صنع و قدرت بیچون او در درج مهر
روز روشن چرخ را یک پاره لعل ناب داد
آتشی از مهر دُر با را ز گردون برفروخت
خنجر زرین خورشید فلک را تاب داد
رستم اندر گوشه ی میدان مردی گرم کرد
تا ز گردی و دلیری مالش سهراب داد
تا کند حکم کواکب چون منجم از رصد
تیر پیر چرخ را از مهر اسطرلاب داد
بنده ای را در زمانه خوار و بی آداب کرد
بنده ای را بی بهانه در جهان آداب داد
غافلان را در میانه دیده ها در خواب کرد
عاقلان را بر کناره دیده ی بی خواب داد
نامرادی را میان خاک و خاکستر نشاند
سرفرازی را سمور و قاقم و سنجاب داد
کافران را از ندم بت داد و زنار و صلیب
مؤمنان را از کرم سجاده و محراب داد
هر که در طاعت دو تا قامت نشد همچون کمان
بر مثال تیر از پیش خودش پرتاب داد
سجده کن پیش مسبب زآن که نبود بی سبب
گر مسبب بنده ای را در جهان اسباب داد
چون به غار اصحاب کهف ایزد تعالی خواستند
از خداوندی خود دولت بدان اصحاب داد
ساکنان غار عزلت از لقا در خواب کرد
تشنگان راه وحدت از عطا جلاب داد
عرش را از عزت خود این همه تعظیم کرد
فرش را از قدرت خود این همه اعجاب داد
پادشاهی کو در وحدت به روی کس نبست
از در خود خلق را امید فتح الباب داد
نازنینان ریاحین چهره را شاداب کرد
نوعروسان چمن را زلف مشکین تاب داد
در بر دوشیزگان باغ و مستان چمن
جامی از وحدت به دست لاله ی سیراب داد
نامداری را ز شوکت داد سیم بی شمار
سوگواری را ز حیرت اشک چون سیماب داد
گرچه قلاب است این دنیای دون بی وفا
نقد جمله مردمان در دست این قلاب داد
چرخ چون دریای دولاب است، زودش درنورد
زآنکه می خواهم ازین دریای چون دولاب داد
آنکه دعوی کرد بی معنی و غرق جهل بود
با سر و ریش مرصع جان در آن غرقاب داد
عقل و فهم و هوش و هنگ و دانش و تدبیر و رای
جسم و جان و علم و حکمت از کرم وهاب داد
طبع شعر و اعتقاد خوب و ایمان درست
شکر کن حیدر که از فضلت اولوالالباب داد
دست صنعش طره ی مشکین شب را تاب داد
هر دم از دارالشفای شوق از بهر دوا
دردمندان را ز حکمت شکر و عناب داد
چون به دست صنع خود خوان کرم می گسترید
از خداوندی خود روزی شیخ و شاب داد
ابر احسانش که عالم از کرم سیراب کرد
تشنگان عشق را دریای بی پایاب داد
اندرین طاق زبرجد رنگ، یعنی آسمان
در شب تاریک بهر روشنی مهتاب داد
بهر روز دل فروزان مشعل خورشید کرد
بهر نور شب نشینان پرتو مهتاب داد
شمع وحدت کآفتاب از عکس نورش روشن است
در شب تاریک غم در دشت معنی تاب داد
باغ را از برق خندان آتش اندر دل فکند
داغ را از ابر گریان لؤلؤ خوش آب داد
دست صنع و قدرت بیچون او در درج مهر
روز روشن چرخ را یک پاره لعل ناب داد
آتشی از مهر دُر با را ز گردون برفروخت
خنجر زرین خورشید فلک را تاب داد
رستم اندر گوشه ی میدان مردی گرم کرد
تا ز گردی و دلیری مالش سهراب داد
تا کند حکم کواکب چون منجم از رصد
تیر پیر چرخ را از مهر اسطرلاب داد
بنده ای را در زمانه خوار و بی آداب کرد
بنده ای را بی بهانه در جهان آداب داد
غافلان را در میانه دیده ها در خواب کرد
عاقلان را بر کناره دیده ی بی خواب داد
نامرادی را میان خاک و خاکستر نشاند
سرفرازی را سمور و قاقم و سنجاب داد
کافران را از ندم بت داد و زنار و صلیب
مؤمنان را از کرم سجاده و محراب داد
هر که در طاعت دو تا قامت نشد همچون کمان
بر مثال تیر از پیش خودش پرتاب داد
سجده کن پیش مسبب زآن که نبود بی سبب
گر مسبب بنده ای را در جهان اسباب داد
چون به غار اصحاب کهف ایزد تعالی خواستند
از خداوندی خود دولت بدان اصحاب داد
ساکنان غار عزلت از لقا در خواب کرد
تشنگان راه وحدت از عطا جلاب داد
عرش را از عزت خود این همه تعظیم کرد
فرش را از قدرت خود این همه اعجاب داد
پادشاهی کو در وحدت به روی کس نبست
از در خود خلق را امید فتح الباب داد
نازنینان ریاحین چهره را شاداب کرد
نوعروسان چمن را زلف مشکین تاب داد
در بر دوشیزگان باغ و مستان چمن
جامی از وحدت به دست لاله ی سیراب داد
نامداری را ز شوکت داد سیم بی شمار
سوگواری را ز حیرت اشک چون سیماب داد
گرچه قلاب است این دنیای دون بی وفا
نقد جمله مردمان در دست این قلاب داد
چرخ چون دریای دولاب است، زودش درنورد
زآنکه می خواهم ازین دریای چون دولاب داد
آنکه دعوی کرد بی معنی و غرق جهل بود
با سر و ریش مرصع جان در آن غرقاب داد
عقل و فهم و هوش و هنگ و دانش و تدبیر و رای
جسم و جان و علم و حکمت از کرم وهاب داد
طبع شعر و اعتقاد خوب و ایمان درست
شکر کن حیدر که از فضلت اولوالالباب داد
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۲ - فی مدحه خلد الله سلطانه
خسرو خاور چو پنهان شد ز شاه زنگبار
پادشاه شام شد بر توسن گردون سوار
زورق زرین چو پنهان گشت در بحر محیط
کشتی سیمین روان گردید در دریای قار
پیر ازرق پوش را دامن پر از در و گهر
لیکن از رنگ شفق یاقوت بودش در کنار
چون نگه کردم کنار چرخ دیدم پر درم
همچو بر فرش زمرد ریخته برگ بهار
قرص زرین فلک تا در دل شب شد نهان
در فلک دیدم هزاران لعبت سیمین عذار
عقل کل انگشت حیرت برده در دندان فکر
از تعجب کین عجب قصری است پرنقش و نگار
او چنان بیدار و حیران بود و من در خواب خوش
دیدم ایوانی بخوبی خوشتر از دارالقرار
از سرافرازی فتاده عرش در پایش حقیر
وز بلندی گشته پیشش سدره پست و شرمسار
پرگل و ریحان و سنبل همچو بستان ارم
روشن و دلجوی و خرم همچو روی غمگسار
بر در و دیوار و سقفش جمله صورتهای خوش
دست مانی برده معنیها در آن صورت به کار
بادگیرش از بلندی برتر از هفت آسمان
و اندرو باد بهاری عطربیز و مشکبار
گرد ایوان بوستانی خوشتر از باغ ارم
پربهار و ارغوان و یاسمین و لاله زار
زآنکه تا عشاق را برگ نوا حاصل شود
بر سر هر گلبنی می خواند موسیقی هزار
تا به رقص آرد درخت بید و ساج و کاج و سرو
در میان بوستان دست طرب می زد چنار
بر مثال سلسبیل و کوثر از هر سو روان
جویهای سرد شیرین همچو نوش خوشگوار
دست قدرت از درختانش به صنع آویخته
سیب و زردآلو و امرود و به و نارنج و نار
حوض کوثر بر لبش دو تخت سلطانی زده
پایه شان بر رفته تر از نه سپهر باوقار
کوتوال چرخ هفتم آنکه کیوان نام اوست
بر در ایوان به دربانی نشسته روز بار
مشتری در وعظ و مریخ ایمن و خور بی خبر
زهره با چنگ و عطارد نی زن و مه پرده دار
مطربان در های و هوی و دلبران در گفت و گوی
صد هزاران شمع می افروخت از دست نگار
دف به قانون چون فغان می کرد از زخم قفا
چنگ و نای و عود و بربط ناله می کردند زار
مسکنی میمون و اجلاسی خوش و قومی شریف
ساعتی سعد و زمانی خوب و وقتی اختیار
همچو من کروبیان نه سپهر از خرمی
رقص می کردند و بودند از محبت بی قرار
حوریان هشت جنت جمله بیرون آمدند
و اندر آن مجلس باستادند از بهر نظار
بس که شب می ریخت مشک از آستین و جیب خویش
از زمین تا آسمان پر بود از مشک تتار
تاج دولت بر سر و بنشسته با بلقیس عهد
بر سر تخت سلیمان پادشاه کامکار
نصرت دنیا و دین، گردن فراز شرق و غرب
شاه یحیای مظفر، سایه ی پروردگار
بر سپهر لاجوردی قدسیان از خرمی
گوهر سیاره می کردند بر فرقش نثار
در جنان جاه و جلالت آنچنان صاحب قران
چون سزا دیدم بر او کردم دعای بی شمار
کردگارا! بر سر ما این چنین صاحب قران
در چنین جاه و جلالت تا ابد پاینده دار
همرهش بادا سعادت، همدمش بادا ظفر
همنشینش دولت و، نصرت قرین و، بخت یار
شاه چون نوشین روان آمد به گاه عدل و داد
وین وزیر زیرکش، بوزرجمهر روزگار
ملک یزد از دولتت همچون بهشت آراستند
و اندرو شادی کنانند از صغار و کبار
چشم زخم از ملک و از سلطان صفدر دور باد
زآنکه هستی عادل فرخنده و فرخ تبار
حاتم طایی که باشد پیش بذلت گاه جود؟
رستم دستان چه کوشد پیش حزمت وقت کار؟
در بر سلطان محمد پهلوان شرق و غرب
بر در تبریز بشکستی اخی در کارزار
چون چنین نام آوری کردی به هنگام نبرد
سنجق نام آوری دادت خدیو نامدار
تا به سلطانی نشینی بر سر تخت پدر
آمدی و یزد بگرفتی به عزم استوار
ملک می گیری به تیغ و ملک می بخشی به عدل
مثل تو هرگز ندیدم ملک گیر ملک دار
نعلهای مرکب فرخ پی ات، یعنی هلال
می شود هر ماه در گوش فلک چون گوشوار
تیر پیر چرخ اگر چه می زند دایم قلم
آورد کاغذ به پیشت بهر حاجت چند بار
در میان ز عدلت کس ننالد جز که نی
زهره از شادی ازین رو چنگ دارد در کنار
از هوای مجلس جان پرورت هر صبحدم
پیر ازرق پوش گردون می کند مهر آشکار
ترک خون ریز فلک، مریخ، در روز نبرد
می کند رمحش درون دیده ی خصمت گذار
قاضی گردون گردان، آنکه نامش مشتری است
آورد کاغذ به پیشت بهر حاجت چند بار
پیر پر دستان باهیبت که کیوان نام اوست
پاسبان بام ایوان تو باشد بنده وار
تا ببیند پادشاهی چون تو بر تخت مراد
سالها تا دیده ی گردون همی کرد انتظار
زآسمانها دست قدرت بهر پای مرکبت
نه طبق پر کرده است از دانه های شاهوار
مردم شیرازت از جان دوستدار حضرتند
وز ارادت در دعا کوشند در لیل و نهار
همچو حیدر از محبت روز و شب از جان و دل
عمر و جاه دولتت خواهند از پروردگار
من به القاب همایونت دو دفتر ساختم
تا به اقبالت بماند در زمانه یادگار
تا بخوانند و بدانند و بگویندت دعا
برده ام در وی سخنهای تر شیرین به کار
من به خاک راهت افتادم ز بهر بندگی
خوش بود کز خاک برگیری تن این خاکسار
تا یمین است و یسارست و جنوب است و شمال
دولتت باد از جنوب و نصرتت باد از یسار
روز عید فرخ و دامادی فرخنده ات
بر تو میمون و مبارک باد تا روز شمار
پادشاه شام شد بر توسن گردون سوار
زورق زرین چو پنهان گشت در بحر محیط
کشتی سیمین روان گردید در دریای قار
پیر ازرق پوش را دامن پر از در و گهر
لیکن از رنگ شفق یاقوت بودش در کنار
چون نگه کردم کنار چرخ دیدم پر درم
همچو بر فرش زمرد ریخته برگ بهار
قرص زرین فلک تا در دل شب شد نهان
در فلک دیدم هزاران لعبت سیمین عذار
عقل کل انگشت حیرت برده در دندان فکر
از تعجب کین عجب قصری است پرنقش و نگار
او چنان بیدار و حیران بود و من در خواب خوش
دیدم ایوانی بخوبی خوشتر از دارالقرار
از سرافرازی فتاده عرش در پایش حقیر
وز بلندی گشته پیشش سدره پست و شرمسار
پرگل و ریحان و سنبل همچو بستان ارم
روشن و دلجوی و خرم همچو روی غمگسار
بر در و دیوار و سقفش جمله صورتهای خوش
دست مانی برده معنیها در آن صورت به کار
بادگیرش از بلندی برتر از هفت آسمان
و اندرو باد بهاری عطربیز و مشکبار
گرد ایوان بوستانی خوشتر از باغ ارم
پربهار و ارغوان و یاسمین و لاله زار
زآنکه تا عشاق را برگ نوا حاصل شود
بر سر هر گلبنی می خواند موسیقی هزار
تا به رقص آرد درخت بید و ساج و کاج و سرو
در میان بوستان دست طرب می زد چنار
بر مثال سلسبیل و کوثر از هر سو روان
جویهای سرد شیرین همچو نوش خوشگوار
دست قدرت از درختانش به صنع آویخته
سیب و زردآلو و امرود و به و نارنج و نار
حوض کوثر بر لبش دو تخت سلطانی زده
پایه شان بر رفته تر از نه سپهر باوقار
کوتوال چرخ هفتم آنکه کیوان نام اوست
بر در ایوان به دربانی نشسته روز بار
مشتری در وعظ و مریخ ایمن و خور بی خبر
زهره با چنگ و عطارد نی زن و مه پرده دار
مطربان در های و هوی و دلبران در گفت و گوی
صد هزاران شمع می افروخت از دست نگار
دف به قانون چون فغان می کرد از زخم قفا
چنگ و نای و عود و بربط ناله می کردند زار
مسکنی میمون و اجلاسی خوش و قومی شریف
ساعتی سعد و زمانی خوب و وقتی اختیار
همچو من کروبیان نه سپهر از خرمی
رقص می کردند و بودند از محبت بی قرار
حوریان هشت جنت جمله بیرون آمدند
و اندر آن مجلس باستادند از بهر نظار
بس که شب می ریخت مشک از آستین و جیب خویش
از زمین تا آسمان پر بود از مشک تتار
تاج دولت بر سر و بنشسته با بلقیس عهد
بر سر تخت سلیمان پادشاه کامکار
نصرت دنیا و دین، گردن فراز شرق و غرب
شاه یحیای مظفر، سایه ی پروردگار
بر سپهر لاجوردی قدسیان از خرمی
گوهر سیاره می کردند بر فرقش نثار
در جنان جاه و جلالت آنچنان صاحب قران
چون سزا دیدم بر او کردم دعای بی شمار
کردگارا! بر سر ما این چنین صاحب قران
در چنین جاه و جلالت تا ابد پاینده دار
همرهش بادا سعادت، همدمش بادا ظفر
همنشینش دولت و، نصرت قرین و، بخت یار
شاه چون نوشین روان آمد به گاه عدل و داد
وین وزیر زیرکش، بوزرجمهر روزگار
ملک یزد از دولتت همچون بهشت آراستند
و اندرو شادی کنانند از صغار و کبار
چشم زخم از ملک و از سلطان صفدر دور باد
زآنکه هستی عادل فرخنده و فرخ تبار
حاتم طایی که باشد پیش بذلت گاه جود؟
رستم دستان چه کوشد پیش حزمت وقت کار؟
در بر سلطان محمد پهلوان شرق و غرب
بر در تبریز بشکستی اخی در کارزار
چون چنین نام آوری کردی به هنگام نبرد
سنجق نام آوری دادت خدیو نامدار
تا به سلطانی نشینی بر سر تخت پدر
آمدی و یزد بگرفتی به عزم استوار
ملک می گیری به تیغ و ملک می بخشی به عدل
مثل تو هرگز ندیدم ملک گیر ملک دار
نعلهای مرکب فرخ پی ات، یعنی هلال
می شود هر ماه در گوش فلک چون گوشوار
تیر پیر چرخ اگر چه می زند دایم قلم
آورد کاغذ به پیشت بهر حاجت چند بار
در میان ز عدلت کس ننالد جز که نی
زهره از شادی ازین رو چنگ دارد در کنار
از هوای مجلس جان پرورت هر صبحدم
پیر ازرق پوش گردون می کند مهر آشکار
ترک خون ریز فلک، مریخ، در روز نبرد
می کند رمحش درون دیده ی خصمت گذار
قاضی گردون گردان، آنکه نامش مشتری است
آورد کاغذ به پیشت بهر حاجت چند بار
پیر پر دستان باهیبت که کیوان نام اوست
پاسبان بام ایوان تو باشد بنده وار
تا ببیند پادشاهی چون تو بر تخت مراد
سالها تا دیده ی گردون همی کرد انتظار
زآسمانها دست قدرت بهر پای مرکبت
نه طبق پر کرده است از دانه های شاهوار
مردم شیرازت از جان دوستدار حضرتند
وز ارادت در دعا کوشند در لیل و نهار
همچو حیدر از محبت روز و شب از جان و دل
عمر و جاه دولتت خواهند از پروردگار
من به القاب همایونت دو دفتر ساختم
تا به اقبالت بماند در زمانه یادگار
تا بخوانند و بدانند و بگویندت دعا
برده ام در وی سخنهای تر شیرین به کار
من به خاک راهت افتادم ز بهر بندگی
خوش بود کز خاک برگیری تن این خاکسار
تا یمین است و یسارست و جنوب است و شمال
دولتت باد از جنوب و نصرتت باد از یسار
روز عید فرخ و دامادی فرخنده ات
بر تو میمون و مبارک باد تا روز شمار
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۱۰ - و له ایضا
حسبة لله عزیزان یار من باز آورید
دل ز دستم می رود، دلدار من باز آورید
از سر راه وفا از غایت لطف و کرم
تا شود غمخوار من، غمخوار من باز آورید
آن طبیب دل که یاقوتش دوان جان بود
از برای این دل بیمار من باز آورید
آن بت مه پیکر خورشید روی زهره چشم
مشتری وارش سوی بازار من باز آورید
خاک پای مرکبش کآن کحل بینایی بود
از برای چشم گوهربار من باز آورید
ساقیان سیم تن! زآن آتشین آبم دهید
باشد آبی را به روی کار من باز آورید
همچو حیدر در جهان دیوانه گردم روز و شب
تا به پیش من پری رخسار من باز آورید
دل ز دستم می رود، دلدار من باز آورید
از سر راه وفا از غایت لطف و کرم
تا شود غمخوار من، غمخوار من باز آورید
آن طبیب دل که یاقوتش دوان جان بود
از برای این دل بیمار من باز آورید
آن بت مه پیکر خورشید روی زهره چشم
مشتری وارش سوی بازار من باز آورید
خاک پای مرکبش کآن کحل بینایی بود
از برای چشم گوهربار من باز آورید
ساقیان سیم تن! زآن آتشین آبم دهید
باشد آبی را به روی کار من باز آورید
همچو حیدر در جهان دیوانه گردم روز و شب
تا به پیش من پری رخسار من باز آورید
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۱۱ - و له ایضا
دوش، آغوش و بر و بوس و کناری داشتم
تا به هنگام سحر در بر نگاری داشتم
اختیارم باده خوردن بود و آغوش و کنار
از برای آنکه در دست اختیاری داشتم
شاهدی شوخی شگرفی شکری شیرین لبی
دلبری سنگین دلی سیمین عذاری داشتم
عیش می کردم به شادی، باده می خوردم به کام
غم نمی خوردم که در بر غمگساری داشتم
گاه لعلش بوسه دادم، گه کشیدم در برش
گاه با درج عقیقش کار و باری داشتم
کوری چشم رقیبان و حسودان تا به صبح
در بر و آغوش، یاری و چه یاری داشتم
همچو حیدر بنده بودم، پادشه می خواندمش
زآن به گوش جان ز زلفش گوشواری داشتم
تا به هنگام سحر در بر نگاری داشتم
اختیارم باده خوردن بود و آغوش و کنار
از برای آنکه در دست اختیاری داشتم
شاهدی شوخی شگرفی شکری شیرین لبی
دلبری سنگین دلی سیمین عذاری داشتم
عیش می کردم به شادی، باده می خوردم به کام
غم نمی خوردم که در بر غمگساری داشتم
گاه لعلش بوسه دادم، گه کشیدم در برش
گاه با درج عقیقش کار و باری داشتم
کوری چشم رقیبان و حسودان تا به صبح
در بر و آغوش، یاری و چه یاری داشتم
همچو حیدر بنده بودم، پادشه می خواندمش
زآن به گوش جان ز زلفش گوشواری داشتم
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۶ - شیخ ما دیشب هوای خانه ی خمّار داشت
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۱۷ - شد جوان دوران و سر زد سبزه و آمد بهار
شد جوان دوران و سر زد سبزه و آمد بهار
وقت غم بگذشت ساقی خیز و ساغر را بیار
شیوه ی دین داری و عقل است یاران را قرین
می کشی و عشق بازی و جنون ما را شعار
عاشقان و کوی یار و میکده نعم المقر
زاهدان و خانقاه و مدرسه بئس القرار
دست ما و دامن ساقی الی یوم النشور
پای ما و گوشه ی میخانه تا روز شمار
وصل لیلایت هوس باشد، جنون را پیشه کن
عاقلان را بر سر کوی محبت نیست بار
شد به محمل آن شه محمل نشین، داد از فراق
وعده ی ایام وصلم داد، آه از انتظار
جانم از تن می رود، ای کاروان آهسته ران
دل ز دستم شد، خدا را ساربان محمل بدار
من ز بخت خویش دانم آنچه آید بر سرم
شکوه ای ما را نه از یاراست نی از روزگار
مژده ی وصلم چو منصور آید ار روزی، روم
پای کوبان، سر به کف، کف بر دهن تا پای دار
در تن عشاق جانا جان گرانی می کند
پنجه ی عاشق کشی از آستین بیرون بیار
گر به بالینم شبی آیی به پرسش جان من
نیم جانی دارم ار لایق بود سازم نثار
چون در این کشور متاع عشق را نبود رواج
رخت خود باید برون بردن «صفایی» زین دیار
وقت غم بگذشت ساقی خیز و ساغر را بیار
شیوه ی دین داری و عقل است یاران را قرین
می کشی و عشق بازی و جنون ما را شعار
عاشقان و کوی یار و میکده نعم المقر
زاهدان و خانقاه و مدرسه بئس القرار
دست ما و دامن ساقی الی یوم النشور
پای ما و گوشه ی میخانه تا روز شمار
وصل لیلایت هوس باشد، جنون را پیشه کن
عاقلان را بر سر کوی محبت نیست بار
شد به محمل آن شه محمل نشین، داد از فراق
وعده ی ایام وصلم داد، آه از انتظار
جانم از تن می رود، ای کاروان آهسته ران
دل ز دستم شد، خدا را ساربان محمل بدار
من ز بخت خویش دانم آنچه آید بر سرم
شکوه ای ما را نه از یاراست نی از روزگار
مژده ی وصلم چو منصور آید ار روزی، روم
پای کوبان، سر به کف، کف بر دهن تا پای دار
در تن عشاق جانا جان گرانی می کند
پنجه ی عاشق کشی از آستین بیرون بیار
گر به بالینم شبی آیی به پرسش جان من
نیم جانی دارم ار لایق بود سازم نثار
چون در این کشور متاع عشق را نبود رواج
رخت خود باید برون بردن «صفایی» زین دیار
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۲۰ - همچو بلبل گر من بی دل زبانی داشتم
همچو بلبل گر من بی دل زبانی داشتم
روز وصل از شام هجران داستانی داشتم
در به روی من چنین محکم مبند ای باغبان
پیش از این من هم به اینجا آشیانی داشتم
از پس عمری مرا خواندی و آن هم با رقیب
بلکه جانا با تو من راز نهانی داشتم
چیست این رسوایی آخر ای جوان من هم چو تو
در جوانی مدتی عشق جوانی داشتم
گاهی ای بلبل شنیدی یار اگر فریاد من
چون تو من هم روز و شب آه و فغانی داشتم
سوخت ای پروانه یارت، بال و پر داری چه غم
کاش من هم چون تو یار مهربانی داشتم
ای مؤذّن این شتابت از چه بود آخر نه وصل
نیست بیش از یک شب و من داستانی داشتم
در به روی من چنین می بندی ای جان کاشکی
غیر درگاه تو من هم آستانی داشتم
ای «صفایی» من تورا زاهد گمان کردم مرا
کن بحل چون در حق تو بدگمانی داشتم
روز وصل از شام هجران داستانی داشتم
در به روی من چنین محکم مبند ای باغبان
پیش از این من هم به اینجا آشیانی داشتم
از پس عمری مرا خواندی و آن هم با رقیب
بلکه جانا با تو من راز نهانی داشتم
چیست این رسوایی آخر ای جوان من هم چو تو
در جوانی مدتی عشق جوانی داشتم
گاهی ای بلبل شنیدی یار اگر فریاد من
چون تو من هم روز و شب آه و فغانی داشتم
سوخت ای پروانه یارت، بال و پر داری چه غم
کاش من هم چون تو یار مهربانی داشتم
ای مؤذّن این شتابت از چه بود آخر نه وصل
نیست بیش از یک شب و من داستانی داشتم
در به روی من چنین می بندی ای جان کاشکی
غیر درگاه تو من هم آستانی داشتم
ای «صفایی» من تورا زاهد گمان کردم مرا
کن بحل چون در حق تو بدگمانی داشتم
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۲۶ - مژده ای دل خیمه بیرون از جهان خواهم زدن
مژده ای دل خیمه بیرون از جهان خواهم زدن
خیمه بر بالای هفتم آسمان خواهم زدن
بارگه بالاتر از کون و مکان خواهم کشید
پنج نوبت بر فراز لامکان خواهم زدن
آشیان در شاخسار قدس او خواهم کشید
قدسیان را هم صفیر از آشیان خواهم زدن
دست همّت بر رخ کون و مکان خواهم فشاند
پای غیرت بر سر جان و جهان خواهم زدن
مهر از این نامهربانان سربه سر خواهم برید
دست بر دامان یار مهربان خواهم زدن
پیچ و تاب طره طرّار را خواهم گشود
دست بر آن گیسوی عنبرفشان خواهم زدن
آسمان را پشت سر خواهم فکند و بوسه ها
آستانش را به رغم آسمان خواهم زدن
در گلستان وصالش همچو گل خواهم شکفت
دسته های گل به سر زان گلستان خواهم زدن
بر سر یاران «صفایی» شورها خواهم فکند
مهر خاموشی پس آنگه بر زبان خواهم زدن
خیمه بر بالای هفتم آسمان خواهم زدن
بارگه بالاتر از کون و مکان خواهم کشید
پنج نوبت بر فراز لامکان خواهم زدن
آشیان در شاخسار قدس او خواهم کشید
قدسیان را هم صفیر از آشیان خواهم زدن
دست همّت بر رخ کون و مکان خواهم فشاند
پای غیرت بر سر جان و جهان خواهم زدن
مهر از این نامهربانان سربه سر خواهم برید
دست بر دامان یار مهربان خواهم زدن
پیچ و تاب طره طرّار را خواهم گشود
دست بر آن گیسوی عنبرفشان خواهم زدن
آسمان را پشت سر خواهم فکند و بوسه ها
آستانش را به رغم آسمان خواهم زدن
در گلستان وصالش همچو گل خواهم شکفت
دسته های گل به سر زان گلستان خواهم زدن
بر سر یاران «صفایی» شورها خواهم فکند
مهر خاموشی پس آنگه بر زبان خواهم زدن
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۲۹ - ساقیا امشب مرا زان آب رمّانی بده
ساقیا امشب مرا زان آب رمّانی بده
جامها پی در پی از آبی که می دانی بده
چون شدم من مست و بی خود زان دو لعلم بوسه ها
آشکارا گر نمی خواهی به پنهانی بده
شد تهی دلها ز عشق و بسته شد میخانه ها
رونقی یا رب به آیین مسلمانی بده
دوره ی روحانیان است امشب اندر بزم ما
هان و هان ساقی بیا صهبای روحانی بده
تا رهایی زین خمار کهنه بخشایی مرا
زآن شراب کهنه آنقدری که بتوانی بده
جامها پی در پی از آبی که می دانی بده
چون شدم من مست و بی خود زان دو لعلم بوسه ها
آشکارا گر نمی خواهی به پنهانی بده
شد تهی دلها ز عشق و بسته شد میخانه ها
رونقی یا رب به آیین مسلمانی بده
دوره ی روحانیان است امشب اندر بزم ما
هان و هان ساقی بیا صهبای روحانی بده
تا رهایی زین خمار کهنه بخشایی مرا
زآن شراب کهنه آنقدری که بتوانی بده
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۳۰ - ای خدا خواهم برون از هر دو عالم عالمی