تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۰ - جان بده ناکام و کام آرزو حاصل مکن
جان بده ناکام و کام آرزو حاصل مکن
اینقدرها کار آسان را به خود مشکل مکن
جوهر دل تیره از آلایش مستی مساز
خاک این ویرانه با آب بقا هم گل مکن
موج بحر اضطرابی نام آسایش مبر
آبرویت می رود اندیشه باطل مکن
آشنا گر نیستی ساقی مکن بیگانگی
باده گر حیف است خون هم بعد از این در دل مکن
بیش از این از خاطر یاران مبر یاد اسیر
دوستی سحر حلال است ای فلک باطل مکن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۳ - خوی آتش پیشه را تعلیم خود رایی مکن
خوی آتش پیشه را تعلیم خود رایی مکن
جلوه را هم چون نگاه گرم هر جایی مکن
هستیم را آفت رشکی پریشان می کند
هر سر موی مرا مجنون صحرایی مکن
خاطر ما از خیال رشک می گیرد غبار
گرد جولان سرمه چشم تماشایی مکن
بیستون را شبنم اشکی به طوفان می دهد
قطره ما را اسیر از گریه دریایی مکن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۴ - دیده را روشن سواد سطر بینایی مکن
دیده را روشن سواد سطر بینایی مکن
عقل را دیوانه زنجیر دانایی مکن
پرتو فانوس دارد خلوت سوز درون
عشق را بدنام کردی خو به تنهایی مکن
شمع را تا سرنوشت صبح روشن شد گداخت
دیده ای داری به کار خویش بینایی مکن
کاروان اولین سهو کتاب غفلت است
عقل را بیهوده از تدبیر سودایی مکن
تخم نشتر در دل از افغان میفشان چون اسیر
چاره درد محبت جز شکیبایی مکن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۵ - شعله پر ریزد به صید خاطر ناشاد من
شعله پر ریزد به صید خاطر ناشاد من
پر لبی تبخاله دارد از مبارکباد من
در دل از شوخی خیالش هم نمی گیرد قرار
دارد افسونی که هر دم می رود از یاد من
بیستون گر معدن الماس باشد باک نیست
تیشه از لخت جگر دارد به کف فرهاد من
زور بازوی رسا دارد به افسونش چه کار
دام را در خاک پنهان کی کند صیاد من
گرد کلفت توتیا گردیده در چشمم اسیر
تا خرابی کرد تعمیر دل آباد من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۳ - گر به محشر لطف ساقی عذرخواه آید برون
گر به محشر لطف ساقی عذرخواه آید برون
کو دلی کز عهده شرم گناه آید برون
دیده ام خوابی که تعبیرش سراسر حیرت است
تا کجا با جلوه محشر پناه آید برون
پرسش دیوانم از جوش گناهان دور باد
دوزخ آن روزی که عاشق بی گناه آید برون
گریه می کردم چه دانستم که صیاد مرا
سبزه محشر ز خاک صیدگاه آید برون
خنده بر خاکستر حسرت شرار ما مزن
آنقدر بنشین که آن مژگان سیاه آید برون
می تپد در خون خود از خجلت قاتل اسیر
کرده صید تقصیر و ترسد بی گناه آید برون
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۴۴ - بند از پایم برای امتحان دزدیده ای
بند از پایم برای امتحان دزدیده ای
تا در این گمنام رسوایی نشان دزدیده ای
بنده تردستیت گردد حجاب نازکت
بند بندم را ز یکدیگر نهان دزدیده ای
تا به غفلت گشته شب بیداری حسرت کشان
عالمی را دل به قلاب کمان دزدیده ای
کشته تقریب سازی بنده یادآوری
از اسیر بی نشان خود نشان دزدیده ای
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۶ - دیده خاک راه جولان تو بودی کاشکی
دیده خاک راه جولان تو بودی کاشکی
حیرتی هر دم به حیرت می فزودی کاشکی
بلبل و پروانه نرد جانسپاری باختند
نیم جانی داشتم می آزمودی کاشکی
صبح در بزم تو می سوزد سپند آفتاب
سینه صافم ز دل می سوخت عودی کاشکی
علمی را سوختن بخشید اکسیر وفا
آتش سودای ما می داشت دودی کاشکی
چاکهای سینه ام درها به روی دل گشود
خاطرم از خنده های گل گشودی کاشکی
ساغر می در کفت آیینه گیتی نماست
پاره ای احوال ما را هم نمودی کاشکی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶۰ - درد دل ز آن بیشتر دارم که تدبیرش کنی
درد دل ز آن بیشتر دارم که تدبیرش کنی
دل از آن دیوانه تر دارم که زنجیرش کنی
بر ندارد بعد مردن استخوانم را ز خاک
بال پرواز هما را گر پر تیرش کنی
عالم دل روی ویرانی نمی بیند به خواب
گر چو مهر از یک نگاه گرم تعمیرش کنی
حکم قتلم گردد آن حرفی که آری بر زبان
نور چشم من شود خوابی که تعبیرش کنی
مژده مرهم دهد زخم جفای آسمان
گر به تحریک ستم تیر از پی تیرش کنی
می شوی ایمن ز دست انداز سیلاب فنا
گر سر خود را حباب جوی شمشیرش کنی
چند گویی پیش جانان راز عشق خود اسیر
سخت می ترسم از این افسانه دلگیرش کنی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰ - من که گشتم خاک ره پروای افلاکم چرا
من که گشتم خاک ره پروای افلاکم چرا
من که کردم ترک سر از دردسر باکم چرا
رشک دل با دیده کم از اختلاط غیر نیست
کس چه می داند که در بزم تو غمناکم چرا
انتظار باده را هم نشئه ای در جام هست
گر نمی دانی مقیم سایه تاکم چرا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳ - بسکه بر هم زد ز ترکش خانه زنبور را
بسکه بر هم زد ز ترکش خانه زنبور را
کرد چون مژگان به چشمم ظلمتستان نور را
کشتزار بی نیازی را غباری حاصل است
خرمن آید در نظر نقش پی ما مور را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴ - رخصت طوفان دهم گر اشک عالمگیر را
رخصت طوفان دهم گر اشک عالمگیر را
گم کند چون موج دریا رشته تدبیر را
دل که بی آه است خواهم از نظر افکندنش
بر میان بهر چه بندم ترکش بی تیر را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵ - پیش می میرم به راهت نقش پای خویش را
پیش می میرم به راهت نقش پای خویش را
گرد سرگردم زیادت مدعای خویش را
روز محشر من شهید منت از شرم و حیا
چون کنم اظهار یارب ماجرای خویش را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸ - حیرت آبادی که او پهلو نشین باشد مرا
حیرت آبادی که او پهلو نشین باشد مرا
کاش همچون شمع جان در آستین باشد مرا
بی تو کی راضی شود جان وصال آموز من
تا اثر در یارب و سر بر زمین باشد مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴ - گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرا
گشته سودای غمش هم درد و هم درمان مرا
می تراود آب خضر از آتش پنهان مرا
ساخت اول حلقه زنجیرم از چشم غزال
چون به صحرا برد سودای تو از زندان مرا
زد فلک از اخترم بر سر گل سرگشتگی
بسکه دید از گردش چشم تو سرگردان مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶ - کرده ام مرغی سبکروحی امید و بیم را
کرده ام مرغی سبکروحی امید و بیم را
اضطرابم در بغل دارد گل تسلیم را
شوخی پرواز او بال گرفتاری خوش است
می کنم در کنج عزلت سیر هفت اقلیم را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸ - کرده ام از غیر خیال دوست خالی سینه را
کرده ام از غیر خیال دوست خالی سینه را
از غبار آرزو شستم دل بی کینه را
آسمان را دل ز رشک عشرتم خالی نشد
تا نزد بر شیشه ام سنگ شب آدینه را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹ - صبح شد ساقی بده جام می دیرینه را
صبح شد ساقی بده جام می دیرینه را
تا بر افروزیم از این آتش چراغ سینه را
فصل گل تا از لب ساغر نگیری کام دل
از میان هفته بیرون کن شب آدینه را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰ - دیده آشوب نگاه فتنه پرداز تو را
دیده آشوب نگاه فتنه پرداز تو را
نیست پروای قیامت کشته ناز تو را
فیض خواری بین که رنج صید ما ضایع نشد
دسته گل کرد از خون چنگل باز تو را
سرنوشت کار خود از من چه می پرسی؟ مپرس
عشق می داند اسیر انجام و آغاز تو را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۸ - عهد تمکین با دل دیوانه بستن کار ما
عهد تمکین با دل دیوانه بستن کار ما
خاطر خود را ز هر اندیشه خستن کار ما
هر نفس بست و گشادی هست در دست خیال
کار دل افتادن اندر دام و جستن کار ما
گل اگر در پیرهن باشد جنون را نشتر است
نیست خار حرف در خاطر شکستن کار ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۹ - شد فزون بیغم شکست خاطر دلگیر ما
شد فزون بیغم شکست خاطر دلگیر ما
کو خراجی تا کند بار دگر تعمیر ما
در بیابان جنون خضریم کز سودای عشق
موج آب زندگی شد حلقه زنجیر ما