تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۵۵ - عمر هزار ساله
گیرم هزار سال، کنی عمر و زندگی
ور فی المثل شوی ملک غرب تا به شرق
غره به خود مشو، که به یک چشم هم زدن
عمر هزار سالهٔ تو بگذرد چو برق
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۵۹ - کی دهد فروغ؟
شخصی به طعنه گفت که اشعار شاعران
نیمیش راست باشد و نیم دگر دروغ
هر چند راست گفت و لیکن چراغ را
تا روغنی در او نکنی کی دهد فروغ؟
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۷۳ - دریای رحمت
یا رب! به حق احمد مختار و آل او
کز شیعیان، گناه خفی و جلی ببخش
ما غرق در گناه و، تو دریای رحمتی
ما را به خونبهای حسین علی ببخش
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۹۲ - بی شک
کس در حضور تو کند ار غیبت کسی
بی شک که غیبت تو کند در حضور او
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۲ - از رخ فکند شاهد واحد نقاب را
از رخ فکند شاهد واحد نقاب را
رونق شکست جرم مه و آفتاب را
بر صفحه دید تا خط ما آسمان کشید
بر لوح جدی اول برق و شهاب را
عیسی ستاره بود منم عین آفتاب
باید ستاره دور، زند آفتاب را
ما را مبین خراب که آباد مطلقیم
بس گنجها نهفته مکان خراب را
ای کج حساب بی خبری تو که کردگار
طومار کرده دفتر یوم الحساب را
خواهی شنید پنبه، گر، از گوش برکشی
ازمصدرجلال عتاب و خطاب را
کمترزجنگ دم زن و خواهان صلح باش
تانشنوی صلای عذا و عقاب را
رسواچوصبح کاذبی و مشک پرزباد
دردعوی خلاف سوال و جواب را
خواهی اگر ز قدرت طبعم شوی خبر
تجدید کن کتاب صلوة و نصاب را
«حاجب » حجاب و هم جهان را فرا گرفت
واجب بود، که بر فکنی این حجاب را
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲ - ساقی رسان بر، ابروی مردان سلام ما
ساقی رسان بر، ابروی مردان سلام ما
وانگه به نور باده برافروز جام ما
مستی ما ز نشئه شرب مدام نیست
ای ناچشیده لذت شرب مدام ما
تا هست نجم ثابت و سیار را مدار
ثبت است نجم ثابت مطلق دوام ما
چون گوهر شرف که بود، درجش اعتبار
ضبط است بر خزائن دلها کلام ما
ای شور چشم تلخ گوی ترش رو حسودوار
شیرین بود، به رغم تو بی طعم کام ما
نوبت زن زمانه زند بر زر سپهر
در هفت گاه نوبت دولت به نام ما
ز اسرار جام جم کسی آگه نشد درست
تا جام می چو جم نکشیدی ز جام ما
ما ملک عافیت به دو ساغر گرفته ایم
خورسند گشته پیر مغان از مقام ما
آید ز نظم دلکش «حاجب » ندای صلح
خیل ملایکند سپاه و نظام ما
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳ - خورشید نور، باده و ماه است جام ما
خورشید نور، باده و ماه است جام ما
ناهید مطرب آمد و کیوان غلام ما
ما ملک جم بهای یکی جام داده ایم
زاهد مبین به چشم حقارت به جام ما
ما، می ز دست پیر خرابات خورده ایم
پیداست شور مستی ما از کلام ما
خواهی اگر، به کوی خرابات ره بری
همت بخواه از در، دارالسلام ما
ما مهر مهر یار، به دل بر نهاده ایم
شد سکه سعادت و دولت بنام ما
ما محرمان خلوت دلدار بوده ایم
واجب شمرده اهل جهان احترام ما
«حاجب » تو مستقیم گذر کن از این صراط
زان رو، که هست مهدی هادی امام ما
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸ - طالع به صبحدم شود، ار با تو آفتاب
طالع به صبحدم شود، ار با تو آفتاب
پنهان کند ز شرم تو، رخساره در سحاب
مه را، ز خجلت تو بود، روی در محاق
وز شرم، آفتاب به رخ افکند نقاب
خورشید منکسف شود و ماه منخسف
بی نقص عارض تو درآید چو از حجاب
ساقی خراب کن تو خراباتیان ز می
کاباد از تو باد جهان گر شود خراب
ویران شدست کشور ایران ز عمر و زید
زیرا که عمر بد متعدی و کج حساب
تا صلح کل به مرکز عالم شود علم
خلق از جدال و جنگ به خوفند و اضطراب
تا پرچم عدالت حق سایه نفکند
خلقند پر، زبیم و جهانی پر انقلاب
ای صلح صبح صادقی از غیب کن طلوع
تا خاک را، ز خون نشود کف دگر خضاب
آرد هجوم لشگر غم گر، به ملک دل
حصنی به گرد خویش بکش از، خم شراب
گل گشت دشت گشت ز خون همچو لاله زار
بلبل شده است کرکس و صلصل شده غراب
ای مدعی فریب و فسونت رسد ز دور
از دور آب صاف نماید بلی سراب
رو، رو از آنکه «حاجب » درویش نیستی
کی پشه ضعیف بپرد شود عقاب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵ - در کاسه دو چشم بود خون دل شراب
در کاسه دو چشم بود خون دل شراب
وز آتش درون شده لخت جگر کباب
از فتنه های دوره آخر زمان ببین
ایران در اضطراب و جهانی در انقلاب
از خون عاشقان وطن گشت کوه و دشت
کف نی خضیب وارهمی روز و شب خضاب
از بس به نعش ها شده مویان بنات نعش
شد خیره چشم انجم و شد تیره آفتاب
توپ «شنیدر» است و تفنگ «ورندل » است
کز این دو شد بنای عدالت بری ز خواب
یک قطره کرد ملت خود پاک شیخنا
نی شاهد و نه بینه بی حق و بی حساب
مشروطه خواه با بی محض است نزد شیخ
تا آنکه بسته گشت ز مشروطه باب تاب
ای صلح کل چو شمس ز مشرق طلوع کن
تا تیغ های خشک زند زنگ در غراب
«حاجب » به ملک معنی و در کشور کمال
غیر از تو کیست پادشه مالک الرقاب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶ - آنجا که هست بود تو باد بهار چیست؟
آنجا که هست بود تو باد بهار چیست؟
وآنجا که هست موی تو مشک تتار چیست؟
زلف و رخ تو معنی لیل و نهار ماست
با بودن تو گردش لیل و نهار چیست؟
باز آ و پا به دیده خونبار ما گذار
تا گویمت که سرو، چه و جویبار چیست؟
ما اختیار در کف جانان نهاده ایم
مختار چونکه یار بود اختیار چیست؟
شد بی حجاب شاهد ما روبرو بما
باز این بلای هجر و غم انتظار چیست؟
خواهی اگر ز حال دل ما شوی خبر
از لاله پرس کاین جگر داغدار چیست؟
ما روزگار را به غم یار طی کنیم
تا در دل این غم است غم روزگار چیست؟
ما در وصال بی خبریم از غم فراق
تا باده در سبوست بلای خمار چیست؟
«حاجب » چو وصل یار میسر بود ترا
این آه و ناله و فزع انکسار چیست؟
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵ - معدوم گشت انصاف منسوخ شد مروت
معدوم گشت انصاف منسوخ شد مروت
مرفوع شد عدالت مقهور شد فتوت
قانون صلح شد لاش آئین جنگ شد فاش
متروک شد ابوت مخذول شد اخوت
رستم ز عشق گردید بیچاره تر ز گرگین
دست قضا ببندد بازوی پر ز قوت
ای پیک صبح بر خلق آیات صلح برخوان
هی هی از این رسالت به به از این نبوت
از آسمان مسیحا شد بر زمین ممسک
ای روح قدس بگشا بر او در ابوت
«حاجب » به خلق بنما رسم و ره محبت
هم عادت عدالت هم معنی مروت
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹ - یار آنقدر، به حسن بنازید و ناز کرد
یار آنقدر، به حسن بنازید و ناز کرد
کش روزگار هستی خود را نیاز کرد
با حقه بازیش فلک حقه باز باخت
باید قمار با فلک حقه باز کرد
زاهد ز کعبه رخت به دیر مغان کشید
تبدیل بر حقیقت مطلق مجاز کرد
گر مسجد است میکده و قبله خم می
باید به هفت وقت به مستی نماز کرد
زاهد بیا، به مسجد و میخوارگان ببین
کاین خانه را خدا ز، ریا بی نیاز کرد
تا این سرای را، در رحمت نمود باز
درهای کذب و نکبت و زحمت فراز کرد
دانست عشق من ذهب خالصم به عهد
چون کوره گشت بوته خود شکل گاز کرد
کوتاه پای ظلم و دراز است دست عدل
باید نشست راحت و پائی دراز کرد
دهر مشعبد فلک حقه باز، را
حق دست بست و بسته ارباب راز کرد
جز آرزو، چه صرفه و سود، از جهان برد
آن کس که عمر صرف طمع وقت آز کرد
«حاجب » بگوی مردم آزاده را خدای
ممتاز کرد و قابل هر امتیاز کرد
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۸۰ - آمد به فرخندگی، روز نجات ابد
آمد به فرخندگی، روز نجات ابد
روز نجات ابد، آمد حیات ابد
تا کی قیام و قعود، تا کی رکوع و سجود
کز فیض رب و دود، آمد صلات ابد
زد موج بحر ولا، بارید ابر بلا
ای تشنگان الصلا سوی فرات ابد
در جمع افتادگان در بزم دلدادگان
از دست آزادگان بستان برات ابد
از حق براتی طلب وز حق نجاتی طلب
از حق حیاتی طلب روز ممات ابد
جان برخی یار کن دل محو دلدار کن
رو جلوه بر، دار کن اینت حیات ابد
«حاجب » پی صلح کل پیوسته کوبد دهل
ای سالکان سبل اینک صفات ابد
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - دلدار دوست ترک سفر کرد ساز باز
دلدار دوست ترک سفر کرد ساز باز
یا رب بوصل او سبب خیر ساز باز
ساز سفر به شهر صفر کرد باز یار
ای کاش باز از سفر آید صحیح و ساز
کوته چو روز وصل بود سال و ماه عمر
شرح غم تو و شب هجران بود دراز
ساقی تو باز کن سر مینا که بازگشت
ابواب عدل باز و ره جنگ و کین فراز
در کعبه ایم و مرحله پیمای کوی تو
مستغرق حقیقت و آلوده مجاز
چشم سیاه مست تو یغمای دین کند
آری به ترک می سزد آئین ترکتاز
محراب ابروان بنما پیش عاشقان
تا کس به قبقبه نبرد بعد از این نماز
منسوخ شد جراز و محن در زمان تو
ای عارض تو همچو محن ابروان جراز
رخ برفروخت لاله، تو رخ نیز برفروز
قد برفراخت سرو تو قد باز برفراز
«حاجب » نیازمند تو را کبر و ناز نیست
نازت کشم از آنکه توئی قبله نیاز
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - مطبوع اگر که مال بود جان اگر عزیز
مطبوع اگر که مال بود جان اگر عزیز
این هر دو را به پای یکی مرد فرد ریز
در صد هزار مصر عزیزی، از آن تو راست
یوسف به دل غلام و زلیخا به جان کنیز
دنیا عجوزه ایست نیرزد نگاه را
آرد عروس کاوس و پرویز اگر جهیز
از جعد مشگبار تو خیزد مگر نسیم
که هر سحر عبیر فشانست و مشگ بیز
با ترک چشم مست تو، ابرو، بناز گفت
کندی مکن که تکیه گه تست تیغ تیز
برچیده مرغ همت ما دانه ها درشت
چون شد درشت دانه هم از ماست خورد و ریز
بر اعتدال قد تو از سرکشی سزد
تا، سرو، را بنشانی بپای خیز
از نور صبح، ظلمت شب رفع شد، ندیم
برخیز و می بریز که برخواست رستخیز
کاسد متاع حسن به عهد تو شد چنانک
صد یوسف و بشیر نیرزد به یک عزیز
«حاجب » به عین فقر مریز آبروی خویش
بر پای هر مخنث بی آبروی هیز
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰ - امشب بخواب ناز مگر رفته این خروس؟
امشب بخواب ناز مگر رفته این خروس؟
تا کی به درد و غم کنم امشب کنار وبوس؟
نوبت زن زمانه بخواب است یا خمار؟
یا نای برشکسته و یا بر دریده کوس؟
تا سندروس بر شبه افشاند چرخ ریخت
بیچاره اشکم از دو رخ همچو سندروس
ای صبح صادقاز افق غیب کن طلوع
تا نگذرد خدنگ تهمتن بر اشکبوس
امروز، بر، دریچه صبح است پیک صلح
در، روم و هندوچین و فرنگ و پروس و روس
صبح است صبح، ساقی شب زنده دار خیز
می ده مخواه عمر گرانمایه برفسوس
کام کسی نداد عروس جهان و ما
برداشتیم مهر بکارت از این عروس
ما ملک جم به یک تن تنها گرفته ایم
بی سعی زال و رستم و گودزر و گیو، و طوس
رو، قدر وقت دان و غنیمت شمار عمر
بگذر ز چرخ سفله و دوران چاپلوس
«حاجب » بر آن سرم که به چوگان راستی
بس گوی عاج گیرم از این چرخ آبنوس
حاجب شیرازی : سایر اشعار
شمارهٔ ۳ - درد بی دوا
گفتم به یار غمزه چشم تو دلرباست
لعل تو شکر است کلام تو جان فزاست
زلف تو عنبر است زکاتش به ما رواست
ای نازنین صنم دل تو مایل جفاست
عمر عزیز ماست چه حاصل که بی بقاست
یکدم ز دام عشق تو جانا رها شدم
بنگر چسان به درد و الم مبتلا شدم
از بهر تو ز قوم و ز خویشان جدا شدم
«تنها نه من به خال لبت مبتلا شدم »
«بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست»
از بهر تو مدام اسیرم به درد و غم
جور و جفا بس است رها کن مرا ز غم
زلف سیاه تست چه پرپیچ و پر ز خم
چشمت گر اندکی به سیاهی زند رقم
فیروزه را نظر چه کنی دیده را جلاست
تکذیب غیر، نقص کمالت نمی‌شود
ماه بلند همچو هلالت نمی‌شود
ابروی زرد نقص جمالت نمی‌شود
... الت نمی‌شود
سر سوره کلام خدا اکثرش طلاست
ترسم از آنکه مرگ هوای دلم کند
تب عارضم گرفته اجل غافلم کند
غسال شوید و بر دو در گلم کند
رفتم بر طبیب علاج دلم کند
آهی کشید و گفت که این درد بی دواست
چشم طمع بپوش تو ایدل از این جهان
پیمانه پرکنیم چه از پیر و از جوان
روزی به عزم سیر به صحرا شدم روان
صیاد می دوید و اجل از پیش دوان
گفتم مرو مرو که تو را مرگ در قفاست
ساقی ز جای خیز و میم در پیاله کن
بر رغم مدعی ز غمم آه و ناله کن
ما را به خاندان مروت حواله کن
«حاجب » به خم باده وحدت غساله کن
گر زین میانه جام ببرم شاهدم خداست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۶ - سروم دهد چه جلوه بشوخی خرام را
سروم دهد چه جلوه بشوخی خرام را
محو خرام خویش کند خاص و عام را
خورشید آسمان زندش بوسه بر رکاب
آرد بزین چو توسن زرین لگام را
ساقی ز روی دختر رز پرده برفکن
تا بردریم پرده ناموس و نام را
پر شد ز خون دل قدح لاله در چمن
خالی منه زباده گل رنگ جام مرا
بشنو پیام دلکش و برخیز خوش بده
صد جان بمژده طایر فرخ پیام را
زاهد مخوان بسوی بهشتم که هست پست
با کوی دوست روضه دارالسلام را
نور علی همای بلند آشیان بود
بیهوده چند گستری ای شیخ دام را
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۹ - تا مهر روی یار برآمد ز بام ما
تا مهر روی یار برآمد ز بام ما
افتاد عکس طلعت ساقی بجام ما
روز نخست منشی تقدیر سر غیب
بنوشته بر جریده هستی دوام ما
ساقی بیار باده که بر روی نقد دل
زد سکه نقش خاتم لعلش بنام ما
غیر از صبا ز گلشن جان کیست تا برد
هر صبحدم بحضرت جانان سلام ما
تا از کمند دهر جهانی سمند عمر
در دست باده داده چه نقش و چه نام ما
از موی مشکفام تو برخاست نافه
خوشتر ز بوی نافه چین شد مشام ما
تا منزل رهی نشناسند اهل دل
روشن شده است نور علی در مقام ما
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۱۱ - ترسم ز روی کار چه این پرده واکنند
ترسم ز روی کار چه این پرده واکنند
می خوردن نهانی ما بر ملا کنند
شیرین لبان که از می تلخند کامران
کامم بجرعه ئی چه شود گر روا کنند
تاکی بنای ماتم و غم باشد استوار
ساقی بگو بساط نشاطی بپا کنند
گفتم که بامن اینهمه بیگانگی ز چیست
گفت این عنایتیست که با آشنا کنند
آنانکه بهره به حقیقت نبرده اند
تکفیر اهل حق ز جهالت چرا کنند
از حرب دشمنان چه هزیمت بدوستان
در عرصه که رایت نصرت بپا کنند
روشندلان که آینه وجه معنیند
مرآت دل ز نور علی باصفا کنند