تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - هر سحر غلطم در خون از نسیم کوی تو
هر سحر غلطم در خون از نسیم کوی تو
چون نغلطاند بخون ما را که دارد بوی تو
چون شوم ایمن ازو کز بهر قتل عاشقان
غمزه را بر کف دو شمشیر است از ابروی تو
گرنه از خون شهیدان می‌کشد بالا بگو
میخورد آب از کجا سروقد دلجوی تو
بوسه نگرفته زان لب آتشم در جان گرفت
سوختم لب تشنه آخر در کناری جوی تو
از غمت پیچید بخود دایم رگ جانم بتن
پیچ و تاب آن رشته دارد بیشتر یاموی تو
برد از افسون نگاهی چشمت از ما عقل و هوش
نیست کم ز اعجاز سحر نرگس جادوی تو
من کیم تا با تو ای آتش طبیعت سر کنم
شعله را در پیچ و تاب آرد ز تندی خوی تو
گفتی از من رو بگردان چون کنم با اینکه هست
روی دل سوی توام ای روی دلها سوی تو
رازها روشن شود مشتاق از او گویا که هست
ساغر گیتی نما آئینه زانوی تو
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ز آن رخ افروخته و آن قامت افراخته
ز آن رخ افروخته و آن قامت افراخته
در فغان گل همچو بلبل سرو همچون فاخته
در قمار عشقبازی دین و دل از من مجوی
داده‌ام سرمایه از کف چون حریف باخته
گشته پر از بوالهوس کویت خوشا وقتی که بود
این گلستان چون بهشت از خاروخس پرداخته
از خرد نبود زجور بخت سرکش ایمنی
زخم را آماده باید شد ز تیغ آخته
هم شود معشوق دل‌نشناس دلبر گر کسی
جوهری گردد ز هم سنگ و گهر نشناخته
با تو از یاد توام سوی منت گو کس میار
کارسازی نیست حاجت بهر کار ساخته
سرو من مشتاق افرازد اگر قامت بباغ
سرو را بر خاک افتد رایت افراخته
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - ای که میجوئی بخوبی همچو لیلی دلبری
ای که میجوئی بخوبی همچو لیلی دلبری
حال مجنون ناید ار لیلی نباشد دیگری
چون ندادت عشق از اول چشم یعقوبی چه سود
گر ببینی صدره از یوسف بحسن افزون‌تری
گر نگشتی صید شوخی زاهل دل خود را مخوان
نیست دل آندل که گرد او نگردد دلبری
زوشراری بس ترا داری گر استعداد عشق
میتواند زد بچندین خرمن آتش اخگری
در دل سخت تو این نیش ار نگردد کارگر
نیست جرم غمزه خوبان گر از حق نگذری
قطره خونی گشودن از رگ خارا بسعی
تیشه فولاد نتواند چه جای نشتری
گر ترا مشتاق باشد دیده جوهرشناس
در کفت خواهد فتاد آخر گرامی گوهری
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - آمدی وصلت بجامم ریخت آب زندگی
آمدی وصلت بجامم ریخت آب زندگی
رفتی و در ساغرم خون شد شراب زندگی
خالی از معنی بود این دفتر از هم گو بپاش
همچو اوراق خزان ما را کتاب زندگی
بود عافل از شهادت خضر در ظلمت شتافت
ورنه در سرچشمه تیغ است آب زندگی
اینقدرها چیست در رفتن شتاب زندگی
گر در آتش نیست لعل آفتاب زندگی
جز کدورت ناورد نوشیدن آب زندگی
کلفت درد است در جام سراب زندگی
گردم ایمن روزی از موج خطر کاید برون
کشتیم از قلزم پر انقلاب زندگی
ای اجل رحمی کزین بار گران یابم نجات
نیستم خضر آورم تا چند تا زندگی
چون شرارم نقطه‌ای مشتاق می‌آید بچشم
بسکه باشد نارسا مد شهاب زندگی
مشتاق اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱ - در مدح علی بن ابیطالب(ع)
ای زرافشان پنجه‌ات پیوسته همچون آفتاب
وی دل و دست تو از جود و کرم بحر و سحاب
موکب جاه تو را چون توسن چرخ آمده
آفتاب و ماه نو آن طبل بازو این رکاب
بر تو ختم است از جهان‌داران جهانداری که تو
هم به تدبیر آسمانی هم به شمشیر آفتاب
دست احسان تو از ریزش نیاساید دمی
ای سخایت بی شمار و وی عطایت بی‌حساب
همچو مهر و مه دو کف دارای که در دامان خاک
آن زر خالص فشاند دم‌ به دم این سیم ناب
گویدار با کوه از قهرت سخن‌گو یک سخن
ور کند با بحر از حلمت مخاطب یک خطاب
کوه چون ریگ روان ریزد فرو از یک دگر
بحر چون آب گهر آسوده گردد ز انقلاب
داد مظلوم ار چنین گیری ز ظالم بعد از این
می شود آسوده‌تر زآسودگان مهد خواب
شیشه از خارا و نخل از تیشه و شمع از نسیم
خار از آتش خرمن از برق و کتان از ماهتاب
آنچه باشد لازم فرمان‌روائی آمده
در تو جمع ای کامجوی کامکار کامیاب
در سخاوت حاتمی در معدلت نوشیروان
در شجاعت رستمی در سلطنت افراسیاب
ای که با مظلوم و ظالم زاقتضای مهر و کین
جمله لطف و مرحمت باشی همه خشم و عتاب
بس که در عهد تو عالم گیر شد این رسم و راه
وقت آن باشد به گیتی کز سکون و انقلاب
کشور ویران عدل و خانه ی آباد ظلم
آن چو این آباد و این مانند آن گردد خراب
روز و شب در کوه و صحرا فارغ و آسوده‌اند
وحش وطیر از لطفت ای زورآوران را پنجه تاب
گوسفند از گرگ و گور از ضیغم آهو از پلنگ
صعوه از شاهین و کبک از بازو گنجشک از عقاب
خواهد از لطف تو محنت دیدگان دهر را
غم به عشرت رنج با راحت شود تبدیل مآب
خلق را در کام کام و ساغر مینا شود
نیش نوش و خارگل زهرا نگبین و خون شراب
بس که چون باد بهاری از دم جانبخش تو
برگ و بار آورد هر نخلی درین باغ خراب
وقت آن آمد که گردد عالم فرتوت را
آخر دوران پیری اول عهد شباب
گاه ریزش چون برون آری دو دست از آستین
ای ز گوهر ریزی ابر کفت دریا سراب
باشد آن تاج و کمر چون موج دریا بیشمار
ریزد این لعل و گهر چون ریگ صحرا بی حساب
در حضیض خاک و اوج چرخ نبود آنکه نیست
از عطایت بهره‌مند و از سخایت کامیاب
از نم فیض تو دارند و فروغ لطف تو
گوهر سیراب آب و اختر شب تاب تاب
افکنی چون طرح بزم عیش فرماید قضا
کاورد دوران برای محفلت با آب و تاب
شیشه ی فیروزه از چرخ و می لعل از شفق
ساغر سیمین ز ماه و جام زرین ز آفتاب
بس که عالم از تو لبریز سرود عشرتست
آید از هر سو درین کشور بگوش شیخ و شاب
نغمه ی طنبور و صوت بر بط و آواز نی
ناله ی چنگ و نوای عود و آهنگ رباب
کوه پیکرا برشی داری که چون جنبد زجای
هفت اندام زمین را آورد در اضطراب
خاک پایت چرخ سیار از ازل آورده‌اند
از سکون و جنبش او این درنگ و آن شتاب
گیرد از پستی اگر راه بلندی یک نفس
بگذرد از نه فلک همچون دعای مستجاب
ور کند میل حضیض از اوج آید در زمان
بر زمین از آسمان همچون فروغ آفتاب
سرورا عمریست پرخون باشدم از دور چرخ
چشم و دل چون ساغر صهبا و مینای شراب
دایم از شوق طواف مرقد شاه نجف
سینه دارم پرآتش دیده‌ای دارم پر آب
باشدم ز اندیشه ساز ره و برگ سفر
رشته جانی چو زلف دلبران پرپیچ و تاب
دارم استدعا که لطفت شامل حالم شود
تا رسانم خویش را بر آستان بوتراب
وز سر اخلاص خواهم از خداوند جلیل
زیر عالی قبه آن خسرو گردون جناب
کاسمان در بدو فطرت در کمند حکم او
هر طرف باشد سرصد خسرو مالک رقاب
آورد طوق اطاعت بر گلو چون چاکران
سروران را در عنایت مهتران را در رکاب
برق تا از خنده افشاند گل آتش به خاک
ابر تا از گریه ریزد بر زمین در خوشاب
دوست را از لطف و دشمن را بودار قهر تو
خنده ی عشرت چو برق و گریه ی غم چون سحاب
مشتاق اصفهانی : قصاید
شماره ۵ - کیستم حسرت کشی در محفل چرخ کهن
کیستم حسرت کشی در محفل چرخ کهن
باز از خمیازه‌ام چون ساغر خالی دهن
بر کفم در کارگاه چرخ تار و پود سعی
وز برای خود چو کرم پیله میبافم کفن
بر سرم هرگز نشد مرغی زند بال و پری
خارتر از گلبن بی‌برک باشم در چمن
اشک خون‌آلوده‌ام بنگر که با این آب و رنگ
نیست لعلی در بدخشان و عقیقی در یمن
ژنده‌پوشی کو چو من کز هر طرف گل کرده است
پنبها از پیکرم مانند چتر نسترن
جز کشاکش نیست حاصل از کند کوششم
دلو خالی میکشم از چاه دایم زین رسن
نبود از سرگشتگی هرگز درین بحرم قرار
همچو اشک عاشقان پیوسته باشم قطره زن
گر کنم دایم بناخن سینه را منعم مکن
سینه‌ام کو هست و ناخن تیشه و من کوهکن
بسکه میریزم بدامن اشک و از بس میکشم
دست بر چشم تر از جوش سرشک خویشتن
پر بود از پارها دل غوطه‌ور باشد بخون
دامنم مانند گلچین پنجه‌ام چون خارکن
خارخار غربتم خون کرد دل کز بخت خشک
خوارتر از خوار باشم در گلستان وطن
هرکه اندازد ز پیکر گو بیندازش که هست
شمعسان از بهر تیغ این سر که من دارم بتن
بهر تحصیل کمال و از پی کسب هنر
بیش ازین چون رشته کاهم خوش را بهر چه من
کز ریاضیت بهره‌ام نبود بجز بخت سیاه
خون خود را مشک سازم گر چو آهوی ختن
عقل و هوشم برده یوسف طلعتی از سر که هست
دایم از وارونه‌کاریهای چرخ حیله فن
خانه غیر از نشاط وصل او دارالسرور
کلبه من از ملال هجر او بیت‌الحزن
من نکشتم کشته‌اش تنها که در روز جزا
چاک چاک از زخم همچون لاله سرتاپای من
ازپی خونخواهی خود زآن بت گلگون قبا
سر ز خاک آرد برون صد کشته خونین کفن
همنشین تنها نه بروز سیاهم همچو شمع
خندد و گرید که باشد بر من و بر تخت من
قاه قاه خنده کبک دری در کوهسار
های های گریه مینای من در انجمن
هر کجا باشم نیم آسوده از سرگشتگی
همچو با دم در بیابان همچو آبم در چمن
وقت شد افتم ز پا زین کوشش بیجامگر
دست من از لطف گیرد حضرت سیدحسن
آنکه آب از جویبار لطفش ار نوشد کند
بیشتر سرسبزی از نخل جوان نخل کهن
آنکه رشک نگهت خلقش حصاری کرده است
مشک را در حقه ناف غزالان ختن
مرحمت کیشی که خصم آید اگر عریان برش
غنچه‌شان بر روی هم پوشاندش صد پیرهن
نکته‌پردازی که چون گردد ز لب گوهرفشان
سنک خخلت بشکند دندان صدف را در دهن
هرکجا شمع هدایت رأیش افروزد شود
بتکده مسجد کلیسا کعبه بتگر بت‌شکن
بر بد و نیک جهان فیضش بود ابر و کزو
خارتن در دشت سیرابست و گلبن در چمن
هرکجا تیغ از غلاف آرد برون پنهان کند
تیغ را زیر سپر از بیم مهر تیغ زن
بر کف آرد چون سنان اژدها پیکر فلک
چون کشف از بیم سرد زدد بجیب خویشتن
چون کنم وصف کمندش کز کمر چون واشود
سرچو تار سبحه از سرها برآورد این رسن
اینقدر خوبی اخلاق اینقدر حسن صفات
کز کرم بخشیده است او را خدای ذوالمنن
من که و مدحش که در خیل سخن سنجان دهر
چون دهان یار کردد تنگ میدان سخن
جز طریق خیر اگر هرگز نپوید حاسدش
کی تواند لاف با او در جوانمردی زدن
رسم و راه او و رسم راه خصمش را بود
حسن اخلاق ملک قبح صفات اهرمن
گر کند چون باغبان دست از برای تربیت
زاستین بیرون عجب نبود درین باغ کهن
گل کند گر شوره بوم و سبز گردد سنگ‌لاخ
آورد حاصل اگر بید و دهد بر نارون
از عطای خاص و لطف عام او نبود عجب
زینکه باشد برکنار جوی و برطرف چمن
تا ابد سرسبز و خندان سرفراز و تازه‌روی
از سحاب فیض او شمشاد و گل سروسمن
چون شود با خصم سرگرم جدل گویم چه وصف
از عمود و نیزه آن پهلوان صف‌شکن
آن یکی چون گرز رستم در مصاف اشکبوس
این یکی همچون سنان‌گیو در جنگ پشن
هرکه روی التجا بر آستانش آورد
از جفای چرخ حیلت پیشه پر مکروفن
در زمان او چو صید کشته آزاد از کمند
جست از قید بلا یارست از دام محن
گرچه هرگز چون زبانم آتشین شمعی نبود
چرخ را در محفل و آفاق را در انجمن
عاجزم از وصف آب و تاب بزم او که هست
باده و شمعش بلورین ساغر و زرین لگن
ساحت کویش نباشد کمتر از باغ بهشت
شب در او چون محفل آراید برای می زدن
کز شگر خند بتان و ماهتاب از هر طرف
هست جوئی زانگبین جاری و نهری از لبن
شاهدان محفلش را کز صفای گوهرند
رشک لعل خاوری و غیرت در عدن
آفریده بر سپهر دلبری حسن آفرین
همچو مهر و ماه زرین پیکر و سیمین بدن
نه همین دارند دایم بر فلک خیل ملک
صد زبان چون غنچه از بهر ثنایش در دهن
کز برای ذکر خیر او بدست چرخ پیر
تا ابد چون سبحه در گردش بود عقد پرن
محفلش کز سازوبرگ خرمی دایم پر است
هست فردوسی ز جوش گلرخان سیمتن
کز نهال قامت هر یک در او بارآمده
نار پستان و ترنج غبغب و سیب ذقن
کیست کز خوان عطایش بهره‌ور نبود که هست
روز و شب در ساحت این دشت و صحن این چمن
خوشه‌چین خرمنش برنا و پیر شهر و ده
ریزه‌خوار نعمتش خورد و بزرگ و مرد و زن
طایر دولت‌رسان بخت او کز سایه‌اش
هر گدا گردد شهنشاه زمان میر ز من
فر دولت چون همایابند ازو هریک اگر
افکند ظل همایون بر سر زاغ و زغن
وقت عرض مدعا مشتاق آمد خویش را
در حضور اورسان از غیب و سرکن سخن
ای سحاب فیض از باران فیضت کی رواست
پر ز گوهر چون صدف هر دست و خالی دست من
نیست فلسی بر کفم اما ز جور این محیط
بیشتر از فلس‌های ذاغ دارم در بدن
گر کنم رو در حرم گرداند از من روی شیخ
ور روم در سومنات از من گریزد برهمن
مدتی شد کز فشار آرزوی کربلا
پیکرم چون قرعه گردیده است سرتا پا شکن
ازپی تحصیل سازوبرگ ره چون گردباد
آسمان دارد مرا سرگشته در خاک وطن
زادراهی از تو میخواهم که آرم بی‌درنگ
رو بسوی مرقد پاک شهنشاه ز من
از خدا خواهم بزیر قبه آن شهریار
کانچه خواهی بخشدت از لطف عام خویشتن
دردسر دادن ترا نبود ز طول مدعا
بیش از این شرط ادب هنگام آن آمد که من
بردعای نیک‌خواهانت گشایم لب نخست
پس بنفرین بداندیشان کنم ختم سخن
ساغر سیمین مه پیمانه زرین مهر
تا کند گردش نریزد ساقی چرخ کهن
دوستان و دشمنانت را ز لطف و قهر خویش
در گلو جز صاف جام و در سبو جز لای‌دن
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۶ - تاریخ فوت میرمعصوم
عالم فاضل جناب میرمعصوم آنکه بود
رأی او روشن‌تر از مرأت بود از آفتاب
آنکه بودند اهل دانش از محیط علم او
گوهرافشان بر تهی‌دستان معنی چون سحاب
ناگه آورد آفتاب عمر او رو در غروب
وز غروبش تیره شد عالم بچشم شیخ و شاب
رفت از این محفل برون و از غم جانسوز او
شد چو شمع آتش‌فشان احباب را چشم پرآب
الغرض چون رفت ازین بستان سر او ز رحلتش
شد چو داغ لاله دل در سینه یاران کباب
کلک مشتاق از پی تاریخ فوتش زد رقم
سوی جنت شد ز دنیا سید عالیجناب
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۳ - تاریخ فوت سیدمحمد
حیف از سید محمد کامد از دور سپهر
پرتو خورشید رویش عاقبت برطرف بام
رفت از این محفل برون و رفتنش احباب را
کرد ز هر غم بکام و ریخت خون دل بجام
کوکب برج سیادت بود و میکردند کسب
مهر و مه نور و ضیا از طلعت او صبح و شام
رونهفت از دور چرخ و از زوال کوکبش
روز و شب سادات را شد قیر گون و نیل فام
چون هوای جنتش در سر فتاد و شد روان
از ریاض دهر سوی روضه دارالسلام
کلک مشتاق از پی تاریخ فوتش زد رقم
باد فردوس برین سیدمحمد را مقام
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۴ - تاریخ فوت حاج میرمعصوم
آه کاخر رفت حاجی میرمعصوم از جهان
وز وفاتش تیره شد عالم بچشم خاص و عام
ناگهان پرواز کرده روز یاران شد سیاه
آفتاب زندگی چون آمدش برطرف بام
از شراب مرگ بیخود گشت تا صبح نشور
آه ازین صهبا که گردون ریختش غافل بجام
سادس شهر ربیع‌الاول از دور فلک
بود کامد صبح روز زندگی او را بشام
صد دریغ از گوهر پاکش که غافل بر زمین
چون نگین از خاتم هستی فتاد آن نیک‌نام
دوستداران را ز داغ رحلت او شد بچشم
چون رگ یاقوت مژگانها ز اشک لعل‌فام
چون خدا میخواست مدفون کرد آن قدس سرشت
در جوار آن حضرت خیرالانام
حق تعالی کرد یاری و روان سوی نجف
نعش پاکش شد پس از مردن باغز از تمام
الغرض چون نعش او از یاری حق شد روان
سوی درگاه خدیو کشور ناموس و نام
خواستم مشتاق تاریخ وفاتش از خرد
گفت شد حاجی بدرگاه شه عالیمقام
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۶ - تاریخ فوت آخوند ملاشفیع
صد دریغ از حضرت آخوند مولانا شفیع
مرکز پرگار دانش قدوه ارباب علم
آنکه بود از دانش او منتظم شیرازه وار
دفتر دانائی و مجموعه آداب علم
آنکه بر دلها گه تقریر مانند کلید
از لب معجر بیانش بود فتح‌الباب علم
تیره شد از رفتنش عالم چو پنهان ساخت روی
از زوال کوکبش خورشید عالم‌تاب علم
چون برون رفت از جهان وز رفتن او شد سیاه
روز روشن همچو شب بر دیده اصحاب علم
کلک مشتاق از پی تاریخ سال او نگاشت
شد روان از بزم دنیا قدوه ارباب علم
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۷ - ایضاً تاریخ فوت میرمعصوم
افغان ز شیشه چرخ کاین واژگونه مینا
آخر می اجل ریخت در جام میرمعصوم
او بود طایر قدس شد زین چمن که گیتی
ویرانه است و باشد ویرانه درخور بوم
القصه زین غم‌آباد چون رفت در وفاتش
دلها شدند مغموم جانها شدند مهموم
کلکم نوشت مشتاق تاریخ رحلت او
یزدان کند بجنت مأوای میرمعصوم
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۹ - در فتح هندوستان
نادر دوران شه گیتی‌ستان کاورده است
در کمند حکمش ایزد گردن گردن کشان
شهسواری کز سبک سیری شبی را طی کند
تابد از مغرب چو خورشید از سوی مشرق عنان
تاجداری کافسر زرین او چون آفتاب
از درخشانی بود آئینه پرداز جهان
معدلت کیشی که در ایام عدل او سزد
بهر حفظ گله کوشش گرگ را بیش از شبان
نصرت‌اندیشی که تا افتد بفکر رزم خصم
بشکفد گل‌ها فتحش گلستان در گلستان
شوکت‌اندیشی که تا افتد به فکر رزم خصم
سنجیش صد حیف ار کاهی کشد کوه گران
عاقبت‌بینی که چشم باطنش از نور عقل
دیده در آئینه آغاز انجام جهان
آتش صد فتنه را یکدم کشد شمشیر او
هست گوئی آب تیغش آتش آتش نشان
چون درافتد چرخ با مور سر کویش که نیست
پشه را تاب نبرد از ضعف با پیل دمان
شصت صافش دارد آن قوت کزو تا جسته است
راست تیرش بگذرد از چنبر نه آسمان
هر شرارش برق صد خرمن بود روز صاف
اژدر تیغش چو گردد از دهن آتش‌فشان
گشت از تیغ جهان گیرش چو فتح قندهار
کرد از آنجا رو بهند آن خسرو گیتی‌ستان
شد چو در هندوستان داخل زایران در رسید
ناله‌زان کشور ز بیم تیغ او بر آسمان
زد رقم مشتاق تاریخش که شاهنشه در او
گشت چون داخل برآمد ناله از هندوستان
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۱ - فتح قلعه ایروان
شکرلله گشت از عون حق و امداد بخت
ایروان مفتوح از تیغ شه صاحب قران
سایه برج الهی مهر برج خسروی
وارث ملک سلیمان صاحب تخت کیان
کلب درگاه امیرالمؤمنین طهماسب شاه
آنکه از بیمش فتد تب لرزه برشیر ژیان
آن شجاعت پیشه‌کز شمشیر او هنگام رزم
هر طرف روی آورد صد جون خون گردد روان
معدلت کیشی که در اقضای عالم گشته است
کم ز صیت شهرتش آوازه نوشیروان
چون ز صدق و نیت پاک و خلوص اعتقاد
داد این فتح نمایانش خدای انس و جان
کلک معنی سنج مشتاق ازپی تاریخ سال
زد رقم از لطف ایزد فتح گردید ایروان
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۲ - تاریخ جلوس سلطان محمد
شکرلله سرور مهر افسر گردون سریر
وارث ملک سلیمان صاحب تخت کیان
یعنی اعلیحضرت سلطانمحمد آنکه هست
کسری عهد و جم وقت و سلیمان زمان
آبروی نسل پیغمبر که از لطف خدای
بوده است و هست و خواهد بود تا باشد جهان
مصطفی را اخترش نور ضیاء انجمن
مرتضی را گوهرش چشم و چراغ دودمان
تکیه ز دبر تخت شاهیچون سلیمان و گرفت
صیت اقبالش جهان را قیروان تا قیروان
گر شکوهش بنگرد بر مسند جاه و جلال
ور ببیند کبریایش بر سریر عز و شان
نیست ممکن دیگر از خجلت برآید صبحدم
خسرو خاور به تخت زرنگار آسمان
با که سنجم از سلاطین جهان آنرا که هست
آن خدیو تاج‌بخش آن پادشاه شه نشان
در شجاعت رستم و در سلطنت افراسیاب
در سخاوت حاتم و در معدلت نوشیروان
چون برآمد این فریدون و حشمت دارا شکوه
بر سریر دولت از لطف خدای انس و جان
بهر تاریخش بآئین دعا مشتاق گفت
جاودان بادش بر او رنگ سلیمانی مکان
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شماره ۴۳ - حیف از اسماعیل آن روشن دل صافی ضمیر
حیف از اسماعیل آن روشن دل صافی ضمیر
کامد او را سنگ بر مینای هستی ناگهان
با دلی چون شیشه ساعت پر از گرد ملال
بست بازرگانی عاقبت زین خاکدان
مرهم لطفی ندید از گیتی و با خویش برد
لاله‌سان داغی که بردش بر جگر زین گلستان
بود از این گلزار فانی تنگدل ناگه رسید
بر دماغ او شمیمی از بهشت جاودان
طایر روحش بهم زد بالی و پرواز کرد
رو بسوی گلشن فردوس از این تنگ آشیان
از دم سرد نسیم مرگ چون پاشیده شد
دفتر عمرش ز یکدیگر چو اوراق خزان
کلک مشتاق از پی تاریخ فوت او نوشت
باد الهی جای اسمعیل گلگشت چنان
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۶ - فتح قلعه بلخ
لشکر اسلام چون شد داخل بلخ وز بلخ
اوزبک از افغان پست و بخت وارون شد برون
کلک مشتاق از پی تاریخ سالش زد رقم
لشکر دین داخل بلخ ازبک دون شد برون
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۷ - تاریخ فوت سیداحمد
صد دریغ از میرسیداحمد عالیجناب
کامد او را شیشه هستی ز گدرون برزمین
چون برآمد زین گلستان و برنگ بوی گل
شد بفردوس از نسیم لطف رب‌العالمین
گفت مشتاق از پی تاریخ فوت او که گشت
سید عالیجنابی داخل خلد برین
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۹ - تاریخ طالار سعادت‌آباد شاه طهماسب صفوی
شکر کز لطف الهی کرد تسخیر جهان
همچو مهر از تیغ عالم‌گیر شاه دین‌پناه
شمع بزم افروز دولت ماه اوج سلطنت
آفتاب برج حشمت سایه لطف‌اله
وارث ملک سلیمان صاحب تخت کیان
ثانی صاحب قرآن شاه جهان طهماسب شاه
نافذالامری که گردون از ازل دارد بگوش
حلقه بهر بندگیش از گوشوار مهر و ماه
شوکت آئینی که گر با پله تمکین او
کوه را سنجی سبکتر آید از یگبرک کاه
معدلت کیشی که در ایام عدل او سزد
کار شبنم زآتش سوزان اگر بیند گیاه
ساخت عالی منظری کز ارتفاعش دور نیست
گرفتد گاه تماشای از سر گردون کلاه
بر فراز بام او هرکس که آید بنگرد
چون مه کنعان زیستی مهر را در قعر چاه
برفراز بامش ار خواهد رساند خویش را
توسن اندیشه از رفتار ماند نیمه راه
گرچه در گامی ز سرعت این سمند تیزرو
از دو عالم بگذرد زانسان که از عینک نگاه
این بلند ایوان کیوان پایه چون اتمام یافت
زاهتمام شاه گردون شوکت و انجم سپاه
کلک مشتاق ازپی تاریخش این مصرع نوشت
دیده بد دور زاین ایوان گردون دستگاه
الهامی کرمانشاهی : غزلیات
شماره ۵ - از بتان یار مرا انباز می خواهی ندارد
از بتان یار مرا انباز می خواهی ندارد
در جهان ماهی چو او طناز می خواهی ندارد
راز او را کرده ام پنهان من اندر پرده ی دل
از زبانم گر خبر زان راز می خواهی ندارد
من نیاز آوردم او را او ز من بنمود روی
ساده می باشد بت من ناز می خواهی ندارد
ای دل مفتون مخور هرگز فریب چشم مستش
گر وفا از ترک تیرانداز می خواهی ندارد
آشنایی گفتمت ای دل مکن با مار زلفش
دوستی از عقرب اهواز می خواهی ندارد
تو نه ای محرم ز الهامی مجوی اسرار او را
از سر ببریده گر آواز می خواهی ندارد
الهامی کرمانشاهی : قصاید
شماره ۱ - گفتمش: یارا چرا لاغر بود پیکر مرا؟
گفتمش: یارا چرا لاغر بود پیکر مرا؟
گفت: از عشق میانی همچو مو لاغر مرا
گفتمش: بهر چه پشتم در جوانی چنبر است؟
گفت: زان باشد که باشد زلف چون چنبر مرا
گفتمش: غم بر رگ جانم چرا نشتر زند؟
گفت: از آن است این که مژگان است چون نشتر مرا
گفتمش: بهر چه دارم اشک شور و کام تلخ؟
گفت: از یاد لبی شیرین تر از شکر مرا
گفتمش: بهر چه دل صد چاک باشد در برم؟
گفت: از خونریزی ابروی چون خنجر مرا
گفتمش: ترکا کمان وار از چه شد بالای من؟
گفت: از ترکان چشمان کمان آور مرا
گفتمش: بر اشک و رویم بنگر اندر عشق خویش
گفت: نفریبد کسی هرگز به سیم و زر مرا
گفتمش: بشمر مرا یک تن ز جانبازان خود
گفت: ناید این سخن بی ترک جان باور مرا
گفتمش: جامی بپیما بر من از صهبای ناب
گفت: کز صهبا لب میگون بود خوشتر مرا
گفتمش: همرنگ مرجان گوهر اشکم که کرد؟
گفت: آن کو داده این مرجان پرگوهر مرا
گفتمش: یک شب به بستر تنگ در برگیرمت
گفت: کی شاید بجز خورشید هم بستر مرا
گفتمش: یکره تماشا را بچم در گلستان
گفت: نیکوتر بود روی از گل احمر مرا
گفتمش: کز مشک اذفر غالیه بر موی مال
گفت: بهتر بوی زلف از نافه ی اذفر مرا
گفتمش: بشمر مرا از چاکران خویشتن
گفت: بر چرخ است شاخ اختران چاکر مرا
گفتمش: با این تن سیمین چرا سنگین دلی؟
گفت: زاده است از ازل با این صفت مادر مرا
گفتمش: رحمت نیاری هیچ بر جان و دلم
گفت: رحمت کی سزد اندر دل کافر مرا
گفتمش: سخت ای صنم دل می رباید حسن تو
گفت: داد این گونه حسن دلربا داور مرا
گفتمش: کت در کنار ای مه نشانم عاقبت
گفت: گر مه بر زمین آری کشی در بر مرا
گفتمش: کز جنت و کوثر دلیلی بازگو
گفت: باشد روی و لب آن جنت این کوثر مرا
گفتمش: کاین عنبرین افسر تو را بر فرق چیست؟
گفت: خاک پای شه بخشیده این افسر مرا
گفتمش: برگو کدامین شاه تا بوسم زمین
گفت: آن شاهی که مهرش شد به دل مضمر مرا
گفتمش: آن شه که او را ناصر الدین است نام
گفت: کردی زنده جان زین نام جان پرور مرا
گفتمش: آن شه که گوید آسمانم خرگه است
گفت: آن خسرو که گوید اختران لشکر مرا
گفتمش: در خورد او مدحی توانی ساز کرد؟
گفت: باشد مدح او از فکرت افزونتر مرا
گفتمش: در بیشه ی وصفش توانی جست راه؟
گفت: نبود نیرو کوشنده شیر نر مرا
گفتمش: هیچ از فروغ رای شه داری نشان؟
گفت: نبود قدرت تسخیر ماه و خور مرا
گفتمش: کز عرش اجلالش چه داری آگهی؟
گفت: نبود رتبه ی معراج پیغمبر مرا
گفتمش: کز قلزم جود ملک داری خبر؟
گفت: خواهی غرقه در دریای پهناور مرا
گفتمش: هیچ از فتوح شاه دانی داستان؟
گفت: چون شهنامه صد باشد به یاد اندر مرا
گفتمش: کز مدح خسروزادگان برگو سخن
گفت: گویم گر نماند عقل از آن مضطر مرا
گفتمش: ز آنان که باشد ظلّ سلطانش لقب
گفت: مسعود آنکه ظلّ عون او بر سر مرا
گفتمش: ز اقبال او گفتن توانی شمّه ای؟
گفت: آری گر شود اقبال او یاور مرا
گفتمش: برگو ز رمح جان شکار او حدیث
گفت: گر بر جای ماند زهره زان اژدر مرا
گفتمش: زان پهنه برگو کاندران راند حشر
گفت: آوردی به یاد از عرصه ی محشر مرا
گفتمش: با رای او هیچ آری از خورشید یاد؟
گفت: کاری نیست با آن دیده ی اعور مرا
گفتمش: کاین شه به ملک اسکندر دیگر بود
گفت: با او ننگ باشد ذکر اسکندر مرا
گفتمش: عهد ملک یا عهد سنجر خوشتر است؟
گفت: عهد او به از عهد ملک سنجر مرا
گفتمش: برگو که وی را خشم عالم سوز چیست؟
گفت: اگر گویم ز دوزخ برگشاید در مرا
گفتمش: مسعود عادلتر و یا نوشیروان؟
گفت: با او قصه ی کسری بشد از بر مرا
گفتمش: هر کشوری از داد او آباد شد
گفت: دارالدوله چون شد کو بود کشور مرا
گفتمش: فرماندهی عادل بدین کشور گماشت
گفت: بخ بخ آگهی ده زان همایون فر مرا
گفتمش: دارد حسام الملک از سلطان لقب
گفت: شد تیغ طرب زین مژده پر جوهر مرا
گفتمش: با خود نشانی داری از تیغ امیر
گفت: تیغ جان شکار ابروان بنگر مرا
گفتمش: کز خوی او با خویش داری نکهتی
گفت: یابی گر ببویی زلف چون عنبر مرا
گفتمش: این گونه شعری دیده ای در مدح میر
گفت: نی شعر ار چه بیش از حد بوَد از بر مرا
گفتمش: زین پیش گفته است این چنین مدحت کسی
گفت: نه نبود به یاد از هیچ دانشور مرا
گفتمش: مدحی بدین صنعت تواند گفت کس
گفت: الهامی کس ار گوید شمر کافر مرا
گفتمش: کاین مدحت میر است حرز از هر گزند
گفت: تا حرزش کنم بنگار در دفتر مرا
گفتمش: عمر ملک جاوید خواه از کردگار
گفت: بخشاد این تمنا خالق اکبر مرا
گفتمش: ماناد عز ظل سلطان مستدام
گفت: این باشد امید از گردش اختر مرا
گفتمش: سرسبز بادا نخل اقبال امیر
گفت: شاخ مدعا زین است بار آور مرا