تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - شهباز لامکانم من در مکان نگنجم
شهباز لامکانم من در مکان نگنجم
عنقای بی نشانم اندر نشان نگنجم
من بحر بیکرانم مقصود کن فکانم
من جان جان جانم اندر جهان نگنجم
من از خودی فنایم من گوهر بقایم
من در بی بهایم در بحر و کان نگنجم
بی جای و آشیانم بی نام و بی نشانم
برتر ز جسم و جانم در جسم و جان نگنجم
من عین عشق و ذوقم سرمست جام شوقم
از چرخ و عرش فوقم در آسمان نگنجم
اعجوبه جهانم بالاتر از بیانم
من گنج بس نهانم اندر عیان نگنجم
فارغ ز کفر و دینم با دوست همنشینم
من نور هر یقینم اندر گمان نگنجم
من مست ذوق و حالم حیران آن جمالم
مستغرق وصالم در خود ازآن نگنجم
هم عشق با صفایم هم عقل با وفایم
هم ارض و هم سمایم اندر بیان نگنجم
مست می جنونم در عشق ذوفنونم
از عقلها برونم در داستان نگنجم
باری اسیریا گو چونست کان پری رو
دارد کنار با تو من در میان نگنجم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۰ - رویت چو آفتابی پیدا بود همیشه
رویت چو آفتابی پیدا بود همیشه
جان در شعاع حسنت شیدا بود همیشه
در کفر زلف پرچین روی ترا عیان دید
آنکس که چشم جانش بینا بود همیشه
روی تو هست پیدا از روی جمله اشیا
لیکن حجاب رویت ازما بود همیشه
دارد وجود واجب در نیستی ظهوری
زان روی ذات پاکش بی جا بود همیشه
اعیان جمله اشیا کاید ز علم یا عین
میدان یقین وسایط اسما بود همیشه
در هر دلی که باشد آثار حق شناسی
مرآت حق نمایش اشیا بود همیشه
گر وارهی اسیری از قید هستی خود
کارت بهر دو عالم زیبا بود همیشه
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - ای پرتو جمالت حسن بتان جانی
ای پرتو جمالت حسن بتان جانی
عکس رخ تو پیدا ز آئینه کیانی
استار نور رویت شد ظلمت من و ما
گر غیرتی نمائی او را ز ما رهانی
از پرده جمالت پیدا غبار اغیار
در پرتو جلالت پیدا شده نهانی
حسن ترا بعالم چون چشم تست ناظر
رویت نهان چرا شد در صورت عیانی
پیدا ز نور رویت گر وامق است و عذرا
معشوق و عشق و عاشق هستی چنانکه دانی
از غایت ملاحت مشهور شد بعالم
خورشید روی خوبت برنام بی نشانی
ز آثار حسن رویت در باغ روی خوبان
بشکفته صد هزاران گل های ارغوانی
از عشق روی جانان برجان و دل جهانرا
دردی است بی مداوا، داغی است جاودانی
از دیده اسیری حیران حسن خویشی
ای حسن نوربخشت بی مثل و شبه و ثانی
امیرشاهی سبزواری : قطعات
شماره ۳ - در جمع ماهرویان، هم صحبتی است ما را
در جمع ماهرویان، هم صحبتی است ما را
کاسباب خرمی را، صد گونه ساز کرده
از باده های وصلش، هر کس گرفته جامی
چون دور ما رسیده، آهنگ ناز کرده
لب بر لبش چو ساغر، خلقی بکام و شاهی
از دور چون صراحی، گردن دراز کرده
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۳ - بر ماه و سرو آید هر لحظه صد قیامت
بر ماه و سرو آید هر لحظه صد قیامت
ز آن سرو ماه طلعت و آنماه سرو قامت
گفتم کنم ز کویت عزم سفر ولیکن
چون دیدمت نکردم جز نیت اقامت
در ماجرای عشقت جان در میانه دل
دل نیست نو ارادت کاندیشد از غرامت
ور ترسی از ملامت از عاشقی حذر کن
زیرا که راست ناید این کار بی ملامت
دل بر جفات کردم خوش ز آنکه چون منی را
از چون توئی تمامست این لطف و این کرامت
از منزل سلامت آنلحظه رخت بر بست
مسکین دلم چو بشنید از زیر لب سلامت
تعییر میکنندم در عشق و می ندانند
کابن یمین ندارد بر عاشقی ندامت
گر مست عشق گردد آنکو امام شهرست
دانم که ننگش آید از منصب امامت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - ای لعل آبدارت آتش فکنده در مل
ای لعل آبدارت آتش فکنده در مل
بر باد داده حسنت چون خاک خرمن گل
هم خط مشکبارت اثبات دور کرده
هم زلف تو دلایل آورده بر تسلسل
خطیست گرد لعلت یا طوطی شکر چین
یا زاغ شد شناور بر روی چشمه مل
تا چند چشم مستت بندد بسحر خوابم
تا کی خیال زلفت با من کند تطاول
بوسی ز لعل میگون گر میدهد بجانی
سودای تست ایدل بشتاب بی تأمل
گوئی که روز روشن از تیره شب بر آمد
باد صبا چو یکسو کرد از جبینت کاکل
هر چند کاکل تو دل بر دو قصد جان کرد
نشگفت اگر عذارت پوشد زره ز سنبل
ابن یمین نگیرد آرام جز بکویت
گلزار زیبد الحق آرامگاه بلبل
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - جانا بچشم رحمت بنگر به بینوایان
جانا بچشم رحمت بنگر به بینوایان
سلطان حسن آخر بخشای بر گدایان
بیگانه ایم با خود تا با تو آشنائیم
بیگانه وار مگذر بر کوی آشنایان
با هر که عهد بستی چون زلف خود شکستی
معلوم شد که هستی سر خیل بیوفایان
در ملک دلربائی سلطان با نوائی
معذوری ار نیائی نزدیک بینوایان
تا باد صبحگاهی بگشاد بند زلفت
بندی فتاد محکم بر کار عطر سایان
هر چند شرح زلفت دارد دراز نائی
آرد زبان شانه آنرا ز سر بپایان
تا در حساب رندان گشتم فذلک ایجان
کردند وضع ما را از جمله پارسایان
هرگز بقول دشمن از دوست بر نگردم
در عشق سخت کوشم بر رغم سست رایان
ابن یمین بوصلت میجست رهنمائی
خود حیرتش فزون شد در راه رهنمایان
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶۵۵ - با گوی گفت چو کان کای در هوای وصلت
با گوی گفت چو کان کای در هوای وصلت
پیوسته کار قدم از بار غم خمیدن
داری دمی سر آن کآئی برم اگر چه
با من ترا نباشد آئین آرمیدن
گویش چه گفت گفتا گر خوانی ار برانی
از دوست یک اشارت از ما بسر دویدن
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧۶٩ - گر حال نیک خواهی فرزند را همیشه
گر حال نیک خواهی فرزند را همیشه
آموزش ای برادر قرآن و خط و پیشه
زیرا که پیشش آید روزیکه کارش افتد
چون پیشه ئی نداند بیل و کلنگ و تیشه
هر کو خطی نخواند یا پیشه ئی نداند
بس گاو و خر چراند در کوه و دشت و بیشه
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨٠٢ - ای صاحبی که یابد از لطف دلگشایت
ای صاحبی که یابد از لطف دلگشایت
محبوس چاه محنت از بند غم رهائی
گر پرتوی ز رایت بر خاک تیره افتد
هر ذره آفتابی گردد بروشنائی
آنم که فکر بکرم با زیور مدیحت
مشهور عالمی شد در حسن و دلربائی
پیوسته ام بمهرت وز دیگران گسسته
در دیده خاک پایت کرده بتوتیائی
گفتم بصیقل لطف آئینه دلم را
روزی بشادکامی از زنگ غم زدائی
زان پس که چند گاهی بودم بر تو گفتی
در حضرتت بخوانم اصغا اگر نمائی
گر هرگزم نبینی در خاطرت نیایم
وانگه که پیشت آیم گوئی فلان کجائی
هرگز مباد بندی بر کارت اوفتاده
از کارم ار چه بندی هرگز نمیگشائی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨١٠ - با آنکه بی نصیبم از مال و جاه دنیا
با آنکه بی نصیبم از مال و جاه دنیا
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
بر هیچکس دلم را حسرت نبود هرگز
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی
جمال‌الدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۷۳ - در وصف بنا و مدح خواجه رکن الدین
ای خورده کوب سقفت ایوان چرخ اطلس
خم گشته زیر طاقت نه طارم مقرنس
ای درجوار قدرت این چنبر مدور
وی در حریم جاهت این عالم مسدس
حیرت زده زحسنت این قبه مزخرف
عاجز شده زنقشت این گلشن مقرنس
از نقش دلگشایت گوی زمین منقش
وزعکس شمسه هایت روی هوا مشمس
ای سایه لطیفت بر سطح سقف مینا
وی پایه رفیعت بر سقف چرخ اطلس
ماه سپهر دین را از ذروه تو مطلع
شاخ گل طرب را در ساحت تو مغرس
از بوسها زمینت چون آسمان مجدرد
وزاستلام خاکت چون سطح آب املس
گر رازچرخ خواهی از طرف بام بشنو
ور سر غیب خواهی از رای خواجه بررس
خورشید دین و دنیا کانبخش رکن دین کوست
از نقصها منزه وز عیب ها مقدس
صدری که از بزرگی وزرفعت مناصب
جائی رسیده کانجا هرگز قدم نزد کس
گردون مگر بنامش زرمیزند از ان ماند
دینار ماه و خورشید اندر ازل مکاس
دربدو آفرینش چون عقل دید دستش
گفت این بوجه روزی تا حشر خلق را بس
ابر ار ز بحر طبعش بر خاک قطره پاشد
نرگس نروید اعمی سوسن نزاید اخرس
برجیس روز حکمش صف نعال بگزید
خورشید گفت برخیزاین نیست جا یهرخس
بردرگه جلالش نتوان رسید هرگز
اینهرزه گرد گردون هرزه چه میدودبس
باد این بنای عالی فهرست عزورفعت
واوراق عمر دشمن برکنده و مدرس
هر دیده کان گشاد ست آسیب چشم بدرا
بادا درآن تصرف منقارها ی گرکس
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۱۲ - ایدوست خط مشگین بر روی آب منویس
ایدوست خط مشگین بر روی آب منویس
بر روی خط نوشتن نبود صواب منویس
صبر از دلی چه خواهی کز هجر تو خرابست
دانی که شرط نبود خط بر خراب منویس
هر قصه که آنرا بر خون دل نویسم
آنرا بخوان که شاید آنرا جواب منویس
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶ - قدری که زاید از موت اندازه قدر نیست
قدری که زاید از موت اندازه قدر نیست
باید ز خویش مردن کاین عمر را قدر نیست
هر سر که آشنا نیست با پای بنده عشق
گر باشدی سر شاه در فقر معتبر نیست
با اهل درد خامی در کیش عشق کفرست
ما سوختیم ز آتش وین خام را خبر نیست
گر پی سپار عشقی اندیشه ات ز جان چیست
آن را که بیم جانست در عشق پی سپر نیست
انی انا الله از خویش بشنو که خاک بهتر
از آنکه گفت انسان در رتبه شجر نیست
برجه ز جوی امکان برخور ز آب حیوان
ای تنگ رزق عمان کوچکتر از شمر نیست
ای دل بتن پرستی برخوان عشق منشین
زین سفره قوت عشاق جز پاره جگر نیست
سر خواهی ای برادر ترک کلاه خود گوی
آن را که بی کلاهست از دزد بیم سر نیست
بردار کامی از خویش کز ملک تن پرستی
تا پیشگاه جانان یک گام بیشتر نیست
در ملک خوبروئی در غایت نکوئی
بسیار باشد اما این نازنین پسر نیست
طفلیست سرو قامت کز من بیک اقامت
دل برد و این کرامت در قوه بشر نیست
جام جم ار شنیدی از سیرت صفا جوی
در هفت خط عالم جام جم دگر نیست
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در منقبت حضرت حجه عصر عجل الله تعالی فرجه
آن زلف باز دولت خورشید زیر بالش
هندوی سایه پرور در زیر زلف و خالش
کی آفتاب گویم روئی که بر نتابد
خورشید آسمانی با ابروی هلالش
از فرط خوبروئی زد راه عقل پیرم
طفلی که نیست بیرون از هفت و هشت سالش
میمست غنچه او جان پای بند میمش
دالست طره او دل دستگیر دالش
دیدی مرا و گفتی آشفته حالی آری
سودائی غم عشق آشفته است حالش
افکند تیر عشقش اسفندیار روئین
آری تهمتنست این پرورده است زالش
دل پیر عقل داند من را و دوش دیدم
طفلی که بر نیایم امروز با خیالش
جان و دلیست ما را این هر دو در کف او
جان خسته کمندش دل بسته دوالش
از جود همچو ساقی طبعش ملال گیرد
من پیش او دهم جان تا ننگرم ملالش
از مور میگریزم زین ضعف چون ستیزم
با آنکه میگریزد شیر نر از غزالش
رندان می پرستند مست می الستش
دردیکشان مستند آلوده زلالش
این صید را نگیرد شیری که نیست چنگش
این بام را نپرد مرغی که نیست بالش
عشقست این میفتید در حبس و دام و بندش
شیرست این مخارید چنگال و دم و یالش
تن خواست تا نهد سر از دل بپای دلبر
بین آرزوی ابتر و اندیشه محالش
در سینه اینکه داری سنگ و گلست و جانان
جان و دلست مفریب از سنگ و از سفالش
بتخانه هوی را مجلای دوست دانی
وائینه ات مکدر بی جلوه جمالش
من ز اشتغال رستم با عشق دوست بستم
خوشا دلی که باشد با دوست اشتغالش
بندش سلاسل دل تیغش حمائل جان
گر میکشد مباحش ور میکشد حلالش
در زخم سینه ره کرد تیر زره شکافش
وان زخم را تبه کرد مشگ زره مثالش
مرغ ار شوم اسیرم در چنگل عقابش
روی ار شوم خمیرم در پنجه جلالش
بگرفتم آنکه گشتم جبریل چون نمانم
از مرکب بلوغش وز رفرف کمالش
این سیرداند آنکو داند م آل انسان
انسان شدن نداند تا داندی م آلش
بافرق چون بگویم اسرار جمع جمعش
این نغمه را نوازم در پرده وصالش
رخش جدل برانگیخت جان بنده جدالش
آواز النشورش فریاد القتالش
سلطان وحدت آمد با آنکه اوست یکتا
لاهوت از یمینش ناسوت از شمالش
شنگرف ریز دازدم زنگار گون حسامش
خورشید سوزد از تف سیماب گون نصالش
چون آتش وجوبی تفتد بسوز امکان
این پنیه زار چبود با برق اشتعالش
پتک فنای مطلق کوبد بفرق گیتی
ویران کند قفارش وارون کند جبالش
آب زبان تیزش زین نه کمان بشوید
مریخ و تیغ کندش تیر و زبان لالش
بر چشم شرک تازد پیکان شرک سوزش
با فرق کفر سازد خایسک کفر مالش
من پیش ازان دهم جان کان شاه جنگ جوید
ترسم که تنگ گردد از قتل من مجالش
آن قالبی که قلبش از عرش اعظمستی
گر اوفتد نپاید عرش عظیم هالش
قلبش که صور صبحش صبح قیامتستی
پوشیده حی قیوم تشریف لا یزالش
گر پیشتر بمیرم از موت زنده گردم
نقلست موت عارف نقدست انتقالش
قد قیامت دل هرگز دوتا نگردد
از قامت اولوالامر پیداست اعتدالش
قطب مدیر کامل غوث محیط اعظم
سلطان سر که امرست بر ملک و بر مثالش
از شهر شاه خوبان عزم شکار دارد
امروز صید صحرا فرخنده است فالش
قوس ازل کمانش بالای دوست تیرش
جسم فلک گوزنش جان ملک مرالش
با آنکه غیر عشقش موجود نیست آوخ
از قلب زود رنجش در بود بد سگالش
بشری که بد سگالان دارند قلب منکوس
من کوس مینوازم در بام و جد و حالش
آمد شه حقایق در کف کمند توحید
گردن نهید گردن در بند امتثالش
با آنکه عرش اعظم هست از جهات بیرون
از هر جهت که بینی فرشست از طلالش
با آنکه هر چه دارند خاقان و قیصر از اوست
خاقان دهد خراجش قیصر دهد منالش
بر صدر پاسبانی گر بنگری برین در
خورشید را توان دید گرد صف نعالش
درویش بی سر و پاش گر سلطنت سگالد
افسر دهد طغانش ملکت دهد ینالش
گر کوه را بینی بی موی دوست بینی
از مویه همچو مویش از ناله همچو نالش
در پیشگاه عشقش عقل ار چه پای پوید
با آنکه حیلت او نگذشته از سبالش
عشق آتشیست مضمر نه آسمانش مجمر
خورشید و ماه و اختر افروخته ذگالش
بشکست حقه چرخ وا کرد عقده دل
دست قضا شکوهش شست قدر فعالش
دجال چون گریزد از کارزار مهدی
شیر عرین چو غرد قربان شود شگالش
گاوست خویش پرور از بهر عید قربان
دجال گاو مهدی عیدست در قتالش
دل شهر بند وحدت گنج جلال سلطان
کوپال فقر بر کف عشقست کوتوالش
پیداست روی جانان اما بپیش چشمی
کز توتیای ما زاغ دادند اکتحالش
نخلیست آسمانی خرماش لا مکانی
طوبی لک ار نشانی در باغ دل نهالش
واصل مشو که واصل در سیر نیست کامل
یعنی بوصل زن چنگ در زلف اتصالش
بی جسم و جان و دل شو با دوست متصل شو
فانیست قطره تا هست از بحر انفصالش
تو جان جان جانی از مرگ جسم مگریز
جان تو نیست فانی مندیش زارتحالش
رمل و رماد باشد دنیی ز هر دو بگذر
بر باده ده رمادش بر آب زن رمالش
دیوی کریه منظر هم کفر و هم جنونش
زالی سیاه پستان هم عطسه هم سعالش
جان باش تا نبینی هرگز شکنجه تن
روح القدس نباشد اندیشه نکالش
باز یقین زند پر در جو قاف عنقا
شک است زاغ زن سنگ بر بال احتیالش
باز سپید شه را از این قفس رها کن
کز طبل باز سلطان باز آیدی تعالش
شب ها ز دولت خویش بی طعمه کی پسندد
کز عقل تا هیولاست پرورده نوالش
چرخ دل صفا را از ابر کرد صافی
زان روست مطلع الشمس مرآت مه صقالش
بیضای دست موسی سر زد ز آستینش
عشق آتش مثالیست دل طور بی مثالش
در چشم نیست مویش با جسم نیست خویش
نه نفس او عدویش نه عقل او عقالش
برهان اوست روشن توحید اوست پیدا
پیداست سر وحدت حق نیستی همالش
دل مرکزست و جانش پرگار مرکز دل
نه پای در دواد و نه دست در سؤالش
چون نیستان شکر از مغز خویش قوتش
جسمی نزار و جانی از شهد مال مالش
تابیده آفتابش از مشرق تجلی
نه آفت هبوطش نه فتنه وبالش
ابوالفرج رونی : هجویات
شماره ۱ - گوئی که گر بخواهم یک دانه شعر سازم
گوئی که گر بخواهم یک دانه شعر سازم
کز شاخهای نظمش نقش ترنج روید
هیهات گر بخواهی کز گه ترنج سازی
در دل شکن که آن را جز تو کسی نبوید
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۳۰ - در منقبت حضرت ابوالامه علی بن ابیطالب علیه السلام
چون در چمن چمان شد، آن شوخ سرو قامت
در هر قدم به پا کرد هنگامه ی قیامت
از آب و رنگ رخسار، بر آبروی گلزار
بازار سرو به شکست، قدّش زاستقامت
تو خون خلقی نوشی ای شیخ و ما می ناب
انصاف ده از این دو، شاید که را ملامت
در خاکدان گیتی، بی عشق هر که سر کرد
خواهد به خاک رفتن، با حسرت و ندامت
فانی است هر چه بینی در این سرای خاکی
جز نام نیک عشاق که او راست استدامت
به شکست ساغر دل، لعل لبت به فرما
کز بوسه ای برآید، از عهده ی غرامت
ای محرمان حضرت، با پادشه بگوئید
تیمار خستگان است، سرمایه ی سلامت
منعم اگر نپرسد، از حال بینوایان
پرسند و باز ماند، در عرصه ی قیامت
در ری شده است ما را، بی دوست کار مشکل
نی مانده پای رفتن نی طاقت اقامت
مهر علی است جنت، قهر علی است دوزخ
حُب علی است میزان در عرصه ی قیامت
از پا «محیط» افتاد، از دست برد ایام
دست بگیر زالطاف، ای منبع کرامت
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۷۱ - مختوم و موشّح به مدح آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم
افکنده موی یارم، بس عقده ها به کارم
آشفته تر زحالم، گردیده روزگارم
هرچند پار هم بود، دیوانگی شعارم
امسال شور مستی، افزون بود زپارم
مستم ولی نه از می، سرمست لعل یارم
باشد مدام مستی، زآن راح پر خمارم
بخشنده بی نیازی، از خلق کردگارم
از دولت قناعت، سلطان روزگارم
مولی الکرام صادق، خواجه بزرگوارم
مدح محمد و آل، باشد «محیط» کارم
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۹۱ - در نیایش امام دوازدهم حضرت صاحبّ الزّمان علیه السلام
یاری که بهر او بود، بسیار چشم در ره
در روز نیمه ی ماه، از ره رسید ناگه
معشوق منتظر را، آمد زمان دیدار
عشاق منتظر را، آگه کنید، آگه
به گرفت شاهد غیب، برقع زایزدی رخ
روشن ز طلعتش گشت، بزم شهود خه خه
هان ای خداپرستان، گردید حق پدیدار
آرید سوی او رو، جویید در برش ره
زاندیشه های باطل، دل را نگاه دارید
کاین واقف الضمایر، باشد زقلب آگه
در هیکل بشر کرد، رب البشر تجلی
کونین جبهه سودند، بر خاک سجداله
از مشرق ولایت آن شمس گشته طالع
کز وی فروغ جوید، هم آفتاب و هم مه
سلطان ملک امکان، مهدی صاحب الامر
فرماندهی که باشد، بر ماسوی شهنشه
در دست قدرت او است، عرش برین چو خاتم
ظلّ الاه افسر، تخت ولایتش که
گردون به رتبه باشد، خرگاه حشمت وی
رخشنده اخترانش، رخشان قباب خرگه
دست گهرفشانش، ابری است بی کرانه
الطاف بی نهایت، بحری که نیستش ته
یوسف چو داشت در چنگ، حبل ولایت وی
بر اوج تخت عزّت، شادان شد از ته چَه
ممکن نیارمش خواند، زآن جهت که هر دم
از وی صفات واجب، گردد پدید صد ره
واجب نشایدش گفت، ز آن رو که ذات واجب
بی چون خدای باشد، ربی و ربه الله
گر از نظر نهان است، در پیش دیده ظاهر
باشد ممد کونین، الطاف او بهر گه
گیرد ز حال اشیاء، یک لحظه گر نظر باز
ماند نه بیش و نی کم، پاید نه کوه و نی که
هستند رهنمایان، بعد از نبی ده و، دو
این خضر وقت باشد، خاتم بر آن دو، و ده
از یمن بندگیش، گردید شاه اسلام
بوالنصر ناصرالدّین، بر خسروان شهنشه
هر جا که روی آرد، این شهریار عادل
الطاف حُجت عصر، بادش معین و همره
بادا بقای خسرو، و ایام دولت او
چندان که مهر و مه است، در آسمان سفر گه
بر عارفان چو دارند، نظم «محیط» عرضه
لله در قائل، گویند رحمة الله
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۰۸ - در مدح سلطان سعید شهید ناصرالدین شاه
فرخنده باد نوروز بر شهریار آفاق
بوالنّصر ناصرالدین شاه خجسته اخلاق
خورشید تاجداران فرخنده ظلّ یزدان
فرمانده ی سلاطین مولی الملوک آفاق
گر ظلّ کردگارش خواندم بود سزاوار
باشد خدیو عادل بر خلق ظلّ خلّاق
در جمع خسروانش نتوان نظیر جستن
این بی همال خسرو باشد زخسروان طاق
باشد فروغ رویش بهتر زچارمین نجم
باشد اساس قدرش برتر زهفتمین طاق
چون مفلساتن به دولت خستگان به راحت
دل ها به او است راغب جان ها به او است مشتاق
تیغ خجسته ی او است مفتاح هفت کشور
با این خجسته مفتاح مفتوح گردد آفاق
جستم زنکته دانی مصداق سوره ی فتح
گفتا که رایت او این آیه راست مصداق
برهان فیض سرمد ذات ستوده ی او است
که آسوده عالمی را دارد زفرط اشفاق
هر روز او چو نوروز فیروز باد تا هست
روز وصال معشوق عید سعید عشاق
دیوان نظم من گشت حِرز شهان محیطا
تا نام نیک شاهش گردیده زیب اوراق