تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - بی تو ای رخشنده اختر زاختر رخشان چه حظ
بی تو ای رخشنده اختر زاختر رخشان چه حظ
بی تو ای تابنده انجم ز انجم تابان چه حظ
جان غم پرورده را با عیش و با عشرت چکار
با قفس خو کرده را از باغ و از بستان چه حظ
تشنه ی لعل لب یارم من لب تشنه را
بی لب جانبخش یار از چشمه حیوان چه حظ
ذوق داغ و درد اگر دارد دلت دانی که من
می برم از این چه فیض و می کنم از جان چه حظ
گر به جان داغی نباشد باشد از مرهم چه فیض
ور به دل دردی نباشد باشد از درمان چه حظ
وصل خوش باشد نباشد گر ز پی هجران رفیق
ورنه از وصلی که دارد در عقب هجران چه حظ
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - روزگاری روز خوش از وصل یاری داشتم
روزگاری روز خوش از وصل یاری داشتم
داشتم روز خوش و خوش روزگاری داشتم
فارغ از بیم فراغ آسوده از امید وصل
نه غم هجری نه درد انتظاری داشتم
دیده بر رخسار جانان دست در آغوش یار
جرأت بوسی و یارای کناری داشتم
نه دلم بی صبر بود از غم نه جانم بی قرار
هم بدل صبری و هم در جان قراری داشتم
معتبر بودم به نزدیک سگان کوی دوست
با همه بی اعتباری اعتباری داشتم
گر چه هرگز شیوه ی یاری نمی دیدم ز یار
داشتم خاطر به این خرم که یاری داشتم
بود تا کویش دیارم تا سگش یارم رفیق
خوش دیار و یاری و یار دیاری داشتم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - از درت امروز و فردا ای دلارا می روم
از درت امروز و فردا ای دلارا می روم
گر نرفتم از درت امروز، فردا می روم
طاقت و عقل و شکیب و صبر و هوش و جان و دل
می گذارم جمله را پیش تو تنها می روم
نیست پای رفتنم گاه وداع از پیش تو
همچو شمع استاده ام در گریه اما می روم
تا کجا آخر رسد کارم از این رفتن که من
با دلی و یک جهان حسرت از اینجا می روم
می روم از کوی او بیرون و در باطن رفیق
حسرتی دارم که پنداری ز دنیا می روم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - با من آن نامهربان مه مهربان خواهد شدن
با من آن نامهربان مه مهربان خواهد شدن
مهربان با من به رغم آسمان خواهد شدن
فارغ و آسوده خواهد شد دل و جانم ز غم
آنکه بود آشوب دل آرام جان خواهد شدن
از جفای او دل اغیار خواهد شد غمین
وز وفای او دل من شادمان خواهد شدن
در حق آنان که آن بدخوی نیکوروی را
بدگمان کردند با من بدگمان خواهد شدن
یار خواهد شد به من یا خصم خواهد شد به غیر
عاقبت یا این چنین یا آنچنان خواهد شدن
کوری چشم رقیبان باز در کویش رفیق
خواهد آمد وز سگان آستان خواهد شدن
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - من نه در پیری ز هجر آن جوانم ناتوان
من نه در پیری ز هجر آن جوانم ناتوان
ناتوانند از فراق او بسی پیر و جوان
با چنین رخسار زیبا و قد رعنا اگر
در چمن گردد اگر یک روز آن سرو روان
از رخش هم گل شود شرمنده و هم نسترن
وز قدش هم سرو گردد منفعل هم ارغوان
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - به کار عشق خوشم خود چه کار بهتر ازین
به کار عشق خوشم خود چه کار بهتر ازین
دگر چه کار کنم اختیار بهتر ازین
تا توانی در توانایی مکن جور و ستم
ای شهنشاه توانا بر گدای ناتوان
عدل و جود آموز کز جود و عدالت مانده است
در جهان نام و نشان حاتم و نوشیروان
گر دهند از مرحمت پندی بزرگانت رفیق
از بزرگان بشنو آن را به خردان بشنوان
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - این همه الفت به غیر از من جدایی این همه
این همه الفت به غیر از من جدایی این همه
آشنایی این همه ناآشنایی این همه
تا کی از اهل وفا باشی جدا ای بی‌وفا؟
با وفاداران نشاید بی‌وفایی این همه
از لبش دایم گدایی می‌کنم بوسی و نیست
غیر دشنامی نصیبم از گدایی این همه
می‌بری از ناکس و کس دل به روی خوب و نیست
خوب جان من ز خوبان دلربایی این همه
این قدر منما به خوبان رخ که پیش مردمان
خوش نباشد ای پری‌رو خودنمایی این همه
چشمهٔ نوش تو بیش از آب حیوان جان‌فزاست
کآب حیوان را نباشد جان‌فزایی این همه
بس نما لاف وفا پیش سگان او رفیق
کز وفاکیشان بود بد خودستایی این همه
رفیق اصفهانی : مفردات
شمارهٔ ۵ - قطعهٔ دوبیتی
هم به صحرا سبزه سرزد هم به گلشن گل دمید
میگساران را بشارت می فروشان را نوید
خرقه ی پشمین به هر نوع است می باید فروخت
باده ی رنگین به هر نرخ است می باید خرید
رفیق اصفهانی : مفردات
شماره ۶ - روزگاری بود امیدم که یارم می‌کشد
روزگاری بود امیدم که یارم می‌کشد
وه که اکنون حسرت آن روزگارم می‌کشد
رفیق اصفهانی : مفردات
شماره ۷ - جور کن کز بازوی پرزور و طبع پرغرور
جور کن کز بازوی پرزور و طبع پرغرور
ایزدت بیهوده اسباب جهان کاری نکرد
رفیق اصفهانی : مفردات
شماره ۱۱ - درد عشقم می شود هر روز افزون چون کنم
درد عشقم می شود هر روز افزون چون کنم
چون کنم چون چاره ی این درد روزافزون کنم
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۰ - جان من گر دل به دست دلستانی داشتی
جان من گر دل به دست دلستانی داشتی
رحم بر خون دل آزرده جانی داشتی
بیش از این بودی به عاشق مهربان ای سنگدل
گر بت سنگین دل نامهربانی داشتی
بی خبر کی بودی از درد نهان من چنین
گر چو من در عاشقی درد نهانی داشتی
منع من کردی کجا ز آه و فغان در عشق اگر
از غم معشوقه ای آه و فغانی داشتی
کی گمان بد به من می داشتی در عشق خویش
گر چو خود عاشق فریب و بدگمانی داشتی
بر دل من کی زدی ناوک اگر زخمی به دل
از خدنگ غمزهٔ ابروکمانی داشتی
داشتی بر جان و دل گر درد و داغی ای رفیق
آه آتشبار و چشم خون‌فشانی داشتی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲ - گر بدین سان اشک بارد دیده در دامان مرا
گر بدین سان اشک بارد دیده در دامان مرا
غرق گردد بی خبر زورق در این طوفان مرا
تا رود جویی ز هر سو نیست ممکن ضبط اشک
ورنه بحر انگیختن از خون دل مژگان مرا
خواستی پایم غمت را ورنه در یک چشم زد
لطمه ی این سیل برکندی ز جا بنیان مرا
در فراقت غنچه سان خونین درونم بنگری
همچو گل گر بازبینی با لب خندان مرا
بی نگارستان رویت ای نگار دل فریب
باز کی گردد دل از گشت نگارستان مرا
مفتی اسلامیان هر کفر من محضر نوشت
نیست هرگز نقص دین انکار این شیطان مرا
حکمت آل رسول از حرفت اهل اصول
فرق افزون از قوانین است با قرآن مرا
عارفان مغز جوی و زاهدان پوست بوی
ساخت روشن امتیاز مردم ازحیوان مرا
گر صفایی گفته اند از عشق ترکان توبه کرد
نیست غم کو بسته باشد حاسد این بهتان مرا
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳ - گر به سودای محبت رفت در پا جان مرا
گر به سودای محبت رفت در پا جان مرا
نیست غم کآمد بحمدالله به سر جانان مرا
تاگدای لعل شیرینت شدیم از یاد رفت
حشمت اسکندر وسرچشمه ی حیوان مرا
نیست برخاک درت با این سرشک تلخ و شور
شوق جوی سلسبیل و روضه ی رضوان مرا
گر به حشرم بی تو در فرخای جنت جا دهند
شکر باشد به جان از گوشه ی زندان مرا
گلشنم بی چهر و خطت گرنه گلخن از چه روی
خارها در دیده گوید لاله و ریحان مرا
دل ز تنگ لعل نوشینت چرا نامد برون
گر نه خون آلود آن یاقوت شد دندان مرا
یک دل از من پیش نگرفتی چرا از سیم اشک
در عوض هر چشمزد پر میکنی دامان مرا
نز تو کام من بد آمد نز دل من کار تو
داشتی در کوی خود یک عمر سرگردان مرا
صدر اسلام ار صفایی کافرم خواند چه نقص
حق نخواهد برخلاف ظن او بطلان مرا
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۰ - دهد هرچشمی به وجهی طلعت جانانه را
دهد هرچشمی به وجهی طلعت جانانه را
فرق ها زینجا عیان شد کعبه و بتخانه را
قطره های اشک از آن پیوسته بارم متصل
تا زنم زنجیر بر گردن دل دیوانه را
کنج تنهایی اگر تاریک باشد بر سرشک
گو مرو کز آه روشن میکنم کاشانه را
غم به صد زنجیر پیوند از دل ما نگسلد
خوب خوکرده است این دیوانه این ویرانه را
بر بیاص رخ بخوان سودای دل کآمد نقط
قطره قطره اشک ما تحریر این افسانه را
چهر معشوق چو نبود در مقابل کور به
چشم عاشق گو نبیند مردم هم خانه را
ای رقیب از من بگو باری به طفلان تا کنند
سنگ کوی دلستان در دامن این دیوانه را
شمع بزم غیرش از غیرت بگو چون بنگرم
من که رشک آرم بر او جان بازی پروانه را
هر نشاطی را ملالی باشد از پی لاجرم
گریهٔ مستانه خیزد خندهٔ پیمانه را
رشتهٔ عمرم صفایی این بود و آن قوت روح
کی دهم نسبت به زلف و خال، دام و دانه را
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۳ - چاره ی اندوه را ساقی نبینم جز شراب
چاره ی اندوه را ساقی نبینم جز شراب
هر قدر آبادم افزون خواهی افزون کن خراب
واعظ از نیران سخن راند من از کوثر بلی
باشد او را طبع آتش هست ما راخوی آب
فتنه ی بابل به بیداری دگر کس ننگرد
یک ره از هاروت جادوی ترا بیند به خواب
گر سحاب چشم من خون بارد از غم نی عجب
این عجب کآورده ای صد دجله آب از یک حباب
شد قوی سختش قوی تا دل بدان رخ دیده دوخت
کی فتور آید کتان را تار و پود از ماهتاب
از جزا مندیش اگر بی جرم ریزی خون خلق
هر گناهی کز تو سر زد می نویسندش ثواب
دیر وانگذاشتم و ز غم خلاصم خواست زود
دانمش زین بی حسابی یافت مزدی بی حساب
کشت و از هجران مرا یکباره جان آسود و تن
دولتی دیگر که تیغش رحمت آورد از عذاب
آنقدر بگریستم در آتش سودای عشق
کز کلامم می نیابی جز بخاری برتراب
سوختن ز آتش بود اما صفایی عشق بین
کم به دل افروخت چندین آذر از یک التهاب
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۵ - دل چو پر خون شد بدو دادم به قصدی ناصواب
دل چو پر خون شد بدو دادم به قصدی ناصواب
ساختم آماده مستی را شرابی با کباب
گفتمش در دور خط خواهم لبت بوسید گفت
تشنه را آری سراب از دور بنماید سراب
مهر کی زان کینه ورجویم که در هر باب و فصل
فصل مهر و کین زهم در کیش ترکان نیست باب
آنکه نتوانم ز غیرت همره او سایه دید
دیدمش خورشیدوش در چشم مردم بی حجاب
هرچه بهر مهرت افزودم به جان تن کاستم
جز تو نشنیدم کسی کآرد هلال از آفتاب
ملکجان از دولت عشقم سراپا پر غم است
این عجب جایی است کاندر عین آبادی خراب
شامگه خواندی سگم و ز کوی خود راندی سحر
لطف کردی مرحبا این هم عطایی با عتاب
پیش جانان عز خود، ذل رقیبان نزد دوست
زین دو بهتر یافت کی عاشق دعایی مستجاب
شد مرا مرهم پذیر از بوی زلفش زخم دل
کی جراحت دیده از زاهد زبان از مشک ناب
سر به سر تاریک و طولانی چرا بود اینقدر
راه ظلمات از برون آن طره پر پیچ و تاب
گر صفایی کام ها در پی حسابی یافت خصم
نزد حق یوم الحسابش نیست جز سودالحساب
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۷ - ترک کاوش کرد کیوان کوکب آمد یارم امشب
ترک کاوش کرد کیوان کوکب آمد یارم امشب
رفت ز اختر بد سری ها شد به سامان کارم امشب
فرهی آموخت دیگر بخت خواب آلوده ام را
خوی بی‌خوابی چه خوب از دیدهٔ بیدارم امشب
کی رقیب از دست دادی دوش یک دم دامنش را
لوحش الله خوش جدا افتادگنج از مارم امشب
برنگارین رخ نقاب از زلف مشکین بسته گویی
باز شد درها به بزم از تبت و تاتارم امشب
مه به مهرم مشتری و ز کین بری چون زهره کیوان
سعد و نحس از همت افلاک بین غم خوارم امشب
از بداعت های طالع و ز شگرفی های انجم
منتی سنگین تر از گردون به گردن دارم امشب
صبح عیدم شرم فروردین پدید از شام غم شد
در شبستان فصل دی گل ها دمید از خارم امشب
ریختم جان بر وصالش رستم از تیمار هجران
سخت خوش پرداخت دیدار وی از دل یارم امشب
روزگاری صبح کردم شام ها در غم صفایی
راست خواهی بالله از یک عمر برخوردارم امشب
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۹۳ - با دو ابروی توام بر دل شمشیر چیست
با دو ابروی توام بر دل شمشیر چیست
پیش آن مژگان مرا در دیده نوک تیر چیست
من به ذوق جان سپاری و تو خون ریزیت کار
آفت تعجیل چبود علت تأخیر چیست
زلف لیلی بند برگردن گذارد عقل را
در دل مجنون من سودای این زنجیر چیست
تا ننالیدم گهی بر سر مرا می بود پای
جز تغافل سود افغان من از تأثیر چیست
دل ز ترکش مهر جو غافل ز کین غمزگان
در کفش صد قبضه خنجر فکر این نخجیر چیست
نیست عادت چون تو ای دل با گرفتاری مرا
بهر استخلاص این قیدم بگو تدبیر چیست
در غمت زین چشم و دل جز دامن تر کام خشک
سود اشک شامگاه و نالهٔ شبگیر چیست
آن دو قوت داد جان را وین درآمد قوت تن
پیش آن یاقوت و گوهر می چه باشد شیر چیست
او غیوری سخت دل من ناصبوری سست جان
با جوانی همچو او سودای چون من پیر چیست
فتنه ی جان جهانی گر نبودی از نخست
عشق ما بر یک طرف این حسن عالمگیر چیست
در هجوم غم صفایی رامش از دل رفت و گفت
این خراب‌آباد را خاصیت تعمیر چیست
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۹۴ - دفع غم را ساقیا جز جام می تدبیر چیست
دفع غم را ساقیا جز جام می تدبیر چیست
غایت تعجیل پیدا موجب تأخیر چیست
دیده ماند انده به دل نزدیک شو هی زود زود
دور ساغر زود خوش رجحان دور و دیر چیست
در ره پیمانه باید باخت ساقی سیم و زر
ور ندانیم این عمل خاصیت اکسیر چیست
مهلتی در دست وی موجود و باقی اختیار
نفی غم ناکردن ازخود خرده بر تقدیر چیست
تا ز رنجت جان دهدرو جای در میخانه جوی
ورنه چبود جرم گیسوان یاگناه تیر چیست
گر ترا نبود پناه از گردش غم دور جام
در تطاول های چرخ از مهر و مه تقصیر چیست
شیر گیران را کباب از ران آهو بره بخش
کار نبود با فلک ذکر حمل یا شیر چیست
درجهان گر خانقه جایی است پس میخانه را
این هوای دل پذیر این خاک دامن گیر چیست
او خوردخون کسان و ما کشیم آب رزان
زهد شیخ شهر را با فسق ما توفیر چیست
مفتی ار ما را صفایی منکر توحید خواند
غیر شرک مخفی او رامورث تکفیر چیست