تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۶ - چشم یوسف گر به خواب آن چهر عالمتاب دیدی
چشم یوسف گر به خواب آن چهر عالمتاب دیدی
حاش لله گر دگر چشمش به عالم خواب دیدی
خشک کردی پیر دهقان سرو و سوری بهر هیزم
گر به بستانت خرامان گلبن سیراب دیدی
گر صبا بر لاله و سنبل گذشتی در حضورت
روی آن بیرنگ خواندی زلف آن بی تاب دیدی
کاش ناصح پنجه کردی با تو کاندر دلبری ها
زور بازوی تو بیش از رستم و سهراب دیدی
فاتحه وارونه خواندی قبله ی بیت الحرم را
گر امام مسجدت ابروی چون محراب دیدی
خود تصور کن که حالش چیست در شبهای هجران
آنکه در ایام قربش آنقدر بی تاب دیدی
در فراقت خود بگواز گریه چون حالی کند دل
آنکه در عین وصالش دیده پرخوناب دیدی
از سر دنیا و دین مشتاق بر می خاست صد ره
گر حصول وصل را سودی در این اسباب دیدی
خدمتت را من نیم درخور ولی فخرم همین بس
چون سگم تا قابل دربانی آن باب دیدی
با تو از طومار غم کوته نکردی این سخن را
کرده چندانت صفایی کار از اطناب دیدی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - ماه کنعانی اگر در مصر معنی روت دیدی
ماه کنعانی اگر در مصر معنی روت دیدی
زال‌سان از فرط حیرت خویش را فرتوت دیدی
تا ابد بستی در دکان سحاری و افسون
چشم هاروت ار به خواب آن نرگس جادوت دیدی
سوختی از تاب خجلت خون شدی از غیرتش دل
گر یکی لعل شکرخای ترا یاقوت دیدی
دیده ز اول گر بدیدی خود بدین دستت خرامان
سَروْبُن را دار خواندی نخل را تابوت دیدی
دل شدی چون نافه خون از شرم آهوی ختن را
گر عبیرانگیزی آن زلف چون هندوت دیدی
برد چشمت شیرمردان را به تحریک تو از ره
اوستادی خود و صیادی آهوت دیدی
بار چندین دل کشیدی مدتی بر دوش و کس را
نیست تقصیر این تطاول‌ها خود از گیسوت دیدی
زخم را کاری زدی هان یک دم از بهر تماشا
مفکنم یک باره از پا قوت بازوت دیدی
کاش آن کو پهلو از غیر تو خالی کرده یارب
جای دل یک شب به کام خویش در پهلوت دیدی
یک نفس دور از تو از زانوی حسرت برندارم
آن سری کش گه به پا گه بر سر زانوت دیدی
خود نپرسیدی صفایی را که کبود چیست کارش
روز و شب با آنکه عمری شد کش اندر کوت دیدی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - سر به فتراکم نخواهی بست بعد از جان‌سپاری
سر به فتراکم نخواهی بست بعد از جان‌سپاری
تا مرا باز از رقیبان حاصل آید شرمساری
گر ز خویشم رانده بودی خو به حرمان کرده بودم
نیست الا ناامیدی حاصل امیدواری
جز دل من کز پی زلف دلاویز تو خون شد
حاش لله خون ندیدم خیزد از مشک تتاری
دفع غم را می خورم و امید کاندازد به حشرم
عدل حق برگردن هجران گناه می گساری
گل کنم ز اشک آستانت و آستین ها گوهر آرم
دانم ار وصلت به زر گردد میسر یا به زاری
در شب هجران به خود پیچیم چون زلف تو تا کی
دل ز رشک بی قراران من زتاب بی قراری
نذر کردم تا فرو ریزم به مزد شست و بازو
جان به پاس قاتل ار بیرون برم زین زخم کاری
خواری اغیار بردم تا عزیز آیم دریغا
شد همینم پیش یاران مایهٔ بی‌اعتباری
راز دل آخر صفایی اوفتاد از پرده بیرون
ز آستین چندانکه کردم در نظرها پرده داری
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۶ - هیچ داغی از غم فرزند مشکل تر نباشد
هیچ داغی از غم فرزند مشکل تر نباشد
در جهان چون من الهی هیچ کس مادر نباشد
در مصیبت ها صبوری کار دل باشد ولیکن
چاره چبود عاجزی را کش دل اندر بر نباشد
رفته بر نی کشته جاری خفته در خون مانده برجا
گر سری را تن نبینی یا تنی را سر نباشد
جز ترا کاین وقعه ی کبری به کیهان گشت واقع
درکمان صد جعبه پیکان بهر یک پیکر نباشد
جز ترا در رزم شامی با کمال تشنه کامی
بر میان صد قبضه خنجر بهر یک حنجر نباشد
جز توکز جان مشتری گشتی جهان ها ابتلا را
تاب خونریزی تنی را با چنان لشکر نباشد
زیستم تاممکنم بود از غم یاران شکیبا
جز هلاکم هست درمان طاقت ار دیگر نباشد
می روم از کویت اینک با هزاران درد و ما را
جز غمت همدرد نبود جز سرت رهبر نباشد
نامه ی من نیز باشد روسیه چون خامه ی من
گر مرا لطفش صفایی شافع محشر نباشد
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۱۲ - آنکه آمد نه فلک نیم آستانش
آنکه آمد نه فلک نیم آستانش
بی دریغ افکند بر خاک آسمانش
فخر بودی جاودان روح القدس را
فرق سودی گر به پای پاسبانش
آنکه جان از پرتو جسمش جهان را
شد لگدکوب مخالف جسم و جانش
خصم از بی مغزی و هیچ استخوانی
نرم کرد از نعل مرکب استخوانش
آنکه قطب دایره امکان گرفتند
ای دریغا مرکز آسا در میانش
ناصبی تن خست از نوک خدنگش
ملحدی دل سوخت از رمح سنانش
کافری بگداخت بر داغ صغیرش
مشرکی بشکست برمرگ جوانش
آب بست این سگ به روی اهل بیتش
آتش افکند آن دد اندر دودمانش
آه از آن طوفان که نوح نینوا را
غرق شد زورق به بحر بی کرانش
تا علم سازد عدو نامی به عالم
خواست کز عالم براندازد نشانش
شکر لله زین عمل جز لعن و نفرین
نیست تا محشر جزایی در جهانش
چون در آرندش به محشر نیز باشد
کیفر کفران عذاب جاودانش
بر تولای و تبرای صفایی
کاین معانی هست پیدا از بیانش
بنگر ای شاهنشه ملک شفاعت
رحمتی هم آشکارا هم نهانش
هر زمان در کاه عمر دشمنان را
هر نفس بفزای عز دوستانش
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۱۴ - ساختی از کینه بی اکبر مرا داد ای فلک
ساختی از کینه بی اکبر مرا داد ای فلک
کردی آخر خاک غم بر سر مرا داد ای فلک
داد ای فلک داد ای فلک
صد داد و بیداد ای فلک
در عزای اکبر گلگون کفن داد ای فلک
نیلی افکندی به سر معجر مرا داد ای فلک
تا شکستی بلبلم را پر و بال داد ای فلک
ریخت در دام مصیبت پر مرا داد ای فلک
تا در آمد سرو نوخیزم به خاک داد ای فلک
ریخت از شاخ طراوت بر مرا داد ای فلک
تا چه بود این ماه کز تاری هلال داد ای فلک
سوخت در هفت آسمان اختر مرا داد ای فلک
می ندیدم کشته ی فرزند خویش داد ای فلک
می نزادی کاشکی مادر مرا داد ای فلک
تا نبینم مرگ او مژگان من داد ای فلک
گو بزن بر دیدگان خنجر مرا داد ای فلک
چند چند از دور مینایی سپهر داد ای فلک
خون دل از دیده در ساغر مرا داد ای فلک
تاکی از چشم سفید ای دل سیه داد ای فلک
هر دم افروزی به جان آذر مرا دادای فلک
تشنه لب دیدن غمی بر روی دل داد ای فلک
کشته گشتن ماتمی دگر مرا داد ای فلک
تا شدی چون گوهر لالا ز جزع داد ای فلک
دیده شد دریای پهناور مرا داد ای فلک
بربه یاد کاکل و زلف و خطت داد ای فلک
موی بر تن می زند نشتر مرا داد ای فلک
آتش غم سوخت پیکر وز ستیز داد ای فلک
صرصر کین برد خاکستر مرا داد ای فلک
اینک از کویت گرفتم راه شام داد ای فلک
قید و چنبر قاید و رهبر مرا داد ای فلک
خود صفایی را چه باک از بازخواست داد ای فلک
چون شفیع استی تو در محشر مرا داد ای فلک
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۳۱ - افتاد از عرشه ی زین آسمانی
افتاد از عرشه ی زین آسمانی
خوار شد خاکم به سر عرش آستانی
چنگ سود روبهی شد شرزه شیری
شاهبازی شد شکار ماکیانی
حق و باطل پنجه افکندند و ناحق
برد سبقت کودکی از پهلوانی
پور زالی شد ذلیل پیر زالی
پادشاهی شد قتیل پاسبانی
دودمانی شوم گوهر بوم طالع
چیره آمد بر همایون خاندانی
آفتابی سخره آمد ذره ای را
قطره ای برزد به بحر بی کرانی
شرک بر توحید غالب شد دریغا
گشت روباه دمن ببر دمانی
تخت دار افکند بر عیسی جهودی
نیل خون آورد بر موسی شبانی
پارگینی برد آب زنده رودی
خار زاری شست رنگ گلستانی
در مصاف نور و ظلمت قاهر آمد
بر سلیمان دیو و بر گردون دخانی
نز احبا پاس طفلان را امینی
نز اعادی قتل یاران را امانی
بیش و کم زان تشنه کامان کشت دشمن
کرده ابقا نه به پیری نه جوانی
جز تنی بیمار از ابنای احمد
آسمان نگذاشت بر جا خسته جانی
تا مگر خود نشنود کس یا نبیند
از مصاف نینوا نام و نشانی
می نیابی گر بکوشی تا قیامت
در دو عالم زین عجب تر داستانی
ز اشک و آهم شرح غم بر خوان که نبود
آن معانی را از این خوشتر بیانی
برنگار از خون ل بر صفحه ی رخ
این عبارت را صفایی ترجمانی
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۳۲ - از حرم تا شام گردون بر زمین گسترد دامی
از حرم تا شام گردون بر زمین گسترد دامی
که نه شاهینی ز بندش رست خواهد نه حمامی
قاهر آمد دست کین بازوی کفر افتاد چیره
نه نشانی ماند از ایمان نه از اسلام نامی
تا کی ای دست عتاب و عدل حق در آستینی
تا کی ای تیغ قصاص دولت و دین در نیامی
آل احمد تا کجا خواری کشند از خیل مروان
قهری ای عنف سپهر ای خشم اختر انتقامی
ای دماء پاک پرور ای فرات عذب گوهر
بی گنه تا کی حلالی بی جهت تا کی حرامی
قحط آب است ای دریغا اشک تلخ و شور من
دست گیرد تا مگر دریای رحمت را به جامی
داوری را دیده در راه تو داریم ای قیامت
لنگ لنگان پویه تا کی؟ شل نه ای برادر گامی
وقعه ی کبری مگر کیفر کند این کفر و کین را
ای سپهر آخر درنگی، ای زمین آخر خرامی
خاک نایی زین تحکم خون نگردی زین تعدی
جان نه پولادی و آهن دل نه سندان و رخامی
صحن کیهان برنتابد با دو رستاخیز کبری
این تطاول را تقاعد یا قیامت را قیامی
ای جهان آویز غوغا ای سلامت سوز ماتم
نینوایی یا قیامت کوفه یا آشوب شامی
بر سران خسته تن هر گام رستاخیز خاصی
بر زنان بسته پر هر چشم زد غوغای عامی
از حریم تست خاکم در دهان بی هیچ حرمت
گر سگی جوی کنیزی یا خسی خواهد غلامی
با چنان حق سوز باطل و آن مسلمان تاز کافر
دولت و دین را کجا قوت بماند یا قوامی
هان صفایی بر لب خشک شهیدان خون گری خون
تا بود آن زخم ازین مرهم پذیرد التیامی
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۳۳ - ای صبا سوی نجف از کربلا بردار گامی
ای صبا سوی نجف از کربلا بردار گامی
از غزالان حرم با شیر یزدان بر پیامی
کاوش کیهان به جنگ آمیخت هر جا بود صلحی
کینه ی کیوان به ننگ آلود هر جا بود نامی
ساقی کوثر خدا را رستخیز نینوا بین
تشنه کامان حرم را دستگیری کن به جامی
بزم مقتل آب خون خوان لخت دل احسان تعدی
هیچ مهمان را از این خوشتر ندارند احترامی
آنچه بر مردان نسوان پیشه مردان به حق رفت
از تو اینک می کشند از ما به ناحق انتقامی
برد گردون نار قاسم، کاست گیتی آب اصغر
نه نشانی ماند از اکبر نه از عباس نامی
هر قدم غلطیده بر سر یا یتیمی یا اسیری
هر طرف افتاده در خون یا امیری یا امامی
یک طرف آماده زنجیر و زندان نیم کشتی
یک طرف افتاده در خون خسته جانی تشنه کامی
خشم یزدان گر بگیرد خون کمتر کشتگان را
دست استیفا نساید باد رحمت بر مشامی
روز رزم اندیش میدان، شب تهیت ساز ماتم
بار الها نگذرد بر کس چنین صبحی و شامی
ای سپهر ای ماه ای مهر ای زمین ای آخشیجان
وی دگرها آفرینش خواه پخته خواه خامی
آفتاب رستخیز نینوا گر بر تو تابد
نرم کردی موم سار ار خود به سختی چون رخامی
کیفر کردار آن کافر دلان راجویم از حق
فوج دریا موج کیوان اوج انجم انتظامی
آتش روی آب آهن سنگ سندان تاب خارا
قلب قاهر قهر بی پرهیز تیغ بی نیامی
بخت نصرت فر فیروزی رکابی خصم فرسا
رزم ستم پهنه خونریز رخش بی لگامی
حجت توحید بی شرک صفایی بس که محکم
زد به دامان تولای تو چنگ اعتصامی
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۳۴ - عدل یزدان را به حق هر روز باید قتل عامی
عدل یزدان را به حق هر روز باید قتل عامی
گر بخواهد خون ناحق کشتگان را انتقامی
ای سرشک تلخ و شور من کجایی یا کدامی
دست گیری کن یکی دریای رحمت را به جامی
ای شهید بن شهید ای آنکه در کیهان نبینم
جز تو در گوهر نبی حرمت ولایت احتشامی
باب یزدان وجه حق خون خدا نفس مشیت
لوحش اله جمله اینان یا برون ز اینان کدامی
چیست دانی برتو رفت آنچ اندک از بسیار گفتن
باز راندن راز دفترها رزیت در کلامی
کاوش باطل اگر آن احتساب حق اگر این
ممتنع بینم و زین بوی رحمت بر مشامی
صد ره افزون گر بپیمایی زمین تا آسمان را
رسته از ماتم نبینی نه مقیمی نه مقامی
چیست دانی با نشور نینوا و شور اعدا
رستخیز صد قیامت ترک جوشی نیم خامی
گبر و ترسا کی بدین خون دست سودی حاش لله
شرع نسبت ناصبی را گر نرفتی اهتمامی
یک تن از تنها مسلمان کافرم گر چشم دارم
قبله اسلامیان راکام جوید با سلامی
ای نظام ناصری افواج چرخ امواج دولت
خود چه نقصان گر فزاید از تو دین را انتظامی
رزم را ده مرده بر خیل ستم بگشای دستی
عزم را چار اسبه سوی نینوا بردار گامی
شرک بر توحید چیره کفر بر اسلام غالب
دین ز دنیا شور بختی حق ز باطل زشت نامی
باز ننشیند قیامت رستخیز نینوا را
خود تقاعد تا به چند ای وقعه ی کبری قیامی
گریه شور صفایی بر لب شیرین اصغر
نیل و جیحون را به نشگفت ار نماند احترامی
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۳۵ - سوی یثرب از زمین کربلا آمد حمامی
سوی یثرب از زمین کربلا آمد حمامی
پای تا سر غرق خون از کشتگان دارد پیامی
آن سلامت سوز قتل عام عرصه نینوا را
بر بیاض بال و پر از خون رقم دارد سلامی
طرح بست و قتل و شرح نفی و سلب استی سراپا
گر به دل دارد خطوری یا به لب راندکلامی
طعن و ضرب تیغ و نی آسیب پیکان بود و خنجر
گر نشانی دارد از اکبر یا ز اصغر برد نامی
گر بپیمایی سراپا رزمگاه کربلا را
دید خواهی غرقه در خون یا امیری یا امامی
از حرم تا نینوا از نینوا تا خاک یثرب
بر اسیران حجازی هر درنگی هر خرامی
زخم بر جان طعن بر تن هر نفس غوغای کوفه
بند بر پا تیغ بر سر هر قدم آشوب شامی
هر نفس خون ها ز خاک ار موج ها تازد به گردون
هم چنان این قتل را صورت نبندد انتقامی
رزم و رفع و نفی و نهب و بست و قتل شاه دین را
نه یهود آراست لشکر نه نصارا ازدحامی
خاست از جیش مسلمان جست اگر پایی رکابی
بود از خیل نواصب سود اگر دستی لگامی
اف بر آن وارون خلافت کاندرو بی هیچ حشمت
سفله ی بی دولتی مشرک نهادی کفر کامی
فرق نگذارد عزیز مصطفی را با کنیزی
باز نشناسد امام خویشتن را از غلامی
ای زغن کردار چرخ ای زاغ گوهر آخشیجان
تا کجا بی مغز و مایه تا به کی بی ننگ و نامی
بر به جغدان خرابات دمشق آبی و دانه
بر همایون فال مرغان حرم بندی و دامی
نظم سست و ناله ی سختم صفایی تا چه ارزد
ای دریغا بازوی پر زور و تیغ بی نیامی
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۳۶ - چرخ را سنگین سکونی خاک را چابک خرامی
چرخ را سنگین سکونی خاک را چابک خرامی
کاش روید تا مگر زاید قیامت را قیامی
چنگ باطل ساعد حق تافت ای بازوی حجت
ز آستین عدل بیرون آر دست انتقامی
شرک و کفر افکند سنگین سایه ی تاریک سیما
ماند بر توحید حشمت بر نبوت احترامی
با چنین خونریز عام از پیشگاه خاص یزدان
جای دارد گر نیاید بوی رحمت بر مشامی
عذب تسنیم رسالت تیره گشت از بار گیتی
خاندان آل احمد یافت نقص از ناتمامی
سخره ای بگذشت رو به هر پلنگ آویز شیری
خسته ی صد آشیانه جغذ هر مسکین حمامی
خواجه تا لالای کیهان را چه بخشایش چه کشتن
رایگان باشد به خون چون علی اکبر غلامی
نکشد آن سوخصم زنجیر اسیران حرم را
تا ز اصحاب تماشا بر نسازد ازدحامی
گر دریغ آری شفاعت ماند خواهد بی تکلف
دست پخت مغفرت ها تا قیامت نیم خامی
بگذری گر صدره افزون دید خواهی غرقه در خون
یا تن بی سر امیری یا سر بی تن امامی
زیر و بالا مجلسی اندوه بینی مرد ماتم
بنگری بر هر مقیمی بگذری بر هر مقامی
زاری بدرود یثرب خواری تودیع بطحا
کربلا و کوفه بود ار چند رستاخیز عامی
از گزند شام کم گو، درد و رنج شام کم جو
جاودان یارب مماناد از نشان شام نامی
تا نشان از روز و شب بر هیچ کس چونانکه بر ما
سایه ی ظلمت نیندازد الهی تیره شامی
یا رب از ته جرعه ی این خسروانی خم به رحمت
گر چه دردآلود باشد بر صفایی ریز جامی
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۵- تاریخ ولادت دختر میراز فتح الله کیوان
میرزا فتح الله آذین بخش آئین سخن
دختری حورامنش طلعت گشودش از حجاب
زد رقم کلک صفایی روزمه از قول وی
عکس دور آسمانی ماهم آورد آفتاب
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۸- شد ز آب مهدی آباد آب حیوان شرمسار
شد ز آب مهدی آباد آب حیوان شرمسار
که نهان از دیده ی مردم به ظلمات اندر است
از صفائی خواستم تاریخ آن بی ریب گفت
آب جوی مهدی آباد آبروی کوثر است
۱۲۹۸ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۱۰- پیشوای اهل باطل چون دگر اشباه خویش
پیشوای اهل باطل چون دگر اشباه خویش
بیش و کم در عمر خود یک حرف حق نشنید و رفت
حجت حق را به عصر خود همی نشناخت باز
وقت رفتن در جهنم جای خود را دید و رفت
ریشه صدق و وفاق و مردمی برکند و مرد
تخم کفر و کین و کاوش در جهان پاشید و رفت
اصل زقوم از زمین هستی خود رسته دید
بر یکایک شاخ آن خرد و کلان چسبید و رفت
ریش گاو از غایت ... خری انجام کار
جای ترحلوا به گور مرده خود رید و رفت
حسب جاهش میخ صد پهلو به... در سپوخت
کله ی ریقو به انگشت ندم خارید و رفت
تخمی از پشت زنا چون گوز خر نالید و مرد
سنگی از کوه ریا سوی سقر غلتید و رفت
گوز وش از روده راحت به رنج افتاد و بیم
سنده سان از ... هستی به خود پیچید و رفت
حبه بدنامی از انبار کفران گشت و مرد
حنظل ناکامی از زقوم دوزخ چید و رفت
در جحیمش جاودانی فرش غم گسترده شد
تا بساط شادمانی از جهان بر چید و رفت
بر زمین زد چون دم رحلت صفائی برنگاشت
که به ... ما امام ناصبان گوزید و رفت
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۲۳- منت ایزد را که باز از معدهٔ این مرز و بوم
منت ایزد را که باز از معدهٔ این مرز و بوم
همچو... اخراج شد میرزا شقی مولای یزد
نایب بوبکر و عثمان غاصب حق امام
جانشین بوحنیفه مفتی و ملای یزد
خرچرانی جاکشی گندم نمائی جوفروش
بلعم مصر ریا... بر صیصای یزد
ز اهل دین بیگانه ای با زمره کفر آشنا
کاره و بی زار از او هم زشت و هم زیبای یزد
شوربختی ترش رو کز تلخ گوئی در مذاق
برده گوئی هر کرا شیرینی از حلوای یزد
کمتر از یک فسوه بود بادش از صد ضرطه بیش
رفت و پنداری ورم بیرون شد از اعضای یزد
از وجودش یزد را ...گره در معده بود
از خمیدن راست شد ز اخراج او بالای یزد
رفت و غربت بر وطن کرد اختیار اما چه سود
در سر بی مغز دارد همچنان سودای یزد
کارو بار یزد از او تا بود چندی روده بود
خود مگر رنگی پذیرد زین سپس حنای یزد
بس کش از احکام باطل سوخت حق خاص و عام
گوش کیوان کر شد از افغان و واویلای یزد
ز آنچه کرد امروز شنید و شیطنت در کار وی
خود ندانم تا چه گوید پاسخ فردای یزد
گر خود او را روز روشن تیره شب آمد ولی
صبح عید خسروی شد شام عاشورای یزد
نعره ی شوقش رسیدی بر سپهر از زنده رود
گر صفاهان بالمثل امروز بودی جای یزد
نیست یک جو حاجتی کس را بدو دیگر چه خوش
ریخت بر خاک آب او از باد استغنای یزد
... خر مردم نگر کز ریش گاوی این چنین
دیرگاهی شد تبه هم دین و هم دنیای یزد
از عروق ملک خود چون خون فاسد راندش
باشد ار عرقی ز حکمت در تن دارای یزد
پرده اش در روم وری.... عرضش پاره شد
تا نپنداری که شد تنها همین رسوای یزد
آنقدرها کاو به... بچه ها گوزیده بود
رید بر ریشش کنون هم پیر و هم برنای یزد
لایق ریشش ز فرط گنده کاری های خویش
فاش و پنهان زد به گه صد بار سر تا پای یزد
زد صفائی از پی تاریخ اخراجش رقم
تا از این گه پاک شد هم طول و هم پهنای یزد
اولا... از آن اخراج کن و آنگه بگوی
سنده آسا رفت بیرون ... از امعای یزد
۱۲۸۱ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۴۱- تاریخ ولادت محمود یکی از پسران شاعر
این پسر کانجام عمر آمد مرا دارم امید
بهرش اسباب سعادت جاودان موجود باد
بر خلاف ناخلف اولاد ما یا دیگران
مقدمش بر ما به لطف ایزدی مسعود باد
ز هر شکر زخم مرهم درد دارد خوف امن
خار گلشن حنظلش حلوا زیانش سود باد
از پی مولود کلک صفائی زد رقم
یا رب این محمود ما را عاقبت محمود باد
۱۲۹۲ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۵۰- تاریخ رحلت محمدشاه قاجار
گشت چون شه را ز دنیا رو به عقبی
باد جای اندر جوار کردگارش
خسرو عادل محمد شاه غازی
آنکه بود از سلطنت پیوسته عارش
باد جاوید از تولای محمد
فضل یزدان پایمرد و دستیارش
دارم امید از کرامات کریمان
شهد از حنظل بجوشد گل ز خارش
رحلتش را زد رقم کلک صفائی
نورها بارد الهی بر مزارش
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۵۱- تاریخ وقف و نصب تاج مهد علیا در حرم امام رضا در مشهد
مهد علیا مام خسرو ناصر الدین شاه راد
آنکه زیبد خادمش خاقان و دربان قیصرش
پادشاهی کش به رزم و بزم باید جاودان
میر عسکر در سپه دارا ندیم اسکندرش
پای بوس این آستان را آمد از ری سوی طوس
حضرتی کش بسپرد روح القدس سر بر درش
خواست سر بنهد بر این در مستمر دستی نیافت
سر نگین بر جای سر ناچار بنهاد افسرش
زیر و بالا را سوال آوردم از تاریخ آن
آسمان گفتا بود دیهیم دولت بر سرش
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۶۳- تاریخ اتمام آسیای همزئوی خور
آسیائی از نو احداث آمد اندر همزئو
ز اهتمام آنکه وصفش بسته واصف را زبان
از پی تاریخ انجامش صفائی زد رقم
برد این طاحونه از گردش گروها ز آسمان
۱۲۷۰ق