تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خاقانی : قطعات
شماره ۲۸۰ - ز آل غانم اگرچه نفعی نیست
ز آل غانم اگرچه نفعی نیست
باری آسوده‌اند عالمیان
وای بر عالم ار فکندی حق
کار عالم به دست غانمیان
وقت آن کز نسب نهد خود را
از ملایک نهد نه ز آدمیان
اول از شیر سرخ لاف زند
پس درآید سگ سیه ز میان
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۹۰ - در هجو رشید وطواط
خواجه موشی است زیر بر به کمین
گربه چشم و پلنگ خشم از کین
گربهٔ موش گون بسی دیدی
این یکی موش گربه چشم ببین
خاقانی : قطعات
شماره ۲۹۲ - لوریی گفت مرا در عرفات
لوریی گفت مرا در عرفات
که می و بنگ نگیرم پس از این
گرچه زنگی لقبم بهر نشاط
عادت زنگ نگیرم پس از این
تو گوا باش که چو کردم حج
می گلرنگ نگیرم پس از این
توبه چون بیخ فرو برد به دل
شاخ هر شنگ نگیرم پس از این
دست سلطان خرد بوسه زدم
پای سرهنگ نگیرم پس از این
نامور تیغم با جوهر نور
ظلمت ننگ نگیرم پس از این
صیقل عقل جلا داد مرا
تا دگر زنگ نگیرم پس از این
شاهد دوست کش افتاد جهان
در برش تنگ نگیرم پس از این
ناخن چنگ گرفتم که دگر
زلف در چنگ نگیرم پس از این
چنگ چون در رسن کعبه زدم
گیسوی چنگ نگیرم پس از این
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۹۴ - بالبدیهه در صفت خربزه
خوان خسرو فلک مثال و در او
افتابی است ده هلال بر او
آفتابی که آفتابش پخت
که نهد بر سپهر خوان مگر او
آفتابی چو غنچه سر بسته
که نماید چو غنچه لعل و زر او
غنچه دارد زر تر اندر لعل
لعل دارد میان زر تر او
افتابی که خاورش دهن است
دارد از باغ شاه باختر او
گزلک شاه سعد ذابح دان
که به مریخ ماند از گهر او
سر مریخ گوهرش زیبد
آورد ده هلال در نظر او
هر هلالی کز او کنند جدا
خوش بخندد ناظرانش بر او
سر مریخ کآفتاب شکافت
نگذارد ز ده هلال اثر او
ابرهٔ آفتاب اگر زرد است
چون شفق سرخ دارد آستر او
مجمر زر نگر که می‌دارد
از برون عطر و از درون شرر او
بهر خوان سکندر دوران
داشت از آب خضر آبخور او
چون به حضرت رسید خاقانی
بر سر خوان رسید ما حضر او
خاقانی از نشیمن آزادی آمده است
بندش کجا کند فلک و زرق و بند او
نندیشد از فلک نخرد سنبلش به جو
بر کهکشان و خوشه بود ریشخند او
زین مرغزار سبز نجوید حیات از آنک
قصاب حلق خلق بود گوسفند او
خضر است و خان و خانه به عزلت کند به‌دل
هم خضر خان ومشغلهٔ اوز کند او
خاقانی از حریف گزیدن کران گزید
کان را که برگزید گزیدش گزند او
هرچند کان سقط به دمش زنده گشته بود
چون دست یافت سوخت و را سقط زند او
خورشید دیده‌ای که کند آب را بلند
سردی آب بین که شود چشم‌بند او
حاسد که بیند این سخن همچو شیر و می
سرکه نماید آن، سخن لوزه کند او
خاقانی : قطعات
شماره ۳۰۶ - راز دارم مرا ز دست مده
راز دارم مرا ز دست مده
بی‌خودان را به خودپرست مده
نجده ساز از دل شکسته‌دلان
این چنین نجده را شکست مده
شست تو همت است و صید تو مال
صید بدهی رواست، شست مده
مهرهٔ مار بهر مار زده است
به کسی کز گزند رست مده
عافیت کیمیاست دولت خاک
کیمیا را به خاک پست مده
گنج معنی توراست خاقانی
شو کلیدش به هرکه هست مده
پایگه یافتی، به پای مزن
دستگه یافتی ز دست مده
میده تنها توراست تنها خور
به سگان ده، به هم نشست مده
شمع غیبی به پیش کور مسوز
تیغ عقلی به دست مست مده
خاقانی : قطعات
شماره ۳۰۷ - بر در خواجه از تظلم خلق
بر در خواجه از تظلم خلق
بشنو آن نالهٔ پراکنده
خواجه از باد تکیه‌گه کرده
بالش از بالش پر آکنده
خاقانی : قطعات
شماره ۳۰۹ - هرچه امن و فراغت است و کفاف
هرچه امن و فراغت است و کفاف
یافت خاقانی از جهان هر سه
گرچه هر سه ورای مملکت است
صحت آمد ورای آن هر سه
خاقانی : قطعات
شماره ۳۱۳ - نیک مردی کجاست خاقانی
نیک مردی کجاست خاقانی
که در او درد مردمی یابی
نیست مرغی که حوصله‌ش به جهان
دانه پرورد مردمی یابی
خود جهان مخنث آن کس نیست
که در او مرد مردمی یابی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۱۶ - سر انگشت می‌رزد بی‌بی
سر انگشت می‌رزد بی‌بی
بر من انگشت می‌گزد بی‌بی
نای را دشمن است و دف را دوست
بر ره دف همی وزد بی‌بی
از پی یک نشان دوم جامه
لاجوردی همی رزد بی‌بی
افتاب است و زهره می‌طلبد
در بر مه نمی‌خزد بی‌بی
صحن پانید حلقه می‌جوید
نیشکر هم نمی‌مزد بی‌بی
چشم بد دور نیک طباخ است
کآفتاب جهان سزد بی‌بی
نپزد هیچ قلیهٔ گزری
تابهٔ شلغمی پزد بی‌بی
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳۲۱ - شکرانهٔ صلت اسپهبد کیالواشیر
ای جهان داوری که دوران را
عهد نامهٔ بقا فرستادی
وی کیان گوهری که کیوان را
مدد از کبریا فرستادی
عزم را چند روزه ره به کمین
راه گیر قضا فرستادی
پیش مهدی که پیشگاه هدی است
عدل را پیشوا فرستادی
آب دین رفته بود از آتش کفر
رفته را باز جا فرستادی
وقت قدرت سهیل را ز یمن
به سلام سها فرستادی
روز کین اژدهای رایت را
به مصاف و غزا فرستادی
کرکسان را ز چرخ چون گنجشک
در دم اژدها فرستادی
به سم کوه پیکران در رزم
کوه را در هوا فرستادی
ز آب تیغ کیالواشیری
آتش اندر وغا فرستادی
آخر نام خویش را بر چرخ
بیم نار بلا فرستادی
از سنا برق آتش شمشیر
عرشیان را سنا فرستادی
شررش در کواکب افکندی
دودش اندر سما فرستادی
کوه را زهره آب گشت وببست
کامتحانش از دها فرستادی
زهرهٔ آب گشتهٔ کوه است
که ثنا را جزا فرستادی
نی نی آن زر ز نور خلق تو زاد
که به خلق خدا فرستادی
هرچه خورشید زاده بود از خاک
هم به خورشید وا فرستادی
اعظم اسپهبدا به خاقانی
گنج خاقان عطا فرستادی
بدره‌ها دادی از نهان و کنون
حله‌ها بر ملا فرستادی
چشمه‌ها راندی از مکارم و باز
قلزمی از سخا فرستادی
اسمانی که اختران دادی
مهر و مه بر قفا فرستادی
هر زری کافتاب زاد از کان
به رهی بارها فرستادی
پس ازین آفتاب بخشی از آنک
نقد کان را فنا فرستادی
پارم امسال شد به سعی عطات
که مثال رضا فرستادی
جان مصروع شوق را ز مثال
خط حرز و شفا فرستادی
چو سه حرف میانهٔ نامت
از قبولم لوا فرستادی
خاطرم مریمی است حامل بکر
که دمیش از صبا فرستادی
مریمی کش هزار و یک درد است
صد هزارش دوا فرستادی
من به جان کشتهٔ هوای توام
کشته را خون بها فرستادی
خون بها گر هزار دینار است
تو دو چندان مرا فرستادی
زین صلت کو قصاص کشتن راست
من شدم زنده تا فرستادی
گنج عرشی گشایمت به زبان
که مرا کیمیا فرستادی
همه دزدان گنج من کورند
تا مرا توتیا فرستادی
من نیایش‌گر نیای توام
که صلت چون نیا فرستادی
بخشش تو به قدر همت توست
نه به قدر ثنا فرستادی
هم‌چنین بخش تا چنین گویند
که سزا را سزا فرستادی
فضل و فطنت سپاس‌دار تو اند
کاین عطیت به ما فرستادی
نشنوی آنکه حاسدان گویند
کاین همه زر چرا فرستادی
نفخهٔ روح اول البشر است
که به مردم گیا فرستادی
سال قحط انگبین و شیر بهشت
به لبی ناشتا فرستادی
ماه دی کرم پیله را از قوت
پیل بالا نوا فرستادی
کرم شب‌تاب را شب یلدا
در بن چه ضیا فرستادی
در سراب وحش به نیلوفر
ز ابر همت نما فرستادی
شاه‌باز کلاه گمشده را
در زمستان قبا فرستادی
بد نکردی و خود نکو دانی
کاین نکوئی کجا فرستادی
دانم از جان که را ستودم و باز
دانی احسان که را فرستادی
افسر زر چو شاه دابشلیم
بر سر بید پا فرستادی
ثانی اسکندری، ارسطو را
گنج بی‌منتها فرستادی
شاه نعمان کفی و نابغه را
زر و فر و بها فرستادی
مصطفی دولتا سوی حسان
خلعه چون مصطفا فرستادی
مرتضی صولتا سوی قنبر
هدیه چون مرتضی فرستادی
برگشایم در فلک به دعات
که کلید دعا فرستادی
باش تاج کیان که بر سر چرخ
تاج عز و علا فرستادی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۲۲ - ابر دستا ز بحر جود مرا
ابر دستا ز بحر جود مرا
عنبر در ثمن فرستادی
یمن و ترک هست شوم و به من
یمن فال یمن فرستادی
طغرلی و همای و بلبل را
زاغ طوطی سخن فرستادی
شاه شیران توئی که طرفه غزال
صید کردی به من فرستادی
گر فرستادیم غلام حبش
بس که ترک ختن فرستادی
خادم ساده دل منم که مرا
خادم ساده تن فرستادی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۲۳ - نیست در موکب جهان مردی
نیست در موکب جهان مردی
نیست بر گلبن فلک وردی
پدر مکرمت ز مادر دهر
فرد مانده است، بی‌نوا فردی
رصد روز و شب چه می‌باید
که ندارد ره کرم گردی
چیست از سرد و گرم خوان فلک
جز دو نان این سپید و آن زردی
درد بخل است جان عالم را
الامان یارب از چنین دردی
من که خاقانیم ز خوان فلک
دست شستم که نیست پس خوردی
ناجوان مردم ار جهان خواهم
که ندارد جهان جوان مردی
همتم رستمی است کز سر دست
دیو آز افکند به ناوردی
خواجه‌ای وعدهٔ نوالم داد
بر زبان عزیزتر مردی
گفتم آن مرد را که به دلت
بپذیرم یکی ره آوردی
که بسا مخلصا که شربت زهر
نوش کرد از برای هم‌دردی
خواجه وعده وفا نکرد و وفا
کی کند هیچ بخل پروردی
گرچه او سرد کرد خاطر من
گرم شد هم نگفتنش سردی
دل که آزرد اگر بدانستی
کو کسی نیست هم نیازردی
دیر دانست دل که او کس نیست
ورنه از نیست یاد چون کردی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۳۰ - کیست ز اهل زمانه خاقانی
کیست ز اهل زمانه خاقانی
که تو اهل وفاش پنداری
دوستی کز سر غرض شد دوست
هان و هان تاش دوست نشماری
خواجه گوید که دوست دار توام
پاسخش ده که دوست چون داری
تا عزیزم مرا عزیز کنی
چون شد خوار خوار انگاری
یا بلندم کنی گه پستی
یا عزیزم کنی گه خواری
با من این دوستی به شرطی کن
کاخر آن شرط را بجای آری
کان خطائی که حق ز من بیند
گر تو بینی ز من نیازاری
ور شود خصم من زبردستی
زیر پای بلام مگذاری
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳۵۱ - در هجو
اهل بغداد را زنان بینی
طبقات طبق ز نان بینی
هاون سیم زعفران سایان
فارغ از دستهٔ گران بینی
زعفران سای گشته هاون‌ها
تنگ چون تنگ زعفران بینی
حقه‌های بلور سیم‌افشان
هر دو هفته عقیق‌دان بینی
غار سیمین و سبزه پیرامن
در برش چشمهٔ روان بینی
ماده بر ماده اوفتان دو به دو
همچو جوزا و فرقدان بینی
چار بالش چو نقره از پس و پیش
دو رفاده ز پرنیان بینی
چون طبق بر طبق زنند افغان
در طبق‌های آسمان بینی
کوس کوبی است این ... کوبی
که همه عالمش فغان بینی
ای برادر بیا و جلدی کن
... می‌زن چو آن‌چنان بینی
آب ... ینه رفت و رونق ...
تا علمشان بدین نشان بینی
بس کن این هزل چیست خاقانی
که ز هزل آفت روان بینی
گر به نقش زنان فرود آئی
همچو نقش زنان زیان بینی
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳۵۳ - در ترک شهوترانی
آب شهوت مریز خاقانی
دست ازین آب هم به آب بشوی
بس که سرخاب روی عمر بشست
این سپیداب پست شهوت جوی
رشته جان مبر ز مهرهٔ پشت
سیم سیما مبر ز سکهٔ روی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۶۱ - نیست سالم دو ده ولی به سخن
نیست سالم دو ده ولی به سخن
نه فلک یک جوان ندیده چو من
لیکن ار فضل هست، دولت نیست
فضل بی‌دولت اسم بی‌معنی است
گرچه طعنم زنند مشتی دون
چه توان کرد؟ الجنون فنون
کین نجویم گر آن دراز شود
طعنه‌شان خود به عکس باز شود
کان صفت کوه را تواند بود
کز صدا باز گوید آنچه شنود
آن صدا را تو زو چه پنداری
جز گران جانی و سبکساری
شیخ بهایی : مقطعات
شماره ۵ - ساز بر خود حرام، آسایش
ساز بر خود حرام، آسایش
که فراغت طریق مردی نیست
پا بفرسای در ره طلبش
پا همین بهر هرزه گردی نیست
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۹ - در جواب شعر فضل بن یحیی و عذرخواهی از رفتن و منع صاعد از آمدن
فضل یحیاست بر ضعیف و قوی
فضل یحیای صاعد هروی
پادشاه قضات و خواجهٔ شرع
که چو صدرست و دیگران چو روی
از صعود حیات و فضل دلش
نیست جز صورت صراط سوی
پیش ادراک خاطر علویش
محو شد نحو بوعلی نسوی
شعر و خطش ز نور و از ظلمت
قلب شیعی و قالب اموی
شعر و خطش بدیدم و گفتم
تن یزیدی چراست جان علوی
گر نبودی بیان او که شدست
فلک و کوکب و رشید غوی
ورنه از رنگ خط و معنی شعر
شدمی هم در آن زمان ثنوی
یکی او ببرد ازین خادم
پنجی و چاری و سه‌ای و دوی
ای که سنگ هنگ نیست ترا
چون خس از باد خوی یافه دوی
به زیارت به سوی مشتی دون
کعبهٔ کعبتین نه ای چه شوی
به هوا سوی کس نشاید رفت
از پی دین روا بود که روی
نخرامد به خاصه در معراج
سوی قارون رکاب مصطفوی
کی شوم چون تو گرچه گویم شعر
کی رسد زال در کمال زوی
گر چه با زر و زندگی بشود
آهن از آهنی و جو ز جوی
تا بود نطق جبرییل به جای
چون کند پشه‌ای در آب دوی
من به گرد تو خود نیارم گشت
زان که من چشم دردم و تو ضوی
گفتی آیم میا که گر آیی
سوی من با تواضع نبوی
ندی ینزل الله اندر شهر
حنبلی‌وار در دهم بنوی
که دریغست گوش و چشم کرام
به هوا بینی و هوس شنوی
سعدی : قطعات
شماره ۹ - احدا سامع المناجات
احدا سامع المناجات
صمدا کافی المهمات
هیچ پوشیده از تو پنهان نیست
عالم السر و الخفیات
زیر و بالا نمی‌توانم گفت
خالق الارض والسموات
شکر و حمد تو چون توانم گفت
حافظ فی جمع حالات
هر دعایی که می‌کند سعدی
فاستجب یا مجیب دعوات
سعدی : قطعات
شماره ۱۰ - به سکندر نه ملک ماند و نه مال
به سکندر نه ملک ماند و نه مال
به فریدون نه تاج ماند و نه تخت
بیش از آن کن حساب خود که تو را
دیگری در حساب گیرد سخت