تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۵۸ - هر که آن چشم سیه دید، آن لبان آل او
هر که آن چشم سیه دید، آن لبان آل او
گشت جان چون دل کنون در دست غم پامال او
چون عیان شد طلعت خورشید آن ماه منیر
ذره وارست این دلم رقاص در دنبال او
می شود بریان کبوتر، زآتش دل چون کنم
گر ببندم نامه شوق ترا بر بال او
من چه گویم حال دل با زلف او چون گوی را
در جهان چوگان بود خود مطلع بر حال او
خواهم از باغ وصالش لب به لب شفتالویی
چون خدادادست حسن از وجه باشد مال او
بس که مرغ روح من پر می زند در کوی دوست
شرم می آید مرا دیگر ازین افعال او
پار صوفی را به کوی دوست گاهی بود راه
رفت آن حال و بتر از پار شد امسال او
گشت جان چون دل کنون در دست غم پامال او
چون عیان شد طلعت خورشید آن ماه منیر
ذره وارست این دلم رقاص در دنبال او
می شود بریان کبوتر، زآتش دل چون کنم
گر ببندم نامه شوق ترا بر بال او
من چه گویم حال دل با زلف او چون گوی را
در جهان چوگان بود خود مطلع بر حال او
خواهم از باغ وصالش لب به لب شفتالویی
چون خدادادست حسن از وجه باشد مال او
بس که مرغ روح من پر می زند در کوی دوست
شرم می آید مرا دیگر ازین افعال او
پار صوفی را به کوی دوست گاهی بود راه
رفت آن حال و بتر از پار شد امسال او
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۸ - فرقت دلدار
آن پری کز من به یغما برده آرام و شکیب
دین و دل برد از کفم زان نرگس جادو فریب
آرزو دارم که باشد حلقهٔ چشمم رکاب
هر زمان، کان شهسوار من کند پا در رکیب
ماه من بی پرده گر رخسار سازد آشکار
ماه از شرم رخش پنهان کند رخ در حجیب
چشم مستش گرنه خون عاشقان را ریخته
پس برای چیست؟ دارد پنجه دایم در خضیب
از عتاب باغبان و، از عذاب نیش خار
در بهاران کی نماید ترک گلشن، عندلیب؟
علت بیماری عاشق، ز علت هاجد است
درد عاشق کی شود به از مداوای طبیب؟
دلبری دارم تعالی الله که از نور رخش
عرش و فرش و لوح و کرسی یافته آئین و زیب
یار من آن است کز کویش چو آید قاصدی
بر مشامم آید از سر تا به پایش بوی سیب
چشم آن دارم که سوی خویشتن خواند مرا
وین عجب نبود که شاهی پرسد از حال غریب
جان و دل از شوق، تحت قبه اش سازم نثار
گر زیارت گاه او روزی مرا گردد نصیب
«ترکیا» در فرقت دلدار صابر شو، که هست
هر نشیبی را فراز و، هر فرازی را نشیب
دین و دل برد از کفم زان نرگس جادو فریب
آرزو دارم که باشد حلقهٔ چشمم رکاب
هر زمان، کان شهسوار من کند پا در رکیب
ماه من بی پرده گر رخسار سازد آشکار
ماه از شرم رخش پنهان کند رخ در حجیب
چشم مستش گرنه خون عاشقان را ریخته
پس برای چیست؟ دارد پنجه دایم در خضیب
از عتاب باغبان و، از عذاب نیش خار
در بهاران کی نماید ترک گلشن، عندلیب؟
علت بیماری عاشق، ز علت هاجد است
درد عاشق کی شود به از مداوای طبیب؟
دلبری دارم تعالی الله که از نور رخش
عرش و فرش و لوح و کرسی یافته آئین و زیب
یار من آن است کز کویش چو آید قاصدی
بر مشامم آید از سر تا به پایش بوی سیب
چشم آن دارم که سوی خویشتن خواند مرا
وین عجب نبود که شاهی پرسد از حال غریب
جان و دل از شوق، تحت قبه اش سازم نثار
گر زیارت گاه او روزی مرا گردد نصیب
«ترکیا» در فرقت دلدار صابر شو، که هست
هر نشیبی را فراز و، هر فرازی را نشیب
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۳۷ - گل بیخار
چون گل رویت گل گلزار گویی هست، نیست
چون قدت سروی به این رفتار گویی هست، نیست
گر دمیده سبزهٔ خط گرد رویت غم مدار
در گلستان یک گل بی خار گویی هست، نیست
همچو من غمدیده از عشق تو گویی نیست، هست
لیک چون من با غم بسیار گویی هست، نیست
عاشق بیچاره را دشوارتر در نزد یار
هیچ چیز از صحبت اغیارگویی هست، نیست
ساقی مجلس از آن دستی که می در جام ریخت
زاهل مجلس یک نفر هوشیار گویی هست، نیست
نوخطان سبزه در خوابند گویا در چمن
غیر نرگس دیده بیدار گویی هست، نیست
در جهان گویا برای دفع هم و رفع غم
هیچ چیز از خواندن اشعارگویی هست، نیست
کس چو «ترکی» در جهان شوریده از عشق بتان
خوار و رسوا بر سر بازارگویی هست، نیست
چون قدت سروی به این رفتار گویی هست، نیست
گر دمیده سبزهٔ خط گرد رویت غم مدار
در گلستان یک گل بی خار گویی هست، نیست
همچو من غمدیده از عشق تو گویی نیست، هست
لیک چون من با غم بسیار گویی هست، نیست
عاشق بیچاره را دشوارتر در نزد یار
هیچ چیز از صحبت اغیارگویی هست، نیست
ساقی مجلس از آن دستی که می در جام ریخت
زاهل مجلس یک نفر هوشیار گویی هست، نیست
نوخطان سبزه در خوابند گویا در چمن
غیر نرگس دیده بیدار گویی هست، نیست
در جهان گویا برای دفع هم و رفع غم
هیچ چیز از خواندن اشعارگویی هست، نیست
کس چو «ترکی» در جهان شوریده از عشق بتان
خوار و رسوا بر سر بازارگویی هست، نیست
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۴۴ - شب تا به صبح
در فراقت ای بت سیمین برم، شب تا به صبح
می چکد خونابه از چشم ترم، شب تا به صبح
ز آتش هجر تو و، سیلاب اشک دیده ام
گاه در آبم گهی در آذرم، شب تا به صبح
هیچ آگه نیستی ای ماه رو، کز دوریت!
از مژه ریزد به دامان اخترم، شب تا به صبح
بسکه در مینای چشمم خون دل آمد به جوش
شد ز خون دل لبالب ساغرم، شب تا به صبح
با خیال ترک چشم مست و خال هندویت
با مسلمان گاه و، گه با کافرم، شب تا به صبح
زلف چون چنگال شهبازت چو آرم در نظر
چون کبوتر، دل طپد اندر برم، شب تا به صبح
می چکد «ترکی» ز هجران بت سیمین بدن
اشک سیمین بر رخ همچون زرم، شب تا به صبح
می چکد خونابه از چشم ترم، شب تا به صبح
ز آتش هجر تو و، سیلاب اشک دیده ام
گاه در آبم گهی در آذرم، شب تا به صبح
هیچ آگه نیستی ای ماه رو، کز دوریت!
از مژه ریزد به دامان اخترم، شب تا به صبح
بسکه در مینای چشمم خون دل آمد به جوش
شد ز خون دل لبالب ساغرم، شب تا به صبح
با خیال ترک چشم مست و خال هندویت
با مسلمان گاه و، گه با کافرم، شب تا به صبح
زلف چون چنگال شهبازت چو آرم در نظر
چون کبوتر، دل طپد اندر برم، شب تا به صبح
می چکد «ترکی» ز هجران بت سیمین بدن
اشک سیمین بر رخ همچون زرم، شب تا به صبح
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۶۵ - طفل اشک
ای رخت چون صبح روشن، گیسویت چون شام تار!
ای لبت آب حیات و، وی خطت مشک تتار!
عارضت ماهی ست گرمه را بود عناب لب
قامتت سروی ست گر سرو آورد لیمو ببار
چشم جادوی تو از سر، می رباید عقل و هوش
خال هندوی تو از دل، می برد صبر و قرار
باغبان بیند اگر سرو قد رعنای تو
سرو ننشاند از این پس، در کنار جویبار
یک اشاره گر کنی، ز ابروی چون تیغ کجت
کشته ها بینی زهر جانب، قطار اندر قطار
رخ نهان در پرده سازی، دل بری از دست خلق
آه اگر بی پرده رخ بر خلق، سازی آشکار
در کنارم دایم از هجرت نشسته طفل اشک
کی چو طفل اشک، یکبارت ببینم در کنار
نی همین «ترکی» است در چین سر زلفت اسیر
همچو وی باشد اسیرچین زلفت صد هزار
ای لبت آب حیات و، وی خطت مشک تتار!
عارضت ماهی ست گرمه را بود عناب لب
قامتت سروی ست گر سرو آورد لیمو ببار
چشم جادوی تو از سر، می رباید عقل و هوش
خال هندوی تو از دل، می برد صبر و قرار
باغبان بیند اگر سرو قد رعنای تو
سرو ننشاند از این پس، در کنار جویبار
یک اشاره گر کنی، ز ابروی چون تیغ کجت
کشته ها بینی زهر جانب، قطار اندر قطار
رخ نهان در پرده سازی، دل بری از دست خلق
آه اگر بی پرده رخ بر خلق، سازی آشکار
در کنارم دایم از هجرت نشسته طفل اشک
کی چو طفل اشک، یکبارت ببینم در کنار
نی همین «ترکی» است در چین سر زلفت اسیر
همچو وی باشد اسیرچین زلفت صد هزار
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۰۸ - زلف عنبرین
ای رخت چون ماه تابان! وی خطت چون مشک چین
ای عیان در هر خم زلف تو چندین عقد و چین!
چین بر ابروی خم افکندن نباشد خوش نما
خوش بود چین و شکن بر آن دو زلف عنبرین
قامتت سروی ست گر سرو آورد لیمو ببار
عارضت ماهی ست گر مه را بود جابر زمین
آن سیه خالی که در کنج لبت دارد مکان
هندویی ماند که باشد بر سر کوثر مکین
خال دزد رهزنت جا کرده بر کنج لبت
هیچ دزدی را نباشد این چنین حضی حصین
ماه با عقرب قرین کرده به ماهی یک دو روز
عقرب زلف تو باشد روز و شب، با مه قرین
ما گدایان سر کوی توایم ای شاه حسن!
دیده بگشا یک دمی، حال گدایان را ببین
خنده می آید تو را بر جسم رسم لاغرم
هر که را بیماری عشق است کی گردد سمین
داد «ترکی» را بده ورنه برم من شکوه ات
پیش سلطان نجف، یعنی امیر المؤمنین
ای عیان در هر خم زلف تو چندین عقد و چین!
چین بر ابروی خم افکندن نباشد خوش نما
خوش بود چین و شکن بر آن دو زلف عنبرین
قامتت سروی ست گر سرو آورد لیمو ببار
عارضت ماهی ست گر مه را بود جابر زمین
آن سیه خالی که در کنج لبت دارد مکان
هندویی ماند که باشد بر سر کوثر مکین
خال دزد رهزنت جا کرده بر کنج لبت
هیچ دزدی را نباشد این چنین حضی حصین
ماه با عقرب قرین کرده به ماهی یک دو روز
عقرب زلف تو باشد روز و شب، با مه قرین
ما گدایان سر کوی توایم ای شاه حسن!
دیده بگشا یک دمی، حال گدایان را ببین
خنده می آید تو را بر جسم رسم لاغرم
هر که را بیماری عشق است کی گردد سمین
داد «ترکی» را بده ورنه برم من شکوه ات
پیش سلطان نجف، یعنی امیر المؤمنین
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۱۴ - برگ گل
تا به رخ آن سیمتن رنگین نقاب انداخته
سایه ای از برگ گل، بر آفتاب انداخته
تا گشوده از سر زلفین پرتابش گره
عاشقان را سر به سر، در پیچ و تاب انداخته
مردم چشمم ز هجر خال هندوی لبش
همچو زنگی بچه ای خود را در آب انداخته
پای از سر باز نشناسم یاران همتی
این چه افیونی است ساقی در شراب انداخته
زان شراب آتشین کافکنده در جام چو لب
آتشی گویا به جان شیخ و شاب انداخته
خال بر رخساره اش دانی چرا باشد سیاه؟
بسکه خود را در میان آفتاب انداخته
خوف «ترکی» ز آفتاب گرم روز محشر است
خویش را در زیر ظل بوتراب انداخته
سایه ای از برگ گل، بر آفتاب انداخته
تا گشوده از سر زلفین پرتابش گره
عاشقان را سر به سر، در پیچ و تاب انداخته
مردم چشمم ز هجر خال هندوی لبش
همچو زنگی بچه ای خود را در آب انداخته
پای از سر باز نشناسم یاران همتی
این چه افیونی است ساقی در شراب انداخته
زان شراب آتشین کافکنده در جام چو لب
آتشی گویا به جان شیخ و شاب انداخته
خال بر رخساره اش دانی چرا باشد سیاه؟
بسکه خود را در میان آفتاب انداخته
خوف «ترکی» ز آفتاب گرم روز محشر است
خویش را در زیر ظل بوتراب انداخته
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۲۰ - رخ افروخته
دوش آمد دلبرم با چهرهٔ افروخته
وز رخ افروخته جان جهانی سوخته
از کمان غمزه اش تیری مرا بر دل رسید
شصت او نازم عجب تیرافکنی آموخته
از نگاهی جامهٔ صبر مرا او پاره کرد
من چو حربا دیده بر خورشید رویش دوخته
گفتمش جانا ز تاب عشق عالم سوز تو
صبر و تاب و جسم و جان وخانمانم سوخته
این وفاداری ز «ترکی» بس که با این مفلسی
یک سر موی تو را با عالمی نفروخته
وز رخ افروخته جان جهانی سوخته
از کمان غمزه اش تیری مرا بر دل رسید
شصت او نازم عجب تیرافکنی آموخته
از نگاهی جامهٔ صبر مرا او پاره کرد
من چو حربا دیده بر خورشید رویش دوخته
گفتمش جانا ز تاب عشق عالم سوز تو
صبر و تاب و جسم و جان وخانمانم سوخته
این وفاداری ز «ترکی» بس که با این مفلسی
یک سر موی تو را با عالمی نفروخته
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۴ - مصدر علم لدنی
چون خدا از نور خود نور پیمبر آفرید
پس ز نور پاک احمد نور حیدر آفرید
از پی اثبات یکتایی خود آن هر دو را
از ید قدرت، خدای حی و داور آفرید
شاهد واحد چو اندر شرع باشد ناپسند
بعد احمد شاهدی دیگر چو حیدرآفرید
گوهری در صلب احمد بود پنهان از ازل
زان گهر پس نطفهٔ زهرای اطهر آفرید
همسری از بهر زهرا چون کسی لایق ندید
مرتضی را بهر او شایسته همسر آفرید
شهر علم است احمد و ذات خدای لم یزل
مرتضی را بهر شهر علم او در آفرید
مصدر علم لدنی داد احمد را قرار
مرتضی را مشتق از آن پاک مصدر آفرید
داشت چون در سینه علم اولین و آخرین
زان سبب او را خدا بر خلق، مهتر آفرید
چون علی را در وجود آورد کتم عدم
روی او رخشان تر از خورشید خاور آفرید
بر در درگاه حشمت جاه و، والا رتبه اش
بهر خدمت، خادمی مانند قنبر آفرید
از پی ترویج دین احمدی در روز جنگ
بهر حیدر بوالعجب تیغی دو پیکر آفرید
عاصیان را دید چون مستغرق بحر گناه
این دو تن را خود شفیع روز محشر آفرید
دوستان مرتضی را کرد از کوثر نصیب
وز برای دشمنان، سوزنده اخگر آفرید
کلک «ترکی» را به جان دشمنان مرتضی
گوییا خون زیرتر از نوک خنجر آفرید
پس ز نور پاک احمد نور حیدر آفرید
از پی اثبات یکتایی خود آن هر دو را
از ید قدرت، خدای حی و داور آفرید
شاهد واحد چو اندر شرع باشد ناپسند
بعد احمد شاهدی دیگر چو حیدرآفرید
گوهری در صلب احمد بود پنهان از ازل
زان گهر پس نطفهٔ زهرای اطهر آفرید
همسری از بهر زهرا چون کسی لایق ندید
مرتضی را بهر او شایسته همسر آفرید
شهر علم است احمد و ذات خدای لم یزل
مرتضی را بهر شهر علم او در آفرید
مصدر علم لدنی داد احمد را قرار
مرتضی را مشتق از آن پاک مصدر آفرید
داشت چون در سینه علم اولین و آخرین
زان سبب او را خدا بر خلق، مهتر آفرید
چون علی را در وجود آورد کتم عدم
روی او رخشان تر از خورشید خاور آفرید
بر در درگاه حشمت جاه و، والا رتبه اش
بهر خدمت، خادمی مانند قنبر آفرید
از پی ترویج دین احمدی در روز جنگ
بهر حیدر بوالعجب تیغی دو پیکر آفرید
عاصیان را دید چون مستغرق بحر گناه
این دو تن را خود شفیع روز محشر آفرید
دوستان مرتضی را کرد از کوثر نصیب
وز برای دشمنان، سوزنده اخگر آفرید
کلک «ترکی» را به جان دشمنان مرتضی
گوییا خون زیرتر از نوک خنجر آفرید
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۱۳ - آیت کبرای حق
مرحبا! ای قاصد عیسی دم فرخ لقا!
از بر یار آمدی اهلا و سهلا مرحبا
پای تاسر محو و حیران، بودم از هجران تو
شادمانم ساختی نازم سرت را تا به پا
از تو بوی یار می آید مرا اندر مشام
یا که داری همره خود نافهٔ مشک ختا
من خطا کردم که گفتم مشک داری در بغل
مشک را این بو نباشد من خطا کردم خطا
از بر دلدار داری نافهٔ عنبر فشان
یا که داری پیش خود تاری از آن زلف دوتا
با صبا همراه بودی از سر کوی نگار
یا که با باد صبا هستی قرین و آشنا
این نه بوی مشک باشد نی بود بوی عبیر
راست گو این بوی را دزدیده یی تو از کجا
گر نگویم من این غلط این بوی دلدار من است
حیدر صفدر، ولی حق، علی مرتضی
آنکه از تیغ کجش شد رایت اسلام راست
آنکه نوک ناخجش بر چشم دشمن کرد جا
آنکه سر در غزوهٔ خندق فکند از جسم عمر
آنکه در جنگ احد آمد به شأنش لا فتی
آنکه بهر کسرا صنام بزرگان قریش
در حرم بنهاد پای خود به دوش مصطفی
آنکه شد در روز مولودش جدار کعبه شق
از شرافت مولودش شد خانهٔ خاص خدا
آن شهنشاهی که بعد از خاتم پیغمبران
داشت بی شک برتری، بر انبیا و اولیا
گر خدا خوانم من او را این سخن باشد خطا
هم خطا باشد گر او را از خدا دانم جدا
سرورا! باشد زبان «ترکی» از مدح تو لال
ای وجود تو پس از سوالقضا حسن القضا!
از عدم تا پای بنهادی به صحرای وجود
از وجودت گشت نام کفر، معدوم و فنا
پیش نور ماه رویت در حقیقت نور شمس
در ضیا و نور باشد کمتر از نجم و سها
ساخته سیاف قدرت از برای نفی کفر
ذوالفقار جان ستانت را دو سر چون حرف لا
جامهٔ جود و سخارا دوخت چون خیاط صنع
جز تو بر بالای کس موزون نیآمد این قبا
گر نبودی ذات پاک آفرینش را سبب
حق تعالی کی نمودی خلقت ارض و سما
در جهان هر جا بود پرهیزگاری مقتدی
جز تو کس او را نباشد پیشوا و مقتدا
از پی تعظیم گشته خسروا! پشت سپهر
روز و شب بر آستان بوسیدنت یکسر دوتا
گر نمی شد موسی عمران بنامت ملتجی
اژدها کی می شدی اندر کف موسی عصا
گر نمی زد دست خود در عروه الوثقای تو
عیسی مریم کجا می کرد احیا مرده را
روز طوفان، نوح از دریا کجا گشتی خلاص
گر بسوی حضرتت ناورده بودی التجا
چون ثناگوی تو باشد کردگار ذوالجلال
کیستم تا من کنم مدح و ثنایت را ادا
با چنین جاه و جلال ای آیت کبرای حق!
روز عاشورا کجا بودی به دشت کربلا؟
تا ببینی جسم صد چاک حسینت را ز زین
بر زمین افتاده از جور و جفای اشقیا
در کجا بودی که از شمشیر ظلم کوفیان؟
دست عباس علمدارت ز تن بینی جدا
در کجا بودی که از تیغ جفای شامیان؟
بر زمین افتاده بینی قامت اکبر ز پا
در کجا بودی که بینی در مصاف عاشقی؟
قاسمت بسته ز خون خویشتن بر کف حنا
در کجا بودی که تا بینی به حکم ابن سعد؟
اهل بیتت را اسیر و بستهٔ بند بلا
شرم می آید مرا شاها! که گویم بی نقاب
زینبت شد وارد بزم یزید بی حیا
ز آستین غیرتت دست یداللهی برآر
هم چو خیبر شام را بنیاد و بن بر کن ز جا
از بر یار آمدی اهلا و سهلا مرحبا
پای تاسر محو و حیران، بودم از هجران تو
شادمانم ساختی نازم سرت را تا به پا
از تو بوی یار می آید مرا اندر مشام
یا که داری همره خود نافهٔ مشک ختا
من خطا کردم که گفتم مشک داری در بغل
مشک را این بو نباشد من خطا کردم خطا
از بر دلدار داری نافهٔ عنبر فشان
یا که داری پیش خود تاری از آن زلف دوتا
با صبا همراه بودی از سر کوی نگار
یا که با باد صبا هستی قرین و آشنا
این نه بوی مشک باشد نی بود بوی عبیر
راست گو این بوی را دزدیده یی تو از کجا
گر نگویم من این غلط این بوی دلدار من است
حیدر صفدر، ولی حق، علی مرتضی
آنکه از تیغ کجش شد رایت اسلام راست
آنکه نوک ناخجش بر چشم دشمن کرد جا
آنکه سر در غزوهٔ خندق فکند از جسم عمر
آنکه در جنگ احد آمد به شأنش لا فتی
آنکه بهر کسرا صنام بزرگان قریش
در حرم بنهاد پای خود به دوش مصطفی
آنکه شد در روز مولودش جدار کعبه شق
از شرافت مولودش شد خانهٔ خاص خدا
آن شهنشاهی که بعد از خاتم پیغمبران
داشت بی شک برتری، بر انبیا و اولیا
گر خدا خوانم من او را این سخن باشد خطا
هم خطا باشد گر او را از خدا دانم جدا
سرورا! باشد زبان «ترکی» از مدح تو لال
ای وجود تو پس از سوالقضا حسن القضا!
از عدم تا پای بنهادی به صحرای وجود
از وجودت گشت نام کفر، معدوم و فنا
پیش نور ماه رویت در حقیقت نور شمس
در ضیا و نور باشد کمتر از نجم و سها
ساخته سیاف قدرت از برای نفی کفر
ذوالفقار جان ستانت را دو سر چون حرف لا
جامهٔ جود و سخارا دوخت چون خیاط صنع
جز تو بر بالای کس موزون نیآمد این قبا
گر نبودی ذات پاک آفرینش را سبب
حق تعالی کی نمودی خلقت ارض و سما
در جهان هر جا بود پرهیزگاری مقتدی
جز تو کس او را نباشد پیشوا و مقتدا
از پی تعظیم گشته خسروا! پشت سپهر
روز و شب بر آستان بوسیدنت یکسر دوتا
گر نمی شد موسی عمران بنامت ملتجی
اژدها کی می شدی اندر کف موسی عصا
گر نمی زد دست خود در عروه الوثقای تو
عیسی مریم کجا می کرد احیا مرده را
روز طوفان، نوح از دریا کجا گشتی خلاص
گر بسوی حضرتت ناورده بودی التجا
چون ثناگوی تو باشد کردگار ذوالجلال
کیستم تا من کنم مدح و ثنایت را ادا
با چنین جاه و جلال ای آیت کبرای حق!
روز عاشورا کجا بودی به دشت کربلا؟
تا ببینی جسم صد چاک حسینت را ز زین
بر زمین افتاده از جور و جفای اشقیا
در کجا بودی که از شمشیر ظلم کوفیان؟
دست عباس علمدارت ز تن بینی جدا
در کجا بودی که از تیغ جفای شامیان؟
بر زمین افتاده بینی قامت اکبر ز پا
در کجا بودی که بینی در مصاف عاشقی؟
قاسمت بسته ز خون خویشتن بر کف حنا
در کجا بودی که تا بینی به حکم ابن سعد؟
اهل بیتت را اسیر و بستهٔ بند بلا
شرم می آید مرا شاها! که گویم بی نقاب
زینبت شد وارد بزم یزید بی حیا
ز آستین غیرتت دست یداللهی برآر
هم چو خیبر شام را بنیاد و بن بر کن ز جا
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۲۶ - میدان عشق
عاشقا! گر عاشقی چون عاشقان با غم بساز
یا که با عشاق نرد عشق بازی را مباز
یا چو مردان در طریق عشق بازی زن قدم
یا چو زن در خانه ات بنشین و در را کن فراز
عشق را بحری ست در راه بس مواج و ژرف
عشق را راهی ست هول انگیز و بس دور و دراز
یا منه پا بی مهابا در طریق عاشقی
یا حقیقت بین شو و، بگریز از عشق مجاز
عشق اگر خواهی تاسی جو به شاه دین حسین
سبط دوم، حجت سوم، شه ملک حجاز
آن شهنشاهی که باشد زینت عرش الاه
آن شهنشاهی که باشد خلعت دین را طراز
آن شهنشاهی که بر درگاه قدرش روز و شب
چرخ گردون با همه قدر و شرف برده نماز
آستان درگهش را هر امیری پاسبان
پاسبان خرگهش، هر خسروی گردن فراز
چاکری از چاکران بارگاه حضرتش
بر شهنشاهان هفت اقلیم، دارد امتیاز
بهر طوف مرقدش با قدسیان هر صبح وشام
جبریل از عرش می آید به صد عجز و نیاز
در طریق عشق بازی هر که با وی زد قدم
یافت از وی لاجرم در عاشقی خط جواز
زائران آستان قدس اش از نزدیک و دور
نقد جان برکف همی آرند از بهر نیاز
«ترکیا» کوته سخن کن زانکه از بی دانشی
می کنی مدح کسی کز مدح باشد بی نیاز
مرحبا بر این چنین عاشق که در میدان عشق
زیر خنجر بود با معشوق خود می گفت راز
جلوهٔ معشوق از بس برده بود او را، ز هوش
از سنان و نیزه و خنجر نبودش احتراز
بس که بر جسمش ز هر سو تیر کین، تا پر نشست
پر برون آورد جسم اطهرش چون شاهباز
دلنوازش کس نبد، پهلو نشینش کس نبود
خنجرش پهلو نشین گردید و، تیرش دلنواز
کوفیان کردند از کین، اهل بیتش را سوار
بر اشترهای نحیف کند سیر بی جهاز
ای حسین! ای عاشق جانباز عشق ذوالجلال!
ای که هستی در جهان، بیچارگان را چاره ساز!
آرزو دارم ببوسم آستان درگهت
یک نظر از لطف، بر حالم کن ای شاه حجاز!
تا که باشد ضد عزت، ذلت اندر روزگار
دوستانت در جهان باشند غرق عز و ناز
تا بود در هر دو عالم، فعل آتش سوختن
دشمنانت در جهان، باشند در سوز و گداز
یا که با عشاق نرد عشق بازی را مباز
یا چو مردان در طریق عشق بازی زن قدم
یا چو زن در خانه ات بنشین و در را کن فراز
عشق را بحری ست در راه بس مواج و ژرف
عشق را راهی ست هول انگیز و بس دور و دراز
یا منه پا بی مهابا در طریق عاشقی
یا حقیقت بین شو و، بگریز از عشق مجاز
عشق اگر خواهی تاسی جو به شاه دین حسین
سبط دوم، حجت سوم، شه ملک حجاز
آن شهنشاهی که باشد زینت عرش الاه
آن شهنشاهی که باشد خلعت دین را طراز
آن شهنشاهی که بر درگاه قدرش روز و شب
چرخ گردون با همه قدر و شرف برده نماز
آستان درگهش را هر امیری پاسبان
پاسبان خرگهش، هر خسروی گردن فراز
چاکری از چاکران بارگاه حضرتش
بر شهنشاهان هفت اقلیم، دارد امتیاز
بهر طوف مرقدش با قدسیان هر صبح وشام
جبریل از عرش می آید به صد عجز و نیاز
در طریق عشق بازی هر که با وی زد قدم
یافت از وی لاجرم در عاشقی خط جواز
زائران آستان قدس اش از نزدیک و دور
نقد جان برکف همی آرند از بهر نیاز
«ترکیا» کوته سخن کن زانکه از بی دانشی
می کنی مدح کسی کز مدح باشد بی نیاز
مرحبا بر این چنین عاشق که در میدان عشق
زیر خنجر بود با معشوق خود می گفت راز
جلوهٔ معشوق از بس برده بود او را، ز هوش
از سنان و نیزه و خنجر نبودش احتراز
بس که بر جسمش ز هر سو تیر کین، تا پر نشست
پر برون آورد جسم اطهرش چون شاهباز
دلنوازش کس نبد، پهلو نشینش کس نبود
خنجرش پهلو نشین گردید و، تیرش دلنواز
کوفیان کردند از کین، اهل بیتش را سوار
بر اشترهای نحیف کند سیر بی جهاز
ای حسین! ای عاشق جانباز عشق ذوالجلال!
ای که هستی در جهان، بیچارگان را چاره ساز!
آرزو دارم ببوسم آستان درگهت
یک نظر از لطف، بر حالم کن ای شاه حجاز!
تا که باشد ضد عزت، ذلت اندر روزگار
دوستانت در جهان باشند غرق عز و ناز
تا بود در هر دو عالم، فعل آتش سوختن
دشمنانت در جهان، باشند در سوز و گداز
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۸ - هلال ماه ماتم
باز بر طرف چمن، یا رب چه شد کآبر بهار
بر خلاف رسم و عادت گشته اینسان ژاله بار
گل به صد حسرت، گریبان صبوری کرد چاک
بلبل اندر شاخ گل، گردیده از غم بی قرار
جامهٔ نیلی به تن پوشیده سوسن، در چمن
گیسوان کرده پریشان، سنبل اندر مرغزار
نسترن افکنده گویا چادر ماتم به سر
نارون آورده گویا میوهٔ حسرت ببار
بلبلان گویا عزادارند بر طرف چمن
عندلیبان، نوحه خوانانند اندر شاخسار
شور در صحن چمن، افکنده گیسو عندلیب
نوحه خوان، شیون کنان از یک طرف گشته هزار
خلق را بینم سیه در بر، گروه اندر گروه
نوحه خوانان وا حسینا گو قطار اندر قطار
شور محشر گوییا بر پا شده اندر جهان
کاین چنین غوغا همی خیزد ز هر شهر و دیار
گوییا ماه محرم، شد عیان درآسمان
یا هلال ماه ماتم، گشت گویی آشکار
آه از آن دم که ماه برج دین در کربلا
بر زمین افتاد جسم انورش خورشید وار
بر دلش از یک طرف، داغ عزیزان بی حساب
بر تنش از یک طرف، زخم لعنیان بی شمار
بر زمین بنهاد گاهی پهلو از بی طاقتی
گاه بر خاک سیه بنهاد رخ آن گل عذار
گیسویی از خون بشد رنگین که جبریل امین
شست وشو می کرد ز آب سلسبیل از وی غبار
از چه یارب آسمان از هم نپاشید آن زمان
کوفتاد از صدر زین، آن خسرو گردون وقار
جای اشک از دیده گر خون دل آید اندک است
در عزای سبط احمد در همه لیل و نهار
« ترکیا » در ماتم شاه شهیدان، روز و شب
دست غم بر سر زن و، خون دل از مژگان ببار
بر خلاف رسم و عادت گشته اینسان ژاله بار
گل به صد حسرت، گریبان صبوری کرد چاک
بلبل اندر شاخ گل، گردیده از غم بی قرار
جامهٔ نیلی به تن پوشیده سوسن، در چمن
گیسوان کرده پریشان، سنبل اندر مرغزار
نسترن افکنده گویا چادر ماتم به سر
نارون آورده گویا میوهٔ حسرت ببار
بلبلان گویا عزادارند بر طرف چمن
عندلیبان، نوحه خوانانند اندر شاخسار
شور در صحن چمن، افکنده گیسو عندلیب
نوحه خوان، شیون کنان از یک طرف گشته هزار
خلق را بینم سیه در بر، گروه اندر گروه
نوحه خوانان وا حسینا گو قطار اندر قطار
شور محشر گوییا بر پا شده اندر جهان
کاین چنین غوغا همی خیزد ز هر شهر و دیار
گوییا ماه محرم، شد عیان درآسمان
یا هلال ماه ماتم، گشت گویی آشکار
آه از آن دم که ماه برج دین در کربلا
بر زمین افتاد جسم انورش خورشید وار
بر دلش از یک طرف، داغ عزیزان بی حساب
بر تنش از یک طرف، زخم لعنیان بی شمار
بر زمین بنهاد گاهی پهلو از بی طاقتی
گاه بر خاک سیه بنهاد رخ آن گل عذار
گیسویی از خون بشد رنگین که جبریل امین
شست وشو می کرد ز آب سلسبیل از وی غبار
از چه یارب آسمان از هم نپاشید آن زمان
کوفتاد از صدر زین، آن خسرو گردون وقار
جای اشک از دیده گر خون دل آید اندک است
در عزای سبط احمد در همه لیل و نهار
« ترکیا » در ماتم شاه شهیدان، روز و شب
دست غم بر سر زن و، خون دل از مژگان ببار
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۱۰ - سوز عطش
چون شه ملک حجاز آمد سوی ملک عراق
پر نوا و شور شد از رفتنش این نه رواق
رایت منصوریش افتاد و، شد مغلوب کفر
رفتش از کف اختیار و، طاقتش آمد به طاق
از جفا سنگین دلان بستن بروی راه آب
با وجود آنکه بودی مادر او را صداق
از پی ببریدن راس همایون حسین
فرقهٔ ناراست گویان، جمله کردند اتفاق
دختر زارش که هر دم نازمی کردی بر او
رفت از سوز عطش، ماه عذارش در محاق
گاه میدان رفتنش بهر شهادت شد بلند
از خیامش ناله های الوداع و الفراق
خواهرش زینب ز هجرش گشت با اندوه جفت
با وجود آنکه در محنت کشیدن بود طاق
اوفتاد از صدر زین، شاهی که جدش مصطفی
در شب معراج، زین بنهاد بر پشت براق
بعد قتلش آتش افروزان، شر را فروختند
بر خیام عصمت او از ره ظلم و نفاق
از چه پنهان کرد خولی راس او را در تنور
جای مهمان نیست به اله غیر ایوان و اطاق
شد به شهر شام ویران، مجلسی آراسته
رفتن زینب در آن مجلس به غایت بود شاق
این مصیبت ها که بر فرزند پیغمبر رسید
از برای کس در این عالم، نیفتاد اتفاق
چوب در دست یزید و راس شه در طشت زر
از میان طشت زر یا رب چه شد کآمد طراق
نظم « ترکی» گرچه نبود قابل درگاه او
لیک دارد لطف خاصی هرکسی را در مذاق
پر نوا و شور شد از رفتنش این نه رواق
رایت منصوریش افتاد و، شد مغلوب کفر
رفتش از کف اختیار و، طاقتش آمد به طاق
از جفا سنگین دلان بستن بروی راه آب
با وجود آنکه بودی مادر او را صداق
از پی ببریدن راس همایون حسین
فرقهٔ ناراست گویان، جمله کردند اتفاق
دختر زارش که هر دم نازمی کردی بر او
رفت از سوز عطش، ماه عذارش در محاق
گاه میدان رفتنش بهر شهادت شد بلند
از خیامش ناله های الوداع و الفراق
خواهرش زینب ز هجرش گشت با اندوه جفت
با وجود آنکه در محنت کشیدن بود طاق
اوفتاد از صدر زین، شاهی که جدش مصطفی
در شب معراج، زین بنهاد بر پشت براق
بعد قتلش آتش افروزان، شر را فروختند
بر خیام عصمت او از ره ظلم و نفاق
از چه پنهان کرد خولی راس او را در تنور
جای مهمان نیست به اله غیر ایوان و اطاق
شد به شهر شام ویران، مجلسی آراسته
رفتن زینب در آن مجلس به غایت بود شاق
این مصیبت ها که بر فرزند پیغمبر رسید
از برای کس در این عالم، نیفتاد اتفاق
چوب در دست یزید و راس شه در طشت زر
از میان طشت زر یا رب چه شد کآمد طراق
نظم « ترکی» گرچه نبود قابل درگاه او
لیک دارد لطف خاصی هرکسی را در مذاق
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۱۱ - ضیاء دیدهٔ لیلا
کیست یارب این جوان نو خط سیمین عذار؟
کز شمیم طره اش گشته خجل مشگ تتار
کیست یارب این جوان پر دل لشکر شکن؟
کیست یارب این غضنفر فر دلیر نامدار؟
کیست یارب این پلنگ افکن سوار شیرگیر؟
کیست یارب این دلیر پر دل ضیغم شکار؟
کیست یارب این جوان ماه روی مهر چهر؟
کیست یارب این هلال ابروی گردون اقتدار؟
کیست یارب این که از قدش بود طوبی خجل؟
کیست یارب که از خدش بود مه شرمسار؟
کیست یارب اینکه پشت لشگری را بشکند؟
یک تنه چون بر سمند با دپا گردد سوار
کیست یارب اینکه از شمشیر تیزش روز جنگ؟
دامن میدان شود از خون دشمن لاله زار
اله اله این جوان گویا بود ختم رسل
یا که باشد ابن عمش حیدر دلدل سوار
نی غلط گفتم نه احمد نه وصی احمد است
این علی اکبر «ع »بود شبه رسول کردگار
این ضیاء دیدهٔ لیلا عزیز زینب است
این شه لب تشنگان راهست پور نامدار
حیف از یان قامت که از جور و جفای کوفیان
بر زمین افتد ز پشت زین مرکب، سایه وار
حیق از این مویی که خون سرش رنگین شود
در زمین کربلا از جور قوم بد شعار
آه از آن دم که از کین، منغذخونخوار زد
تیغ بر فرق علی اکبر والا تبار
بر زمین افتاد چون خورشید از بالای زین
با دلی اندوهگین و با دو چشمی اشکبار
از فراق مادرش بر سینه، داغ جان گداز
از سنان و نیزه ها بر جسم، زخم بی شمار
روبه سوی خیمه ها کرد و کشید از دل فغان
کی امام انس و جان، ای حجت پروردگار!
ای پدر از مرحمت خود را ببالینم رسان!
ای پدر دریاب پورت را که رفت از دست کار!
چون پدر در خیمه بانگ نالهٔ اکبر شنید
جست ازجا چون سپند و رفت سوی کارزار
بر سر بالین اکبر رفت و از دل بر کشید
ناله ای کز ناله اش افتاد در گیتی شرار
روی خود بنهاد بر روی جوان نو خطش
وز محاسن می چکید ش خون اکبر لعل وار
دیده بر روی پدر بگوشد با حسرت پسر
گفت کای سلطان مضلومان، مرا معذوردار
در کنار تو بود این کسر من ای پدر!
ساعت دیگر که می گیرد سرت را در کنار
این بگفت و دیده حق بین، به روی هم نهاد
کرد مرغ روح پاکش زآشیان تن فرار
شاه دین گفت ای جوانان بنی هاشم برید
نعش اکبر را به سوی خیمه با حال فگار
از شراره آه و، اشک و، نالهٔ اهل حرم
گشت در کرب و بلا شور قیامت آشکار
«ترکی» ار خواهی شود راضی زتو ختم رسل
روز و شب در ماتم اکبر زمژگان خون ببار
کز شمیم طره اش گشته خجل مشگ تتار
کیست یارب این جوان پر دل لشکر شکن؟
کیست یارب این غضنفر فر دلیر نامدار؟
کیست یارب این پلنگ افکن سوار شیرگیر؟
کیست یارب این دلیر پر دل ضیغم شکار؟
کیست یارب این جوان ماه روی مهر چهر؟
کیست یارب این هلال ابروی گردون اقتدار؟
کیست یارب این که از قدش بود طوبی خجل؟
کیست یارب که از خدش بود مه شرمسار؟
کیست یارب اینکه پشت لشگری را بشکند؟
یک تنه چون بر سمند با دپا گردد سوار
کیست یارب اینکه از شمشیر تیزش روز جنگ؟
دامن میدان شود از خون دشمن لاله زار
اله اله این جوان گویا بود ختم رسل
یا که باشد ابن عمش حیدر دلدل سوار
نی غلط گفتم نه احمد نه وصی احمد است
این علی اکبر «ع »بود شبه رسول کردگار
این ضیاء دیدهٔ لیلا عزیز زینب است
این شه لب تشنگان راهست پور نامدار
حیف از یان قامت که از جور و جفای کوفیان
بر زمین افتد ز پشت زین مرکب، سایه وار
حیق از این مویی که خون سرش رنگین شود
در زمین کربلا از جور قوم بد شعار
آه از آن دم که از کین، منغذخونخوار زد
تیغ بر فرق علی اکبر والا تبار
بر زمین افتاد چون خورشید از بالای زین
با دلی اندوهگین و با دو چشمی اشکبار
از فراق مادرش بر سینه، داغ جان گداز
از سنان و نیزه ها بر جسم، زخم بی شمار
روبه سوی خیمه ها کرد و کشید از دل فغان
کی امام انس و جان، ای حجت پروردگار!
ای پدر از مرحمت خود را ببالینم رسان!
ای پدر دریاب پورت را که رفت از دست کار!
چون پدر در خیمه بانگ نالهٔ اکبر شنید
جست ازجا چون سپند و رفت سوی کارزار
بر سر بالین اکبر رفت و از دل بر کشید
ناله ای کز ناله اش افتاد در گیتی شرار
روی خود بنهاد بر روی جوان نو خطش
وز محاسن می چکید ش خون اکبر لعل وار
دیده بر روی پدر بگوشد با حسرت پسر
گفت کای سلطان مضلومان، مرا معذوردار
در کنار تو بود این کسر من ای پدر!
ساعت دیگر که می گیرد سرت را در کنار
این بگفت و دیده حق بین، به روی هم نهاد
کرد مرغ روح پاکش زآشیان تن فرار
شاه دین گفت ای جوانان بنی هاشم برید
نعش اکبر را به سوی خیمه با حال فگار
از شراره آه و، اشک و، نالهٔ اهل حرم
گشت در کرب و بلا شور قیامت آشکار
«ترکی» ار خواهی شود راضی زتو ختم رسل
روز و شب در ماتم اکبر زمژگان خون ببار
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۲۴ - دشت عشق
عید قربان است و می بایست قربانی نمود
کعبهٔ عشق است باید حج روحانی نمود
خیز تا خود را به راه دوست قربانی کنیم
تا به کی باید در این عالم، گران جانی نمود
آفرین بر همت سلطان مظلومان حسین
کو به دشت عشق، هفتاد و دو قربانی نمود
شد پریشان گیسوی اکبر ز خونش لاله رنگ
زان پریشان زلف خونین، دل پریشانی نمود
نوح دشت کربلا شد غرق در موج بلا
کشتی آل علی را چرخ طوفانی نمود
شمر کافر کشت سبط مصطفی را تشنه لب
صد هزاران رخنه در دین مسلمانی نمود
شد به خاک و خون تن شاهی که جبریل امین
از سر اخلاص او را مهد جنبای نمود
روزگار از کربلا افکند زینب را به شام
روز روشن را به چشمش شام ظلمانی نمود
در خرابه دختر خیرالنسا را شد مقام
آن که بر درگاه او جبریل دربانی نمود
« ترکیا » دنیای فانی را نمی باشد بقا
در رضای دوست باید خویش را فانی نمود
کعبهٔ عشق است باید حج روحانی نمود
خیز تا خود را به راه دوست قربانی کنیم
تا به کی باید در این عالم، گران جانی نمود
آفرین بر همت سلطان مظلومان حسین
کو به دشت عشق، هفتاد و دو قربانی نمود
شد پریشان گیسوی اکبر ز خونش لاله رنگ
زان پریشان زلف خونین، دل پریشانی نمود
نوح دشت کربلا شد غرق در موج بلا
کشتی آل علی را چرخ طوفانی نمود
شمر کافر کشت سبط مصطفی را تشنه لب
صد هزاران رخنه در دین مسلمانی نمود
شد به خاک و خون تن شاهی که جبریل امین
از سر اخلاص او را مهد جنبای نمود
روزگار از کربلا افکند زینب را به شام
روز روشن را به چشمش شام ظلمانی نمود
در خرابه دختر خیرالنسا را شد مقام
آن که بر درگاه او جبریل دربانی نمود
« ترکیا » دنیای فانی را نمی باشد بقا
در رضای دوست باید خویش را فانی نمود
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۶۴ - مشک تتار
بر مشامم بوی یار آشنا آید همی
یا که از طرف چمن، باد صبا آید همی
بوی ناف آهوی چین است یا مشک تتار
یا که بوی خاک دشت کربلا آید همی
گر به دقت بنگری از خاک دشت کربلا
بوی خون اکبر گلگون قبا آید همی
کشته شد در کربلا سبط رسول و تا کنون
بانگ فریاد و فغان از ماسوی آید همی
رود رود مادر قاسم ز سمت خیمه گاه
در عزای قاسم فرخ لقا آید همی
نالهٔ طفلی به گوش دل رسد یارب مرا
یا صدای اصغر از مهد ولا آید همی
شیههٔ اسبی است یا رب یا ز میدان ذوالجناح
واژگون زین، رو بسوی خیمه ها آید همی
از میان مطبخ خولی خروش سوزناک
چون صدای حضرت خیرالنساء آید همی
در دیار شام در کنج خرابه، روز و شب
از اسیران نالهٔ وا غربتا آید همی
از میان تربت غمبار زینب تا ابد
با فغان و ناله، بانگ یا اخا آید همی
گوییا هر لحظه در بزم یزید بی حیا
صوت قرآن خواندن از طشت طلا آید همی
«ترکیا» در ماتم شاه شهیدان تا به حشر
خون دل، از دیدهٔ شاه و گدا آید همی
یا که از طرف چمن، باد صبا آید همی
بوی ناف آهوی چین است یا مشک تتار
یا که بوی خاک دشت کربلا آید همی
گر به دقت بنگری از خاک دشت کربلا
بوی خون اکبر گلگون قبا آید همی
کشته شد در کربلا سبط رسول و تا کنون
بانگ فریاد و فغان از ماسوی آید همی
رود رود مادر قاسم ز سمت خیمه گاه
در عزای قاسم فرخ لقا آید همی
نالهٔ طفلی به گوش دل رسد یارب مرا
یا صدای اصغر از مهد ولا آید همی
شیههٔ اسبی است یا رب یا ز میدان ذوالجناح
واژگون زین، رو بسوی خیمه ها آید همی
از میان مطبخ خولی خروش سوزناک
چون صدای حضرت خیرالنساء آید همی
در دیار شام در کنج خرابه، روز و شب
از اسیران نالهٔ وا غربتا آید همی
از میان تربت غمبار زینب تا ابد
با فغان و ناله، بانگ یا اخا آید همی
گوییا هر لحظه در بزم یزید بی حیا
صوت قرآن خواندن از طشت طلا آید همی
«ترکیا» در ماتم شاه شهیدان تا به حشر
خون دل، از دیدهٔ شاه و گدا آید همی
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۶۷ - عاشق صادق
عاشق آن باشد که شرط عشق را آرد به جا
در فنای خویشتن معشوق را سازد رضا
عاشق آن باشد که گر برند بندش را زبند
در مقام جان فشانی نی نعم گوید نه لا
عاشق آن باشد که نبود در غم اهل و عیال
خویش را سازد مجرد از تمام ماسوی
جان فدای همت آن عاشق صادق که کرد
در ره معشوق، ترک جان و مال و اقربا
هیچ دانی کیست آن عاشق، که در راه حبیب
کرد ترک جان و مال و هستی خود از وفا
باشد آن عاشق، فروغ دیدهٔ زهرا حسین
لالهٔ خونین داغستان دشت کربلا
تا قدم بنهاد آن شور آفرین راه عشق
در ره معشوق، کرد از شوق، جان و سر فدا
چون خیل الله، در قربانگه کرب وبلا
کرد اکبر را فدای دوست در کوه منا
در منای قرب حق، قربا نیش مقبول شد
کربلایش زان سبب شد کعبهٔ اهل صفا
با وجود آنکه بودی آب مهر مادرش
شمر با خنجر بریدش تشنه لب، سر از قفا
خوش به بازار شهادت، او شفاعت را خرید
همتش نازم که کرد آخر به عهد خود وفا
ای حسین ای عاشق جانباز عشق ذوالجلال
کن نظر از مهر سوی عاشق غم مبتلا
عاشقان کوی تو هر چند بسیارند لیک
«ترکی» افسرده از عشق تو افتاده زپا
در فنای خویشتن معشوق را سازد رضا
عاشق آن باشد که گر برند بندش را زبند
در مقام جان فشانی نی نعم گوید نه لا
عاشق آن باشد که نبود در غم اهل و عیال
خویش را سازد مجرد از تمام ماسوی
جان فدای همت آن عاشق صادق که کرد
در ره معشوق، ترک جان و مال و اقربا
هیچ دانی کیست آن عاشق، که در راه حبیب
کرد ترک جان و مال و هستی خود از وفا
باشد آن عاشق، فروغ دیدهٔ زهرا حسین
لالهٔ خونین داغستان دشت کربلا
تا قدم بنهاد آن شور آفرین راه عشق
در ره معشوق، کرد از شوق، جان و سر فدا
چون خیل الله، در قربانگه کرب وبلا
کرد اکبر را فدای دوست در کوه منا
در منای قرب حق، قربا نیش مقبول شد
کربلایش زان سبب شد کعبهٔ اهل صفا
با وجود آنکه بودی آب مهر مادرش
شمر با خنجر بریدش تشنه لب، سر از قفا
خوش به بازار شهادت، او شفاعت را خرید
همتش نازم که کرد آخر به عهد خود وفا
ای حسین ای عاشق جانباز عشق ذوالجلال
کن نظر از مهر سوی عاشق غم مبتلا
عاشقان کوی تو هر چند بسیارند لیک
«ترکی» افسرده از عشق تو افتاده زپا
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۷۱ - مصاف عاشقی
چون جفا کردی به آل بوتراب، ای آسمان
کاش گشتی سرنگون همچون جباب، ای آسمان!
شام را معمور کردی ا زپی قتل حسین
ساختی بطحا و یثرب را خراب، ای آسمان
سبط احمد را فکندی در میان خاک و خون
تن برهنه در میان آفتاب، ای آسمان!
دست سقای حرم را از بدن کردی جدا
با لب تشنه کنار نهر آب، ای آسمان!
کندی از بن گلبن حق، اکبر گلگون عذار
ریختی از چشم لیلا بس گلاب، ای آسمان!
قاسم کوکب لقا را در مصاف عاشقی
دست و پایش را زخون کردی خضاب، ای آسمان!
اهل بیت مصطفی را چون اسیران فرنگ
جمله را بستی به یک بند وطناب، ای آسمان!
از جفا بردی به شهر شام، در بزم یزید
دختر خیرالنسا را بی نقاب، ای آسمان!
راس پر نور حسین تشنه لب را از جفا
ساختی زینت ده بزم شراب، ای آسمان!
کاش گشتی سرنگون همچون جباب، ای آسمان!
شام را معمور کردی ا زپی قتل حسین
ساختی بطحا و یثرب را خراب، ای آسمان
سبط احمد را فکندی در میان خاک و خون
تن برهنه در میان آفتاب، ای آسمان!
دست سقای حرم را از بدن کردی جدا
با لب تشنه کنار نهر آب، ای آسمان!
کندی از بن گلبن حق، اکبر گلگون عذار
ریختی از چشم لیلا بس گلاب، ای آسمان!
قاسم کوکب لقا را در مصاف عاشقی
دست و پایش را زخون کردی خضاب، ای آسمان!
اهل بیت مصطفی را چون اسیران فرنگ
جمله را بستی به یک بند وطناب، ای آسمان!
از جفا بردی به شهر شام، در بزم یزید
دختر خیرالنسا را بی نقاب، ای آسمان!
راس پر نور حسین تشنه لب را از جفا
ساختی زینت ده بزم شراب، ای آسمان!
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۷۲ - سر حلقهٔ عشاق
شکوه ها دارم ز تو ای آسمان، ای آسمان!
تا بکی گردی به کام دشمنان، ای آسمان!
در عراق آوردی از یثرب، به مهمانی حسین
آب را بستی به روی میهمان، ای آسمان!
از جفایت عرصهٔ کرب و بلا چون لاله زار
گشت از اجساد پاک کشته گان، ای آسمان!
بر سر نیزه سر پرنور ماه برج عشق
جلوه گر کردی چو مهر خاوران، ای آسمان!
پیکر صد چاک او بی سر فکندی بر زمین
وز جفا کردی سرش را بر سنان، آسمان!
راس خونین حسین از کوفه بردی تا به شام
پیکرش را ساختی در خون طپان، ای آسمان!
از جفا کردی سر سر حلقهٔ عشاق را
در تنور خانهٔ خولی نهان، ای آسمان!
بر لب و دندان سبط مصطفی در طشت زر
آشنا کردی تو چوب خیزران، ای آسمان!
قامت سبط نبی را در زمین کربلا
از غم عباس کردی چون گمان، ای آسمان!
تشنه لب عباس را دست از تنش کردی جدا
در کنار دجلهٔ آب روان، ای آسمان!
در پی انگشتری انگشت سلطان امم
شد جدا از ضرب تیغ ساربان، ای آسمان!
لالهٔ صحن چمن اکبر جوان گل عذار
شد بهار عمرا و آخر، خزان، ای آسمان!
نوک پیکان را به جای غنچهٔ پستان مکید
شیرخواره اصغر شیرین زبان، ای آسمان!
ماه برج آل عصمت ماند زیر آفتاب
از چه بر جسمش نگشتی سایبان، ای آسمان!
دختر شیر خدا را بر شتر کردی سوار
با دو چشم اشکبار و، خون چکان، ای آسمان!
آن حریمی را که جبریل امین محرم نبود
بردی اندر مجلس نامحرمان، ای آسمان!
کاروانی از عزیزان خدا از کربلا
شد به خواری سوی شام غم روان، ای آسمان!
از صدای نالهٔ طفلان، به دشت کربلا
ساختی هنگامهٔ محشر عیان، ای آسمان!
جای دارد زین مصیبت گر بریزد خون دل
جای اشک از دیدهٔ کروبیان، ای آسمان!
آسمان ظلمی که تو کردی به سبط مصطفی
کس چنین ظلمی نکرده در جهان، ای آسمان
در عزای سبط پیغمبر شد از بیداد تو
سیل اشک از دیدهٔ « ترکی» روان، ای آسمان!
تا بکی گردی به کام دشمنان، ای آسمان!
در عراق آوردی از یثرب، به مهمانی حسین
آب را بستی به روی میهمان، ای آسمان!
از جفایت عرصهٔ کرب و بلا چون لاله زار
گشت از اجساد پاک کشته گان، ای آسمان!
بر سر نیزه سر پرنور ماه برج عشق
جلوه گر کردی چو مهر خاوران، ای آسمان!
پیکر صد چاک او بی سر فکندی بر زمین
وز جفا کردی سرش را بر سنان، آسمان!
راس خونین حسین از کوفه بردی تا به شام
پیکرش را ساختی در خون طپان، ای آسمان!
از جفا کردی سر سر حلقهٔ عشاق را
در تنور خانهٔ خولی نهان، ای آسمان!
بر لب و دندان سبط مصطفی در طشت زر
آشنا کردی تو چوب خیزران، ای آسمان!
قامت سبط نبی را در زمین کربلا
از غم عباس کردی چون گمان، ای آسمان!
تشنه لب عباس را دست از تنش کردی جدا
در کنار دجلهٔ آب روان، ای آسمان!
در پی انگشتری انگشت سلطان امم
شد جدا از ضرب تیغ ساربان، ای آسمان!
لالهٔ صحن چمن اکبر جوان گل عذار
شد بهار عمرا و آخر، خزان، ای آسمان!
نوک پیکان را به جای غنچهٔ پستان مکید
شیرخواره اصغر شیرین زبان، ای آسمان!
ماه برج آل عصمت ماند زیر آفتاب
از چه بر جسمش نگشتی سایبان، ای آسمان!
دختر شیر خدا را بر شتر کردی سوار
با دو چشم اشکبار و، خون چکان، ای آسمان!
آن حریمی را که جبریل امین محرم نبود
بردی اندر مجلس نامحرمان، ای آسمان!
کاروانی از عزیزان خدا از کربلا
شد به خواری سوی شام غم روان، ای آسمان!
از صدای نالهٔ طفلان، به دشت کربلا
ساختی هنگامهٔ محشر عیان، ای آسمان!
جای دارد زین مصیبت گر بریزد خون دل
جای اشک از دیدهٔ کروبیان، ای آسمان!
آسمان ظلمی که تو کردی به سبط مصطفی
کس چنین ظلمی نکرده در جهان، ای آسمان
در عزای سبط پیغمبر شد از بیداد تو
سیل اشک از دیدهٔ « ترکی» روان، ای آسمان!
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۷۹ - لجهٔ خون
بوالجایبها از این گردنده گردون دیدهام
ظلم او را در جهان، ز اندازه بیرون دیدهام
چرخ را گفتم که با آل علی گردد به راست
گردش او را کنون، بر عکس وارون دیدهام
میر یثرب را به دشت کربلا عریان بدن
آفتابی را عیان در لجهٔ خون دیدهام
آن سری کز موی او خیر النساء شستی غبار
در تنور خانهٔ خولی ملعون دیدهام
پیکری را کآفتاب از نور وی بودی خجل
از ستاره زخمهایش را من افزون دیدهام
قاسم گلپیرهن را در مصاف خون دریغ
رخت عیشش را ز خون خویش گلگون دیدهام
زینب غمدیده را در داغدشت کربلا
بر سر نعش برادر، زار و محزون دیدهام
بین راه شام و کوفه، حضرت لیلای زار
از غم داغ علیاکبر چو مجنون دیدهام
شرم از زهرا کنم من ورنه در بزم یزید
زینب غمدیده را میگفتمی چون دیدهام
اشک چشم شیعیان را در عزای شاه دین
روز و شب جاری، به سان رود کارون دیدهام
«ترکیا» در جنت ار بیتی به بیتی میدهند
من در این سودا تو را بیشبه مغبون دیدهام
ظلم او را در جهان، ز اندازه بیرون دیدهام
چرخ را گفتم که با آل علی گردد به راست
گردش او را کنون، بر عکس وارون دیدهام
میر یثرب را به دشت کربلا عریان بدن
آفتابی را عیان در لجهٔ خون دیدهام
آن سری کز موی او خیر النساء شستی غبار
در تنور خانهٔ خولی ملعون دیدهام
پیکری را کآفتاب از نور وی بودی خجل
از ستاره زخمهایش را من افزون دیدهام
قاسم گلپیرهن را در مصاف خون دریغ
رخت عیشش را ز خون خویش گلگون دیدهام
زینب غمدیده را در داغدشت کربلا
بر سر نعش برادر، زار و محزون دیدهام
بین راه شام و کوفه، حضرت لیلای زار
از غم داغ علیاکبر چو مجنون دیدهام
شرم از زهرا کنم من ورنه در بزم یزید
زینب غمدیده را میگفتمی چون دیدهام
اشک چشم شیعیان را در عزای شاه دین
روز و شب جاری، به سان رود کارون دیدهام
«ترکیا» در جنت ار بیتی به بیتی میدهند
من در این سودا تو را بیشبه مغبون دیدهام