تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵۹ - عبدالقوی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۰ - عبدالمتین
کسی عبدالمتین اندر شکوه است
که صلب و محکم اندر دین چون کوه است
تاثر را در او ره نیست اصلا
که از چیزی تواند گشت اغوا
ز راه قوت نفس دلیرش
نیندازد صدای ببر و شیرش
بجنبند ار جهان بر دفعش اصلا
خیالش را نجنبانند از جا
نسازد نرم او را هیچ سنگی
نلغزد از حق اندر صلح و جنگی
در او راه تاثر جمله سد است
بهر امری ز هر چیزی اشد است
در او شیئی ندارد هیچ تأثیر
ز موجودی نیابد هیچ تغییر
قوی یعنی بهر شیئی مؤثر
متین نبود بر او شیئی مغیر
قوی غالب بمعنی بر بد و خوب
متین یعنی بچیزی نیست مغلوب
کسی کو مظهر اسم قوی شد
ز استیلا بر اشیاء مستوی شد
هم آنکو مظهر اسم متین است
نه مستولی بر او شیئی یقین است
قویرا با متین فرق اینچنین بود
تو دریاب از متانت کاین متین بود
که صلب و محکم اندر دین چون کوه است
تاثر را در او ره نیست اصلا
که از چیزی تواند گشت اغوا
ز راه قوت نفس دلیرش
نیندازد صدای ببر و شیرش
بجنبند ار جهان بر دفعش اصلا
خیالش را نجنبانند از جا
نسازد نرم او را هیچ سنگی
نلغزد از حق اندر صلح و جنگی
در او راه تاثر جمله سد است
بهر امری ز هر چیزی اشد است
در او شیئی ندارد هیچ تأثیر
ز موجودی نیابد هیچ تغییر
قوی یعنی بهر شیئی مؤثر
متین نبود بر او شیئی مغیر
قوی غالب بمعنی بر بد و خوب
متین یعنی بچیزی نیست مغلوب
کسی کو مظهر اسم قوی شد
ز استیلا بر اشیاء مستوی شد
هم آنکو مظهر اسم متین است
نه مستولی بر او شیئی یقین است
قویرا با متین فرق اینچنین بود
تو دریاب از متانت کاین متین بود
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۱ - عبدالولی
مگر عبدلولی دور از تکلف
ز استیلاست اولی بالتصرف
بگرداند ز کل ماسوا رو
ز هر سو رو نماید سوی بیسو
نگیرد جز خدا را بهر خود دوست
نگنجد از ولای دوست در پوست
نبیند غیر آن کو بروی اولی است
کند پس رو بهر سوسوی مولی است
حقش زان مظهر اسم ولی کرد
ولایت داد و بر کل معتلی کرد
خدا باشد ولی آنکه خارج
ز ظلمت شد بنور اندر معارج
چو ایمانش بحق شد عین واقع
خود ایمانها بر او گردید راجع
از آن حق در نبی او را ولی گفت
نبی «من کنت مولاه علی» گفت
تلای حقش شمع رسل کرد
بحکم انما مولای کل کرد
ولایت پس یقین خاص علی بود
که حق را به نص حق ولی بود
جز او کس در ولایت نیست منصوص
بر او این اولویت گشت مخصوص
پس آنها کاولیا و صالحینند
علی را در ولایت جا نشینند
یکی زان جمله را عبدالولی دان
ولیش با تو لای علی دان
ز استیلاست اولی بالتصرف
بگرداند ز کل ماسوا رو
ز هر سو رو نماید سوی بیسو
نگیرد جز خدا را بهر خود دوست
نگنجد از ولای دوست در پوست
نبیند غیر آن کو بروی اولی است
کند پس رو بهر سوسوی مولی است
حقش زان مظهر اسم ولی کرد
ولایت داد و بر کل معتلی کرد
خدا باشد ولی آنکه خارج
ز ظلمت شد بنور اندر معارج
چو ایمانش بحق شد عین واقع
خود ایمانها بر او گردید راجع
از آن حق در نبی او را ولی گفت
نبی «من کنت مولاه علی» گفت
تلای حقش شمع رسل کرد
بحکم انما مولای کل کرد
ولایت پس یقین خاص علی بود
که حق را به نص حق ولی بود
جز او کس در ولایت نیست منصوص
بر او این اولویت گشت مخصوص
پس آنها کاولیا و صالحینند
علی را در ولایت جا نشینند
یکی زان جمله را عبدالولی دان
ولیش با تو لای علی دان
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۲ - عبدالحمید
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۳ - عبدالمحصی
تو عبدالمحصی آنرا دان که بینش
دهندش بر شمار آفرینش
بهر شیئن بود علم و احاطت
بموجودات کونینش بساطت
ز هر شیئی با جمال و بتفصیل
دهندش آگهی بیوجه تاویل
بود این کشف قلب و نور باطن
که اشیاء بر ضمیرش شد معاین
ز تعداد خلایق یک زمانش
نگردد ترک چیزی از عیانش
ز ثبتش نیست خارج هیچ فردی
ز ضبطش نیست بیرون خار و وردی
نکو داند شمار ما سوا را
شمار هر عیان وهر خفا را
دهندش بر شمار آفرینش
بهر شیئن بود علم و احاطت
بموجودات کونینش بساطت
ز هر شیئی با جمال و بتفصیل
دهندش آگهی بیوجه تاویل
بود این کشف قلب و نور باطن
که اشیاء بر ضمیرش شد معاین
ز تعداد خلایق یک زمانش
نگردد ترک چیزی از عیانش
ز ثبتش نیست خارج هیچ فردی
ز ضبطش نیست بیرون خار و وردی
نکو داند شمار ما سوا را
شمار هر عیان وهر خفا را
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۴ - عبدالمبدی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۵ - عبدالمعید
دگر از اولیا عبدالمعید است
که هر دوم بر حقش عودی جدیداست
کند حق آگه او از معادش
بعود خلق و خویش است اعتمادش
چو بیند بر حق اشیاء را اعادت
دهد دل را بسوی عود عادت
بر او روشن شود حال عواقب
که امر عاقبت را یافت واجب
بحسن حال خود کوشد ز اقبال
که بیند بوده نیکو اصل احوال
نبود آنجا بجز خیر و سعادت
کند کسب سعادت را زیادت
باذن حق نماید عود بروی
همان اذن است است کورا آید از پی
نباشد اذن حق بر کسب حالی
که معدوم است اصلش هم ضلالی
ز دریا آب در جوئی روان شد
بجو با تیرگیها تو امان شد
بدریا گر کنی برگشت از جو
نه بینی آب خود جز صاف و نیکو
که هر دوم بر حقش عودی جدیداست
کند حق آگه او از معادش
بعود خلق و خویش است اعتمادش
چو بیند بر حق اشیاء را اعادت
دهد دل را بسوی عود عادت
بر او روشن شود حال عواقب
که امر عاقبت را یافت واجب
بحسن حال خود کوشد ز اقبال
که بیند بوده نیکو اصل احوال
نبود آنجا بجز خیر و سعادت
کند کسب سعادت را زیادت
باذن حق نماید عود بروی
همان اذن است است کورا آید از پی
نباشد اذن حق بر کسب حالی
که معدوم است اصلش هم ضلالی
ز دریا آب در جوئی روان شد
بجو با تیرگیها تو امان شد
بدریا گر کنی برگشت از جو
نه بینی آب خود جز صاف و نیکو
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۶ - عبدالمحیی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۷ - عبدالممیت
بود عبدالممیت آن کز ولایش
بمیراند حق از نفس و هوایش
چو مرد از نفس بر حق زنده گردد
باوصاف نکو پاینده گردد
ز شهوت و ز غضب چون مرد بازش
نماید زنده حق غیر از مجازش
بدینسان بر نفوسش بیتوقف
دهد حق باز تأثیر و تصرف
که باشد بر اماته خلق قادر
ز نفس و حال و اخلاق مغایر
تواند پس بحقشان زنده سازد
بنور عقلشان پاینده سازد
چه باشد تا که قدر همت آن
که گیرد زین مؤثر روح و ریحان
بمیراند حق از نفس و هوایش
چو مرد از نفس بر حق زنده گردد
باوصاف نکو پاینده گردد
ز شهوت و ز غضب چون مرد بازش
نماید زنده حق غیر از مجازش
بدینسان بر نفوسش بیتوقف
دهد حق باز تأثیر و تصرف
که باشد بر اماته خلق قادر
ز نفس و حال و اخلاق مغایر
تواند پس بحقشان زنده سازد
بنور عقلشان پاینده سازد
چه باشد تا که قدر همت آن
که گیرد زین مؤثر روح و ریحان
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۸ - عبدالحی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۶۹ - عبدالقیوم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۰ - عبدالواجد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۱ - عبدالماجد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۲ - عبدالواحد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۳ - عبدالاحد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۴ - عبدالصمد
بود عبدالصمد بیاشتباهی
خلایق را همه قصد و پناهی
صمد زیرا که بر معنای قصد است
جناب رفعتش مأوای قصد است
بود بالطبع هر جنبنده معتاد
که در وقت بلیاتش کند یاد
بهر حاجت هر آن عبد از نیازی
بیاد آرد که دارد کار سازی
بیاد آرد که هستش مستعانی
که نبود منفک از وی نیم آنی
بعین آنکه او را نیست جائی
نباشد خالی از وی ماسوائی
بعین آنکه ناید در تصور
بود هر ذرهئی از هستیش پر
ابا آنکه نشانی نیست از وی
توز و گوئی مکه مملو است هر شیی
چنان نادیدهاش خوانی دمادم
که پنداری بود او کل عالم
صمد پس سید و قصد و پناهست
دگر لاجوف له بیاشتباه است
بود یعنی بسیط او در حقیقت
نه کز جوع و عطش شیئیست مصمت
نباشد طفره در بود و دوامش
در اوصاف کمالی دان تمامش
نباشد سلب زو خیر و کمالی
نه هم شبه و نظیرش در خصالی
نه چون ممکن که او را جوف وجوعست
باو هر نقص و فقدانی رجوع است
صمد در هر کمالی اوست کامل
مقدس از مخالف و از مقابل
کسی کاو را دلیل معرفت کرد
تجلی بروی این اسم و صفت کرد
مگر عبدالصمد خوانند قومش
بیکسانست بیداری و نومش
نماید حق باو دفع بلیات
ز امدادش شود ایصال خیرات
شفیع او بهر اعطا ثوابست
معین خلق در رفع عذابست
به بیند حق ز چشم او دمادم
بعنوان روببیت به عالم
خلایق را همه قصد و پناهی
صمد زیرا که بر معنای قصد است
جناب رفعتش مأوای قصد است
بود بالطبع هر جنبنده معتاد
که در وقت بلیاتش کند یاد
بهر حاجت هر آن عبد از نیازی
بیاد آرد که دارد کار سازی
بیاد آرد که هستش مستعانی
که نبود منفک از وی نیم آنی
بعین آنکه او را نیست جائی
نباشد خالی از وی ماسوائی
بعین آنکه ناید در تصور
بود هر ذرهئی از هستیش پر
ابا آنکه نشانی نیست از وی
توز و گوئی مکه مملو است هر شیی
چنان نادیدهاش خوانی دمادم
که پنداری بود او کل عالم
صمد پس سید و قصد و پناهست
دگر لاجوف له بیاشتباه است
بود یعنی بسیط او در حقیقت
نه کز جوع و عطش شیئیست مصمت
نباشد طفره در بود و دوامش
در اوصاف کمالی دان تمامش
نباشد سلب زو خیر و کمالی
نه هم شبه و نظیرش در خصالی
نه چون ممکن که او را جوف وجوعست
باو هر نقص و فقدانی رجوع است
صمد در هر کمالی اوست کامل
مقدس از مخالف و از مقابل
کسی کاو را دلیل معرفت کرد
تجلی بروی این اسم و صفت کرد
مگر عبدالصمد خوانند قومش
بیکسانست بیداری و نومش
نماید حق باو دفع بلیات
ز امدادش شود ایصال خیرات
شفیع او بهر اعطا ثوابست
معین خلق در رفع عذابست
به بیند حق ز چشم او دمادم
بعنوان روببیت به عالم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۵ - عبدالقادر
ز عبدالقادر ار خواهی شد آگاه
خود او شاهد بود بر قدرت الله
الا در کل مقدورات صادر
کند بروی تجلی اسم قادر
بدان پس صورت دست الهش
که گیرد باوی و دارد نگاهش
نباشد لطف او را امتناعی
بود ز و هر عطا و انتزاعی
عیانش وجه تأثیر مؤثر
شود بر کل بتقدیر مقدر
هم ایصال مدد کورا دوام است
بمعدوم از وجود کل که تام است
رسد امداد هستی هر دم از وی
بمعد و مات اعیانی پیاپی
معالکونی که معدم الذواتند
بمعدومیت خود بر ثباتند
به بیند نفس خود معدم بالذات
چنان کاندر عدم بد ذات ذرات
بعین آنکه در اشیاء مؤثر
بود با قدرت حق بیمغایر
بعین آنکه دارد قدرت از حق
در آنقدرت بود معدم مطلق
ز حق باشد بقدرت گر چه معلوم
نه بیند ذات خود را جز که معدوم
خود او شاهد بود بر قدرت الله
الا در کل مقدورات صادر
کند بروی تجلی اسم قادر
بدان پس صورت دست الهش
که گیرد باوی و دارد نگاهش
نباشد لطف او را امتناعی
بود ز و هر عطا و انتزاعی
عیانش وجه تأثیر مؤثر
شود بر کل بتقدیر مقدر
هم ایصال مدد کورا دوام است
بمعدوم از وجود کل که تام است
رسد امداد هستی هر دم از وی
بمعد و مات اعیانی پیاپی
معالکونی که معدم الذواتند
بمعدومیت خود بر ثباتند
به بیند نفس خود معدم بالذات
چنان کاندر عدم بد ذات ذرات
بعین آنکه در اشیاء مؤثر
بود با قدرت حق بیمغایر
بعین آنکه دارد قدرت از حق
در آنقدرت بود معدم مطلق
ز حق باشد بقدرت گر چه معلوم
نه بیند ذات خود را جز که معدوم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۶ - عبدالمقتدر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۷ - عبدالمقدم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۷۸ - عبدالمؤخر
بود عبدالمؤخر آنکه تأخیر
کند در هر چه طغیانست و تقصیر
نه تأخیری که باز اندر وقوعی
نماید عاقبت بروی رجوعی
بود تأخیرش از وجهی که مفقود
شود از وی بنقص است ار چه موجود
وجود اوست در نظم مقدر
ز موجودات امکانی مؤخر
چو ضوئی کز چزاغ است آن نهایت
بود در رتبه او اقرب بظلمت
کند عبدالمؤخر چونکه تأخیر
در امری کوست دور از حکم و تأثیر
شود پس مظهر اسم مؤخر
نشد چون او بامر حق مقصر
ز حکم حق کند پس هر که تقصیر
بود واجب ورا تنبیه و تعزیز
ولی رحمت چو سبقت بر غضب داشت
مقصر را بدیوان بر عقب داشت
مگر افتد عذاب او بتأخیر
شود شاید پشیمان او ز تقصیر
پشیمان گر شود بخشد الهش
پشیمانیست تعذیر از گناهش
پس این عبدالمؤخر نور حق است
بدیوان غضب دستور حق است
بدارد اهل عصیانرا مؤخر
رسد بر عفو حق تا حکم دیگر
کند دیگر تجاوز هر که از حد
بجای خویشتن او سازدش رد
دگر شیئی که حق اوست تأخیر
مؤخر داردش در فعل و تأثیر
دگر فعلی که ناچیزش مناسب
بود در نظم کلی بلکه واجب
مؤخر دارد آنرا بی ز تأخیر
بد انسانی که باشد حکم تقدیر
بسی این نکته باریک و دقیق است
اگر فهمی نکو، فکرت عمیق است
کند در هر چه طغیانست و تقصیر
نه تأخیری که باز اندر وقوعی
نماید عاقبت بروی رجوعی
بود تأخیرش از وجهی که مفقود
شود از وی بنقص است ار چه موجود
وجود اوست در نظم مقدر
ز موجودات امکانی مؤخر
چو ضوئی کز چزاغ است آن نهایت
بود در رتبه او اقرب بظلمت
کند عبدالمؤخر چونکه تأخیر
در امری کوست دور از حکم و تأثیر
شود پس مظهر اسم مؤخر
نشد چون او بامر حق مقصر
ز حکم حق کند پس هر که تقصیر
بود واجب ورا تنبیه و تعزیز
ولی رحمت چو سبقت بر غضب داشت
مقصر را بدیوان بر عقب داشت
مگر افتد عذاب او بتأخیر
شود شاید پشیمان او ز تقصیر
پشیمان گر شود بخشد الهش
پشیمانیست تعذیر از گناهش
پس این عبدالمؤخر نور حق است
بدیوان غضب دستور حق است
بدارد اهل عصیانرا مؤخر
رسد بر عفو حق تا حکم دیگر
کند دیگر تجاوز هر که از حد
بجای خویشتن او سازدش رد
دگر شیئی که حق اوست تأخیر
مؤخر داردش در فعل و تأثیر
دگر فعلی که ناچیزش مناسب
بود در نظم کلی بلکه واجب
مؤخر دارد آنرا بی ز تأخیر
بد انسانی که باشد حکم تقدیر
بسی این نکته باریک و دقیق است
اگر فهمی نکو، فکرت عمیق است