تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۸۸ - خوش بود بادهٔ گلرنگ در ایام بهار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۲۲ - آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۸ - شیر آلغده که بیرون جهد از خانه به صید
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۳۲ - با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواست
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۳۸ - زین و زان چند بود برکه و مه؟
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۴۳ - گوسپندیم و جهان هست به کردار نغل
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۷۴ - از چه توبه نکند خواجه؟ که هر کجا که بود
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۷ - گر همه نعمت یک روز به ما بخشد
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۶ - کیر آلوده بیاری و نهی در کس من
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۱ - ای دریغ! آن حر، هنگام سخا حاتم فش
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۵ - مهر جویی ز من و بی مهری
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۶ - از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی
شب به هم درشکند زلف چلیپایی را
صبحدم سردهد انفاس مسیحایی را
گر از آن طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینایی را
گر به آئینه سیماب سحر رشک بری
اشک سیمین طلبی آینه سیمایی را
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رویایی را
از نسیم سحر آموختم و شعله ی شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدایی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبایی را
طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن
که به دل آب کند شکر گویایی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبایی را
شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل
شمع بزم چمنند انجمن آرایی را
صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشایی را
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
شهریارا قرق عزلت و تنهایی را
صبحدم سردهد انفاس مسیحایی را
گر از آن طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینایی را
گر به آئینه سیماب سحر رشک بری
اشک سیمین طلبی آینه سیمایی را
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رویایی را
از نسیم سحر آموختم و شعله ی شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدایی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبایی را
طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن
که به دل آب کند شکر گویایی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبایی را
شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل
شمع بزم چمنند انجمن آرایی را
صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشایی را
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
شهریارا قرق عزلت و تنهایی را
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۰ - ناکامیها
زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها
مستم از ساغر خون جگر آشامی ها
بس که با شاهد ناکامیم الفتها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامی ها
بخت برگشته ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها
دیرجوشی تو در بوته ی هجرانم سوخت
ساختم این همه تا وارهم از خامی ها
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه ی گمنامی ها
نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامی ها
باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامی ها
شهریارا ورق از اشک ندامت می شوی
تا که نامت نبرد در افق نامی ها
مستم از ساغر خون جگر آشامی ها
بس که با شاهد ناکامیم الفتها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامی ها
بخت برگشته ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها
دیرجوشی تو در بوته ی هجرانم سوخت
ساختم این همه تا وارهم از خامی ها
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه ی گمنامی ها
نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامی ها
باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامی ها
شهریارا ورق از اشک ندامت می شوی
تا که نامت نبرد در افق نامی ها
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۱ - دریاچه اشک
طبعم از لعل تو آموخت در افشانی ها
ای رخت چشمه ی خورشید درخشانی ها
سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی
تا نسیمت بنوازد به گل افشانی ها
گر بدین جلوه به دریاچه ی اشکم تابی
چشم خورشید شود خیره ز رخشانی ها
دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید
مخمل این گونه به کاشانه ی کاشانی ها
دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع
ای سر زلف تو مجموع پریشانی ها
رام دیوانه شدن آمده درشان پری
تو به جز رم نشناسی ز پریشانی ها
شهریارا به درش خاک نشین افلاکند
وین کواکب همه داغند به پیشانی ها
ای رخت چشمه ی خورشید درخشانی ها
سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی
تا نسیمت بنوازد به گل افشانی ها
گر بدین جلوه به دریاچه ی اشکم تابی
چشم خورشید شود خیره ز رخشانی ها
دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید
مخمل این گونه به کاشانه ی کاشانی ها
دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع
ای سر زلف تو مجموع پریشانی ها
رام دیوانه شدن آمده درشان پری
تو به جز رم نشناسی ز پریشانی ها
شهریارا به درش خاک نشین افلاکند
وین کواکب همه داغند به پیشانی ها
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۳ - سوز و ساز
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد
بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است
بیم آنست که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب
گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز
می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز
بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب
شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک
به گدائی تو ای شاهد طناز امشب
تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد
بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است
بیم آنست که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب
گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز
می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز
بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب
شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک
به گدائی تو ای شاهد طناز امشب
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۰ - بر سر خاک ایرج
ایرجا سر بِدَرآور که امیر آمده است
چه امیری که به عشق تو اسیر آمده است
چون فرستادهٔ سیمرغ به سهراب دلیر
نوشداروست ولی حیف که دیر آمده است
گویی از چشم نظرباز تو بیپروا نیست
چون غزالی به سر کشتهٔ شیر آمده است
خیز غوغای بهارست که پروانه شویم
غنچهٔ شوخ پر از شکّر و شیر آمده است
روح من نیز به دنبال تو گیرد پرواز
دگر از صحبت این دلشده سیر آمده است
سر برآور ز دل خاک و ببین نسل جوان
که مریدانه به پابوسی پیر آمده است
دیر اگر آمده شیر آمده عذرش بپذیر
که دل از چشم سیه عذرپذیر آمده است
گنه از دور زمان است که از چنبر او
آدمی را نه گریز و نه گزیر آمده است
گوش کن نالهٔ این نی که چو لالای نسیم
اشکریزان به نوای بم و زیر آمده است
طبع من بلبل گلزار صفا بود و صفی
که چو مرغان بهشتی به صفیر آمده است
مکتب عشق به شاگرد قدیمت بسپار
شهریاری که درین شیوه شهیر آمده است
چه امیری که به عشق تو اسیر آمده است
چون فرستادهٔ سیمرغ به سهراب دلیر
نوشداروست ولی حیف که دیر آمده است
گویی از چشم نظرباز تو بیپروا نیست
چون غزالی به سر کشتهٔ شیر آمده است
خیز غوغای بهارست که پروانه شویم
غنچهٔ شوخ پر از شکّر و شیر آمده است
روح من نیز به دنبال تو گیرد پرواز
دگر از صحبت این دلشده سیر آمده است
سر برآور ز دل خاک و ببین نسل جوان
که مریدانه به پابوسی پیر آمده است
دیر اگر آمده شیر آمده عذرش بپذیر
که دل از چشم سیه عذرپذیر آمده است
گنه از دور زمان است که از چنبر او
آدمی را نه گریز و نه گزیر آمده است
گوش کن نالهٔ این نی که چو لالای نسیم
اشکریزان به نوای بم و زیر آمده است
طبع من بلبل گلزار صفا بود و صفی
که چو مرغان بهشتی به صفیر آمده است
مکتب عشق به شاگرد قدیمت بسپار
شهریاری که درین شیوه شهیر آمده است
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۲ - همت ای پیر
پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه ی توست
همه آفاق پر از نعره ی مستانه ی توست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه ی توست
دست مشاطه به طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه ی توست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه ی من همه در گوشه ی انبانه ی توست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه ی توست
ای کلید در گنجینه ی اسرار ازل
عقل دیوانه ی گنجی که به ویرانه ی توست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه ی توست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه ی توست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه ی توست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه ی توست
همه آفاق پر از نعره ی مستانه ی توست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه ی توست
دست مشاطه به طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه ی توست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه ی من همه در گوشه ی انبانه ی توست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه ی توست
ای کلید در گنجینه ی اسرار ازل
عقل دیوانه ی گنجی که به ویرانه ی توست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه ی توست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه ی توست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه ی توست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه ی توست
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۶ - کاروان بیخبر
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ماهم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آیینه ی شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و به یاران عزیز
باری این مژده که چاهی به سر راهش نیست
شهریارا عقب قافله ی کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ماهم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آیینه ی شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و به یاران عزیز
باری این مژده که چاهی به سر راهش نیست
شهریارا عقب قافله ی کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۲ - طغرای امان
آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد
جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب
آب رفته است که آن سرو روان بازآورد
نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد
باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد
گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو
تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد
پرئی را که به صد آینه افسون نشدی
دل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد
دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا
درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد
تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا
پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد
شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز
آن خدائی که هم او از همدان بازآورد
جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب
آب رفته است که آن سرو روان بازآورد
نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد
باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد
گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو
تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد
پرئی را که به صد آینه افسون نشدی
دل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد
دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا
درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد
تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا
پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد
شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز
آن خدائی که هم او از همدان بازآورد