عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۷۸ - دل چو آرایش مژگان تر خویش کند
دل چو آرایش مژگان تر خویش کند
داغ را آینه دار جگر خویش کند
می برد بخت به ظلمت کده هند مرا
تا چه خاک (سیه) آنجا به سر خویش کند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۱ - خلد تسخیر دل اهل محبت نکند
خلد تسخیر دل اهل محبت نکند
برق در بوته خاشاک اقامت نکند
کرد دلگیر سفرپای گرانخواب، مرا
هیچ کس با قلم کند کتابت نکند!
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۳ - عاشقانی که دل از گریه سبکبار کنند
عاشقانی که دل از گریه سبکبار کنند
شکوه خود چه ضرورست که اظهار کنند؟
بوی پیراهن گلزار ازان شوخترست
که نظربند ز خار سر دیوار کنند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۴ - عشقبازان چو جلای نظر پاک دهند
عشقبازان چو جلای نظر پاک دهند
منصب برق جهانسوز به خاشاک دهند
مفلسم، حوصله ناز خریدارم نیست
می فروشم به بهای دل اگر خاک دهند
(در دو روزش چو سر زلف بهم می شکنی
حیف دل نیست که در دست تو بی باک دهند)
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۵ - داغ سودای ترا بر دل بی کینه نهند
داغ سودای ترا بر دل بی کینه نهند
گوهری را که عزیزست به گنجینه نهند
بی تو جمعی که نظر آب دهند از گلزار
تشنگانند که بر ریگ روان سینه نهند
قسمت مردم هموار نگردد سختی
بالش از موم به زیر سر آیینه نهند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۸۶ - دل به خال تو عبث چشم طمع دوخته بود
دل به خال تو عبث چشم طمع دوخته بود
مشک این نافه سراسر جگر سوخته بود
چون صبا بیهده بر گرد چمن گردیدم
رزق من غنچه صفت در دلم اندوخته بود
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۹۰ - چون لاله هر که باده حمرا نمی زند
چون لاله هر که باده حمرا نمی زند
جوش نشاط چون خم صهبا نمی زند
مجنون که از لباس تعلق برآمده است
آتش چرا به دامن صحرا نمی زند؟
از داغ گشت شورش مغزم زیادتر
گرداب مهر بر لب دریا نمی زند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۹۳ - تا چند رخ ز باده کسی لاله گون کند؟
تا چند رخ ز باده کسی لاله گون کند؟
تا کی کسی شناه به دریای خون کند؟
هر کس ز عشق سایه دستی گرفته است
چون تیشه دست در کمر بیستون کند
روزی که چرخ پنبه گذارد به داغ ما
خورشید سر ز روزن مغرب برون کند
اول شکار لاغر آن صید پیشه ایم
ما را مگر شهید برای شگون کند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۹۸ - تیر از فراق شست تو می کرد ناله دوش؟
تیر از فراق شست تو می کرد ناله دوش؟
یا بال عندلیب پر این خدنگ بود
از آبیاری عرق شرم، روی او
تا آفتاب زرد خزان لاله رنگ بود
امشب که شوخی هوسش آرمیده بود
جان شراب بر لب ساغر رسیده بود
درد طلب بلاست، وگرنه رفیق خضر
لب تشنگی خویش در آیینه دیده بود
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۰۵ - ای سنگدل عقیق تو بدنام می شود
ای سنگدل عقیق تو بدنام می شود
ورنه مرا چه از دو سه دشنام می شود؟
ایام برگریز پر و بال میرسد
تا عندلیب ما به قفس رام می شود
در خانه ای که روی تو افزود از شراب
تبخاله خوش نشین لب بام می شود
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۰۷ - هر کس که از رخ تو نظر آب می دهد
هر کس که از رخ تو نظر آب می دهد
خرمن به برق و خانه به سیلاب می دهد
در خون یک جهان دل بی تاب می رود
مشاطه ای که زلف ترا تاب می دهد
صیدی که بی قراری وحشت کشیده است
در چشم دام، داد شکرخواب می دهد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۱۴ - چه شد دگر که فغان از دلم خروش کشید؟
چه شد دگر که فغان از دلم خروش کشید؟
لباس عافیتم دست غم ز دوش کشید
کمان حسن که در بند ماه کنعان بود
خط سیاه تو از گوش تا به گوش کشید
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۲۲ - تا عشق هست ناله به فریاد می رسد
تا عشق هست ناله به فریاد می رسد
تا هست آتشی مدد باد می رسد
ای تیشه کامرانی خسرو ز حد گذشت
زورت همین به بازوی فرهاد می رسد؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۲۳ - جان چون کمال یافت به جانانه می‌رسد
جان چون کمال یافت به جانانه می‌رسد
انگور چون رسید به میخانه می‌رسد
طوفان کند شراب در آن سر که مغز نیست
فیض بهار، بیش به دیوانه می‌رسد
حسن غریب حوصله پرداز طاقت است
کی آشنا به معنی بیگانه می‌رسد؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۲۶ - خالش بلای جان ز خط مشکبار شد
خالش بلای جان ز خط مشکبار شد
پرهیز ازان ستاره که دنباله دار شد
انصاف نیست سوختن از تشنگی مرا
کز خون من عقیق لبت آبدار شد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۲۸ - آثار عشق در دل چون سنگ من نماند
آثار عشق در دل چون سنگ من نماند
در بیستون من اثر از کوهکن نماند
تا رنگ من شکسته خود را درست کرد
گلگونه در بساط سهیل یمن نماند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۳۴ - رخسار تو با خط سیه کار چه سازد؟
رخسار تو با خط سیه کار چه سازد؟
آیینه به تردستی زنگار چه سازد؟
از جلوه شیرین دهنان آب نگردید
فرهاد به جان سختی کهسار چه سازد؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۰ - ترسم که مرا عشق به مردی نرساند
ترسم که مرا عشق به مردی نرساند
دل را به شفاخانه دردی نرساند
امشب نفسم مضطرب از سینه برون رفت
بر آینه حسن تو گردی نرساند!
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۲ - جمعی که سر خویش به فتراک تو بستند
جمعی که سر خویش به فتراک تو بستند
چندان که به گردش بود این دایره، هستند
شد پنجه سیمین تو در مهد، نگارین
از رشته جانها که به انگشت تو بستند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۵ - تا صدق طلب خضر من آبله پا بود
تا صدق طلب خضر من آبله پا بود
هر موجه ای از ریگ روان قبله نما بود
از کشمکش عشق رسیدیم به دولت
این اره به فرق سر ما بال هما بود
سر داد به صحرا دل دیوانه ما را
آن گنج که در گوشه ویرانه ما بود