تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
هاتف اصفهانی : ماده تاریخ‌ها
شماره ۲۳ - فخر سادات رفیع الدرجات
فخر سادات رفیع الدرجات
حضرت میر محمد صادق
آن ز عباد به تقوی در پیش
آن ز اعلام به دانش سابق
از اکارم به مکارم برتر
بر افاضل به فضایل فائق
جامهٔ علم و عمل کاو را بود
دل دانا و زبان صادق
رخت از دنیی فانی بربست
به ملاقات الهی شایق
رو سوی عالم باقی آورد
به عنایات الهی واثق
بود مشتاق جمال ازلی
بیشتر زان که به عذرا وامق
جان به کف شد بر جانان آری
جان برد تحفهٔ جانان عاشق
چون ز دنیا شد و در خلد برین
شد به اجداد گرامی لاحق
گفت هاتف پی تاریخ که خلد
بود از میر محمد صادق
هاتف اصفهانی : ماده تاریخ‌ها
شماره ۳۸ - خان جم کوکبه عبدالرزاق
خان جم کوکبه عبدالرزاق
که کند دیدن او جان تازه
آن که رخسار و جمالش دایم
هست چون گل به گلستان تازه
آن که ز ابر کرمش کشت امید
هست چون سبزه ز باران تازه
آن که با جود کفش هر روزه
عهد نو سازد و پیمان تازه
شهر کاشان را از همت او
شد پس از زلزله بنیان تازه
گشت از مسجد و بازار و حصار
همهٔ ابنیهٔ آن تازه
پایه‌ها راست شد ارکان محکم
گنبدش نوشد و ایوان تازه
زان بناهای مجدد گردید
مسجد جامع ویران تازه
منهدم بود چنان کش گفتی
نتوان کرد به عمران تازه
همتش گشت چون آنجا معمار
سقف‌ها نوشد و جدران تازه
شد چنان تازه که در هفت اقلیم
مسجدی نیست بدین‌سان تازه
از طواف حرم محترمش
مؤمنان را شود ایمان تازه
در وی افواج ملایک آیند
هر دم از گنبد گردان تازه
بهر تاریخ خرد با هاتف
گفت شد مسجد کاشان تازه
هاتف اصفهانی : ماده تاریخ‌ها
شماره ۳۹ - حیف از فاطمه آن نخل جوان
حیف از فاطمه آن نخل جوان
که خم از باد اجل شد ناگاه
حیف از آن گوهر ارزنده که بود
در جهان خیل نکویان را شاه
حیف از آن شمع فروزنده که بود
پرتو آن طرب‌افزا غم‌گاه
بود از پاکی طینت تا بود
عفتش همدم و عصمت همراه
بود ذیل وی از آلایش دور
پاک دامان وی از لوث گناه
روز و شب تا به جهان داشت مقام
بود آن رشک خور و خجلت ماه
خرم از چهره‌اش این هفت اقلیم
روشن از عارضش این نه خرگاه
چون شد آن سرو قد لاله عذار
از سموم اجلش حال تباه
سرو ازین غصه به بر جامه درید
لاله زین غم ز سرافکنده کلاه
ریخت در فرقتش آن خاک بسر
کرد در ماتمش این جامه سیاه
چون شد از دار فنا سوی بهشت
جانش از شوق ملاقات الله
رخت بربست از این غمخانه
بار بگشاد در آن عشرتگاه
کلک هاتف پی تاریخ نوشت
رفت از دار فنا فاطمه آه
محتشم کاشانی : غزلیات از رسالهٔ جلالیه
شماره ۲۱ - روی ناشسته چو ماهش نگرید
روی ناشسته چو ماهش نگرید
چشم بی‌سرمهٔ سیاهش نگرید
بر سر سرو ملایم حرکات
جنبش پر کلاهش نگرید
نگهش با من و رویش با غیر
غلط انداز نگاهش نگرید
مهر من گشته یکی صد ز خطش
اثر مهر و گیاهش نگرید
شاه حسنش سپه آورده ز خط
عالم آشوب سپاهش نگرید
عذرخواهی کندم بعد از قتل
عذر بدتر ز گناهش نگرید
می‌رود غمزه زنان از کشته
پشته‌ها بر سر راهش نگرید
دود از چرخ برآورده دلم
اثر شعلهٔ آهش نگرید
محتشم کوه ستم راست ستون
تن کاهیده چو کاهش نگرید
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۶۴ - ای به من صدق و صفای تو دروغ
ای به من صدق و صفای تو دروغ
مهر من راست وفای تو دروغ
نالش غیر ز جور تو غلط
بر زبانش گله‌های تو دروغ
چند گویم به هوس با دل خویش
حرف تخفیف جفای تو دروغ
گوی چوگان هوس گشته رقیب
سر فکنده است به پای تو دروغ
چند اصلاح جفای تو کنم
چند گویم ز برای تو دروغ
وعدهٔ بوسه چه می‌فرمائی
می‌نماید ز ادای تو دروغ
سگت از شومی آمد شد غیر
گفت صد ره به گدای تو دروغ
گوئی ای ابر حیا می‌بارد
از در و بام سرای تو دروغ
راست گویم به هوس می‌گوید
ملک از بهر رضای تو دروغ
عاشق از بهر رضای تو عجب
گر نگوید به خدای تو دروغ
محتشم این همه میگوئی و نیست
به زبان گله زای تو دروغ
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۳۱ - به فنا بنده رهی می‌دانم
به فنا بنده رهی می‌دانم
ره به آرام‌گهی می‌دانم
سیهم روی اگر جز رخ تو
آفتابی و مهی می‌دانم
دارد آن بت مژه چندان که درو
هر نگه را گنهی می‌دانم
نگهی کرد و به من فهمانید
که ازین به نگهی می‌دانم
گر ره صومعه را گم کردم
به خرابات رهی می‌دانم
داغهای دل خود را هر یک
سکه پادشهی می‌دانم
محتشم سایهٔ آن یکه سوار
من فزون از سپهی می‌دانم
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۶۷ - به امیدی که وفا خواهم دید
به امیدی که وفا خواهم دید
از تو تا چند جفا خواهم دید
تا کی از لعل شراب آلودت
غیر را کامروا خواهم دید
گر توان وصل تو را دید بخواب
این چنین خواب کجا خواهم دید
طاق ابروی تو گر قبله شود
خوش اثرها ز دعا خواهم دید
تا سر زلف تو در دست من است
مشک چین را به خطا خواهم دید
حسن تو پرده ز چشمم برداشت
تا ازین پرده چها خواهم دید
گر تو شمشیر زنی مردم را
چشم حسرت به قفا خواهم دید
گر کمان دار تویی دلها را
هدف تیر بلا خواهم دید
هر کجا قامت تو بنشیند
بس قیامت که به پا خواهم دید
گر کف پای نهی بر سر خاک
خاک را آب بقا خواهم دید
مگر آن ماه فروغی دیدی
که فروغت همه جا خواهم دید
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۳۸۰ - غم روی تو به عالم ندهم
غم روی تو به عالم ندهم
عین نستانم و این غم ندهم
گر به جان درد پیاپی دهی‌ام
به مداوای دمادم ندهم
گر مرا در حرمت راه دهند
ره به نامحرم و محرم ندهم
بخت آن کو که به صحرای طلب
آهوی چشم تو را رم ندهم
آبی از چشم تری ریخت به خاک
که به سر چشمهٔ زمزم ندهم
داغی از دوست رسیده‌ست به من
که به سرمایهٔ مرهم ندهم
غمی از عشق به خاطر دارم
که به صد خاطر خرم ندهم
بدنی دوش در آغوشم بود
که به صد روح مکرم ندهم
خاتمی داد به من لعل کسی
که به انگشتری جم ندهم
تا لبم بر لب آن نوش لب است
یک دمم را به دو عالم ندهم
من فروغی نفس پاکم را
به دم عیسی مریم ندهم
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۱۷ - تنگ شد از غم دل جای به من
تنگ شد از غم دل جای به من
یک دل و این همه غم وای به من
قتلم امروز نشد تا چه کند
حسرت وعده فردای به من
نقد جان دادم و یک بوسه نداد
آب لب لعل شکرخای به من
در محبت چه تطاول که نکرد
آن سر زلف چلیپای به من
نیست روزی که بلایی نرسد
زان قد و قامت و بالای به من
نفسی نیست که آتش نزند
شعلهٔ عشق سراپای به من
در گذرگاه وی از کثرت خلق
بسته شد راه تماشای به من
در غم عشق فروغی نرسید
شادی از گلشن صحرای به من
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۴۰ - صرصر هجر تو، ای سرو بلند
صرصر هجر تو، ای سرو بلند
ریشهٔ عمر من از بیخ بکند
پس چرا بستهٔ اویم همه عمر؟
اگر آن زلف دوتا نیست کمند
به یکی جان نتوان کرد سؤال:
کز لب لعل تو یک بوس به چند؟
بفگند آتش اندر دل حسن
آن چه هجران تو از سینه فگند
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۹۸ - ضیغمی نسل پذیرفته ز دیو
ضیغمی نسل پذیرفته ز دیو
آهویی نام نهاده یکران
آفتابی، که ز چابک قدمی
بر سر ذره نماید جولان
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۳۸ - زین و زان چند بود برکه و مه؟
زین و زان چند بود برکه و مه؟
مر ترا کشی و فیزین و غنوج
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۵ - مهر جویی ز من و بی مهری
مهر جویی ز من و بی مهری
هده خواهی ز من و بیهده‌ای
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۸ - آن تو کوری نه جهان تاریکست
آن تو کوری نه جهان تاریکست
آن تو کری نه سخن باریکست
گر سر این سخنت نیست برو
روی دیوار و سرت نزدیک‌ست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۲۱ - در رثای منصور سعید: خواجه منصور بپژمرد ز مرگ
خواجه منصور بپژمرد ز مرگ
تازگی جهل ز پژمردن اوست
عالمی بستهٔ جهلند و کنون
زندگی همه در مردن اوست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۲۵ - به همه وقت دلیری نکنند
به همه وقت دلیری نکنند
هر کرا از خرد و هش یاریست
زان که هر جای به جز در صف حرب
بد دلی بیش بود هشیاریست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۳ - هیچ نیکو نبود هرگز بد
هیچ نیکو نبود هرگز بد
هیچ خر آن نبود هرگز حر
پشت کس را نکند ز آب تهی
تا شکمشان نکنی از نان پر
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۷ - بجهم از بد ایام چنانک
بجهم از بد ایام چنانک
از کمان ختنی تیر خدنگ
گر به هر جور که آید بکشد
من پلنگم نکشم جور پلنگ
خواری و اسب گرانمایه مباد
من و این نفس عزیز و خر لنگ
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۹ - خواجه بفزود ولیکن بدرم
خواجه بفزود ولیکن بدرم
روی بفروخت ولیکن ز الم
میزبان بود ولیکن به رباط
نانم آورد ولیکن بدرم
دست بگشاد ولیکن در بخل
لب فروبست ولیکن ز نعم
مغز پر کرد ولیکن ز فضول
دل تهی کرد ولیکن ز کرم
خواجه رنجور ولیکن ز فجور
خواجه مشغول ولیکن به شکم
بس حریصست ولیکن به حرام
بس جوادست ولیکن به حرم
دولتش باد ولیکن بر باد
نعمتش باد ولیکن شده کم
جاودان باد ولیکن به سفر
ناتوان باد ولیکن به سقم
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۴۹ - روزگاریست که کان گهرند
روزگاریست که کان گهرند
اندرین وقت همه بی‌سنگان
بی‌بنان گشته همه بیداران
بیسران مانده همه سرهنگان
همه خردان بزرگ‌اندیشان
همه پستان دراز آهنگان
همه بیدستان در وقت دهش
باز گاه ستدن با چنگان
از چنین مردم نیکو سیرت
گوی بردند همه با رنگان
آنکه یک ماجره دارد در شیر
بیم از آن نیست به خانه لنگان
کودکان با خر و با اسب شدند
ما پیاده همه لنگان لنگان
فاخره دارد شیرینی و بس
تیز بر سبلت سبز آرنگان
هر کرا نیست سر موزه فراخ
چون من و تو بود از دلتنگان
هر که با شرم و حفاظست کنون
هست در خدمتشان چون گنگان
از سر همت و پاک اصلی خویش
ننگ می‌دارم از این بی‌ننگان
در خشو گادن اگر اقبالست
در ره و مذهب با فرهنگان
کار بس یوسف در گر دارد
تیز در ریش سحاق سنگان