تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۸ - گر کس بودی که زی توام بفگندی
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۳ - خود غم دندان به که توانم گفتن؟
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۸ - ماه تمامست روی دلبرک من
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۳ - نیل دمنده تویی به گاه عطیت
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۲ - مسافر مجنون
رفتم و بیشم نبود روی اقامت
وعده ی دیدار گو بمان به قیامت
گر تو قیامت به وعده دور نخواهی
یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت
بانگ اذان است و چشم مست تو بینم
در خم محراب ابروان به امامت
قصر نمازت چه ای مسافر مجنون
کعبه لیلی است قصد کن به اقامت
در همه عالم علم به عشق و جنونی
گو بشناسندت از جبین به علامت
آنچه به غفلت گذشت عمر نخواندم
عمر دگر خواهم از خدا به غرامت
پیرم و بر دوشم از ندیم جوانی
از تو چه پنهان همیشه بار ندامت
خرمن گل ها به باد رفت و به دل ها
نیش ندامت خلید و خار ملامت
شحنه ی شهری تو دست یاز به شمشیر
باری اگر شیر می کشی به شهامت
من به سلام و وداع کعبه و صحرا
صحیه زنانم که بارکن به سلامت
شمع دل شهریار شعله ی آخر
زد به سراپا که سوختن به تمامت
وعده ی دیدار گو بمان به قیامت
گر تو قیامت به وعده دور نخواهی
یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت
بانگ اذان است و چشم مست تو بینم
در خم محراب ابروان به امامت
قصر نمازت چه ای مسافر مجنون
کعبه لیلی است قصد کن به اقامت
در همه عالم علم به عشق و جنونی
گو بشناسندت از جبین به علامت
آنچه به غفلت گذشت عمر نخواندم
عمر دگر خواهم از خدا به غرامت
پیرم و بر دوشم از ندیم جوانی
از تو چه پنهان همیشه بار ندامت
خرمن گل ها به باد رفت و به دل ها
نیش ندامت خلید و خار ملامت
شحنه ی شهری تو دست یاز به شمشیر
باری اگر شیر می کشی به شهامت
من به سلام و وداع کعبه و صحرا
صحیه زنانم که بارکن به سلامت
شمع دل شهریار شعله ی آخر
زد به سراپا که سوختن به تمامت
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۷ - عرش مقاما زر کن کعبهٔ جاهت
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۹۹ - چونت نپرسم بگویی اینت کراهت
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۴۶ - در عزلت
شاکرم از عزلتی که فاقه و فقر است
فارغم از دولتی که نعمت و ناز است
خون ز رگ آرزو براندم و زین روی
رفت ز من آن تبی کز آتش آز است
بر قد همت قبای عزله بریدم
گرچه به بالای روزگار دراز است
تا کی جوئی طراز آستی من
نیست مرا آستین چه جای طراز است
دور فلک را به گرد من نرسد وهم
گرچه مهندس نهاد و شعوذه باز است
من به صفت کدخدای حجرهٔ رازم
شکل فلک چیست حلقهٔ در راز است
دهر نه جای من است بگذرم از وی
مسکن زاغان نه آشیانهٔ باز است
از تک و تازم ندامت است که آخر
نیستی است آنچه حاصل تک و تاز است
آقچهٔ زر گر هزار سال بماند
عاقبتش جای هم دهانه گاز است
خواه ظلم پاش خواه نور گزین پس
دیدهٔ خاقانی از زمانه فراز است
کار من آن به که این و آن نه طرازند
کانکه مرا آفرید کار طراز است
فارغم از دولتی که نعمت و ناز است
خون ز رگ آرزو براندم و زین روی
رفت ز من آن تبی کز آتش آز است
بر قد همت قبای عزله بریدم
گرچه به بالای روزگار دراز است
تا کی جوئی طراز آستی من
نیست مرا آستین چه جای طراز است
دور فلک را به گرد من نرسد وهم
گرچه مهندس نهاد و شعوذه باز است
من به صفت کدخدای حجرهٔ رازم
شکل فلک چیست حلقهٔ در راز است
دهر نه جای من است بگذرم از وی
مسکن زاغان نه آشیانهٔ باز است
از تک و تازم ندامت است که آخر
نیستی است آنچه حاصل تک و تاز است
آقچهٔ زر گر هزار سال بماند
عاقبتش جای هم دهانه گاز است
خواه ظلم پاش خواه نور گزین پس
دیدهٔ خاقانی از زمانه فراز است
کار من آن به که این و آن نه طرازند
کانکه مرا آفرید کار طراز است
خاقانی : قطعات
شماره ۴۹ - قبلهٔ ابدال قلهٔ سبلان دان
قبلهٔ ابدال قلهٔ سبلان دان
کو ز شرف کعبهوار قطب کمال است
کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشد
جامهٔ احرامیان که کعبهٔ حال است
در خبری خواندهام فضیلت آن را
خاست مرا آرزوش قرب سه سال است
رفتم تا بر سرش نثار کنم جان
کوست عروسی که امهات جبال است
چادر بر سر کشید تا بن دامن
یعنی بکرم من این چه لاف محال است
مقعد چندین هزار ساله عجوزی
بکر کجا ماند این چه نادره حال است
موسی و خضر آمده به صومعهٔ او
صومعه دارد مگر فقیر مثال است
هست همانا بزرگ بینی آن زال
چادر از آن عیب پوش بینی زال است
گفتم چادر ز روی باز نگیری
بکر نهای شرم داشتن چه خصال است
از پس بکران غیب چادر غیرت
بفکن خاقانیا که بر تو حلال است
کو ز شرف کعبهوار قطب کمال است
کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشد
جامهٔ احرامیان که کعبهٔ حال است
در خبری خواندهام فضیلت آن را
خاست مرا آرزوش قرب سه سال است
رفتم تا بر سرش نثار کنم جان
کوست عروسی که امهات جبال است
چادر بر سر کشید تا بن دامن
یعنی بکرم من این چه لاف محال است
مقعد چندین هزار ساله عجوزی
بکر کجا ماند این چه نادره حال است
موسی و خضر آمده به صومعهٔ او
صومعه دارد مگر فقیر مثال است
هست همانا بزرگ بینی آن زال
چادر از آن عیب پوش بینی زال است
گفتم چادر ز روی باز نگیری
بکر نهای شرم داشتن چه خصال است
از پس بکران غیب چادر غیرت
بفکن خاقانیا که بر تو حلال است
خاقانی : قطعات
شماره ۶۲ - مرد مسافر حدیث خانه کو گوید
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۱۰۷ - در مرثیه
از افق ملکت ار ستاره فرو شد
طلعت شمس ابد سوار بماناد
ماه نوار در حجاب غرب نهان شد
داور شرق آفتابوار بماناد
از چمن دولتی که باغ کیان راست
گر گل نو رفت نوبهار بماناد
دست قضا گر شکست شاخ نو از سرو
سرو سعادت به جویبار بماناد
گر رطب رنگ ناگرفته شد از نخل
نخل کیانی به نخلزار بماناد
ور گهر تاج نابسوده شد از بحر
بحر گهر زای تاجدار بماناد
مدت عمر ار نداد کام سیاوش
دولت کاوس کامکار بماناد
ور به اجل زرد گشت چهرهٔ سهراب
رستم دستان کارزار بماناد
زادهٔ بهرام گور کور که ار شد
عزت بهرام برقرار بماناد
چشم و چراغی که از میان کیان رفت
نور کیان ظل کردگار بماناد
گر به گهر باز رفت جان براهیم
احمد مختار شاد خوار بماناد
شیر بچه گر به زخم مور اجل رفت
پیلفکن شیر مرغزار بماناد
بچهٔ باز ار شکار دست قضا گشت
باز سپید ظفر شکار بماناد
شاه معظم مسیح قالب ملک است
ملک ز عدلش بر آب کار بماناد
عمر سلیمان عهد باد ابدالدهر
حضرت بلقیس روزگار بماناد
تاج سر آفرینش است شه شرق
در کنف آفریدگار بماناد
تحفهٔ اسلامیان دعاست که یارب
خسرو اسلام شهریار بماناد
طلعت شمس ابد سوار بماناد
ماه نوار در حجاب غرب نهان شد
داور شرق آفتابوار بماناد
از چمن دولتی که باغ کیان راست
گر گل نو رفت نوبهار بماناد
دست قضا گر شکست شاخ نو از سرو
سرو سعادت به جویبار بماناد
گر رطب رنگ ناگرفته شد از نخل
نخل کیانی به نخلزار بماناد
ور گهر تاج نابسوده شد از بحر
بحر گهر زای تاجدار بماناد
مدت عمر ار نداد کام سیاوش
دولت کاوس کامکار بماناد
ور به اجل زرد گشت چهرهٔ سهراب
رستم دستان کارزار بماناد
زادهٔ بهرام گور کور که ار شد
عزت بهرام برقرار بماناد
چشم و چراغی که از میان کیان رفت
نور کیان ظل کردگار بماناد
گر به گهر باز رفت جان براهیم
احمد مختار شاد خوار بماناد
شیر بچه گر به زخم مور اجل رفت
پیلفکن شیر مرغزار بماناد
بچهٔ باز ار شکار دست قضا گشت
باز سپید ظفر شکار بماناد
شاه معظم مسیح قالب ملک است
ملک ز عدلش بر آب کار بماناد
عمر سلیمان عهد باد ابدالدهر
حضرت بلقیس روزگار بماناد
تاج سر آفرینش است شه شرق
در کنف آفریدگار بماناد
تحفهٔ اسلامیان دعاست که یارب
خسرو اسلام شهریار بماناد
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۹۸ - در مرثیهٔ فلکی شروانی
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳۱۴ - در شکایت از روزگار
اهل دلی ز اهل روزگار نیابی
انس طلب چون کنی که یار نیابی
گر دگری ز اتفاق همنفسی یافت
چون تو بجوئی به اختیار نیابی
خوش نفسی نیست بیگرانی کامروز
نافهٔ بی ثرب در تتار نیابی
آینهٔ خاک تیره کار چه بینی
ز آینهٔ تیره نور کار نیابی
روز وفا آفتاب زرد گذشته است
شب خوشی از لطف روزگار نیابی
نقطهٔ کاری کناره کن که زره را
ساز جز از نقطهٔ کنار نیابی
بر سر بازار دهر خاک چه بیزی
کآخر ازین خاک جز غبار نیابی
دهر همانا که خاکبیزتر از توست
زآنکه دو نقدش به یک عیار نیابی
بگذر ازین آبگون پلی که فلک راست
کب کرم را در او گذار نیابی
قاعده عمر زیر گنبد بیآب
گنبد آب است کاستوار نیابی
دست طمع کفچه چون کنی که به هردم
طعمی ازین چرخ کاسهوار نیابی
چرخ تهی کز پی فریب تو جنبد
کاسهٔ یوزه است کش قرار نیابی
کشت کرم را نه خوشه ماند و نه دانه
کاهی ازین دو به کشتزار نیابی
خاک جگر تشنه را ز کاس کریمان
از نم جرعه امیدوار نیابی
جرعه بود یادگار کاس و بر این خاک
بوئی از آن جرعه یادگار نیابی
یاد تو خاقانیا ز داد چه سود است
کز ستم دهر زینهار نیابی
انس طلب چون کنی که یار نیابی
گر دگری ز اتفاق همنفسی یافت
چون تو بجوئی به اختیار نیابی
خوش نفسی نیست بیگرانی کامروز
نافهٔ بی ثرب در تتار نیابی
آینهٔ خاک تیره کار چه بینی
ز آینهٔ تیره نور کار نیابی
روز وفا آفتاب زرد گذشته است
شب خوشی از لطف روزگار نیابی
نقطهٔ کاری کناره کن که زره را
ساز جز از نقطهٔ کنار نیابی
بر سر بازار دهر خاک چه بیزی
کآخر ازین خاک جز غبار نیابی
دهر همانا که خاکبیزتر از توست
زآنکه دو نقدش به یک عیار نیابی
بگذر ازین آبگون پلی که فلک راست
کب کرم را در او گذار نیابی
قاعده عمر زیر گنبد بیآب
گنبد آب است کاستوار نیابی
دست طمع کفچه چون کنی که به هردم
طعمی ازین چرخ کاسهوار نیابی
چرخ تهی کز پی فریب تو جنبد
کاسهٔ یوزه است کش قرار نیابی
کشت کرم را نه خوشه ماند و نه دانه
کاهی ازین دو به کشتزار نیابی
خاک جگر تشنه را ز کاس کریمان
از نم جرعه امیدوار نیابی
جرعه بود یادگار کاس و بر این خاک
بوئی از آن جرعه یادگار نیابی
یاد تو خاقانیا ز داد چه سود است
کز ستم دهر زینهار نیابی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۱۵ - مدح کریمان کنم، چرا نکنم لیک
خاقانی : قطعات
شماره ۳۱۷ - گر به دل آزاد بودمی چه غمستی
گر به دل آزاد بودمی چه غمستی
عقدهٔ سودا گشودمی چه غمستی
غم همه ز آن است کشنای نیازم
گر نه نیاز آزمودمی چه غمستی
گر به مشامی که بوی آز شنودم
بوی قناعت نودمی چه غمستی
تخم ادب کاشتم دریغ درودم
گر بر دولت درودمی چه غمستی
این که خرد را در ملوک نمودم
گر در عزلت نمودمی چه غمستی
بد گهران را ستودم از گهر طبع
گر گهری را ستودمی چه غمستی
سرمهٔ عیسی که خاک چشم حواری است
گر جهت خر نسودمی چه غمستی
گر ز پی ساز کار در الف آز
سین سلامت فزودمی چه غمستی
لاف پلنگی زنم و گرنه چو گربه
لقمهٔ دونان ربودمی چه غمستی
بخت غنود و به درد دل نغنودم
گر به فراقت غنودمی چه غمستی
گفتی خاقانیا به شاهد و میکوش
گر من ازین دست بودمی چه غمستی
عقدهٔ سودا گشودمی چه غمستی
غم همه ز آن است کشنای نیازم
گر نه نیاز آزمودمی چه غمستی
گر به مشامی که بوی آز شنودم
بوی قناعت نودمی چه غمستی
تخم ادب کاشتم دریغ درودم
گر بر دولت درودمی چه غمستی
این که خرد را در ملوک نمودم
گر در عزلت نمودمی چه غمستی
بد گهران را ستودم از گهر طبع
گر گهری را ستودمی چه غمستی
سرمهٔ عیسی که خاک چشم حواری است
گر جهت خر نسودمی چه غمستی
گر ز پی ساز کار در الف آز
سین سلامت فزودمی چه غمستی
لاف پلنگی زنم و گرنه چو گربه
لقمهٔ دونان ربودمی چه غمستی
بخت غنود و به درد دل نغنودم
گر به فراقت غنودمی چه غمستی
گفتی خاقانیا به شاهد و میکوش
گر من ازین دست بودمی چه غمستی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۳۱ - رو که سوی راستی بسیج نداری
خاقانی : قطعات
شماره ۳۵۹ - بس کن خاقانیا ز مدحت دونان
سعدی : قطعات
شماره ۲۱۵ - حاجت خلق از در خدای برآید
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۷۷ - در صفت کسب کمال ومذمت ابناء عصر
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۰۹ - شراب خواسته