تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۴۲ - پادشاها صبوح دولت تو
پادشاها صبوح دولت تو
متصل با صباح محشر باد
بنده امروز پنج روز گذشت
که برین برهمی زنم فریاد
نه کسی می‌رسد به فریادم
نه یکی می‌کند ز حالم یاد
چه دهم شرح لطفهای کچل
آن نکو سیرت فرشته نهاد
سر من از جفای او کل شد
که به موییم از و نگشاد
بستد از بنده راه خود صد بار
یک یک راه راه بنده نداد
کرد بیداد و داد دشنامم
دادای پادشاه عادل داد
بخت نیکت به منتهای امید
برساناد و چشم بدمرساد
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۵۴ - میر مسعود پیر گشت و هنوز
میر مسعود پیر گشت و هنوز
همچو اطفال کعب می‌بازد
قدمی و دمی عجب دارد
که بدین تیزد و بدان تازد
هر کجا او قدم زند یادم
ز آدمی آن طرف بپردازد
دم او کشوری بگنداند
قدمش عالمی بر اندازد
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۵۶ - همنشین بدان مباش که نیک
همنشین بدان مباش که نیک
از بدان جز بدی نیاموزد
خار آتش فروز سوختنی
که ز گل جاه و شوکت اندوزد
عاقبت بر کند دل از صحبت
وز برای گل آتش افروزد
خار کاتش بود بدوزنده
آتش کشتنیش می‌سوزد
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۶۰ - ای امیری که شهسوار فلک
ای امیری که شهسوار فلک
با تو پیوسته هم عنان باشد
با سوار فلک اگر گویی
که مرو بعد ازین بران باشد
هر کجا فتح در حدیث آید
تیغ تیز تواش زبان باشد
خسروا خواستم ز شه اسبی
که مه نو رکاب آن باشد
کی مه نو رکاب من گردد
گرنه پای تو در میان باشد
باد نوعی که دایم اقبال است
از مقیمان آستان باشد
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۷۲ - خسروا این امیر کرمان چند
خسروا این امیر کرمان چند
کفن خود چو کرم پیله تند
خیل کرمان تو مورگیر و ملخ
با سلیمان و ملک او چه زند
آفرین بر ثبات و حلم تو کو
پشت کوه از شکوه می‌شکند
صبر ایوبی تو کرمان را
من بر آنم که زود بر فکند
گور اگر با پلنگ جوید جنگ
گور خود را بدست خویش کند
عقل داند که عاقبت چه بود
روبهی را که قصد شیر کند
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۷۵ - خسروا نایبان استیفا
خسروا نایبان استیفا
کار بر من دراز می‌گیرند
وجه انعام پار و امسالم
می‌دهند و فراز می‌گیرند
پنج امسال می‌دهند ولی
چار پارینه باز می‌گیرند
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۷۸ - خسروا یاد می‌کنم هر دم
خسروا یاد می‌کنم هر دم
به سر تخت خسروی سوگند
که به همراهی مواکب شاه
هست چون دیده‌ام دل اندر بند
چشم زخمی رسید ناگاهم
درد چشمم ز راه باز افکند
خواستیم تا کنم به دیده و دل
خدمتت منع کرد بخت نژند
دل به کلی ز خویش برکندم
دیده را بر نمی‌توانم کند
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۸۴ - نفس من اگر چه جانبخش است
نفس من اگر چه جانبخش است
جگرم غرق خون چو مشک بود
گرچه دریا به ابر آب دهد
لب دریا همیشه خشک بود
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۱ - شتر وابچه دیار عرب
شتر وابچه دیار عرب
کرد قیتولهای مردم پر
نفس من نیز رغبتی می‌کرد
گفتم ای نفس فی السلامه مر
شتر وابچه عرب چه کنی
مه دیار عرب مه شیر شتر
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۲ - خسرو اخاک درگه تو مرا
خسرو اخاک درگه تو مرا
از غبار ذر ور نیکوتر
لیک در حالتی چنین که منم
غیبتم از حضور نیکوتر
حال چشمم بدست دور از تو
چشم بد از تو دور نیکوتر
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۵ - آنکه از کبر، یک وجب می‌دید
آنکه از کبر، یک وجب می‌دید
از سر خویش تا به افسر هور
وانکه می‌گفت شیر معرکه‌ام
دولت شاه ساخت او را کور
قوت الظهر پشت او شکست
قره‌العین کرد چشمش کور
تا بدانی که با سعادت و بخت
برنیاید کسی به مردی و زور
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۱۴ - ای وزیری که ملک جاه تو راست
ای وزیری که ملک جاه تو راست
از سماوات و ارض افزون عرض
از زمانه شکایتی دارم
بر ضمیر تو کرد خواهی عرض
چون روا باشد ای خلاصه عمر
کی سزا باشد ای خلیفه ارض
که در ایام دولت تو کسی
که دعای تو باشد او را فرض
نخورد هیچ چیز الاغم
نکند هیچ کار الا قرض
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۱۵ - ماه گردون سلطنت ناگاه
ماه گردون سلطنت ناگاه
شد نهان در حجاب میغ دریغ
زین تحسر بماند در دندان
لب و دست نگین و تیغ دریغ
تا ابد بر زوال شاه اویس
ملک و دین می‌زنند دریغ دریغ
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۲۷ - ای کریمی که چون نسیم سحر
ای کریمی که چون نسیم سحر
باغ خلق تو را هوا دارم
چون گل و بلبل از عنایت تو
کار با برگ و با نوا دارم
گر به درگه نیامدم دو سه روز
من درین باب عذرها دارم
درد پایی فتاد بر سر من
من سر درد پا کجا دارم
بود در خاطرم که گر روزی
نبود چارپا دو پا دارم
پای نیزم ز دست رفت و کنون
نه دو پای و نه چارپا دارم
اگرم پا نمی‌دهد یاری
که حق نعمتت ادا دارم
بر دعا دارم از برای تو دست
چه کنم دست بر دعا دارم
تو بمان از برای من به جهان
که من اندر جهان تو را دارم
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۳۱ - خسرو شمس و غرب شمس الدین
خسرو شمس و غرب شمس الدین
بر همه سروران تویی مخدوم
در دولت ز تو شده مفتوح
مکرمت بر وجود تو مختوم
صاحب سیف و صاحب ملکی
بر صحف نام نیک تو مرقوم
طبعت آموخته قواعد ملک
ملکان از تو می‌برند رسوم
سیرت تو فضایل و افضال
عادت اهتمام اهل علوم
رایت دولت تو چون رایت
بر گذشته ز منتهای نجوم
از تو اصحاب علم را ادرار
و ز تو ارباب فضل را مرسوم
در حریم حمایت کرمت
من چرایم ز لطف تو محروم
رای عالیت را مگر نشدست
صدق و اخلاص من رهی معلوم
همتت چون روا همی دارد
که مرا می‌دهد به دست هموم
کرم تو گرفته جمله جهان
مال و زر بر هنروران مقسوم
من ز نیکی تو چو تو ز بدی
چند باشم منزه و معصوم
بنده مهمان خوان همت توست
دادخواهان به تو ز چرخ ظلوم
میهمان را سزد که داری نیک
خاصه مهمان مدح خوان و خدوم
تا بنازد به تخت شاهان بخت
تا بتاج است هر شهی موسوم
باش بر فرق جمله شاهان تاج
که تو شهباز و دیگران چون بوم
صبح اقبال تو دمیده ز شام
صیت رایت زری رسیده به روم
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۳۳ - ای وزیری که از خدا همه وقت
ای وزیری که از خدا همه وقت
روی بخت تو تازه می‌خواهم
تا به اکنون نخواستم چیزی
از تو اکنون اجازه می‌خواهم
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۳۴ - خسرو یم یمین امیر علی
خسرو یم یمین امیر علی
صورت رحمت علی علیم
ای مزین به مدحتت اقلام
وی مرفه به دولتت اقلیم
هم جناب تو با ستاره قرین
هم عدیل تو در زمانه عدیم
عقولت به مرتبت تفضیل
بر سپهرت به منزلت تعظیم
دردمت معجز بیان مسیح
در کفت قوت بنان کلیم
در زمانت ز فتنه زاییدن
مادر روزگار گشته عقیم
آتش خنجرت چو شعله کشید
زهره بحر آب گشت از بیم
بحر را کرد همتت در خاک
لاجرم گوهرش بماند یتیم
حاتم طی تو را کهینه غلام
صاحب ری تو را کمینه ندیم
خسروا بنده اسبکی دارد
سخت سست و قوی ضعیف و سقیم
اسبی از لاغری چنانکه برو
گر نشیند مگس شود به دو نیم
کنده چشمش به پنجه‌های کلاغ
کنده جسمش به رنج‌های قدیم
آسمان در زمان نمرودش
داغ کرده به نار ابراهیم
او چو مردار مرده گندیده
من چو زاغی برو نشسته مقیم
خود نشستن چو زاغ بر مدار
طوطیان را خلاقیتی است عظیم
پیش بیطار بردمش گفتم
به دوایش مرا بده تعلیم
گفت کین کارگاه جبار است
کوست یحیی العظام وهی رمیم
مگرت رحمت علی کبیر
برهاند ازین عذاب الیم
تا درین دور دایره کردار
نشود نقطه قابل تقسیم
باد قسم مخالف تو تعب
باد خط متابع تو نعیم
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۴۳ - حبذا صدر صفحه‌ای که به است
حبذا صدر صفحه‌ای که به است
به همه بابی از بهشت برین
میزند نور شمسه‌اش چون صبح
خنده بر ما و زهره و پروین
وصف نقش و نگار دیوارش
سخن ساده می‌کند رنگین
از نبات است اصل ترکیبش
زان نماید نهاد او شیرین
به نبات حسن بر آمده است
خردش زان همی کند تحسین
قطعه‌ای از بهشت دان که درو
کرده بیتی فلک ز خود تضمین
چون به تقطیع نظم بیت دهند
خشک و بر بسته باشد و چوبین
نظم این بیت اگرچه تقطیع است
شاه بیت است بس بلند و متین
راست گویی بساط جمشید است
بر بسیط هوا به صد تمکین
به سر خویش عالمی است که نیست
متعلق به آسمان و زمین
شده ایمن نهاد ترکیبش
از خطاب خلقته من طین
تا درو شاه کامران بنشست
خواندش روزگار شاه نشین
جم ثانی امیر شیخ حسن
خسرو کان یسار بحر یمین
ای به حق بوستان جاه تو را
شکل نسیرین آسمان نسرین
باد هرشب به زینت انجم
طاق‌های سپهر را تزیین
بر سریر سرور مسند و جاه
تا قیامت به کام دل بنشین
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۵۴ - ای وزیری که گر ز کلک تو ابر
ای وزیری که گر ز کلک تو ابر
داشتی مایه در چکانیدی
گر عیال کف تو گشتی آز
از گداییش وارهاندی
بر تو گر نیستی مدار جهان
چرخ گرد جهان نگردیدی
دوش گفتند درد پایی هست
خواجه را کاش بنده نشنیدی
درد چشمش اگر امان دادی
آمدی پای خواجه بوسیدی
به سرو دیده آمدی پیشت
دیده بر پای خواجه مالیدی
دیده خویش را دوا کردی
درد پایش به دیده بر چیدی
سلمان ساوجی : ترجیعات
شماره ۲ - ما مریدان کوی خماریم
ما مریدان کوی خماریم
سر به مسجد فرو نمی‌آریم
زده در دامن مغنی چنگ
دامنش را ز چنگ نگذاریم
سالک رهنمای مشتاقیم
محرم پرده‌های اسراریم
ما به سودای یار مشغولیم
وز دو عالم فراغتی داریم
جان به بازار دل تلف کردیم
مفلس آن شکسته بازاریم
ساغر می که نشوه‌اش عشق است
ما به هر دو جهان خریداریم
بار جانیم و عقل سر باری است
کار عشق است و ما درین کاریم
ساقیا از خمار می‌میریم
شربتی ده به ما که بیماریم
بوسه‌ای ده به ما که تا به لبت
جان خود چون پیاله بسپاریم
ما نه از زاهدان صومعه‌ایم
ما ز دردی کشان خماریم
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
با خیال تو عشق می‌رانیم
و ز لبان تو نقش می‌خوانیم
از صفات جمال مدهوشیم
در جمال صفات حیرانیم
همه را از دماغ کرده برون
شسته اطراف چشم را ز آنیم
تا خیال تو را چو پیش آید
بر سر و چشم خویش بنشانیم
جان خود را عزیز می‌داریم
که تو را جای کرده در جانیم
ساقیا ساغرست قبله ما
خیز تا قبله را بگردانیم
صوفیا جز صفای می، نکند
بر تو روشن کز اهل ایمانیم
رخ به محراب ابروان داریم
بر زبان ذکر دوست می‌رانیم
نسبت کفر می‌کنند به ما
ما اگر کافر ار مسلمانیم
با صلاح و فساد ما باری
زاهدان را چه کار ما می‌دانیم
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
به می و شاهد است رغبت ما
زاهدان می‌دهند زحمت ما
ز آب رز شربتی بساز حکیم
که در آن شربت است صحت ما
سرما شد ز کوی دوست بلند
در سر کوی توست دولت ما
رندی و عاشقی و قلاشی
آفریدند در جبلت ما
ملک هر دو جهان به خاشاکی
در نیاید به چشم همت ما
خلوتی با خیال او داریم
ره ندارد کسی به خلوت ما
عارفان در نعیم آب رزند
وه چه خوش نعمتی است نعمت ما
زاهدانند مست جام غرور
چه خبر مست را ز لذت ما
زاهدان را ولایتی است که هست
دور ازین کشور ولایت ما
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
سرم از عشق قد اوست بلند
دل ز سودای زلف اوست به بند
روی او پشت تو به را بشکست
سرو از بیخ زاهدان بر کند
جام سیری دهد مرا هر دم
لب او کرده چاشنی از قند
هر که مجنون بند طره اوست
بند می‌بایدش چه سود از بند
مطربا پرده تیز کن به صبوح
تا در آید به خواب بخت نژند
در صبوحی که جام می‌خندد
صبح را گو بر آفتاب مخند
گر برندم به حشر با رندان
تا در آتش نهند همچو سپند
وز دگر سو گرفته دامن و من
این حکایت کنان به بانگ بلند
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
مطربا قول عاشقان برگو
غزلی خوش ترانه‌ای تر گو
دل به صوت تو پای می‌کوبد
خوش ترانه است بازش از سر گو
زاهدانت اگر خلاف کنند
کج نشین راست در برابر گو
عشق را چون طریق مختلف است
هر زمانی ز راه دیگر گو
مطلعی از مقام عشاق ار
نکته‌ای از ره قلندر گو
وعظ افسانه در نمی‌گیرد
پیش ما این حدیث کمتر گو
سخن از پیش عارفان گوی
از لب و شاهدان ساغر گو
عود را گو شمال چند دهی
سخنی خوش به گوش او درگو
سخنی کان به عود خواهی گفت
به عبارات همچو شکر گو
شد دماغم ز زهد خشک خراب
مطربا این ترانه از سر گو
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
روی تو دیده گلستان است
موی تو ماه را شبستان است
قامتت سرو را داده تعلیم
زان ز سر تا به پای دستان است
دل اگر مست چشم توست مرنج
چه کند همنشین مستان است
هر که بیمار و دل شکسته توست
حال او حال تندرستان است
گل ما را سرشته‌اند به می
خاک ما گویی از خمستان است
عشق روی تو را دبستانی است
که خرد طفل آن دبستانی است
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
زاهدان قدح کشان پایند
که به میخانه راه بنمایند
ته به مستی فرو نهند ز دوش
بار هستی و خوش بر آسایند
به یقین واعظان و دردکشان
باد پیما و باده پیمایند
ما به نقدیم در بهشت امروز
زاهدان در امید فردایند
ما و عشقیم و صحبت ما را
دوستان دگر نمی‌بایند
نفسی چند مانده است مرا
کز برم می‌روند و می‌آیند
پیش ما از برای آمد و شد
غیر ما جام و قدح نمی‌شایند
تو مبین آنکه صوفیان ظاهر
وعظ گویند و مجلس آرایند
می پرستان نگر که در معنی
سرفرازند و پای برجایند
خود به نوعی که زاهدان گویند
من گرفتم که بی سر و پایند
زاهدان از کجا و ما ز کجا
‌ما و دردی کشان بی سر و پا
یار ناگه نمود روی بر من
هوشم از جان ربود و جان از تن
من ز دیدار دوستان دیدم
که مبیناد هرگزش دشمن
از کمند تو سر نمی‌پیچم
چه کنم چون فتاد در گردن
دست در دامنت زدیم چو گرد
بر میفشان به خاکیان دامن
سنبلستان چین زلفش را
خوشه چینند آهویان ختن
ساقیا تا به خانه دل را
خیز و از عکس جان کن روشن
دل ز خمخانه بر نخواهم کند
که دلم می‌کشد به حب وطن
دین به دردی دن، دنی نشود
درد دین می‌کشم و دردی دن
منم افتاده در پی رندان
زاهدان اوفتاده در پی من
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
رویت افروخت آتش زردشت
زلفت آورد در میان زنار
درد ل من خیالت آمد و گفت
لیس فی الدار غیرها دیار
جان فدای تو کرده‌ام بستان
سر به پیشت نهاده‌ام بردار
ساقیا از شبانه مخموریم
از سرم باز کن بلای خمار
با خیال تو حق به جانب ماست
گر انا الحق زنیم بر سردار
اگرم قصد جان و سر داری
سر و جانم دریغ نیست زیار
زاهدی دوش دعوتم می‌کرد
بعد پند و نصیحت بسیار
داد ستار و خرقه‌ام پنداشت
که مگر خرقه دارم و دستار
هر دو را بستدم گر و کردم
به منی می به خانه خمار
گفتمش، ما خراب و مخموریم
خیز و ما را به حال خود مگذار
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
ای دل خود پرست سودایی
چند بر خاک باد پیمایی
توده خاکی آن نمی‌ارزد
که تو دامن بدان بیالایی
آفتابی نهان به سایه گل
گل چه بر آفتاب اندایی
آفتابا عجب چه خورشیدی
که تو با سایه بر نمی‌آیی
مطربا پرده‌ای زدی که درید
پرده بر کار عقل سودایی
مدتی گرد زاهدان گشتم
من شوریده حال شیدایی
دوشم آمد برید حضرت دوست
که فلان گر تو طالب مایی
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا
طرز ترجیع بند من یکسر
راست ماند به شاخ نیشکر
کز سرش تا به پا فرو رفتم
بود بندش ز پند شیرین‌تر
نو عروسی است خوب روی و برو
بسته بر مدح خسروی زیور
آفتاب زمانه شیخ اویس
که زمانه بدوست دور قمر
کلک او دور عدل را پرگار
رای او خط غیب را مسطر
باد، سیر ستاره‌اش تابع
باد، دور زمانه‌اش چاکر
آنچنان شعر من به دولت شاه
در مزاج زمانه کرده اثر
این سخن صوفیان صومعه نیز
ورد خود کرده‌اند شام و سحر
زاهدان از کجا و ما ز کجا
ما و دردی کشان بی سر و پا