تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۱ - هر باد که از جانب بغداد آید
هر باد که از جانب بغداد آید
زو خرمن صبرم همه بر باد آید
از بوی تو صحبت توام یاد آید
وز آرزویت دلم به فریاد آید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۲ - گر بر دلم از جور تو صد تیر آید
گر بر دلم از جور تو صد تیر آید
ممکن نه که در مهر تو تفسیر آید
با شیر در آمده ست مهرت به دلم
با جان برود هر آنچه با شیر آید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۳ - ابروی ترا ز ماه نو ننگ آید
ابروی ترا ز ماه نو ننگ آید
با قد تو سرو را قبا تنگ آید
فستق صفت آسمان بخندد ز خوشی
چون ناخن فندقیت در چنگ آید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۴ - از لطف تو قد سرو را حال آید
از لطف تو قد سرو را حال آید
وز رشک رخ تو ماه بدحال آید
ور با تو کند برابری آینه وار
در پای تو افتاده چو خلخال آید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۵ - نه کار به آب دیده بر می آید
نه کار به آب دیده بر می آید
نه کام دل رمیده بر می آید
نه زندگیی به خوشدلی می گذرد
نه جان به لب رسیده بر می آید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۶ - در نامه ز بس غم که به هر می آید
در نامه ز بس غم که به هر می آید
در چشم قلم ز غصه نم می آید
بر حال دلم دل قلم سوخت و زآن
خون سیه از چشم قلم می آید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۷ - چون یاد ز یار دلکشم می آید
چون یاد ز یار دلکشم می آید
سوزی به دل پرآتشم می آید
می خندم و خنده ام نمی آید خوش
می گریم و گریه خوش خوشم می آید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۸ - هر شب چو رهی زبون زغم می آید
هر شب چو رهی زبون زغم می آید
برراه وثاق تو برون می آید
از بسکه زدیده بردرت ریزم خون
از خاک در تو بوی خون می آید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۳۹ - گل آب شد از شرم چو روی تو بدید
گل آب شد از شرم چو روی تو بدید
در سرو خم افتاد چو قدتو بدید
دل بنده آن سرو که چون قد تو راست
جان برخی آن گل که چو روی تو بدید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۰ - دی گفت نهفته رخ چو در راهم دید
دی گفت نهفته رخ چو در راهم دید
بس جور که این دلشده در راهم دید
گفتم که چو عمر این جهانم بگذشت
وصل تو مگر در آن جهان خواهم دید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۱ - گر روی تو را چو آینه بتوان دید
گر روی تو را چو آینه بتوان دید
زو صورت جان هر آینه بتوان دید
در آینه عارضت از جان لطیف
جان را به نظر معاینه بتوان دید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۲ - گر دون ز تو هیچ راز مستور ندید
گر دون ز تو هیچ راز مستور ندید
بی رای تو خور بر رخ مه نور ندید
بر لوح وجود تا قضا راند قلم
دیوان وزارت چو تو دستور ندید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۳ - در ماتم شمس از شفق خون بچکید
در ماتم شمس از شفق خون بچکید
مه چهره بکند و زهره گیسو ببرید
شب جامه سیه کرد ازین ماتم و صبح
برزد نفس سرد و گریبان بدرید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۴ - دیدمش خوی از گل ترش می بارید
دیدمش خوی از گل ترش می بارید
مشک از دو کمند عنبرش می بارید
چون سرو چمن در چمن باغ چمان
وز باد شکوفه بر سرش می بارید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۵ - از بهر خدا به چشم جانش نگرید
از بهر خدا به چشم جانش نگرید
کوچک دهن چو جان نهانش نگرید
وز لطف میانی که نمی شاید دید
دل گوید هر لحظه میانش نگرید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۶ - یار از پی کار مشکلم می گرید
یار از پی کار مشکلم می گرید
بر سعی و امید باطلم می گرید
دم می دهد او مرا و چون هیزم تر
می سوزم و بر دود دلم می گرید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۷ - شمعی که ز سوز دل حزین می گرید
شمعی که ز سوز دل حزین می گرید
دانسته نشد کزچه چنین می گرید
همصحبت آتش است و می ریزد آب
یا نه که ز هجر انگبین می گرید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۸ - تا جان دارم دلم به کویت پوید
تا جان دارم دلم به کویت پوید
تا دل باشد به آرزویت جوید
وآنگه که شوم خاک ز خوناب دلم
هر گل که دمد به رنگ رویت روید
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۴۹ - از جور تو دلبر ز دلم نیست خبر
از جور تو دلبر ز دلم نیست خبر
وز خوی تو جانان نه ز جان دارم اثر
زینسان بود آن جان که تو باشی جانش
زینگونه بود دل که تو باشی دلبر
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۵۰ - از قطره آب رخنه گردد مرمر
از قطره آب رخنه گردد مرمر
چون موم شود گوهر سنگ از آذر
سیلاب سرشک و آتش سینه من
در سنگ دلت نمی کند هیچ اثر