تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۷۴ - هر که از روی تواضع بنهد پیشانی
هر که از روی تواضع بنهد پیشانی
پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!
همه خواهند تو را، تا تو که را میخواهی؟
همه خوانند تو را، تا تو که را میخوانی؟
زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو
زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی
سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز
خود به پایان نتوان برد به سرگردانی
رفت در حلقه زلف تو به مویی صد دل
دل به خود رفت از آنست بدین ارزانی
ساقیا نوبت آنست که از دست خودم
بدهی جامی و از دست خودم بستانی
گفت: درد دل خود میطلبم چون طلبم؟
که دلم با تو و من بیخودم از حیرانی
باد پایان سخن را تو سواری سلمان
آفرین بر سخنت باد، که خوش میرانی
پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!
همه خواهند تو را، تا تو که را میخواهی؟
همه خوانند تو را، تا تو که را میخوانی؟
زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو
زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی
سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز
خود به پایان نتوان برد به سرگردانی
رفت در حلقه زلف تو به مویی صد دل
دل به خود رفت از آنست بدین ارزانی
ساقیا نوبت آنست که از دست خودم
بدهی جامی و از دست خودم بستانی
گفت: درد دل خود میطلبم چون طلبم؟
که دلم با تو و من بیخودم از حیرانی
باد پایان سخن را تو سواری سلمان
آفرین بر سخنت باد، که خوش میرانی
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۸۵ - چشم داریم که دلبستگی بنمایی
چشم داریم که دلبستگی بنمایی
دل ما راست فرو بستگی، بگشایی
تو کجایی که منت هیچ نمیبینم باز؟
باز هر جا که نظر میکنمت، آنجایی
دل فرزانه من تا سر زلف تو بدید
سر برآورد به آشفتگی و شیدایی
این چه خشم است که رفتی و نمیآیی باز؟
عمر باز آیدم ای عمر اگر باز آیی
نتوانتم نظر از زلف تو بر بست که هست
چشم بیمار مرا عادت شب پیمایی
گو مینداز نظر بر رخ منظور دگر
آنکه چون چشم منش نیست دل دریای
تو مرا آینه جانی و در عین صفا
بمن ای آینه روی از چه سبب ننمایی
ای تو با جمله و تنها ز همه فیالجمله
نور چشم منی و جان و دل تنهایی
زلف را گوی که در گردن من دست مکن
این بست نیست که سر در قدمم میسایی؟
پخت سودای سر زلف تو سلمان عمری
لاجرم گشت به هم برزده و سودایی
دل ما راست فرو بستگی، بگشایی
تو کجایی که منت هیچ نمیبینم باز؟
باز هر جا که نظر میکنمت، آنجایی
دل فرزانه من تا سر زلف تو بدید
سر برآورد به آشفتگی و شیدایی
این چه خشم است که رفتی و نمیآیی باز؟
عمر باز آیدم ای عمر اگر باز آیی
نتوانتم نظر از زلف تو بر بست که هست
چشم بیمار مرا عادت شب پیمایی
گو مینداز نظر بر رخ منظور دگر
آنکه چون چشم منش نیست دل دریای
تو مرا آینه جانی و در عین صفا
بمن ای آینه روی از چه سبب ننمایی
ای تو با جمله و تنها ز همه فیالجمله
نور چشم منی و جان و دل تنهایی
زلف را گوی که در گردن من دست مکن
این بست نیست که سر در قدمم میسایی؟
پخت سودای سر زلف تو سلمان عمری
لاجرم گشت به هم برزده و سودایی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۵ - دوش چون در تتق غیب بخوابانیدم
دوش چون در تتق غیب بخوابانیدم
این دو هندوی جهاندیده نورانی را
کرکس نفس فرو مانده ز پرواز هوس
خاست شوق طیران بلبل روحانی را
دست دولت در بختم بگشود اندر خواب
دیدم آن مطلع خورشید مسلمانی را
غره صبح ازل نقطه پرگار وجود
معنی جان و خرد صورت رحمانی را
سید جمع رسل احمد مرسل که شدست
حاصل هر دو جهان زمره انسانی را
میخرامید خرامان قد خوبش گویی
راست سروی است سهی روضه رضوانی را
صبح رخسارهاش از مطلع دولت طالع
در بر صبح فکنده شب ظلمانی را
من ز شادی طلع البدر علینا گویان
تازه کرده به ثنا شیوه حسانی را
بعد حمد و صلوات از سر جان مالیدم
بر خطوط خطواتش خط پیشانی را
بر سرم آستی لطف فرا کرد که آن
دستگاهی است قوی رحمت یزدانی را
پس بدان آستی رحمتم از چهره جان
پاک میکرد غبار ره شیطانی را
گفتمش یا نبی الله به یقین میدانی
که چه اخلاص بود نیت سلمانی را
گفت اخلاص تو میدانم ان شاالله
که نیابی به جز از دولت دو جهانی را
راست چون ذره که خورشید در آرد به کنار
درکشیدم به بر آن رحمت سبحانی را
گفتم ای جان و جهان در ره دین بعد از تو
که سزا بود ز اصحاب جهانبانی را
چون شنید این سخن از من تبسم بگشاد
از در درج دران لعل بدخشانی را
لولو از لعل همی سفت ولیکن نشنود
صدف گوش من آن لولو عمانی را
من دین حال که ناگاه در آورد به حال
غیرت حاسد من قوت نفسانی مرا
خیمه خواب برون زد ز سرا پرده چشم
در نور دید فلک فرش تن آسانی را
یارب امید چنان است که بر ما ز کرم
آشکارا کند این حالت پنهانی را
فرصت آن دهدم تا همگی صرف کنم
در ره باقی حق باقی این فانی را
این دو هندوی جهاندیده نورانی را
کرکس نفس فرو مانده ز پرواز هوس
خاست شوق طیران بلبل روحانی را
دست دولت در بختم بگشود اندر خواب
دیدم آن مطلع خورشید مسلمانی را
غره صبح ازل نقطه پرگار وجود
معنی جان و خرد صورت رحمانی را
سید جمع رسل احمد مرسل که شدست
حاصل هر دو جهان زمره انسانی را
میخرامید خرامان قد خوبش گویی
راست سروی است سهی روضه رضوانی را
صبح رخسارهاش از مطلع دولت طالع
در بر صبح فکنده شب ظلمانی را
من ز شادی طلع البدر علینا گویان
تازه کرده به ثنا شیوه حسانی را
بعد حمد و صلوات از سر جان مالیدم
بر خطوط خطواتش خط پیشانی را
بر سرم آستی لطف فرا کرد که آن
دستگاهی است قوی رحمت یزدانی را
پس بدان آستی رحمتم از چهره جان
پاک میکرد غبار ره شیطانی را
گفتمش یا نبی الله به یقین میدانی
که چه اخلاص بود نیت سلمانی را
گفت اخلاص تو میدانم ان شاالله
که نیابی به جز از دولت دو جهانی را
راست چون ذره که خورشید در آرد به کنار
درکشیدم به بر آن رحمت سبحانی را
گفتم ای جان و جهان در ره دین بعد از تو
که سزا بود ز اصحاب جهانبانی را
چون شنید این سخن از من تبسم بگشاد
از در درج دران لعل بدخشانی را
لولو از لعل همی سفت ولیکن نشنود
صدف گوش من آن لولو عمانی را
من دین حال که ناگاه در آورد به حال
غیرت حاسد من قوت نفسانی مرا
خیمه خواب برون زد ز سرا پرده چشم
در نور دید فلک فرش تن آسانی را
یارب امید چنان است که بر ما ز کرم
آشکارا کند این حالت پنهانی را
فرصت آن دهدم تا همگی صرف کنم
در ره باقی حق باقی این فانی را
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۶ - ای سرفراز شهی کز بن دندان چو خلال
ای سرفراز شهی کز بن دندان چو خلال
به غلامی درت قیصر و خاقان بر خاست
به هوای چمن خلق تو جان داد به باد
هر نسیمی که از اطراف گلستان برخاست
زان سر زلف بریدند که دردورانت
فتنه از زیر سر زلف پریشان برخاست
ای سبا خوف که از جود تو در بحر نشست
وی سبا ناله که از عهد تو ازکان برخاست
پادشاها اگر از زحمت دندان دو سه روز
حضرت پادشه از مسند دیوان برخاست
انجم از غم همه بودند فرو رفته به خود
یعنی این عارضه از گردش ایشان برخاست
درد، عمری به جهان زحمت مردم میداد
رای عالی تو را رغبت در مان برخاست
غضبت خواست که دندن کواکب شکند
فلک آمد به شفاعت ز سر آن برخاست
درد را عدل تو بنمود به کین دندانی
گفت میبایدت از عالم ابدان برخاست
زبده عالم ابدان چو تن پاک تو بود
درد فرمان تو برد از بن دندان برخاست
بر بساطت منشیناد درین توده خاک
گرد دردی که ز آمد شد دوران بر خاست
به غلامی درت قیصر و خاقان بر خاست
به هوای چمن خلق تو جان داد به باد
هر نسیمی که از اطراف گلستان برخاست
زان سر زلف بریدند که دردورانت
فتنه از زیر سر زلف پریشان برخاست
ای سبا خوف که از جود تو در بحر نشست
وی سبا ناله که از عهد تو ازکان برخاست
پادشاها اگر از زحمت دندان دو سه روز
حضرت پادشه از مسند دیوان برخاست
انجم از غم همه بودند فرو رفته به خود
یعنی این عارضه از گردش ایشان برخاست
درد، عمری به جهان زحمت مردم میداد
رای عالی تو را رغبت در مان برخاست
غضبت خواست که دندن کواکب شکند
فلک آمد به شفاعت ز سر آن برخاست
درد را عدل تو بنمود به کین دندانی
گفت میبایدت از عالم ابدان برخاست
زبده عالم ابدان چو تن پاک تو بود
درد فرمان تو برد از بن دندان برخاست
بر بساطت منشیناد درین توده خاک
گرد دردی که ز آمد شد دوران بر خاست
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۶ - می که نفع است درو در خوردست
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۴۵ - ای وجودت سبب راحت و آسایش خلق
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۴۶ - ای یاد حضرتت چو قدح مایه نشاط
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۵۳ - هدهد نامه رسان تاج کرامت بر سر
هدهد نامه رسان تاج کرامت بر سر
نامهای دوش به سلمان ز سلیمان آورد
سحری پیک نسیم آمد و از خاک درش
مردم چشم مرا کحل سپاهان آورد
یا ایاز طرف بارگه محمودی
مژده مرحمت و تحفه احسان آورد
آن نبی خلق که نامش چو نبی محمود است
با وجود عظمت یاد ز سلمان آورد
باز گردید همان طائر فرخنده قدم
به تو از بنده دعاهای فراوان آورد
داد شوریده از شور بیابان مشتی
به ملک تا به در روضه رضوان آورد
برد تر دامنی از عین مقیر طرفی
به خضر تا به لب چشمه حیوان آورد
آفرین باد برین خواجه مخدوم پرست
که ز تیغش خرد انگشت به دندان آورد
حق گذاری ولی نعمت و مخدوم به جای
کس ازین بیش نیاورده و نتوان آورد
ای خدیوی که به تکلیف و ارادت تقدیر
طوق فرمان تو در گردن کیوان آورد
به درستی شرف منزلت کسرویت
بس شکستا که برین طاق نه ایوان آورد
غیرت دست تو کان خلنه کان را بر کند
ای بسا آب که در دیده عمان آورد
هر صباحی که به صوبی ز دیار تو سفر
کرد ازان ملک بضاعت همگی جان آورد
کوه اگر سر بکشد از تو، ضعیفی چو نسیم
از درت رفت و کشانش به گریبان آورد
پشت ملک است به رای تو قوی با رایت
روی در بارگه دولت سلطان آورد
ابر دستت نظر از تربیت دریا یافت
آفتابی مدد از سایه یزدان آورد
زود رای تو ازین نیت نیکو خواهد
گوی خورشید فلک در خم چوگان آورد
حلقه در گوش به پا بوس تو چیپال آمد
تاج بر دوش به درگاه تو خاقان آورد
باد مقرون به ابد دور بقایت که تو را
آسمان از پی جمعیت دوران آورد
نامهای دوش به سلمان ز سلیمان آورد
سحری پیک نسیم آمد و از خاک درش
مردم چشم مرا کحل سپاهان آورد
یا ایاز طرف بارگه محمودی
مژده مرحمت و تحفه احسان آورد
آن نبی خلق که نامش چو نبی محمود است
با وجود عظمت یاد ز سلمان آورد
باز گردید همان طائر فرخنده قدم
به تو از بنده دعاهای فراوان آورد
داد شوریده از شور بیابان مشتی
به ملک تا به در روضه رضوان آورد
برد تر دامنی از عین مقیر طرفی
به خضر تا به لب چشمه حیوان آورد
آفرین باد برین خواجه مخدوم پرست
که ز تیغش خرد انگشت به دندان آورد
حق گذاری ولی نعمت و مخدوم به جای
کس ازین بیش نیاورده و نتوان آورد
ای خدیوی که به تکلیف و ارادت تقدیر
طوق فرمان تو در گردن کیوان آورد
به درستی شرف منزلت کسرویت
بس شکستا که برین طاق نه ایوان آورد
غیرت دست تو کان خلنه کان را بر کند
ای بسا آب که در دیده عمان آورد
هر صباحی که به صوبی ز دیار تو سفر
کرد ازان ملک بضاعت همگی جان آورد
کوه اگر سر بکشد از تو، ضعیفی چو نسیم
از درت رفت و کشانش به گریبان آورد
پشت ملک است به رای تو قوی با رایت
روی در بارگه دولت سلطان آورد
ابر دستت نظر از تربیت دریا یافت
آفتابی مدد از سایه یزدان آورد
زود رای تو ازین نیت نیکو خواهد
گوی خورشید فلک در خم چوگان آورد
حلقه در گوش به پا بوس تو چیپال آمد
تاج بر دوش به درگاه تو خاقان آورد
باد مقرون به ابد دور بقایت که تو را
آسمان از پی جمعیت دوران آورد
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۵۷ - من که باشم که شوی رنجه به پرسیدن من
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۷۴ - یا رب این قوم چه دم سرد و چه افسرده
یا رب این قوم چه دم سرد و چه افسرده
که به دم سردی و افسردگی از دی بترند
خیر قوم همه شان خواجه علاالدین است
که ورا اهل خرد لاشه لاشی شمرند
گر کسی در سرو شکلش نگرد قی بکند
نوکرانش همه از گرسنگی قی بخورند
گر به تقدیر و به به تحریر چو تیر فلک است
به ازین نیست کزین مملکتش پی ببرند
سبلتش را به کششهای پیاپی بکنند
دبهاش را به لگدهای دمادم بدرند
دوش میگفت حریفی که فلانی امروز
خواجه فرمود که در ملک دگر می نخورند
به سر خواجه که من دست فرا می نبرم
تا سر خواجه از اینجا به فرو می نبرند
که به دم سردی و افسردگی از دی بترند
خیر قوم همه شان خواجه علاالدین است
که ورا اهل خرد لاشه لاشی شمرند
گر کسی در سرو شکلش نگرد قی بکند
نوکرانش همه از گرسنگی قی بخورند
گر به تقدیر و به به تحریر چو تیر فلک است
به ازین نیست کزین مملکتش پی ببرند
سبلتش را به کششهای پیاپی بکنند
دبهاش را به لگدهای دمادم بدرند
دوش میگفت حریفی که فلانی امروز
خواجه فرمود که در ملک دگر می نخورند
به سر خواجه که من دست فرا می نبرم
تا سر خواجه از اینجا به فرو می نبرند
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۸۰ - شاها وزرایی که امینان امیرند
شاها وزرایی که امینان امیرند
بی وجه مرا در پی خود چند دوانند
بودند بران عزم که مرسوم رهی را
امسال نرانند و کنون نیز برآنند
هر کیسه که من بر کرمت دوخته بودم
یک یک بدر دیدند و شب و روز درآنند
نه خلق پسندد نه خدا کانچه خداوند
بخشد به دعاگو دگران باز ستانند
چون قاعده رسم مرا شاه نهادست
برداشتن رسم تو ایشان نتوانند
موقوف رسانیدن پروانه عالی است
وجه من و یک جو نرسد تا نرسانند
ماننده آبی است که در راه بماند
مرسوم دعاگوی بفرما که برانند
در دولت شاهی ابدالدهر بمانی
تا دولت و شاهی ابدالدهر بمانند
بی وجه مرا در پی خود چند دوانند
بودند بران عزم که مرسوم رهی را
امسال نرانند و کنون نیز برآنند
هر کیسه که من بر کرمت دوخته بودم
یک یک بدر دیدند و شب و روز درآنند
نه خلق پسندد نه خدا کانچه خداوند
بخشد به دعاگو دگران باز ستانند
چون قاعده رسم مرا شاه نهادست
برداشتن رسم تو ایشان نتوانند
موقوف رسانیدن پروانه عالی است
وجه من و یک جو نرسد تا نرسانند
ماننده آبی است که در راه بماند
مرسوم دعاگوی بفرما که برانند
در دولت شاهی ابدالدهر بمانی
تا دولت و شاهی ابدالدهر بمانند
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۸۳ - اول آن است که چون نیت عزلت دارد
اول آن است که چون نیت عزلت دارد
بنده زین دایره جمع جدا خواهد بود
گوشه خانهای امروز وطن خواهد ساخت
کش خداوند جهان خانه خدا خواهد بود
مدتی مالک ملک شعرا بود بحق
این زمان جامع جمع فقرا خواهد بود
پیش ازین در پی مخلوق به سر میگردید
بعد ازین بر در معبود به پا خواهد بود
بنده تا زنده بود وجه معاش بنده
هیچ شک نیست کز احسان شما خواهد بود
لیک دارم طمع آنکه معین باشد
که مرا وجه معیشت ز کجا خواهد بود؟
بنده زین دایره جمع جدا خواهد بود
گوشه خانهای امروز وطن خواهد ساخت
کش خداوند جهان خانه خدا خواهد بود
مدتی مالک ملک شعرا بود بحق
این زمان جامع جمع فقرا خواهد بود
پیش ازین در پی مخلوق به سر میگردید
بعد ازین بر در معبود به پا خواهد بود
بنده تا زنده بود وجه معاش بنده
هیچ شک نیست کز احسان شما خواهد بود
لیک دارم طمع آنکه معین باشد
که مرا وجه معیشت ز کجا خواهد بود؟
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۸۷ - چون سر چاه بلا باز شود بر یعقوب
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۸۸ - دیگر از خرج پرو دخل کمش چندی قرض
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹۰ - ای وزیری که فلک حلقه به گوش در توست
ای وزیری که فلک حلقه به گوش در توست
خود فلک را چه دری بهتر ازین میباید
پرتو رای تو را دید خرد گفت مرا
چه مبارک سحری بهتر ازین میباید
توامان چون ز غلامان کمر بسته توست
بر میانش کمری بهتر ازین میباید
خواست تا جلوه دهد دست تو طاووس ضمیر
لیکنش بال و پری بهتر ازین میباید
صاحبا خاطر وقاد قضا قدرت تو
با دعاگو قدری بهتر ازین میباید
خود فلک را چه دری بهتر ازین میباید
پرتو رای تو را دید خرد گفت مرا
چه مبارک سحری بهتر ازین میباید
توامان چون ز غلامان کمر بسته توست
بر میانش کمری بهتر ازین میباید
خواست تا جلوه دهد دست تو طاووس ضمیر
لیکنش بال و پری بهتر ازین میباید
صاحبا خاطر وقاد قضا قدرت تو
با دعاگو قدری بهتر ازین میباید
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹۲ - ای وزیری که دلت همت اگر در بندد
ای وزیری که دلت همت اگر در بندد
گره عقد ز ابروی فلک بگشاید
قدم همت تو تارک کیوان سپرد
چنبر طاعت تو گردن گردون ساید
در زمان قلمت زهره ندارد بهرام
که زبان و لب شمشیر به خون آلاید
هرچه با عقل در ایام تو کردند رجوع
گفت تا خواجه درین باب چه میفرماید
دوش ماه از در خورشید چراغی طلبید
گفت پروانه دستوری او میباید
صاحبا رای جهانگیر تو را معلوم است
که جهان هر نفسی حادثهای میزاید
تو به لطفی و صفا پاکتر از آب روان
چه عجب باشد اگر پای تو در سنگ آید
که گرفته شود و گاه جهان گیرد شمس
گه زند تیغ و گهی روی زمین آراید
اگر از کسر شدت قتح زیادت چه عجب
مستی غمزه خوبان ز خمار افزاید
موکب عزم همایون تو لاینصرف است
فتح در موضع کسرش اگر آید شاید
بر جهان سایه انصاف تو باقی بادا
تا جهان در کنف عدل تو میآساید
گره عقد ز ابروی فلک بگشاید
قدم همت تو تارک کیوان سپرد
چنبر طاعت تو گردن گردون ساید
در زمان قلمت زهره ندارد بهرام
که زبان و لب شمشیر به خون آلاید
هرچه با عقل در ایام تو کردند رجوع
گفت تا خواجه درین باب چه میفرماید
دوش ماه از در خورشید چراغی طلبید
گفت پروانه دستوری او میباید
صاحبا رای جهانگیر تو را معلوم است
که جهان هر نفسی حادثهای میزاید
تو به لطفی و صفا پاکتر از آب روان
چه عجب باشد اگر پای تو در سنگ آید
که گرفته شود و گاه جهان گیرد شمس
گه زند تیغ و گهی روی زمین آراید
اگر از کسر شدت قتح زیادت چه عجب
مستی غمزه خوبان ز خمار افزاید
موکب عزم همایون تو لاینصرف است
فتح در موضع کسرش اگر آید شاید
بر جهان سایه انصاف تو باقی بادا
تا جهان در کنف عدل تو میآساید
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۹۳ - دیگر آن است که محبوب جهان سقری شاه
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۱۷ - دوش با من خرد از روی نصیحت میگفت
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۱۹ - اکمل دولت و دین ای شرف منصب تو
اکمل دولت و دین ای شرف منصب تو
در کمال شرف و قدر ازان سوی کمال
زهره را از حسد مجلس لطفت هر شب
بوده از خون شفق جام افق مالامال
تن بدخواه تو دیدم شده غربال به تیر
گرچه خون نیز ندیدم به جز آن یک غربال
در جهان شبه نظیر تو که ممکن نبود
همچو آسایش اهل نظر و فضل محال
سرو را شمهای از حال دل من بشنو
از سر لطف و کرم نی ز سر رنج و ملال
تا بدانی که به جرم هنر و فضل مراست
دل ز مویه شده چون موی و تن از ناله چونال
بود عمری که مرا در طلب فضل گذشت
خوشتر از دور صبی تازهتر از عهد وصال
گوش میدارم وصیت کرمت میشنوم
کین سخن بشنود از توشه خورشید نوال
التماس از در الطاف تو تا کی نکنم
چون بود رنج همه گنج شود مالامال
نعمت و محنت ایام چو باقی نبود
عمر فانی چه کنم در طلب نعمت و مال
تا جهان باشد باد از اثر طالع سعد
بر جهان طلعت میمون تو فرخنده به فال
در کمال شرف و قدر ازان سوی کمال
زهره را از حسد مجلس لطفت هر شب
بوده از خون شفق جام افق مالامال
تن بدخواه تو دیدم شده غربال به تیر
گرچه خون نیز ندیدم به جز آن یک غربال
در جهان شبه نظیر تو که ممکن نبود
همچو آسایش اهل نظر و فضل محال
سرو را شمهای از حال دل من بشنو
از سر لطف و کرم نی ز سر رنج و ملال
تا بدانی که به جرم هنر و فضل مراست
دل ز مویه شده چون موی و تن از ناله چونال
بود عمری که مرا در طلب فضل گذشت
خوشتر از دور صبی تازهتر از عهد وصال
گوش میدارم وصیت کرمت میشنوم
کین سخن بشنود از توشه خورشید نوال
التماس از در الطاف تو تا کی نکنم
چون بود رنج همه گنج شود مالامال
نعمت و محنت ایام چو باقی نبود
عمر فانی چه کنم در طلب نعمت و مال
تا جهان باشد باد از اثر طالع سعد
بر جهان طلعت میمون تو فرخنده به فال
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۴۴ - صورت لطف الهی شرف ملت و دین
صورت لطف الهی شرف ملت و دین
معدن خلق حسن مظهر حق شاه حسین
شاه پرویز لقا خسرو جم قدر که هست
دل و دستش به همه مذهب و کیشی بحرین
بحر را با دل او عقب قیاسی میکرد
آن قدر بود که از قطره به دریا مابین
عقل با رفعت او صرفه مه داشت نگاه
گفت کمتر ز ذراعی نبود تا شرطین
ای که بوسیدن خاک قدمت شاهان را
کرده از آب حیات است لبالب شفتین
طاعت امر تو در مذهب جباران فرض
طوق فرمان تو در گردن دین داران دین
چون تن لام کند زخم سنانت تن ناف
چون دل نون شود از شرم سخایت دل عین
گفتم ای چرخ برو خاک درش روب به روی
برد انگشت سوی دیده روشن که بعین
یرقان است ز بیم کف دستت زر را
باور ار نیستت اینک بنگر صفرت عین
تا به نعل سم شبدیز تو یابد نسبت
هر سر ماه شود ماه سما چون سر عین
سروری از تو مزین شده چون چشم از نور
خسروی از تو منور شده چون ماه از عین
خاطر من نکند درک ثنای تو که یم
پیش عقل است مبرهن که نگنجد در عین
تا چو قرص ذهب مهر فتد در دم صبح
روی آفاق شود لجه درای لجین
چون بود از زر و یاقوت سری افسر را
ملک را باد چنان از گهرت زینت وزین
معدن خلق حسن مظهر حق شاه حسین
شاه پرویز لقا خسرو جم قدر که هست
دل و دستش به همه مذهب و کیشی بحرین
بحر را با دل او عقب قیاسی میکرد
آن قدر بود که از قطره به دریا مابین
عقل با رفعت او صرفه مه داشت نگاه
گفت کمتر ز ذراعی نبود تا شرطین
ای که بوسیدن خاک قدمت شاهان را
کرده از آب حیات است لبالب شفتین
طاعت امر تو در مذهب جباران فرض
طوق فرمان تو در گردن دین داران دین
چون تن لام کند زخم سنانت تن ناف
چون دل نون شود از شرم سخایت دل عین
گفتم ای چرخ برو خاک درش روب به روی
برد انگشت سوی دیده روشن که بعین
یرقان است ز بیم کف دستت زر را
باور ار نیستت اینک بنگر صفرت عین
تا به نعل سم شبدیز تو یابد نسبت
هر سر ماه شود ماه سما چون سر عین
سروری از تو مزین شده چون چشم از نور
خسروی از تو منور شده چون ماه از عین
خاطر من نکند درک ثنای تو که یم
پیش عقل است مبرهن که نگنجد در عین
تا چو قرص ذهب مهر فتد در دم صبح
روی آفاق شود لجه درای لجین
چون بود از زر و یاقوت سری افسر را
ملک را باد چنان از گهرت زینت وزین