تعداد ۱۴ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۷ - گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
وگر عاشق شاهی روان باش به میدان
صلا روز وصال است همه جاه و جمال است
همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان
کجایی؟ تو کجایی؟ نه از حلقه مایی؟
وگر خود به بهشتی چه خوش باشد‌ بی‌جان؟
یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی
ازو بوسه به جانی زهی کاله ارزان
اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق
چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان
چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین
زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان
بیا پیش و مپرهیز وزین فتنه بمگریز
بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان
زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز
از آن چشم کرشمه وزآن لب شکرافشان
بجو باده گلگون از آن دلبر موزون
که این دم مه گردون روان گشت به میزان
بنوش از می بالا لب و ریش میالا
شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان
بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش
دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۸۸۸ - بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن؟
بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن؟
اگر بوسه به جانی‌‌ست فریضه‌‌ست خریدن
چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است
شوم جان مجرد برون آیم ازین تن
مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت
گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن
پی بوسه گل را که فر بخشد مل را
جهانی‌‌ست زبان‌‌ها برون کرده چو سوسن
غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید
هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن
درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم
شبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن
در گفت فروبند و گشا روزن دل را
ز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۰ - در ستایش یکی از سرداران ولیعهد مبرور فرماید
امین داور و دارا معین ملت و ایمان
یمین کشور و لشکر ضمین ملکت و هامان
قوام ملت احمد نظام مذهب جعفر
معاذکشور دارا ملاذ لشکر خاقان
نگین خاتم دولت مکین مسد شوکت
تکین‌کشور همت‌طغان ملکت احسان
قوام‌کشور صاحبقران و قائدگیتی
ظام لشکر عباس شاه و ناظم ‌گیهان
هجوم لشکر او را علامت آمده محشر
زمان دولت او را قیامت آمده پایان
قطاس رایت او را که‌ کلاله ساخته حورا
عقاص پرچم او را غلاله ساخته غلمان
عقاب صول او را نوایب آمده مخلب
هژبر سطوت او را حوادث آمده دندان
به‌صحن گلشن جودش نرسته غنچه ی ضنت
به ‌گرد مرکز ذاتش نگشته پرگر عصیان
کمند چینی او را ستاره آمده چنبر
سمند ختلی او را زمانه آمده میدان
به پیش صارم برٌان او چه خار و چه خاره
به نزد بیلک پرّان او چه برد و چه خفتان
پرند حادثه سوزش فنای خرمن فتنه
خدنگ نایبه‌توزش بلای دودهٔ طغیان
حسام هندی او را منیه آمده جوهر
سهام‌توزی او را بلیّه آمده پیکان
به وقعه خنجر قهرش بریده حنجر ضیغم
به پهنه دهرهٔ خشمش دریده زهرهٔ ثعبان
سپاه شوکت او را ستاره مهچهٔ رایت
سرای دولت او را مجره شمسهٔ ایوان
جهان‌ دانش و جود ای ز وصف‌ ذات تو عاجز
ضمیر اخطل و اعشی روان صابی و حسان
ز ابر دیدهٔ‌ کلگ تو صفحه مخزن ‌گوهر
ز برق خندهٔ تیغ تو پهنه معدن مرجان
غلام عزم تو صرصر مطیع رای تو اختر
یتیم دست تو گوهر اسیر طبع تو عمان
نسیم‌گلشن مهرت فنای‌ گلشن جنت
سموم آتش قهرت بلای ساحت نیران
هر آنچه حاصل‌ گیتی به پیش جود تو اندک
هرآنچه مشکل عالم به نزد رای تو آسان
کمینه خادم خدمتگران بزم تو زهره
کهینه چاکر خنجرکشان رزم تو کیوان
سموم صرصر قهرت خمود آتش دوزخ
زلال‌ کوثر لطفت زوال چشمه ی حیوان
کف تو آفت گوهر لب تو آتش شکر
رخ تو قتنهٔ اختر دل تو مظهر ایمان
برنده تیغ تو مهر و عدوی جاه تو شبنم
درنده رمح تو ماه و حسود قدر تو کتان
چه لابه پیش تو آرم ز جور اختر ریمن
چه شکوه پیش تو آرم ز دورگنبدگردان
ز بخت ‌خو‌د شده‌شاکی به‌روز خو‌د شده باکی
ز رنج خود شده حاکی به حال خو‌د شده حیران
نه زخم ‌کلفت او را بغیر مهر تو مرهم
نه درد محنت او را به غیر لطف تو درمان
ولی قدر تو بادا هماره همسر شادی
عدوی جاه تو بادا همیشه پیرو خذلان
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۲۱۳ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید
زنخدانی چون سیم وبراو از شبه خالی
دلم برد و مرا کرد ز اندیشه خیالی
ندانستم هرگز که به آسانی و زودی
دل چون منی از ره بتوان برد به خالی
دلم خال نبرده ست، مهی برده که با وی
مهی با سپری گرد به مانند هلالی
زمانی که بی آن گرد زنخ باشم ماهیست
شبی کز بر آن خال جدا مانم سالی
چو بنشست چنانست که از نسرین تلی
چو برخاست چنانست که از سرو نهالی
کجا چهره او بود چه باغی و چه دشتی
کجا قامت او بود چه سروی و چه نالی
دهانش به گه آنکه همی خندد گستاخ
چنانست که آلوده به می گشته سفالی
به هر بوسه کزو خواهم نازی و عتابی
به هر باده کزو خواهم غنجی و دلالی
مرا گفت که می خواه وبه خدمت مشو امروز
گمان برد که من بدهم حقی به محالی
ندانست که من خدمت سلطان معظم
بند هم به هوای دلی و بلکه به مالی
خداوند بزرگان و جهانداران مسعود
که هر روز به فتحیش زند دولت فالی
کجا حمله او بود چه یک تن چه سپاهی
کجاهیبت او بود چه شیری چه شکالی
بی از آنکه در ابروش گره بینی یاخم
عمودی ز چهل من بخماند چو دوالی
نه چون اوبه همه باب توان یافت نظیری
نه چون او ز همه خلق توان یافت همالی
زشاهان و بزرگان وجهانداران او راست
به هر فضلی دست و به هر فخر مجالی
بگیرد گه پیکار حصاری به خدنگی
ببخشدگه کردار جهانی به سؤالی
سپاهی را برخاک نشاند به نبردی
جهانی را از خاک برآرد به نوالی
به اقصای جهان از فزع تیغش هر روز
همی صلح سکالد دل هر جنگ سکالی
دلی کز تپش هیبت او تافته گردد
اگر ز آهن و رویست چه آن دل چه زکالی
وبالی بود آن دل که چنین باشد در تن
نگر تا نشود برتو دل شاد و بالی
کسی کوبه حصاری قوی از طاعت اوتافت
بتر زانکه به گفتار زنی شد به جوالی
خلافش برد آن را که خلافش به دل آرد
ز عزی و جلالی سوی عزلی و نکالی
بسا کس که ز بیمش به خلافی که در آورد
فتاداز سر منظر به بن غاری و غالی
بدیدارش هر کس که نباشد خوش و خرم
شود هر مژه در چشمش نیشی و نصالی
نه بی طاعت او شاد شود کس به امیدی
نه بی خدمت او راه برد کس به کمالی
جهانرا ز پس اندازو ره خدمت او گیر
ترا راه نمودم ز حرامی به حلالی
همه خلق بر این شاه و بدین ملک عیالند
بتقدیر جهانی وبی اندازه عیالی
ز شاهان وبزرگان من ازو دیده ام و بس
عطا دادن و بخشیدن بی هیچ ملالی
به کردار و به آیین و به خوهای ستوده
جمالیست جهان را و که داند چه جمالی
ز بس عدل و ز بس داد چنان کرد جهان را
که ازشیر نیندیشد در بیشه غزالی
ازین بنده نوازی و ازین عذر پذیری
ازین شرمگنی نیک خویی خوب خصالی
بقا بادش چندان که ز فرسودن ایام
شودکوه دماوند به کردار خلالی
به پیراستن کار و به آراستن ملک
ازو یافته هر شاهی رسمی و مثالی
سرایش را هر ساعت و ملکش را هر روز
دگر گونه جمالی و دگر گونه جلالی
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۶٩ - ایضاً قطعه
ایا ای کریم الناس ان کنت تبتغی
مداواه والهم فالخمر و الزمر
لنا مجلس کالخلد خیرا و بهجه
و رضوانه الساقی و کوثره الخمر
اذلاح من وسط الزجاجه قهوه
حسبت خلال الماء یتقد الجمر
فان کرم المولی بعد نظره
فتم نصاب العیش و انتظم الامر
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۳۳ - از قطعه ای
الا تاز می از کوه پدید است و ره از سد
بکوه اندر شخست و بره بر شخ و راود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۳ - زهی شوق و زهی شوق، زهی عشق و تمنا!
زهی شوق و زهی شوق، زهی عشق و تمنا!
زهی عشق جهانسوز، زهی حسن و تولا!
زهی لطف و کرامت، زهی خوش قد و قامت
زهی روز قیامت، زهی نور تجلا
زهی یار و زهی یار، و زهی مونس احرار
زهی معدن اسرار، زهی منصب اعلا
زهی نور و زهی نور، زهی رایت منصور
زهی آیت مشهور، تقدس و تعالا
زهی طالع مسعود، زهی حامد و محمود
زهی واجد و موجود، زهی حضرت والا
زهی ذات معلا، زهی نور مزکی
زهی روی مصفی، زهی مولی و مولا
زهی فتنه برانگیز، زهی شهد شکرریز
زهی روی دلاویز، زهی زلف سمن سا
ز سوز تو کبابیم، سر از سوز نتابیم
همه مست خرابیم، از آن جام مصفا
گهی فتنه ی جانی، گهی شور جهانی
گهی امن و امانی، گهی کان خطرها
گهی قاضی شهری، گهی شحنه قهری
گهی چشمه ی زهری، گهی موجی و دریا
تویی کاشف اسرار، تویی قاسم انوار
تویی سالک اطوار، تویی اسم و مسما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۹ - درد می دردی به ایاغت نرسیده است
درد می دردی به ایاغت نرسیده است
بوی گل داغی به دماغت نرسیده است
عاشق زکجا شکوه کجا این چه خیالی است
پیداست کزین باده دماغت نرسیده است
سبز است ز خون دل ما حاصلت ای چرخ
این است که یک میوه باغت نرسیده است
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۵۳ - چمن از سبزه شد کان نشابور
چمن از سبزه شد کان نشابور
درخت از گل چو شادروان شاپور
یکی از دلکشی چون تخت خاقان
یکی از روشنی چون تاج فغفور
زمین را کیسه پر یاقوت و مرجان
هوا را آستین پر مشک و کافور
یکی نیکوتر از رخسار غلمان
یکی خوشبوتر از پیراهن حور
نوازد زیر و بم و بر شاخ بلبل
به لحن بربط و آواز طنبور
تو گوئی احسن الملک است و خواند
غزل در درگه سردار منصور
خداوندا در این عید همایون
سعادت یار بادت درد و غم دور
بکام دشمنانت نیش کژدم
بجام دوستانت نوش زنبور
ادیب الممالک : سرودهای وطنی
شمارهٔ ۳ - سرود شادی
در طرب آئید مهان مجلس ملی شده باز
سینه سینای جهان طور تجلی شده باز
بیایید بیایید که انده سپری شد
صف باغ و صف راغ پر از حور و پری شد
یارب این مجلس ما خوب شود
شه به چشم همه محبوب شود
بگویید بگویید خلق چاره نمایاد
دل دشمن بدخواه خدا پاره نمایاد
مجلس ما تازه شده، مست به خمیازه شده
کار به شیرازه شد شهر پر آوازه شده
بیارید بیارید زر از کان سیاسی
نگارید نگارید قوانین اساسی
آمده مشروطه ز ره در به رخش باز کنید
پیش وی از عفو گنه طرح سخن ساز کنید
نوازید نوازید که مهمان عزیز است
بیایید بیایید که در فکر گریز است
تار مشروطه به مویی بند است
ترک شوریده به هویی بند است
ببینید بینید وکیلان به کجایند
بخواهید بخواهید که یکبار بیایند
جام عدالت همه شب نوش کن ار معتقدی
گر تو نیایی به طرب می نخوری مستبدی
بنوشید بنوشید که می صاف و رقیق است
بجوشید بجوشید که همرنگ عقیق است
هر که جام از بط مشروطه زند
در شط علم و ادب غوطه زند
از کف جبریل رسد ساغر آزادی ما
صورسرافیل دهد مژده آبادی ما
بریزید بریزید ازین باده پرشور
که شد چشم عزازیل ز گلزار ارم دور
کار دشوار بسی سهل شده
یار نااهل عجب اهل شده
جیش سپهدار عجم از ره قزوین رسدا
ماهچه چتر و علم بر مه و پروین رسدا
بنازید بنازید به اقبال سپاهش
ببازید ببازید دل اندر سر راهش
شادمان باد سپهدار وطن
جاودان باد نگهدار وطن
رو سپهدار بگو از غم و تیمار وطن
زآنکه طبیبی است نکو بر سر بیمار وطن
ببوسید ببوسید سم و نعل سمندش
درآرید درآرید دل و جان به کمندش
خواهد او عافیت خلق خدا
داند او مصلحت شاه و گدا
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۳۰ - اگر بداگر خوبم از دوستانم
اگر بداگر خوبم از دوستانم
اگر گل اگر خارم از بوستانم
دلش خواست باشم چنین این چنینم
اگر گفت گردم چنان آنچنانم
به هرجا که بدهدنشانم نشینم
به هر سو که گوید روان شو روانم
اگر گفت شوگوشوم در برش گو
وگر گفت شوصولجان صولجانم
از آن عنبرین طره در پیچ وتابم
وز آن آتشین چهره آتش به جانم
چوگردد وصالش میسر بهارم
چو گردم گرفتار هجرش خزانم
از آنتار وپودم بپاشیده از هم
که در پیش مهتاب رویش کتانم
جلال مرا گر که خواهی ببینی
ببین چون که بیرون برند از جهانم
بلنداست اقبال من شکر لله
که شیر خدا را سگ آستانم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷ - آتش چکد چو آب ز طرز بیان ما
آتش چکد چو آب ز طرز بیان ما
گویی که شعله‌ایست زبان در دهان ما
از عکس چهره هر دو قدم در دیار عشق
طرح بهار ریخته رنگ خزان ما
امشب که داشتیم حدیث رخت نبود
دلسوزتر ز شمع کسی همزبان ما
چون خامة شکسته‌نویسان به وصف زلف
حرف درست سر نزند از زبان ما
هرگز کسی ز ضعف به ما ره نمی‌برد
گاهی ز ناله پرس چو خواهی نشان ما
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۰۷ - بود چون زلف شب، گیسوی شوخ می پرست من
بود چون زلف شب، گیسوی شوخ می پرست من
که هرگز یک سر مویش نمی آید به دست من
من آن پیمانه ام کز کثرت موج تنک ظرفی
بود گوش حباب می بر آواز شکست من
در اقلیم بنای خلقت آن برگشته ایامم
که شام آخر دنیا، بود صبح الست من
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۸۱ - له
رخ نگار درآمد به خواب خوش دوشم
فگند آن خط مشکین دو حلقه در گوشم