تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید
جمعی از جامعه شناسان در مجلسی گرد آمدند تا بررسی کنند؛ چطور در جامعه ای که “گوجه فرنگی” کالایی اساسی و استراتژیک است، مردم به صورت افراطی “گوشی” می خرند و می فروشند؟!! از مدلی به مدل دیگر و از رنگی به رنگ دیگر. آن ها که غنی هستند، تکلیفشان روشن است و آن ها که فقیرند تا آنجا که سکه ای ته جیبشان مانده باشد از کوششی در این راستا دریغ نمی کنند. هر کس چیزی می گفت اما اجماعی حاصل نمی شد؛ تا آنکه حکیم (نمی دونم چه کسی حکیم رو دعوت کرده بود) به پاخاست و گفت: «اشکال از مردم نیست. اشکال از گوشی ها هم نیست. ایراد آنجاست که دیگر “گوشی” برای شنیدن نیست» مریدان چو این سخن شنیدند، نعره ها زده و جامه ها رها کرده، جامعه شناسان بدریدند … «س.م.ط.بالا»
الف – آدم پول نداشته باشه، ملالی نیست اما سالم باشه، ب – آدم قیافه نداشته باشه، خیالی نیست اما سالم باشه، پ – پرستارها خوش گِل هستن ولی خوش خُلق نیستن، ت – همه ی کسایی که تو بیمارستانن، بیمار نیستن؛ اما همشون درد دارن، ث – دریافت مطلوب خدماتِ سلامت، حق بیمار است، ج – صدقه دفع بلاست، چ – قبرستون حس بهتری نسبت به بیمارستان داره، ح – دوست ندارم تو بیمارستان بمیرم. «س.م.ط.بالا» پی‌نوشت: هر چند بنا به ملاحظاتی این دعا اجابت نمیشه؛ اما خدا همه ی بیمارها رو شفا بده. آمین.
مرد نشست روی صندلی. کمی عرق کرده بود. هوا گرم نبود اما او … نمی خواست لرزش دلش از لرزش صدایش معلوم شود. سینه اش را صاف کرد و گفت: «آقای دکتر! بالاخره من موندنی هستم یا مُردنی». دکتر کمی مکث کرد؛ بعد همانطور که داشت برگه های آزمایش رو نگاه می کرد گفت: «هیچکس موندنی نیست». کاغذها رو گذاشت کنار. تو چشم های مرد خیره شد. ترس بود با امید. گفت: «اما شما باید زودتر چمدونت رو حاضر کنی». «س.م.ط.بالا»
هیچ مُرده ای نبود که مرا بیازارد. چه با کلام، چه با کردار. هیچ مُرده ای کلاه از سرم برنداشت و کلاهی نگذاشت بر سرم به غایت گشاد. هیچ مُرده ای به من دروغ نگفت. چه دونه دونه چه جُفت جُفت. هیچ مُرده ای نبود که پشتش خنجری داشته باشد نهان و یا نیشتری در زبان. هیچ مُرده ای حقی را نخورد چه کلان چه خُرد. ما زنده ها آنقدر به هم آزار می رسانیم که بیزار شدیم از هم؛ و بیزار شدند از من … پس در پیش گرفتم مسلکی چنین … «س.م.ط.بالا» “حسین پناهی” که رفته است، گفته است: «چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک می كنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندكی سكوت … »
روی مبل نشسته بودم، روبروی تلویزیون. کانال ها را می چرخاندم. لانه ی شیطان ثابت بود و شیطان ها رنگ عوض می کردند. صدای در آمد. سرم را چرخاندم. پدر بود. سلام کردم. پدر نفسی تازه کرد و گفت: «علیک سلام». دو تا نون بربری تازه و داغ در دستان پدر خودنمایی می کرد. اما وجدانم آزرده بود. با خودم فکر می کردم که واقعا نسل پدر من، “نسل سوخته” هستند. تا زمانی که در خانه ی پدری بودند کار می کردند تا کمک خرج خانواده باشند. وقتی صاحب زن و فرزند شدند، باز کار می کنند و فرمانبر زن و بچه. ما هم که تا سی و پنج سالگی مشغول کنگر خوردن و لنگر انداختنیم. صدای پدر مرا را از فکر بیرون آورد؛ همانطور که داشت نان ها را توی سفره می پیچید می گفت:«پسرم! من واقعا برای نسل شما نگرانم. نسل “پدر سوخته” ای هستید.» «س.م.ط.بالا»
نشسته ای درست روبروی من. کنار پنجره. همه لباس سفید به تن کرده اند، حتی کلبه ی کوچک ما؛ و تو سرمای سیاه زمستان را تماشا می کنی – خودت اینطور می گویی – و مرا مهمان می کنی به گرمای نگاهی از عشق و لبخندی از سر لطف و آغو… بهتره من برم هیزم جمع کنم تا کار به جاهای باریک نکشیده …. «س.م.ط.بالا»
دیگر به کسی نخواهم گفت: «بالای چشم هایت ابروست». شاید ابروهایش را دوست نداشته باشد! «س.م.ط.بالا»
آقای رئیس جمهور می گوید هیچ منکری بالاتر از فقر و بیکاری نیست و آقای شهردار می گوید در شهر پانزده هزار کارتن خواب داریم … و من انکار می کنم که معروف نیستم. «س.م.ط.بالا»
تو را دوست دارم. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. البته نه به اندازه ی تمام دنیا، یا نیمی از دنیا. مطمئن باش اگر حتی ربعی از دنیا را به من بدهند، تو را رها خواهم کرد. اما خیالت آسوده؛ غصه نخور. بیش از دو متر از این دنیا به من نمی رسد. هنوز هم مرا دوست داری؟ «س.م.ط.بالا»
گریه می کنم. برای …، برای …، برای … … و برای همه ی آن هایی که باید به خاطرشان گریه کنم و برای خودم؛ شاید کسی نداند که باید به خاطر من گریه کند، شاید کسی نباشد … می دانم که هیچ سودی ندارد! «س.م.ط.بالا»
در میان راه بود. نه. نه! هنوز چند قدم نرفته بودم که چراغ را گم کردم. نمی دانم کدام دوراهی را اشتباه کردم. کدام دوراهی ها را اشتباه کردم. سالهاست در مسیری تاریک و وهم آلود گام برمی دارم. بعید می دانم این راه جز تباهی مقصدی داشته باشد. شک؛ همان موریانه ای است که درون را پوچ و تهی می کند. تردید دارم. آیا از ابتدا چراغی وجود داشت؟ خیال بود و خواب؟ آیا امید نوری هست؟ این شک برای من مقدمه ی فروپاشی ست … «س.م.ط.بالا»
یک روز سرد زمستانی، یک روز گرم تابستانی و یا یک شب مهتابی. ایستاده کنار پنجره ی دوجداره ی اتاق یا نشسته روی نیمکتِ سیمانی سبزِ پارک. با تیشرتِ یقه گرد ِ سفید یا کت و شلوارِ مشکی مارک دار. حتی یادم نیست قلم در دستم بود یا سیگار. این پیشِ پا افتاده ها چه اهمیتی دارند؟ وقتی می خواستم عاشق باشم، نشد. حالا هر چه بادا باد. نیستم و رفتم از یاد. «س.م.ط.بالا»
خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه. قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ (بخشی از شعر “داروگ” سروده ی نیما یوشیج) خبری از غوغای رودخانه ی خروشان نبود. دشت تشنه بود و هر آنچه در دل داشت بخشیده بود به درختان تا زخم های مانده از شلاق سوزان خورشید را التیام بخشند. کودکان نمی خندیدند تا خشکی لب هاشان نترکد. مردم دسته دسته سوی خانه ی حکیم روان شدند. چون گرد آمدند حکیم را خواندند. گفت: از من چه می خواهید؟ گفتند: این چه حکایت است، چگونه است که نعمتی از آسمان بر ما فرو نمی ریزد؟ چگونه درهای رحمت خداوند بر ما بسته شده است؟ آیا دعای ما را نمی شنود و از حال ما خبر ندارد؟ گفت: پاک است خداوند از آنچه می پندارید. چگونه فراموش کردید آنگاه که غرق در نعمت بودید؟ چگونه قدر ندانسته و ناسپاسی کردید؟ این بلایی است که خود در آن تقصیر کارید. گفتند: حکیم! چگونه ما را ناسپاس می خوانی حال آنکه شب و روز ذکر خدا می گوییم و عبادت می کنیم؟ چرا مردمان سرزمین های دیگر که به عیش و نوش مشغولند و غرق در لذات دنیا شدند به چنین بلایی گرفتار نیامدند؟ حکیم نگاهی به جمعیت انداخت و گفت: قرآن خوانده اید؟ گفتند: آری!!! گفت: “لاَ تُسْرِفُواْ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ(آیه ی 31 سوره ی اعراف)” ما اسراف کردیم و خدا ما را دوست ندارد …