تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

در خواب گشتم ،در پائیزی سرد

شیشه احساس را ،نا بخردانه بشکستم

در خواب بودم

که طوفان بر ساحلم زد -

باز غم دوست آتش بر خرمنم

در پائیزی تلخ

آنچنان ترسی بر جان دارم .

هراس از کوچ پرستوی این خانه

هرگزم نیست تاب سفرت

ای همسفر دلباختگی های قرن

در خواب بودم

نابخردانه سنگ بر کبوترها زدم

ترسم که ....

ترسم نیایی سوی تنهایی اینجا

دیگر نیستم اگر دیر باز آئی

ایمان دارم به قلب پاک صحرائیت

ساحل آرام دل

اینجا دشتی تشنه می گرید

تنها در حسرت صدای تو

من هستم

باز در حسرت باران

حدیث جوئیدن وصل و مراد است

جدا گشته ز نیزار

می گدازم ، می نویسم ، می خروشم،پنجه در دیوار و دشت

همه ایهام است و عجز

همه سو ،همه دنیا ، از هوا و کهکشان

از فرود آمدن قاصدکی گوشه باغ

از تمدن از فلک گویم تو را

می نویسم سطر به سطر ، بیکرانی، بی معانی

از هجوم قوم زهر آلود درد

دلتنگی ست قصه بارش ابر، قصه جوشش آب

ناله پر دود آتش

از میان یک جهان ذکر و سالم، از همه بانگ کالم

درد بی پاسخ همان یک دو حرف بود که بگذشت

ای بهانه خفته در این شهر کهن

ای خداوندا ، ای منتهای راه ما ، ای ابد

از تو می آیم و می شتابم پر شتاب تر ز نسیم

ماَمن مان از جنس توست،

لوح ما پوشیده نیست

ای داننده هر سر نهانی، قصه پوپک بدانی

اندوه ساحلم تو خوانی ،

درد تا صبح سوختنم را

همه سطر های عالم گفتنم را

ای من بی تاب پیموده سفر

پله ای بیش نیست ، قاصدک در راه نیست

قرن ماست و درد ماست

درد

فرو ریختن به تالاب زمان

آدمی به تدریج می میرد.

آدمی شاید چند بار می میرد.

اما تنها یک بار دفن می شود.

آن زمان که آدم های دیگر پی به مرگ او می برند.

«س.م.ط.بالا»

لحظه شمار قدوم سنگین و پر ترنم بهار

و هر لحظه شوق دیدارش

- رنجی ست پر طپش

وقتی بیائی ،دوباره چون سبزه های وحشی دشت

خواهم روئید و با لبخندت دوباره جوانه خواهم زد

همه درد ها را در تاری از زلف پریشانت خواهم آویخت

و با نسیم دالنگیزت

از اینجا کوچ خواهم نمود

در شوق دیدارت

ثانیه ها را می شمارم و نظاره گر گیج آدم ها خواهم بود.

انتهای عهد شباب است

جز دلی سوخته و امیدی خاموش،

حاصلم نیست.

نیست دگر فردایی روشن

و تنها لطف و شهامت تو

یوسف دربند تاریکخانه را

نوائی دوباره می دهد

در مناجات شبانه ام

وصل یار حافظ را زمزمه می کنم

و تنها نامت و دستان گرمت

نفس مرا تشویق می کند

در این سال پر خطر ، در زمستانی بی نهایت خاموش

وقتی همه چیز بوی مرگ می دهد

ترا باز یافتم در گوشه ای از این آسمان پر رمز

تنها ، نسیم، محرم کالممان بود

خواهیم کشید بر لوح فردا ، جوانه های بودنمان را

و حک خواهیم کرد، امید و تالش را

و زنده باد عشق

)تقدیم به همه دلخاموشان محبت (

نمی دانم حق و باطل را

نمی شناسم دوستی را.

امتحانی ست سخت یا تاوان ظلم است؟

نعمت و نور دوباره

لطف بی کران هستی ،

آنچنان بر سر امواج اسیرم

که هیچ ندانم نه خود را ، نه راه و نه مقصود

جه دنیایی ،

مرا از شب امیدی نیست

با تو خوشم ، شعر می خوانم و پرواز می کنم

هر چه می بینم غزلواره است . ،

همه عشق است و یار.

برای تو خواهم خواند.

رازهای بودنمان را ،وقتی که با هم نوشتیم ،

ترانه های سبز و پیروز را.

آنچنان در اعماق کویر چشمانت می روم

که قصد آمدنم نیست

بر تو سالم ،برلبخند زیبایت

بر مهرت و صداقت و لطافت حضورت

و فاصله ای که

از فرسنگ های این دنیا دور تر است

برتو سالم.

در لحظه هایی که میانمان یک وجب بیشتر نیست

و در یک لحظه ناب

شیون عشق را شنودم

حسرت لحظه های بر باد داده ، در دنیای تظاهر و ننگ

دریوزه گی تو را ، آرزو در دل دارند

وقتی با خنجرهای زهر آلود

مترصد ضربه آخر می گردند.

من مهری چون مادر آرزو کردم

عشقمان بس است و برگه ای ست

بر صفحات سنگی روزگار

به امید هوای تازه بودن

مرا با خود همسفر کن

و به دلهره هایم ،مرهمی نه

و به سردی دستانم ، حرارتی

و به چشمان خاموشم ،شعفی

و به دل های تاریکم ؛نور عشقی

جهانم زیبای تست و برگ برگ درختان و همه قطرات باران

همه را، برای تو دوست دارم

و شهرمان ، فرسنگ ها فاصله مان .

وای خدایا ،

از کدامین راه سوی تو آیم

ای بهانه بودن ، سری به دیار ما بزن

تا لحظه ای باقی ست

و مگذار ، در آرزوی زلفانت

غبار مرگ فراموشمان کند

در چشمان روشن تازه عروسان دیده ام ،ابتذال عشق را

و در دل های یک مرد ، هوس خیانت را

و در اندام یک زن ،شوق نوازش را

من با ابرهای سرد زمستانی ،از اینجا خواهم رفت ،و فقط

با یاد شما ،خطوط سیاه ،

سینه نرم کاغذ را

جریحه دار خواهم کرد،

مرا با خود همسفر کن ای

آرزوی محال.

در اندوه ساحل ،به عشق رسیدیم

و به پایش همه اندوخته ها را ،به دور خواهیم ریخت

و برای سالمش ،جان خواهیم داد.

در اندوه ساحل

و اضطراب شب هایش

و تردید نخل هایش

و خشم امواجش

خواهیم ماند و خواهیم مرد

در اندوه ساحل

عشق را نوازش کرده ایم

و با بوسه ای ،تا آنسوی آب ها ،پرواز کردیم

در اندوه ساحل

نظاره گر اشک های پر از ماتم بودیم

و هوس ، که مارا مدام با خود خواهد برد.

همسو خواهیم شد ،با امواجش

شاید نجاتی ، یا مرگ دهشتناکی

در اندوه ساحل خواهیم ماند

و با دلهره هایش و چشمان زیبایش

زندگی خواهیم یافت

در این سال های رفتنت

مهربانی هایت را خوب به خاطر دارم

ولبخند زیبایت

دو خط مورب گونه هایت

و عشق سرشارت را

با تو باید بر شاخه های عشق

جوانه های ایمان را به تماشا نشست

و شاهد شد

روز وصل دوستداران را

در این سال های نبودنت

تنها با دروغ و تزویر

دست به گریبان شدم

و بر خود داغ نفرینی آویز کردم

که این خانه دل همیشه تهی می ماند

بیشتر از ساعتی نیست از رفتنت

گوئی سال هایی ست

همه زمستان سرد

- تقدیم به آرامگاه فریدون فروغی – روستای قورقورک(

در فراسوی پنجره ها

کسی برای عشق گاه شماری می کند

و آرزوی دیدنش

دل از سینه تنگ فریاد می زند

آن دور ها مردی تنها

در انتظار هیچ مسافری نیست

که عشق او را با خود برد.

و عشق که مرا با خودبرد .

وقتی هیچ حواسم بر جایش نبود

داشتم با کودکی معصوم حرف می زدم

که حادثه غمگینی شکل گرفت

امروز حدیثت نشنودم و چراغت را در شکاف درب تاریک یافتم

و این وداع دیگر ما بود

من قصه خواستن تو را با باد سپردم

تا به ابد صدایمان را جاوید سازد

در پس کوچه های تاریک شهرت ،به دنبالت نخواهم آمد

امروز چشمم را بستم به آمدن و رفتنت

ترا نخواهم بخشید

و خود را

راکد و خسته همچو باتالقی گشته ام

که خواهد بلعید همه را در خود

همه خاطره ها را ، همه یاد هارا ، نام هارا

- آبادی

ماه باالی سر آبادی پیدا بود و تو کنار من

چون روحی زنده و تابناک بی تاب بودی

گوئیا فصل جسارت به پایان رسید

پس از هر دردی ، پس از پایان هر کس

کوله بار پرسش ها را بر در خانه دل می برم

و خواهش تو را نیز

با او در میان خواهم گذاشت

7کودک من

فریاد برآور ای کودک معصوم

ای زیبایی نهفته در عطر باران.

عشق تو در پی سفر پاییز بود

و فردایی دگر ،باز خواهد آمد

پرندگان زیبا

خودشان قبل از آواز کوچ گفتند

که شاید دیگر نیاید

مسافر سپید پوش تو .

آن زمان که در گذرگاه زمان ایستادی

می توانی حک کنی خطی به رخسار زمان

و قلب ها را بشکافی

تو برگ پاییزی هستی که غمگینانه از منظر چشم خویش فرو می ریزد

سوی نابودی روح

هر چند که هنوز برگی و هستی

آغاز تنهایی صنوبر

تحمل سرما و سوز زمستان ، وقتی پناهی ندارد

جز آغوش باز آسمان 83/8

پیراهن گل گلی ات را می پوشی

و به رنگ همه گلهای جهان در می آیی

همه جنگل ها را در قامت زیبای تو دیدم

و عطر وجودت

که مرا از همه آبشارهای جهان برحذر خواهد کرد

بی نیازی جهانت را فزون باد

جام تهی ات

آنچنان لبریز می کند

که همه زیبا را در تو خواهم

طعم همه عطر هایت

در شب و روز

مرمرین قامتت

آرامگه عمر من خواهد بود

لب تشنه و گمگشته ات

سیراب و سرشارم نمو