تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

تو کجایی که مرا راه به آنجا نبرد؟

این چه سرّیست مرا آه به آنجا نبرد؟


من چه سردم چه سردم چه سردم که مرا

دردِ سردِ داغِ جان‌کاه به آنجا نبرد؟


این سرابی که همیشه در مسیر می‌بینم

تلخ‌داروست که گه‌گاه به آنجا نبرد؟


نوشداروست اگر راه منِ زار نکشت

دورِ دورم که به‌دلخواه به آنجا نبرد؟


هر ستاره قدمش مقدمِ گلباران است

این مقامی است رخِ ماه به آنجا نبرد


در مجالی که محال است رسیدن به کمال

چون خطیر است گذرگاه به آنجا نبرد


کاش می‌شد که بدانم چه گناهی کردم

که پریشانیِ من راه به آنجا نبرد؟


پنجشنبه ۱۴ آذرماه ۱۳۹۸


کاش در ظلمتِ جانکاه صدایت بزنم

آسمان تیره شده ماه صدایت بزنم؟


در دلم طاقت اگر نیست یقین می‌دانم

نایِ آن نیست که ای آه! صدایت بزنم


در زمین گم شده‌ام، راه ندانم به خدا

منِ گمراه تو را راه صدایت بزنم؟


اذن اگر نیست مرا تا بشوم همدمِ تو

کاش همّیشه نه گهگاه صدایت بزنم!


من به بانوی دو عالم زده‌ام ایتها

چاره‌ای نیست تو را «شاه» صدایت بزنم


نیست حرفی که بگویی شده‌ام جاه‌طلب

من از این روی تو را جاه صدایت بزنم


تو به این ماه‌رخی، ماه نتابد بهتر

بهتر آنست همان ماه صدایت بزنم


سه‌شنبه ۱۲ آذرماه ۱۳۹۸

‌من از حکایتِ عشقی که نداری گله‌مندم

من از شکایتِ دردی که سپاری گله‌مندم


ندارم هیچ امیدی و از جفا گله دارم

من از خیانتِ یاران و حواری گله‌مندم


صبور بودم و گفتم که دردِ عشق ضرر نیست

زیان تمامِ نصیبم شد و آری! گله‌مندم


کسی گلایه‌ی دل را نکرد گوش و نگفتم

که از تو و هزار مردِ کناری گله‌مندم


چه رو سپید شد از تو کسی که نانِ مرا زد

تو عمر و عشق گرفتی! بقراری گله‌مندم


من آخرین گله‌ام را به دوست کرده‌ام اعلام

من از جهان که نداشت نیّتِ یاری گله‌مندم


سه‌شنبه ۱۲ آذرماه ۱۳۹۸


در هوای بیقراری، بیقرارم بیقرارم

چشمِ تر می‌بندد هر شب صورتِ دور از نگارم


هر که دارد پیشِ چشمش گلعذاری! دلفریبی!

من تو را دارم که رفتی، زندگانی را ندارم


هر چه هست و هر چه باشد، بی‌نفس معنا ندارد

من نه معنی، من نه معنا، یک معما؛ هر چه دارم


روزگاری روزِ من هم روشن از رویِ کسی بود

روشنی را برد و شب شد روزگارِ روزگارم


من حبیبی و طبیبی و رقیبی کرده‌ام گم ...

در غریبی عمرِ خود را در دیارم می‌سپارم


من صبورم این دروغِ راست نای بودنم شد

ناگزیرم در گریز و در گزیرم برگزارم


نایِ رفتن هم ندارم، بی‌پناهم؛ نیست آهم

از دلِ بی غمگسارم بی نگارم شرمسارم


دوشنبه ۴ آذرماه ۱۳۹۸

زمزمه می‌کنم تو را تا برسد زمانِ من

راست کنم دوباره قد، حال مبین کمانِ من


بارِ گرانِ ظلم‌ها تاب و توانِ من گرفت

لیک به جای می‌رسد بارِ گرانِ جان من


زمزمه‌های من شبی حنجره می‌درد ببین

گرچه نمی‌شود کنون فاش غمِ نهانِ من


هر که جفا کشیده‌ام ثبت شود به دفتری

بر سرتان ببارد آن از پسِ امتحانِ من


من به خدا سپرده‌ام هر که بناحَقَم زده

حق بزند به گردنش، هر که گرفته نانِ من


روزی اگر خدا دهد، بنده ببرّدش چه باک

ننگ به رنگِ سفره‌تان، خرد شد استخوان من


چرخشِ روزگارِ دون از حرکت نایستد!

باز زمین بچرخد و می‌رسد آنِ آن من


چهارشنبه ۲۲ آبانماه ۱۳۹۸

انسان به زمین آمد و دل بست به هر پست

صد قرن زمین مست و زمان مست و خدا مست!


بی عشق ... خطا بود؛ به سر کردنِ پاییز

یک عمر خطا دیده دل از دیده و از دست


از خلدِ برین رانده و سربارِ زمین را !

آواره‌ به خاک است و پیِ جنّت و جبر است


تدبیرِ خدا بود که راهی بنماید ...!

اینجا که نه راهیست، نه چاهیست به بن‌بست!


دنیا قفسی شد که گرفت خالق و مخلوق

اینجا همه در بند، رحیم هست، رجیم هست!


دوشنبه بیستم آبانماه ۱۳۹۸

انگار هیچ خوابم نخواهد برد

حلِ معما می‌کنم هر شب ...


تا چشم می‌بندم به تنهایی

احساسِ گرما می‌کنم هر شب!


حسرت به آتش می‌کشد شب را

احساسِ سرما می‌کنم هر شب


خود را دروغین داده‌ام عادت ...

با خویش دعوا می‌کنم هر شب!


از خانه بیرون می‌کنم خود را؛

بی‌خویش منها می‌کنم هر شب!


دردی که سی سال است می‌گیرد ...

رازی که افشا می‌کنم هر شب


فردا فراموشی و درد از نو

غم را مهیا می‌کنم هر شب


تب داغِ دل را می‌کند اقرار

داغی که حاشا می‌کنم هر شب ...


سر می‌کنم با سایه‌ها ...، با ترس!

هذیانِ بی‌جا می‌کنم هر شب


تا صبح شاید تا غروبِ محض

در سجده غوغا می‌کنم هر شب


فردا که فردا شد به دیروزم

هوهو و هاها می‌کنم هر شب


کابوسِ تکرار است کار من ...

عمری همین را می‌کنم هر شب


یکشنبه نوزدهم آبانماه ۱۳۹۸


محروم ز بیداری با خواب غریبم من!

این حالِ غریب از چیست؟ محتاج ِطبیبم من


در دایره محبوسم، در نقطه گرفتارم ...

در اسم مسلمان و مصلوبِ صلیبم من!


بی‌بهره ز نورم نور، در بندِ غرورم کور

از قلبِ تو دورم دور، مغلوبِ رقیبم من ...


سربارِ زمین گشتم، با درد عجین گشتم

هم آن و همین گشتم، مقسومِ ضریبم من!


خاک است سراپایم، تاک است مسمایم

پاک است دلم اما، محکوم به سیبم من!


اجزای حیاتم گم، سردرگمِ سردرگم

خم در خمِ مردم گم، مستانه عجیبم من!


لب تر نکنم با می، در سجده ز کِی تا کِی

از حرفِ الف تا دِی، همواره نشیبم من!


از فاصله نالان و از غصه پریشان و

اینجا خطِ پایان و دنبالِ نصیبم من!


پنجشنبه شانزدهم آبانماه ۱۳۹۸

من از امانِ تو دورم من از امینِ تو زخمی

من از کمانِ تو ترسان من از کمینِ تو زخمی


شبانه روزِ من اینجا پُر است از تب و خواهش

من از همانِ تو مَرهَم من از همینِ تو زخمی


چرا چرا تو دلم را به درد و غم دهی عادت؟

منم به جانِ تو شیدا منم به دینِ تو زخمی


به خاکِ پایِ تو افتاده‌ام ندارم از این باک

منم به نانِ تو مدیون منم به کینِ تو زخمی


ندانم از چه به دستت هزار هزار بهانه ست

که باشم از تو فراری و از زمینِ تو زخمی


چه حکمتی‌است ندانم برانی هم تو بخوانی

من از یسارِ تو خوشنود و از یمینِ تو زخمی


هشتم مهرماه ۱۳۹۸

درمانده شدم ای دل دست از سَرِ من بردار

بگذار بیارامم از عشق مگو این بار


از روزِ ازل قلبم تا لحظه‌یِ رستاخیز

از خاک به خاکستر با عشق و جفا شد یار


ما ریشه شدیم و خار همسایه‌یِ گلها شد

آموز و بکن توبه خوردیم تبر بسیار ...


عشق از من و تو ...، پاسخ دیدی که تنفر بود!

حالا که جواب این است از عشق مگو زنهار


تا موج حدیثی از مهمانی ساحل گفت

فهمید دلم خون است سهمِ من و ما هر بار


سه شنبه چهاردهم آبانماه ۱۳۹۸

بدجور شکسته دلم آرام ندارم

لبریز هم از نفرت و هم عشق به یارم


ترسم که از این زخمِ پر از درد بمیرم

شاید دگر این بار شود یکسره کارم


جوری که خیانت دلِ دیوانه‌ام آزرد

نه صبر و یقین ماند، و نه ایمان به نگارم


کاری که نه هجران و نه فقدان نتوانست

با مرگِ صداقت به سرم آمد و زارم


دل در صفِ عشاق جهان صدرنشین بود

تا این که خیانت شد و افتاد عیارم!


این هیچ به عقلم نرسید تا کنمش دور

حالا من و تنهایی و ترس است کنارم


از ملتِ عشقم که شدم بنده‌یِ نفرت

صد قافله صد راه زِ خود فاصله دارم


دوشنبه سیزدهم آبانماه ۱۳۹۸

باز پیدا میشوی در اشک های جاری ام

از چشم خیسم و از این بی اختیاری ام

تاوان سربه هوایی تورا، دل من میدهد فقط

این عدالت عشق و این، توفیق اجباری ام

هرچند ز مستی خود، گله از دگری نمیکنم

اما شراب تلخ توبود باعث می گساری ام



#بی‌فیض



باز پیدا میشوی در اشک های جاری ام

از چشم خیسم و از این بی اختیاری ام

تاوان سربه هوایی تورا، دل من میدهد فقط

این عدالت عشق و این، توفیق اجباری ام

هرچند ز مستی خود، گله از دگری نمیکنم

اما شراب تلخ توبود باعث می گساری ام



#بی‌فیض



دل اگر میکند از برکه، به دریا میرسید ماهی

عاشقی بیهوده باشد میکند زندانی ات گاهی

انچه میبایست و میخواستیم نشد بر ما روا

آرزو را چون محال افتد رویا میشود گاهی

چشم هارا بستن و رفتن از اینجا بد نیست

زندگانی درد باشد، مرگ درمان میشود گاهی



#بی‌فیض


نگاهم میخورد آیینه را ، حاشا که من نیستم

که میشرمم من از خجلت که من کیستم؟

چگونه طاقتم آمد ازین ظلم و چرا هستم

چطور پاک زادم و کنون آلوده در زیستم