ترانه های کودکانه : بخش اول
کمربند ایمنی
بذار ببینم خودتو کنار دستی
جامی : خردنامه اسکندری
بخش ۳۰ - حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامه هایش نغز و سخن هایش بی مغز بود
یکی تازه برنای نوخاسته
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۲ - سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاست
سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۰۵ - بزن آن پردهٔ نوشین که من از نوش تو مستم
بزن آن پردهٔ نوشین که من از نوش تو مستم
جامی : اعتقادنامه
بخش ۱۲ - اشارت به وجود ملائکه
زانچه از علم آمده به عیان
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱ - آنکه دل در هوس روز وصال است او را
آنکه دل در هوس روز وصال است او را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - عاشقم بر تو ز عاشق کشتنت
عاشقم بر تو ز عاشق کشتنت
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۰ - در شرابم چیز دیگر ریختی، در ریختی
در شرابم چیز دیگر ریختی، در ریختی
نهج البلاغه : خطبه ها
منزلت اهل بیت علیهم السلام
و من خطبة له عليه‌السلام يذكر فيها فضائل أهل البيت
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شمارهٔ ۱۷۲ - الرّضا و التّسلیم
با دادهٔ حق اگر تو راضی باشی
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۵۵ - از آن مقام که نبود گشاد زود گذر
از آن مقام که نبود گشاد زود گذر
سعدی : باب هشتم در آداب صحبت
شماره ۷۰ - شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب
شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب.
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۲۷ - قیامت آن زمان از خلق برخاست
قیامت آن زمان از خلق برخاست
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۵۲ - آورده‌اند کی روزی شیخ با جماعتی متصوفه در نشابور، بسر کوی عدنی کویان رسید. قصابی بود بر سر کوی، چون شیخ با جماعت بوی رسیدند، قصاب با خود گفت ای مادر و
آورده‌اند کی روزی شیخ با جماعتی متصوفه در نشابور، بسر کوی عدنی کویان رسید. قصابی بود بر سر کوی، چون شیخ با جماعت بوی رسیدند، قصاب با خود گفت ای مادر و زن اینها! مشتی افسوس خواران، سرو گردن ایشان نگر، چون دنبۀ علفی! و دشنام چند بگفت چنانک هیچ مخلوق نشنود. و شیخ را از راه فراست برآن اطلاع بود. حسن مؤدب را گفت ای حسن آن قصاب را بیار. حسن بر قصاب شد و گفت ترا شیخ می‌خواند. مرد بترسید،. شیخ صوفی را پیش حسن فرستاد و گفت او را به گرمابه برید. حسن او را به گرمابه فرستاد و به خدمت شیخ آمد. شیخ گفت به بازار شو و کرباسی باریک و جفتی کفش و دستاری کتان طبری بخر و بدر گرمابه رو و صوفیی دورا آنجا برتا او را مغمزی کنند. حسن دو صوفی را به گرمابه به خدمت او فرستاد و حالی به بازار شد و آنچ شیخ فرموده بود بیاورد. شیخ صوفیان را گفت زود پیراهن و ایزار بدوزید. چون جامه‌ها بردوختند شیخ گفت برو و دران مردپوشان و صددرم بوی ده و او را بگوی که همان سخن کی می‌گفتی می‌گوی. چون سیمت نماند بیا تادیگر بدهم. حسن بفرموده برفت و همه بجای آورد. قصاب درگریستن آمد و به خدمت شیخ باستاد و مرید شیخ شد.
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۷ - به پای شوق گشتم هرطرف بسیار در صحرا
به پای شوق گشتم هرطرف بسیار در صحرا
سعدی : رباعیات
رباعی ۴۰ - تا دل ز مراعات جهان برکندم
تا دل ز مراعات جهان برکندم
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۱۷ - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی
نیرنگ‌زن بیاض این راز
نظامی گنجوی : خردنامه
بخش ۶ - در ستایش ممدوح
شنیدم که بالای این سبز فرش
جامی : سلسلةالذهب
بخش ۸ - در مذمت کم آزاری و نکوهش آزار مسلمانان
ترک آزار کردن خواجه
جامی : سلسلةالذهب
بخش ۵ - در تحقیق معنی اختیار و جبر
آن بود اختیار در هر کار