ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۴ - جنگ رام و لچمن با دیوان
هم ه روز از فروغ صبح تا شام
عطار نیشابوری : تذکرة الأولیاء
ذکر عبدالله منازل قدس الله روحه العزیز
آن هدف تیر ملامت آن صدف در کرامت آن مجرد رجال آن مشرف کمال آن خزانهٔ فضائل عبدالله منازل رحمة الله علیه یگانه روزگار بود و شیخ ملامتیان بود و متورع ومتوکل و معرض هم از دنیا و هم از خلق مرید حمدون قصار بود و عالم به علوم ظاهر و باطن و بسیار حدیث نوشته بود و سماع کرده و در وقت او مجردتر از او و پاکیزه‌تر ازو کسی نبوده است چنانکه نقل است که ابوعلی ثقفی سخن می‌گفت. در میان سخن عبدالله او را گفت: مرگ را ساخته باش که ازو چاره نیست علی گفت: تو ساخته باش عبدالله دست را بالین کرد و سر بر او نهاد و گفت: من مردم در حال بمرد بوعلی منقطع شد زیرا که او را علایق بود عبدالله مفرد و سخن اوست که گفت: ابوعلی ثقفی وقتی که سخن گفتی از برای خود گفتی نه از برای خلق و از جهة این بود که برکات سخن او بدو رسیدو در این معنی گفت: آفت ماست که از سخن خود انتفاع نمی‌توانیم گرفت چگونه دیگری از سخن ما منفعت گیرد.
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۹۱ - قاضی سیفی از جملۀ قضاة و ایمۀ معتبر بوده است در سرخس، و از جملۀ اصحاب رأی و جملۀ صوفیان را و شیخ را به غایت منکر. در آن وقت کی شیخ ما به سرخس بود قاضی
قاضی سیفی از جملۀ قضاة و ایمۀ معتبر بوده است در سرخس، و از جملۀ اصحاب رأی و جملۀ صوفیان را و شیخ را به غایت منکر. در آن وقت کی شیخ ما به سرخس بود قاضی ولایت او بود و سخت منعم و با حرمت تمام بود و چندبار کسان راست کرد و نعمتها قبول کرد تا شیخ را هلاک کند، کس را زهره نبود که این اندیشه بخاطر درآوردی و شیخ فارغ بود. تا روزی کسی اجابت کرد وقاضی او را مبلغی مال قبول کرد و بعضی نقد بداد، روزی قرار دادند که شیخ را هلاک گرداند و این روز شیخ مجلس می‌گفت و همین روز نوبت قاضی سیفی بود و بر منارها منادی می‌کردند کی قاضی سیفی به فلان موضع مجلس خواهد گفت. چون شیخ ما آواز منادی بشنید گفت بسازید تا بر قاضی نماز کنیم. مردمان تعجب کردند. شیخ چون این کلمه بگفت با سر سخن رفت و قاضی سیفی به حمام بود تا غسل کند و مجلس گوید و پیش از آن به چند روز روستایئی که سوگند طلاق خورده بود و مدتی در زندان کرده و کابین و مهر از وی ستده و او را زده. آن روستایی به شهر آمده بود و داسی بآهنگر آوردو تیز کرده بروستا می‌شد. قاضی را دید کی از حمام تنها بیرون می‌آمد، دل پرکینه داشت از قاضی، درحال داس بزد و بر شکم قاضی آمد و شکم قاضی بدرید. آوازه برآمد کی قاضی را کشتند و شیخ هنوز مجلس می‌گفت. شیخ گفت او حکم کرد ما را، او که بود؟ ما را، ما حکم کردیم اورا، او کی بود؟ خدارا.
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۴۱ - دارم ز کاوش مژه ات جان تازه ای
دارم ز کاوش مژه ات جان تازه ای
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۱۴۳ - کردم گذری به میکده دوش
کردم گذری به میکده دوش
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۶۲ - گر من سوخته بر شاهد خوبان برسم
گر من سوخته بر شاهد خوبان برسم
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۹ - روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
رویِ او فَتوی دَهَد کَزْ کعبه بر بُتخانه زَن
فصیحی هروی : رباعیات
شماره ۶ - از زهر بلا پرست پیمانه ما
از زهر بلا پرست پیمانه ما
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - هرچند آهنین دل ما ناز بیش کرد
هرچند آهنین دل ما ناز بیش کرد
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۳۸۲ - کونین مست و بادهٔ نابی ندیده کس
کونین مست و بادهٔ نابی ندیده کس
عبدالقهّار عاصی : رباعیات
رباعی ۳۵ - مرگ آمد و معنی زمان دیگر شد
مرگ آمد و معنی زمان دیگر شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۳۱۹ - ساغر می کی بشوید گرد غم از سینه ام
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینه ام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۲۹۳ - پاکدامان را غمی از تهمت ناپاک نیست
پاکدامان را غمی از تهمت ناپاک نیست
سهراب سپهری : مرگ رنگ
روشن شب
روشن است آتش درون شب
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - لبت را هر که چون شگر مزیده است
لبت را هر که چون شگر مزیده است
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۵ - گر نباشد در میان روی تو، از یک آه گرم
گر نباشد در میان روی تو، از یک آه گرم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۱ - آنکس که امید یاری غم داده است
آنکس که امید یاری غم داده است
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۹۴ - از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۹ - زنی بوده است در نشابور او را ایشی نیلی گفتندی، عابده و زاهده و از خاندان بزرگ واهل نشابور بوی تقرب نمودندی، مدت چهل سال بود کی پای از در سرای بیرون نن
زنی بوده است در نشابور او را ایشی نیلی گفتندی، عابده و زاهده و از خاندان بزرگ واهل نشابور بوی تقرب نمودندی، مدت چهل سال بود کی پای از در سرای بیرون ننهاده بودو دایۀ داشت کی او را خدمت کردی. چون آوازۀ شیخ قدس اللّه روح العزیز در نشابور منتشر شد، روزی ایشی دایه را گفت برخیز و به مجلس شیخ رو و سخنی کی گوید یاد گیر.دایه به مجلس شیخ حاضر آمد و شیخ سخن می‌گفت دایه آن سخن یاد نتوانست گرفت. شیخ این بیت بگفت. بیت:
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۹ - گریه مینا، نگر به چشم ترش بین
گریه مینا، نگر به چشم ترش بین