محتشم کاشانی : غزلیات از رسالهٔ جلالیه
شماره ۶۱ - به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی
به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی
خواجه نصیرالدین طوسی : قسم اول در مبادی
فصل ششم
چون از فصل گذشته معلوم شد که نفس انسانی را کمالی و نقصانی است، و ذکر آن کمال بر طریق اجمال تقدیم یافت، واجب نمود در معرفت تفصیل آن کمال شرحی دادن، تا چون بر حقیقت آن واقف شوند در طلب آن غایت بذل جهد دریغ ندارند، پس گوییم: هر موجود که مرکب بود کمال او غیر کمال اجزا و بسایط او بود، چنانکه کمال سکنگبین غیر کمال سرکه و انگبین بود، و کمال خانه غیر کمال چوب و سنگ، و چون آدمی مرکب است کمال او نیز غیر کمال بسایط و اجزای او بود بلکه او را کمالی بود که هیچ موجود دران با او مشارکت نباشد، واکمل مردمان کسی بود که قادرترین ایشان باشد، بر اظهار آن خاصیت و ملازم ترین ایشان آن را، بی تهاونی و تلونی که راه یابد. و چون حال فضیلت و کمال معلوم شود حال رذیلت و نقصان که مقابل آن بود هم معلوم باشد.
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۱۹ - بیان مکر و عداوت شیطان به فرزندان آدم
چون ز ترک سجده آن دیو رجیم
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۳۲ - اگر عیان شود از اهل شرع و فقر فجور
اگر عیان شود از اهل شرع و فقر فجور
ابوالفضل بیهقی : مجلد نهم
بخش ۴۳ - هزیمت آلتونتاش
و درین هفته امیر بمشافهه‌ و پیغام عتاب‌ کرد با بو سهل زوزنی بحدیث بو الفضل کرنکی‌ و گفت «سبب عصیان او تو بوده‌ای که آنجا صاحب برید نائب تو بود و با وی بساخت و مطابقت‌ کرد و حال او براستی بازننمود و چون کسی دیگر بازنمودی در خون آن کس شدی‌ . و بحیلت‌ بو الفضل بدست آمد تو و بو القاسم حصیری ایستادید و وی را از دست من بستدید تا امروز با ترکمانان مکاتبت پیوسته کرد و چون‌ تشویشی افتاد، بخراسان عاصی شد و بجانب بست قصد میکند. اکنون به بست‌ باید رفت که نوشتگین نوبتی آنجاست با لشکری تمام تا شغل او را بصلاح باز آری‌ بصلح و یا بجنگ.» بو سهل بسیار اضطراب کرد و وزیر را یار گرفت و شفیعان‌ انگیخت، و هر چند بیش گفتند امیر ستیزه بسیار کرد، چنانکه عادت پادشاهان باشد در کاری که سخت شوند . و وزیر بو سهل را پوشیده گفت: این سلطان نه آن است که بود، و هیچ ندانم تا چه خواهد افتاد. لجاج مکن و تن درده و برو که نباید که چیزی رود که همگان غمناک شویم. بو سهل بترسید و تن در داد . و چون توان دانست که در پرده غیب چیست؟ عَسی‌ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ‌، اگر به بست نرفته بودی و امیر- محمّد برین پادشاه‌ دست یافته‌ به ماریکله‌، نخست کسی که میان او بدو نیم کردندی بو سهل بودی، بحکم دندانی‌ که بر وی داشت. و چون تن در داد برفتن، مرا خلیفت خویش کرد. و تازه توقیعی‌ از امیر بستد، که اندیشه کرد که نباید که در غیبت او فسادی کنند بحدیث دیوان دشمنانش. و من مواضعت‌ نبشتم در معنی دیوان و دبیران و جوابها نبشت و مثالها داد . و بامداد امیر را بدید و بزبان نواختها یافت. و از غزنین برفت روز پنجشنبه سوم ذی الحجّه و بکرانه شهر بباغی فرود آمد. و من آنجا رفتم و با وی معمّا نهادم و پدرود کردم و بازگشتم.
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - از بزم رفتنی که گلستان الفت است
از بزم رفتنی که گلستان الفت است
خیام : رباعیات
رباعی ۱۵۱ - از تن چو برفت جان پاک من و تو
از تن چو برفت جان پاک من و تو
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۱۹ - از گرد خط آن غنچه مستور شود خشک
از گرد خط آن غنچه مستور شود خشک
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۸۳ - گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو
گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - نام تو بردم آتش شوقم به جان فتاد
نام تو بردم آتش شوقم به جان فتاد
حافظ : غزلیات
غزل ۳۳۳ - نماز شام غریبان چو گریه آغازم
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۰۹ - چو تو دشمن از دوست نشناختی
چو تو دشمن از دوست نشناختی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۱۵۸ - به میزان قیامت، بیش کم، کم بیش می‌آید
به میزان قیامت، بیش کم، کم بیش می‌آید
فریدون مشیری : تشنه طوفان
آتش
کاروان رفته بود و دیدهٔ من، همچنان خیره مانده بود به راه
اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۲۸۷ - هر چیز که او گفت چنان است همه
هر چیز که او گفت چنان است همه
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۹۷۸ - به عالم غیر تو یاری ندارم
به عالم غیر تو یاری ندارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - گلستان شرم و گلزار حیا آورده است
گلستان شرم و گلزار حیا آورده است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۶۵۲ - شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزود
شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۳ - دل را چگونه منع محبت کند کسی
دل را چگونه منع محبت کند کسی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۸۸۱ - تا تو روی چو ماه بنمایی
تا تو روی چو ماه بنمایی