عبارات مورد جستجو در ۱۹۱۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۲۱ - ای ساقی و دستگیر مستان
ای ساقی و دستگیر مستان
دل را ز وفای مست مستان
ای ساقی تشنگان مخمور
بس تشنه شدند می پرستان
از دست به دست می روان کن
بر دست مگیر مکر و دستان
سررشتهٔ نیستی به ما ده
در حسرت نیست اند، هستان
چون قیصر ما به قیصریه‌ست
ما را منشان به آبلستان
هر جا که می است، بزم آن جاست
هر جا که وی است، نک گلستان
یک جام برآر همچو خورشید
عالی کن از آن نهال پستان
دیدار حق است مؤمنان را
خوارزم نبیند و دهستان
منکر ز برای چشم زخمت
همچو سر خر میان بستان
گر در دل او‌ نمی‌نشیند
خوش در دل ما نشسته است آن
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۷۰ - حلقهٔ زلف تو در گوش ای پسر
حلقهٔ زلف تو در گوش ای پسر
عالمی افگنده در جوش ای پسر
کیست در عالم که بیند مر ترا
کش بجا ماند دل و هوش ای پسر
هم تویی ماه قدح‌گیر ای غلام
هم تویی سرو قباپوش ای پسر
سرو در بر دارم و مه در کنار
چون ترا دارم در آغوش ای پسر
بر جفا کاری چه کوشی ای غلام
بر وفاداری همی کوش ای پسر
امشب ای دلبر به دام آویختی
کز برم بگریختی دوش ای پسر
بوسهٔ نوشین همی بخش از عقیق
بادهٔ نوشین همی نوش ای پسر
کم کن این آزار و این بدها مجوی
میر داد اینجاست خاموش ای پسر
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۳ - زلفین تو تا بوی گل نوروزیست
زلفین تو تا بوی گل نوروزیست
کارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست
همرنگ شبست و اصل فرخ روزیست
ما را همه زو غم و جدایی روزیست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۷۹ - گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم
گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم
خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم
بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم
شایستهٔ تو نیم، چه تدبیر کنم
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۹۳ - اگر آن یار سیه چرده ببیند رخ زردم
اگر آن یار سیه چرده ببیند رخ زردم
هم به نوعی که تواند بکند چارهٔ دردم
پیش ازینم دل دیوانه بده جای گرو بود
این زمان دل به یکی دادم و ترک همه کردم
شرم دارم ز سگان درو سکان محلت
بر سر کوچهٔ او روز و شب از بس که بگردم
آ ستین گر چه به خون ریختنم باز نوردد
تا اجل در نرسد دامن ازو در ننوردم
خاک کوی توام، ای یار و پس از مرگ به زاری
هم به کوی تو برد باد محبت همه گردم
همه عالم به جمالت نگرانند وز غیرت
من آشفته کنون با همه عالم به نبردم
اوحدی را بر خود راه ده، ای فرد به خوبی
تا تفاخر کند اندر همه آفاق که: فردم
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۴۸۲ - خدا را از سر زاری بگوئید
خدا را از سر زاری بگوئید
که آخر ترک بیزاری بگوئید
چو زور و زر ندارم حال زارم
به مسکین حالی و زاری بگوئید
غریبی از غریبان دور مانده
اگر باشد بدین خواری بگوئید
وگر بازارئی غمخواره دیدید
بدین زاری و غمخواری بگوئید
چو عیاران دو عالم برفشانید
وگر نی ترک عیاری بگوئید
بدلدار از من بیدل پیامی
ز روی لطف ودلداری بگوئید
بوصف طره‌اش رمزی که دانید
همه در باب طراری بگوئید
فریب چشم آن ترک دلارا
بسرمستان بازاری بگوئید
حدیث جعدش ار در روز نتوان
مسلسل در شب تاری بگوئید
وگر گوئید حالم پیش آن یار
به یاری کز سر یاری بگوئید
اگر خواهید کردن صید مردم
به ترک مردم آزاری بگوئید
یکایک ماجرای اشک خواجو
روان با ابر آذاری بگوئید
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۶۵۹ - می‌درم جامه و از مدعیان می‌پوشم
می‌درم جامه و از مدعیان می‌پوشم
می‌خورم جامی و زهری بگمان می‌نوشم
من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم
چه غم از موعظهٔ زاهد ازرق پوشم
هرکه از مستی و دیوانگیم نهی‌کند
گو برو با دگری گوی که من بیهوشم
باده می‌نوشم و از آتش دل می‌جوشم
مگر آن آب چو آتش بنشاند جوشم
هر دم ایشمع چرا سر دل آری بزبان
نه من سوخته خون می‌خورم و خاموشم
مطرب پرده‌سرا چون بخراشد رگ چنگ
نتوانم که من سوخته دل نخروشم
دامنم دوش گر از خون جگر پر می‌شد
این چه سیلست که امشب بگذشت از دوشم
یا رب آن باده نوشین ز کجا آوردند
که چنان مست ببردند ز مجلس دوشم
چون من از پای در افتادم و از دست شدم
دارم از لطف تو آن چشم که داری گوشم
طاقت بار فراق تو ندارم لیکن
چون فتادم چکنم می‌کشم و می‌کوشم
همچو خواجو دو جهان بی تو بیک جو نخرم
وز تو موئی به همه ملک جهان نفروشم
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۷۱۸ - ای چشم تو چشم‌بند مستان
ای چشم تو چشم‌بند مستان
روی تو چراغ بت پرستان
بادام تو نقل میگساران
عناب تو کام تنگدستان
مرجان تو پرده دار لؤلؤ
ریحان تو خادم گلستان
رخسار تو در شکنج گیسو
رخشنده چو شمع در شبستان
سرنامهٔ حسن یا خطست این
عنوان جمال یا رخست آن
ای شمع مریز اشک خونین
گریه چه دهی بیاد مستان
صد جامه دریده‌ام چو غنچه
بر زمزمهٔ هزار دستان
سرخاب قدح تهمتنانرا
از پای در آورد بدستان
خواجو دهن قرابه بگشای
وز لعل پیاله کام بستان
سیف فرغانی : قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص)
شماره ۳۸ - ایا نگار صدف سینهٔ گهر دندان
ایا نگار صدف سینهٔ گهر دندان
عقیق را زده لعل تو سنگ بر دندان
نهفته‌دار رخ خویش را ز هر دیده
نگاه‌دار لب خویش را ز هر دندان
ز سعی و بخت نه دور است اگر شود نزدیک
لب تو با دهنم چون به یکدگر دندان
چو تو به خنده در آیی و عاشقان گریند
ایا نشانده ز در در عقیق تر دندان،
لبان لعل تو بر دارد از گهر پرده
دهان تنگ تو بنماید از شکر دندان
اگر تو برق درافشان ندیده‌ای هرگز
بگیر آینه می‌خند و می‌نگر دندان
ز تنگی دهنت هیچ چیز ممکن نیست
که از لب تو به کامی رسد مگر دندان
چو خضر چشمهٔ حیوان شده‌ست مورد او
چو از دهان تو کرده‌ست آبخور دندان
همی خورد جگرم را چو گوشت تا افتاد
غم تو در دل من همچو کرم در دندان
شدم ز عشق تو سگ جان و شیر دل که مرا
غمت چو گربه فرو برد در جگر دندان
به جای خون دهنم پر عسل شود گر من
فرو برم به لب تو چو نیشکر دندان
ز خوان لطف تو از بهر استخوانی دل
سگی است دوخته بر آستان در دندان
دلم که منفعت او به جان خلق رسد
درو نهاد غمت از پی ضرر دندان
چو آفتاب رخ تو به دلبری بشود
ورا ستاره نهد گرد لب قمر دندان
چو سنگ پای تو بوسم به روی شسته ز اشک
گرم چو شانه برآید ز فرق سر دندان
دهانت دیدم و بر عقد در زدم خنده
که هست درج دهان تو را گهر دندان
بسان صبح که ناگاه بر جهان خندد
لب افق چو بدید از شعاع خور دندان
ز سوز عشق تو لب چون چراغ می‌سوزد
مرا کز آتش آه است چون شرر دندان
به مرگ تن شود از خدمت تو بنده جدا
به کلبتین رود از جای خود بدر دندان
ز ذوق عالم عشق است بی‌اثر عاقل
ز چاشنی طعام است بی‌خبر دندان
به شعر نظم معانی وصفت آسان نیست
چو نقش کردن نقاش در صور دندان ...
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۴۴ - سنبل گل پوش را بر سمن آورده‌ای
سنبل گل پوش را بر سمن آورده‌ای
وین همه آشوب را بهر من آورده‌ای
سرو چمان را به ناز سوی چمن برده‌ای
قامت شمشاد را در شکن آورده‌ای
نرگس مخمور را جام به کف داده‌ای
غنچهٔ خاموش را در سخن آورده‌ای
حقهٔ یاقوت را قوت روان کرده‌ای
چشمهٔ جان بخش را در دهن آورده‌ای
در گران مایه را از عدن آرد سپهر
تو ز دهان درج در در عدن آورده‌ای
قافلهٔ مشک را از ختن آرد نسیم
تو ز خط انبار مشک در ختن آورده‌ای
عیسی دل‌ها تویی کز نفس جان فزا
مردهٔ صدساله را جان به تن آورده‌ای
یوسف دل در فتاد از کف مردم به چاه
تا تو چه سرنگون زان ذقن آورده‌ای
جیب فروغی درید تا تو به گل‌زار حسن
پیرهن از برگ گل بر بدن آورده‌ای
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۴۴ - صفت زنان مطربهٔ هندی
شد زن مطرب به نوا پروری
انجمنی پر ز مه و مشتری
غمزه زنانی همه مردم فریب
سیب، زنخ، خال زنخ، تخم سیب
چاه زنخ روشن و صافی چو ماه
روی نما گشته چو آبی به چاه
پرده برانداخته چون آفتاب
کرده به یک غمزه جهانی خراب
روئی چو خورشید بر افروخته
جان کسان زاتش خود سوخته
ز ابروی خم پشت کمان ساخته
تیر مژه نیم کش انداخته
ناوک‌شان چون شده بیرون زکیش
دیده سپر کرده سیاهی خویش
رشته در بسته برد از دو سوی
چون قطرات عرق از گرد روی
سی مه یک روزه فگنده به گوش
حلقه مگو یک مه سی روزه گوش
از کف خود آئینهٔ بنهاده پیش
دیده رخ خود به کف دست خویش
موئی میان سرشان فرق جوی
شکل هلال آمده بی‌فرق موی
جعد که پیچیده به پا در خرام
ماهی ساق آمده در پای دام
بر زمین افگنده چو گیسوی خویش
رفته ره خویش هم از موی خویش
قامت‌شان سرو دلی راستین
پر ز گل از ساعدشان آستین
یافته از نغمه گلوشان خراش
صورت خراشیده‌شان جان خراش
سینه بسی خستهٔ و دل کرده ریش
هر نفس از تیزی آوازه خویش
قامت‌شان بود به پا کوفتن
گیسوی مشکین به زمین روفتن
رقص کنان چون بزمین پا زدند
در حق ناهید لگدها زدند
از روش جنبش دستان شان
مجلسیان هر همه حیران شان
هر که در آن شعبده هشیار بود
مست، نه از می، که ز دیدار بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۷۴ - ستمی کز تو کشد مرد ستم نتوان گفت
ستمی کز تو کشد مرد ستم نتوان گفت
نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت
چون منی باید تا باورش آید غم من
تو که دیوانه و مستی بتو غم نتوان گفت
غازیی از پی دین برهمنی را می‌کشت
گفت از بهر سری ترک صنم نتوان گفت
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۶۰ - در چشمت ای رفیقک ای خام قلتبان
در چشمت ای رفیقک ای خام قلتبان
برتر ز سرومان همی آید حشیش تو
آن به که در هجای تو از تو بنگذرم
تصحیف معنی لقب تو بریش تو
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳ - در شکایت و حکمت
همه کارم ز دور آسمانی
چو دور آسمان شد زیر و بالا
لبم بی‌آب چون دندان شانه است
ازین دندان کن آئینه سیما
که این زنگاری آئینه‌وش را
چو شانه باز نشناسم سر از پا
دلم مرغی است در قل بسته چون سنگ
چو سیم قل هواللهی مصفا
وگر سنگ آب نطق من پذیرد
بخواند قل هوالله طوطی آسا
مرا گوئی چرا بالا نیائی
که از بالا رسد مردم به بالا
من اینجا همچو سنگ منجنیقم
که پستی قسمتم باشد ز بالا
مرا سر بسته نتوان داشت بر پای
به پیش راعنا گویان رعنا
مگس‌ران کردن از شهپر طاوس
عجب زشت است بر طاووس زیبا
اگر شهباز بگریزد چو سیمرغ
ز روی رشک معذور است ازیرا
چرا دارد مگس دستار فوطه
چرا پوشد ملخ رانین دیبا
دل من دیگ سنگین نیست ویحک
که چون بشکست بتوان بست عمدا
بلورین جام را ماند دل من
که چون شد رخنه نپذیرد مداوا
جهان خاقانیا شخصی است بی‌سر
دو دست آن شخص را امروز و فردا
گر امروزت به دستی جلوه کرده است
کند فردا به دیگر دست رسوا
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳۳۲ - در جواب مردی سروده که عنصری را بر او ترجیح داده است
به تعریض گفتی که خاقانیا
چه خوش داشت نظم روان عنصری
بلی شاعری بود صاحب‌قران
ز ممدوح صاحب‌قران عنصری
ز معشوق نیکو و ممدوح نیک
غزل‌گو شد و مدح‌خوان عنصری
جز ار طرز مدح و طراز غزل
نکردی ز طبع امتحان عنصری
شناسند افاضل که چون من نبود
به مدح و غزل درفشان عنصری
که این سحر کاری که من می‌کنم
نکردی به سحر بیان عنصری
ز ده شیوه کان حیلت شاعری است
به یک شیوه شد داستان عنصری
مرا شیوهٔ خاص و تازه است و داشت
همان شیوهٔ باستان عنصری
نه تحقیق گفت و نه وعظ و نه زهد
که حرفی ندانست از آن عنصری
به دور کرم بخششی نیک دید
ز محمود کشور ستان عنصری
به ده بیت صد بدره و برده یافت
ز یک فتح هندوستان عنصری
شنیدم که از نقره زد دیگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری
اگر زنده ماندی در این دور بخل
خسک ساختی دیگدان عنصری
نخوردی ز خوان‌های این مردمان
پری‌وار جز استخوان عنصری
به بوی دو نان پیش دونان شدی
زدی بوسه چون پر نان عنصری
ز تیر فلک تیغ چستی نداشت
چو من در نیام دهان عنصری
ز نی دور باش دو شاخی نداشت
چو من در سه شاخ بنان عنصری
نبوده است چون من گه نظم و نثر
بزرگ آیت و خرده دان عنصری
به نظم چو پروین و نثر چو نعش
نبود آفتاب جهان عنصری
ادیب و دبیر و مفسر نبود
نه سحبان یعرب زبان عنصری
چنانک این عروس از درم خرم است
به زر بود خرم روان عنصری
دهم مال و پس شاد باشم کنون
ستد زر و شد شادمان عنصری
به دانش بر از عرش گر رفته بود
به دولت بر از آسمان عنصری
به دانش توان عنصری شد ولیک
به دولت شدن چون توان عنصری
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۵۰۹ - شیرین به جوی شیر بر آمیخت چون شکر
شیرین به جوی شیر بر آمیخت چون شکر
خسرو دلش خوش است که بزم وصال ازوست
عطار نیشابوری : خسرونامه
رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن بارباب
چو دایه آن دو دلبر را چنان دید
دو جان هر دو بیرون ازجهان دید
بگل گفت ای چمن پرنور از تو
دماغ بلبلان مخمور از تو
قمر را روی تو تشویر داده
شکر را پستهٔ تو شیر داده
ز بی عقلی ز سر تا پای رفتی
چو اینجا آمدی از جای رفتی
میان باغ آخر خیز ای گل
ز مستی ماندهیی مستیز ای گل
ترا هر جایگه راییست دیگر
ولی هر کار را جاییست دیگر
گل عاشق ز گفت دایهٔ پیر
عرق میریخت چون باران ز تشویر
بآخر از کنار راه برجست
بعشرت بر میان جان کمر بست
گرفته بود دست دایه در دست
بدیگر دست دست هرمز مست
میان باغ میشد در میانه
یکی زانسو یکی زینسو روانه
بکنج باغ در، خلوتگهی بود
که آن در خورد خورشید و مهی بود
قران کردند مهر و ماه با هم
بدان برج آمدند از راه باهم
نشستند و میآوردند حالی
دو دل پر آرزو و جای خالی
ازان مجلس چو دوری چند برگشت
فلک در دور ازان خوشی بسر گشت
چو هرمز مست شد برداشت رودی
بگفت از پردهٔ رازی سرودی
بزاری زخمه را میخست بر رود
ز خون دیده پل میبست بر رود
چو‌آب زر ز ابریشم فرو ریخت
دل از ابریشم هر مژّه خون ریخت
سرودی گفت هرمز کای دلارام
جهان چون جانستان آمد بده جام
چو آتش آب در ده کاسهیی زود
که عمر از کیسهٔ مارفت چون دود
پیاپی ده می کهنه بنوروز
که دل پر عشق دارم سینه پر سوز
بیار آن آب چون آتش زمانی
که نیست از دی و از فردا نشانی
چو ریزان شد شکوفه از درختان
میی در ده چو روی نیکبختان
بیا تا بانگ جوی آب بینی
شکوفه بینی و مهتاب بینی
بسی چادر کشد اشکوفهٔ پاک
کشیده ما بچادر روی برخاک
می سر جوش را در ده صلایی
که دردمانه سر دارد نه پایی
بگفت این وز عشق روی دلبر
بسر میگشت و خون میکرد از بر
جوان و مست و عاشق در چنین حال
دلی بس پر سخن لیکن زبان لال
چنین جایی کسی با دل نماند
که چه دیوانه چه عاقل نماند
بیامد دایه و بر گل زد آبی
شد آن آب از رخ گل چون گلابی
گل بی خویشتن از عشق و مستی
درامد از هوای می پرستی
بصحن باغ شد با دلبر خویش
ز نرگس کرد پرخون زیور خویش
صبا از قحف لاله جرعه میخورد
چمن چون نوعروسی جلوه میکرد
ز یکیک برگ نقاشان فطرت
نموده خرده کاریهای قدرت
عروسان چمن برقع گشاده
هزاران بچهٔ بی شوی زاده
چمن درخاصیت چون مریم آمد
که فرزند چمن عیسی دم آمد
چو بسراینده شد آن سرو آزاد
برقص افتاد گل چون شاخ شمشاد
گل و بلبل همه شب راز گفتند
حدیث عشقبازی باز گفتند
جوانی بود و مستی و بهاری
جهان ایمن زهی خوش روزگاری
گل و هرمز بهم انباز گشته
ز خون شیشه سنگ انداز گشته
بدستی زلف گل آورده در چنگ
بدستی خورده می از جام گلرنگ
چو لختی طوف کردند آن دو دلجوی
بخلوتگاه رفتند از لب جوی
ز بی صبری دل هرمز همی جست
که تا با گل مگر درکش کند دست
بنقدی وصل شیرودنبه میدید
بران آتش دل چون پنبه میدید
درآمد همچو مرغی سوی دنبه
بچربی دایه را میکرد پنبه
چو آگه شد زبان بگشاد دایه
که مارا نیست بر سالوس پایه
چو مویم پنبه شد در پنبه کردن
مرا پنبه مکن در دنبه خوردن
چو پنبه تا تو در اطلس رسیدی
چو کرم پیله پشمم در کشیدی
ز گفت دایه گل تشویر میخورد
از آن تشویر شکّر شیر میخورد
ز شرم او عرق میریخت از گل
نهان میکرد گل در زیر سنبل
بر دایه دلی پر غم نشسته
ز خجلت بر گلش شبنم نشسته
بآخر دایهٔ مسکین برون شد
کنون بشنو که حال هر دوچونشد
چو طاقت طاق شد هرمز برآشفت
بزیر لب زیک شکّر سخن گفت
بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریز
ز مخموری دو بادامت سحرخیز
قمر همسایهٔ سی کوکب تو
شکر همشیرهٔ لعل لب تو
تویی شمع و شکرداری بخروار
منم بر شمع تو پروانه کردار
چو بر عشقست پروانه دماغی
گزیرش نبود از روغن چراغی
چو شمعی گشتهیی همخانهٔ من
بیک شکّر بده پروانهٔ من
ز صد شکّر مرا آخر یکی ده
اگر بسیار ندهی اندکی ده
بخوشی صدقه ده یک بوسه ما را
که صدقه باز گرداند بلا را
بده یک بوسه چه جای ملالست
که امشب چاشنی باری حلالست
نخستین کوزه در دردی زنی تو
اگر بخیه بدین خردی زنی تو
مباش آخر بدین باریک ریسی
که یک یک نخ چنین بر من نویسی
ترا چون ملک خوزستانست امروز
بیک شکّر مکن بخل ای دلفروز
چوشد جانم ز جام خسروی مست
بیک بوسه دلم را کن قوی دست
بآخر چون بسی باهم بگفتند
چو شیر و چون شکر با هم بخفتند
گل از سر چون صلای ناز درداد
متاع عیش را آواز در داد
ز شوخی چون زحد بگذشت نازش
بلب عذری چو شکّر خواست بازش
خوشا آن کینه و آن عذرجویی
که آن دم خوشترست از هرچه گویی
چو دورخ هر دو روبارو نهادند
ز بوسه قفل با یکسو نهادند
دورخ بر هم لب از پاسخ فگندند
ببوسه اسب در شهرخ فگندند
چو جوزا آن دو مهوش روی در روی
ببوسه دیده هر یک موی بر موی
دودست اندر کش آوردند هر دو
سخنهای خوش آوردند هر دو
حکایت چون ز شکّر برتر آید
بسی از شهد و شکّر خوشتر آید
چوخوشتر باشد از دو عاشق نغز
دو شکرشان بهم بادام در مغز
چو باهم هر دو دلبر دوست بودند
دو مغز و هر دو در یک پوست بودند
زده اسباب شادی دست درهم
بپای افتاده دو سرمست در هم
زبان بگشاد هرمز در شب تار
که صبحا برمدم جزبر لب یار
مدم زنهار ای صبح از فضولی
دمی دیگر مکن خلوت بشولی
مدم کامشب بهم کاریست ما را
بشب در روز بازاریست ما را
چو شمعی تا بروزم زنده امشب
بمیرم گر زنی یک خنده امشب
تویی ای صبح امشب دستگیرم
نفس گرمی برآری من بمیرم
هر آنکس را که با ماهیست حالی
برو یک دم شبی، ماهی چو سالی
شب وصل یکه دل خرّم نماید
بسی کوته تر از یکدم نماید
دل هرمز در آن شب جوش میزد
ز بیم روز نوشا نوش میزد
بگل میگفت کای تنگ شکر پاش
که ما گشتیم از لعلت گهرپاش
گلی در تنگ آوردیم و رستیم
بشکّر تا بگردن در نشستیم
ازین داد وستد با حور زادی
بآخر بستدیم از عمر دادی
بکام خویش دیده چشم بد را
بکام دل رسانیدیم خود را
ندانم تا مرادر دلفروزی
چنین شب نیزخواهد بود روزی
چنین شب نیز با چندین سلامت
نبیند خلق تا روز قیامت
بآخر چون شکر بر شهد خستند
بپسته بر گشادن عهد بستند
که گر مهلت بود در زندگانی
بهم رانیم عمری کامرانی
سمنبر با شکر لب قول میکرد
دلش فریاد و جان لاحول میکرد
میان هر دو شد چون عهد بسته
گلش گفتا که کردی لعل خسته
کشیده داردست ای مایهٔ ناز
که بسیاری خوری از ما شکر باز
بیا تا خوش بخسبیم و بخندیم
کلید بوسه در دریا فگندیم
جوابش داد هرمز کای سمنبوی
چه برخیزد ازین خفتن سخن گوی
تو آتش در جهان افگندی امشب
گلی زان بر جهان میخندی امشب
نیم آن مرغ من کز چشمهٔ نوش
شوم از شربتی آب تو خاموش
مگس چون نیست شکّر هست قوتم
بسوی پرده بر چون عنکبوتم
کسی را آنچنان گنج نهانی
دهن بندد بآب زندگانی
ز راه کور بر میبایدت خاست
نیاید کارم از آبی تهی راست
نداده بادهیی آسوده امشب
بآبم میدهی پالوده امشب
چو هستم شکّرت را چاشنی گیر
بچربی نیز خواهم روغن از شیر
چو شکّر هست لختی شیرباید
چه میگویم هدف را تیر باید
ز پسته چند بیرون افگنم پوست
که پسته کار بیگاریست ای دوست
لبت را چون زکوة آب حیاتست
چو از هر جاترا بیشک ز کوتست
چو من درویشم از بهر نباتی
بدین درویش بیدل ده ز کوتی
چه میخواهی ز من زین بیش آخر
نبودت هیچکس درویش آخر
چو تو با من بیک نعمت کنی ساز
خداوندت یکی را ده دهد باز
بشکّر در ده آواز سبیلی
که نیکو نبود از نیکو بخیلی
هوی میخواند هرمز را بتعلیم
که بگذارد الف بر حلقهٔ‌میم
چو هرمز آن الف را مختلف کرد
دو ساق خویش گل چون لام الف کرد
بگردانید روی آن سیم تن حور
که بادا آن الف از میم من دور
نخواهد یافت الف بر میم من راه
الف چیزی ندارد بوسه در خواه
ترا جز بوسه دادن نیست رویی
نیابد آن الف زین میم مویی
اگر تو همچو سیمی دیدی این میم
ندارد هیچ کاری سنگ در سیم
دل سنگینت این میخواهد از کار
که تو سنگی دراندازی بیکبار
سر دندان بشکّر تیز کردی
که شفتالوی بادانگیز خوردی
ببوسه گر دلت با ما رضا داد
ز تنگ گل بسی شکّر ترا باد
وگر راضی نیی دم بر زن از پوست
شبت خوش باداینک رفتم ای دوست
چو سالم نیست بیست از من میازار
زکوة از بیست باید داد ناچار
چو من درزاد خویش از بیست طاقم
مکن چون بیست عقد از جفت ساقم
چو مقصود من از تو هست دیدار
تو چون من باش اگر هستی خریدار
ببستان قدر گل چندانست ای دوست
که زیر پرده با غنچه ست هم پوست
چو از پرده برآید چست و چالاک
ببویند و بیندازند در خاک
چو بیضه پاره شد بر مهر عنبر
چو عود خام سوزندش بمجمر
نگین کز کان بدست آورده حکاک
کند از چرخ گردنده دلش چاک
بمهر من مکن زنهار آهنگ
که گل در غنچه بهتر لعل در سنگ
مرا خواهی هوای خویش بگذار
مر این درجم بجای خویش بگذار
بمهر من نیابی جز شکر چیز
بمهر درج من منگرد گر نیز
کلید درج محکم دار امروز
که تاچون گردد آن کار ای دل افروز
ز گل هرمز بجوش آمد دگربار
که در شورم مکن ای خوش نمک یار
ز تو، بی غم نیابد کس نصیبی
که رعنایی ز گل نبود غریبی
بکام دل چه میگیری جدایی
فراغت نیستت تا کی نمایی
گواهی میدهی بر خویشتن تو
ولی عاشق تری باللّه ز من تو
ز روباهی بپرسیدند احوال
ز معروفان گواهش بود دنبال
چو دل با تو کند در کاسه دستی
چرا در کاسه گیری دست مستی
دلت از نقش عشقم دور چون شد
که نقش از سنگ نتواند برون شد
بلی در سنگ بودت نقش آتش
بجست این آتش از سنگ تو خوش خوش
چو میدانی تو کردار زمانه
چرا شوری درین زنبور خانه
چو در کاری بخواهی کرد آرام
در اوّل کن که پیدا نیست انجام
روا باشد که دوران زمانه
بود ما را در انجام از میانه
عجب نبود که ندهد عمر من داو
مکن، مستیز، ای گل مست مشتاو
وگر حاصل نمیداری تو کامم
شدم، انگار نشنودی تو نامم
درین معنی نیفتادت بد از من
لبت گر یک شکر صد بستد از من
بدندان گر لبت را خسته کردم
ببوسه مرهمش پیوسته کردم
بدندان زان لب لعلت گزیدم
که تا خون از لب لعلت مزیدم
چوخوردی خونم از لب باز کردم
که خوش خوش از لبت خون بازخوردم
کنون رفتم چه عذرت خواهم امشب
که در بی مهریت بی ماهم امشب
چو گفت این خواست تا برخیزد از جای
گلش افتاد همچون زلف در پای
که گل را این چنین مپسندی آخر
بیک حمله سپر بفگندی آخر
گلم زان پیش تو افگند بادم
مشو از خط که سر بر خط نهادم
دل خود دانهٔ دام تو کردم
خرد را خطبه برنام تو کردم
چو سر بر پایت آرم سرفرازم
چو جان در پایت افشانم بنازم
درون جانی ای در خون جانم
ندانم جز تو کس بیرون جانم
زهی دلسوز یار ناوفادار
زهی غمخواره دلبند جگرخوار
چو دامن روی من در پای دیده
وزین سرگشته، دامن درکشیده
ز بیمهری مشو ای مه ز من دور
که نه هرگز بود بی مهر مه نور
چو دل را در میان خط کشیدی
خطی در دل کشیدی و رمیدی
چو حلقه تا بدر بازم نهادی
چو شمعم سوختی گازم نهادی
کنون از خشم من دم سرد کردی
دلم را شهربند درد کردی
چوخاک راه پیشت بردبارم
چو خون دیده سر نه بر کنارم
چنین نازک مباش ای جان من تو
که از گل برنتابی یک سخن تو
بسی میلم ز عشرت از تو بیشست
ولی بیمم ز رسوایی خویشست
گل شیرین بشکّر لب گشاده
فسون میخواند سر بر خط نهاده
بآخر آن فسون هم کار گر شد
دل هرمز از آن دلبر دگر شد
بگلرخ گفت ای چون گل کم آزار
مگیر از من چو گل از یک دم آزار
چو کامم برنمیآری کنون من
بکام تو دهم خطّی بخون من
چو با من مینسازی کژ چه بازم
من دلسوخته با تو بسازم
بگفت این و شکر در تنگ آورد
ز زلفش ماه در خرچنگ آورد
گهی دزدید از آب زندگانی
بلب بردش ز شکّر رایگانی
گهی بر انگبین زد قند او را
گهی بگسست گردن بند او را
گهی شکّر ز مغز پسته خورد او
گهی لعلش بمرجان خسته کرد او
گهی با سیم کار او چو زر کرد
گهی با دوست دست اندر کمر کرد
گهی صد حلقه زانزلف زره پوش
بیکدم کرد همچون حلقه در گوش
گهی از پسته عنّابش بخست او
ببوسه بر شکر فندق شکست او
ز سیبش کرد شفتالو بسی باز
مگر پیوسته بود آن هر دوزاغاز
بخفتند آن دو دلبر همچنین مست
که تا باد سحرگه بر زمین جست
سپاه روز چون بر شب غلو کرد
نسیم صبح جان را تازه رو کرد
بگوش آمد ز دریای سیاهی
خروش مرغ شبگیر از پگاهی
ز باد صبح گل سرمست برجست
نگر گل چون بود در صبحدم مست
چو گل برخاست هرمز نیز برخاست
صبوحی را ز گلرخ باده درخواست
گلش گفتا ز بویی میزنی خوش
خمارت میکند از مستی دوش
بدست خود می مخموریم ده
وزان پس درشدن دستوریم ده
بباید رفت چون روزست و ما مست
که تا برمانیابد چشم بد دست
که چون پیمانه پر گردد بناکام
بگرداند سر خود در سرانجام
بگفت این و میی خورد و میی داد
دم از آب قدح میزد پریزاد
چو کرد آب قدح را آن پری نوش
شد او همچون پری در آب خاموش
بیفتادند هر دو مایهٔ ناز
ز مستی سرگران کرده ز سرباز
یکی سر در کنار آن نهاده
غمش سر در میان جان نهاده
یکی را پای آن یک گشته بالین
نهاده یار را بالین سیمین
دو عاشق را ز خود یک جو خبر نه
وزین عالم وزان عالم اثر نه
ز خوب و زشت دنیا باز رسته
بکلّی از نیاز و ناز رسته
شنودم از یکی مستی بآواز
که می زان میخورم کز خود رهم باز
چو صبح از چرخ گردون پرده بفگند
سپیده صد هزاران زرده بفگند
سپیده از پس بالا درآمد
دُر صبح از بن دریا برآمد
چو شد روشن درآمد دایهٔ پیر
دو دلبر دید پای هر دو در قیر
نه نقلی حاضر ونه شمع بر پای
نه می مانده، نه مجلسخانه برجای
جهان روشن شده، شمعی نشسته
شرابی ریخته، جامی شکسته
همه خانه قدح پاره گرفته
زمین سیمای میخواره گرفته
درآمد دایه و فریاد در بست
زبانگش دلگشای از جای برجست
چو هرمز دید گل را جست بر پای
که تا بدرود کردش مست برجای
چو می بدرود کرد آن رشک مه را
ز بوسه بدرقه برداشت ره را
گل خورشید رخ برخاست و دایه
روان دایه پس گل همچو سایه
بسوی قصر شد، وان روز تا شب
ز شوق آن شبش میگفت یا رب
گهی میکرد ازان مستی خمارش
گهی زان ناز و آن بوس و کنارش
گهی زان عیش و خوشی یاد میکرد
گهی زان آرزو فریاد میکرد
گهی زان خوشدلیها باز میگفت
گهی میخاست، گاهی باز میخفت
کنون بنگر که گردون چه جفا کرد
که تا آن هر دو را از هم جدا کرد
فلک گویی یکی بازیگر آمد
که هر ساعت برنگی دیگر آمد
فلک دانی که چیست ای مرد باهش
یکی بیگانه پرور، آشنا کش
بدین چون مدّتی بگذشت از ایام
گل و هرمز نیاسودند از کام
گهی کام و گهی ناکام بودی
گهی جام و گهی پیغام بودی
گهی با هم گهی بی هم نشسته
گهی هم غم گهی همدم نشسته
جهان بر کام خود راندند یک چند
ولیک از کار آن هر دو فلک خند
نمی کرد آسیاب چرخ در کوب
از آن بود آسیا بر کام جاروب
گل از دل دانهیی در خورد میکاشت
بعشرت آسیا بر گرد میداشت
چه شادی و چه غم آنجا که او شد
همه در آسیای او فرو شد
ندانستند از اوّل این جهان را
که آخر چه درآید از پس آنرا
جهان با یک شکر صد نیش نی داشت
دمی شادیش سالی غم ز پی داشت
اگر گل بر جهان خندید یک روز
ببین کز شیشه گریان شد بصد سوز
ز دنیا آدمی را خرّمی نیست
کسی کوخرّمست او آدمی نیست
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۶۶ - مائیم و میی و مطربی مشکین خال
مائیم و میی و مطربی مشکین خال
بی هجر میسَّر شده ایام وصال
با سیمبری نشسته در باد شمال
زین آب حرام خون خود کرده حلال
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۷ - ای یار مخوان ز اشعار الا غزل حافظ
ای یار مخوان ز اشعار الا غزل حافظ
اشعار بود بیکار الا غزل حافظ
در شعر بزرگان جمع کم یابی تو این هر دو
لطف سخن و اسرار الا غزل حافظ
استاد غزل سعدیست نزد همه کس لیکن
دل را نکند بیدار الا غزل حافظ
صوفیه بسی گفتند درهای نکو سفتند
دل را نکشد در کار الا غزل حافظ
در شعر بزرگ روم اسرار بسی درج است
شیرین نبود ای یار الا غزل حافظ
آنها که تهی‌دستند از گفتهٔ خود مستند
کس را نکند هشیار الا غزل حافظ
غواص بحار شعر تا در بکفش افتد
نظمی که بود در بار الا غزل حافظ
شعری که پسندیده است آنست که آن دارد
آن نیست بهر گفتار الا غزل حافظ
ای فیض تتبع کن طرز غزلش چون نیست
شعری که بود مختار الا غزل حافظ
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۳۴ - غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن
غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن
دلش دلی نه که در وی اثر توان کردن
نه آن حبیب که او را بدل بود رحمی
نه آن رقیب که از وی حذر توان کردن
نه قامتش بصنوبر نشان توان دادن
نه نسبت رخ او با قمر توان کردن
نه زان دهان و میان نکتهٔ توان گفتن
نه دست با قد او در کمر توان کردن
نه تاب روی چو خورشید او توان آورد
نه بیفروغ رخش شب بسر توان کردن
مگر ز پادشه لطف او رسد مددی
ز سینه لشگر غم را بدر توان کردن
چو فیض در قدمش گر سری توان افکند
به پیش تیر غمش حان سپر توان کردن