تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۵۳ - نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت
نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت
سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر
یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت
سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر
رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی
نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۹۶ - چه چیزست آن رونده تیرک خرد؟
چه چیزست آن رونده تیرک خرد؟
چه چیزست آن پلالک تیغ بران؟
یکی اندر دهان حق زبانست
یکی اندر دهان مرگ دندان
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۷ - رفیقا، چند گویی: کو نشاطت؟
رفیقا، چند گویی: کو نشاطت؟
بنگریزد کس از گرم آفروشه
مرا امروز توبه سود دارد
چنان چون دردمندان را شنوشه
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۸ - زمانی برق پر خنده، زمانی رعد پر ناله
زمانی برق پر خنده، زمانی رعد پر ناله
چنان مادر ابر سوک عروس سیزده ساله
و گشته زین پرند سبز شاخ بید بنساله
چنان چون اشک مهجوران نشسته ژاله بر لاله
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۳ - بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
بیا کی گویی: اندر جام مانند گلابستی
به خوشی گویی: اندر دیدهٔ بی‌خواب خوابستی
سحابستی قدح گویی و می قطرهٔ سحابستی
طرب، گویی، که اندر دل دعای مستجابستی
اگر می نیستی، یکسر همه دل ها خرابستی
اگر در کالبد جان را ندیدستی، شرابستی
اگر این می به ابر اندر، به چنگال عقابستی
ازان تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۸ - سری دارم که سامان نیست او را
سری دارم که سامان نیست او را
به دل دردی که درمان نیست او را
به راه انتظارم هست چشمی
که خوابی هم پریشان نیست او را
به عشق از گریه هم ماندم چه جویم
باران از کشتی که یاران نیست او را
فرامش کرد عمرم روز را ز اینک
شبی دارم که پایان نیست او را
خط نو خیز و لب ساده از آنست
خوش آن مضمون که عنوان نیست او را
ز خسرو رخ مپیچ ار گشت ناچیز
خیالی هست گرجان نیست او را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۳ - بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبها
بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبها
کنون هم هست شب لیکن سیاه از دود یاربها
خوش آن شبها که پیشش بودمی که مست و گه سرخوش
جهانم میشود تاریک چون یاد آرم آن شبها
همی کردم حدیث ابرو و مژگان او هردم
چو طفلان سورهٔ نون والقلم خوانان به مکتبها
چه باشد گر شبی پرسد که در شبهای تنهایی
غریبی زیر دیوارش چگونه می‌کند تنها
بیا ای جان هر قالب که تا زنده شوند از سر
بکویت عاشقان کز جان تهی کردند قالبها
مرنج از بهر جان خسرو اگر چه می‌کشد یارت
که باشد خوب‌رویان را بسی زین گونه مذهبها
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۴ - من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها
من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها
کجا خسبد کسی کش می‌خلد در سینه عقربها؟
گهی غم می‌خورم گه خون و می‌سوزم به صد زاری
چو پرهیزی ندارم جان نخواهم برد ازین تبها
چه بودی گر دران کافر جوی بودی مسلمانی
چنین کز یاربم می‌خیزد از هر خانه یا ربها
دعای دوستی از خون نویسند اهل درد و من
به خون دیده دشنامی که بشنیدم از آن لبها
ز خون دل وضو سازم چو آرم سجده سوی او
بود عشاق را آری بسی زین‌گونه مذهبها
بناله آن نوای باربد برمی‌کشد خسرو
که جانها پای‌کوبان می‌جهد بیرون ز قالبها
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۰۶ - گرفته در بر اندام تو سیم است
گرفته در بر اندام تو سیم است
برادر خواندهٔ زلفت نسیم است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۱۲ - فلک با کس دل یکتا ندارد
فلک با کس دل یکتا ندارد
زصد دیده یکی بینا ندارد
درخت دهر سر تا پای خار است
تو گل جویی و او اصلا ندارد
جهان از مردمی ها مردمان را
نویدی میدهد اما ندارد
کسی از هفت بام چرخ بگذشت
که باغ هشت‌در ماوا ندارد
کسی کاین جا مربع می نشیند
در ایوان مثمن جا ندارد
چرا خسرو نیندیشی تو امروز
از آن فردا که پس فردا ندارد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۶۴ - وفا در نیکوان چندان نباشد
وفا در نیکوان چندان نباشد
ترا خود هیچ بویی زان نباشد
نظر در روی تو خود کرده‌ام من
بلی خود کرده را درمان نباشد
دلم بر بت‌پرستی خو گرفتست
مسلمان بودنم امکان نباشد
مرا بهر تو کافر میکند خلق
خود اهل عشق را ایمان نباشد
مرو ازسینه بیرون گر چه دانم
که یوسف را سر زندان نباشد
ز هجران سخت خسرو وه که در عشق
چه نیکو باشد از هجران نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۸۳ - ز اهل عقل نپسندد خردمند
ز اهل عقل نپسندد خردمند
که دارد رفتنی را پای دردمند
لباس زندگی برخود مکن تنگ
که چون شد پار نتوان کرد پیوند
بصورت خوش مشو از روی معنی
نی خامه نکوتر از نی قند
نصیحت گوهری دان کان نزیبد
مگر در گوش دانا و خردمند
مخور غم بهر فرزندی و مالی
که مالت دیده بس است و صبر فرزند
به رعنایی منه بر خاکیان پای
که ایشان هم‌چو تو بودند یک چند
شنو ای‌دوست پند اما چو خسرو
مشو کو گوید و خود نشنود پند
مرا با تو افتادست پیوند
نه در گوشم نصیحت رفت و نه پند
دل من می‌جهد هر لحظه از جای
به دیدارت چنانم آرزومند
ندارم صبر اگر باور نداری
بگیر اینک بیا دستم به سوگند
دلم خونست از شوق وصالت
چو مادر در فراق کشته فرزند
هزاران چشمه از چشمم روان است
که سنگین‌تر غمی دارم ز الوند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۲۲ - برفت آن دل که با صبر آشنا بود
برفت آن دل که با صبر آشنا بود
چه می‌گویم ؟ نمیدانم کجا بود ؟
همه شب دیده‌ام خفتن ندادست
که بوی گلرخ من باصبا بود
منال ای بلبل از بد عهدی گل
که تابودست خوبی بی‌وفا بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۵۸ - شبی در کوی آن مه روی رفتم
شبی در کوی آن مه روی رفتم
سر و پا گم چو آب جوی رفتم
نمی‌رفتم بلا شد بوی زلفش
خراب اندر پی آن بوی رفتم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۷۵ - مرا دل ده که من سنگی ندارم
مرا دل ده که من سنگی ندارم
به جز خون جگر رنگی ندارم
سرور درد خود با خویش گویم
که نالان‌تر ز خود چنگی ندارم
زمن تا صبر صد فرسنگ راهست
ولی من پای فرسنگی ندارم
دهندم پند و بامن در نگیرد
که من عقلی و فرهنگی ندارم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۰۷ - ببستی چشم من ز افسون زبان هم
ببستی چشم من ز افسون زبان هم
دلم بردی نه تنها بلکه جان هم
خرابم می‌کنی از رخ ز لب نیز
ازینم میکشی جانا از آن هم
ز تیر تست ما را دعوی خون
گواهی میدهد دل آن کمان هم
ز بیداد تو خورسندم همه عمر
اگر خون ریزیم راضی بدان هم
برو ای باد بوسی زن بران پای
اگرچیزی نگوید بر دهان هم
بده ساقی که من مست و خرانم
بیاله خورده‌ام رطل گران هم
غمی دارم که باد از دوستان دور
به حق دوستی کز دشمنان هم
اگر افتد قبول این جان خسرو
به بوسی می‌فروشم رایگان هم !
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۷ - درنگ آسا سپهر آرا بیاید
درنگ آسا سپهر آرا بیاید
کیاخن در رباید گرد نان را
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۹ - نباشد زین زمانه بس شگفتی
نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما ببارد آذرخشا
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰ - چو گرد آرند کردارت به محشر
چو گرد آرند کردارت به محشر
فرو مانی چو خر به میان شلکا
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱ - کمندش بیشه بر شیران قفس کرد
کمندش بیشه بر شیران قفس کرد
فیلکش دشت بر گرگان خباکا