تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۴۱ - تقاضا
ای آنکه ز نور حق چراغت
افروخته شد چو از حیا روی
افروز چراغ عیش ما را
زآن تازه گیاه آشنا روی
زآن جوهر آشنا که آمیخت
با هر نفسی چو آشنا روی
صد گل چمن دماغ را رست
چون سنبل زلف دوست خودروی
زآن شعله که هر خراش دودش
دارد لب زمزمی ثناگوی
آویزد گرد عارض حسن
صد حلقه زلف عنبرین‌موی
زآن سینه عاشقان که آهش
از بس که گرفته با ادب خوی
در زمزم صدق آورد غسل
وآنگاه نهد به سوی لب روی
فصیحی هروی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - مدح حسن‌خان شاملو
سبحان الله چه بارگاه است
این عرش مقدس اله است
اینک دل کشتگان درین کوی
لبیک‌زنان و ربناگوی
اینک جبریل دور و مهجور
همچون نفس مسیح رنجور
اینک قدم فراخ دامان
نه گوی نموده بر گریبان
اینک عدم حدوث‌پیما
یک قطره نه و گزاف دریا
نی‌نی سخن‌ست و بارگاهش
کونین طلیعه سپاهش
بسته کمر ادب ز هر سوی
صف صف گل روی عنبرین بوی
شهری‌ست بروین ملک افلاک
کوته ز آنجا کمند ادراک
آنها سکان آن دیارند
ز آن بر دم قدسیان سوارند
بی آن که سپهر خنه سازند
تا بنگه خاکیان بتازند
تسخیر کنند ملک دل را
در رقص آرند آب و گل را
و آنگه ز زبان علم فرازند
در غارت گوش و هوش تازند
تازند سبک‌عنان‌تر از جان
از دست و زبان کرشمه‌افشان
کردند هم از دوال اعجاز
در کوس سپهر غلغل انداز
با این همه آب و رنگ شاهی
چون داغ خوشند با سیاهی
با آن که شهان ملک گیرند
فرمانبر خامه دبیرند
نه هر سخن این چنین شگرفست
این باده فزون ز ظرف حرفست
حرفی دو سه پوچ چیده بر هم
چون از دم عیسوی زند دم؟
لفظی که چو از زبان زند جوش
از بیم سماع تب کند گوش
آن معنی مرده راست تابوت
از خوان مسیح کی خورد قوت
آنست سخن به کیش اعجاز
کز شاخ نفس چو کرد پرواز
بر عرش ز کبریا نبیند
بر طارم لامکان نشیند
شاهیست سخن ز خطه جان
بر باد سوار چون سلیمان
بر درگهش‌اند صف صف از هوش
در دست کلید و حلقه در گوش
هر دم فتحی کند بسامان
چون بخت جوان خان‌بن خان
نوباوه نخل کامگاری
فرزند عزیز تاجداری
آرایش مسند خراسان
تاج سر سرواران حسن‌خان
بسم الله ده کتاب ادراک
دیباچه هفت جلد افلاک
از نور کمال کامیابست
گویی فرزند آفتابست
آموخته است از ملک خوی
یا خود ملکی‌ست آدمی روی
کوچک سن و در خرد بزرگست
آرایش دودمان ترکست
با آن که پسین شمار هستی‌ست
پیشین گل نوبهار هستی‌ست
لفظی که نفس به مدحش آراست
میراث‌خور لب مسیحاست
شاداب دری‌ست چشم بد دور
چشم صدفش ز نور معمور
چندان که گمان بری ثمین است
آری زین بحر در چنین است
دانی که چه بحر بحر احسان
فرمان‌ده کشور خراسان
مسنددار زمین اقبال
بر خاک درش جبین اقبال
خانی که از آن جهان برین است
مسند آرای خان چین است
ماهی است ز عالم الهی
پرورده آفتاب شاهی
لیکن بدر است دایم این ماه
از همت نور اختر شاه
فرزند چنان پدر چنین است
آن نقش نگین و این نگین است
خاتم بی‌نقش باصفا نیست
بی‌خاتم و نقش را بقا نیست
بی بهره مباد تا جهان هست
زین خاتم و نقش ملک را دست
اقبال به هر دو باد دلشاد
زین هر دو سپهر باد آباد
وز دولتشان من و فصیحی
بخشیم مسیح را مسیحی
ز آن گونه زنیم حلقه نور
کاین مهر شود ز رشک رنجور
سازیم ز کیمیای اعجاز
از جوهر خاک گوهر راز
و آنگه همه را به دست افکار
در موحتشان کنیم ایثار
ای خنده آفتاب اقبال
وی جبهه فتح باب اقبال
ای زبده دودمان دولت
وی مهد تو آسمان دولت
پرورده شیر آفتابی
در عقل دبیر آفتابی
دولت به تو در زمانه نازان
چو[ن] نحس به روی ماه کنعان
زین پیش سپهر نوجوان بود
وین مهر چراغ آسمان بود
اکنون که زمانه از تو طورست
خورشید چراغ مرده نورست
از صبح کند سپهر فرتوت
از بهر چراغ مرده تابوت
بخشای گناه این کهن‌پیر
برخیز و به التماس تقدیر
کن تازه دل فسرده اش را
کن زنده چراغ مرده اش را
چون زندگی از تو درپذیرد
از صرصر حشر هم نمیرد
گردید ز تندباد احزان
گر طره دولتت پریشان
آشفته مشو ز بخت زنهار
سری‌ست زمانه را درین کار
می‌خواست بدین طلسم جانکاه
سازد علمت ز شعله آه
تا چون شه عشق سرفرازی
اقبال کند علم طرازی
هرگز علمت نگون نگردد
آب طرب تو خون نگردد
اینک ازل و ابد نشستند
در بندگی تو عهد بستند
اینک علمی ز صبح آمال
برداشته آفتاب اقبال
تا چون تو عنان به جنبش آری
وین مهر شود چو مه حصاری
شبخون آرند بر حصارش
چون سایه کنند خاکسارش
اقبال کمینه خادم تست
فتح و نصرت ملازم تست
تو دیده دولتی و اینان
برگرد تو بسته صف چومژگان
شد سکه ز انتظار نامت
خونریزتر از دم حسامت
برخیز و سمند کن سبک پوی
از چهره سکه موج خون شوی
چون خطبه ز تو ندارد القاب
در کام خطیب شد ز شرم آب
ز‌ آن پیش که گردد آب آذر
بندد کمری به کین منبر
بشتاب و زلال خضر دریاب
از خطبه بنام سکه از آب
شیر فلک پلنگ دندان
با خصم تو کرد رو به میدان
دانند آنان که اهل رایند
تا زین دو کدام بر سر آیند
می‌خواست زمانه پادشاهیت
کافکند به دودمان شاهیت
کان را که به کعبه ره نمایند
از خلد دری برو گشایند
چون در تو بس گرانبها بود
او را صدفی چنین سزا بود
آنها که گهرشناس جاهند
وز رای مدبران راهند
چون بهتر ازین صدف ندیدند
از بهر تو این صدف گزیدند
زنهار سپاس این صدف گوی
زین بحر شمار خویش را جوی
می‌باش چو طبع خود وفادار
از دست عنان مهر مگذار
تا چون مهر این جهان بگیری
در یک یورش آسمان بگیری
تا هست زمانه کام و نا‌کام
با دشمن و دوست توسن و رام
خنگت بادا سپهر توسن
رامت بادا جهان ایمن
نازان به تو باد سرفرازی
تیغ تو کند به فتح بازی
خصمت بادا چو زخم ناسور
از درد دواگداز معمور
آن بنفس شناس عقل اول
زو نفس کمال کل مکمل
آن کس که عطای فضل دادش
بوالفضل عطا لقب نهادش
در فضل شریک غالب من
هم صاحب و هم مصاحب من
امروز گزیده جهان اوست
فرزند مهین آسمان اوست
آن مه نه که شد ز سال و مه مه
آن مه که از آنست عقل فربه
پاکیزه گهر چو نار ایمن
چون خاک به نیک و بد فروتن
خلقش شمعی که کرد روشن
از صرصر عاد داد روغن
هر رشته که خلق او طرازد
نتواند چرخ پاره سازد
یونان حکم بدو مباهی‌ست
برهان طبیعی و الهی‌ست
آن و هم که دست کشت جهل است
هم طینت و هم سرشت جهل است
ملزم نه اگر ز حجت اوست
گفتی گل هر دو کون خودروست
در کشور او [ز] چشم بد دور
جز عاشق نیست هیچ رنجور
آن هم ز مروتست کو را
بگذاشته بی تب مداوا
کان رنج که اصل جان پاک است
دارو آن را تب هلاک است
ور نی بندد ز باد سودا
تب لرزه شعله جنون را
در عهد وی از مرض ننالند
خود مرگ و مرض همه محالند
کان دم که شد او مسیح آثار
خیل مرض و اجل به یکبار
اقلیم وجود را شکستند
اند حشم عدم نشستند
در آینه‌ای کزو مصفاست
هر اعمی را جمال پیداست
آیینه که رای او بسازد
از بس که خودش و نکو بسازد
یوسف که در آن جمال بیند
از دیدن خود ملال بیند
از حسرت آینه ندیدن
گردد به نگاه خویش دشمن
آنها که مدبران کارند
قاروره چرخ پیشش آرند
آنها که سپهر بی‌سرانجام
از رنج حدوث گشته سرسام
هر صبحدمش تبی بگیرد
چون شام شود تبش بمیرد
چون دل به علاج درگمارد
آید قدم و فغان برآرد
کاین خیک ز باد گشته فربه
از رنج حدوث اگر شود به
بردارد نعره اناالله
گردد ملکوت و ملک گمراه
هر نشئه که از میی برون تاخت
در قصر دماغ او وطن ساخت
قصری چو بهشت یافت معمور
سامان بهشت و ساحت طور
هر نقش که خامه الهی
بنگاشت ز ماه تا به ماهی
دید آن همه را در آن سطر لاب
از پرتو شمع قدس شاداب
دید آبله‌پای عقل کل را
آن مهدی هادی سبل را
از بهر نظام کل در آنجا
همچون مژه پیش دیده بر‌ پا
ان را که ز عقل دید ساده
ز آنجاش برات عقل داده
آن را که به عقل دید همزاد
ز‌ آن حضرت قدس کرده آباد
آری ملک الملوک فضل اوست
او مغز و عقول جملگی پوست
او شهرنشین آشنایی
وین مشت عقول روستایی
امروز هنرشناس ما اوست
ما نکهت خفته و صبا اوست
نکهت چون رنگ خوش غنودی
گر جلوه دهش صبا نبودی
ما از گل قدس یادگاریم
پرورده ناز نو‌بهاریم
آن باد که قدر ما نداند
ما را به بهای جان ستاند
این طرفه که صرصر خزانی
نستاندمان به رایگانی
این کلک که نقشبند رازست
بر صفحه جان رقم طرازست
آنجا که گشاید او لب راز
چون سحر تهی رویست اعجاز
نازک رقمی که او نگارد
چون نخل بلا شکر برآرد
لرزد رقم از شکوه این نی
چونان که شکر بریزد از وی
طفل نطقش به صد تکلف
بازیچه کند ز حسن یوسف
کرد از لب سحر ساز یک چند
بر صفحه گلشنی شکرخند
گلشن نه سفینه مرادی
چون دیده بیاض خوش سوادی
هر صفحه در او عذار وردی
هر سطر درو بهار دردی
هر غنچه درو دل فگاریست
آراسته محمل بهاریست
هر نقطه درو دلیست خسته
در هودج طره‌ای نشسته
از رشحه خامه‌ام چو این باغ
شست از دل لاله‌های خود داغ
بردم بر باغبان که بستان
این باغ و برو نظاره افشان
چون دید چمن چمن گل راز
در خنده گم از نسیم اعجاز
گشتش لب گل ز خنده مجروح
شد همچو شمیم گل سبک روح
برخاست ز جا چو شعله نور
نی‌نی غلطم چو جلوه طور
پیش آمد و بوسه داد دستم
من در خوی خون چو گل نشستم
رفتم که زمین او ببوسم
و آن خاک گشاده‌رو ببوسم
عقل آمد و برد اختیارم
بنشست پی صلاح کارم
گفتا لب تست مخزن غیب
از بوسه تهیش به بود جیب
هر چند که بوسه نیازست
اما به هوس دریش بازست
نظاره این گل هوس بوی
از دامن دیده‌ات به خون شوی
چون غنچه دل به خون خود جوش
خنده به نسیم خلد مفروش
ور ز آنکه سر نثار داری
جان را ز پی چه کار داری
گفتم که غبار جان هوا شد
روز[ی] دو سه پیش ازین فدا شد
دل هم دو سه روز پیش ازین مرد
بگذاشت مرا و رخت خود برد
گفتا نه دل و نه جان چه سازی؟
وین نرد محال با که بازی؟
این خاتم نقشبند دولت
وین جبهه نوش خند دولت
کش دست تو نایب سلیمانست
برنامه عشق و حسن عنوانست
گه موجه کوثرش نویسی
گه چشمه شکرش نویسی
کوثر ز کجا و موج ناموس
کش باد فکنده بر جبین بوس
وین بوس کزو به دست داری
بر گوهر از آن شکست داری
سرجرعه چشمه‌سار قدس‌ست
مشاطه نو‌بهار قدس‌ست
شکر ز کدام دودمانست
این فخر کجا سزای آنست
در سلسله شک رز خست
نگذاشت مگس فروغ عصمت
وین شهد ز عصمت آفریده
روی مگس هوس ندیده
این جلوه که حسن ازوست معمور
فیضی‌ست چکیده از دل نور
شو قیمت دست خویش بشناس
برگوی یدالهست و مهراس
ور خصم کند ز جهل ابرام
زین مهر نبوتش کن الزام
بل دست دو کون زیر دست آر
بر هفت صف فلک شکست آر
شاید که دو روز شادمانه
بنشینی از غم زمانه
از سفره چرخ لقمه کام
نامردان را شود سرانجام
کاین هفت تنور نان هر مرد
آن روز که پخت خام‌تر کرد
رفتم به طواف حضرت عشق
تا کدیه کنم ز حضرت عشق
دیدم طفلی گرفته بر دوش
چون مردمک نظر سیه‌پوش
بسیار نحیف‌تر ز مژگان
از هر مژه لیک دجله افشان
چون آه ز غصه قد کشیده
چون ناله ز درد آفریده
در مهد عدم به رنج بوده
یک لحظه ز رنج ناغنوده
در صلب و رحم ندیده گویی
بی سیلی غم شکفته‌رویی
نه منزل بطن را به یک گام
طی کرده ز شوق مهد آلام
ز آن دم که به مهد آرمیده
پستان ثنای غم مکیده
گفتم این طفل بوالعجب چیست
وین طرفه‌گهر ز لجه کیست؟
مستانه ز بس که دیده حالم
مدهوش شد از می سوالم
در خنده بیهشی چو گل خفت
و آنگاه به هوش آمد و کفت
این طفل دل رمیده تست
خونابه رسان دیده تست
حسنش ز تو بستد و به من داد
تا پرورمش به شیر بیداد
و ‌آنگه که ز شیر بازش آرم
هم با سر زلف او سپارم
گر ز آنکه پسنددش بسوزد
وز دود غمش جهان فروزد
ور نپسندد نسازدش ریش
و آنگاه تو دانی و دل خویش
از هیبت این خطاب جانکاه
از من بنماند غیر یک آه
و آن نیز ز جوش ناتوانی
چندی بطپید و گشت قفانی
اکنون بندانم این نوا چیست
من نیستم این نواسرا کیست؟
فصیحی هروی : مثنویات
شماره ۳ - در مزبله کرمکی سحرگاه
در مزبله کرمکی سحرگاه
در سینه فکند غلغل آه
فیضی طلبید ازین کهن‌کاخ
تا لب شودش به شکر گستاخ
ناگه ز فراز فضله‌ای ریخت
کز یک نفسش به شکر آمیخت
در وجد فتاد و مست و مدهوش
تنگ آمد بر بساطش آغوش
می‌دید مراد در بر خویش
می‌کرد سجود اختر خویش
ماییم درین جهان بی‌نور
این کرم به فضله گشته مسرور
در فضله طبع گشته خس‌پوش
بر خاطر فیض گل فراموش
در مزبله جهان خزیده
در دامن فضله پا کشیده
ماییم نهال نابرومند
گشته به خیال اره خرسند
از جلوه برگ و بار محروم
خرسند به میوه‌های معدوم
ماییم درین نشیمن آز
چون کرکس حرص فضله پرداز
شبکورتر از چراغ مرده
از فضله به فیض ره نبرده
این روشنکان تیره‌آمال
هر لحظه ازین شکسته غربال
بر تارک ما هلال بیزند
زین فضله فیض نام ریزند
خود را فلک دهم شماریم
غافل که ز جهل در حصاریم
زین فضله که نغمه ها سرودیم
در جوش جنون به خود نبودیم
کردیم ترنم پریشان
ورنه چو نهی به عقل میزان
از افضل شهر و فاضل ده
این فضله به چار مرتبت به
هشدار فصیحی این چه سوداست
کز مغز زمانه دود برخاست
باز این چه نوای خون چکانست
کز خون رخ داغ گلستانست
بازیچه غم مکن نفس را
در حسرت شعله سوز خس را
گیرم که درون سینه داری
صد دوزخ موج زن حصاری
مگشای در حصار خود را
منمای به کس نگار خود را
کاین مشت جهول تنگ چشمند
گویند قزیم لیک پشمند
چون جلوه کبریات بینند
دلتنگ چو چشم بد نشینند
چون مرد نبرد تو نباشند
تخم حسرت به سینه پاشند
سرچشمه دشمنی گشایند
این تخم کنند ازو برومند
و آنگه نه ترا ز آه بی‌باک
باید همه را فکند بر خاک
این رنج بر آن نسیم مپسند
خاموش نشین و لب فروبند
آن تفسیر کلام سرمد
آن ترجمه دل محمد
دانش دل کل رمیده اوست
مغز خرد آفریده اوست
این ابجد چار حرف عالم
از نقطه بای اوست محکم
ور زآنکه دو نقش بیش بودی
دال و الفش نقط ربودی
با شاه علم طراز لولاک
ز آن کانه به کانه بود آن پاک
کز رشک حسود کوته‌اندیش
احول گشت و ندید یک بیش
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۲۶ - بنیاد جهان چو یافت تأسیس
بنیاد جهان چو یافت تأسیس
شد بوالبشر آشکار و ابلیس
باشد مثل اینکه گشت در رمل
شد خانه هشت جای انکیس
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۲۷ - ای آنکه با مرتست ایجاد
ای آنکه با مرتست ایجاد
یادش کنی ار کست کند یاد
غیر از تو بهر دم از مکاره
ما را نرسد کسی بفریاد
ای آنکه توئی بذات موجود
باقی هم فانیند و نابود
ار جود تو گشت عالمی خلق
ما راست امید بر همان جود
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۲۹ - ای بار خدای فرد واحد
ای بار خدای فرد واحد
هستی تو بحال بنده شاهد
با خلق تو نیستم مخاصم
جز نفس که باویم مجاهد
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۳۰ - ای بار خدای مستعانم
ای بار خدای مستعانم
ای خالق جسم و رب جانم
هر لحظه کنم گنه که هر دم
غفاری تو دهد امانم
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۱۸ - آن زلف سیه که دلربا شد
آن زلف سیه که دلربا شد
در عشق بلای جان ما شد
در سایه سرو ایستاده
بینند که سرو چون دو تا شد
از شادی دهر گشته آزاد
تا دل به غم تو مبتلا شد
عاشق چه رود به کعبه امروز
در کوی تو مرو را صفا شد
بیگانه شود ز خویش ای دوست
با درد تو هر که آشنا شد
از شوق دو ابرویت به محراب
عمرم همه صرف در دعا شد
صوفی به امید آن که روزی
در کوی تو ره برد گدا شد
صوفی محمد هروی : غزلیات
شماره ۶۰ - ای حرم کعبه دل کوی تو
ای حرم کعبه دل کوی تو
قبله جانها خم ابروی تو
غنچه گریبان زده از شوق چاک
برده صبا تا به چمن بوی تو
آه که خون شد دل شیدای من
بس که نهان می نگرم سوی تو
بیدل و دیوانه شدم آه آه
در هوس سلسله موی تو
میل به لبهای تو آرد دلم
گر نکشد غمزه جادوی تو
سرو سهی را چه کنم در چمن
برده دلم قامت دلجوی تو
آب حیاتی تو از آن می دود
صوفی سرگشته چو ما سوی تو
صوفی محمد هروی : ترجیعات
شمارهٔ ۱ - فی الترجیع
جانا حق دوستی نگه دار
دل را به جفا دگر میازار
ای جان و جهان گناه دل نیست
چشم سیه تو کرده این کار
سوزم من بی مراد چون شمع
شبهای دراز رو به دیوار
چشمت که به خواب ناز رفته
او را چه خبر ز حال بیدار
روزی که تو سر خوش و خرامان
از خانه روی به سوی گلزار
برخیزم و دامن تو گیرم
سر بر قمدت نهم بمیرم
ای دوست نظر به حال ما کن
درد دل خسته را دوا کن
تا چند کشم جفا و جورت
آخر نفسی به ما وفا کن
ای خسرو جمله ماهرویان
روی نظری به این گدا کن
با من ز چه روی سر گرانی
ای عمر عزیز من صفا کن
مستانه چو باد راز سازی
گویی که به خشم خویش جا کن
برخیزم و دامن تو گیرم
سر بر قدمت نهم بمیرم
ای دوست بیا که نوبهارست
درکش قدحی که وقت کار است
گل در چمن است از آن معطر
کز پیرهن تو یادگار است
گل را چه کنم که بی جمالت
در سینه بنده خار خارست
بنمای جمال و پرده بردار
امروز نه وقت انتظار است
چون سوی چمن روی خرامان
مستانه که موسم بهار است
برخیزم و دامن تو گیرم
سر بر قدمت نهم بمیرم
دل برده ز من رخ تو ناگاه
پروای دلم نمی کنی آه
ای از تو مرا هزار غم بیش
بنگر تو به سوی بنده ناگاه
نالم شب و روز در فراقت
دارم چو به سینه درد جان کاه
گشتم چو کواکب از دو چشمت
سرگشته من فقیر ای ماه
روزی که دوچار من شوی تو
مستان و قبا گشاده در راه
برخیزم و دامن تو گیرم
سر بر قدمت نهم بمیرم
آرام دل فقیر من تو
جان و دل و شاه و میر من تو
دریاب مرا که هستی ای دوست
در عشق چو دستگیر من تو
همتای تو در جهان ندیدم
ای دلبر بی نظیر من تو
آخر نظری به حال من کن
ای خسرو دلپذیر من تو
روزی که به کوری رقیبان
گویی که بیا اسیر من تو
برخیزم و دامن تو گیرم
سر بر قدمت نهم بمیرم
چون از تو مرا به سر نباشد
جز تو هوس دگر نباشد
صد جان بکنم فدای رویت
ای جان جهان مگر نباشد
دریاب که ز انتظار چیزی
اندر دو جهان بتر نباشد
جانا چو به زر بود ترا میل
بیچاره مرا که زر نباشد
مستان چو گذر کنی به سویم
روزی که مرا خبر نباشد
برخیزم و دامن تو گیرم
سر بر قدمت نهم بمیرم
حال دل من اگر بدانی
بر من قلم جفا نرانی
جان زنده به یاد تست امروز
دل را چه محل که جان جانی
چون نامه مرا بخوان خدا را
تا کی تو مرا به سر دوانی
یارب چه شود که چون سگ خویش
صوفی فقیر را بخوانی
گر از سر کوی خویش گویی
اکنون که بپر برو کرانی
برخیزم و دامن تو گیرم
سر بر قدمت نهم بمیرم
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۴۸ - دارم هوس جمال بغرا
دارم هوس جمال بغرا
دورم چو من از وصال بغرا
تا چند پزیم روز تا شام
در دیگ هوس خیال بغرا
مالیده شد او، به خویش پیچید
ماهیچه ز انفعال بغرا
من بعد ثنای گوشت گویم
گر قلیه بود کمال بغرا
در خلوت دیگ جز نخود کس
واقف نشود ز حال بغرا
افتاده به دست عام مسکین
در روز و شبان و بال بغرا
عیبش نکنی که گشته مسکین
صوفی فقیر لال بغرا
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۳۸ - دیگ حبشی مفاخرت داشت
دیگ حبشی مفاخرت داشت
کامروز به مطبخم افاضل
هر نوع حوایجی که خواهی
از باطن من شدست حاصل
بر کاسه زبان گشاد چمچه
آن لحظه به قهر در مقابل
کون سوخته سیاه رو بین
امروز چها گرفته در دل
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۴۹ - یک کله صباح اگر کنی نوش
یک کله صباح اگر کنی نوش
فی الجمله نهار کرده باشی
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۶ - درد عاشق
حسن تو شکسته نور مهتاب
خورشید ز تاب توست بی تاب
با قبلهٔ ابروی تو حاشا
کس روی کند به سوی محراب
شب های دراز در فراقت
حاشا که به چشم من رود خراب
گر تیر زنی خورم به دیده
ور زهر دهی خورم چو جلاب
آن کس که دهد ز عشق پندم
برگو که گذشته از سرم آب
از موج دگر چه بیم دارد
آن کس که فرو رود به گرداب
جز صبر، دگر چه چاره دارد
ماهی، که اسیر شد به قلاب
داروی علاج درد عاشق
چون نسخهٔ کیمیاست نایاب
از سیل سرشک من بپرهیز
بیتوته مکن به راه سیلاب
ای گوهر تابناک! ریزم
از درج دو دیده ام دُرِ ناب
«ترکی» به کمند تو اسیر است
زنهار به کشتنش تو مشتاب
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۳۶ - ناوک غمزه
حوری صنمی، به کیش زرتشت
با ناوک غمزه ای مرا کشت
با ابروی تیزتر ز تیغش
زخمی بزد و به خونم آغشت
از بس که دلیر و جنگ جویی است
در جنگ کسی نبیندش پشت
پیوسته ز خون عاشقانش
پیداست خضاب در سر انگشت
«ترکی» تو ز عشق وی به پرهیز
کاقل نزند به نیشتر مشت
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۴۷ - جای دلبر
باشد به سرم هوای دلبر
جان چیست کنم فدای دلبر
از چشم، عزیزتر ندارم
در چشم من است جای دلبر
بیگانه ز جمله ماسوی شد
هرکس که شد آشنای دلبر
سروی نبود به هیچ بستان
چون قامت دل ربای دلبر
سرچشمهٔ آب زندگانی است
لعل لب جان فزای دلبر
خوبان جهان که شاه حسنند
هستند کمین گدای دلبر
کی دست دهد وصال، «ترکی»
تا سر بنهم به پای دلبر
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحه‌سرایی‌ها
شمارهٔ ۹ - در نجف
ای کشتی علم را تو لنگر!
وی قطب کمال را تو محور!
هستی تو به مصطفی پسر عم
خوانده است نبی تو را برادر
تو قوت بازوی رسولی
از تیغ تو گشت فتح خیبر
افتاده ز برق ذوالفقارت
بر خرمن عمر خصم، آذر
خالق چو بنای عرش بنهاد
از نام تو یافت عرش زیور
خاک قدم تو صد چو خاقان
دربان در تو صد چو قیصر
در نجف تو را نشنانند
شاهان جهان به تاج و افسر
هر کس به خلافتت کند شک
لب تر نکند ز آب کوثر
حق ز آب محبت تو گویا
بنوده گل مرا مخمر
چون دور زمانه کرده پیرم
خواهم به محبتت بمیرم
شاها! تو شه فلک سریری
بر جملهٔ مومنان، امیری
شاهنشه انبیاست احمد
او را تو خلیفه و وزیری
تو شیر خدای لا یزالی
در روز مصاف، شیر گیری
قوت ز تو یافت دین اسلام
دین را تو ظهیری و نصیری
هر جا که ز پا فتاده ای هست
او را تو ز لطف، دستگیری
هر جا به زمانه مستجیری ست
او را تو ز مرحمت مجیری
دارد به تو باز چشم امید
هر جاست یتیمی و اسیری
روزی که به پا شود قیامت
تو قاسم جنت و سعیری
ای شیر خدا! مرا به هر کار
دانم که تو واقف از ضمیری
چون دور زمانه کرده پیرم
خواهم به محبتت بمیرم
ای جان جهانیان فدایت!
شاهان جهان،کمین گدایت
کحل البصر جهانیان است
خاک کف پای عرش سایت
هر چند برند بندش ازبند
بیگانه نگردد آشنایت
حاشا که به وصف می نیاید
تعریف مروت و سخایت
ز افراط محبت و ارادت
خواندند جماعتی خدایت
بی شبه خدانی و لیکن
نی دانم از خدا جدایت
روزی که زخاک سر بر آرم
دست منو دامن ولایت
شاها! تویی آنکه حق به قرآن
فرموده به شأن هل اتایت
جایی که خدا تو را ثنا گوست
لال است زبانم از ثنایت
چون دور زمانه کرده پیرم
خواهم به محبتت بمیرم
ای نام خوش تو اسم اعظم!
وی درگه قدس را تو محروم!
خوانده است تو را برادر خویش
احمد که به انبیاست خاتم
هستی تو جناب مصطفی را
داماد و خلیفه و پسر عم
حکم تو به جن و انس جاری
عالم به طفیل تو منظم
از تیغ کج تو پشت اسلام
چون سد سکندر است محکم
هر چند ز نسل آدم ستی
لیکن زشرف بهی ز آدم
ز آدم تو موخری و لیکن
در رتبه ز آدمی مقدم
اعدای تو را به روز محشر
ماوا نبود به جز جهنم
ای از تو بپا قوام گیتی!
وی از تو به جا نظام عالم!
چون دور زمانه کرده پیرم
خواهم به محبتت بمیرم
ای شیر خدا امام بر حق
هستی به نبی وصی مطلق
تو مصدر جمله کایناتی
عالم ز وجود توست مشتق
در روز ولادت شریفت
گردید جدار کعبه منشق
اسلام نداشت زیب و رنگی
از تیغ کج تو یافت رونق
در پیش صلابت تو شاها!
سیمرغ بود حقیر چون بق
ز اعجاز تو معجزی حقیر است
ز انگشت تو جرم مه شد ار شق
یک نیمه زخشت درگهت به
از قصر مداین و خو زنق
مهرت به وجود بی وجودم
گردیده چو عظم و لحم ملصق
انکار ولایتت نمودند
مشتی ز منافقان احمق
خلقی به خدائیت ستودند
با آنکه نگفته ای اناالحق
چون دور زمانه کرده پیرم
خواهم به محبتت بمیرم
ای چرخ بلند سایه بانت!
خوش تر ز بهشت، آستانت
تو قاسم دوزخ و بهشتی
خوش باد به حال مخلصانت
تو خور به زمین و، در سماوات
تعظیم کنند قدسیانت
بگرفت رواج، دین اسلام
از ضربت تیغ جان ستانت
ای روح قدس چو پاسبانان!
گردیده مقیم آستانت
شاها! تو وصی مصطفایی
لعنت ز خدا به منکرانت
مداح حقیر توست شاها!
«ترکی» سگ کوی دوستانت
خواهد که ز مرحمت شماری
او را تو یکی ز شیعیانت
چون دور زمانه کرده پیرم
خواهم به محبتت بمیرم
ترکی شیرازی : فصل چهارم - ترکیب‌بندها
شمارهٔ ۵ - ترکیب بند عاشورایی
ای سر اله را تو سرپوش!
وی بادهٔ عشق را قدح نوش!
ای کز ز ره لطف و مهربانی!
پرورده پیمبرت در آغوش
ای فرش ز داغ تو عزادار!
وی عرش به ماتمت سیه پوش!
بی جرم سر تو شمر ببرید
با خنجر کین، ز گوش تا گوش
اطفال تو را کسی ز گریه
جز کعب سنان، نکرد خاموش
اصحاب تو از می شهادت
افتاده تمام مست و مدهوش
برند اگر که بندم از بند
یک دم نکنم تو را فراموش
ای یافته، سر خط شهادت
جان کرده فدا به راه امت
ای شاه بریده سر ز خنجر!
ای خسرو بی سپاه و لشگر!
عریان، تنت افتاده بر خاک
خاکت ز وفا کشیده در بر
لرزید زمین، به خود چو سیماب
آن دم که فتادی از تکاور
در ماتمت ای عزیز زهرا
افروخت چو شمع،قلب حیدر
ماهی صفت ای غریب مظلوم!
گشتی تو به بحر خون شناور
از آب لب تو تر نگردید
گردید محاسنت ز خون تر
خونت به زمین کربلا ریخت
زان رو شده تر تبش معطر
جبریل امین فکند بر خاک
از قتل تو تاج عزت از سر
در سوگ تو منکه سوگوارم
از دیده سرشک خون ببارم
ای جد تو مصطفی علی باب!
ای کشتهٔ تیغ و، تشنهٔ آب!
جسمت دو شب و سه روز افتاد
اندر بر آفتاب و مهتاب
خم شد کمرت ز مرگ اقوام
خون شد جگرت ز هجر احباب
لب تشنه تو جان سپردی اما
مرغ و دد و دام جمله سیراب
شد سرخ ز خون، به رنگ یاقوت
جسم تو که بود چون در ناب
اطفال تو را ز بیم دشمن
شب ها نرود به چشمشان خواب
اهل حرمت، ز ترس اعدا
لرزان تنشان، بسان سیماب
بی جرم سرت ز تن بریدند
جسم تو به خاک و خون کشیدند
ای قره عین شاه لولاک
فرزند رسول ایزد پاک
برید سرت ز تن، چو قاتل
عریان بدنت فکند بر خاک
از قتل تو ای عزیز زهرا!
شد شیر خدا حزین و غمناک
در روز شهادت تو شاها!
شد ناله خاکیان، بر افلاک
چون رفت سر تو بر سر نی
جبریل نمود جامه را چاک
افسوس که گشت شاد و مسرور
از کشتن تو یزید بی باک
در روز شمار قاتلانت
گویند چگونه ما عرفناک
شا ها! سرت از قفا بریدند
صد لعن، بر آن گروه ناپاک
«ترکی» ز غمت مدام خواند
این مرثیه را به چشم نمناک
گریم به سر بریدهٔ تو
یا جسم به خون تپیدهٔ تو
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۸۳ - لباس میش
زاهد که بود به زهد، مشهور
زهدش همه فسق و نوش نیش است
بیچاره ز زهد خشک و تلبیس
پیوسته فکنده سر به پیش است
زنهار مخور فریب او را
گرگی ست که در لباس میش است
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳ - ناصح چو گذشت از سرم آب
ناصح چو گذشت از سرم آب
ترسانیم از چه رو، ز غرقاب
چون آب ز سر گذشت غم نیست
گرداب بود و یا که گرد آب
امروز متاع کم بهائی است
چون حرف اضافه حب و احباب
ای آیت حب و رایت صدق
معنی جواد و عین وهاب
طبطاب ذقن به سولجان زلف
جنگی همه سولجان و طبطاب
پیچیده به پای دل به پیری
عشقت چو، به نخل خشک لبلاب
در آتش دل در آب دیده
خلقی چو، سمندرند و سرخاب
از، زلف سیاه تاب دارت
دلها همه با تب اندو، بی تاب
افسوس که هیچکس ندانست
قدر تو یگانه در نایاب
تو هیکل قدس و کعبه کویت
رو، قبله و ابروانت محراب
محبوب جهان توئی به تحقیق
حب تو بود ملاذ احباب
کوچک به بزرگ نازد از چه
رستم نخورد فسوس سهراب
نوشد به عدم روانت معدیت
«حاجب » ز زبان خامه جلاب