تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : صفیر دل
بخش ۲۷ - اشارت به سلوک سبیل عجز و مسکینی و ترک خودی و خودبینی
اگر بنده را سربلندی رسد
ز مسکینی و مستمندی رسد
ز خودبینی، ابلیس مردود شد
کف خاک افتاده مسجود شد
نبینی که چون دانه افتد به خاک
بکوشند مهر و مه تابناک
کز افتادگی سرفرازش کنند
به صد ناز، با برگ و سازش کنند
طبایع شتابنده در اعتضاد
به خدمت کمر بسته باران و باد
مکن خودپرستی ز نابخردی
خدابنده گردی، ز ترک خودی
مجاهد اگر نفس امّاره کشت
کلید در فتح دارد به مشت
چه حاصل که صد خرقه برتن دری؟
خدا رس شوی چون ز خود بگذری
فزونی چو خواهی کم خویش گیر
ره این است، اگر سالکی پیش گیر
حزین لاهیجی : صفیر دل
بخش ۲۸ - حکایت
شنیدم که سگ سیرتی از گزند
خیو بر رخ حق پرستی فکند
چوگل برشکفت و غنیمت شناخت
مگر شبنمی زیب گلبرگ ساخت
کف دست بر روی زیبا رساند
خیو را بر اطراف سیما رساند
پس آنگه، جبین بر زمین سود، مرد
به شکرانهٔ مرحمت سجده کرد
بگفتا کزین مؤمن آب دهن
بود غازهٔ روی ایمان من
امید من این است روزشمار
کزین، آبرو بخشدم کردگار
حزین لاهیجی : صفیر دل
بخش ۲۹ - حکایت
یکی طعن و تشنیع می زد بسی
به آزاد مرد حقیقت رسی
سخن چین، سخن ها به او باز گفت
از آن ژاژخایی چوگل برشکفت
به شکرانه رخسار بر خاک سود
به یزدان سپاس فراوان نمود
پس آنگه چنین گفت آزاد مرد
که می بایدم در جهان فخر کرد
که یاد چو من ناسزا بنده ای
نموده ست سالار فرخنده ای
به احسان او دل رهین مانده است
که نام مرا بر زبان رانده است
حزین لاهیجی : صفیر دل
بخش ۳۰ - اشارت به کلام هدایت نظام عارف عالی مقام که گفت: کن بالخیر موصوفاً لا للخیر وصافاً
نشستیم با هم به خاک یمن
من و عارفی چون اویس قرن
سخن راندم از سیرت رهروان
زبانم روان بود و طبعم جوان
مقامات مردان بیان کردمی
حکایات صاحبدلان کردمی
دل از الفت دل توانا شود
زبان گوش چون یافت، گویا شود
دهد مستمع نطق را قوتی
ازو یافتم در سخن قدرتی
مرا دل چو دریای پرجوش بود
گهرسنج دیرینه خاموش بود
چو بزم سخن گویی آراستم
ادا کردم آن را که می خواستم
شنید آنچه گفتم به سمع قبول
نشد از فزون گویی من ملول
پس آنگه در تربیت بازکرد
دلم مخزن گوهر راز کرد
که وصّافی خیر چندان هنر
نباشد به میزان بالغ نظر
اگر می توانی درین کهنه دیر
بران شو، که موصوف باشی به خیز
چو دیدند کاین غافلان خفته اند
به ناچار، گویندگان گفته اند
نباشد اگر مدعا انتباه
خموشی ثواب است و گفتن گناه
حزین لاهیجی : صفیر دل
بخش ۳۱ - ختم کلام و انسجام مرام
حزین از سخن گستری لب ببند
نیِ خامه افکن به طاق بلند
سراسر جهان پر ز گفتار توست
زبان آوری چون قلم، کار توست
سرآمد ز عمر تو هفتاد سال
نیاسود کلک و زبانت ز قال
نوشتی به نیروی کلک آنقدر
که در لوح گیتی نگنجد دگر
جهان پرگهر شد ز گفتار تو
برو، نغزگفتن بود کار تو
فروغ سخن گر فریبنده است
خموشی کنون از تو زیبنده است
فتاده ست کلک و زبانت ز کار
نفس ناتوان و کفت رعشه دار
ز هر سو بود صرصر دی وزان
حواست پریشان چو برگ خزان
اگر مستمع هست در خانه کس
یکی حرف باشد ز گوینده بس
وگر نیست، بیهوده گفتار چیست؟
خردمند بیهوده گفتار کیست؟
بس است آنچه گفتند، دانشوران
مزیدی میسّر نباشد بر آن
تو را رفته دامان فرصت ز چنگ
سخن مختصرکن که وقت است تنگ
خدایا تو باقی و پاینده ای
ببخشای بر من که بخشنده ای
کمی، ازکمین بندهٔ ناتوان
کرم از تو یا مُنعم المستعان
نی سوده تاریخ اتمام یافت
قلم با صفیر دل انجام یافت
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱ - مختصری از کتاب مثنوی مسمّی به خرابات
ثناهاست پیر خرابات را
که شست از دلم لوث طامات را
عطا کرد ز اندیشه فارغ دلی
چو میخانه بخشید سرمنزلی
مرا با مغان همدم راز کرد
به رویم در فیض را باز کرد
در ادوار چندی گرم دور داشت
دل از کاوش هجر ناسور داشت
سرشکم به رخساره خوناب بود
دل از آتش شوق در تاب بود
غم غربتم در دلش کار کرد
ز اغیار فارغ، به خود یار کرد
ز مهرم، به میخانه محرم نمود
لبم را به پیمانه همدم نمود
به دست سبو بیعتم تازه شد
لبم دشمن جان خمیازه شد
به بر، ذرّه ام مهر تابان گرفت
رخ گاهیم رنگ جانان گرفت
فشاندم غبار غم دینه را
نشان یافتم یار دیرینه را
شرابی لب تشنه ام نوش کرد
که از وصل و هجران فراموش کرد
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۲ - در گشایش این نامهٔ نامی و درج گرامی گوید
مغنّی نوایی بیا ساز کن
جهان را پر از گوهر راز کن
چنان تازه کن داغ دیرینهام
که دوزخ برد آتش از سینه ام
نی استخوانم، دم صور کن
چو منقار بلبل پر از شور کن
که بخشم قلم را پرآوازگی
نهال سخن را دهم تازگی
کشم پردهای معنی بکر را
دهم جلوه ای، شاهد فکر را
گه از دیده گویم بَرِ راستان
گهی از شنیده کنم داستان
سخن را به سر تاج شاهی نهم
زلال خضر در سیاهی نهم
بده ساقی آن جام یاقوت رنگ
که چون گل درم خرقهٔ نام و ننگ
بر آتش نهم دلق پندار را
بر آرم سر از پیرهن یار را
بیا تا نمانده ست در زیر گل
بر آریم دستی به اقبال دل
به راه وفا جانفشانی کنیم
به ملک بقا کامرانی کنیم
سرآریم در خطّ فرمان عشق
بریزیم خون را به میدان عشق
سر نافه بگشا حزین، دیر شد
تامّل دگر چیست؟ خون شیر شد
بیا بازکن دفتر راز را
بگو خامهٔ نکته پرداز را
که آهوی چین عزم جولان کند
بسیط زمین عنبر افشان کند
سخن راندن نغز، کار من است
سخن در جهان یادگار من است
فروغی که کردم ز دل اقتباس
سپردم به انصاف گوهرشناس
بود از دم پاک اهل حضور
زکید حسودان ناپاک دور
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۳ - در صفت دنیای ناپایدار که قبله کج نظران و دام فریب بی خبران است و مذمّت اهل آن گوید
شنیدم ز مخمور میخانه ای
که عالم نیرزد به پیمانه ای
بکش ساغر و فارغ از خویش باش
کم خود زن و از همه بیش باش
نیرزد جهان دژم یک پشیز
مکن چنگل حرص بیهوده تیز
فریب جهان رهزن هوش توست
دم نرم او پنبهٔ گوش توست
دل، ای بسته چشم فسانه نیوش
نبندی، به نیرنگ این دارگوش
به یاران یکروزه دلبستگی
گلش غنچه سان است و دلخستگی
دغل سیرتان سپنجی سرای
شش و پنج بازند و مهره ربای
نبازی به بازیچه، خود را به مفت
شود ششدر آن خانه کش دزد، رُفت
چه گویم ازین کهنه دیر خراب؟
که دام فریب است و نقش سراب
نه یارش نشان از وفا می دهد
نه مهرش فروغ صفا می دهد
مگو خرقه پوشانش آزاده اند
که در دام مکر خود افتاده اند
نه از راه و رسم طلبشان خبر
نه از خوی پاکان در ایشان اثر
گرفتار رنج و غم و محنتند
که دنیاپرستان دون همّتند
نه از معنی آگه، نه از دل خبیر
جوانان جاهل، سفیهان پیر
همه رهزنان فقیران به مکر
همه دام تزویر، با عمرو و بکر
درونشان خراب و برونشان دژم
همین بیت معمور ایشان شکم
چه حال است یا رب درین مشت خاک؟
که یک دل نمی بینم از شرک پاک
نه در قید دین، زاهد دلق پوش
نه با یاد حق صوفی خودفروش
نه در حدّ خود، عامی تیره رای
نه در فکر خود، واعظ خودنمای
نه مسجد بجا مانده نه خانقاه
که گردیده گیتی از ایشان تباه
همه بستهٔ دامی و دانه ای
به خود یار، از دوست بیگانه ای
بیا ای فقیر پراکنده روز
ز من بشنو این نکتهٔ دلفروز
به خود بنگر از دیدهٔ عیب بین
ببین زشت کیشی و یا پاک دین
خود انصاف ده ای خردمند راد
که جنت روی یا به بئس المهاد
چه در سینه داری؟ ببین ای دغل
مگو دل، بگو نقش لات و هُبل
به خود دیدهٔ عبرتی بازکن
خجل گر نگردی، به ما ناز کن
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۴ - در تحسر فرقت رفتگان و تذکر حال گذشتگان گوید
کجا رفت آیین مردان حق؟
چه آمدکزین سان سیه شد ورق؟
کنم یاد چون سیرت رفتگان
گشاید دل از دیده سیل دمان
کجایند مستان صهبای عشق؟
دل و دین به دستان سودای عشق
کجایند آن سالکان طریق؟
که در جامشان باد، شهد رحیق
کجایند آن یارکان کهن؟
که ناید از ایشان به گوشم سخن
از آنان که دیدیم و بودند چند
نشان هیچ ندهد جهان نژند
ندارم یکی ز آن همه یادگار
چه سازم به تنهایی روزگار؟
چه رسم است این دهر غدّار را
که از یار سازد جدا یار را؟
همان به که آرم به میخانه رو
گشاید مگر کار، دست سبو
مگر مستی از غم خلاصم کند
قدح محرم بزم خاصم کند
بیا ساقی سرو پیکر، بیا
بیا ای به بالا صنوبر بیا
سر عاشقان سایه پرورد توست
طبیب دل ناتوان، درد توست
بده می که مخمور و بی طاقتم
به خون تشنهٔ تقوی و طاعتم
میی کان به حق آشنایی دهد
ز بیگانگیها رهایی دهد
بده ساقی آن بادهٔ صاف را
مبدّل کنِ جمله اوصاف را
شرابی که آسایش جان ازوست
ز خود رفتگیهای مستان ازوست
خمار شبم می فشارد گلو
شرابم ده از جام خورشید رو
بده ساقی آن خصم زهد و صلاح
طلعت الثریا وکادالصباح
صبوری ز دل رخت بیرون کشید
مرا حسرت باده در خون کشید
دل ناصبور مرا چاره کن
یکی جرعه در کام میخواره کن
بده ساقی آن جام کیخسروی
که صبرم ضعیف است وانده قوی
مگر نیروی می، توانم دهد
ظفر بر غم بیکرانم دهد
چه خوش گفت جمشید روشن روان
که می، نور جان است و تن را توان
بده ساقی آن روح پیما قدح
که جان را فتوح است و دل را فرح
غبار ضمیرم گرفته ست اوج
فتاده ست دریای اشکم به موج
کسی کو که راحت گرایی دهد؟
مگر کشتی می رهایی دهد
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۵ - در سماع سخن از شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی و تأثیر آن نغمه پردازی
سراینده ای دوش وقت سحر
دو بیتک سرایید خوش با
کلام سخن شیخ شیرازی است
که کیهان خدیو سخن سازی است
ز مسکینیم روی در خاک رفت
غبار گناهم بر افلاک رفت
تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار
که در پیش باران نپاید غبار
مرا نالهٔ او رَهِ هوش زد
سرشک غم از دیده ام جوش زد
جگرکاوی گریه بی تاب کرد
به دامن دل از دیده، خوناب کرد
به خون خفته، مژگان دریا مدار
چو ابر سیه دل، ببارید زار
چو از آتش دل به جوش آمدم
همایون سروشی به گوش آمدم
که نبود شگفتی از آمرزگار
گر از قلزم رحمت بی کنار
چو کام دل خاکساران دهد
تو را ابر رحمت ز مژگان دمد
غبار غم سینه، شد کاسته
فرو خفت این گرد برخاسته
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۶ - ذکر تلقین ارشادمآب استادی نوٌر الله مضجعه
مرا داد روشن روانی سبق
که بادا به روحش تحیّات حق
که ای کودک، اخلاص را پیشه کن
معرّا، دل از نقش اندیشه کن
بدان رسم اخلاص آن حال را
که از خود نپنداری افعال را
توکل بود ترک آز و طلب
فرو بستن چشم جان از سبب
نه تجرید، تجرید تن از قباست
که تجرید، تجرید نفس از هواست
بود صوفی آن یار صافی ز عیب
که در دیده اش نیست جز نور عیب
فقیر آن بود در طریق فنا
که جز حق نیابد به چیزی غنا
محبت، فنا در بقای حق است
که بی چند و چون، هستی مطلق است
شراب محبت کسی نوش کرد
که خود را به کلّی فراموش کرد
بود سفله آن مست وعد و وعید
که حق را پرستد به بیم و امید
بدان تقوی، آن را که اقران تو
نگیرند در حشر، دامان تو
جوانمردی آن باشد ای نکته رس
که فردا نگیری تو دامان کس
بود عفو، اغماض جرم عباد
کرم آنکه، آن را نیاری به یاد
نشان حسب، ترک ما و منی ست
ز خود گر نیارد گذشتن، دنی ست
ز آبا نگردد نسب مکتسب
کند رفعت نفس، عالی نسب
نگیری زره باف جولاه را
نشانها بود مرد این راه را
به گفتن نمی گردد آزاد، رق
ز دعوی شود مدعی کی محق؟
اساس سلوک سبیل وصال
بود صدق اقوال و حسن فعال
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۷ - در خطاب پادشاه که صلاح وی صلاح این کارگاه و فسادش تباهی نظام انام است گوید
الا ای جهاندار فرخنده خوی
دمی گوش بگشا به فرخنده گوی
نخستین نکو گیر راه سلوک
که خلقی گراید به دین ملوک
جهاندار باید پسندیده کیش
غم پیروان خور به دنبال خویش
قلاووز راهی بیندیش حال
مبادا که باشی، دلیل ضلال
اگر خود ندانی، ز داننده پرس
ز روشن روان شناسنده پرس
خردپروران را خریدار باش
تن تیرهٔ سفله گو خوار باش
بپرور تن عقل مشکل گشای
به دانش پژوهان باهوش و رای
به تدبیر سنجیدگان کار کن
نه مغز خرد سر گران بار کن
سبکسر نیاید به کار ای پسر
که طبل تهی، به ز بی مغز سر
به روشن روانی برآور دمی
که یک مرد دانا به از عالمی
نظر کن در احوال دانشوران
که بی خار نبود گل و ضیمران
به هر مسجد و در دیر و بتخانه ای
بود در میان، پای بیگانه ای
به هر خم که بینی، بود درد و صاف
فراخ است پهنای میدان لاف
چو دعوی گران را شماری نهی
کند از تو داننده، پهلو تهی
به جایی که باشد رواج خزف
چرا گوهر آید برون از صدف؟
به دعوی، میسّر بدی گر هنر
فلاطون شدی، لافیِ خیره سر
فرومایه ای گر بدزدد دو حرف
نگردد هم آورد دریای ژرف
نهان تیغ مصری و چوبین کُند
عیان است، پیش هنرهای تند
فریبنده دنیاست، سنگ محک
چو خواهی نماند پس پرده، شک
بگیر ای نکو رای عبرت سگال
عیار حریفان، به خوی و خصال
به صورت همه آدمی پیکرند
به سیرت بسی کم ز گاو و خرند
نه هر پیکری آدمی زاده است
بسی صورت از مردمی ساده است
فریبا نگردی به نیرنگ دیو
چه معنی دهد، صورت رنگ و ریو
حذر زین دغل سیرتان دغا
وزین جو فروشان گندم نما
یکی پند سنجیدگان را بسنج
مده دل ز دنیا به شادی و رنج
تو را خانه در عالم دیگر است
سرای تو بیرون ازین ششدر است
ترش رو، ز پند سخنگو مکن
نکوخواه را تلخ باشد سخن
بَرد گوی مهر، آن فروزنده بخت
که با دوست نرم است و با خصم سخت
رگ و ریشهٔ قسوت از دل بکن
که سنگ درشت است، نشتر شکن
نگیرد به تو پند حکمت پژوه
چو باران رحمت به بنیاد کوه
به پیش دم ناصحان خاک باش
پذیرای حق از دل پاک باش
چو شیران سرآور به یک گونه رنگ
بهل مکر روباه و خشم پلنگ
قوی دار دل را و همّت بلند
به همّت توان گشت فیروزمند
به کاری که در وسع کوشنده نیست
همانا میان بستن از ابلهی ست
چه خوش گفت پیر مغان زردهُشت
شود رنجه، زد هر که بر کوه مشت
به غفلت میاور سر، ایّام را
چرا سخره ای دانه و دام را؟
چه شد فرّ اوا دیهیم گردن کشان؟
که دوران ندارد ازیشان نشان
جهان سروران را چه شد تاج و گنج؟
که بردند در فکر سامانش رنج
تهی دست رفتند از ملک و مال
فَطوبی لِمَن نالَ خیرَ المآل
گرفتند و بستند و دادند چند
به همّت، به نیرو، به خَمِّ کمند
بر آن دستهای کتان پیرهن
کنون پوست نبود چه جای کفن
چو تنگی کند آستین عدم
نگردد یکی دست زآنها علم
تو را تا نبسته ست دست، آسمان
غنیمت شمر فرصت ای خرده دان
به مویینه پنهان، چو در نافه مشک
شکم بی طعام و گلوگاه خشک
مجو راحت از برگ و ساز طرب
تن آسایی خلق یزدان طلب
نبندی چو ظالم به خمِّ کمند
بباید دل از ملک و اقبال کند
چه رونق بماند در آن مرز و بوم
که بازو گشاید تبهکار شوم؟
مکن پرورش سفله را زینهار
درختی که خار است بارش، مکار
پذیرفتن از تو، ز ما گفتن است
دنی پروری، کشور آشفتن است
اگر رفعت پایه، داری هوس
به داد دل ناتوانان برس
به دیوان شاهنشه بی همال
ز بیداد ظالم پژولیده حال
بنالد که سلطان سزا می دهد
تو چون داد نَدْهی خدا می دهد
به ملک تو هر جا که بیداد رفت
بود از تو، چون از میان داد رفت
دل عاجزان برنتابد خراش
ز آه ضعیفان حذرناک باش
مترس از غریو هژبران جنگ
حذرکن ز افغان دلهای تنگ
مشو سخرهٔ دشمن دوست روی
که بیخت کند آن نکوهیده خوی
شبانی که نازد به چنگال گرگ
زبون است سودش، زبانش سترگ
نپیچی به لذّات نفس دژم
چه لذّت فزونتر ز عدل و کرم؟
رود مرد و ماند بجا نام نیک
خُنک آنکه جوید سرانجام نیک
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۸ - حکایت در محافظت حال و مراقبت مآل
یکی بار دل در گل افتاده ای
سخن راند در خبث آزاده ای
سخن چین، حدیثش، به آزاده گفت
نگر تا چه سان گوهر راز سفت
که بگذار بیهوده گفتار را
به کج نغمه، مگشای منقار را
مرا هست در پیش، راهی شگرف
به صد حیرتم غرق و دریاست ژرف
به ساحل اگر بخت شد رهنمون
و زین لجه، رخت من آمد برون
ندارم ز بد گفتنش هیچ باک
کجا گیرد آلودگی، جان پاک؟
وگر برنیاید سبویم درست
شود رشته ها پنبه و کار سست
از آنم نکوتر نگوید کسی
سزاوار ناخوشترم زان بسی
حزین، سیرت رهروان یادگیر
سراسر حدیث جهان بادگیر
تو را با خود افتاده، آموزگار
به نیک و بد کس مبر روزگار
حریفان دغلباز و ره پیچ پیچ
مبادا که فرصت ببازی به هیچ
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۹ - حکایت در توسّلی کلّی به حریم جلال قادر بی همتا و تجافی از ماسوا
سفر پیشم آمد شبی فصل دی
ره، از قاقم برف، پوشیده پی
نهان از رفیقان و یاران خویش
گرفتم به تنهایی آن راه پیش
شبی تیره دل بود اوا ره ناپدید
به فرسودگی پای سعیم رسید
چو بیچاره شد رای فرزانگی
زدم بر قدم، بانگ مردانگی
به مردی شود کار مردان درست
ز سستی شود عاقبت کار، سست
چو نیمی گذشت از شب قیرگون
قضا شد به معموره ای رهنمون
نه یاری در آن بوم و برداشتم
نه جایی که آرم بسر داشتم
بگشتم ز بیگانه روییِّ دهر
غریبانه چون روستایی به شهر
سگان غریوافکن از هر کمین
گرفتند غوغا چو شیر عرین
چو مردم ندانند دشمن ز دوست
اگر سگ نداند، چه تاوان بروست؟
نمودم به هر کوچه، لختی شتاب
نگردید از هیچ سو فتح باب
ز بسیاری برف و سرمای سخت
کشیدم به گلخن سحرگاه رخت
یکی مغ در آن، آتش افروز بود
که از گرم خویی جگرسوز بود
به گفتار ناخوش به کردار زشت
که بر فرق او باد خاک کنشت
به دل، مشت زن شد ز حرف درشت
شناسا نشد کاین درفش است و مُشت
حکیمانه بستم لب از پاسخش
شد از طرح من فیل ماتی رخش
ز تندی خجل گشت و خاموش شد
جفاکیش، زین فن، وفاکوش شد
ز آتش عیان شد پس از ماندگی
به اسکندرم چشمهٔ زندگی
مرا بخت خرم به دیماه زشت
ز گلخن دمانید، اردی بهشت
چو در دیده دودش شکر خواب شد
رمادش مرا فرش سنجاب شد
به ناگه یکی مست شوریده سر
تن از بیم لرزان چو شاخ از تبر
هراسان درآمد ز تاب عسس
گره در گلو گشته، تار نفس
در آن کنج گلخن خزید از هراس
تضرّع کنان با مغ ناسپاس
مرا خنده آمد بر اطوار او
گشودم زبان را به تیمار او
دل آساییش دادم و دلدهی
به آیین فرزانگی و مهی
چو مهرم دم غمگساری گماشت
به خویش آمد اندک، ز بیمی که داشت
به عذر آوری گفت آن نیم مست
که نشتر مرا در رگ جان شکست
چنین کز عسس، دارد آلوده باک
تو گر داشتی از خداوند پاک
مرا سوختی جان ز شرمندگی
تو بر عرش سودی سر بندگی
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۰ - حکایت درآیین فتوّت و شیوهٔ مروّت
شنیدم که عیسی علیه السلام
خری داشتی کاهل و سست گام
به روزی نکردی دو فرسنگ طی
خر از مردمی کی شود تند پی؟
قضا را نبودش شبی میل آب
دل عیسوی از غم وی به تاب
ابا شغل طاعات و طول نماز
دوام نیاز و مناجات و راز
در آن شب نیارست آسوده بود
شنیدم دوصد نوبت آبش نمود
حواری تعجّب کنان از شگفت
فضولانه پرسید و پاسخ گرفت
که گر تشنه باشد خر بی زبان
چه سازد؟ که را آورد ترجمان؟
مروّت نباشد که روز دراز
کشد بار و ماند به شب تشنه باز
شود آتش جوری انگیخته
به خاک، آبرو گرددم ریخته
نباید شدن غافل از کار او
حوالت به ما رفته، تیمار او
حزین، از روش های نیک اختران
جوانمردی آموز و دل نِه بر آن
ز جام مروّت، شرابی بزن
دل خفته را مشت آبی بزن
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۱ - مکالمهٔ شیخ الرئیس با کنّاس در قناعت و ترک تحمّل منّت از ناس در مذمّت طمع و زشتی آن گوید
شبی سر برآوردم از جیب خویش
چو آهی که خیزد ز دلهای ریش
نگارندهٔ قصّهٔ باستان
رقم کرده بر دفتر راستان
که از پور سینا شنیدم که گفت
در ایّام خود، آشکار و نهفت
نگردیده ام مُلزم از هیچ کس
مگر از یکی گبرِ کنّاس و بس
که پویان به راهی شدم بامداد
گذر بر یکی از مزابل فتاد
به شغل خود، آن گبر مشغول بود
تفاخر کنان، نغمه ای می سرود
مفاد سخنش اینکه ای نفس از آن
به عزّت تو را داشتم در جهان
که شایان حرمت تو را یافتم
به بَر حلّهٔ عزتّت بافتم
شگفت آمد از وی، مرا این کلام
بدو گفتم ای یاوه گفتار خام
ندانسته ای چون ز گوهر خزف
سزد گر بلافی به عزّ و شرف
نگه کرد بر روی من خیرخیر
بگفتا که ابله تویی، نه فقیر
تقاضای روزی ز شغلِ خسیس
بسی بهتر از امتنان رئیس
ندانسته ای عزّت خود ز ذلّ
سفیهانه بر ما چه خندی چو گُل
فرو ماندم از راندنِ پاسخش
بدزدید شرمم، نگاه از رخش
چنان مهر بر لب مرا زد سکوت
که دل گفت: یا لیتَ انّی اَمُوت
طمع جلوه گر شد مرا در نظر
ز هر زشت رو پیکری، زشت تر
بدو گفتم ای راندهٔ بخردان
پدر کیستت؟ بازگو، در جهان
بگفتا که شک در قضا و قدر
نظر بستن از خالق نفع و ضر
بگفتم که از پیشهٔ خود بگو
چه بافی درین کارگاه دو رو؟
چه صنعتگری داری از جزء و کل؟
بگفتا: زبونی و خواری و ذُل
بدو گفتم از حاصل خود خبر
بگو شمّه ای باز، ای خیره سر
مآلت کدام است و غایت کدام؟
بگفتا که حرمان بود والسّلام
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۲ - بی ارزشی دنیا و مثال اهل دنیا
یکی طفل نادان ز خیره سری
به کف داشت جوزی به لُعبت گری
سبک طفل دیگر ز دستش ربود
چو سنجید، در باور وی نبود
به این جوز طفل دنی دوست است
که مغزی ندارد همین پوست است
خصومت کنان بر سر جوز پوچ
ازین کهنه ویرانه کردند کوچ
همان جوز پوچ است دنیای دون
که جویند وی را به مکر و فسون
بگویید با کودکان دنی
به آدم نمی زیبد اهریمنی
به این جوز بی مغز بستید دل
خجل از خود و از خدا منفعل
شما کودکان را به سر هوش نیست
خصومت سگالی برین پوست چیست؟
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۳ - شرمندگی از ستایشگران
شنیدم که صاحبدلی پاک دلق
هدف شد به طعن زبانهای خلق
نهادند در وی زبان بدرگان
فتادند در پوستینش سگان
جوانمرد را وقت شوریده شد
به نزدیک پیری جهان دیده شد
از آن بدقماران کجباز گفت
دغلبازی گمرهان باز گفت
دل آشفته شد پیر آموزگار
فرو ریخت اشکش چو ابر بهار
شنیدی چه گفت آن پسندیده خوی؟
بگفتش برو شکر یزدان بگوی
بگو شکر حق آشکار و نهفت
کزان بهتری کت بداندیش گفت
مرا سوختن باید این کهنه دلق
که بدتر از آنم که دانند خلق
ستایندم افزون ز معروف کرخ
رسانند درگاه کاخم به چرخ
ز تو شرمسارند بدگوهران
مرا خجلت است از ستایشگران
بهشت تو شد تهمت بدسگال
مرا دوزخ است آتش انفعال
مرا چهره زرد است روز امید
تو را چهره سرخ است و محضر سفید
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۴ - در ستایش آزادگی و ذمّ طمع
یکی مرد دانا دل هوشیار
دو کودک به هم دید در رهگذار
یکی با عسل نانش آمیخته
دگررا به نان دوغکی ربخته
ز کودک مزاجیش کو دوغ داشت
به سوی عسل دست خواهش فراشت
خداوند شهدش همی گفت باز
که ای بر کفم دوخته چشم آز
سگ من شو اکنون که داری طمع
وگر نه میالا لباس ورع
شد آخر سگش کودک طبع کیش
ندیده عسل جوی بی زهر نیش
به هر سو کشیدش به صد درد جفت
شنیدم که داننده با خویش گفت
ابا دوغ، کودک اگر ساختی
کجا سگ کشان از پیش تاختی
فراغ دو عالم طمع کیش باخت
خنک آن که با قسمت خویش ساخت
درین پرده ویرانی آبادی است
رجا بندگی یاس آزادی است
مده دامن یاس آسان ز دست
بنازم دلی کز تمنا برست
حزین لاهیجی : خرابات
بخش ۱۵ - حکایت سیرت بهرام با عدل و داد در شفقت و انصاف با عباد
شنیدم که در عهد بهرام گور
نمود از قضا قحط سالی ظهور
چو صحرای محشر، زمین تف گرفت
به دریوزه ی آسمان، کف گرفت
سحاب سیه دل نشد مهربان
به حال لب تشنهٔ خاکیان
بخیلی نمود ابر بر کاینات
به مهد زمین سوخت طفل نبات
ز خشکی بر اندام خاک دو توه
عروق شجر شد چو رگهای کوه
زتاب فروزنده مهربلند
زمین مجمر و دانه بودش سپند
بط می، چو پستان بی شیر شد
ز خشکی چو پیکان، گلوگیر شد
برید آب سرچشمه را آسمان
ز گردش فتاد آسیای دهان
بفرمود بهرام فیروزمند
کز انبارها برگشایند، بند
به جنبندگانی که درکشورند
ببخشید، کایشان عیال منند
چه مردم، چه حیوان، به هر صبح و شام
بسازید بایستهٔ او تمام
نه در دِه ، نه در شهر و نه در سواد
کسی را به دل نگذرد فکر زاد
نماند کسی در همه دشت و کوه
که از تنگی قوت باشد ستوه
ذخایر گشود و خزاین فشاند
به آب کرم، آتشی را نشاند
کف شه چو مکیال ارزاق شد
پذیرای حاجات آفاق شد
به هر جا ز اقطار بلغار و چین
ز غله نشان یافت وز انگبین
ستوران فرستاد و زر، کآورند
به روزی خوران بی دریغش دهند
وصیت همین بود شه را مدام
به خدمتگزاران با ننگ و نام
که هشیار باشید و آگه بسی
مبادا که بی برگ ماند کسی
شنیدم نبارید، سالی چهار
وز احسان او بود گیتی بهار
رساندند شه را خبر، منهیان
که در دشت تفسیدهٔ خاوران
یکی مرد صحرانوردی بمرد
همانا به انعام شه، ره نبرد
جوانمرد شه را، بشورید دل
بر آن کس که پایش فرو شد به گل
به فرمان پذیران نکوهش نمود
که این غفلت هوش فرسا چه بود؟
پلاسی به بر کرد چون سوگوار
به یزدان چهل روز بگریست زار
کزین ناتوان بنده تقصیر شد
ز بیداد من، داد او دیر شد
نگیری به این غافل ناشناس
که رزق از تو آید نه زین ناسپاس
من از بندگان کمینم یکی
ولی در ره آز، چابک تکی
جهان کرده ای قسمت بندگان
قناعت نکردم به قسمی از آن
گرفتم فرا قسمت خلق را
به رندی، قبا کرده ام دلق را
فزونی ربودم من بوالفضول
چه سازم به بازار ردُ و قبول؟
به انصاف اگر کردمی داوری
به یاران خود، یاری و یاوری
نمی مرد این عاجز رهنورد
به دل خون گرم و به لب آه سرد
ز بیداد من خون شدش ریخته
به دامان من خونش آویخته
شبی بود چون شمع در اشک و آه
که آمد به خوابش سروش اِلٰه
که نزل تو شد رحمت سرمدی
نکوخواه خلقی، نبینی بدی
شفاعتگرت جان آگاه شد
نیاز تو مقبول درگاه شد
سخن کوته، آن شاه با داد و دین
بسایید، در شکر یزدان جبین
چو انصاف، خسرو بیاراست ملک
قضا بر محیط بلا ساخت فلک
ببارید ابر و ببالید کِشت
بسیط زمین گشت خرم بهشت
خزان شد بهار و چمن شد جوان
سمن جلوه گر گشت و سوسن چمان
هوا گرد کلفت فشاند از زمین
بیاراست ریحان، خط عنبرین
فراخی چنان شد به هر برزنی
که هر مور شد صاحب خرمنی
نبستند نقشی درین کارگاه
به از عدل شاهان کشور پناه