تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۲۸ - اصلاح آشیانه به دست من و تو نیست
اصلاح آشیانه به دست من و تو نیست
توفیر آب و دانه به دست من و تو نیست
گر کارها به وفق مرادت نشد مرنج
چون اختیار خانه به دست من و تو نیست
درکارهای رفته مکن داوری کزان
جزقصه و فسانه به دست من و تو نیست
خامش نشین که تعبیهٔ نظم این جهان
از حکمتست یا نه به دست من و تو نیست
خرسند باش تاگذرد خوش دو روز عمر
گرداندن زمانه به دست من و تو نیست
خوش باش و عشق ورز و غنیمت شمار عمر
کاین دهر جاودانه به دست من و تو نیست
ره ناپدید و غیب ندانستنی «‌بهار»
می خور جز این بهانه به‌ دست من و تو نیست
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۳۰ - در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت
در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت
تا خون من نریخت ز من دست برنداشت
دل خون شد از نگاهش وبر خاک ره چکید
بیچاره بین که طاقت یک نیشتر نداشت
چون سر نداشتیم عبث دست و پا زدیم
آری ز پا فتاد هرآن کس که سر نداشت
در خون تپیدنم ز دل زار خویش بود
ورنه خدنگ ناز تو چندان خطر نداشت
ازگریه‌سود نیست که‌من‌خود به‌چشم خویش
دیدم که هیچ گریه و زاری اثر نداشت
یا مرگ یا وصال که فرهادکوه کن
در عاشقی جز این‌دو خیالی دگر نداشت
گمنام زیست هرکه ز مرگ احترازکرد
جاوید ماند آنکه ز مردن حذر نداشت
جانی که داشت کرد نثار رهت «‌بهار»
جانا بر او ببخش کزین بیشتر نداشت
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۴۳ - ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد
زبن حبس هم مرنج که این نیزبگذرد
فرهاد گو به تلخی غم صبر کن که زود
شیرینی تعیش پرویز بگذرد
دوران رادمردی و آزادگی گذشت
وین دورهٔ سیاه بلاخیز بگذرد
مردانه پایدار بر احداث روزگار
کاین روزگار زن‌صفت حیز بگذرد
ما و تو نیستیم و به خاک مزار ما
بسیار این نسیم فرح‌بیز بگذرد
این است پند من که ز خوب و بد جهان
نه غره شو، نه رنجه که هر چیز بگذرد
صبح نشاط خندد و آید «‌بهار» عیش
وین شام شوم و عصر غم‌انگیز بگذرد
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۵۵ - آن خط سبز بین که چه زببا نوشته‌اند
آن خط سبز بین که چه زببا نوشته‌اند
گویی خط از عبیر به دیبا نوشته‌اند
در معنی لب تو ز شنگرف نقطه‌ای
برگل نهاده شرح به بالا نوشته‌اند
یا نسختی ز مهر گیا ثبت کرده‌اند
یا سر خطی بحون دل ما نوشته‌اند
یا با خط غبار به گرد عقیق تر
رمزی ز زنده کردن موتی نوشته‌اند
شرحی ز نوشداروی کاوس داده‌اند
رازی ز معجزات مسیحا نوشته‌اند
آیات حسن مطلق و اسرار عشق پاک
با لاجورد بر گل رعنا نوشته‌اند
جز عشق‌، صانعی نبود در جهان «‌بهار»
بیهوده گفته‌اند جز این یا نوشته‌اند
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۷۱ - درگوش دارم این سخن از پیر می‌فروش
درگوش دارم این سخن از پیر می‌فروش
کای طفل بر نصیحت پیران بدار گوش
خواهی که خنده سازکنی چون غرابه خند
خواهی که باده نوش کنی چون پیاله نوش
کآن یک‌هزار خنده نموده است و دیده تر
وین یک‌هزار جرعه کشیدست و لب خموش
پوشیده می بنوش که سهل است این خطا
با رحمت خدای خطابخش جرم‌پوش
بر دوش اگر سبوی می آری به خانقاه
بهتر که بار منت دونان کشی به دوش
زاهدکه دین فروشد و دنیا طلب کند
او را کجا رسد که کند عیب می‌فروش
روزی دوکاستین مرادت بود به‌دست
در باب قدر صحبت رندان ژنده‌پوش
یاری و باده‌ای وکتابی وگوشه‌ای
گر دست داد پای به دامان کش و مکوش
گر دین و عقل نیست مرا زاهدا مخند
ور تاب وهوش نیست مرا ناصحا مجوش
کانجا که عشق خیمه زند نیست عقل و دین
وآنجاکه یار جلوه کند نیست تاب و هوش
ای مهربان طبیب چه پرسی ز حال من‌؟‌!
چون است حال رند قدح گیر جرعه‌نوش
پارینه مست بودم و دوشینه نیز مست
وامسال‌ همچو پارم و امروز همچو دوش
خیز ای بهار عذرگناهان رفته خواه
زان پیشترکه مژدهٔ رحمت دهد سروش
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۷۵ - دل سوی مهر می کشد و مهر سوی دل
دل سوی مهر می کشد و مهر سوی دل
جایی که مهر نیست مکن جستجوی دل
دل گوشت‌پاره‌ای که بجنبد به سینه نیست
منگر چنین ز چشم حقارت به سوی دل
بحث بهشت و دوزخ و آشوب کفر و دین
چون بنگرند نیست مگر گفتگوی دل
افلاک را به لرزه فکندی بهر نفس
گر آمدی ز پرده برون هایهوی دل
ما را نوید افسر شاهی مده که ما
در کنج انزوا نبریم آبروی دل
الا که آرزوی دلی را برآوربم
ما را نبود و نیست دگر آرزوی دل
دشنام تلخ و روی ترش دلنشین‌ترست
ما را ز خنده‌ای که نباشد ز روی دل
دیدی چگونه جام سراپای خنده شد
آن‌دم که شیشه قهقهه کرد از گلوی دل
بر لوح دل رموز محبت نوشته‌اند
ما خوانده‌ایم و کرده ز بر پشت و روی دل
واقف شود ز معنی دل هرکه چون «‌بهار»
بگذاشت جان و جاه و جوانی به روی دل
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۸۵ - ای نرگست به خلق در فتنه بازکن
ای نرگست به خلق در فتنه بازکن
وی سنبل تودست تطاول درازکن‌*
چشمانت را حذر بود از دیدن رقیب
همچون مریضکان ز مرگ احترازکن
الفت چگونه دست دهد بین ما وشیخ
ماکار بر حقیقت و او بر مجازکن
ما در درون میکده صهبا به جام ربز
شیخ از درون صومعه گردن درازکن
با دشمنان ز ضعف دم از دوستی زدیم
چون ملحدی به خاطر مردم نمازکن
کار بهار و یار به دور اوفتدکه هست
دایم بهار نازکش و یار نازکن
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۸۹ - در ده شراب کهنه که آمد بهار نو
در ده شراب کهنه که آمد بهار نو
برخوان سرود تازه که شد روزگا‌ر نو*
برکن شعار کهنه ز تن این زمان که باغ
پوشیده است بر تن گلبن شعار نو
طی گشت هرج و مرج زمستان کز آسمان
آورده‌اند بهر چمن مستشار نو
دردا که کهنه کار وزیران ملک ما
هر روز نو شدند و نکردندکار نو
فصلی چنین بهار سه چیز است شرط عیش
عشق نو و نشاط نو وگلعذار نو
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۲ - کریم و لئیم
باشدکه پای سفله به گنجی فرو رود
زان گنج‌، قیمتی نفزاید لئیم را
بی‌قیمت ‌است گرچه ‌به ‌زر برکشی لئیم
ارزنده است اگر بفروشی کریم را
هرگز بهای خر نفزاید به نزد عقل
گر برنهی به خر طبق زرّ و سیم را
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۴ - کجاست‌؟
خارندگلبنان‌، چمنا پس گلت کجاست
پر شد ز زاغ صحن چمن بلبلت کجاست
استنبلا! خلافت اسلامیت چه شد
عثمانیا! جلالت استنبلت کجاست
خون شد قلوب خلق زتهران وانقره
ای شرع پاک مصطفوی‌!کابلت کجاست
زد لطمه فیل هند به قرآن‌، محمدا!
محمود شیر پرکنه زاولت کجاست
ایران خراب‌شد ز غزان‌،‌سنجرت چه‌شد
تهران زکفر محو شد ار طغرلت کجاست
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - در زندان
کردم عبور دی ز در شعبهٔ چهار
دیدم که کامران بسردم نشسته است
درپشت میز با علم وطبل و عر و تیز
بهر فنای تودهٔ مردم نشسته است
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۲۴ - اخلاق
چشم بهی مدار از این بدسگال قوم
کاینجا شرافت همه کس دست خوردنی‌ است
تاج غرور و فخر ز سرها فتادنی
نقش وفا و مهر ز دل‌ها ستردنی است
جز نقش نابکار «‌زر» آن‌ هم ز دست غیر
دیگر نقوششان همه از یاد بردنی است
اقوام روزگار به اخلاق زنده‌اند
قومی که گشت‌ فاقد اخلاق‌، مردنی است
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۲۸ - در زندان شهربانی
بگرفتم آفتابه که گیرم ره مبال
آژان گرفت راهم و گفتا اجازه نیست
گفتم تو تا اجازه فراز آری از رئیس
من‌ریده‌ام‌به‌خوٻش‌،‌بگفتاکه چاره‌چیست
یاران نظرکنیدکه جز من به روزگار
آن کس که بی‌اجازهٔ‌دولت ریده کیست
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۴۹ - طلب آمرزش
عمری به باد رفت و به جا ماند این کتاب
باشد کسی بخواند و آمرزش آورد
ای مهربان رفیق که خواندی کتاب من
شاید به چشم ذوق تو صد عیب برخورد
گر عیبی اندر آن نگری عیب‌پوش باش
زیرا تو زود بگذری‌، این نیز بگذرد
با این همه معانی و این سبک و انسجام
چشم حسود کور که جز عیب ننگرد
با مردگان خویش مروت کنید از آنک
او نیست تا جواب شما را بیاورد
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۵۴ - قطعهٔ هندی
بنگر برنج را که به چندین حقارتش
آهنگ شهر علوی از بن شهر بند کرد
افکند قشر صورت و شد کوفته بدنگ
وانگاه پخته گشت و جهانش بلند کرد
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۶۹ - مطایبه
بهر بهار بازو وکون وکفل نماند
کزسیل‌ «‌استرپ تومیسین» ‌دشت و تل نماند
گیرم که خواستند رهی را عمل کنند
باقی تنی بجا ز برای عمل نماند
باید خرید هرکرمی بیست سی فرانک
بایع فرنگی است ر مجال جدل نماند
پولی که بود خرج عروسی سینه شد
چیزی پی هزینه ماه عسل نماند
دولت فقیر و ما همه از او فقیرتر
نقدی بجا ز غارت دزد و دغل نماند
هرکس برای خ‌بش کلاهی تهیه دید
بهر حقیر جز سر سخت کچل نماند
یاران به ملک و مال رسیدند و بهر ما
جز زخم سینه حاصل سعی و عمل نماند
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۷۲ - در هجو یکی از زن‌های تهران
هر شب میان خانه افسر زن ...
نامحرمان صلای خبردار می کشند
مرد و زن و پدرزن و مادرزن و عروس
در بزم عیش باده کلنار می کشند
کدبانوان و دخترکان و عروسکان
در نزد غیر پرده ز رخسار می کشند
از بس غربو و هلهله‌، ‌گویی میان جمع
نایب حسین را به سردار می کشند
ضرب و غریو و کف زدن خارج از اصول
کوبی که خرس را سوی بازار می کشند
مشدی عباد و قربده و دنبلی ...
برگرد کمان و دف و تار می کشند
هرکس که نیم‌شب ز خیابان گذرکند
او را میان خانه به اصرار می کشند
کف می‌زنند وهلهله بسیار می کنند
می می‌خورند و عربده بسیار می کشند
همسایگان‌خستهء‌مسکین ز خواب خوش
برجسته فحش داده و سیگار می کشند
دنبک روان و دایره گرم و رنودمست
تا صبحدم ز گردهٔ هم کار می کشند
پرسیدم‌از پلیس‌محل کاین سرا زکیست‌؟
کانجا حجب‌، ز چهرهٔ اسرار می کشند
نرمک جواب داد که هست این حرمسرا
بازار ... فروشی و ... جار می کشند
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۷۳ - نور مخفی
دانشوران غرب نمودند اختراع
نوری‌قوی که پرتوش از قلب سرکند
دل را بدان معاینه سازند وانگهی
درمان چنان کنندکه در وی ثمرکند
زان بی‌خبرکه نور جمال نگار ما
از قلب‌هاگذشته به‌جان‌ها اثرکند
تنها تفاوتی است که قلب شکسته را
آن پر نشاط سازد و این پر شررکند
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۷۴ - خون ناحق‌!
باد صبا خوش است شهیدان رشت را
از ماجرای قاتل ایشان خبرکند
این بیت را که از اثر طبع دیگریست
بر قبرشان نثار چو عقد گهرکند
«‌دیدی که خون ناحق پروانه شمع را»
«‌چندان امان نداد که شب را سحرکند»
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شماره ۷۹ - بنگر بدان درخش که با قوت شمال
بنگر بدان درخش که با قوت شمال
برجست و روی ابر به‌ناخن همی شخود
چون طفل خردسال که با خامه طلا
کج‌مج خطی کشد بهٔکی صفحهٔ کبود