تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش نهم
جواب پدر
پدر گفتا که جهلت غالب آمد
دلت این جام را زان طالب آمد
که تا چون واقف آئی از همه راز
شوی برجملهٔ عالم سرافراز
چو خود را بر فلک این جاه بینی
همه خلق زمین در چاه بینی
ز عُجب جاهِ خود از خود شوی پُر
بمانی جاودانی در تکبر
اگر در پیش داری جامِ جمشید
که یک یک ذره میبینی چو خورشید
چه گر زان جام بینی ذرّه ذرّه
که چون مرگت نهد بر فرق ارّه
نداری هیچ حاصل چون جم از جام
که چون جم زار میری هم سرانجام
چو هست این جام در چاه اوفتادن
حرامت باد از راه اوفتادن
دلت این جام را زان طالب آمد
که تا چون واقف آئی از همه راز
شوی برجملهٔ عالم سرافراز
چو خود را بر فلک این جاه بینی
همه خلق زمین در چاه بینی
ز عُجب جاهِ خود از خود شوی پُر
بمانی جاودانی در تکبر
اگر در پیش داری جامِ جمشید
که یک یک ذره میبینی چو خورشید
چه گر زان جام بینی ذرّه ذرّه
که چون مرگت نهد بر فرق ارّه
نداری هیچ حاصل چون جم از جام
که چون جم زار میری هم سرانجام
چو هست این جام در چاه اوفتادن
حرامت باد از راه اوفتادن
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۱) حکایت سلطان محمود با پیرزن
مگر سلطانِ دین محمودِ غازی
به تیزی با سپه میراند تازی
بره در بیوهٔ را دید جائی
ببسته رقعهٔ را بر عصائی
ز دست ظالمان او داد میخواست
وزان فریادرس فریاد میخواست
چو دید آن پیرزن را شاهِ عالی
نکردش التفات و رفت حالی
مگر محمود آن شب دید در خواب
که بود افتاده درچاهی بگرداب
همی آن پیرزن گشتی پدیدار
برای او عصا کردی نگونسار
بدو گفتی که دستی در زن ای شاه
برآی از قعرِ این گرداب و این چاه
زدی شه در عصای زال دستی
وزان چاه بلا آسان برستی
چو آمد روز دیگر شاه بر تخت
وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت
درگ ره پیر زن را دید مهجور
که میآمد برای داد از دور
عصا در دست و پشتش خم گرفته
چو ابر از گریه چشمش نم گرفته
بجست از جای شاه و خواند او را
به پیش خویشتن بنشاند او را
بلشکر گفت اگر دوش این نبودی
نهنگی مرگ جانم در ربودی
عصای او چو شد آویزگاهم
خلاصی داد از گرداب و چاهم
شما گر نیز میخواهید امروز
که گردید از خدا جاوید پیروز
زنید اندر عصای او همه دست
که دست آویزتان اینست پیوست
درافکندند لشکر خویش بر هم
گرفتند آن عصا در دست محکم
ز هر سوئی درآمد هر زمانی
برای آن عصا خلق جهانی
نشسته پیرزن بر تخت با شاه
گرفته آن عصار در دست آنگاه
عصا در دست دست آویز کرده
بسی بازار از وی تیز کرده
چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد
که در دین چون عصای موسوی کرد
شهش گفتا که هان ای زال مسکین
تو بس بی قوتی و خلق چندین
بعجز خویش با یک چوب پاره
چه خواهی کرد چندین پشت واره
بسی خلقند از بهر تو در کار
تو نتوانی کشیدن این همه بار
زبان بگشاد زال و گفت ای شاه
کسی کو برکشد محمود از چاه
همه کس را تواند بر کشیدن
که ازتو این سخن نتوان شنیدن
کسی کو برکشد از چاه پیلی
ز مشتی پشه کی گردد بخیلی
چوآنجا جاه بخشان کم زنانند
همه یاری ده شاه زمانند
چرا باید بدان مغرور بودن
ز مجهولی چنین مشهور بودن
ز هر دونی فغانی نیز کردن
زهر شومی زیانی نیز خوردن
ز غیری چون زنی لاف و ولا غیر
اَنَا خَیری زهر دونی ولا خَیر
نمیدانی که چه در پیش داری
ازان پروای ریش خویش داری
اگر چون لام الف دستار بندی
بسی زان به اگر زنّار بندی
که چون دستار بندی لام الف وار
الف لام چلیپایست زنّار
دلت را نیست زان دستار آگاه
که بر تابوت پیچندت بناگاه
سر تو چون نشیمن گاه سوداست
سر تابوت را دستار زیباست
قصب بر فرق پیچیدن چه سودت
که آخر در کفن پیچند زودت
تو در دنیا بمقراضی نشین خوش
سزای تو دهد مقراض آتش
چرا جاهی و مالی محرم تست
که آن تا واپسین دم همدم تست
چو زان تو نخواهد بود هیچی
چرا همچون کفن در خود نه پیچی
به تیزی با سپه میراند تازی
بره در بیوهٔ را دید جائی
ببسته رقعهٔ را بر عصائی
ز دست ظالمان او داد میخواست
وزان فریادرس فریاد میخواست
چو دید آن پیرزن را شاهِ عالی
نکردش التفات و رفت حالی
مگر محمود آن شب دید در خواب
که بود افتاده درچاهی بگرداب
همی آن پیرزن گشتی پدیدار
برای او عصا کردی نگونسار
بدو گفتی که دستی در زن ای شاه
برآی از قعرِ این گرداب و این چاه
زدی شه در عصای زال دستی
وزان چاه بلا آسان برستی
چو آمد روز دیگر شاه بر تخت
وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت
درگ ره پیر زن را دید مهجور
که میآمد برای داد از دور
عصا در دست و پشتش خم گرفته
چو ابر از گریه چشمش نم گرفته
بجست از جای شاه و خواند او را
به پیش خویشتن بنشاند او را
بلشکر گفت اگر دوش این نبودی
نهنگی مرگ جانم در ربودی
عصای او چو شد آویزگاهم
خلاصی داد از گرداب و چاهم
شما گر نیز میخواهید امروز
که گردید از خدا جاوید پیروز
زنید اندر عصای او همه دست
که دست آویزتان اینست پیوست
درافکندند لشکر خویش بر هم
گرفتند آن عصا در دست محکم
ز هر سوئی درآمد هر زمانی
برای آن عصا خلق جهانی
نشسته پیرزن بر تخت با شاه
گرفته آن عصار در دست آنگاه
عصا در دست دست آویز کرده
بسی بازار از وی تیز کرده
چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد
که در دین چون عصای موسوی کرد
شهش گفتا که هان ای زال مسکین
تو بس بی قوتی و خلق چندین
بعجز خویش با یک چوب پاره
چه خواهی کرد چندین پشت واره
بسی خلقند از بهر تو در کار
تو نتوانی کشیدن این همه بار
زبان بگشاد زال و گفت ای شاه
کسی کو برکشد محمود از چاه
همه کس را تواند بر کشیدن
که ازتو این سخن نتوان شنیدن
کسی کو برکشد از چاه پیلی
ز مشتی پشه کی گردد بخیلی
چوآنجا جاه بخشان کم زنانند
همه یاری ده شاه زمانند
چرا باید بدان مغرور بودن
ز مجهولی چنین مشهور بودن
ز هر دونی فغانی نیز کردن
زهر شومی زیانی نیز خوردن
ز غیری چون زنی لاف و ولا غیر
اَنَا خَیری زهر دونی ولا خَیر
نمیدانی که چه در پیش داری
ازان پروای ریش خویش داری
اگر چون لام الف دستار بندی
بسی زان به اگر زنّار بندی
که چون دستار بندی لام الف وار
الف لام چلیپایست زنّار
دلت را نیست زان دستار آگاه
که بر تابوت پیچندت بناگاه
سر تو چون نشیمن گاه سوداست
سر تابوت را دستار زیباست
قصب بر فرق پیچیدن چه سودت
که آخر در کفن پیچند زودت
تو در دنیا بمقراضی نشین خوش
سزای تو دهد مقراض آتش
چرا جاهی و مالی محرم تست
که آن تا واپسین دم همدم تست
چو زان تو نخواهد بود هیچی
چرا همچون کفن در خود نه پیچی
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۲) حکایت بهلول و گورستان
مگر بهلول چوبی داشت در دست
که بر هر گور میزد تا که بشکست
بدو گفتند ای مرد پر آشوب
چرا این گورها را میزنی چوب
چنین گفت او که این قومی که رفتند
دروغ بیعدد گفتند و خفتند
گه این گفتی سرای و منظر من
گه آن گفتی که اسباب و زر من
گه این گفتی که اینک کشت و کرمم
گر آن گفتی که اینک باغ و برمم
خدا گفت این همه دعوی روا نیست
که میراث منست آن شما نیست
چو ایشان جمله آن خویش گفتند
شدند و ترک جان خویش گفتند
ازین شان میزنم من بیخورو خواب
که بودند این همه یک مشت کذاب
چو انجام همه بگذاشتن بود
کجا دیدند ازان پنداشتن سود
کسی جمع چنان چیزی چرا کرد
که باید در پشیمانی رها کرد
چرا در عالمی بندی دلت را
که آخر خشت خواهد زد گِلت را
دو در دارد جهان همچون رباطی
ازین دَر تا بدان دَر چون صراطی
بدان ره گر نخواهی رفت هشیار
فرو افتی بدوزخ سر نگونسار
زمین را چون بیفتد سایه گاهی
کند تاریک مه را در سیاهی
اگرچه نیک روشن جرمِ ماهست
به پیشش از زمین آب سیاهست
زمین را چون عمل با ماه اینست
چه سازد آنکه او غرق از زمینست
بیک دم چون چنان نوری سیه کرد
بعُمری هم ترا داند تبه کرد
تبه گشتی و روی آن ندارد
که بِه گردی چو این امکان ندارد
نگونساری تو بیرون ز پیشست
که جانت را همه آفت ز خویشست
ترا کاری که از وی همچنانست
بدست خویش کردستی عیانست
که بر هر گور میزد تا که بشکست
بدو گفتند ای مرد پر آشوب
چرا این گورها را میزنی چوب
چنین گفت او که این قومی که رفتند
دروغ بیعدد گفتند و خفتند
گه این گفتی سرای و منظر من
گه آن گفتی که اسباب و زر من
گه این گفتی که اینک کشت و کرمم
گر آن گفتی که اینک باغ و برمم
خدا گفت این همه دعوی روا نیست
که میراث منست آن شما نیست
چو ایشان جمله آن خویش گفتند
شدند و ترک جان خویش گفتند
ازین شان میزنم من بیخورو خواب
که بودند این همه یک مشت کذاب
چو انجام همه بگذاشتن بود
کجا دیدند ازان پنداشتن سود
کسی جمع چنان چیزی چرا کرد
که باید در پشیمانی رها کرد
چرا در عالمی بندی دلت را
که آخر خشت خواهد زد گِلت را
دو در دارد جهان همچون رباطی
ازین دَر تا بدان دَر چون صراطی
بدان ره گر نخواهی رفت هشیار
فرو افتی بدوزخ سر نگونسار
زمین را چون بیفتد سایه گاهی
کند تاریک مه را در سیاهی
اگرچه نیک روشن جرمِ ماهست
به پیشش از زمین آب سیاهست
زمین را چون عمل با ماه اینست
چه سازد آنکه او غرق از زمینست
بیک دم چون چنان نوری سیه کرد
بعُمری هم ترا داند تبه کرد
تبه گشتی و روی آن ندارد
که بِه گردی چو این امکان ندارد
نگونساری تو بیرون ز پیشست
که جانت را همه آفت ز خویشست
ترا کاری که از وی همچنانست
بدست خویش کردستی عیانست
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۳) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست
نجومی نیک میدانست آن شاه
شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه
شود بیچاره در دست بلائی
بکرد القصّه او از سنگ جائی
چو کرد از سنگ خارا خانهٔ راست
نگه دارندهٔ بسیار درخواست
چو در خانه شد آن را روزنی دید
ز روزن خانه را چون روشنی دید
بدست خویش روزن کرد مدروس
که تا در خانه تنها ماند محبوس
نبودش هیچ ره سرگشته آمد
بآخر تا که دم زد کُشته آمد
اگر خواهی که پیش افتی بهرگام
بترک خود بباید گفت ناکام
تو گر ترک خود و عالم نگوئی
چو مرگ آید بگوئی هم نگوئی
چو باقی نیست خفت و خورد آخر
چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر
شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه
شود بیچاره در دست بلائی
بکرد القصّه او از سنگ جائی
چو کرد از سنگ خارا خانهٔ راست
نگه دارندهٔ بسیار درخواست
چو در خانه شد آن را روزنی دید
ز روزن خانه را چون روشنی دید
بدست خویش روزن کرد مدروس
که تا در خانه تنها ماند محبوس
نبودش هیچ ره سرگشته آمد
بآخر تا که دم زد کُشته آمد
اگر خواهی که پیش افتی بهرگام
بترک خود بباید گفت ناکام
تو گر ترک خود و عالم نگوئی
چو مرگ آید بگوئی هم نگوئی
چو باقی نیست خفت و خورد آخر
چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۴) حکایت
چنین گفتست آن پاکیزه ذاتی
که گر یابد کسی از حق وفاتی
از اول روز ماتم داریش تو
دوُم روز و سوُم همداریش تو
زماتم تا بهفتم میگدازی
چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی
چو آخر روز باید بود تسلیم
چه میپیچی، در اول گیر تعلیم
همه تن گر شود چون مار پایت
گریزی نیست ممکن هیچ جایت
ندیدی وقت رفتن مار را هیچ
که در ره میرود پُر تاب و پُر پیچ
ولیکن چون بسوراخ آورد روی
درو کژّی نماند یک سر موی
که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی
نیابد راه در سوراخ هیچی
تو هم کژّی ز خود بفکن پس آنگاه
بسوراخت برد از راستی راه
چو در کوری تو پی گُم کرده مانی
چو کوران از برون پرده مانی
نه بینی خلق را نه پای و نه سر
ز کوری زخم خورده مانده بر در
الف چون مستقیم آید به کوفی
چنان باید برأی العین صوفی
تصوّف چیست، در صبر آرمیدن
طمع از جملهٔ عالم بریدن
توکّل چیست، پی کردن زبان را
ز خود به خواستن خلق جهان را
فنا گشتن دل از جان برگرفتن
همه انداختن آن برگرفتن
که گر یابد کسی از حق وفاتی
از اول روز ماتم داریش تو
دوُم روز و سوُم همداریش تو
زماتم تا بهفتم میگدازی
چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی
چو آخر روز باید بود تسلیم
چه میپیچی، در اول گیر تعلیم
همه تن گر شود چون مار پایت
گریزی نیست ممکن هیچ جایت
ندیدی وقت رفتن مار را هیچ
که در ره میرود پُر تاب و پُر پیچ
ولیکن چون بسوراخ آورد روی
درو کژّی نماند یک سر موی
که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی
نیابد راه در سوراخ هیچی
تو هم کژّی ز خود بفکن پس آنگاه
بسوراخت برد از راستی راه
چو در کوری تو پی گُم کرده مانی
چو کوران از برون پرده مانی
نه بینی خلق را نه پای و نه سر
ز کوری زخم خورده مانده بر در
الف چون مستقیم آید به کوفی
چنان باید برأی العین صوفی
تصوّف چیست، در صبر آرمیدن
طمع از جملهٔ عالم بریدن
توکّل چیست، پی کردن زبان را
ز خود به خواستن خلق جهان را
فنا گشتن دل از جان برگرفتن
همه انداختن آن برگرفتن
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۵) حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل
شقیق بلخی آن شیخ مدرّس
مگر میگفت در بغداد مجلس
سخنها در توکل پاک میگفت
برفعت برتر از افلاک میگفت
بمردم گفت در باب توکل
قوی باشید و مندیشید از ذُل
که من در بادیه دلشاد رفتم
توکل کردم و آزاد رفتم
زمال و ملک با من یک درم بود
که آن در جیب من با من بهم بود
درآمد شد چو دل بر غَیب دارم
هنوز آن یک درم در جَیب دارم
به کعبه رفتم و باز آمدم شاد
که بهر آن درم حاجت نیفتاد
جوانی گرم رو از جای برخاست
بدو گفتا که بشنو یک سخن راست
در آن دم کان درم بستی تو در جیب
کجا بود اعتماد جانت بر غیب
کجا بود این توکل آن زمانت
که افکند این درم در صد گمانت
تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی
وگر بودی بدان ایمن نبودی
شقیق این حرف چون بشنید از وی
بمنبر بر فرو لرزید از وی
بداد انصاف کین حجّت عیانست
چه گویم حق بدست این جوانست
درین دیوان درم درمینگُنجد
که موئی نیز هم در مینگُنجد
بسی خون خورد آن سرگشتهٔ او
کنون چون شد بزاری کشتهٔ او
رها کن در میان خاک و خونش
که گلگونه چنین باید کنونش
عجب کارا که این درویش سازد
که گلگونه ز خون خویش سازد
عجب کارا که تا مرده نگردد
برو یک پیرهن پرده نگردد
مگر میگفت در بغداد مجلس
سخنها در توکل پاک میگفت
برفعت برتر از افلاک میگفت
بمردم گفت در باب توکل
قوی باشید و مندیشید از ذُل
که من در بادیه دلشاد رفتم
توکل کردم و آزاد رفتم
زمال و ملک با من یک درم بود
که آن در جیب من با من بهم بود
درآمد شد چو دل بر غَیب دارم
هنوز آن یک درم در جَیب دارم
به کعبه رفتم و باز آمدم شاد
که بهر آن درم حاجت نیفتاد
جوانی گرم رو از جای برخاست
بدو گفتا که بشنو یک سخن راست
در آن دم کان درم بستی تو در جیب
کجا بود اعتماد جانت بر غیب
کجا بود این توکل آن زمانت
که افکند این درم در صد گمانت
تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی
وگر بودی بدان ایمن نبودی
شقیق این حرف چون بشنید از وی
بمنبر بر فرو لرزید از وی
بداد انصاف کین حجّت عیانست
چه گویم حق بدست این جوانست
درین دیوان درم درمینگُنجد
که موئی نیز هم در مینگُنجد
بسی خون خورد آن سرگشتهٔ او
کنون چون شد بزاری کشتهٔ او
رها کن در میان خاک و خونش
که گلگونه چنین باید کنونش
عجب کارا که این درویش سازد
که گلگونه ز خون خویش سازد
عجب کارا که تا مرده نگردد
برو یک پیرهن پرده نگردد
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۶) حکایت دیوانۀ که از حق کرباس میخواست
مگردیوانهٔ شوریده برخاست
برهنه بُد ز حق کرباس میخواست
کالهی پیرهن در تن ندارم
وگر تو صبر داری من ندارم
خطابی آمد آن بیخویشتن را
که کرباست دهم اما کفن را
زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر
که من دانم ترا ای بنده پرور
که تا اوّل نمیرد مرد عاجز
تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز
بباید مرد اول مفلس وعور
که تا کرباس یابد از تو در گور
دلاگرکشتهٔ این راه گردی
بیک دم زندهٔ الله گردی
چو تو خونی شدی از پای تا فرق
میان خاک شو در خون خود غرق
هر آن زن را که شیر آید پدیدار
ببندد خون حیضش بر سر کار
بگردانند خونش را نهانی
که تا خون میخوری و شیر دانی
چو آغاز تو بر خون خوردن آمد
چو انجامت بخاک آوردن آمد
کسی کو در میان خاک و خونست
چرا سر میکشد چون سرنگونست
اگر تو هیچکس دانی که چونی
بهم بِسرشته مشتی خاک و خونی
ز خون و خاک آنگه پاک گردی
که خونی میخوری تا خاک گردی
چو نبوَد کارِ تو جز اشک و سوزی
ز زلفش سایه افتد بر تو روزی
برهنه بُد ز حق کرباس میخواست
کالهی پیرهن در تن ندارم
وگر تو صبر داری من ندارم
خطابی آمد آن بیخویشتن را
که کرباست دهم اما کفن را
زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر
که من دانم ترا ای بنده پرور
که تا اوّل نمیرد مرد عاجز
تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز
بباید مرد اول مفلس وعور
که تا کرباس یابد از تو در گور
دلاگرکشتهٔ این راه گردی
بیک دم زندهٔ الله گردی
چو تو خونی شدی از پای تا فرق
میان خاک شو در خون خود غرق
هر آن زن را که شیر آید پدیدار
ببندد خون حیضش بر سر کار
بگردانند خونش را نهانی
که تا خون میخوری و شیر دانی
چو آغاز تو بر خون خوردن آمد
چو انجامت بخاک آوردن آمد
کسی کو در میان خاک و خونست
چرا سر میکشد چون سرنگونست
اگر تو هیچکس دانی که چونی
بهم بِسرشته مشتی خاک و خونی
ز خون و خاک آنگه پاک گردی
که خونی میخوری تا خاک گردی
چو نبوَد کارِ تو جز اشک و سوزی
ز زلفش سایه افتد بر تو روزی
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۷) حکایت دیوانه که اشک میریخت
یکی دیوانه میریخت اشکِ بسیار
یکی گفتش چرا گرئی چنین زار
بگویم، گفت ازانم خون فشانی
که تا دل سوزدش بر من زمانی
یکی گفتش که او را دل نباشد
کسی کین گوید او عاقل نباشد
جوابش داد آن دیوانه پیشه
که او دارد همه دلها همیشه
همه دلها که او دارد شگرفست
چه گونه دل ندارد این چه حرفست
همه چیزی که اینجا هست از آنجاست
بدو نیک و بلند و پست از آنجاست
پس این دلهای ما ز آنجا بوَد نیز
دل تنها نمیگویم همه چیز
ترا گر خَیر و شرّ آید دوایت
از آنجا میتوان کردن روایت
ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد
که قوم سامری را سرنگون کرد
ولی چون باد ازو در مریم آمد
ز روح الله حیات عالم آمد
بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست
اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست
تو زان رو بیخبر از قدس پاکی
که اندر تنگنای آب و خاکی
اگر تو زین خراب آزاد گردی
چو گنجی در خراب آباد گردی
هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی
بدل باری بحق پیوسته باشی
یکی گفتش چرا گرئی چنین زار
بگویم، گفت ازانم خون فشانی
که تا دل سوزدش بر من زمانی
یکی گفتش که او را دل نباشد
کسی کین گوید او عاقل نباشد
جوابش داد آن دیوانه پیشه
که او دارد همه دلها همیشه
همه دلها که او دارد شگرفست
چه گونه دل ندارد این چه حرفست
همه چیزی که اینجا هست از آنجاست
بدو نیک و بلند و پست از آنجاست
پس این دلهای ما ز آنجا بوَد نیز
دل تنها نمیگویم همه چیز
ترا گر خَیر و شرّ آید دوایت
از آنجا میتوان کردن روایت
ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد
که قوم سامری را سرنگون کرد
ولی چون باد ازو در مریم آمد
ز روح الله حیات عالم آمد
بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست
اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست
تو زان رو بیخبر از قدس پاکی
که اندر تنگنای آب و خاکی
اگر تو زین خراب آزاد گردی
چو گنجی در خراب آباد گردی
هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی
بدل باری بحق پیوسته باشی
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۸) حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه
درآمد واسطی را انتباهی
بدیوانه ستان در شد بگاهی
یکی دیوانهٔ را دید سرمست
که گاهی نعره زد گه دست بر دست
ز شادی میشدی او سرفکنده
میان رقص یعنی بر جهنده
به پاسخ واسطی گفت ای زره دور
میان سخت بندی مانده مقهور
چو در بندی تو این شادیت از چیست
شدستی بنده آزادیت از چیست
زبان بگشاد پیش شیخ مجنون
که گر در بند دارم پای اکنون
دلم در بند نیست واصلم اینست
چو دل بگشاده دارم وصلم اینست
یقین میدان که بس مشکل فتادست
که گر بستند پایم دل گشادست
دو عالم چیست بحری نام او دل
تو در بحری بمانده پای در گل
ببحر سینهٔ خود شو زمانی
که تا در خویش گم بینی جهانی
چو باشد صد جهان در دل نهانت
کجا در چشم آید صد جهانت
زمین و آسمان آنجا بدانی
که تو هم این جهان هم آن جهانی
نمیدانم جهان در تو عیانست
بجائی ننگرد کان یک زمانست
اگر خواهی برای تو جهانی
پدید آید ز قدرت در زمانی
جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب
نوشته هفت اقلیمش بهفت آب
در آن عالم نباشد مرغ از بَیض
سرای ازخاره و آنگه حور از حیض
نباشد انگبین آنجا ز زنبور
نه شیر از بز بود نه می ز انگور
نه از آتش گشاید مرغ بریان
نه از پختن برآید فرغ الوان
وسایط چون زره برخیزد آنجا
ز هیچی این همه میریزد آنجا
زهر نوع آنچه تو باشی خریدار
شود از آرزوی تو پدیدار
بچشم خرد منگر خویشتن را
مدان هر دو جهان جز جان و تن را
توئی جمله ز آتش چند ترسی
دل تو عرش و صدرت هست کرسی
چو دل اینجا ز عشق او فروزی
کجا در آتش دوزخ بسوزی
بدیوانه ستان در شد بگاهی
یکی دیوانهٔ را دید سرمست
که گاهی نعره زد گه دست بر دست
ز شادی میشدی او سرفکنده
میان رقص یعنی بر جهنده
به پاسخ واسطی گفت ای زره دور
میان سخت بندی مانده مقهور
چو در بندی تو این شادیت از چیست
شدستی بنده آزادیت از چیست
زبان بگشاد پیش شیخ مجنون
که گر در بند دارم پای اکنون
دلم در بند نیست واصلم اینست
چو دل بگشاده دارم وصلم اینست
یقین میدان که بس مشکل فتادست
که گر بستند پایم دل گشادست
دو عالم چیست بحری نام او دل
تو در بحری بمانده پای در گل
ببحر سینهٔ خود شو زمانی
که تا در خویش گم بینی جهانی
چو باشد صد جهان در دل نهانت
کجا در چشم آید صد جهانت
زمین و آسمان آنجا بدانی
که تو هم این جهان هم آن جهانی
نمیدانم جهان در تو عیانست
بجائی ننگرد کان یک زمانست
اگر خواهی برای تو جهانی
پدید آید ز قدرت در زمانی
جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب
نوشته هفت اقلیمش بهفت آب
در آن عالم نباشد مرغ از بَیض
سرای ازخاره و آنگه حور از حیض
نباشد انگبین آنجا ز زنبور
نه شیر از بز بود نه می ز انگور
نه از آتش گشاید مرغ بریان
نه از پختن برآید فرغ الوان
وسایط چون زره برخیزد آنجا
ز هیچی این همه میریزد آنجا
زهر نوع آنچه تو باشی خریدار
شود از آرزوی تو پدیدار
بچشم خرد منگر خویشتن را
مدان هر دو جهان جز جان و تن را
توئی جمله ز آتش چند ترسی
دل تو عرش و صدرت هست کرسی
چو دل اینجا ز عشق او فروزی
کجا در آتش دوزخ بسوزی
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۹) حکایت پیر زال سوخته دل
مگر یک روز در بازارِ بغداد
بغایت آتشی سوزنده افتاد
فغان برخاست از مردم بیکبار
وزان آتش قیامت شد پدیدار
بره در پیر زالی مبتلائی
عصا در درست میآمد ز جائی
کسی گفتش مرو دیوانهٔ تو
که افتاد آتشی در خانهٔ تو
زنش گفتا توئی دیوانه تن زن
که حق هرگز نسوزد خانهٔ من
بآخر چون بسوخت آتش جهانی
نبود آن زال را ز آتش زیانی
بدو گفتند هان ای زالِ دمساز
بگو کز چه بدانستی چنین راز
چنین گفت آنگه آن زال فروتن
که یا خانه بسوزد یا دل من
چو سوخت از غم دل دیوانهٔ را
نخواهد سوخت آخر خانهٔ را
بغایت آتشی سوزنده افتاد
فغان برخاست از مردم بیکبار
وزان آتش قیامت شد پدیدار
بره در پیر زالی مبتلائی
عصا در درست میآمد ز جائی
کسی گفتش مرو دیوانهٔ تو
که افتاد آتشی در خانهٔ تو
زنش گفتا توئی دیوانه تن زن
که حق هرگز نسوزد خانهٔ من
بآخر چون بسوخت آتش جهانی
نبود آن زال را ز آتش زیانی
بدو گفتند هان ای زالِ دمساز
بگو کز چه بدانستی چنین راز
چنین گفت آنگه آن زال فروتن
که یا خانه بسوزد یا دل من
چو سوخت از غم دل دیوانهٔ را
نخواهد سوخت آخر خانهٔ را
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۱۰) حکایت آتش و سوخته
چو سنگ و آهن افتادند درکار
زهر دو آتشی آمد پدیدار
درآمد سوخته کز سوز میزیست
زبان بگشاد آتش گفت هین کیست
جوابش داد آنجا سوخته باز
که هستم آشنا ای یار دمساز
پس آتش گفت کارم روشنائیست
تو تاریکی ترا چه آشنائیست
جوابش داد حالی سوخته خوش
که تاریک از کهام الا ز آتش
مرا تو سوختی در روشنائی
کنون گوئی نداری آشنائی
چنین چون سوخته من از توام زار
بلطفی سوختهٔ خود را نگه دار
چو عجن سوخته بشناخت آتش
ز عالم دست با او کرد درکش
اگر تو نیز زین غم برفروزی
چو اینجا سوختی آنجا نسوزی
که خشت پخته گرچه از زمین زاد
ولیکن هست خشتی آتشین زاد
چو خشت پخته خشتی آتشینست
نشاید گور آن را کاهل دینست
چو شرعت این قدر جایز ندارد
برای آتشت هرگز ندارد
چراغی گر بچشم آید چمن را
کند پژمرده حالی یاسمن را
چراغی کز در حق نازنینست
مثالش چون چراغ یاسمینست
اگرچه در مشقّت میبوَد زیست
ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست
اگر برگ گلی افتد بما بر
ز ما کس را نه بینی بینواتر
زهر دو آتشی آمد پدیدار
درآمد سوخته کز سوز میزیست
زبان بگشاد آتش گفت هین کیست
جوابش داد آنجا سوخته باز
که هستم آشنا ای یار دمساز
پس آتش گفت کارم روشنائیست
تو تاریکی ترا چه آشنائیست
جوابش داد حالی سوخته خوش
که تاریک از کهام الا ز آتش
مرا تو سوختی در روشنائی
کنون گوئی نداری آشنائی
چنین چون سوخته من از توام زار
بلطفی سوختهٔ خود را نگه دار
چو عجن سوخته بشناخت آتش
ز عالم دست با او کرد درکش
اگر تو نیز زین غم برفروزی
چو اینجا سوختی آنجا نسوزی
که خشت پخته گرچه از زمین زاد
ولیکن هست خشتی آتشین زاد
چو خشت پخته خشتی آتشینست
نشاید گور آن را کاهل دینست
چو شرعت این قدر جایز ندارد
برای آتشت هرگز ندارد
چراغی گر بچشم آید چمن را
کند پژمرده حالی یاسمن را
چراغی کز در حق نازنینست
مثالش چون چراغ یاسمینست
اگرچه در مشقّت میبوَد زیست
ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست
اگر برگ گلی افتد بما بر
ز ما کس را نه بینی بینواتر
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۱۱) حکایت ابوعلی فارمدی
چنین کرد آن قوی جان نکو عقل
ز خواجه بوعلی فارمد نقل
که مردی را خدا فردا بمحشر
دهد نامه که هین بر خوان و بنگر
چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت
درو نه معصیت بیند نه طاعت
زبان بگشاید و گوید الهی
نوشته نیست در نامه چه خواهی
خطاب آید که من عشّاقِ خود را
بنامه در نیارم نیک و بد را
بدو نیک تو کم انگاشت جبّار
بهشت و دوزخی تو هم کم انگار
چو برخیزد بهانه از میانه
تو ما را ما ترا تا جاودانه
وگر اینت نمیباید چه پیچی
همه ما و همه ما پس تو هیچی
وگر وحشی صفت در پیش آئی
دهندت نامه تا با خویش آئی
چو ما را تابِ برگ گل نباشد
بهر جزوی حیات کل نباشد
چو باشد پیشوا امیِّ مطلق
نخواهد نامه بر خواندن زنا حق
که چون از نامه گفتی و شنودی
شوی گستاخ از معنی بزودی
ز خواجه بوعلی فارمد نقل
که مردی را خدا فردا بمحشر
دهد نامه که هین بر خوان و بنگر
چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت
درو نه معصیت بیند نه طاعت
زبان بگشاید و گوید الهی
نوشته نیست در نامه چه خواهی
خطاب آید که من عشّاقِ خود را
بنامه در نیارم نیک و بد را
بدو نیک تو کم انگاشت جبّار
بهشت و دوزخی تو هم کم انگار
چو برخیزد بهانه از میانه
تو ما را ما ترا تا جاودانه
وگر اینت نمیباید چه پیچی
همه ما و همه ما پس تو هیچی
وگر وحشی صفت در پیش آئی
دهندت نامه تا با خویش آئی
چو ما را تابِ برگ گل نباشد
بهر جزوی حیات کل نباشد
چو باشد پیشوا امیِّ مطلق
نخواهد نامه بر خواندن زنا حق
که چون از نامه گفتی و شنودی
شوی گستاخ از معنی بزودی
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۱۲) حکایت گناه کار روز محشر
چنین نقلی درستست از پیمبر
که حق گوید بشخصی روز محشر
که ای بنده بیا و نامه برخوان
که تا چه کردهٔ عمری فراوان
چو بنده نامه برخواند سراسر
نه بیند جز معاصی چیز دیگر
چو در نامه نه بیند جز سیاهی
زبان بگشاید و گوید الهی
بدوزخ میروم زین عمر تاوان
حقش گوید که پشت نامه برخوان
چو پشت نامه برخواند بیکبار
چنان یابد نوشته آخر کار
بتوبه در پشیمان گشته باشد
همه دردیش درمان گشته باشد
بجای هر بدی دانندهٔ راز
بداده باشدش ده نیکوئی باز
بدی را چون پشیمان گشته باشد
خدا ده نیکوئی بنوشته باشد
چو بنده آن ببیند شاد گردد
زهی بنده که چون آزاد گردد
بحق گوید که ای قیّومِ مطلق
ندیدم ازکرام الکاتبین حق
که من دارم گنه زین بیش بسیار
که ننوشتند بر من آن دو هشیار
بگو کان بر من مسکین نوشتند
مگر آن میستردند این نوشتند
که تا چندان که بد کردم ز آغاز
بهر یک ده نکوئی میدهی باز
اگر چه من گناه آلود مردم
ز فضلت بر گناهان سود کردم
پیمبر از چنین گفتار و کردار
بخندید و شدش دندان پدیدار
پس آنگه گفت ای دارندهٔ پاک
زهی گستاخی آخر از کفی خاک
ز سرّی کان میان جان پاکست
اگرآگه شوی بیم هلاکست
که میداند که این سر عجب چیست
چنین سری عجایب را سبب چیست
ترا در پیش چندین پیچ پیچی
نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی
ولی این جمله زان افتاد در راه
که تا از خویش گردی بو که آگاه
چو تو معشوق بودی او چنان کرد
که از چشم خود و خلقت نهان کرد
هزاران پردهٔ اسباب بنهاد
درون جمله تختِ خواب بنهاد
تو با معشوق زیر پرده بر تخت
توانی خفت بی غیری زهی بخت
چو نتوان دید سر تا پای معشوق
چنین بهتر که باشد جای معشوق
که جلوه دادن معشوق هرگز
مسلَّم نیست پنهان باید از عز
که حق گوید بشخصی روز محشر
که ای بنده بیا و نامه برخوان
که تا چه کردهٔ عمری فراوان
چو بنده نامه برخواند سراسر
نه بیند جز معاصی چیز دیگر
چو در نامه نه بیند جز سیاهی
زبان بگشاید و گوید الهی
بدوزخ میروم زین عمر تاوان
حقش گوید که پشت نامه برخوان
چو پشت نامه برخواند بیکبار
چنان یابد نوشته آخر کار
بتوبه در پشیمان گشته باشد
همه دردیش درمان گشته باشد
بجای هر بدی دانندهٔ راز
بداده باشدش ده نیکوئی باز
بدی را چون پشیمان گشته باشد
خدا ده نیکوئی بنوشته باشد
چو بنده آن ببیند شاد گردد
زهی بنده که چون آزاد گردد
بحق گوید که ای قیّومِ مطلق
ندیدم ازکرام الکاتبین حق
که من دارم گنه زین بیش بسیار
که ننوشتند بر من آن دو هشیار
بگو کان بر من مسکین نوشتند
مگر آن میستردند این نوشتند
که تا چندان که بد کردم ز آغاز
بهر یک ده نکوئی میدهی باز
اگر چه من گناه آلود مردم
ز فضلت بر گناهان سود کردم
پیمبر از چنین گفتار و کردار
بخندید و شدش دندان پدیدار
پس آنگه گفت ای دارندهٔ پاک
زهی گستاخی آخر از کفی خاک
ز سرّی کان میان جان پاکست
اگرآگه شوی بیم هلاکست
که میداند که این سر عجب چیست
چنین سری عجایب را سبب چیست
ترا در پیش چندین پیچ پیچی
نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی
ولی این جمله زان افتاد در راه
که تا از خویش گردی بو که آگاه
چو تو معشوق بودی او چنان کرد
که از چشم خود و خلقت نهان کرد
هزاران پردهٔ اسباب بنهاد
درون جمله تختِ خواب بنهاد
تو با معشوق زیر پرده بر تخت
توانی خفت بی غیری زهی بخت
چو نتوان دید سر تا پای معشوق
چنین بهتر که باشد جای معشوق
که جلوه دادن معشوق هرگز
مسلَّم نیست پنهان باید از عز
عطار نیشابوری : بخش نهم
(۱۳) حکایت سلطان محمود و عرض سپاه
مگر سلطان دین محمود پیروز
سپه را خواست دادن عرض یک روز
نبود آنجایگه حاضر ایاسش
طلب میکرد شاه حق شناسش
کسی شاه از برای او فرستاد
که شاه اینجا برای تو باستاد
بیا کاینجایگه عرض سپاهست
غرض زین عرض آن روی چو ماهست
رسول شاه رفت و گفت این راز
جوابش داد ایاز سیمبر باز
روان شد مرد تا نزدیکِ محمود
شهش گفتا ندیدی روی مقصود
چنین گفت او که دیدم مینیاید
جوابی زو شنیدم مینیاید
بدو گفتم بیا چون شاهِ پیروز
سپه را عرض خواهد داد امروز
مرا گفتا بگو با شاهِ گُربز
که کس معشوق ندهد عرض هرگز
مرا گر عرض خواهی داد و گرنه
مده جز عرضهٔ خویش و دگر نه
سپه را خواست دادن عرض یک روز
نبود آنجایگه حاضر ایاسش
طلب میکرد شاه حق شناسش
کسی شاه از برای او فرستاد
که شاه اینجا برای تو باستاد
بیا کاینجایگه عرض سپاهست
غرض زین عرض آن روی چو ماهست
رسول شاه رفت و گفت این راز
جوابش داد ایاز سیمبر باز
روان شد مرد تا نزدیکِ محمود
شهش گفتا ندیدی روی مقصود
چنین گفت او که دیدم مینیاید
جوابی زو شنیدم مینیاید
بدو گفتم بیا چون شاهِ پیروز
سپه را عرض خواهد داد امروز
مرا گفتا بگو با شاهِ گُربز
که کس معشوق ندهد عرض هرگز
مرا گر عرض خواهی داد و گرنه
مده جز عرضهٔ خویش و دگر نه
عطار نیشابوری : بخش دهم
المقالة العاشرة
پسر گفتش گرت از جاه عارست
که حبّ جاه مطلوب کبارست
چو چشم از منصب و ازجاه برتافت
کرا دیدی که او از جاه سر تافت
ندیدی آنکه یوسف از بن چاه
بتخت سلطنت افتاد و در جاه
ندیدم در زمانه آدمی زاد
ز حب جاه و حب مال آزاد
زهر نوع آزمودم من بسی را
که گلخن را نشد گلشن کسی را
ور این هر دو کسی راگشت یکسان
بود این شخص حیوانی نه انسان
ولی چون آدمی ذوعقل باشد
خری نبود بجاهش نقل باشد
نه عیسی بر فلک رفتست از جاه
فرشته دایم از جهلست در چاه
که حبّ جاه مطلوب کبارست
چو چشم از منصب و ازجاه برتافت
کرا دیدی که او از جاه سر تافت
ندیدی آنکه یوسف از بن چاه
بتخت سلطنت افتاد و در جاه
ندیدم در زمانه آدمی زاد
ز حب جاه و حب مال آزاد
زهر نوع آزمودم من بسی را
که گلخن را نشد گلشن کسی را
ور این هر دو کسی راگشت یکسان
بود این شخص حیوانی نه انسان
ولی چون آدمی ذوعقل باشد
خری نبود بجاهش نقل باشد
نه عیسی بر فلک رفتست از جاه
فرشته دایم از جهلست در چاه
عطار نیشابوری : بخش دهم
جواب پدر
پدر گفتش درین شوریده زندان
بطاعت میتوان شد از بلندان
اگر خواهی بلندی بر پَر از چاه
که آن از طاعتی یابی نه ازجاه
پیمبر گفت: آخر وصف مستور
که آن از مغز صدیقان بود دور
بلاشک حب جاه و حب مالست
ترا این جاه جستن پس وبالست
اگرچه در ره حق خاص خاصی
شوی گر جاه یابی مرد عاصی
چنان از تو برآرد جاه دودی
که نبود از تدارک هیچ سودی
بطاعت میتوان شد از بلندان
اگر خواهی بلندی بر پَر از چاه
که آن از طاعتی یابی نه ازجاه
پیمبر گفت: آخر وصف مستور
که آن از مغز صدیقان بود دور
بلاشک حب جاه و حب مالست
ترا این جاه جستن پس وبالست
اگرچه در ره حق خاص خاصی
شوی گر جاه یابی مرد عاصی
چنان از تو برآرد جاه دودی
که نبود از تدارک هیچ سودی
عطار نیشابوری : بخش دهم
(۱) حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی
مگر یک روز سنجر شاه عالی
بر عبّاسه آمد جای خالی
نیامد کارِ این با کارِ آن راست
چو لختی پیش او بنشست برخاست
کسی گفتش چرا خاموش بودی
نگفتی تو حدیثی نه شنودی
جوابش داد عبّاسه پس آنگاه
که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه
جهانی پُر ز شاخ تند دیدم
بدستم داسکی بس کند دیدم
بدان داسک نیارستم درودن
ندیدم چاره جز خاموش بودن
تو گر از جاهِ دنیا شادمانی
ز جاه آخرت محروم مانی
چو گرد تو برآید مال و جاهت
شود مال تو مار و جاه چاهت
دل تو چیست موسی، نفس فرعون
چو طشتی آتشین دنیا بصد لون
اگر جبریل فرماید بود خوش
ز موسی دست آوردن به آتش
ولی گوینده گر فرعون باشد
عذاب آتش صد لون باشد
که گر در طاعتی کردی گناهی
بود هر عضوِ تو بر تو گواهی
نه کفر آنجا و نه ایمانت باشد
کز اینجا آنچه بُردی آنت باشد
همان دروی که اینجا کشته باشی
همان پوشی که اینجا رشته باشی
ترا آنجا زیان و سود با تو
همان باشد که اینجا بود با تو
نیابی شادی ای درویش آنجا
مگر شادی بری با خویش آنجا
اگر در زهر و گر در نوش میری
تو هم بار خود اندر دوش گیری
چو یک یک ذرّهٔ عالم حجابست
ترا گر ذرّهٔ باشد حسابست
قدم بر جای سرگردان چو پرگار
گران جانی مکن بگذر سبکبار
بر عبّاسه آمد جای خالی
نیامد کارِ این با کارِ آن راست
چو لختی پیش او بنشست برخاست
کسی گفتش چرا خاموش بودی
نگفتی تو حدیثی نه شنودی
جوابش داد عبّاسه پس آنگاه
که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه
جهانی پُر ز شاخ تند دیدم
بدستم داسکی بس کند دیدم
بدان داسک نیارستم درودن
ندیدم چاره جز خاموش بودن
تو گر از جاهِ دنیا شادمانی
ز جاه آخرت محروم مانی
چو گرد تو برآید مال و جاهت
شود مال تو مار و جاه چاهت
دل تو چیست موسی، نفس فرعون
چو طشتی آتشین دنیا بصد لون
اگر جبریل فرماید بود خوش
ز موسی دست آوردن به آتش
ولی گوینده گر فرعون باشد
عذاب آتش صد لون باشد
که گر در طاعتی کردی گناهی
بود هر عضوِ تو بر تو گواهی
نه کفر آنجا و نه ایمانت باشد
کز اینجا آنچه بُردی آنت باشد
همان دروی که اینجا کشته باشی
همان پوشی که اینجا رشته باشی
ترا آنجا زیان و سود با تو
همان باشد که اینجا بود با تو
نیابی شادی ای درویش آنجا
مگر شادی بری با خویش آنجا
اگر در زهر و گر در نوش میری
تو هم بار خود اندر دوش گیری
چو یک یک ذرّهٔ عالم حجابست
ترا گر ذرّهٔ باشد حسابست
قدم بر جای سرگردان چو پرگار
گران جانی مکن بگذر سبکبار
عطار نیشابوری : بخش دهم
(۲) مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا
بحق گفتا کلیم عالم آرای
کسیم از دوستان خویش بنمای
که تا روشن شود چشم برویش
که دل میسوزدم از آرزویش
خطاب آمد که ما را اهل دردی
بصدق اندر فلان وادیست مردی
که او از خاصگان درگه ماست
شبانروزی سلوکش در ره ماست
روانه شد کلیم از بهر دیدار
بدید آن مرد را مستغرق کار
نهاده نیم خشتی زیر سر در
پلاسی تا سر زانو ببر در
هزاران مور و زنبور و مگس نیز
برو گرد آمده از پیش و پس نیز
سلامش کرد موسی گفت آنگاه
که گر هستت بچیزی مَیل در خواه
بدو گفت ای نبیّ الله بشتاب
مرا از کوزهات ده شربتی آب
چو موسی از پی کوزه روان شد
بیک دم از تن آن تشنه جان شد
چو آب آورد پیشش موسی پاک
بمرده دید او را روی بر خاک
کلیم الله تعجب کرد و برخاست
که تا کرباس و گور او کند راست
چو باز آمد دریده بود شیرش
دلش خورده شکم زو گشته سیرش
بجوش آمد دل موسی ازان درد
بسی دردش زیادت شد ازان مرد
زبان بگشاد کای دانندهٔ راز
گلی را تربیت دادی بصد ناز
کجا سررشتهٔ این سر توان یافت
که سرّ تو نه دل دید و نه جان یافت
بگوش جان ز حق آمد جوابش
که چون هر بار ما دادیم آبش
همان بهتر که چون هر بار این بار
ز دست ما خورد آب آن جگرخوار
لباس او چو ما دادیم پیوست
چگونه موسی آرد در میان دست
کنون چون واسطه آمد پدیدار
چرا کرد التفاتی سوی اغیار
چو دید از حضرت چون ما عزیزی
ز غیر ما چرا میخواست چیزی
چو پای غیر آمد در میانه
ربودیم از میانش جاودانه
ولی تا باز ندهد آشکاره
حساب آن پلاس و خشت پاره
بعزّ عزِّ ما گر قدرِ موئی
ز ما بویش رسد از هیچ سوئی
عزیزا کار آسان نیست با او
سخن جز در دل و جان نیست با او
سخن با او چو درجان ودل آید
سخن آنجا ز دنیا مشکل آید
چو نتواند کسی بر جان قدم زد
به مردی بر کسی نتوان رقم زد
فلک را در صفش مشمر ز مردان
زنی پیرست چرخی کرده گردان
بهر چیزت چو صد پیوند باشد
ترا پیوند اصلی چند باشد
چو اینجا میکشد چندین نهنگت
چگونه بر فلک باشد درنگت
چو زنجیر زمین بر پای باشد
کجا بر آسمانت جای باشد
چو بر خیل سگان افتاد مهرت
چه بگشاید ز سُکّان سپهرت
کجا لایق بود در قدس پاکی
کرام الکاتبین با جِرمِ خاکی
جمالی کان بزرگان را مباحست
چه جای ساکنان مستراحست
نه هر جانی بدان سِر راه یابد
نه هر کس ای پسر آن جاه یابد
که در عالم هزاران جان درآید
که تا یک جان درین سِر با سر آید
کسیم از دوستان خویش بنمای
که تا روشن شود چشم برویش
که دل میسوزدم از آرزویش
خطاب آمد که ما را اهل دردی
بصدق اندر فلان وادیست مردی
که او از خاصگان درگه ماست
شبانروزی سلوکش در ره ماست
روانه شد کلیم از بهر دیدار
بدید آن مرد را مستغرق کار
نهاده نیم خشتی زیر سر در
پلاسی تا سر زانو ببر در
هزاران مور و زنبور و مگس نیز
برو گرد آمده از پیش و پس نیز
سلامش کرد موسی گفت آنگاه
که گر هستت بچیزی مَیل در خواه
بدو گفت ای نبیّ الله بشتاب
مرا از کوزهات ده شربتی آب
چو موسی از پی کوزه روان شد
بیک دم از تن آن تشنه جان شد
چو آب آورد پیشش موسی پاک
بمرده دید او را روی بر خاک
کلیم الله تعجب کرد و برخاست
که تا کرباس و گور او کند راست
چو باز آمد دریده بود شیرش
دلش خورده شکم زو گشته سیرش
بجوش آمد دل موسی ازان درد
بسی دردش زیادت شد ازان مرد
زبان بگشاد کای دانندهٔ راز
گلی را تربیت دادی بصد ناز
کجا سررشتهٔ این سر توان یافت
که سرّ تو نه دل دید و نه جان یافت
بگوش جان ز حق آمد جوابش
که چون هر بار ما دادیم آبش
همان بهتر که چون هر بار این بار
ز دست ما خورد آب آن جگرخوار
لباس او چو ما دادیم پیوست
چگونه موسی آرد در میان دست
کنون چون واسطه آمد پدیدار
چرا کرد التفاتی سوی اغیار
چو دید از حضرت چون ما عزیزی
ز غیر ما چرا میخواست چیزی
چو پای غیر آمد در میانه
ربودیم از میانش جاودانه
ولی تا باز ندهد آشکاره
حساب آن پلاس و خشت پاره
بعزّ عزِّ ما گر قدرِ موئی
ز ما بویش رسد از هیچ سوئی
عزیزا کار آسان نیست با او
سخن جز در دل و جان نیست با او
سخن با او چو درجان ودل آید
سخن آنجا ز دنیا مشکل آید
چو نتواند کسی بر جان قدم زد
به مردی بر کسی نتوان رقم زد
فلک را در صفش مشمر ز مردان
زنی پیرست چرخی کرده گردان
بهر چیزت چو صد پیوند باشد
ترا پیوند اصلی چند باشد
چو اینجا میکشد چندین نهنگت
چگونه بر فلک باشد درنگت
چو زنجیر زمین بر پای باشد
کجا بر آسمانت جای باشد
چو بر خیل سگان افتاد مهرت
چه بگشاید ز سُکّان سپهرت
کجا لایق بود در قدس پاکی
کرام الکاتبین با جِرمِ خاکی
جمالی کان بزرگان را مباحست
چه جای ساکنان مستراحست
نه هر جانی بدان سِر راه یابد
نه هر کس ای پسر آن جاه یابد
که در عالم هزاران جان درآید
که تا یک جان درین سِر با سر آید
عطار نیشابوری : بخش دهم
(۳) حکایت درحال ارواح پیش از آفریدن اجسام
چنین گفتند کان مدت که ارواح
درو بود آفریده پیش از اشباح
شمار مدتش سالی سه چارست
که هر یک زان جهان او هزارست
چنین نقلست کان جانهای عالی
دران مدت که بود از جسم خالی
بجمع آن جمله را پیوسته کردند
بیک صفشان بهم در بسته کردند
پس آنگه از پس جانها بیکبار
برأی العین دنیا شد پدیدار
چو آن جانها همه دنیا بدیدند
بجان و دل سوی دنیا دویدند
وزان قسمی که ماند آنجایگه باز
بهشت افتاد شان بر راست آنجا
چو این قسم ای عجب جنت بدیدند
بده جان از بر دوزخ رمیدند
بماندند اندکی ارواح بر جای
که ایشان را نماند از هیچ سو رای
نه دنیا را نه جنت را گزیدند
نه از دوزخ سر موئی رمیدند
خطاب آمد که ای جانهای مجنون
شما اینجا چه میخواهید اکنون
هم آزادید از دنیا و جنت
هم از دوزخ شما را نیست محنت
چه میباید شما را در ره ما
که لازم شد شما را درگه ما
خروشی زان همه جانها برآمد
تو گفتی عمر بر جانها سرآمد
که ای دارای عرش و فرش و کرسی
چو تو داناتری از ما چه پرسی
ترا خواهیم ما دیگر همه هیچ
توئی حق الیقین دیگر همه هیچ
خطاب آمد که گر خواهان مائید
همه خواهان انواع بلائید
همی چندان که موی جانور هست
دگر دیگ بیابان سر بسر هست
دگر چندان که دارد قطره باران
دگر چندان که برگ شاخساران
فزون زان بیش هر رنج و بلا من
فرو ریزم بزاری بر شما من
خسک سازم هزاران آتشین بیش
نهمتان هر زمان بر سینهٔ ریش
چو آن جانها خطاب حق شنیدند
ازان شادی خروشی برکشیدند
که جان ما فدای آن بلا باد
بما تو هرچه خواهی آن بماباد
بلای تو بجان ما باز گیریم
ز عمر جاودان آغاز گیریم
چو با هر جانش سری در میانست
گمان سر هر جانی چنانست
که صاحب سر این درگه جز او نیست
ز سر معرفت آگه جز او نیست
چنان کارواح میدانند نیکوست
ولی یک روح را دارد ازان دوست
دگرها پردهٔ آن روح باشند
برای آن همه مجروح باشند
چو موئی راه بر در میکشیدند
وگر هجده هزاران میبریدند
همه ارواح اگر چه یک صفت بود
ولی مقصود اهل معرفت بود
درو بود آفریده پیش از اشباح
شمار مدتش سالی سه چارست
که هر یک زان جهان او هزارست
چنین نقلست کان جانهای عالی
دران مدت که بود از جسم خالی
بجمع آن جمله را پیوسته کردند
بیک صفشان بهم در بسته کردند
پس آنگه از پس جانها بیکبار
برأی العین دنیا شد پدیدار
چو آن جانها همه دنیا بدیدند
بجان و دل سوی دنیا دویدند
وزان قسمی که ماند آنجایگه باز
بهشت افتاد شان بر راست آنجا
چو این قسم ای عجب جنت بدیدند
بده جان از بر دوزخ رمیدند
بماندند اندکی ارواح بر جای
که ایشان را نماند از هیچ سو رای
نه دنیا را نه جنت را گزیدند
نه از دوزخ سر موئی رمیدند
خطاب آمد که ای جانهای مجنون
شما اینجا چه میخواهید اکنون
هم آزادید از دنیا و جنت
هم از دوزخ شما را نیست محنت
چه میباید شما را در ره ما
که لازم شد شما را درگه ما
خروشی زان همه جانها برآمد
تو گفتی عمر بر جانها سرآمد
که ای دارای عرش و فرش و کرسی
چو تو داناتری از ما چه پرسی
ترا خواهیم ما دیگر همه هیچ
توئی حق الیقین دیگر همه هیچ
خطاب آمد که گر خواهان مائید
همه خواهان انواع بلائید
همی چندان که موی جانور هست
دگر دیگ بیابان سر بسر هست
دگر چندان که دارد قطره باران
دگر چندان که برگ شاخساران
فزون زان بیش هر رنج و بلا من
فرو ریزم بزاری بر شما من
خسک سازم هزاران آتشین بیش
نهمتان هر زمان بر سینهٔ ریش
چو آن جانها خطاب حق شنیدند
ازان شادی خروشی برکشیدند
که جان ما فدای آن بلا باد
بما تو هرچه خواهی آن بماباد
بلای تو بجان ما باز گیریم
ز عمر جاودان آغاز گیریم
چو با هر جانش سری در میانست
گمان سر هر جانی چنانست
که صاحب سر این درگه جز او نیست
ز سر معرفت آگه جز او نیست
چنان کارواح میدانند نیکوست
ولی یک روح را دارد ازان دوست
دگرها پردهٔ آن روح باشند
برای آن همه مجروح باشند
چو موئی راه بر در میکشیدند
وگر هجده هزاران میبریدند
همه ارواح اگر چه یک صفت بود
ولی مقصود اهل معرفت بود
عطار نیشابوری : بخش دهم
(۴) حکایت زنان پیغامبر
زنان مصطفی یک روز با هم
بپرسیدند ازو کای صدر عالم
کرا داری تو از ما بیشتر دوست
اگر با ما بگوئی حال نیکوست
پیمبر گفت ای قوم دلفروز
شما را صبر باید کرد امروز
که تا فردا بگویم آنچه دانم
جواب جمله بدهم گر توانم
چو شب شد همچو روز هجر تاریک
جدا زان هر یکی را خواند نزدیک
نهانی هر زنی را خاتمی داد
همی از بهر حاجت مرهمی داد
ز هر یک حجتی بستد که یک دم
نگوید با زن دیگر زخاتم
پس پرده نهان میدارد آن راز
نبگذارد برون از پرده آواز
بآخر چون درآمد روز دیگر
رسیدند آن زنان پیش پیمبر
بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار
زبان بگشاد پیغمبر بگفتار
که آن را دوست تر دارم ز عالم
که او را دادهام در خفیه خاتم
زنان چون این سخن از وی شنودند
همه پنهان ز هم شادی نمودند
نگه کردند در یکدیگر آنگاه
ازان سِر کس نبود البته آگاه
جدا هر یک ز سر آن خبر داشت
ولی با عایشه کاری دگر داشت
اگر دل خواهدت ای مرد ناچار
که کاری باشدت در پرده زنهار
نواله از جگر کن شاد میباش
ولی درخون دل آزاد میباش
که تا تو خون ننوشی در جدائی
نیابی ره بسر آشنائی
بپرسیدند ازو کای صدر عالم
کرا داری تو از ما بیشتر دوست
اگر با ما بگوئی حال نیکوست
پیمبر گفت ای قوم دلفروز
شما را صبر باید کرد امروز
که تا فردا بگویم آنچه دانم
جواب جمله بدهم گر توانم
چو شب شد همچو روز هجر تاریک
جدا زان هر یکی را خواند نزدیک
نهانی هر زنی را خاتمی داد
همی از بهر حاجت مرهمی داد
ز هر یک حجتی بستد که یک دم
نگوید با زن دیگر زخاتم
پس پرده نهان میدارد آن راز
نبگذارد برون از پرده آواز
بآخر چون درآمد روز دیگر
رسیدند آن زنان پیش پیمبر
بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار
زبان بگشاد پیغمبر بگفتار
که آن را دوست تر دارم ز عالم
که او را دادهام در خفیه خاتم
زنان چون این سخن از وی شنودند
همه پنهان ز هم شادی نمودند
نگه کردند در یکدیگر آنگاه
ازان سِر کس نبود البته آگاه
جدا هر یک ز سر آن خبر داشت
ولی با عایشه کاری دگر داشت
اگر دل خواهدت ای مرد ناچار
که کاری باشدت در پرده زنهار
نواله از جگر کن شاد میباش
ولی درخون دل آزاد میباش
که تا تو خون ننوشی در جدائی
نیابی ره بسر آشنائی