تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
حکایت - به گدایی بگفتم ای نادان
به گدایی بگفتم ای نادان
دین به دو نان مده ز بهر دو نان
ابلهانه جواب داد از صف
کز پی خرقه و جماع و علف
راست خواهی بدین تلنگ خوشم
این کنم به که بار خلق کشم
زان سوی کدیه برد آز مرا
تا نباشد به کس نیاز مرا
وه که تا در جهان پر تشویش
چند خندند ابلهان زان ریش
ای بسا ریش کاندرین خانست
که خداوند آن به قصرانست
دل ابله چو حرص برتابد
بیشتر جوید آنکه کم یابد
دنیی ار دوست را غم و حزن است
عاشق دشمنان خویشتن است
گر ترا مال و جاه و تمکین است
حادث و وارث از پی این است
مالت آن دان که کام راند از تو
کانچه ماند از تو آن بماند از تو
آنچه بدهی بماند جاویدان
وآنچه بنهی ورا به مال مخوان
داده ماند نهاده آنِ تو نیست
رو بده مال به ز جانِ تو نیست
هرچه ماند از تو آن به نیک و به بد
بخشش مرگ دان نه بخشش خود
چون عروسی است ظاهر دنیی
لیک باطن چو زالِ بیمعنی
دین و دنیا به جمله مخرقه دان
خویشتن را ز مکر او برهان
دشمن تست دوست چون داری
دیر و زودش به جای بگذاری
کارِ دنیا ترا به نار دهد
می نداده ترا خمار دهد
هرکه را هست اندُه بیشی
همره اوست کفر و درویشی
از برون مرد مرد قوت نهد
دام در خانه عنکبوت نهد
صوفیان در دمی دو عید کنند
عنکبوتان مگس قدید کنند
ما که از دست روح قوت خوریم
کی نمک سود عنکبوت خوریم
آب شورست آز و تو سفری
تشنگی بیش هرچه بیش خوری
تشنگی آبِ شور ننشاند
مخور آنِ کت ازو شکم راند
آبِ شورست نعمتِ دنیا
چون بُوَد آب شور و استسقا
رخ بدین آر و بس کن از دینار
زانکه دینار هست فردا نار
هرکه انبارنه چو مور بُوَد
نه همانا ز عار عور بُوَد
مور باشد مدام در تگ و پوی
بیم و رنج و الم ز دنیا جوی
مور باشد همیشه در تک و تاز
مرد باشد چو باز در پرواز
مور حرص از درون سینه برآر
چونکه آن مور زود گردد مار
آز دارد بر آستانهٔ خویش
صدهزاران توانگر درویش
باز دارد قناعت اندر جای
صدهزاران گدای بارخدای
هرکه او قانعست بار خداست
وآنکه او طامعست دانکه گداست
آز را صورت از سرور بُوَد
لیک سیرت همه غرور بُوَد
از برونش به سحر زیبی دان
وز درون مایهٔ فریبی دان
مرد درویش خود زبون آمد
بر خدای غنی برون آمد
مرد درویش را خدای عزیز
اندرین لافگاه بیتمییز
به غنی از برای آن ناراست
کز غنی کبر و کینه و شر خاست
به غنا زانش حق نیاراید
کز غنا کبر و ابلهی زاید
کی غنی با فقیر در سازد
کو به دنیی و این به دین نازد
از پی میل دل به دیدهٔ سَر
هیچ در مالِ ناکسان منگر
هرکه مال کسان به چشم آرد
با خدایش هوا به خشم آرد
داد پیغام حق به پیغمبر
که به دنیا و اهل او منگر
دیدت از نقش دشمنان پالای
چشمت از روی دوستان آرای
تا بُوَد روی بوذر و سلمان
چکنی نقش این و طلعت آن
پس چو دنیات سوی خویش برد
کی پیامبر به سوی تو نگرد
چون پیامبر به دیدهٔ نبوی
ننگرد سوی تو تو بر چه بوی
دین به دو نان مده ز بهر دو نان
ابلهانه جواب داد از صف
کز پی خرقه و جماع و علف
راست خواهی بدین تلنگ خوشم
این کنم به که بار خلق کشم
زان سوی کدیه برد آز مرا
تا نباشد به کس نیاز مرا
وه که تا در جهان پر تشویش
چند خندند ابلهان زان ریش
ای بسا ریش کاندرین خانست
که خداوند آن به قصرانست
دل ابله چو حرص برتابد
بیشتر جوید آنکه کم یابد
دنیی ار دوست را غم و حزن است
عاشق دشمنان خویشتن است
گر ترا مال و جاه و تمکین است
حادث و وارث از پی این است
مالت آن دان که کام راند از تو
کانچه ماند از تو آن بماند از تو
آنچه بدهی بماند جاویدان
وآنچه بنهی ورا به مال مخوان
داده ماند نهاده آنِ تو نیست
رو بده مال به ز جانِ تو نیست
هرچه ماند از تو آن به نیک و به بد
بخشش مرگ دان نه بخشش خود
چون عروسی است ظاهر دنیی
لیک باطن چو زالِ بیمعنی
دین و دنیا به جمله مخرقه دان
خویشتن را ز مکر او برهان
دشمن تست دوست چون داری
دیر و زودش به جای بگذاری
کارِ دنیا ترا به نار دهد
می نداده ترا خمار دهد
هرکه را هست اندُه بیشی
همره اوست کفر و درویشی
از برون مرد مرد قوت نهد
دام در خانه عنکبوت نهد
صوفیان در دمی دو عید کنند
عنکبوتان مگس قدید کنند
ما که از دست روح قوت خوریم
کی نمک سود عنکبوت خوریم
آب شورست آز و تو سفری
تشنگی بیش هرچه بیش خوری
تشنگی آبِ شور ننشاند
مخور آنِ کت ازو شکم راند
آبِ شورست نعمتِ دنیا
چون بُوَد آب شور و استسقا
رخ بدین آر و بس کن از دینار
زانکه دینار هست فردا نار
هرکه انبارنه چو مور بُوَد
نه همانا ز عار عور بُوَد
مور باشد مدام در تگ و پوی
بیم و رنج و الم ز دنیا جوی
مور باشد همیشه در تک و تاز
مرد باشد چو باز در پرواز
مور حرص از درون سینه برآر
چونکه آن مور زود گردد مار
آز دارد بر آستانهٔ خویش
صدهزاران توانگر درویش
باز دارد قناعت اندر جای
صدهزاران گدای بارخدای
هرکه او قانعست بار خداست
وآنکه او طامعست دانکه گداست
آز را صورت از سرور بُوَد
لیک سیرت همه غرور بُوَد
از برونش به سحر زیبی دان
وز درون مایهٔ فریبی دان
مرد درویش خود زبون آمد
بر خدای غنی برون آمد
مرد درویش را خدای عزیز
اندرین لافگاه بیتمییز
به غنی از برای آن ناراست
کز غنی کبر و کینه و شر خاست
به غنا زانش حق نیاراید
کز غنا کبر و ابلهی زاید
کی غنی با فقیر در سازد
کو به دنیی و این به دین نازد
از پی میل دل به دیدهٔ سَر
هیچ در مالِ ناکسان منگر
هرکه مال کسان به چشم آرد
با خدایش هوا به خشم آرد
داد پیغام حق به پیغمبر
که به دنیا و اهل او منگر
دیدت از نقش دشمنان پالای
چشمت از روی دوستان آرای
تا بُوَد روی بوذر و سلمان
چکنی نقش این و طلعت آن
پس چو دنیات سوی خویش برد
کی پیامبر به سوی تو نگرد
چون پیامبر به دیدهٔ نبوی
ننگرد سوی تو تو بر چه بوی
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر نقص دنیا گوید
دنیی ارچه ز حرص دلبر تست
دست زی او مبر که مادرِِ تست
گر نهای گبر پس به خوش سخنیش
مادرِ تست چون کنی به زنیش
همچو قرعه برای فالش دار
گه بیندازش و گهی بردار
گرچه گزدم ز نیش بگزاید
دارویی را همت به کار آید
مار اگرچه به خاصیت بدخوست
پاسبانِ درخت صندل اوست
چون ز بانگ سگان شوی دلتنگ
سنگ برگیر و ده سگان را سنگ
وآن سگی را که کرد پای افگار
نان بیسوزنش مده زنهار
مورکی را اگر بیازاری
چیره گردی به ظلم و خونخواری
از پی رستن از سرای خسان
حیله کن لیک بد به کس مرسان
با خسان خود نشست و خاست مکن
قطع کردن ز خس رواست مکن
پس اگر ناگهی درافتادی
سازگاری بهست و دل شادی
باش بر دست راست همچو بهشت
دوزخ از دست چپ شناس و کنشت
باز بر دست راست رَو چونان
بافر و دست دست دستان مان
راست بر دست راست رَو رستی
ورنه کج رَو چو عهد بشکستی
من ندیدم سلامتی ز خسان
گر تو دیدی سلام من برسان
چون ترا گشت نوش وحدت بیش
بده آن نوش را به حدّت نیش
دست زی او مبر که مادرِِ تست
گر نهای گبر پس به خوش سخنیش
مادرِ تست چون کنی به زنیش
همچو قرعه برای فالش دار
گه بیندازش و گهی بردار
گرچه گزدم ز نیش بگزاید
دارویی را همت به کار آید
مار اگرچه به خاصیت بدخوست
پاسبانِ درخت صندل اوست
چون ز بانگ سگان شوی دلتنگ
سنگ برگیر و ده سگان را سنگ
وآن سگی را که کرد پای افگار
نان بیسوزنش مده زنهار
مورکی را اگر بیازاری
چیره گردی به ظلم و خونخواری
از پی رستن از سرای خسان
حیله کن لیک بد به کس مرسان
با خسان خود نشست و خاست مکن
قطع کردن ز خس رواست مکن
پس اگر ناگهی درافتادی
سازگاری بهست و دل شادی
باش بر دست راست همچو بهشت
دوزخ از دست چپ شناس و کنشت
باز بر دست راست رَو چونان
بافر و دست دست دستان مان
راست بر دست راست رَو رستی
ورنه کج رَو چو عهد بشکستی
من ندیدم سلامتی ز خسان
گر تو دیدی سلام من برسان
چون ترا گشت نوش وحدت بیش
بده آن نوش را به حدّت نیش
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر ترک دنیا و ریاضت نفس گوید
ای بلندان به عقل و جان شریف
مکنید آن بلندی را تصحیف
در کفایت بلند رای شدید
آن بلندی چرا پلید کنید
خویشتن را ندیدهاید همه
آدم نورسیدهاید همه
همه را در ولایت یزدان
راستی قالبست و معنی جان
زین زمین جز کسان آدم را
نردبان نیست بام عالم را
مایهٔ کفر و پایهٔ دین است
نردبان پایهٔ خرد این است
این هم از فعل تست کاندر تاب
از سرِ آب رفتهای به سراب
سرِ آبت سراب شد چکنی
عقل و دینت خراب شد چکنی
میوهٔ این و آن مچین پیوست
چون درختان میوهدارت هست
نور خواهی به دست موسیوار
دست در گرد جَیْب خویش برآر
راه مدین نرفته پیش شُعَیب
چند گردی به گرد پردهٔ غیب
تا بُده ساعتی شبانِ رمه
چون برآری عصا به روی همه
دل بدان نه که باشد از خانه
پشک تو به ز مشت بیگانه
همه نعمت ترا شده حاصل
تو ز اسباب و خان و مان غافل
خوانت از هرچه نعمت است پُرست
لیک در دست موش سفره بُرست
نبود چون تو ابله هیچ بخیل
کاب لیسی همی تو بر لب نیل
زهد اصلی رساندت در وصل
زاهد مشتری ندارد اصل
هرچه از سعی طبعی و فلکیست
نیست ملک تو ملکت ملکیست
چرخ را فرش او نوردیدست
همچنو کارهاش گردیدست
هیزم بیهده مخواه از کس
آتش دل بس است با همه خس
دارد از بهر پختگی درویش
هیزم خشک ز آتشِ دل خویش
آتش جان تو بدست صواب
شستهاند اختران به هفتاد آب
جنبش جبر خلق عالم راست
جنبش اختیار آدم راست
مکنید آن بلندی را تصحیف
در کفایت بلند رای شدید
آن بلندی چرا پلید کنید
خویشتن را ندیدهاید همه
آدم نورسیدهاید همه
همه را در ولایت یزدان
راستی قالبست و معنی جان
زین زمین جز کسان آدم را
نردبان نیست بام عالم را
مایهٔ کفر و پایهٔ دین است
نردبان پایهٔ خرد این است
این هم از فعل تست کاندر تاب
از سرِ آب رفتهای به سراب
سرِ آبت سراب شد چکنی
عقل و دینت خراب شد چکنی
میوهٔ این و آن مچین پیوست
چون درختان میوهدارت هست
نور خواهی به دست موسیوار
دست در گرد جَیْب خویش برآر
راه مدین نرفته پیش شُعَیب
چند گردی به گرد پردهٔ غیب
تا بُده ساعتی شبانِ رمه
چون برآری عصا به روی همه
دل بدان نه که باشد از خانه
پشک تو به ز مشت بیگانه
همه نعمت ترا شده حاصل
تو ز اسباب و خان و مان غافل
خوانت از هرچه نعمت است پُرست
لیک در دست موش سفره بُرست
نبود چون تو ابله هیچ بخیل
کاب لیسی همی تو بر لب نیل
زهد اصلی رساندت در وصل
زاهد مشتری ندارد اصل
هرچه از سعی طبعی و فلکیست
نیست ملک تو ملکت ملکیست
چرخ را فرش او نوردیدست
همچنو کارهاش گردیدست
هیزم بیهده مخواه از کس
آتش دل بس است با همه خس
دارد از بهر پختگی درویش
هیزم خشک ز آتشِ دل خویش
آتش جان تو بدست صواب
شستهاند اختران به هفتاد آب
جنبش جبر خلق عالم راست
جنبش اختیار آدم راست
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در حرص و شهوت و خشم گوید
بر سه نوع از ستور و دیو و ددست
سر و گردن یکی دو پا و دو دست
سگ و اسبست با تو در مسکن
آن گزندهست و این دگر توسن
آن مروّض کن این مُعلّم کن
پس درآی و حدیث آدم کن
عمر دادی به مکر و شهوت و زور
چه تو مردم چه دیو و دد چه ستور
با همه حسرت و فغان و غریو
پای عقلت ببستهاند سه دیو
با سه دیو ار ز آدمی یک دم
تو همان کن که دیو با آدم
آنکه بیرنگ زد ترا نیرنگ
در تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ
داعی خیر و شر درون تواند
هر دو در نیک و بد زبون تواند
در ره خُلق خوب و سیرت زشت
هفت دوزخ تویی و هشت بهشت
همه مقصود آفرینش کون
تویی ای غافل از معونت و عون
وز درون تو هست از پی دین
صدهزار آسمان فزون و زمین
جز بهی جانت را بها ندهد
جز بدی تنت را ندا ندهد
خشم و شهوت به هرکجا خردست
سبب نفع نیک و دفع بدست
شهوت اسبست و خشم سگ در تن
معتدل دار هر دو را در فن
مه بیفزای هردو را مه بکاه
دار بر حدِّ اعتدال نگاه
زانکه داند کسی که رایض خوست
کانچه در سگ نکو در اسب نکوست
از پی نفع و دفع و قوّت و جاه
با تو شخم است و آرزو همراه
آنکه را خشم و آرزو نبود
در کیاست چنان نکو نبود
نرود جز که ابله و بدخوی
در سفر بیسلاح و بینیروی
آدمی شد به میز عقل عزیز
نبود پای میز را تمییز
عقل و جان تو کدخدای تواند
چار طبع تو چارپای تواند
کدخدا را چو نیست یک مرکوب
گرچه رادست باشد او معیوب
چارپا را اگر نکو داری
عقبات مهیب بگذاری
ور نداری نکو، فتاده شوی
زود زود از دو خر پیاده شوی
پس تو مانند کدخدای مخسب
خیره بر پشت چارپای مخسب
چون تو با آفتاب و مه خویشی
سایه بر تو چرا کند پیشی
ور ترا هست ماه یاری ده
توزی از ماه دور داری به
سر و گردن یکی دو پا و دو دست
سگ و اسبست با تو در مسکن
آن گزندهست و این دگر توسن
آن مروّض کن این مُعلّم کن
پس درآی و حدیث آدم کن
عمر دادی به مکر و شهوت و زور
چه تو مردم چه دیو و دد چه ستور
با همه حسرت و فغان و غریو
پای عقلت ببستهاند سه دیو
با سه دیو ار ز آدمی یک دم
تو همان کن که دیو با آدم
آنکه بیرنگ زد ترا نیرنگ
در تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ
داعی خیر و شر درون تواند
هر دو در نیک و بد زبون تواند
در ره خُلق خوب و سیرت زشت
هفت دوزخ تویی و هشت بهشت
همه مقصود آفرینش کون
تویی ای غافل از معونت و عون
وز درون تو هست از پی دین
صدهزار آسمان فزون و زمین
جز بهی جانت را بها ندهد
جز بدی تنت را ندا ندهد
خشم و شهوت به هرکجا خردست
سبب نفع نیک و دفع بدست
شهوت اسبست و خشم سگ در تن
معتدل دار هر دو را در فن
مه بیفزای هردو را مه بکاه
دار بر حدِّ اعتدال نگاه
زانکه داند کسی که رایض خوست
کانچه در سگ نکو در اسب نکوست
از پی نفع و دفع و قوّت و جاه
با تو شخم است و آرزو همراه
آنکه را خشم و آرزو نبود
در کیاست چنان نکو نبود
نرود جز که ابله و بدخوی
در سفر بیسلاح و بینیروی
آدمی شد به میز عقل عزیز
نبود پای میز را تمییز
عقل و جان تو کدخدای تواند
چار طبع تو چارپای تواند
کدخدا را چو نیست یک مرکوب
گرچه رادست باشد او معیوب
چارپا را اگر نکو داری
عقبات مهیب بگذاری
ور نداری نکو، فتاده شوی
زود زود از دو خر پیاده شوی
پس تو مانند کدخدای مخسب
خیره بر پشت چارپای مخسب
چون تو با آفتاب و مه خویشی
سایه بر تو چرا کند پیشی
ور ترا هست ماه یاری ده
توزی از ماه دور داری به
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در معنی آنکه عاقلان بیغم نباشند
معرفت را شرفت پناهِ شماست
مغفرت را علف گناه شماست
آدمی بهر بیغمی را نیست
پای در گِل جز آدمی را نیست
همه مقصود آفرینش اوست
اهل تکلیف و عقل و بینش اوست
عرش و فرش و زمان برای ویست
وین تبه خاکدان نه جای ویست
او در این خاک توده بیگانه است
زانکه با عقل یار و همخانه است
خنده و گریه آدمی داند
زانکه او رنج و بیغمی داند
شادی از اهل عقل بیگانه است
آدمی را خود اندُه از خانه است
غم در آنست کز تن آسانی
بیغمی را تو غم هی خوانی
غم ترا میخورد ز بیخطری
تو چنان کس نهای که غم نخوری
چون ترا خورد و گشت فربه غم
غم تو شد فزون و مردی کم
علف غم تویی در این عالم
چون تو رفتی علف نیابد غم
مغفرت را علف گناه شماست
آدمی بهر بیغمی را نیست
پای در گِل جز آدمی را نیست
همه مقصود آفرینش اوست
اهل تکلیف و عقل و بینش اوست
عرش و فرش و زمان برای ویست
وین تبه خاکدان نه جای ویست
او در این خاک توده بیگانه است
زانکه با عقل یار و همخانه است
خنده و گریه آدمی داند
زانکه او رنج و بیغمی داند
شادی از اهل عقل بیگانه است
آدمی را خود اندُه از خانه است
غم در آنست کز تن آسانی
بیغمی را تو غم هی خوانی
غم ترا میخورد ز بیخطری
تو چنان کس نهای که غم نخوری
چون ترا خورد و گشت فربه غم
غم تو شد فزون و مردی کم
علف غم تویی در این عالم
چون تو رفتی علف نیابد غم
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در متابعت نفس و هواناکردن گوید
ای همه ساله هم به مایهٔ دیو
بوده از بهر طبع دایهٔ دیو
ایزدت خواجهٔ خرد کرده
پس تو خود را غلام دد کرده
آنکه زو عقل کل بود کالیو
چه کند نقش نفس و مایهٔ دیو
با دد و دیو عقل نامیزد
کز دد و دیو عقل بگریزد
شو بپرداز خانه از خاین
در ببند و ز دزد باش ایمن
از درِ بسته دیو بگریزد
عقل خود با بهیمه نامیزد
نفس حسیت پنج در دارد
روح عقلی یکی گذر دارد
خانهٔ پنج در منافق راست
خانهٔ یک دری موافق راست
پنج حس پنج روزه دام تواند
عقل و جان تا ابد غلام تواند
بوده از بهر طبع دایهٔ دیو
ایزدت خواجهٔ خرد کرده
پس تو خود را غلام دد کرده
آنکه زو عقل کل بود کالیو
چه کند نقش نفس و مایهٔ دیو
با دد و دیو عقل نامیزد
کز دد و دیو عقل بگریزد
شو بپرداز خانه از خاین
در ببند و ز دزد باش ایمن
از درِ بسته دیو بگریزد
عقل خود با بهیمه نامیزد
نفس حسیت پنج در دارد
روح عقلی یکی گذر دارد
خانهٔ پنج در منافق راست
خانهٔ یک دری موافق راست
پنج حس پنج روزه دام تواند
عقل و جان تا ابد غلام تواند
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در رنج و زیان جان از تن
فاقه منمای بیش از این جان را
خوب دار این دو روزه مهمان را
عیسی جانت گرسنهست چو زاغ
خر او میکند ز کنجد کاغ
جانت لاغر ز گفت بیمعنی
تنت فربه ز کرد با دعوی
چون جرس پر خروش و معنی نه
چون دهل بانگ سخت و دعوی نه
تن ز جان یافت رنگ و بوی و خطر
تن بیجان چو نی بود بیبر
مردم از نور جان شود جاوید
گل شود زر ز تابش خورشید
جسم بیجان بسان خاک انگار
ورچه عالیست چون مغاک انگار
بیروانی شریف و جانی پاک
چه بُوَد جسم جز که مشتی خاک
خاک را مرتبت ز روح بود
ورنه بیروح خاک نوح بود
خوانِ جان ذُروهٔ فلک باشد
مگس خوان او ملک باشد
جان تن هست و جان دین هر دو
زنده این از هوا و آن از هو
غذی جان تن ز جنبش باد
غذی جان دین ز دانش و داد
جان پاکان غذای پاک خورد
مار باشد که باد و خاک خورد
آب جسم تو باد و خاک دهد
آب جان تو دین پاک دهد
جان نادان ز تن غذا سازد
چون نیابد غذی بنگدازد
جان ز دین گشته فربه و باقی
عقل و دین تا شده است چون ساقی
حدثان را چکار با قِدم است
تارک او فروتر از قَدم است
حدثان خود پریر پیدا شد
تا قِدم عقل مست و شیدا شد
جان ز ترکیب داد و دانش خاست
هرکجا این دو هست جان آنجاست
هرچه آن باعث عبث باشد
نز قِدم دان که از حدث باشد
خوب دار این دو روزه مهمان را
عیسی جانت گرسنهست چو زاغ
خر او میکند ز کنجد کاغ
جانت لاغر ز گفت بیمعنی
تنت فربه ز کرد با دعوی
چون جرس پر خروش و معنی نه
چون دهل بانگ سخت و دعوی نه
تن ز جان یافت رنگ و بوی و خطر
تن بیجان چو نی بود بیبر
مردم از نور جان شود جاوید
گل شود زر ز تابش خورشید
جسم بیجان بسان خاک انگار
ورچه عالیست چون مغاک انگار
بیروانی شریف و جانی پاک
چه بُوَد جسم جز که مشتی خاک
خاک را مرتبت ز روح بود
ورنه بیروح خاک نوح بود
خوانِ جان ذُروهٔ فلک باشد
مگس خوان او ملک باشد
جان تن هست و جان دین هر دو
زنده این از هوا و آن از هو
غذی جان تن ز جنبش باد
غذی جان دین ز دانش و داد
جان پاکان غذای پاک خورد
مار باشد که باد و خاک خورد
آب جسم تو باد و خاک دهد
آب جان تو دین پاک دهد
جان نادان ز تن غذا سازد
چون نیابد غذی بنگدازد
جان ز دین گشته فربه و باقی
عقل و دین تا شده است چون ساقی
حدثان را چکار با قِدم است
تارک او فروتر از قَدم است
حدثان خود پریر پیدا شد
تا قِدم عقل مست و شیدا شد
جان ز ترکیب داد و دانش خاست
هرکجا این دو هست جان آنجاست
هرچه آن باعث عبث باشد
نز قِدم دان که از حدث باشد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در معنی آن گوید که آنچه خاکی است به خاک باز شود
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر صفت نفس بهیمی و انواع شهوات
سبب خشم و شهوت از لقمهست
آفت ذهن و فطنت از لقمهست
مرد شهوتپرست را در خیم
بتر از بتپرست خواند حکیم
بندهٔ بطن و لذّت و شهوات
بتر از بندهٔ عزی و منات
کین ز خوف از بدی نسازد ساز
و آن ز شهوت به بد گراید باز
خشم و شهوت خصال حیوانست
علم و حکمت کمال انسانست
تو به گوهر خلیفهای ز خدای
بر خری و سگی فرود میای
تا تو از خشم و آرزو مستی
به خدای ار تو آدمی هستی
کردهای با دل و جگر درهم
خشم ابلیس و شهوت آدم
زین دو قوّت به گاه کام و نبرد
به سباع و بهیمه ماند مرد
عفّت و حلم آلت خردند
شهوت و خشم آفت خردند
نوم و یَقظت که دید در یک مرد
زانکه اضداد جمع نتوان کرد
یا بُوَد خفته یا بُوَد بیدار
هر دو در یک سویعه چشم مدار
سر به حکم خدای خویش درآر
تا مگر آدمی شوی یک بار
ای ز شهوت طغار آلوده
زیردست چهار زن بوده
خشم و شهوت به زیر پای درآر
آرزو را در آرزو بگذار
ای مقیم از دو دیو دیوانه
شهوت حیز و خشم مردانه
همچو ارّهٔ دو سر دو ناخوش خوی
آنت زین سو کشد و این زان سوی
این کند لطف لیک با تلبیس
وآن کند کبر لیک چون ابلیس
پسر خواجهٔ همه حیوان
زشت باشد غلام جامه و نان
چون ترا نیست بر خوای وثوق
نیست جانت به رزق او مرزوق
مر ترا این نیاز نیست کند
دل و جان تو آز نیست کند
غافل از کردگار و از کارش
کردهای اختیار آزارش
آنچه گفته مکن بکرده همه
وآنچه گفته مخور بخورده همه
ناشنیده ز منهی گردون
آیتِ الرّجال قوّامون
مرد خوی بدِ زنان چه کند
پنبه و دوک و دوکدان چکند
آفت ذهن و فطنت از لقمهست
مرد شهوتپرست را در خیم
بتر از بتپرست خواند حکیم
بندهٔ بطن و لذّت و شهوات
بتر از بندهٔ عزی و منات
کین ز خوف از بدی نسازد ساز
و آن ز شهوت به بد گراید باز
خشم و شهوت خصال حیوانست
علم و حکمت کمال انسانست
تو به گوهر خلیفهای ز خدای
بر خری و سگی فرود میای
تا تو از خشم و آرزو مستی
به خدای ار تو آدمی هستی
کردهای با دل و جگر درهم
خشم ابلیس و شهوت آدم
زین دو قوّت به گاه کام و نبرد
به سباع و بهیمه ماند مرد
عفّت و حلم آلت خردند
شهوت و خشم آفت خردند
نوم و یَقظت که دید در یک مرد
زانکه اضداد جمع نتوان کرد
یا بُوَد خفته یا بُوَد بیدار
هر دو در یک سویعه چشم مدار
سر به حکم خدای خویش درآر
تا مگر آدمی شوی یک بار
ای ز شهوت طغار آلوده
زیردست چهار زن بوده
خشم و شهوت به زیر پای درآر
آرزو را در آرزو بگذار
ای مقیم از دو دیو دیوانه
شهوت حیز و خشم مردانه
همچو ارّهٔ دو سر دو ناخوش خوی
آنت زین سو کشد و این زان سوی
این کند لطف لیک با تلبیس
وآن کند کبر لیک چون ابلیس
پسر خواجهٔ همه حیوان
زشت باشد غلام جامه و نان
چون ترا نیست بر خوای وثوق
نیست جانت به رزق او مرزوق
مر ترا این نیاز نیست کند
دل و جان تو آز نیست کند
غافل از کردگار و از کارش
کردهای اختیار آزارش
آنچه گفته مکن بکرده همه
وآنچه گفته مخور بخورده همه
ناشنیده ز منهی گردون
آیتِ الرّجال قوّامون
مرد خوی بدِ زنان چه کند
پنبه و دوک و دوکدان چکند
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر حشر و نشر الناس کما یعیشون یموتون و کما یموتون یحشرون
تا تو زین منزل آدمی نروی
دان که اندر گو سقر گروی
باش تا خلق را برانگیزند
تا کیند از درون چنان خیزند
گرچه اینجا قباد و پرویزی
چون عوانی ز گل سگی خیزی
ورچه اینجا امیری از زر و زور
با تکبّر ز خاک خیزی مور
ور چه اینجا ز عزّ شهنشاهی
یابی از ظلم دست کوتاهی
ور فقیهی ولیک شورانگیز
دیو خیزی به روز رستاخیز
ور بوی زهدورز لیکن خر
هیزمِ دوزخی ولیکن تر
وی بوی قاضی و ستمکاره
روز محشر شوی تو بیچاره
ور بوی عالم و نه عامل تو
دو زبانی بوی نه کامل تو
چون تو با سیرت بدی ریزی
دانکه با صورت ددی خیزی
بد و نیک تو بر تو باشد به
وز بد و نیک تو کسی را چه
معنی از خانه چون به کوی آید
نقش دلها به سوی روی آید
کند از بهر جلوه مبدع چون
قوّت اندرون و فعل برون
نیکی افزود آبِ بازپسان
از بدی خاک بر سر مگسان
گر تو نیکی مرا چه فایده زان
ور بدم من ترا از آن چه زیان
آن قدر بس ترا در این کلبه
هوس موش و دانش گربه
دان که اندر گو سقر گروی
باش تا خلق را برانگیزند
تا کیند از درون چنان خیزند
گرچه اینجا قباد و پرویزی
چون عوانی ز گل سگی خیزی
ورچه اینجا امیری از زر و زور
با تکبّر ز خاک خیزی مور
ور چه اینجا ز عزّ شهنشاهی
یابی از ظلم دست کوتاهی
ور فقیهی ولیک شورانگیز
دیو خیزی به روز رستاخیز
ور بوی زهدورز لیکن خر
هیزمِ دوزخی ولیکن تر
وی بوی قاضی و ستمکاره
روز محشر شوی تو بیچاره
ور بوی عالم و نه عامل تو
دو زبانی بوی نه کامل تو
چون تو با سیرت بدی ریزی
دانکه با صورت ددی خیزی
بد و نیک تو بر تو باشد به
وز بد و نیک تو کسی را چه
معنی از خانه چون به کوی آید
نقش دلها به سوی روی آید
کند از بهر جلوه مبدع چون
قوّت اندرون و فعل برون
نیکی افزود آبِ بازپسان
از بدی خاک بر سر مگسان
گر تو نیکی مرا چه فایده زان
ور بدم من ترا از آن چه زیان
آن قدر بس ترا در این کلبه
هوس موش و دانش گربه
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
فی التّمثّل
در طمع زین سگان مزبله پوی
ای کم از گربه دست و روی بشوی
گربه هم روی شوی و هم دزدست
لاجرم زان سرای بیمزدست
موش را موی هست چون سنجاب
لیک پاکی نیاید از دریاب
نپذیرد دباغت ار چه نکوست
نشود پاک همچو دیگر پوست
نای و چنگی که گربکان دارند
موش را خود به رقص نگذارند
بیرسن دزد خانهکن باشد
مور هم دزد و هم رسن باشد
تا تن تست چون دلِ کفتار
لت و لوتش یکیست در گفتار
مانده در پیش این و آن به فسوس
خایه کن نه و خانه کن چو خروس
چون به شهر آن کسان که خرسندند
کمر از بهر خواجگی بندند
تو نصیحت مدار خوار که غمر
کرد ضایع به طمع عمّان عمر
هان قناعت گزین که طامع دون
در دو گیتی است با عذاب الهون
طالع آنکه دین به حرص فروخت
در و بالش به احتراق بسوخت
دست بردی نیافت از پی بند
پای حرص تو از قناعت بند
گر بهی خود روانت نهراسد
ور بدی زاهدت بنشناسد
ای کم از گربه دست و روی بشوی
گربه هم روی شوی و هم دزدست
لاجرم زان سرای بیمزدست
موش را موی هست چون سنجاب
لیک پاکی نیاید از دریاب
نپذیرد دباغت ار چه نکوست
نشود پاک همچو دیگر پوست
نای و چنگی که گربکان دارند
موش را خود به رقص نگذارند
بیرسن دزد خانهکن باشد
مور هم دزد و هم رسن باشد
تا تن تست چون دلِ کفتار
لت و لوتش یکیست در گفتار
مانده در پیش این و آن به فسوس
خایه کن نه و خانه کن چو خروس
چون به شهر آن کسان که خرسندند
کمر از بهر خواجگی بندند
تو نصیحت مدار خوار که غمر
کرد ضایع به طمع عمّان عمر
هان قناعت گزین که طامع دون
در دو گیتی است با عذاب الهون
طالع آنکه دین به حرص فروخت
در و بالش به احتراق بسوخت
دست بردی نیافت از پی بند
پای حرص تو از قناعت بند
گر بهی خود روانت نهراسد
ور بدی زاهدت بنشناسد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
ذکر اظهار حال آن سرای فی یومالقیامة فلا انساب بینهم یومئذ ولایتسائلون
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
فی ذکر انساب البشر من ارکان البشر
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در انسانی و حیوانی گوید
هست ترکیب نفسِ انسانی
نفسی و عقلی و هیولانی
از دل و جان و نیروی فایت
حدِّ او حیّ ناطق مایت
گِل و دل دان سرشتهٔ آدم
این برآن آن برین شده درهم
هرچه جز مردمند یک رنگند
یا همه صلح یا همه جنگند
روح انسان عجایبیست عظیم
آدم از روح یافت این تعظیم
بلعجب روح روح انسانیست
که در این دیوخانه زندانیست
گاه با امر سوی حق یازد
گاه با خلق خالکی بازد
فلکی زیر دست او پیوست
او خود از دست خویش هفت بدست
پایی اندر تن و یکی در جان
متحیّر بمانده چون مرجان
گِل و دل آدمی چو نخچیر است
هم زبونست و هم زبونگیرست
گاه عاجز ضعیف تن ز تبی
گاه همچون سبع پر از شغبی
تن ضعیف و قوی دل آدمی است
آفریده تن از گِل آدمی است
لیک دارد میان گِل گوهر
نیست از خلق مر ورا همسر
اعتقاد ترا به خیر و به شر
جز قیامت مباد قیمت گر
نیست از بهر طامع و خایف
هیچ قیمت گری چنو منصف
نفخهٔ صور سورِ مردانست
هرکه زان سور خورد مرد آنست
راز اگر چون زمین نگهداری
آسمانوار بهره برداری
روی دل را خرد روان آمد
بهرهٔ چار طبع جان آمد
روح چون رفت خانه پاک بماند
کالبد در مغاک خاک بماند
هرکه زین جرعه طافح و ثملست
عقل او شب چراغ روز دلست
در شبِ وصل پردهگر باشد
راز در روز پردهدر باشد
روز باشد قوی دل و غمّاز
با ضعیفان به شب به آید راز
زانکه مقلوب روز زور بود
مرغ عیسی به روز کور بود
نفسی و عقلی و هیولانی
از دل و جان و نیروی فایت
حدِّ او حیّ ناطق مایت
گِل و دل دان سرشتهٔ آدم
این برآن آن برین شده درهم
هرچه جز مردمند یک رنگند
یا همه صلح یا همه جنگند
روح انسان عجایبیست عظیم
آدم از روح یافت این تعظیم
بلعجب روح روح انسانیست
که در این دیوخانه زندانیست
گاه با امر سوی حق یازد
گاه با خلق خالکی بازد
فلکی زیر دست او پیوست
او خود از دست خویش هفت بدست
پایی اندر تن و یکی در جان
متحیّر بمانده چون مرجان
گِل و دل آدمی چو نخچیر است
هم زبونست و هم زبونگیرست
گاه عاجز ضعیف تن ز تبی
گاه همچون سبع پر از شغبی
تن ضعیف و قوی دل آدمی است
آفریده تن از گِل آدمی است
لیک دارد میان گِل گوهر
نیست از خلق مر ورا همسر
اعتقاد ترا به خیر و به شر
جز قیامت مباد قیمت گر
نیست از بهر طامع و خایف
هیچ قیمت گری چنو منصف
نفخهٔ صور سورِ مردانست
هرکه زان سور خورد مرد آنست
راز اگر چون زمین نگهداری
آسمانوار بهره برداری
روی دل را خرد روان آمد
بهرهٔ چار طبع جان آمد
روح چون رفت خانه پاک بماند
کالبد در مغاک خاک بماند
هرکه زین جرعه طافح و ثملست
عقل او شب چراغ روز دلست
در شبِ وصل پردهگر باشد
راز در روز پردهدر باشد
روز باشد قوی دل و غمّاز
با ضعیفان به شب به آید راز
زانکه مقلوب روز زور بود
مرغ عیسی به روز کور بود
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
حکایت در این معنی
پیش از آدم ز دست کوتاهی
دوستی داشت مرغ با ماهی
هریکی در مقام خود ساکن
آن ز فخ فارغ این ز شست ایمن
آدمی در زمین چو بپراکند
ماهی از مهر مرغ دل برکند
گفت بدرود باش و رو بفراز
زانکه من زیرِ آب رفتم باز
که به عالم نهاد نسلی ره
کز سرِ حیلت وز شرّ و شره
هم مرا زیر آب نگذارند
هم ترا از هوا به پست آرند
همه را جمله نیست گردانند
بر سباع و ددان شهی رانند
کادمی را به وهم دوراندیش
جِرمش از ما کمست و جُرمش بیش
حالشان از برای حیلهٔ ماست
عقلشان از پی عقیلهٔ ماست
کز دنائت ز راه آهن و نی
گردد انبار حق بادنی شیء
آدمیزاده نازنین باشد
قهر و لطفش برای این باشد
گه به بانگی ضعیف کام شود
گه به دانگی خدای نام شود
به خسی سخت سر شود به مجاز
به غمی سست پای گردد باز
گاه تن برگذارد از کیوان
گاه گردد ز خارکی حیران
سابقت زو نهفته در اوّل
خاتمت زو به مُهر حکم ازل
گاه ایوان برد به چرخ چهار
گاه گردد ز نیم کرم افگار
گاه مسند نهد برِ فَرقد
وز حریر و قصب کند مرقد
گاه گردد به خون و خاک دفین
بستر از خاک وز خسک بالین
سابقت زو نهفته در راندن
خاتمت زو به مهر در خواندن
آنکه ماندست سهمش از تقدیر
وانکه رفتست بیمش از تیسیر
این همه چیست صنعت تقدیر
وان همه چیست حاصل تیسیر
دوستی داشت مرغ با ماهی
هریکی در مقام خود ساکن
آن ز فخ فارغ این ز شست ایمن
آدمی در زمین چو بپراکند
ماهی از مهر مرغ دل برکند
گفت بدرود باش و رو بفراز
زانکه من زیرِ آب رفتم باز
که به عالم نهاد نسلی ره
کز سرِ حیلت وز شرّ و شره
هم مرا زیر آب نگذارند
هم ترا از هوا به پست آرند
همه را جمله نیست گردانند
بر سباع و ددان شهی رانند
کادمی را به وهم دوراندیش
جِرمش از ما کمست و جُرمش بیش
حالشان از برای حیلهٔ ماست
عقلشان از پی عقیلهٔ ماست
کز دنائت ز راه آهن و نی
گردد انبار حق بادنی شیء
آدمیزاده نازنین باشد
قهر و لطفش برای این باشد
گه به بانگی ضعیف کام شود
گه به دانگی خدای نام شود
به خسی سخت سر شود به مجاز
به غمی سست پای گردد باز
گاه تن برگذارد از کیوان
گاه گردد ز خارکی حیران
سابقت زو نهفته در اوّل
خاتمت زو به مُهر حکم ازل
گاه ایوان برد به چرخ چهار
گاه گردد ز نیم کرم افگار
گاه مسند نهد برِ فَرقد
وز حریر و قصب کند مرقد
گاه گردد به خون و خاک دفین
بستر از خاک وز خسک بالین
سابقت زو نهفته در راندن
خاتمت زو به مهر در خواندن
آنکه ماندست سهمش از تقدیر
وانکه رفتست بیمش از تیسیر
این همه چیست صنعت تقدیر
وان همه چیست حاصل تیسیر
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر آنکه آدمی پس از اشیاء و جهات پیدا آمد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر بیان ظلومی و جهولی انسان کما قالاللّٰه تعالی: وحملها الانسان انّه کان ظلوما جهولا
هیچ بدنامی آدمی را پیش
از ظلومی و از جهولی خویش
چه حدیثست هرچه پیش آید
همه از ظلم و جهل خویش آید
حق پسندست عالم و عادل
بندهگه ظالمست و گه جاهل
آدمی با گنه شکستهترست
پای طاوس چشم زخم پرست
کانکه گوید منم شده معصوم
اوست بر نفس خویشتن میشوم
کانکه خود را شکسته دل بیند
خویشتن را به دل خجل بیند
اوست شایستهٔ خدای کریم
ایمن است از عذاب نار جحیم
گفت داود را خدای جهان
که منم یاور شکسته دلان
جان پاکان خزانهٔ فلکست
جسم نیکان نشیمن ملکست
جسم تو گرچه ناپسندیده است
شوخ چشمست لیک خوش دیده است
آدمی سر به سر همه آهوست
ظن چنان آیدش که بس نیکوست
عیب دارد دو صد هزاران بیش
هنرش آنکه از بهایم پیش
گر بود زینتش ز عقل و ادب
ورنه هم با بهایم است نسب
از ظلومی و از جهولی خویش
چه حدیثست هرچه پیش آید
همه از ظلم و جهل خویش آید
حق پسندست عالم و عادل
بندهگه ظالمست و گه جاهل
آدمی با گنه شکستهترست
پای طاوس چشم زخم پرست
کانکه گوید منم شده معصوم
اوست بر نفس خویشتن میشوم
کانکه خود را شکسته دل بیند
خویشتن را به دل خجل بیند
اوست شایستهٔ خدای کریم
ایمن است از عذاب نار جحیم
گفت داود را خدای جهان
که منم یاور شکسته دلان
جان پاکان خزانهٔ فلکست
جسم نیکان نشیمن ملکست
جسم تو گرچه ناپسندیده است
شوخ چشمست لیک خوش دیده است
آدمی سر به سر همه آهوست
ظن چنان آیدش که بس نیکوست
عیب دارد دو صد هزاران بیش
هنرش آنکه از بهایم پیش
گر بود زینتش ز عقل و ادب
ورنه هم با بهایم است نسب
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
فی مذمّة الدنیا واهانته و ترکه، من ترح فرح
مرد کو عاشق دوگانه بُوَد
مرگ با وی درون خانه بُوَد
پشه باشد به وقت جنگ ذلیل
باشه باشد به وقت خوردن پیل
چون شترمرغ نه چو مردم حُر
بار را مرغ و خایه را اشتر
مرد پر دل ز حیز نهراسد
سست را اسب نیک بشناسد
کار دل جنگ و کار جان حذرست
کار شه زور و کار زن سمرست
هرکه در پیش خصم ملک و خرد
دل ز خود برد جان ازو نبرد
سر و پا ار ز بیم برگردد
زود چون لاله سرخسر گردد
مرد مردانه کم ضرر باشد
دود تیره ز چوب تر باشد
مرد بد دل خیانت اندیشد
راز خود پیش خلق بپریشد
مردکی را که جان عزیز بُوَد
یک زبان فصیح تیز بُوَد
تیز را باز دار در دهلیز
زانکه غمّاز روده باشد تیز
سُکر داری شکَر خور از پی نی
صبر داری صبر خور از پی قی
مرگ با وی درون خانه بُوَد
پشه باشد به وقت جنگ ذلیل
باشه باشد به وقت خوردن پیل
چون شترمرغ نه چو مردم حُر
بار را مرغ و خایه را اشتر
مرد پر دل ز حیز نهراسد
سست را اسب نیک بشناسد
کار دل جنگ و کار جان حذرست
کار شه زور و کار زن سمرست
هرکه در پیش خصم ملک و خرد
دل ز خود برد جان ازو نبرد
سر و پا ار ز بیم برگردد
زود چون لاله سرخسر گردد
مرد مردانه کم ضرر باشد
دود تیره ز چوب تر باشد
مرد بد دل خیانت اندیشد
راز خود پیش خلق بپریشد
مردکی را که جان عزیز بُوَد
یک زبان فصیح تیز بُوَد
تیز را باز دار در دهلیز
زانکه غمّاز روده باشد تیز
سُکر داری شکَر خور از پی نی
صبر داری صبر خور از پی قی
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
حکایت و مثل فی لذّة الدنیا مع شدّة العقبی
آن بنشنیدهای که در راهی
آن مخنّث چه گفت با داهی
که همی شد پی گشادِ گره
بهر بیبی به سوی زاهد ده
تا برو میوه سست شاخ شود
راه زادن برو فراخ شود
چون مخنّث بدید هندو را
زور بپرسید و او بگفت او را
گفت بگذار ترّهات خسان
شو به بیبی سلام من برسان
پس به بیبی بگوی کز ره درد
با چنین کون هلیله نتوان خورد
چون چشیدی حلاوت گادن
بکش اکنون مشقّت زادن
تو ندانستهای که خوردن کبر
ننگ و نامی ندارد اندر زیر
سگ اگر جلد بودی و فربه
بیشکاری نگرددی در دِه
غافلند از نهادِ خود مردم
هیچ ندهند دادِ خود مردم
آن مخنّث چه گفت با داهی
که همی شد پی گشادِ گره
بهر بیبی به سوی زاهد ده
تا برو میوه سست شاخ شود
راه زادن برو فراخ شود
چون مخنّث بدید هندو را
زور بپرسید و او بگفت او را
گفت بگذار ترّهات خسان
شو به بیبی سلام من برسان
پس به بیبی بگوی کز ره درد
با چنین کون هلیله نتوان خورد
چون چشیدی حلاوت گادن
بکش اکنون مشقّت زادن
تو ندانستهای که خوردن کبر
ننگ و نامی ندارد اندر زیر
سگ اگر جلد بودی و فربه
بیشکاری نگرددی در دِه
غافلند از نهادِ خود مردم
هیچ ندهند دادِ خود مردم