تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
فی‌المعذرة والتقصیر
تا به دل بر گنه دلیر شدم
زین حیات ذمیم سیر شدم
زین حیات ذمیم بی‌مقصود
بهتر آید مرا عدم ز وجود
من ز بار گنه چو کوه شدم
وز تن و جان خود ستوده شدم
مرگ بهتر ز زندگانی بد
نیست کاره ز مرگ خود بخرد
سال و مه بر گناهها مُصرم
روز و شب بر گناه خود مُقرم
ای خداوند فرد بی‌همتای
حرمت این رسول راه‌نمای
که مرا زین گروه برهانی
تا گذارم جهان به آسانی
گرچه دارم گناه بسیاری
نیستم در زمانه بازاری
دو سبب را امید می‌دارم
گرچه آلوده و گنه کارم
که نجاتم دهی بدین دو سبب
زین چنین جمع بی‌خبر یاری
آن یکی حبّ خاندان رسول
حبّ آن شیرمرد جفت بتول
وآن دگر بغض آل بوسفیان
که از ایشان بدو رسید زیان
مر مرا زین سبب نجات دهی
وز جهنّم مرا برات دهی
مایهٔ من به روز حشر این است
ظن چنان آیدم که این دین است
شکر ایزد که بنده چون دگران
نیست اندر شمار بی‌خبران
ای سنا داده مر سنایی را
تا بدیدم ره رهایی را
که تو بر ظالمان نبخشایی
ظالمان را جزا بفرمایی
خاصه بر ظالمان آل رسول
آنکه دارند جای فضل فضول
* * *
ختم این بیتها درود رسید
اجل اندر قفا و عقل بدید
دید چشمم به خواب در یک شب
که ز گفتارها ببستم لب
عقل دانست وقت رفتن جان
آمد و رفت خواهد او ز میان
آمدم پیش با خطر سفری
بو که یابم بر این خطر گذری
چون نصیبم ز دهر این آمد
این مرا بیت واپسین آمد
ناقص آمد کتاب از آنکه اجل
جان ربود و سپر تن به وجل
گرچه این بیتها تمام نشد
تیغ گفتار در نیام نشد
آنچه گفتم نظام او به کمال
هست چون شمس و ماه و آب زلال
اگر اندر جهان مقام بُدی
گفت من تا ابد تمام بُدی
چون برفتم به عذر معذورم
پیش استاد دین چو مزدورم
یارب این عذر گفته‌ها بپذیر
به خطاها و کردهام مگیر
تو که خواننده‌ای دعاگو باش
دین نگهدار و جای جان جو باش
چون ترا جای جان برون از جاست
پاک جان‌دار اگر نه بیم عناست
که چو خاکی تنت به خاک شود
پاک باید که جای پاک شود
من ز کردار و گفت ترسانم
بو که گیرند هردو آسانم
لیکن ای دوست رفتنم زین‌سان
گر بخواهی تو هم کنون آسان
کرد خود گِرد خود درآوردم
آنچه کردم ز دهر آن بُردم
تو چنان دان که همچنین باشی
جهد کن تا مرید دین باشی
چون ترا دین بود مرید لحد
یافتی خلعت ثنای احد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
فی‌الحقیقة والطریقة
راه دور از دل درنگی تست
کفر و دین از پی دورنگی تست
ورنه یک خطوتست راه بدو
بنده باشی شوی تو شاه بدو
لقب رنگها مجازی کن
خور ز دریای بی‌نیازی کن
گفت بگذار و گِرد کرد برآی
بندهای گران ز خود بگشای
ذوق ایمان مگر چشیده نه‌ای
روی تحقیق و صدق دیده نه‌ای
تا ترا رمز واضحات آمد
واضحاتت مغیّبات آمد
در تو رشدی همی نمی‌بینم
ورنه من صبح صادق دینم
راه دین بر تو کردمی پیدا
تا نبودی تو اهوج و شیدا
دوری از سرّی کار همچو کفور
هست اهل‌الکفور اهل قبور
مر ترا چشم و گوش داد خدای
راه بنمود مرد راهنمای
امر داد و ترا چو حجّت شد
عذر برخاست و وقت مهلت شد
گر شنیدی برستی از دوزخ
ورنه بی‌شک شکستی از برزخ
خیز و بنداز خواجه گربه ز کش
سر ز فرمان کردگار مکش
ورنه کن نام خویشتن فرعون
کز خدا و رسل نیابی عون
چه تو چه قوم عاد گردنکش
ای چو نمرود غرّه بر آتش
باش تا امر حق فراز رسد
باش تا پشّه را جواز رسد
گر ورا نیم پشّه کرد هلاک
مر ترا پرّ پشه‌ای بس پاک
از تو چونان برآورند دمار
که ز قوم ثمود روز شمار
تا کی این میل صحبت نااهل
میل نااهل داردت بر جهل
پردهٔ تو حجاب دیدهٔ تست
تن به رنج از دل رمیده تست
دل تیره چو تن به کار درآر
تا نگیرد ز تو ره انکار
در ره دین برو ریاضت کن
وز چنین راه بد طهارت کن
غیرتت بر بهشت می ناید
تا جهنم ترا همی شاید
کافرم گر تو زین ره و سیرت
هیچ بینی به چشم سر جنّت
به حق مصطفی و آل رسول
که کنی این سخن ز بنده قبول
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست
آن شنیدی که زاهدی آزاد
رفت روزی به جانب بغداد
تا سوی خانهٔ خدای شود
به سوی خلق نیک رای شود
خلق گشت از قدوم زاهد شاد
زآنکه بود او به پند دادن راد
گفت هرکس سداد و سیرت او
وآن ورع و آن نکو سریرت او
گفت مأمون که این چنین دیندار
دید باید مرا همی ناچار
حاجب خاص را همان ساعت
بفرستاد از پی دعوت
کرد هرکس به مرد دین ابرام
تا بَرِ میر در شود به سلام
رفت زاهد بَرِ خلیفه فراز
میر مأمون نکرد قصّه دراز
گفت شاد آمدی ایا زاهد
مرحبا مرحبا ایا عابد
گفت زاهد نیم خطا گفتی
نیست در طبع من چنین زفتی
دان که زاهد یقین تویی نه منم
بشنو و یادگیر تو سخنم
تو به زاهد مرا خطاب مکن
خانهٔ دین من خراب مکن
گفت مأمون که شرح گوی این را
حاجت است این حدیث تعیین را
گفت زاهد تو این نمی‌دانی
چون به بیهوده زاهدم خوانی
عرضه کردند بر من این دنیی
بر سری داد خلد با عقبی
مر مرا جمله در کنار نهاد
یک زمان دنیی‌ام نیامد یاد
می نخواهم نیم بدان مایل
کرده‌ام حبّ آن ز دل زایل
نیست یک ذرّه پیش من کونین
کرده‌ام فارغ از همه عینین
بیش از این هردو من همی طلبم
از پی جست اوست این طربم
زاهدی مر ترا مسلّم گشت
که به دنیا دل تو بی‌غم گشت
شادمانی بدین قدر دنیی
یاد ناری ز جنّت و عقبی
که بدین قدر تو ز خرسندی
به امانی بمانده در بندی
گشت مأمون خجل از این گفتار
داد بر عجز خویشتن اقرار
هرکه او بنده گشت دنیی را
صید شد مر بلا و بلوی را
دین به دنیی مده که درمانی
صید را چون سگان کهدانی
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
حکایت - آن شنیدی که در حد مرداشت
آن شنیدی که در حد مرداشت
بود مردی گدای و گاوی داشت
از قضا را وبای گاوان خاست
هرکرا پنج بود چار بکاست
روستایی ز بیم درویشی
رفت تا بر قضا کند پیشی
بخرید آن حریص بی‌مایه
بدل گاو خر ز همسایه
چون برآمد ز بیع روزی بیست
از قضا خر بمرد و گاو بزیست
سر برآورد از تحیّر و گفت
کای شناسای رازهای نهفت
هرچه گویم بود ز نسناسی
چون تو خر را ز گاو نشناسی
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
فی مثالب شعراء المدّعین
چون ستودی بسی عدولان را
سخنی گوی بوالفضولان را
آنکه بی‌آلتند و بی‌مایه
همه عریان چو کیر بی‌خایه
یا طلبکار زرق و تزویرند
یا جهان را به حسبه می‌گیرند
شعر برده به گازر و جولاه
خواسته زو بهای کفش و کلاه
همچو خلقانیان کهن پیرای
کرده یک شعر را دو گرده بهای
همچو سگ در به در به دریوزه
خوانده مر زهر را شکر بوزه
مدح شاهان به عامیان برده
دیو را هوش خویش بسپرده
یک رمه ناحفاظ و نابینا
در عبارت فرخچ و نازیبا
جای خلخال تاج بنهاده
شعرشان همچو ریششان ساده
هیچ نشناخته معانی را
بد زبانی ز خوش زبانی را
تابه از آفتابه نشناسند
شکل چرخ از ذوابه نشناسند
نزد ایشان کراسه با کاسه
هست یکسان چو تاس با تاسه
شاه را مدحت امیر برند
میر را در علو به تیر برند
عامیان را خدایگان خوانند
مهتران را به پاسبان خوانند
مدح و ذم نزدشان چو یکسانست
کس زنشان چو خانه ویرانست
همه محتاج لقمهٔ نانند
همه بی‌آلتند و حیرانند
همه ناشسته روی و منحوسند
همه تطفیل خوی و جاسوسند
همه با روی و طلعت شومند
زان همه ساله خوار و محرومند
بی‌زبانی ورا زبانی کرد
آلت خویش بی‌زبانی کرد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
فی مثالب المنحولین
وانکه هستند در سخن منحول
گاه تکرار در مقوله فضول
از عروض و علل زنند نفس
سالم و منزحف ز پیش و ز پس
در افاعیل و در مفاع و فعول
گفته دایم به جای فضل فضول
کرده انجام بیت زا آغاز
هزج از منسرح نداند باز
یک قصیده دویست جا خوانده
پیش هر سفله ریش را لانده
شده قانع به یک دو دسته تره
فرق ناکرده ناسره ز سره
یک دو فصل رکیک کرده ز بر
کرده از کدیه شهر زیر و زبر
بر خبّاز و کلبهٔ هرّاس
پیش قصاب و مطبخ روّاس
بر اسکاف و درزی و خفّاف
زده در شاعری هزاران لاف
همگان مدح ناسزا گفته
خزف و دُر به یک نمک سفته
دُر و خرمهره جمع کرده به هم
بی‌خبر در سخن ز بیش و ز کم
خلق از افعالشان شده رنجور
سال و مه همچو ابلهان مغرور
نه هرآنکس که یک دو بیت بخواند
ژاژ خایید و دم و ریش بلاند
باشد آنکس سخنور و شاعر
بر معانی شده بود ماهر
کیر خر خلق را مناره بود
فرش دهلیز همچو شاره بود
هست یکسان چو پشت آینه روی
همچو کیر خر است و دستنبوی
خلق از ایشان همیشه در رنجند
همچو سیم سیاه ده پنجند
بگذر از ذکر جاهلان کردن
هستشان در خورِ قفا گردن
بی‌زبانان پُر زبانانند
همه کورند و دیده‌بانانند
شاه اگر کارها گزیده کند
نسلشان از جهان بریده کند
خلق از این غم به جمله باز رهند
که ز افعال مایهٔ گنهند
همه ترک غزاند غارت دوست
نیست بر ذرّه‌ای از ایشان پوست
در هر آن خانه‌ای که ره یابند
در شد آمد بسان سیمابند
ایزد این قوم را هلاک کناد
دهر از ایشان به جمله پاک کناد
چند از این جری بر مثالبشان
روح بادا جدا ز قالبشان
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
فی ذکرالعوام و اهل السوق والجهال
تا توانی به گرد عامه مگرد
عامه از نام تو برآرد گرد
زان کجا عامه بی‌خرد باشد
صحبت بی‌خردت بد باشد
به همه حال چون خودت خواهد
صحبت او روان همی کاهد
چه نکو گفت آن خردمندی
که سخنهای اوست چون پندی
عامه نبود ز کارها آگاه
عامه را گوش کرّ و دیده تباه
صحبت عامه اسب و خر باشد
هر دوان ضد یکدگر باشد
خر تگ از اسب خود نگیرد تیز
لیک اسب از خران بگیرد تیز
صحبت عامه هرکه هشیارست
مثل حدّاد و مثل عطّارست
گرچه عطّار ندهدت مشک او
رسد از ناف مشک او به تو بوی
مرد حدّاد اگر به سور آید
جامه ز انگشت او بیالاید
با بهان لحظه‌ای چو بشتابی
نام نیکو ازو بسی یابی
صحبت عامه هرکرا دیدست
سخت زشت است و ناپسندیدست
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
در ذمّ عوام و بازاریان و جهال گوید ذکر مساوی العوان للخواص نفع عام
عامه تا در جهانِ اسبابند
همه در کشتی‌اند و در خوابند
دل عامی چو دیدهٔ یار است
نیم بیمار و نیم بیدار است
گنده و بی‌مزه است صحبت عام
چون سگ پخته و چو مردم خام
زان گروهی که سوی درویشان
نفرت آرد همی خرد زیشان
از دل عامی و بخیل و حسود
کینه آید ولیک ناید جود
مگس و گزدمند مردم دون
نیشی اندر دهان یکی در کون
نه به دل بر نهد جهان پلید
بر سر دیو چتر مروارید
ز آفت نیش یک جهان گزدم
چشم من پر مژه‌ست چون گندم
روی چون ابر از آن دژم دارند
که چو ابر آب در شکم دارند
چون خُره زان سزای قربانند
که خره‌وار مغ مسلمانند
چون مگس روی بهر نان شویند
در چو گربه برای خوان جویند
مزد باشد برای خندیدن
سبلت زن به مزدشان ریدن
گاه شوخی پلید چون مگس‌اند
گاه صحبت به غیض چون دنس‌اند
شوخ همچون مگس ولی‌بانان
طعمهٔ عنکبوت بی‌سامان
بهر پیوند جان مهمان را
روزه فرموده سال و مه جان را
گر یکی میهمان بخوان رسدش
کارد گویی به استخوان رسدش
گر دهند این گره به کوه آوا
نکند کُه بزرگشان به صدا
از پی یک دو لقمه خرد به هیچ
کرده بسیار گونه راه بسیچ
مردم عامه همچو زنبورست
که صلاح از وجودشان دورست
هوس دخلشان چودوزخشان
دفتر خرجشان چو مطبخشان
از پی یک دو لقمهٔ تر و شور
بام و دیوار خز چو گربه و مور
ریششان سال و مه ببردن چیز
از شره مانده بر گذر گه تیز
حاصل سفله چیست جز غم و رنج
قفص تیز چیست جز قولنج
یک دم ار تخته در بغل گیرند
خانهٔ خویش در تبل گیرند
یک دم ار گوش سوی رود آرند
به دو گوز آسمان فرود آرند
شکر ایشان بخواهم ارچه به روز
بشکند زوبه ساعتی صد گوز
ذکرش بر هجاش شیر گواست
ریش مادر غرش بکن که رواست
آمد از چنگشان ز سبلت حیز
در تظلم میان درکهٔ تیز
چون نعامه به گاه نان خوردن
لیک چون مرغ وقت اه کردن
اه کنند از دریغ اه کردن
خه کنند از جواب خه کردن
عامه مانند گردباد بُوَد
که سبک خیز همچو باد بُوَد
به یکی باد خوش شود ناچیز
صورت مرد دارد و تن حیز
عرض عامه بسان نار بُوَد
گرچه بی‌مال و بی‌تبار بُوَد
کرده مجروح چون دد از بیداد
که نه دندان نه ناخنش ماناد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
فی مذمة‌الاعداء و نصیحة‌الاولیاء
ای منیری نمود مهتابت
بس بُوَد سایه ریسمان تابت
نشود هیچ مردم مصلح
هرگز از دست دیو لایفلح
همچو مار از بدی و منحوسی
همه ساله شکار طاوسی
تا کت آموخت اختیار بدی
که میاموز دی و مه خوردی
عامه بهر طعام چون انعام
با سرپست دام و مست مدام
زانکه در کاملان بود همه جود
نبود بی‌فلاح مرد سجود
گر هراسد ز بی‌خرد مردم
از بدان ترسد و ز بد مردم
آن نترس خدای ترس خودست
تن که در طمع نیک و ترس بدست
ای عفااللّٰه ز دیو سیرتشان
که ازین سان بود بصیرتشان
گفتهٔ مردشان نه از مردیست
بلکه از لاف و فتنه و سردیست
مرد کان هرزه‌گوی و بی‌باکست
راز با وی چو کوک با کاکست
بشماری بریدن از کِه و مِه
گر ز من پرسی از بدان همه به
هم دم و هم درم دهد هم درد
هم جگر هم ذکر خورد بد مرد
نبود هیچ جز بد و بد رگ
گر یکی ور هزار بینی سگ
این همه خواجگان بی‌زر و سیم
علم شیر و گرگ مال یتیم
از کسی در جهان خاموشی
نشنود جز به گوش بی‌گوشی
زانکه اندر جهان خاموشی
بُرد بهتر ز بوریا پوشی
از پی دخل و خرج عقل و هنر
دفترش بی‌نواتر از دف‌تر
این دبیران که مُدبران رهند
زان همی از غلام خود نرهند
ای ز خود سیرگشته همچو امل
بشنو از من ز روی پند و مثل
اندرین سرنشیب بی‌خبران
بار بر پشت مانده همچو خران
مرد شد مرد کز طمع بگریخت
گرد گشت ابر کآب روی بریخت
آز عقلت ببرد دین چه بُرد
طمع آبت بریخت جان چه خورد
سخن زیرکان همه رمزست
هرکه غمرست کار او غمزست
پوست باشد که غمز دارد نغز
غمز هرگز نیابی اندر مغز
جمله زیر جهان اسبابند
کشت را باد و مشک را آبند
همه هستند و من به نزد خودم
خوشه‌چینی ز خرمن خردم
پس همه چون خرند و بی‌تابند
گَرد اسبم چگونه دریابند
برزگر این مثل نکو گفتست
چشم دلشان از این مثل خفتست
گر ز بنجشک بودمی به فکر
اندرین مزرعت شتابان سر
آسمان‌وار سر فراشتمی
ارزن اندر زمین نکاشتمی
دل درویش را ز روی ستم
کرده چون پشت سوسمار ز غم
جنگ جستند ارنه بس جستند
که چو شه تره بر گذر رستند
زان خصومت که با من انگیزند
زود چون مرد فرد بگریزند
مانده‌اند این کره از آن دم باز
پوست بر پوست همچو گنده پیاز
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر خویشان گوید فی‌مذمة الارقاب که: الاقارب عقارب، والاخ فخ، والعمّ غمّ، والخال وبال، والختن محن
این گُره را که نام کردی خویش
هریکی گزدمند با صد نیش
سرگران همچو پای در خوابند
پرده‌در همچو تیز درآبند
از ره مرگ و جسک ماده و نر
آرزومند مرگ یکدیگر
از جفا زشت گوی یگدگرند
وز حسد عیب جوی یکدگرند
اهل علّت نه خویش یکدگرند
همچومهتاب خیش یکدگرند
در ضیاع و عقار خویشان را
بشناسی چو گرگ میشان را
گرچه ایشان اقاربند همه
در اقارب عقاربند همه
نیک گفت این سخن حکیم عرب
نبود خویش اهل ناز و طرب
این مثل را نگر نداری سست
که اقارب عقاربند دُرست
خویش نزدیک همچو ریش بُوَد
بیش کاویش رنج بیش بُوَد
همه لرزنده در عنا و عذاب
چون زر و سیم سفله بر سیماب
آشکارا چو گربه بر سرِ خوان
زیر برتر چو موش در انبان
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت برادران گوید
دوست جو از برادران بگسل
که برادر کند پر آذر دل
کِه بود غمز بر پدر خواند
مِه بود بر تو خواجگی راند
تا پدر زنده با تو دمسازست
چون پدر مرد خصم و انبازست
گر دو نیمه کنی برو سیمت
ور نه در دم کند به دو نیمت
نه برادر بود به نرم و درشت
کز برای شکم بود هم پشت
عقل نبود برادری کردن
از پی رنج دل جگر خوردن
رنج دل باشد و عنای جگر
به برادر دویدن از مادر
نه قبولش خوش و نه کردن رد
همچو اعراب و همزه بر ابجد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت خواهران گوید
ور ترا خواهر آورد مادر
شود از وی سیاه روی پدر
تو ز میراث ربعی او را ده
فحلی آور ورا سبک مسته
گر تو ناری خود آورد بی‌شک
بنویسند بی‌حضور تو چک
نشناسد ز هیچ مرد گریز
نکند خود ز مرد و زن پرهیز
هم ز ده سالگی گرد در سر
شوهر و مال و چیز و زرّ و گهر
زان هوسش خیره لعبت آراید
کیر و کالای را همی باید
جامه بر تن درد همی به ستیز
مانده در انتظار مال و جهیز
ور کنی در جهیز او تأخیر
همه توفیر تو شود تقصیر
نام و ننگت به باد بردهد او
بر سرت زود خاک برنهد او
مرد بیگانه گردد از خانه
خانه‌ات پر شود ز بیگانه
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
حکایت هزل
کلکی بر مناره کودک خرد
برده بود و به ناز می‌افشرد
چون مؤذّن بدیدش اندروای
پس بگفت ای کلک ز بهر خدای
سره کاری همی کنی بر تاز
به دو منزل به پیش او شو باز
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت فرزند گوید
بود فرزند بد بود به دو باب
زنده مالت برند و مرده ثواب
جهل باشد عدوت پروردن
از پی رنج دل جگر خوردن
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت دختر گوید
ور بود خود نعوذباللّٰه دخت
کار خام آمد و تمام نپخت
طالعت گشت بی‌شکی منحوس
بخت میمون تو شود منکوس
آنکه از نقش اوت عار آید
پی دخترت خواستار آید
خان و مان تو پر ز عار شود
خانه از بهر وی حصار شود
برکس ایمن مباش، زان پس تو
که نیابی امین برو کس تو
هیچ‌کس را به خود نیاری خواند
گوز بر گنبد ایچ کس نفشاند
مرد مهمان به خان نیاری برد
نکند امن بر عرابی کرد
آتش و پنبه جفت کی گردد
خان و مانت به جمله فی گردد
گر غلامی خری و گر شاگرد
با وی از ناکسی برآید گرد
زود دامادیت طمع دارد
خویشتن را ز خانه پندارد
چه نکو گفت آن بزرگ استاد
که وی افکند شعر را بنیاد
کانکه را دختر است جای پسر
گرچه شاهست هست بد اختر
وآنکه او را دهیم ما صلوات
گفت کالمکرمات دفن بنات
چون بود با بنات نعش فلک
بر زمین جفت نعش به بی‌شک
بر فلک چون بنات با نعش است
بر زمین هم بنات بر نعش است
هرکرا دختر است خاصه فلاد
بهتر از گور نبودش داماد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
فی مذمّة الختن
کیست این هست مر مرا داماد
کرده حمدان ز بهر زن پر باد
گه و بیگه درآید از درِ تو
کام و ناکام گشته همسر تو
گشته معروف هرکه و هرجای
کیست این مر مراست خواهر گای
گادن آنگه کند که گیرد زر
کس خواهر به زر درد آن خر
وان زمانی که سیم نستاند
ای بسا گاو و خر که برراند
هر تجمل که دارد از پی کیر
بدهد وان دنس نگردد سیر
چون نماند درم طلاق دهد
چک بیزاری و فراق دهد
سال و مه گادن به زر کند او
چون نماند درم به در کند او
خاک بر فرق خواهر و داماد
که نگردد کسی از ایشان شاد
هرکه خواهد جماع سیم دهد
زر به معشوق خود سلیم دهد
زانکه داماد تا نیابد سیم
نکند فرج خواهرت به دو نیم
آنکه او خواهرت همی گاید
مرگ بابات را همی پاید
دور باد ای برادر از ما دور
خواهر و دختر ار چه بس مستور
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت عمّ گوید
آنکه عمّ تو و آنکه خال تواند
همه در قصد خون و مال تواند
عمّ که بدگوی و پر ستم باشد
عم نباشد که درد و غم باشد
در مهی خویشتن پدر کرده
به گه پرورش به در کرده
در کن و در مکن مه خانه
در بیار و بده چو بیگانه
چون عقاب و چو باز وقت گرفت
همچو گنجشک وعکه خوار گرفت
همچو کیر جوان به وقت بگیر
باز وقت بیار خایهٔ پیر
دیدی ار دست و پای بلعم را
دردسر آن عمامهٔ عم را
گرت بخشد عمامه عم مستان
کان بود چون عطای بدمستان
کان عمامه نه بهر آن دادست
کز وجود تو خوشدل و شادست
تا ندیده است پای را هنجار
ندهد دست عم ترا دستار
انده خال و غمّ عم بگذار
تا بوی شاد خوار و برخوردار
ورنه جان کن که دل ستم نکشد
عاقل اندوه خال و عم نکشد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت خال گوید
خال کآزار تو گزیده بُوَد
همچو خال سفید دیده بُوَد
کند آن خالت از خرد خالی
بهر میراث مادرت حالی
چون زرت باشد از تو جوید رنگ
چون بوی مفلس از تو دارد ننگ
خواجه خواند چو کار باشد راست
پس چو شد کژ غلام‌زادهٔ ماست
شاهزاده بوی چو داری مال
داه زاده شوی چو بد شد حال
پس تو گویی فلان مرا خالست
سنگ دل خال نیست تبخالست
رو تو از ننگ خال بی‌عم باش
خال و عم را بمان و بی‌غم باش
تا دو دستت به دامن خالست
هردو پایت میان آخالست
حکمت اندر عرب فراوانست
وز همه خوبتر یکی آنست
که عدی چون شد از عداوت خال
همنشین سباع و وحش و رمال
نشنیدی که راند در امثال
رو تو عم غم شمار و خال وبال
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر خویش لشکری گوید
موش کز دشت در دکان افتد
به که خویشیت با عوان افتد
چون نشیند عوان به خر پشته
چه تو در پیش او چه خر کشته
خویشتن را خدای نام نهد
خال و عم را گدای نام نهد
بنشاند ز جهل و کشخانی
پدر پیر را به دربانی
زانکه چون سفله یافت مال و عمل
بکند جفت و یار و خانه بدل
کبر او چون بلای آمدنی
باز کاسش چو کاسهٔ زدنی
گر نداری به خدمتت خواند
ور بداری به عنف بستاند
همه از کون خواجه تیز دهد
گه گه از کون میر نیز دهد
که نبینی به حرمت و صولت
یک زنخ زن چو من در این دولت
که نه از دست اینم و آنم
من کنون دست راست سلطانم
همه بادش ز حاجب و ز امیر
همه لافش ز خواجه و ز وزیر
گوید ار با تو هم سخن باشد
زیر نو گرچه ده کهن باشد
گردنم بین ز دست شه نیلی
که به دست خودم زند سیلی
من زنم بیشتر ز بیم پشه
کون پیلان به ریش غرواشه
شاه ما ار بمیرد ار بزید
جز به فرمان ریش من نرید
خود به دست من است چندین‌گاه
قفل و مهر و کلید گلخن شاه
چکنی ناخوشی و خویشی او
که مه او مه کمی و بیشی او
از لقمه‌ای به ماتم و سور
گه غلامش بوی و گه مزدور
کیست در چشم عقل ناخوش‌تر
در جهان از گدای کبرآور
دیو در مشک او دمیده فره
تا ز خود سوی خود شده فربه
سفله گردد ز مال و علم سفیه
که سیه سار برنتابد پیه
از عدم بوده وز فنا سوده
در میان طمطراق بیهوده
به دمی زنده از پفی بیمار
به خویی گنده وز تفی افگار
دور شو دور شو ز نزدیکش
روشنی شو ز ننگ تاریکش
گر براین خوان تو جفتی و فردی
دیگ دل را به از جگر خوردی
که مه او و مه عزّ دولت او
چکنی باد ریش و سبلت او
خواجهٔ تو قناعت تو بس است
صبر و همت بضاعت تو بس است
که خود آبستن است با همه ساز
شب کوتاه تو به روز دراز
دون رعنا همیشه مضطر به
دست او با دهان برابر به
صلح بی‌جنگ به کریمان را
کلبه از سنگ به لئیمان را
با عوان خویشی ار نداری به
دیده بر عقل خود گماری به
گزدم و مار سوی جانت روان
بهتر آید بسی ز خویش عوان
خویشی ار با عوانت ناچارست
اندرین قول زیرکان چارست
یا بکش یا گریز از برِ او
یا هوسها بریز از سر او
گرچه تشنه شود سرابش ده
ور چو روغن شود ترابش ده
تا ز باد بروت او برهی
آتشش را چو ز آب خاک دهی
ورنه با او نشین به هر برزخ
تات فردا برد سوی دوزخ
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
ذکر انواع‌الشهوات علی بعضها تحریض و علی بعضها تمریض اندر صفت شهوات و در حق غلام باره گوید
هرکه شد کون‌پرست بر خیره
گوز یابد ثواب از انجیره
چه دهی از پی گذر گه ثفل
خرد پیر خود به کودک طفل
گر زبر سوش مایهٔ بد اوست
هرچه از زیر سو درآمد اوست
تن بد را بهاش جان خواهد
دل نیک تو رایگان خواهد
خاک پایی چو دیدی اندر پیش
باد دستی شوی ز شهوت خویش
آنکه او نام و ننگ خود بگذاشت
دل تو کی نگه تواند داشت
خصم غمّاز طبع یافه درای
یار خلخال دست زنگله پای
دوست چون زلف زنگیان بدساز
برجهد چون فروکشیش از ناز
چون چراغند از آنکه وقت فدی
چون فتیله ز بن خورند غذی
تا کم از یک دو مه به کسب مجاز
نود خویش سی کنند از آز
بر شکسته دریده غم خوردن
طفل بی‌مادرست پروردن
راست گفت آنکه برگشاد گره
بسته‌گیری به خوی نیکو به
هرکجا دین بود درم نبود
روی و خوی نکو بهم نبود
زشت باشد نکو رها کردن
یوسفی را بنه بها کردن
چون نه یعقوبی و نه بن یامین
زین دعا نشنوی مگر آمین
نزد آنکس که عقل او خوارست
شاهد دل شکر جگر خوارست