تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۱ - قطره و دریا به عین ما نگر
قطره و دریا به عین ما نگر
همچو ما در بحر ما ، ذما را نگر
یک زمان با ما در این دریا در آ
آبرو می جو و در دریا نگر
خط محور از میانه طرح کن
بگذر از قوسین و ادنی را نگر
ترک سرمستی اگر خواهی بیا
لحظه ای در چشم مست ما نگر
آینه بردار و روی خود ببین
آنچه پنهان دیده ای پیدا نگر
در سرم سودای زلفت اوفتاد
حال این سودائی شیدا نگر
هیچ شی بی نعمت الله هست نیست
نعمت الله با همه اشیا نگر
همچو ما در بحر ما ، ذما را نگر
یک زمان با ما در این دریا در آ
آبرو می جو و در دریا نگر
خط محور از میانه طرح کن
بگذر از قوسین و ادنی را نگر
ترک سرمستی اگر خواهی بیا
لحظه ای در چشم مست ما نگر
آینه بردار و روی خود ببین
آنچه پنهان دیده ای پیدا نگر
در سرم سودای زلفت اوفتاد
حال این سودائی شیدا نگر
هیچ شی بی نعمت الله هست نیست
نعمت الله با همه اشیا نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۲ - نور چشم با به چشم ما نگر
نور چشم با به چشم ما نگر
عین ما در جو و در دریا نگر
در همه پیدا و پنهان از همه
نور آن پنهان و این پیدا نگر
یک وجود است و هزارش اعتبار
آن یکی در هر یکی یکتا نگر
ذات او چون با صفت اسمی بود
یک حقیقت در بسی اسما نگر
وحدت و کثرت به همدیگر ببین
مظهری در مظهر اسما نگر
ساغر می نوش کن شادی ما
حل سرمستان و ذوق ما نگر
نعمت الله در نظر آئینه ایست
گر نظر داری بیا ما را نگر
عین ما در جو و در دریا نگر
در همه پیدا و پنهان از همه
نور آن پنهان و این پیدا نگر
یک وجود است و هزارش اعتبار
آن یکی در هر یکی یکتا نگر
ذات او چون با صفت اسمی بود
یک حقیقت در بسی اسما نگر
وحدت و کثرت به همدیگر ببین
مظهری در مظهر اسما نگر
ساغر می نوش کن شادی ما
حل سرمستان و ذوق ما نگر
نعمت الله در نظر آئینه ایست
گر نظر داری بیا ما را نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۳ - قطره قطره جمع کن دریا نگر
قطره قطره جمع کن دریا نگر
آب را می نوش و ذوق ما نگر
گر نه ای احول یکی را دو مبین
سر به سر یکتای بی همتا نگر
آینه گر صد نماید ور هزار
در صفای هر یکی او را نگر
هر چه بینی مظهر اسمای اوست
مظهر ما در همه اشیانگر
آفتابی می نگردد ذرهٔ
یک نظر در روی مه سیما نگر
گر تو می پرسی که جای او کجاست
جای آن بی جای ما هر جا نگر
نعمت الله را به نور او ببین
چشم بگشا دیدهٔ بینا نگر
آب را می نوش و ذوق ما نگر
گر نه ای احول یکی را دو مبین
سر به سر یکتای بی همتا نگر
آینه گر صد نماید ور هزار
در صفای هر یکی او را نگر
هر چه بینی مظهر اسمای اوست
مظهر ما در همه اشیانگر
آفتابی می نگردد ذرهٔ
یک نظر در روی مه سیما نگر
گر تو می پرسی که جای او کجاست
جای آن بی جای ما هر جا نگر
نعمت الله را به نور او ببین
چشم بگشا دیدهٔ بینا نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۴ - یک نظر در چشم مست ما نگر
یک نظر در چشم مست ما نگر
نور او در دیدهٔ بینا نگر
آب چشم ما بهر سو شد روان
گر نظر داری درین دریا نگر
در دو عالم هر چه بینی همچو ما
حضرت یکتای بی همتا نگر
گر همی خواهی که بینی روی او
آینه روشن کن و خود را نگر
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جای ما هر جا نگر
ظاهر و باطن به همدیگر ببین
عین آن پنهان و این پیدا نگر
هیچ شی بی نعمت الله کی بود
نعمت الله در همه اشیا نگر
نور او در دیدهٔ بینا نگر
آب چشم ما بهر سو شد روان
گر نظر داری درین دریا نگر
در دو عالم هر چه بینی همچو ما
حضرت یکتای بی همتا نگر
گر همی خواهی که بینی روی او
آینه روشن کن و خود را نگر
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جای ما هر جا نگر
ظاهر و باطن به همدیگر ببین
عین آن پنهان و این پیدا نگر
هیچ شی بی نعمت الله کی بود
نعمت الله در همه اشیا نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۵ - یک نظر در چشم مست ما نگر
یک نظر در چشم مست ما نگر
عین ما می بین و در دریا نگر
در خرابات مغان رندانه رو
ذوق سرمستان ما آنجا نگر
چشم ما روشن به نور روی اوست
نور او در دیدهٔ بینا نگر
آب چشم ما به هر سو شد روان
گر نظر داری در این دریا نگر
هر چه هست آئینهٔ اسما بود
یک مسما و همه اسما نگر
رند سرمستی اگر جوئی بیا
پیش ما بنشین دمی ما را نگر
دُرد دردش نوش کن گر عاشقی
ذوق آن درمان بود درد آن نگر
میر رندان سید ما را ببین
بندهٔ یکتای بی همتا نگر
عین ما می بین و در دریا نگر
در خرابات مغان رندانه رو
ذوق سرمستان ما آنجا نگر
چشم ما روشن به نور روی اوست
نور او در دیدهٔ بینا نگر
آب چشم ما به هر سو شد روان
گر نظر داری در این دریا نگر
هر چه هست آئینهٔ اسما بود
یک مسما و همه اسما نگر
رند سرمستی اگر جوئی بیا
پیش ما بنشین دمی ما را نگر
دُرد دردش نوش کن گر عاشقی
ذوق آن درمان بود درد آن نگر
میر رندان سید ما را ببین
بندهٔ یکتای بی همتا نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۶ - یک نظر در چشم مست ما نگر
یک نظر در چشم مست ما نگر
نور او در دیدهٔ بینا نگر
خوش بیا در چشم ما بنشین چو ما
جو بجو می بین و در دریا نگر
رند سرمست خوشی گر بایدت
در خرابات مغان ما را نگر
هر چه هست آئینهٔ گیتی نماست
دیده بگشا در همه اشیا نگر
این عجائب بنگر ای صاحب نظر
جای آن بی جای ما هر جا نگر
از بلا چون کار ما بالا گرفت
مبتلا شو در بلا بالا نگر
نعمت الله را به نور او ببین
آفتابی در قمر پیدا نگر
نور او در دیدهٔ بینا نگر
خوش بیا در چشم ما بنشین چو ما
جو بجو می بین و در دریا نگر
رند سرمست خوشی گر بایدت
در خرابات مغان ما را نگر
هر چه هست آئینهٔ گیتی نماست
دیده بگشا در همه اشیا نگر
این عجائب بنگر ای صاحب نظر
جای آن بی جای ما هر جا نگر
از بلا چون کار ما بالا گرفت
مبتلا شو در بلا بالا نگر
نعمت الله را به نور او ببین
آفتابی در قمر پیدا نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۷ - یک نظر در چشم مست ما نگر
یک نظر در چشم مست ما نگر
یک حقیقت در همه اشیا نگر
ما ز دریائیم و دریا عین ما
گر نظر داری درین دریا نگر
یار تنها با تو می گویم بدان
گر خبرداری درین تنها نگر
هر چه آید در نظر ای نور چشم
حضرت یکتای بی همتا نگر
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جای ما هر جا نگر
عالمی از نور او روشن شده
آفتابی در همه پیدا نگر
نعمت الله میر سرمستان بود
ذوق اگر داری بیا ما را نگر
یک حقیقت در همه اشیا نگر
ما ز دریائیم و دریا عین ما
گر نظر داری درین دریا نگر
یار تنها با تو می گویم بدان
گر خبرداری درین تنها نگر
هر چه آید در نظر ای نور چشم
حضرت یکتای بی همتا نگر
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جای ما هر جا نگر
عالمی از نور او روشن شده
آفتابی در همه پیدا نگر
نعمت الله میر سرمستان بود
ذوق اگر داری بیا ما را نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۸ - یک نظر در چشم مست ما نگر
یک نظر در چشم مست ما نگر
ذوق اگر داری درین دریا نگر
سر فرو بردی چه بینی سایه ای
آفتاب ار بایدت بالا نگر
چشم ما روشن به نور او بود
نور او در دیدهٔ بینا نگر
بر در میخانه مست افتاده ایم
عاشقانه خوش بیا ما را نگر
گنج او جوئی بجو در کنج دل
نقد گنج پادشاه آنجا نگر
هر چه بینی مظهر اسمای اوست
یک به یک می بین و در اسما نگر
عارفانه سید مستان ببین
بندهٔ یکتای بی همتا نگر
ذوق اگر داری درین دریا نگر
سر فرو بردی چه بینی سایه ای
آفتاب ار بایدت بالا نگر
چشم ما روشن به نور او بود
نور او در دیدهٔ بینا نگر
بر در میخانه مست افتاده ایم
عاشقانه خوش بیا ما را نگر
گنج او جوئی بجو در کنج دل
نقد گنج پادشاه آنجا نگر
هر چه بینی مظهر اسمای اوست
یک به یک می بین و در اسما نگر
عارفانه سید مستان ببین
بندهٔ یکتای بی همتا نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۰ - آینه بستان جمال او نگر
آینه بستان جمال او نگر
هر چه بینی از کمال او نگر
چشمهٔ آب حیات ما بنوش
لذت عین زلال او نگر
در نظر نقش خیال او بکار
دیده بگشا بر جمال او نگر
عقل می خواهد که یابد ذوق ما
این خیالات محال او نگر
باش با ساقی سرمستان حریف
حاصل عمر از وصال او نگر
میل ما با او و میل او به ما
میل داری میل و مال او نگر
گر ندانی سید هر دو سرا
اهل بیت او و آل او نگر
هر چه بینی از کمال او نگر
چشمهٔ آب حیات ما بنوش
لذت عین زلال او نگر
در نظر نقش خیال او بکار
دیده بگشا بر جمال او نگر
عقل می خواهد که یابد ذوق ما
این خیالات محال او نگر
باش با ساقی سرمستان حریف
حاصل عمر از وصال او نگر
میل ما با او و میل او به ما
میل داری میل و مال او نگر
گر ندانی سید هر دو سرا
اهل بیت او و آل او نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۲ - هر چه می بینی همه مطلق نگر
هر چه می بینی همه مطلق نگر
خلق را بگذار و جمله حق نگر
عشق او در دریا و ما ماهی در او
حال این ماهی مستغرق نگر
عاشق و معشوق شد مشتق ز عشق
گر تو مشتاقی در این مشتق نگر
عشق او چون بلبل و جان برگ گل
گلستان و بلبل و رونق نگر
آیهٔ تنزیه و تشبیهش بخوان
این مقید بین و آن مطلق نگر
ما نه مائیم و نه او فافهم تمام
صورت و معنی این مغلق نگر
نعمت الله گوهر دریای ماست
گوهر دریا در این زورق نگر
خلق را بگذار و جمله حق نگر
عشق او در دریا و ما ماهی در او
حال این ماهی مستغرق نگر
عاشق و معشوق شد مشتق ز عشق
گر تو مشتاقی در این مشتق نگر
عشق او چون بلبل و جان برگ گل
گلستان و بلبل و رونق نگر
آیهٔ تنزیه و تشبیهش بخوان
این مقید بین و آن مطلق نگر
ما نه مائیم و نه او فافهم تمام
صورت و معنی این مغلق نگر
نعمت الله گوهر دریای ماست
گوهر دریا در این زورق نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۳ - صورت و معنی و جام جم نگر
صورت و معنی و جام جم نگر
نعمت والله را با هم نگر
گر نمی بینی ورای عالمش
دیده را بگشا و در عالم نگر
جام می بستان به شادی ما بنوش
در صفای جام می همدم نگر
غنچه را با آب لب خندان ببین
سرخ روئی گل خرم نگر
عشق در شور است و دایم در سرور
عقلک بیچاره را در غم نگر
اسم اعظم در سواد اعظم است
در سواد اعظم آن اعظم نگر
راه سید هر کسی کو گم کند
کم زنش او را و او را کم نگر
نعمت والله را با هم نگر
گر نمی بینی ورای عالمش
دیده را بگشا و در عالم نگر
جام می بستان به شادی ما بنوش
در صفای جام می همدم نگر
غنچه را با آب لب خندان ببین
سرخ روئی گل خرم نگر
عشق در شور است و دایم در سرور
عقلک بیچاره را در غم نگر
اسم اعظم در سواد اعظم است
در سواد اعظم آن اعظم نگر
راه سید هر کسی کو گم کند
کم زنش او را و او را کم نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۴ - چهار حضرت در یکی حضرت نگر
چهار حضرت در یکی حضرت نگر
نعمت الله بین و آن نعمت نگر
ما می میخانه را کردیم نوش
همدم ما شو دمی همت نگر
چشم بینا گر تو را داده خدا
چشم بگشا حضرت عزت نگر
عالمی را نقش بسته در خیال
گر نظر داری درین قدرت نگر
دنیی و عقبی به همدیگر ببین
در وجود این و آن حکمت نگر
رحمت او داده عالم را وجود
عام باشد رحمتش رحمت نگر
در خرابات مغان در نه قدم
سید مستان این حضرت نگر
نعمت الله بین و آن نعمت نگر
ما می میخانه را کردیم نوش
همدم ما شو دمی همت نگر
چشم بینا گر تو را داده خدا
چشم بگشا حضرت عزت نگر
عالمی را نقش بسته در خیال
گر نظر داری درین قدرت نگر
دنیی و عقبی به همدیگر ببین
در وجود این و آن حکمت نگر
رحمت او داده عالم را وجود
عام باشد رحمتش رحمت نگر
در خرابات مغان در نه قدم
سید مستان این حضرت نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۵ - مظهر و مهر به همدیگر نگر
مظهر و مهر به همدیگر نگر
مظهری ظاهر درین مظهر نگر
خوش حبابی پر کن از آب حیات
آب را می نوش و در ساغر نگر
تنگهٔ زرگر بیابی صدهزار
یک حقیقت فهم کن در زر نگر
عیسی مریم ببین گر عارفی
ور نمی بینی برو در خر نگر
عقل اگر منعت کند از عاشقی
گوش کن آن قول و دردسر نگر
حاصل دریای ما گر بایدت
این صدف بشکاف و در گوهر نگر
نعمت الله در همه عالم ببین
نو او در بحر و هم در بر نگر
مظهری ظاهر درین مظهر نگر
خوش حبابی پر کن از آب حیات
آب را می نوش و در ساغر نگر
تنگهٔ زرگر بیابی صدهزار
یک حقیقت فهم کن در زر نگر
عیسی مریم ببین گر عارفی
ور نمی بینی برو در خر نگر
عقل اگر منعت کند از عاشقی
گوش کن آن قول و دردسر نگر
حاصل دریای ما گر بایدت
این صدف بشکاف و در گوهر نگر
نعمت الله در همه عالم ببین
نو او در بحر و هم در بر نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۶ - هرچه می بینی به او می نگر
هرچه می بینی به او می نگر
صورت و معنیش نیکو می نگر
روشن است آئینهٔ گیتی نما
رو به او آور در او رو می نگر
خوش حبابی پر کن از آب حیات
دو یکی می بین و یک دو می نگر
در محیط ماورا با ما نشین
آبروی ما به هر سو می نگر
هر خیالی که آری در نظر
نقش او می بند و در او می نگر
رشتهٔ یک توست عالم سر به سر
دو مبین این رشته یک تو مین گر
گر بیابی سیدی یا بنده ای
با تو گفتم هر یکی چو می نگر
صورت و معنیش نیکو می نگر
روشن است آئینهٔ گیتی نما
رو به او آور در او رو می نگر
خوش حبابی پر کن از آب حیات
دو یکی می بین و یک دو می نگر
در محیط ماورا با ما نشین
آبروی ما به هر سو می نگر
هر خیالی که آری در نظر
نقش او می بند و در او می نگر
رشتهٔ یک توست عالم سر به سر
دو مبین این رشته یک تو مین گر
گر بیابی سیدی یا بنده ای
با تو گفتم هر یکی چو می نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۳۳ - ای مرا در هر سخن بحری گر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۳۴ - یافتم از نور تو تابی دگر
یافتم از نور تو تابی دگر
دیدم از مهر تو مهتابی دگر
جز در خلوتسرای عشق تو
نیست عشاق تو را بابی دگر
دیگران از آب و گل باشند و ما
از گل عشقیم و از آبی دگر
آنکه جان ما خیال روی اوست
دیده ام بیدار و در خوابی دگر
ما محبان حبیب عاشقیم
تو محب حب احبابی دگر
بی سبب ما با مسبب همدمیم
ای مسبب بنگر اسبابی دگر
سیدم در صحبت صاحبدلان
محرم یاران و اصحابی دگر
دیدم از مهر تو مهتابی دگر
جز در خلوتسرای عشق تو
نیست عشاق تو را بابی دگر
دیگران از آب و گل باشند و ما
از گل عشقیم و از آبی دگر
آنکه جان ما خیال روی اوست
دیده ام بیدار و در خوابی دگر
ما محبان حبیب عاشقیم
تو محب حب احبابی دگر
بی سبب ما با مسبب همدمیم
ای مسبب بنگر اسبابی دگر
سیدم در صحبت صاحبدلان
محرم یاران و اصحابی دگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۳۶ - عشق جان عاشقان است ای پسر
عشق جان عاشقان است ای پسر
عشق جانان ، جان جان است ای پسر
عشق نور دیدهٔ مردم بود
گرچه از مردم نهان است ای پسر
عشق جان است و همه عالم بدن
همچو جان در تن روانست ای پسر
آفتاب عشق و در هر ذره ای
می توان دیدن عیان است ای پسر
عین عشق از وحدت و کثرت غنی است
فارغ از شرح و بیان است ای پسر
عاشق و معشوق عشقیم ای عزیز
گر چنین دانی چنان است ای پسر
نعمت الله مست و جام می به دست
ساقی بزم مغان است ای پسر
عشق جانان ، جان جان است ای پسر
عشق نور دیدهٔ مردم بود
گرچه از مردم نهان است ای پسر
عشق جان است و همه عالم بدن
همچو جان در تن روانست ای پسر
آفتاب عشق و در هر ذره ای
می توان دیدن عیان است ای پسر
عین عشق از وحدت و کثرت غنی است
فارغ از شرح و بیان است ای پسر
عاشق و معشوق عشقیم ای عزیز
گر چنین دانی چنان است ای پسر
نعمت الله مست و جام می به دست
ساقی بزم مغان است ای پسر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۳۷ - مه نقاب آفتاب است ای پسر
مه نقاب آفتاب است ای پسر
آفتاب مه نقال است ای پسر
شب چنین باشد ولی چون روز شد
روشن است و آفتابست ای پسر
می نماید عالمی در چشم ما
چون حبابی پر ز آبست ای پسر
ساقی ما کرد میخانه سبیل
لطف ساقی بی حسابست ای پسر
میر مستانیم و با ساقی حریف
این سعادت زان جنابست ای پسر
گر بخواهی هفت هیکل نزد ما
حرفی از ام الکتاب است ای پسر
نعمت الله در خرابات مغان
عاشق و مست و خرابست ای پسر
آفتاب مه نقال است ای پسر
شب چنین باشد ولی چون روز شد
روشن است و آفتابست ای پسر
می نماید عالمی در چشم ما
چون حبابی پر ز آبست ای پسر
ساقی ما کرد میخانه سبیل
لطف ساقی بی حسابست ای پسر
میر مستانیم و با ساقی حریف
این سعادت زان جنابست ای پسر
گر بخواهی هفت هیکل نزد ما
حرفی از ام الکتاب است ای پسر
نعمت الله در خرابات مغان
عاشق و مست و خرابست ای پسر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۳۸ - عشق او ما را به کام است ای پسر
عشق او ما را به کام است ای پسر
دل که باشد جان کدام است ای پسر
عاشقی در عشق اگر جان را نداد
نزد کامل ناتمام است ای پسر
مجلس عشق است و ما مست و خراب
عمر ما بی او حرام است ای پسر
خوش حبابی پر کن از آب حیات
کو شراب ما و جام است ای پسر
همدم جامیم و با ساقی حریف
عقل را اینجا چه نام است ای پسر
قرض بگذار و خوشی آسوده شو
هر چه داری جمله وامست ای پسر
بندهٔ جانی عبدالله ما
حضرت عبدالسلام است ای پسر
سید ما بندهٔ جانی اوست
پیش او سلطان غلام است ای پسر
دل که باشد جان کدام است ای پسر
عاشقی در عشق اگر جان را نداد
نزد کامل ناتمام است ای پسر
مجلس عشق است و ما مست و خراب
عمر ما بی او حرام است ای پسر
خوش حبابی پر کن از آب حیات
کو شراب ما و جام است ای پسر
همدم جامیم و با ساقی حریف
عقل را اینجا چه نام است ای پسر
قرض بگذار و خوشی آسوده شو
هر چه داری جمله وامست ای پسر
بندهٔ جانی عبدالله ما
حضرت عبدالسلام است ای پسر
سید ما بندهٔ جانی اوست
پیش او سلطان غلام است ای پسر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۳۹ - مال قلبش کن لام است ای پسر
مال قلبش کن لام است ای پسر
قلب آدم نیز دام است ای پسر
دام را بگذار تا فارغ شوی
هر چه ما داریم دام است ای پسر
سر فدا کن در طریق عاشقی
جان که باشد دل کدام است ای پسر
جام ما باشد حبابی پر ز آب
بادهٔ ما عین جام است ای پسر
عاقلی گر عالم عالم بود
نزد عاشق ناتمام است ای پسر
هر یکی را یک دو روزی دور اوست
دور ما اما مدام است ای پسر
نعمت الله در خرابات مغان
رهنمای خاص و عام است ای پسر
قلب آدم نیز دام است ای پسر
دام را بگذار تا فارغ شوی
هر چه ما داریم دام است ای پسر
سر فدا کن در طریق عاشقی
جان که باشد دل کدام است ای پسر
جام ما باشد حبابی پر ز آب
بادهٔ ما عین جام است ای پسر
عاقلی گر عالم عالم بود
نزد عاشق ناتمام است ای پسر
هر یکی را یک دو روزی دور اوست
دور ما اما مدام است ای پسر
نعمت الله در خرابات مغان
رهنمای خاص و عام است ای پسر