تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۰۳ - فرستادن باژ و کنیزکان و غلامان زیباروی بنزد کوش
فرستاده چون پیش فاروق شد
ز شادی کلاهش به عیوق شد
هم اندر زمان پاسخش کرد باز
که ای شاه گردنکش رزمساز
همه هرچه درخواستی آن کنم
بدین آرزو جان گروگان کنم
جز آن آمدن مرمرا پیش شاه
همی دل ز اندیشه گردد تباه
اگر شاه بیند، نفرمایدم
به چشن بزرگی ببخشایدم
دگر هرچه گوید میان بسته ام
چو از خشم شاه جهان رسته ام
چو کوش آن چنان خواهش و لابه دید
بر او بر ببخشود و دَم درکشید
فرستاده را گفت کای مرد راست
بگویش که گر تو نیایی رواست
برِ ما فرست آنچه ما خواستیم
بدین خواستن نامه آراستیم
چو خشنود شد کوش، فاروق گفت
که اکنون از او گنج نتوان نهفت
گزین کرد از آن مرزداران هزار
که با تاج بودند و با گوشوار
یکایک بفرمود تا هر سری
غلامی بیارند با دلبری
به رخساره ماه و به دندان چون قند
به غمزه همه جادوی را گزند
صد اسب دونده بیاورد نیز
یکی تاج و با تخت و هرگونه چیز
صد اشتر همه زرّ کرده به بار
همان سیصد از جامه ی زرنگار
دو فرزند بودش دلیر و جوان
برادر دو از گوهر خسروان
فرستادشان با چنین خواسته
شد از خواسته لشکر آراسته
چنین داد پیغام کای شهریار
برآمد همه کامت از روزگار
سزد گر کنون بازگردی ز راه
بیامرزی این بنده ی نیکخواه
همان شاه بشکوبش آن من است
گریزنده از بد به خانِ من است
نیارست رفتن بر تخت شاه
ز گیتی مرا کرد از این بد پناه
اگر شاه بیند به من بخشدش
مگر بخت تاریک بدرخشدش
چو فرزند فاروق و آن خواسته
به درگاه کوش آمد آراسته
پذیره شدندش همه سروران
دلیران لشکرش و گندآوران
هرآن کس که رخساره ی کوش دید
روان و دل خویش بیهوش دید
فرود آمد و خاک را بوسه داد
چو بیدل همی آفرین کرد یاد
بفرمود تا برنشستند، شاه
خرامان و شادان گرفتند راه
ز فاروق از آن پس بپرسیدشان
چو باهوش و با رای دل دیدشان
همی راند تا پیش پرده سرای
مرآن سرکشان را بدادند جای
چو روز آمد، آن خواسته بنگرید
همان دلبران را یکایک بدید
به دیدار ایشان دلش گشت شاد
مرآن سرکشان را بسی چیز داد
یکی عهد فرمود به پرنیان
به نام دلیران فاروقیان
بدو داد بشکوبش و هرچه بود
بر آن نیکوی، نیکویها فزود
بدو گفت عجلسکس آباد کن
تو را دارم، از خویشتن داد کن
چو کرد آن یلان را به خوبی گسی
شد از خواسته بهره ور هر کسی
سپاهش چو با برگ و با ساز شد
از آن جا سوی اندلش باز شد
به شادی و بگماز بنشست و می
نیامدش یاد فریدون کی
مر آن دختران را بدان دلبری
به یک سال بستد همه دختری
از ایشان هر آن کس که آمدش خوش
به مشکوی زرّینش بردند کش
ببخشید دیگر بر آن مهتران
بدان نامداران و فرمانبران
همان ریدکان را همی بود کار
همین کرد با این بتان شهریار
ز شادی کلاهش به عیوق شد
هم اندر زمان پاسخش کرد باز
که ای شاه گردنکش رزمساز
همه هرچه درخواستی آن کنم
بدین آرزو جان گروگان کنم
جز آن آمدن مرمرا پیش شاه
همی دل ز اندیشه گردد تباه
اگر شاه بیند، نفرمایدم
به چشن بزرگی ببخشایدم
دگر هرچه گوید میان بسته ام
چو از خشم شاه جهان رسته ام
چو کوش آن چنان خواهش و لابه دید
بر او بر ببخشود و دَم درکشید
فرستاده را گفت کای مرد راست
بگویش که گر تو نیایی رواست
برِ ما فرست آنچه ما خواستیم
بدین خواستن نامه آراستیم
چو خشنود شد کوش، فاروق گفت
که اکنون از او گنج نتوان نهفت
گزین کرد از آن مرزداران هزار
که با تاج بودند و با گوشوار
یکایک بفرمود تا هر سری
غلامی بیارند با دلبری
به رخساره ماه و به دندان چون قند
به غمزه همه جادوی را گزند
صد اسب دونده بیاورد نیز
یکی تاج و با تخت و هرگونه چیز
صد اشتر همه زرّ کرده به بار
همان سیصد از جامه ی زرنگار
دو فرزند بودش دلیر و جوان
برادر دو از گوهر خسروان
فرستادشان با چنین خواسته
شد از خواسته لشکر آراسته
چنین داد پیغام کای شهریار
برآمد همه کامت از روزگار
سزد گر کنون بازگردی ز راه
بیامرزی این بنده ی نیکخواه
همان شاه بشکوبش آن من است
گریزنده از بد به خانِ من است
نیارست رفتن بر تخت شاه
ز گیتی مرا کرد از این بد پناه
اگر شاه بیند به من بخشدش
مگر بخت تاریک بدرخشدش
چو فرزند فاروق و آن خواسته
به درگاه کوش آمد آراسته
پذیره شدندش همه سروران
دلیران لشکرش و گندآوران
هرآن کس که رخساره ی کوش دید
روان و دل خویش بیهوش دید
فرود آمد و خاک را بوسه داد
چو بیدل همی آفرین کرد یاد
بفرمود تا برنشستند، شاه
خرامان و شادان گرفتند راه
ز فاروق از آن پس بپرسیدشان
چو باهوش و با رای دل دیدشان
همی راند تا پیش پرده سرای
مرآن سرکشان را بدادند جای
چو روز آمد، آن خواسته بنگرید
همان دلبران را یکایک بدید
به دیدار ایشان دلش گشت شاد
مرآن سرکشان را بسی چیز داد
یکی عهد فرمود به پرنیان
به نام دلیران فاروقیان
بدو داد بشکوبش و هرچه بود
بر آن نیکوی، نیکویها فزود
بدو گفت عجلسکس آباد کن
تو را دارم، از خویشتن داد کن
چو کرد آن یلان را به خوبی گسی
شد از خواسته بهره ور هر کسی
سپاهش چو با برگ و با ساز شد
از آن جا سوی اندلش باز شد
به شادی و بگماز بنشست و می
نیامدش یاد فریدون کی
مر آن دختران را بدان دلبری
به یک سال بستد همه دختری
از ایشان هر آن کس که آمدش خوش
به مشکوی زرّینش بردند کش
ببخشید دیگر بر آن مهتران
بدان نامداران و فرمانبران
همان ریدکان را همی بود کار
همین کرد با این بتان شهریار
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۰۴ - راست شدن مملکت بر کوش
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۰۵ - گفتگوی فریدون با قارن در کار کوش
غمی شد فریدون چو آگاه شد
سوی چاره ی رزم بدخواه شد
بفرمود تا قارن آمدش پیش
بدو گفت کای پهلو خوب کیش
چو سستی نمودیم با دیوزاد
کلاه از بر چرخ گردون نهاد
ز هر کشوری بهره ای بستده ست
زمین خلایق بهم بر زده ست
ستاند همی باژ یک نیمه روم
جهان گشت زیر نگینش چو موم
سپه سوی خود خواند و روزی بداد
در گنج و تیغ و زره برگشاد
چو تو کارها را نگیری نگاه
شود کارت از دست و گردد تباه
سپهدار قارن همی ساز کرد
در گنج پُرمایه را باز کرد
سپه سوی خود خواند و روزی بداد
در گنج و شمشیر کین برگشاد
چو در کار گردون نگه کرد شاه
ستاره شمر گشت بیگاه و گاه
همه کامه ی کوش بدخواه دید
سر تاج او برتر از ماه دید
چو با او چخیدن ندید ایچ رای
چنین گفت با قارن نیکرای
که هرچ اندر این آسمان اختر است
پرستنده ی کوش بداختر است
چنان است صد سال و هشتاد سال
که او را به گیتی نباشد همال
نه آسیب یابد ز چرخ بلند
نه از هیچ روی آید او را گزند
ز پیگار بگشاد قارن میان
سوی خانه رفتند ایرانیان
وزآن روی شاهی همی راند کوش
گهی رزم در پیش و گه نای و نوش
به شمشیر بگشاد سقلاب و روم
زمین گشت پیشش چو بر مُهر موم
سوی چاره ی رزم بدخواه شد
بفرمود تا قارن آمدش پیش
بدو گفت کای پهلو خوب کیش
چو سستی نمودیم با دیوزاد
کلاه از بر چرخ گردون نهاد
ز هر کشوری بهره ای بستده ست
زمین خلایق بهم بر زده ست
ستاند همی باژ یک نیمه روم
جهان گشت زیر نگینش چو موم
سپه سوی خود خواند و روزی بداد
در گنج و تیغ و زره برگشاد
چو تو کارها را نگیری نگاه
شود کارت از دست و گردد تباه
سپهدار قارن همی ساز کرد
در گنج پُرمایه را باز کرد
سپه سوی خود خواند و روزی بداد
در گنج و شمشیر کین برگشاد
چو در کار گردون نگه کرد شاه
ستاره شمر گشت بیگاه و گاه
همه کامه ی کوش بدخواه دید
سر تاج او برتر از ماه دید
چو با او چخیدن ندید ایچ رای
چنین گفت با قارن نیکرای
که هرچ اندر این آسمان اختر است
پرستنده ی کوش بداختر است
چنان است صد سال و هشتاد سال
که او را به گیتی نباشد همال
نه آسیب یابد ز چرخ بلند
نه از هیچ روی آید او را گزند
ز پیگار بگشاد قارن میان
سوی خانه رفتند ایرانیان
وزآن روی شاهی همی راند کوش
گهی رزم در پیش و گه نای و نوش
به شمشیر بگشاد سقلاب و روم
زمین گشت پیشش چو بر مُهر موم
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۰۶ - بخش کردن فریدون زمین را بین سلم و تور و ایرج
چو بگذشت صد سال و هشتاد و یک
دگر باره سورش نمود از فلک
فریدون فرّخ سه فرزند داشت
که از مهر هر سه به دل بند داشت
بر ایشان زمین را به سه بخش کرد
ز شاهی رخ هر یکی رخش کرد
به سلم دلیر آمد از بخش روم
همه کشور خاور و مرز و بوم
دگر ماورالنهر و ترکان و چین
به تور دلیر اوفتاد آن زمین
وزآن بخش ایران به ایرج رسید
کجا تخت ایران مر او را سزید
ز جیحون برو تا به دریای پارس
همان کوفه از مرز ایران شناس
دگر آذرآبادگان هرچه هست
از ایران شمارد هشیوار و مست
دگر باره سورش نمود از فلک
فریدون فرّخ سه فرزند داشت
که از مهر هر سه به دل بند داشت
بر ایشان زمین را به سه بخش کرد
ز شاهی رخ هر یکی رخش کرد
به سلم دلیر آمد از بخش روم
همه کشور خاور و مرز و بوم
دگر ماورالنهر و ترکان و چین
به تور دلیر اوفتاد آن زمین
وزآن بخش ایران به ایرج رسید
کجا تخت ایران مر او را سزید
ز جیحون برو تا به دریای پارس
همان کوفه از مرز ایران شناس
دگر آذرآبادگان هرچه هست
از ایران شمارد هشیوار و مست
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۰۷ - فرستادن فریدون، سلم را به روم و فرمانبرداری شاهان روم از وی
به هنگام رفتن به سلم سترگ
چنین گفت پس شهریار بزرگ
که چون راست گردد تو را مرز و بوم
یکی آگهی جوی از آن دیو شوم
مرا ز آن ستمکاره آگاه کن
سواری تو با نامه بر راه کن
که من قارن رزم زن را ز گاه
فرستم به نزدیک تو با سپاه
ببندید یکباره او را میان
مگر زآن میانش سرآید زمان
گر او را ز روی زمین کم کنید
دل من بیکبار بی غم کنید
ز درگاه خسرو چو سلم سترگ
سوی روم شد با سپاهی بزرگ
لب نامداران و شاهان روم
به خاک اندر آمد ببوسید بوم
همه زیردستی نمودند پاک
به فرمان او شد بلند و مغاک
چنین گفت پس شهریار بزرگ
که چون راست گردد تو را مرز و بوم
یکی آگهی جوی از آن دیو شوم
مرا ز آن ستمکاره آگاه کن
سواری تو با نامه بر راه کن
که من قارن رزم زن را ز گاه
فرستم به نزدیک تو با سپاه
ببندید یکباره او را میان
مگر زآن میانش سرآید زمان
گر او را ز روی زمین کم کنید
دل من بیکبار بی غم کنید
ز درگاه خسرو چو سلم سترگ
سوی روم شد با سپاهی بزرگ
لب نامداران و شاهان روم
به خاک اندر آمد ببوسید بوم
همه زیردستی نمودند پاک
به فرمان او شد بلند و مغاک
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۰۸ - آگاه شدن کوش از آمدن سلم
چو فاروق و سقلاب سالار نیز
به کوش دلاور نداند چیز
به هر یک فرستاد پیغام و گفت
که در سر چه دارید راز نهفت؟
بر آمد کنون سال و ماه دراز
کز آن سر نیامد به ما ساو و باز
چنین پاسخ آورد هر یک نخست
که ما را تو از سلم برهان درست
به مرزی که سلم فریدون بود
ز ما باژ خواهی همی چون بود
چو پاسخ بدان شیر شرزه رسید
بجوشید و لب را به دندان گزید
به سوگند بگشاد گویا زبان
که گر یابم از چرخ گردان زمان
من اهنگ ایران خرّم کنم
همه شهرها پُر ز ماتم کنم
به کین جهاندار ضحاک شاه
در آرم فریدونِ کی را ز گاه
همه لشکر از کشورش بازخواند
همه نامداران سرافراز خواند
به کوش دلاور نداند چیز
به هر یک فرستاد پیغام و گفت
که در سر چه دارید راز نهفت؟
بر آمد کنون سال و ماه دراز
کز آن سر نیامد به ما ساو و باز
چنین پاسخ آورد هر یک نخست
که ما را تو از سلم برهان درست
به مرزی که سلم فریدون بود
ز ما باژ خواهی همی چون بود
چو پاسخ بدان شیر شرزه رسید
بجوشید و لب را به دندان گزید
به سوگند بگشاد گویا زبان
که گر یابم از چرخ گردان زمان
من اهنگ ایران خرّم کنم
همه شهرها پُر ز ماتم کنم
به کین جهاندار ضحاک شاه
در آرم فریدونِ کی را ز گاه
همه لشکر از کشورش بازخواند
همه نامداران سرافراز خواند
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۰۹ - نامه فرستادن سلم به فریدون برای جنگ با کوش
چو سلم اندر آن مرز خود کامه شد
به نزد فریدون یکی نامه شد
که روم از همه رویها گشت راست
به کام شهنشاه شد هرچه خواست
من از بهر رفتن به پیگار کوش
به قارن بسی داشتم چشم و گوش
اگر آید وگرنه من با سپاه
کشیدم به پیگار آن کینه خواه
فریدون از آن نامه شد تافته
بدانست شاه خرد یافته
که در رزم با کوش، سلم دلیر
چو آهو بود زیر چنگال شیر
به نزد فریدون یکی نامه شد
که روم از همه رویها گشت راست
به کام شهنشاه شد هرچه خواست
من از بهر رفتن به پیگار کوش
به قارن بسی داشتم چشم و گوش
اگر آید وگرنه من با سپاه
کشیدم به پیگار آن کینه خواه
فریدون از آن نامه شد تافته
بدانست شاه خرد یافته
که در رزم با کوش، سلم دلیر
چو آهو بود زیر چنگال شیر
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۱۰ - فرستادن فریدون، قارن را با پانصد هزار سپاهی به روم
بفرمود تا قارن نامدار
ز لشکر گزین کرد سیصد هزار
ز تور دلاور سپه خواست نیز
ز ترکان سپاهی برآراست نیز
دو ره صد هزاران سواران جنگ
همه با کمانها و تیر خدنگ
چو لشکر فرود آمد و ساز کرد
در گنجهای کهن باز کرد
دو ساله بدادندشان ساز و برگ
از این سان توان رفت نزدیک مرگ
همی راند در پیش پانصد هزار
از ایران و توران دلاور سوار
سپهدار قارن چو آمد به روم
پر از لشکری یافته مرز و بوم
سراپرده ی سلم بود از برون
سپاهی زریگ بیابان فزون
پذیره شدش سلم و او را بدید
به بر در گرفتش چنانچون سزید
ز شاهش بپرسید، وز سرکشان
ز گردان هم جُست هر یک نشان
بدو گفت قارن که از بخت شاه
درستند شاه جهان و سپاه
سراسر جهان از شما روشن است
بد از بیم تیغ تو در جوشن است
فرود آمد از راه بر پنج میل
جهان گشته از گرد لشکر چو نیل
ز سقلاب لشکر بیامد دگر
دو ره صد هزاران یلان نامور
همی عرض دادند ماهی فزون
دبیران داننده و رهنمون
سپاهی که با نامور سلم بود
ز سقلاب و ایران همی برفزود
از ایشان گزین کرد نهصد هزار
همه نامدار از درِ کارزار
سلیح و درم داد و آباد کرد
ز بخشش دل هر کسی شاد کرد
ستاره شمر چون نگه کرد روز
یکی روز بگزید بس دلفروز
ز لشکر گزین کرد سیصد هزار
ز تور دلاور سپه خواست نیز
ز ترکان سپاهی برآراست نیز
دو ره صد هزاران سواران جنگ
همه با کمانها و تیر خدنگ
چو لشکر فرود آمد و ساز کرد
در گنجهای کهن باز کرد
دو ساله بدادندشان ساز و برگ
از این سان توان رفت نزدیک مرگ
همی راند در پیش پانصد هزار
از ایران و توران دلاور سوار
سپهدار قارن چو آمد به روم
پر از لشکری یافته مرز و بوم
سراپرده ی سلم بود از برون
سپاهی زریگ بیابان فزون
پذیره شدش سلم و او را بدید
به بر در گرفتش چنانچون سزید
ز شاهش بپرسید، وز سرکشان
ز گردان هم جُست هر یک نشان
بدو گفت قارن که از بخت شاه
درستند شاه جهان و سپاه
سراسر جهان از شما روشن است
بد از بیم تیغ تو در جوشن است
فرود آمد از راه بر پنج میل
جهان گشته از گرد لشکر چو نیل
ز سقلاب لشکر بیامد دگر
دو ره صد هزاران یلان نامور
همی عرض دادند ماهی فزون
دبیران داننده و رهنمون
سپاهی که با نامور سلم بود
ز سقلاب و ایران همی برفزود
از ایشان گزین کرد نهصد هزار
همه نامدار از درِ کارزار
سلیح و درم داد و آباد کرد
ز بخشش دل هر کسی شاد کرد
ستاره شمر چون نگه کرد روز
یکی روز بگزید بس دلفروز
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۱۱ - رفتن سلم و قارن به کارزار کوش
چو اردیبهشت آمد و روز جوش
کشیدند لشکر سوی رزم کوش
جهاندیده گوید که خورشید و ماه
ندیده ست تا هست چندان سپاه
هزاران هزار و چهارصد هزار
گزیده سپه بود و نیزه گزار
زمین از گرانیش ناله گرفت
از آتش زمین رنگ لاله گرفت
به خورشید بر شد ز هامون غبار
برآمد ز گاو و ز ماهی دمار
همی شیهه اسبان تازی ز بند
ز دل هوش مرّیخ و کیوان بکند
نهان گشت خاک زمین زیر نعل
هوا گشته از پرنیان زرد و لعل
به گاو و به ماهی رسیده ستوه
درخت گران گشته هامون چو کوه
از آوای شیپور وز نای نیز
نمود اهرمن را همی رستخیز
از این سان سوی اندلس کرد روی
به پیش اندرون قارن رزمجوی
وزآن روی کوش جهاندیده باز
یکی لشکر آورده بود او فراز
سپاهش ندانست گردون که چند
فزون از ستاره به چرخ بلند
به دفتر دوباره هزاران هزار
نوشته دبیران دانا شمار
بدان بود کز آبها بگذرد
تن سلم در زیر پی بسپرد
چو آگاه شد او ز سلم و سپاه
بخندید و گستاخ شد او به راه
بفرمود تا مردم رزمساز
همه سوی طارق کشیدند باز
سراسر بدان جا کشیدند رخت
نهانی نهادند و کردند سخت
زن و بچّه و مردم و چارپای
نماندند کس ریسمانی بجای
شدند ایمن از کار فرزند و زن
کشاورز و دهقان و شمشیر زن
به طارق فرستاد چندان خورش
کز آن بودشان سالیان پرورش
ز گاوان، وز گوسفندان گله
برآن کوه بر بی شبان شد یله
پس از راه افرنجه سلم سترگ
بیامد به دریای روم بزرگ
به آب اندر افگند کشتی هزار
نخست از همه قارن نامدار
به دریا گذر کرد با آن سپاه
کز ایران و توران بدو داد شاه
فرستاد کشتی سوی سلم باز
نشاند اندر او لشکر رزمساز
چو یک نیمه لشکر گذر کرد از آب
به کوش آگهی آمد اندر شتاب
کشیدند لشکر سوی رزم کوش
جهاندیده گوید که خورشید و ماه
ندیده ست تا هست چندان سپاه
هزاران هزار و چهارصد هزار
گزیده سپه بود و نیزه گزار
زمین از گرانیش ناله گرفت
از آتش زمین رنگ لاله گرفت
به خورشید بر شد ز هامون غبار
برآمد ز گاو و ز ماهی دمار
همی شیهه اسبان تازی ز بند
ز دل هوش مرّیخ و کیوان بکند
نهان گشت خاک زمین زیر نعل
هوا گشته از پرنیان زرد و لعل
به گاو و به ماهی رسیده ستوه
درخت گران گشته هامون چو کوه
از آوای شیپور وز نای نیز
نمود اهرمن را همی رستخیز
از این سان سوی اندلس کرد روی
به پیش اندرون قارن رزمجوی
وزآن روی کوش جهاندیده باز
یکی لشکر آورده بود او فراز
سپاهش ندانست گردون که چند
فزون از ستاره به چرخ بلند
به دفتر دوباره هزاران هزار
نوشته دبیران دانا شمار
بدان بود کز آبها بگذرد
تن سلم در زیر پی بسپرد
چو آگاه شد او ز سلم و سپاه
بخندید و گستاخ شد او به راه
بفرمود تا مردم رزمساز
همه سوی طارق کشیدند باز
سراسر بدان جا کشیدند رخت
نهانی نهادند و کردند سخت
زن و بچّه و مردم و چارپای
نماندند کس ریسمانی بجای
شدند ایمن از کار فرزند و زن
کشاورز و دهقان و شمشیر زن
به طارق فرستاد چندان خورش
کز آن بودشان سالیان پرورش
ز گاوان، وز گوسفندان گله
برآن کوه بر بی شبان شد یله
پس از راه افرنجه سلم سترگ
بیامد به دریای روم بزرگ
به آب اندر افگند کشتی هزار
نخست از همه قارن نامدار
به دریا گذر کرد با آن سپاه
کز ایران و توران بدو داد شاه
فرستاد کشتی سوی سلم باز
نشاند اندر او لشکر رزمساز
چو یک نیمه لشکر گذر کرد از آب
به کوش آگهی آمد اندر شتاب
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۱۲ - جاسوس فرستادن کوش به لشکرگاه ایرانیان، و پیغام قارن به کوش
یکی مرد پوینده را همچو دود
فرستاد کآگاهی آردش زود
بداند که لشکر چه مایه گذشت
کدام است کآمد بر این روی دشت
گرفتند و بردند او را کشان
که از ترس بر چهره بودش نشان
بدو پهلوان گفت کای خیره هوش
به چه کار رفتی تو از پیش کوش
همی گفت و خستو نیامد به راز
چنین گفت کای خسرو سرفراز
ندانم من این را که بردی تو نام
نه هرگز شنیدم که او خود کدام
یکی مرد بیگانه ام کارجوی
ز من کار خواه و فزونی مجوی
بخندید قارن، بدو گفت رو
به نزدیک آن بدگهر باز شو
نه ما از نهانی به جنگ آمدیم
که با لشکری تیز چنگ آمدیم
بگویش که ای تیره دیو نژند
که گردون بیاراد بر تو گزند
بجای تو آن نیکویهای شاه
چرا خیره بایست کردن تباه
چنان خسته بودی به زندان و بند
که بگریستی بر تو هر مستمند
یکی مرغ بودی تو بی بال و پر
بگسترد بر تو شهنشاه فر
بیاوردت آن شاه آزاد مرد
جهانی چنین زیر دست تو کرد
کنون چون برآورد بخت تو بال
شدی شاه فرخنده را بدسگال
بدین بار اگر زنده یابم تو را
سر از تاجداری بتابم تو را
سزای تو با تو میان سپاه
بگویم، فرستم از آن پس به شاه
بدان تا دگر بندگان بیش از این
نتابند روی و نجویند کین
همانا که کار تو آمد به تنگ
از این پس به گیتی نیابی درنگ
کز ایران، وز ترک و تازی گوان
ز سقلاب، وز روم، وز هندوان
همه گرزداران پرخاشجوی
به کینه نهادند سوی تو روی
بدانی چو آییم هر دو بهم
که من داد گفتم، نگویم ستم
بفرمود تا دست از آن مرد نیز
بدارند و برداشت راه گریز
شتابان بیامد بنزدیک کوش
ز تن رفته جان و ز دل رفته هوش
یکایک چو پیغام قارن بگفت
به پیش بزرگان نه ایدر نهفت
از آن نامداران لشکر پناه
خجل گشت و پرسید از آن مرد راه
که لشکر چه مایه گذشته ست از آب
سپه با درنگ است اگر با شتاب
بدو گفت یک بهره بگذشت پیش
ز لشکر همه دشت بترست کیش
همه شب سپه زیر خفتان و ترگ
همه ساخته، دل نهاده به مرگ
بدان سان همی از تو لرزید سخت
که از باد نیسان بلرزد درخت
بدان روی مانده دو بهره سپاه
سراسر بنه هست نزدیک شاه
بدان نامداران چنین گفت کوش
که قارن سواری ست با فرّ و هوش
اگرنه وی استی شبان رمه
ز دریا گذر کرده بودی همه
هم امشب یکی تاختن کردمی
دمار از دلیران برآوردمی
ولیکن چه سود است کآن بدنژاد
دلیر است، با رای و با فرّ و داد
همان گه طلایه برون کرد زود
که از قارن و مکرش ایمن نبود
به دو ماه بگذاشت دریا سپاه
سر ماه بگذشت بر ساقه شاه
ز کارآگهان گربزی برگزید
برفت و سپه را یکایک بدید
بیامد بر سلم و گفت آن سپاه
فزون است از این ژرفتر کن نگاه
تو گویی که مردان پولادپوش
ز روی زمین گرد کرده ست کوش
همان است گویی به گیتی سپاه
که من یافتم پیش آن کینه خواه
وزآن روی مردان بیامد نخست
همه ره ز ایران سپه باز جست
چو آگاه شد بازگشت او به جای
چنین گفت کای شاه فرخنده رای
دو چندان که دشمن، تو را لشکر است
بدین رزم گردون تو را چاکر است
ز گفتار او شادمان گشت کوش
غو کوس برخاست و بانگ و خروش
همی راند بر مرز دریا سپاه
شده روی دریا چو گرد سیاه
میان دو لشکر چو دو میل ماند
جهان در کف گرد چون نیل ماند
ز دیده بشد خواب و ز دل شکیب
نهیب آمد و بود جای نهیب
فرستاد کآگاهی آردش زود
بداند که لشکر چه مایه گذشت
کدام است کآمد بر این روی دشت
گرفتند و بردند او را کشان
که از ترس بر چهره بودش نشان
بدو پهلوان گفت کای خیره هوش
به چه کار رفتی تو از پیش کوش
همی گفت و خستو نیامد به راز
چنین گفت کای خسرو سرفراز
ندانم من این را که بردی تو نام
نه هرگز شنیدم که او خود کدام
یکی مرد بیگانه ام کارجوی
ز من کار خواه و فزونی مجوی
بخندید قارن، بدو گفت رو
به نزدیک آن بدگهر باز شو
نه ما از نهانی به جنگ آمدیم
که با لشکری تیز چنگ آمدیم
بگویش که ای تیره دیو نژند
که گردون بیاراد بر تو گزند
بجای تو آن نیکویهای شاه
چرا خیره بایست کردن تباه
چنان خسته بودی به زندان و بند
که بگریستی بر تو هر مستمند
یکی مرغ بودی تو بی بال و پر
بگسترد بر تو شهنشاه فر
بیاوردت آن شاه آزاد مرد
جهانی چنین زیر دست تو کرد
کنون چون برآورد بخت تو بال
شدی شاه فرخنده را بدسگال
بدین بار اگر زنده یابم تو را
سر از تاجداری بتابم تو را
سزای تو با تو میان سپاه
بگویم، فرستم از آن پس به شاه
بدان تا دگر بندگان بیش از این
نتابند روی و نجویند کین
همانا که کار تو آمد به تنگ
از این پس به گیتی نیابی درنگ
کز ایران، وز ترک و تازی گوان
ز سقلاب، وز روم، وز هندوان
همه گرزداران پرخاشجوی
به کینه نهادند سوی تو روی
بدانی چو آییم هر دو بهم
که من داد گفتم، نگویم ستم
بفرمود تا دست از آن مرد نیز
بدارند و برداشت راه گریز
شتابان بیامد بنزدیک کوش
ز تن رفته جان و ز دل رفته هوش
یکایک چو پیغام قارن بگفت
به پیش بزرگان نه ایدر نهفت
از آن نامداران لشکر پناه
خجل گشت و پرسید از آن مرد راه
که لشکر چه مایه گذشته ست از آب
سپه با درنگ است اگر با شتاب
بدو گفت یک بهره بگذشت پیش
ز لشکر همه دشت بترست کیش
همه شب سپه زیر خفتان و ترگ
همه ساخته، دل نهاده به مرگ
بدان سان همی از تو لرزید سخت
که از باد نیسان بلرزد درخت
بدان روی مانده دو بهره سپاه
سراسر بنه هست نزدیک شاه
بدان نامداران چنین گفت کوش
که قارن سواری ست با فرّ و هوش
اگرنه وی استی شبان رمه
ز دریا گذر کرده بودی همه
هم امشب یکی تاختن کردمی
دمار از دلیران برآوردمی
ولیکن چه سود است کآن بدنژاد
دلیر است، با رای و با فرّ و داد
همان گه طلایه برون کرد زود
که از قارن و مکرش ایمن نبود
به دو ماه بگذاشت دریا سپاه
سر ماه بگذشت بر ساقه شاه
ز کارآگهان گربزی برگزید
برفت و سپه را یکایک بدید
بیامد بر سلم و گفت آن سپاه
فزون است از این ژرفتر کن نگاه
تو گویی که مردان پولادپوش
ز روی زمین گرد کرده ست کوش
همان است گویی به گیتی سپاه
که من یافتم پیش آن کینه خواه
وزآن روی مردان بیامد نخست
همه ره ز ایران سپه باز جست
چو آگاه شد بازگشت او به جای
چنین گفت کای شاه فرخنده رای
دو چندان که دشمن، تو را لشکر است
بدین رزم گردون تو را چاکر است
ز گفتار او شادمان گشت کوش
غو کوس برخاست و بانگ و خروش
همی راند بر مرز دریا سپاه
شده روی دریا چو گرد سیاه
میان دو لشکر چو دو میل ماند
جهان در کف گرد چون نیل ماند
ز دیده بشد خواب و ز دل شکیب
نهیب آمد و بود جای نهیب
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۱۳ - آغاز جنگ و پیروزی کوش بر اندیان
دو لشکر برابر بر آن دشت کین
تو گفتی که شد تنگ روی زمین
جهان گفتی از غم به جوش آمده ست
ستاره به بانگ و خروش آمده ست
طلایه ز لشکر بهم بازخورد
برآمد خروش ده و دار و برد
به یک حمله ایرانیان را ز جای
ببردند مردان رزم آزمای
چه مایه بکشتند و کردند اسیر
چه مایه دگر خسته ی تیغ و تیر
سلیح و سواران و اسبان جنگ
سوی کوش بردند مردان جنگ
سپاهش بدان پیشدستی گرفت
همه شادمان گشت و نیرو گرفت
بزد کوس و برداشت از جایگاه
به یک منزلی اندر آمد سپاه
یکی جای بگزید دشوار و تنگ
فرود آمد و کرد لشکر درنگ
طلایه برون آمد از هر دو روی
دو سالار گردنکش کینه جوی
ز ایرانیان اندیان دلیر
برون تاخت با لشکری همچو شیر
چو از دور گرد طلایه بدید
بزد دست و شمشیر کین برکشید
به یک حمله از جای برکندشان
گریزان به لشکرگه افگندشان
چنان غلغل اندر سپاه اوفتاد
که کوش اندر آمد به باره چو باد
ز مردم بپرسید کاین بار چیست
خروشیدن و رزم و آواز چیست
یکی گفت کای شهریار دلیر
مگر بر طلایه سپه گشت چیر
جهانجوی بی مغفر و بی زره
به ابرو برافگند ازآن سان گره
بزد دست و گرز گران برکشید
چو باد از میان سپه بردمید
چنان حمله آورد بر اندیان
که بر گور پی خسته شیر ژیان
به یکبار برداشت لشکر ز جای
فراوان در آوردشان زیر پای
ستوه آمد آن لشکر از زخم اوی
نهادند زی لشکر خویش روی
فراوان بکوشید گرد اندیان
مگر بازگردند ایرانیان
نیامد کسی پیش آن پیل مست
چه مایه بکشت و چه مایه بخست
ز خشم اندیان تاخت نزدیک او
چو دید آن چنان چهر تاریک او
بترسید و جوشن بیفگند و تفت
سوی لشکر آورد روی و برفت
همی تاخت کوش و همی کشت مرد
چنین تا هوا رنگ رخ تیره کرد
وزآن جا سوی تخت شد شادکام
به گردون گردان برآورده نام
چو آمد بنزدیک سلم، اندیان
چنین گفت کای شهریار کیان
چو ما با طلایه برآویختیم
یکی گَرد تیره برانگیختیم
به یک حمله از بن بکندیمشان
به لشکرگه اندر فگندیمشان
ز ناگه سواران برون تاختند
به ما بر ز کین، تاختن ساختند
سواری برون رفت پیش از همه
چو ارغنده شیر از میان رمه
بدان سهم و آن هول و نیروی دست
نه شیر ژیان است و نه پیل مست
همی شد به گردون سر خنجرش
همانا که از دیو بُد گوهرش
چو آهنگ گردان کشید آن نهنگ
ندیدم به پیشش سپه را درنگ
من از خشم نزدیک او تاختم
چو دیدمش، جوشن بینداختم
گریزان، وز پس، دمان اژدها
از او کرد یزدان تن من رها
ز گفتار او سلم خیره بماند
همی گفت کاین داستان کس نراند
چنین گفت قارن که او کوش بود
کز او چین همه ساله پُر جوش بود
نبیره ی جهانگیر بیوَرْسْب شاه
پناه دلیران و پشت سپاه
گر او آن چنان شیرفش نیستی
از او شاه ما کینه کش نیستی
من او را به مردی ندیدم همال
بدان برز و بالا و آن شاخ و یال
چنانش ربایم ز زین خدنگ
کجا باز تیهو رباید به چنگ
تو گفتی که شد تنگ روی زمین
جهان گفتی از غم به جوش آمده ست
ستاره به بانگ و خروش آمده ست
طلایه ز لشکر بهم بازخورد
برآمد خروش ده و دار و برد
به یک حمله ایرانیان را ز جای
ببردند مردان رزم آزمای
چه مایه بکشتند و کردند اسیر
چه مایه دگر خسته ی تیغ و تیر
سلیح و سواران و اسبان جنگ
سوی کوش بردند مردان جنگ
سپاهش بدان پیشدستی گرفت
همه شادمان گشت و نیرو گرفت
بزد کوس و برداشت از جایگاه
به یک منزلی اندر آمد سپاه
یکی جای بگزید دشوار و تنگ
فرود آمد و کرد لشکر درنگ
طلایه برون آمد از هر دو روی
دو سالار گردنکش کینه جوی
ز ایرانیان اندیان دلیر
برون تاخت با لشکری همچو شیر
چو از دور گرد طلایه بدید
بزد دست و شمشیر کین برکشید
به یک حمله از جای برکندشان
گریزان به لشکرگه افگندشان
چنان غلغل اندر سپاه اوفتاد
که کوش اندر آمد به باره چو باد
ز مردم بپرسید کاین بار چیست
خروشیدن و رزم و آواز چیست
یکی گفت کای شهریار دلیر
مگر بر طلایه سپه گشت چیر
جهانجوی بی مغفر و بی زره
به ابرو برافگند ازآن سان گره
بزد دست و گرز گران برکشید
چو باد از میان سپه بردمید
چنان حمله آورد بر اندیان
که بر گور پی خسته شیر ژیان
به یکبار برداشت لشکر ز جای
فراوان در آوردشان زیر پای
ستوه آمد آن لشکر از زخم اوی
نهادند زی لشکر خویش روی
فراوان بکوشید گرد اندیان
مگر بازگردند ایرانیان
نیامد کسی پیش آن پیل مست
چه مایه بکشت و چه مایه بخست
ز خشم اندیان تاخت نزدیک او
چو دید آن چنان چهر تاریک او
بترسید و جوشن بیفگند و تفت
سوی لشکر آورد روی و برفت
همی تاخت کوش و همی کشت مرد
چنین تا هوا رنگ رخ تیره کرد
وزآن جا سوی تخت شد شادکام
به گردون گردان برآورده نام
چو آمد بنزدیک سلم، اندیان
چنین گفت کای شهریار کیان
چو ما با طلایه برآویختیم
یکی گَرد تیره برانگیختیم
به یک حمله از بن بکندیمشان
به لشکرگه اندر فگندیمشان
ز ناگه سواران برون تاختند
به ما بر ز کین، تاختن ساختند
سواری برون رفت پیش از همه
چو ارغنده شیر از میان رمه
بدان سهم و آن هول و نیروی دست
نه شیر ژیان است و نه پیل مست
همی شد به گردون سر خنجرش
همانا که از دیو بُد گوهرش
چو آهنگ گردان کشید آن نهنگ
ندیدم به پیشش سپه را درنگ
من از خشم نزدیک او تاختم
چو دیدمش، جوشن بینداختم
گریزان، وز پس، دمان اژدها
از او کرد یزدان تن من رها
ز گفتار او سلم خیره بماند
همی گفت کاین داستان کس نراند
چنین گفت قارن که او کوش بود
کز او چین همه ساله پُر جوش بود
نبیره ی جهانگیر بیوَرْسْب شاه
پناه دلیران و پشت سپاه
گر او آن چنان شیرفش نیستی
از او شاه ما کینه کش نیستی
من او را به مردی ندیدم همال
بدان برز و بالا و آن شاخ و یال
چنانش ربایم ز زین خدنگ
کجا باز تیهو رباید به چنگ
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۱۴ - جنگ در روز دوم
چو بگذشت تیره شب و روز شد
ز خورشید گیتی دل افروز شد
ز گردان ایران برآمد خروش
تو گفتی جهان گشت پولادپوش
سوی میمنه قارن پهلوان
سپاهی چو با موج سیل روان
چو شاپور نستوه بر میسره
جناح اندیان داشتی یکسره
به قلب اندرون سلم با نای و کوس
جهان گشته از گَرد چون آبنوس
به کوش آگهی برد سالار بار
که سالار ایران برآراست کار
برون آمد از پرده گرزی به دست
بفرمود تا لشکرش برنشست
به مانوش داد از سپه میمنه
شه قیروان باز درفش و بنه
فرستاد شمّاخ را با سپاه
سوی میسره نامبردار شاه
جناح از میانه به مردان سپرد
که مردان یلی بود با دستبرد
از ایران سپه مانده بُد پیش او
همه رزم کردن بُدی کیش او
به قلب اندرون خویش را جای کرد
درفش دل افروز بر پای کرد
غو کوس برخاست و آواز نای
دو لشکر چو میغ اندر آمد زجای
ببارید ازآن میغ باران تیر
چو رعد خروشان ده و دار و گیر
یکی رستخیز است گفتی درست
که مردم جز از رستگاری نجست
به تیر و به گرز و به تیغ و کمند
همی این مرآن، آن مر این را فگند
فراوان ز هر دو سپه کُشته شد
ز خون خاک و دریا در آغشته شد
جهان چون دگر شد به آیین و رنگ
به روی زمین اندر آورد رنگ
پر از غم دو لشکر بهم گشت باز
به خون اندرون غرقه شمشیر و ساز
بزرگان چو رفتند نزدیک کوش
چنین گفتشان شاه پولادپوش
که دشمن بدان آمد امروز تفت
که اندازه از ما همی برگرفت
بدانست و دید و به جنگ آزمود
سپاهم فزون دید و دردش فزود
چو فردا بیاراید او رزمگاه
نباید که سستی نماید سپاه
ز خورشید گیتی دل افروز شد
ز گردان ایران برآمد خروش
تو گفتی جهان گشت پولادپوش
سوی میمنه قارن پهلوان
سپاهی چو با موج سیل روان
چو شاپور نستوه بر میسره
جناح اندیان داشتی یکسره
به قلب اندرون سلم با نای و کوس
جهان گشته از گَرد چون آبنوس
به کوش آگهی برد سالار بار
که سالار ایران برآراست کار
برون آمد از پرده گرزی به دست
بفرمود تا لشکرش برنشست
به مانوش داد از سپه میمنه
شه قیروان باز درفش و بنه
فرستاد شمّاخ را با سپاه
سوی میسره نامبردار شاه
جناح از میانه به مردان سپرد
که مردان یلی بود با دستبرد
از ایران سپه مانده بُد پیش او
همه رزم کردن بُدی کیش او
به قلب اندرون خویش را جای کرد
درفش دل افروز بر پای کرد
غو کوس برخاست و آواز نای
دو لشکر چو میغ اندر آمد زجای
ببارید ازآن میغ باران تیر
چو رعد خروشان ده و دار و گیر
یکی رستخیز است گفتی درست
که مردم جز از رستگاری نجست
به تیر و به گرز و به تیغ و کمند
همی این مرآن، آن مر این را فگند
فراوان ز هر دو سپه کُشته شد
ز خون خاک و دریا در آغشته شد
جهان چون دگر شد به آیین و رنگ
به روی زمین اندر آورد رنگ
پر از غم دو لشکر بهم گشت باز
به خون اندرون غرقه شمشیر و ساز
بزرگان چو رفتند نزدیک کوش
چنین گفتشان شاه پولادپوش
که دشمن بدان آمد امروز تفت
که اندازه از ما همی برگرفت
بدانست و دید و به جنگ آزمود
سپاهم فزون دید و دردش فزود
چو فردا بیاراید او رزمگاه
نباید که سستی نماید سپاه
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۱۵ - گفتگوی قارن با سلم در بسیاری سپاه کوش
وزآن روی قارن برآمد دمان
سوی خیمه ی سلم شد شادمان
بدو گفت کای شاه فرّخ نژاد
بدیدی کنون لشکر دیوزاد
براندیش خود تا چه افزون کنیم
که اندیشه آن به که اکنون کنیم
فزون است لشکر ز مور و ملخ
بیابان گرفته ست دریا و شخ
بدین سان که دیدی همه ساخته
چنین شهریاری سرافراخته
ندانم که فرجام این کارزار
چه پیش آورد گردش روزگار
چنین پاسخش داد کای سرفراز
که من ... به اندیشه آمد فراز
که این دیوزاده بد آید به دست
که دشمن دو چندان که ماییم هست
مگر تا جهان است چندین سپاه
ندیده ست گردون به یک جایگاه
همان جایشان سهمگن استوار
ستوران و برگستوانور سوار
کنون هر چه دانی ز نیرنگ و رای
تو را باید آورد دیگر بجای
مگر داور دادگر بی همال
برآورد تو را کام از این بدسگال
بدو گفت قارن که فردا پگاه
کمر بست باید شدن رزمخواه
بدان تا دل لشکری نشکند
همه ترس دشمن ز بن برکند
تو امشب بفرمای تا در شتاب
گذارند کشتی از آن سوی آب
بدان تا بدانند یکسر سپاه
که ما برنگردیم از این رزمگاه
به جان و به دل رای جنگ آورند
بدین رزم خوی پلنگ آورند
بفرمود در شب به ملّاح پیر
که کشتی از آن سو گذارد چو تیر
ز بهر شد آمد دو زورق بماند
دگر یکسر از مرز دریا براند
سوی خیمه ی سلم شد شادمان
بدو گفت کای شاه فرّخ نژاد
بدیدی کنون لشکر دیوزاد
براندیش خود تا چه افزون کنیم
که اندیشه آن به که اکنون کنیم
فزون است لشکر ز مور و ملخ
بیابان گرفته ست دریا و شخ
بدین سان که دیدی همه ساخته
چنین شهریاری سرافراخته
ندانم که فرجام این کارزار
چه پیش آورد گردش روزگار
چنین پاسخش داد کای سرفراز
که من ... به اندیشه آمد فراز
که این دیوزاده بد آید به دست
که دشمن دو چندان که ماییم هست
مگر تا جهان است چندین سپاه
ندیده ست گردون به یک جایگاه
همان جایشان سهمگن استوار
ستوران و برگستوانور سوار
کنون هر چه دانی ز نیرنگ و رای
تو را باید آورد دیگر بجای
مگر داور دادگر بی همال
برآورد تو را کام از این بدسگال
بدو گفت قارن که فردا پگاه
کمر بست باید شدن رزمخواه
بدان تا دل لشکری نشکند
همه ترس دشمن ز بن برکند
تو امشب بفرمای تا در شتاب
گذارند کشتی از آن سوی آب
بدان تا بدانند یکسر سپاه
که ما برنگردیم از این رزمگاه
به جان و به دل رای جنگ آورند
بدین رزم خوی پلنگ آورند
بفرمود در شب به ملّاح پیر
که کشتی از آن سو گذارد چو تیر
ز بهر شد آمد دو زورق بماند
دگر یکسر از مرز دریا براند
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۳۱۶ - کشته شدن مردان خورّه به دست قارن
سپیده دمان قارن رزمخواه
بفرمود تا صف کشید آن سپاه
غو کوس برخاست و آواز نای
چو دریا سپاه اندر آمد ز جای
بفرمود تا شد به جایش قباد
چو سالار بر میمنه بایستاد
گزین کرد برگستوانور هزار
نبرده دلیران خنجرگزار
چنان پیش قلب اندرون تا گروه
رده برکشیدند مانند کوه
وزآن پس جهاندار باهوش کوش
بیاراست لشکر به آیین دوش
درفشش به مردان خورّه سپرد
کز ایران گوی بود با دستبرد
پسندیده بودش به هنگام رزم
گرامی بُد او نیز هنگام بزم
به شاهی به طنجه ش فرستاده بود
همه سوس الاقصی بدو داده بود
به قلب آمد از میمنه شهریار
پسِ پُشتِ او لشکری نامدار
خروش آمد و زخم شمشیر تیز
برآمد ز هر گوشه ای رستخیز
یلان و دلیران پرخاشجوی
به تندی به روی اندر آورده روی
به نیزه به یکدیگران تاختند
گهی گرز و گه تیغ کین آختند
چو برگ از درختان، سواران ز زین
همی ریختند اندر آن دشت کین
سپه بیشتر بی سر و دست شد
ز خون، خاک تیره همی مست شد
دژم گشت گردون از آن دشت رزم
فروماند مر زُهره را دل ز بزم
چو شد خاک گرم از دم آفتاب
سر جنگیان گرم گشت از شتاب
همی خیره گشتند ایرانیان
به لشکر نگه کرد کوش از میان
بزد خویشتن بر سپاه قباد
قباد از دلیری بغل برگشاد
بر او حمله آورد و آمد به پیش
برآویخت با نامداران خویش
تبه کرد کوش از سواران اوی
بسی نامداران و یاران اوی
همه میمنه گشت زیر و زبر
ز شمشیر آن شاه پرخاشخر
وزآن روی قارن ز قلب سپاه
بزد خویشتن سخت بر قلبگاه
دمان و دنان بر لب آورده کف
برافراخت یال و بدرّید صف
همه قلب دشمن به هم برزدند
گهی بر بر و گاه بر سر زدند
چو مردان خورّه چنان دید زود
برآورد غیو و دلیری نمود
برادرش را داد جای و درفش
خود و نامداران زرّینه کفش
که بودند با او ز ایران سوار
کمر بسته بر کین چهاران هزار
عنان تیز کرده بیامد دوان
کشیده همی تیغ بر پهلوان
بمالید ایرانیان را درشت
فزون از هزاران دلیران بکُشت
چو دید آن چنان پهلوان سپاه
که از دست مردان سپه شد تباه
خروشان برآن نامور حمله کرد
همی تاخت باره، همی کُشت مرد
جنین تا به مردان خورّه رسید
بدو گفت کای دیوزاده پلید
از ایران زمین روی برگاشتی
چنان شاه را خوار بگذاشتی
براندی بیکباره از بود و زاد
شدی پیشکار یکی دیوزاد
چنان شادمانی بدان اهرمن
بیابی تو پاداش این بد ز من
بدو گفت مردان گر آهنگری
سپهبد شود بر چنین لشکری
مرا می رسد بی گمان مهتری
که بودیم همواره با سروری
چو تا چاکرم بود بیش از هزار
به گاه کیان تا بدین روزگار
چو بشنید قارن، برآشفت سخت
بلرزید مانند شاخ درخت
رها کرد خشتی پر از خشم و کین
درآمد سر خشت بر پُشت زین
گذر کرد بر زین و شد در شکم
نگون شد ز باره سوار دژم
هم اندر زمان بارگی جان بداد
سپهدار برجست مانند باد
دلیران ایران بدو تاختند
همه نیزه و تیغ کین آختند
از آن پس که مردان از او درگذشت
دل قارن از درد رنجور گشت
کشیدند، پیش وی اسبی بلند
نشست از برش پهلوان بی گزند
ز کینه برآشفت و تندی نمود
سپه را برانگیخت مانند دود
میان سپه چون به مردان رسید
بزد دست و گرز گران برکشید
بدو گفت کای ننگ بر انجمن
کجا رفت خواهی تو از چنگ من
ز بس کرد مردان خوره زکاه
برآویخت با او میان سپاه
گهی خنجر و تیر بر بر زدند
گهی گرز پولاد بر سر زدند
بفرجام گرزی زدش پهلوان
که مغزش ز بینی برون شد روان
چو شد پهلوان از برش زاستر
از اسب اندر افتاد پرخاشخر
به خواریش بستند از آن جا به اسب
همی تاختندش چو آذرگشسب
به راه اندرون جان شیرین بداد
شد آن نامور گُرد پهلونژاد
چنین گردد این گنبد تیزرو
همی بازی آرایدت نو به نو
رود گرد اندر پس تیز مرد
سرانجام کار اندر آید به گَرد
چو مردان بیفتاد برخاست شور
دلیران ایران گرفتند زور
ز دشمن بکشتند چندان که دشت
سراسر که چندان تل و توده گشت
ز روی دگر کوش پرخاشخر
همه میمنه کرد زیر و زبر
بیامد برآویخت با او قباد
به رزم اندرون داد مردی بداد
زمانی بکوشید و چاره ش نماند
خروشان تگاور ز پیشش براند
هزیمت شد از میمنه هر که بود
چو سلم آن چنان دید مردی نمود
ز رزم آزمایان رومی سوار
به یاری فرستادشان صد هزار
دلیران ز کینه برآویختند
به یکدیگران اندر آمیختند
چنین تا شب آمد چکاچاک بود
زمین پُر زخون، چرخ پر خاک بود
شب آمد جدا شد دو لشکر ز هم
همه کوفته دل پُر از رنج و غم
فزون کُشته بود از سپاه قباد
دو ره ده هزار، آن یل نامدار
گشاد از میان کوش جنگی کمر
بیامد نشست از بر تخت زر
سران سپه را همه بار داد
وزآن رزم هرکس همی کرد یاد
ز مردان چو آگاه شد شاه کوش
که بر دست قارن برآمدش هوش
برآشفت و ز خشم سوگند خورد
که فردا نیارامم اندر نبرد
مگر کین مردان بجای آورم
سر پهلوان زیر پای آورم
بفرمود خواندن برادرش را
درفشش بدو داد و لشکرش را
فراوانش بستود و گرمی نمود
همش خلعت و مهربانی نمود
به خوردن نشست آنگهی با سران
می روشن آورد و رامشگران
وزآن روی با مهتران و گوان
سوی سلم شد قارن پهلوان
بدو گفت کای خسرو نیکنام
برآمدت امروز رزمی ز کام
ز دشمن بکشتیم چندان که دشت
سراسر به خون تن آلوده گشت
چو مردان خورّه بیامد دمان
دو دیده ز خون کرده چون قهرمان
برآویخت با من میان سپاه
به یک زخم کردم مر او را تباه
تو گفتی نه آن بود جنگی سوار
کز ایران برفت از بر شهریار
دو چندان فزون بود شاها به زور
یکی آهنین کرده بودش ستور
فراوان به هر گوشه ای تاختم
چو از رزم آن یل بپرداختم
مگر دیوزاد آیدم پیش چشم
ندیدمش و افزون شدم کین و خشم
چنین گفت با سلم و قارن قباد
که آن کینه کش بدرگ دیوزاد
همه روز با ما همی رزم کرد
ز گردان فراوان برآورد گَرد
به کوشش چو با او برآویختیم
بسنده نبودیم و بگریختیم
سپاهی فرستاد، چون دید شاه
سوی ما به یاری ز قلب سپاه
اگر نه شب تیره پیش آمدی
همه کام آن تیره کیش آمدی
شکسته شدی بی گمان میمنه
نه سالار ماندی و نه یک تنه
بدو گفت قارن که فردا ببین
کز او خون ستانم به شمشیر کین
گر او جان رهاند ز شمشیر من
دروغ است خواندن مرا رزمزن
عنوان:آراستن رزم شاهان - رزم قارن و کوش و زخمی شدن قارن
چو خورشید رزم شباهنگ کرد
سپیده دم از کینه آهنگ کرد
جهان باز پر جنگ و پر جوش گشت
دو لشکر ز کینه زره پوش گشت
دو خسرو کشیدند لشر به دشت
خروش از ستاره همی برگذشت
بیاورد قارن، کمر بست کوش
سرش پُر زکین و دلش پر زجوش
یکی ترجمان برد با خویشتن
همی تاخت تا پیش آن انجمن
به آواز گفت ای دلیران شاه
بگویید با قارن رزمخواه
بیاید یکی برگراید مرا
جز از پهلوان کس نباید مرا
سواری بشد پهلوان را بگفت
لب پهلوان گشت با خنده جفت
همی گفت گرگ بد آمد به دام
برآرم من امروز ازاین رزم کام
همه نام او زین جهان کم کنم
شبستان او پُر ز ماتم کنم
بپوشید ساز و سلیح نبرد
درآمد به اسب و بیامد چو گرد
چو نزدیک شد، گفتش ای دیوزاد
سزای فریدون ندادی به داد
که نفرین برآن مام بادا ز بخت
که زاید چو تو بدرگِ شور بخت
بجای تو شاه همایون چه کرد
که پاداش او تیغ بود و نبرد
زمانه کنون زهر تو نوش کرد
دلت نیکویها فراموش کرد
اگر شاه گیتی نبخشودتی
تن و جان به زندان بفرسودتی
تو امروز با گرز و با تیغ کین
نگشتی به ناورد پیشم چنین
بدو گفت کوش ای فرومایه مرد
مگر مغزت آهنگری خیره کرد
همی تا جهان است با کین و داد
بسی خسروان را چنین اوفتاد
از این سان همی گردد از بر سپهر
گهی کین نماید گهی باز مهر
جهانی همانا که دارند یاد
چنین داستانها که دارند یاد
که جمشیدیان را نیاگان ما
گزیده جهاندار پاکان ما
ز روی زمین رانده بودند پاک
همه خشت بالین و بستر ز خاک
برآمد چنین سالیانی هزار
از ایشان نه سالار و نه شهریار
جهاندار ضحاک با تاج زر
به شاهی کمربسته با هوش و فر
ز جمشیدیان در جهان نام نَه
جز از کوه وز بیشه آرام نه
اگر پای من چند گه بند سود
به زندان شاه تو اکنون چه بود
که بر گُل همی باد و باران رسد
همه رنج بر شهریاران رسد
به زنجیر دارند شیر شکار
چو گیرندش از بیشه و مرغزار
نه جمشید دربند ضحاک بود
نشستنش و خفتنش بر خاک بود
تو از پتک و سندان، وز باد و دَم
به جایی رسیدی که با ما بهم
سخنها چنین راست داری همی
سر از چرخ برتر گذاری همی
که باشد فریدون وارونه خوی
که از ما پرستش کند آرزوی؟
بسنده نکرده ست چونانک هست
که شاهی بدو باز داریم دست
من آهنگ ایران و آن مرز و بوم
نکردم، تو لشکر کشیدی به روم
چو بشنید قارن برآشفت و گفت
که نفرین بد بام بر جانت جُفت
وزآن خشم قارن برانگیخت اسب
بغرّید و با او برآویخت سخت
همه گرز پولاد و زوبین و تیغ
ز مغز و سر و سینه نامد دریغ
همه رخنه کردند تیغ و تبر
نبد دستیاب یکی بر دگر
دو سالار در پیش امید و مرگ
پُر از تیر، جوشن، پر از تیغ، ترگ
همی رزم کردند تا نیمروز
که برگشت خورشید گیتی فروز
نه آسایش از رزم، وز کارزار
گهی تیغ و گه تیر جوشن گذار
چنان خسته شد باره ی تیزتگ
که بر وی ز سستی نجنبید رگ
گشاده تن خسته شان خون و خوی
ز خون و ز خوی گِل شده زیر پی
سرانجام کوش اندر آمد درشت
رها کرد پولاد خشتی به مشت
به ران اندر آمدش نوک سنان
رها شد ز دست دلاور عنان
گذر کرد بر ران و زین و شکم
بیفتاد با باره قارن بهم
دلیران ایران برون تاختند
همه نیزه و تیغ بفراختند
وزآن روی یاران کوش دلیر
یکی حمله کردند مانند شیر
رسیدند ایرانیان پیشتر
کشیدند زوبین و تیغ و تبر
از او کوش را دور کردند باز
کشیدند زوبین از آن رزمساز
بر اسبش نشاندند و بردند تیز
برآمد ز ایرانیان رستخیز
از آن زخم هرکس بترسید و گفت
که این دیو با زور پیل است جفت
بر ایران سپه حمله آورد کوش
سپاه از پسِ پشت پولاد پوش
همه برزد آن بیکرانه سپاه
سپه را همی برد تا قلبگاه
فراوان از ایشان بکُشت و بخست
بدین رزمگه کوش را بود دست
چو سلم آن چنان هول و آن نیش دید
شکسته دل لشکرِ خویش دید
برون آمد از قلب با صد هزار
سواران جنگی و نیزه گزار
برآویخت با کوش و با لشکرش
بیالود زهرآبگون خنجرش
بلندی بدان تاختن کرد پست
ز خون یلان خاک را کرد مست
بمالید مر کوش را با سپاه
فراوان شد از هر دو لشکر تباه
همه روز پیوسته کردند جنگ
چنین تا جهان زاغ گون شد به رنگ
ز هم بازگردید هر دو گروه
تن از رنج لرزان، دل از غم ستوه
سوی تخت شد کوش با مهتران
می و خوردنی خواست و رامشگران
بدیشان چنین گفت کامروز من
زدم خشت بر قارن رزمزن
تن پیلوارش درآمد به خاک
بیفتاد با باره اندر مغاک
سوارانش از دست من بستدند
فراوان مرا تیغ و زوبین زدند
ندانم کز آن زخم گردد تباه
وگز باز رزم آورد با سپاه
بزرگان بر او خواندند آفرین
که آباد بادا به خسرو زمین
به کام تو گردد همه روزگار
ز دشمن برآرد زمانه دمار
اگر قارن از زخم تو شد تباه
زمانی ندارند پای آن سپاه
به زیر پی باره بتوان سپرد
نمانیم از ایشان بزرگ و نه خرد
بفرمود تا صف کشید آن سپاه
غو کوس برخاست و آواز نای
چو دریا سپاه اندر آمد ز جای
بفرمود تا شد به جایش قباد
چو سالار بر میمنه بایستاد
گزین کرد برگستوانور هزار
نبرده دلیران خنجرگزار
چنان پیش قلب اندرون تا گروه
رده برکشیدند مانند کوه
وزآن پس جهاندار باهوش کوش
بیاراست لشکر به آیین دوش
درفشش به مردان خورّه سپرد
کز ایران گوی بود با دستبرد
پسندیده بودش به هنگام رزم
گرامی بُد او نیز هنگام بزم
به شاهی به طنجه ش فرستاده بود
همه سوس الاقصی بدو داده بود
به قلب آمد از میمنه شهریار
پسِ پُشتِ او لشکری نامدار
خروش آمد و زخم شمشیر تیز
برآمد ز هر گوشه ای رستخیز
یلان و دلیران پرخاشجوی
به تندی به روی اندر آورده روی
به نیزه به یکدیگران تاختند
گهی گرز و گه تیغ کین آختند
چو برگ از درختان، سواران ز زین
همی ریختند اندر آن دشت کین
سپه بیشتر بی سر و دست شد
ز خون، خاک تیره همی مست شد
دژم گشت گردون از آن دشت رزم
فروماند مر زُهره را دل ز بزم
چو شد خاک گرم از دم آفتاب
سر جنگیان گرم گشت از شتاب
همی خیره گشتند ایرانیان
به لشکر نگه کرد کوش از میان
بزد خویشتن بر سپاه قباد
قباد از دلیری بغل برگشاد
بر او حمله آورد و آمد به پیش
برآویخت با نامداران خویش
تبه کرد کوش از سواران اوی
بسی نامداران و یاران اوی
همه میمنه گشت زیر و زبر
ز شمشیر آن شاه پرخاشخر
وزآن روی قارن ز قلب سپاه
بزد خویشتن سخت بر قلبگاه
دمان و دنان بر لب آورده کف
برافراخت یال و بدرّید صف
همه قلب دشمن به هم برزدند
گهی بر بر و گاه بر سر زدند
چو مردان خورّه چنان دید زود
برآورد غیو و دلیری نمود
برادرش را داد جای و درفش
خود و نامداران زرّینه کفش
که بودند با او ز ایران سوار
کمر بسته بر کین چهاران هزار
عنان تیز کرده بیامد دوان
کشیده همی تیغ بر پهلوان
بمالید ایرانیان را درشت
فزون از هزاران دلیران بکُشت
چو دید آن چنان پهلوان سپاه
که از دست مردان سپه شد تباه
خروشان برآن نامور حمله کرد
همی تاخت باره، همی کُشت مرد
جنین تا به مردان خورّه رسید
بدو گفت کای دیوزاده پلید
از ایران زمین روی برگاشتی
چنان شاه را خوار بگذاشتی
براندی بیکباره از بود و زاد
شدی پیشکار یکی دیوزاد
چنان شادمانی بدان اهرمن
بیابی تو پاداش این بد ز من
بدو گفت مردان گر آهنگری
سپهبد شود بر چنین لشکری
مرا می رسد بی گمان مهتری
که بودیم همواره با سروری
چو تا چاکرم بود بیش از هزار
به گاه کیان تا بدین روزگار
چو بشنید قارن، برآشفت سخت
بلرزید مانند شاخ درخت
رها کرد خشتی پر از خشم و کین
درآمد سر خشت بر پُشت زین
گذر کرد بر زین و شد در شکم
نگون شد ز باره سوار دژم
هم اندر زمان بارگی جان بداد
سپهدار برجست مانند باد
دلیران ایران بدو تاختند
همه نیزه و تیغ کین آختند
از آن پس که مردان از او درگذشت
دل قارن از درد رنجور گشت
کشیدند، پیش وی اسبی بلند
نشست از برش پهلوان بی گزند
ز کینه برآشفت و تندی نمود
سپه را برانگیخت مانند دود
میان سپه چون به مردان رسید
بزد دست و گرز گران برکشید
بدو گفت کای ننگ بر انجمن
کجا رفت خواهی تو از چنگ من
ز بس کرد مردان خوره زکاه
برآویخت با او میان سپاه
گهی خنجر و تیر بر بر زدند
گهی گرز پولاد بر سر زدند
بفرجام گرزی زدش پهلوان
که مغزش ز بینی برون شد روان
چو شد پهلوان از برش زاستر
از اسب اندر افتاد پرخاشخر
به خواریش بستند از آن جا به اسب
همی تاختندش چو آذرگشسب
به راه اندرون جان شیرین بداد
شد آن نامور گُرد پهلونژاد
چنین گردد این گنبد تیزرو
همی بازی آرایدت نو به نو
رود گرد اندر پس تیز مرد
سرانجام کار اندر آید به گَرد
چو مردان بیفتاد برخاست شور
دلیران ایران گرفتند زور
ز دشمن بکشتند چندان که دشت
سراسر که چندان تل و توده گشت
ز روی دگر کوش پرخاشخر
همه میمنه کرد زیر و زبر
بیامد برآویخت با او قباد
به رزم اندرون داد مردی بداد
زمانی بکوشید و چاره ش نماند
خروشان تگاور ز پیشش براند
هزیمت شد از میمنه هر که بود
چو سلم آن چنان دید مردی نمود
ز رزم آزمایان رومی سوار
به یاری فرستادشان صد هزار
دلیران ز کینه برآویختند
به یکدیگران اندر آمیختند
چنین تا شب آمد چکاچاک بود
زمین پُر زخون، چرخ پر خاک بود
شب آمد جدا شد دو لشکر ز هم
همه کوفته دل پُر از رنج و غم
فزون کُشته بود از سپاه قباد
دو ره ده هزار، آن یل نامدار
گشاد از میان کوش جنگی کمر
بیامد نشست از بر تخت زر
سران سپه را همه بار داد
وزآن رزم هرکس همی کرد یاد
ز مردان چو آگاه شد شاه کوش
که بر دست قارن برآمدش هوش
برآشفت و ز خشم سوگند خورد
که فردا نیارامم اندر نبرد
مگر کین مردان بجای آورم
سر پهلوان زیر پای آورم
بفرمود خواندن برادرش را
درفشش بدو داد و لشکرش را
فراوانش بستود و گرمی نمود
همش خلعت و مهربانی نمود
به خوردن نشست آنگهی با سران
می روشن آورد و رامشگران
وزآن روی با مهتران و گوان
سوی سلم شد قارن پهلوان
بدو گفت کای خسرو نیکنام
برآمدت امروز رزمی ز کام
ز دشمن بکشتیم چندان که دشت
سراسر به خون تن آلوده گشت
چو مردان خورّه بیامد دمان
دو دیده ز خون کرده چون قهرمان
برآویخت با من میان سپاه
به یک زخم کردم مر او را تباه
تو گفتی نه آن بود جنگی سوار
کز ایران برفت از بر شهریار
دو چندان فزون بود شاها به زور
یکی آهنین کرده بودش ستور
فراوان به هر گوشه ای تاختم
چو از رزم آن یل بپرداختم
مگر دیوزاد آیدم پیش چشم
ندیدمش و افزون شدم کین و خشم
چنین گفت با سلم و قارن قباد
که آن کینه کش بدرگ دیوزاد
همه روز با ما همی رزم کرد
ز گردان فراوان برآورد گَرد
به کوشش چو با او برآویختیم
بسنده نبودیم و بگریختیم
سپاهی فرستاد، چون دید شاه
سوی ما به یاری ز قلب سپاه
اگر نه شب تیره پیش آمدی
همه کام آن تیره کیش آمدی
شکسته شدی بی گمان میمنه
نه سالار ماندی و نه یک تنه
بدو گفت قارن که فردا ببین
کز او خون ستانم به شمشیر کین
گر او جان رهاند ز شمشیر من
دروغ است خواندن مرا رزمزن
عنوان:آراستن رزم شاهان - رزم قارن و کوش و زخمی شدن قارن
چو خورشید رزم شباهنگ کرد
سپیده دم از کینه آهنگ کرد
جهان باز پر جنگ و پر جوش گشت
دو لشکر ز کینه زره پوش گشت
دو خسرو کشیدند لشر به دشت
خروش از ستاره همی برگذشت
بیاورد قارن، کمر بست کوش
سرش پُر زکین و دلش پر زجوش
یکی ترجمان برد با خویشتن
همی تاخت تا پیش آن انجمن
به آواز گفت ای دلیران شاه
بگویید با قارن رزمخواه
بیاید یکی برگراید مرا
جز از پهلوان کس نباید مرا
سواری بشد پهلوان را بگفت
لب پهلوان گشت با خنده جفت
همی گفت گرگ بد آمد به دام
برآرم من امروز ازاین رزم کام
همه نام او زین جهان کم کنم
شبستان او پُر ز ماتم کنم
بپوشید ساز و سلیح نبرد
درآمد به اسب و بیامد چو گرد
چو نزدیک شد، گفتش ای دیوزاد
سزای فریدون ندادی به داد
که نفرین برآن مام بادا ز بخت
که زاید چو تو بدرگِ شور بخت
بجای تو شاه همایون چه کرد
که پاداش او تیغ بود و نبرد
زمانه کنون زهر تو نوش کرد
دلت نیکویها فراموش کرد
اگر شاه گیتی نبخشودتی
تن و جان به زندان بفرسودتی
تو امروز با گرز و با تیغ کین
نگشتی به ناورد پیشم چنین
بدو گفت کوش ای فرومایه مرد
مگر مغزت آهنگری خیره کرد
همی تا جهان است با کین و داد
بسی خسروان را چنین اوفتاد
از این سان همی گردد از بر سپهر
گهی کین نماید گهی باز مهر
جهانی همانا که دارند یاد
چنین داستانها که دارند یاد
که جمشیدیان را نیاگان ما
گزیده جهاندار پاکان ما
ز روی زمین رانده بودند پاک
همه خشت بالین و بستر ز خاک
برآمد چنین سالیانی هزار
از ایشان نه سالار و نه شهریار
جهاندار ضحاک با تاج زر
به شاهی کمربسته با هوش و فر
ز جمشیدیان در جهان نام نَه
جز از کوه وز بیشه آرام نه
اگر پای من چند گه بند سود
به زندان شاه تو اکنون چه بود
که بر گُل همی باد و باران رسد
همه رنج بر شهریاران رسد
به زنجیر دارند شیر شکار
چو گیرندش از بیشه و مرغزار
نه جمشید دربند ضحاک بود
نشستنش و خفتنش بر خاک بود
تو از پتک و سندان، وز باد و دَم
به جایی رسیدی که با ما بهم
سخنها چنین راست داری همی
سر از چرخ برتر گذاری همی
که باشد فریدون وارونه خوی
که از ما پرستش کند آرزوی؟
بسنده نکرده ست چونانک هست
که شاهی بدو باز داریم دست
من آهنگ ایران و آن مرز و بوم
نکردم، تو لشکر کشیدی به روم
چو بشنید قارن برآشفت و گفت
که نفرین بد بام بر جانت جُفت
وزآن خشم قارن برانگیخت اسب
بغرّید و با او برآویخت سخت
همه گرز پولاد و زوبین و تیغ
ز مغز و سر و سینه نامد دریغ
همه رخنه کردند تیغ و تبر
نبد دستیاب یکی بر دگر
دو سالار در پیش امید و مرگ
پُر از تیر، جوشن، پر از تیغ، ترگ
همی رزم کردند تا نیمروز
که برگشت خورشید گیتی فروز
نه آسایش از رزم، وز کارزار
گهی تیغ و گه تیر جوشن گذار
چنان خسته شد باره ی تیزتگ
که بر وی ز سستی نجنبید رگ
گشاده تن خسته شان خون و خوی
ز خون و ز خوی گِل شده زیر پی
سرانجام کوش اندر آمد درشت
رها کرد پولاد خشتی به مشت
به ران اندر آمدش نوک سنان
رها شد ز دست دلاور عنان
گذر کرد بر ران و زین و شکم
بیفتاد با باره قارن بهم
دلیران ایران برون تاختند
همه نیزه و تیغ بفراختند
وزآن روی یاران کوش دلیر
یکی حمله کردند مانند شیر
رسیدند ایرانیان پیشتر
کشیدند زوبین و تیغ و تبر
از او کوش را دور کردند باز
کشیدند زوبین از آن رزمساز
بر اسبش نشاندند و بردند تیز
برآمد ز ایرانیان رستخیز
از آن زخم هرکس بترسید و گفت
که این دیو با زور پیل است جفت
بر ایران سپه حمله آورد کوش
سپاه از پسِ پشت پولاد پوش
همه برزد آن بیکرانه سپاه
سپه را همی برد تا قلبگاه
فراوان از ایشان بکُشت و بخست
بدین رزمگه کوش را بود دست
چو سلم آن چنان هول و آن نیش دید
شکسته دل لشکرِ خویش دید
برون آمد از قلب با صد هزار
سواران جنگی و نیزه گزار
برآویخت با کوش و با لشکرش
بیالود زهرآبگون خنجرش
بلندی بدان تاختن کرد پست
ز خون یلان خاک را کرد مست
بمالید مر کوش را با سپاه
فراوان شد از هر دو لشکر تباه
همه روز پیوسته کردند جنگ
چنین تا جهان زاغ گون شد به رنگ
ز هم بازگردید هر دو گروه
تن از رنج لرزان، دل از غم ستوه
سوی تخت شد کوش با مهتران
می و خوردنی خواست و رامشگران
بدیشان چنین گفت کامروز من
زدم خشت بر قارن رزمزن
تن پیلوارش درآمد به خاک
بیفتاد با باره اندر مغاک
سوارانش از دست من بستدند
فراوان مرا تیغ و زوبین زدند
ندانم کز آن زخم گردد تباه
وگز باز رزم آورد با سپاه
بزرگان بر او خواندند آفرین
که آباد بادا به خسرو زمین
به کام تو گردد همه روزگار
ز دشمن برآرد زمانه دمار
اگر قارن از زخم تو شد تباه
زمانی ندارند پای آن سپاه
به زیر پی باره بتوان سپرد
نمانیم از ایشان بزرگ و نه خرد
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۰ - جلا می دهد سینه را اخگر ما
جلا می دهد سینه را اخگر ما
ز دل می برد زنگ، خاکستر ما
به خون لاله سان بارها شسته ایم
سیاهی نشد پاک از دفتر ما
نخواهیم سر در کشیدن به عجز
اگر تیرباران شود بر سر ما
دلیل حوادث توانیم گشتن
که هر داغ شمعی است بر پیکر ما
چو آیینه در پیش روشن ضمیران
عیان است از داغ ما جوهر ما
چو مژگان نظر بند کردیم اگر
نیفتد ز پرواز، بال و پر ما
نپوشد ز ما آنچه پوشیدنی است
شود خرقه گر آسمان در بر ما
چو داریم با ماهرویان سری
نباشد بجز مهر در کشور ما
مگر صحبت داغ گرم است امشب
که پروانهٔ ماست بال و پر ما
سعیدا چو دلداده ای دل به دست آر
که دل می برد هر زمان دلبر ما
ز دل می برد زنگ، خاکستر ما
به خون لاله سان بارها شسته ایم
سیاهی نشد پاک از دفتر ما
نخواهیم سر در کشیدن به عجز
اگر تیرباران شود بر سر ما
دلیل حوادث توانیم گشتن
که هر داغ شمعی است بر پیکر ما
چو آیینه در پیش روشن ضمیران
عیان است از داغ ما جوهر ما
چو مژگان نظر بند کردیم اگر
نیفتد ز پرواز، بال و پر ما
نپوشد ز ما آنچه پوشیدنی است
شود خرقه گر آسمان در بر ما
چو داریم با ماهرویان سری
نباشد بجز مهر در کشور ما
مگر صحبت داغ گرم است امشب
که پروانهٔ ماست بال و پر ما
سعیدا چو دلداده ای دل به دست آر
که دل می برد هر زمان دلبر ما
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۴۶ - فلک بر سر بی سران پرچمی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۸۵ - کسی گرد کوی تو گردیده باشد
کسی گرد کوی تو گردیده باشد
که صد بار سر زیر پا دیده باشد
کسی طاقت آتش حسن دارد
که چون زلف بر خویش پیچیده باشد
کسی را ز زلف تو باشد سراغی
که سررشتهٔ خویش گم دیده باشد
کسی می تواند که بی غم نشیند
به شادی غم دوست بگزیده باشد
تو دانی که خوب است [و] بد هر که را [تو]
پسندیده باشی پسندیده باشد
کسی را رسد گل ز روی تو چیدن
که داغ تو از باغ بگزیده باشد
کسی می تواند جمال تو دیدن
که از خویشتن چشم پوشیده باشد
کسی را رسد دست بر دامن او
که دامن ز کونین برچیده باشد
هر آن کس که گوید ورا دیده ام [من]
ز چشم سعیدا مگر دیده باشد
که صد بار سر زیر پا دیده باشد
کسی طاقت آتش حسن دارد
که چون زلف بر خویش پیچیده باشد
کسی را ز زلف تو باشد سراغی
که سررشتهٔ خویش گم دیده باشد
کسی می تواند که بی غم نشیند
به شادی غم دوست بگزیده باشد
تو دانی که خوب است [و] بد هر که را [تو]
پسندیده باشی پسندیده باشد
کسی را رسد گل ز روی تو چیدن
که داغ تو از باغ بگزیده باشد
کسی می تواند جمال تو دیدن
که از خویشتن چشم پوشیده باشد
کسی را رسد دست بر دامن او
که دامن ز کونین برچیده باشد
هر آن کس که گوید ورا دیده ام [من]
ز چشم سعیدا مگر دیده باشد
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۲۱ - هر آن صید کز دام غافل نشیند
هر آن صید کز دام غافل نشیند
گرفتار در دست قاتل نشیند
کریم از ره لطف برخیزد از جای
بر آن در که از عجز، سائل نشیند
بوده بادهٔ صاف و بی غش نصیبش
چو خم هر که در بزم کامل نشیند
نصیحت بود گرچه شیرین چو شکر
ولی بدتر از تیر در دل نشیند
پریشان شدم در میان و ندیدم
کسی کاو به جمعیت دل نشیند
سعیدا خوشا حال آن فقر و خواهش
که برخیزد از تخت و در گل نشیند
گرفتار در دست قاتل نشیند
کریم از ره لطف برخیزد از جای
بر آن در که از عجز، سائل نشیند
بوده بادهٔ صاف و بی غش نصیبش
چو خم هر که در بزم کامل نشیند
نصیحت بود گرچه شیرین چو شکر
ولی بدتر از تیر در دل نشیند
پریشان شدم در میان و ندیدم
کسی کاو به جمعیت دل نشیند
سعیدا خوشا حال آن فقر و خواهش
که برخیزد از تخت و در گل نشیند
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۰۹ - دلا پادشاهی گدایی است محض
دلا پادشاهی گدایی است محض
که نی را نوا بینوایی است محض
حکیما ز درمان ما دست [دار]
همین درد ما را دوایی است محض
گهی جنگ و گه ناز و گه آشتی
همه شیوهٔ دلربایی است محض
وجودی که باشد عدم در پی اش
بقایش نگویم فنایی است محض
هر آن کف که خالی بود از کرم
مخوان دست او را که پایی است محض
ز جان گر در این راهت اندیشه است
نه عشق است در سر هوایی است محض
چه مشکل گشاید ز گردون اطلس
که بر دوش عالم قبایی است محض
سعیدا سر و کار با دلبری است
که بیگانه کی آشنایی است محض
که نی را نوا بینوایی است محض
حکیما ز درمان ما دست [دار]
همین درد ما را دوایی است محض
گهی جنگ و گه ناز و گه آشتی
همه شیوهٔ دلربایی است محض
وجودی که باشد عدم در پی اش
بقایش نگویم فنایی است محض
هر آن کف که خالی بود از کرم
مخوان دست او را که پایی است محض
ز جان گر در این راهت اندیشه است
نه عشق است در سر هوایی است محض
چه مشکل گشاید ز گردون اطلس
که بر دوش عالم قبایی است محض
سعیدا سر و کار با دلبری است
که بیگانه کی آشنایی است محض
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۶۰ - ندیده کسی آنچه من دیده ام
ندیده کسی آنچه من دیده ام
سرم گشت از بسکه گردیده ام
اگر تار عمرم کند دور نیست
بر این رشته بسیار پیچیده ام
دمی بی محبت کجا بوده ام
که تا بوده ام عشق ورزیده ام
وفا و محبت در این کهنه دیر
ندیدم ز کس بلکه نشنیده ام
ز من خوش نشد دل کسی را ولی
نرنجانده ام هم نرنجیده ام
ز مردم کسی را که خودبین نباشد
ندیدم بجز مردم دیده ام
سعیدا ز اوضاع آزادگان
همین ناپسندی پسندیده ام
سرم گشت از بسکه گردیده ام
اگر تار عمرم کند دور نیست
بر این رشته بسیار پیچیده ام
دمی بی محبت کجا بوده ام
که تا بوده ام عشق ورزیده ام
وفا و محبت در این کهنه دیر
ندیدم ز کس بلکه نشنیده ام
ز من خوش نشد دل کسی را ولی
نرنجانده ام هم نرنجیده ام
ز مردم کسی را که خودبین نباشد
ندیدم بجز مردم دیده ام
سعیدا ز اوضاع آزادگان
همین ناپسندی پسندیده ام