تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۱ - ملامتگو چه میگردد ز پی مجنون شیدا را؟
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۶ - غم عشق تو در هر جا که محکم میکند پا را
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۱۹ - نه اشک است این که هر ساعت ز چشم من فرو ریزد
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۲۰ - دلم را صبحدم آواز نی دیوانه میسازد
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۲۳ - چه بخت است این که داغ از سینهام پهلو بگرداند
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۲۷ - ز دل پیش از فراقت آه دردآلود برخیزد
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۲۸ - مگر فردا به قتلم خواهد آمد یار کز هر سو
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۳۶ - کجا تاب آورد در پیش اشک دیدهفرسایم؟
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۳۷ - چه حسرتها خورند ارباب عشرت بر سراپایم
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴۵ - ندیدم در چمن هرچند گردیدم سر خاری
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴۹ - به خود هم رشک دارم در خیال سرو آزادش
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۸ - جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدا
جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدا
دریغا تشنه لب خواهیم مردن بر لب دریا
کسی مز طلعت خورشید جز گرمی نمی بیند
دلا معذور می دارش که دارد چشم نابینا
به بوی وصل او می خور غم هجران که خوش باشد
کشیدن زحمت خارا برای راحت خرما
جناب عشق بسی عالی است موسی همتی باید
که نتوان بر چنان طوری شدن بی همت والا
چون با خود همسفر باشی در این ره بارها افتی
که بارت آبگینه است و رهت پر خار و پر خارا
گرت دانستن علم حروفست آرزو صوفی
نخست افعال نیکو کن چه سود از خواندن اسما
ز چشم و زلف او عاشق کجا باید حضور دل
که در هر گوشه ای فتنه است و در هر حلقه ای غوغا
ز خورشید جمال او شب زنده دلان روشن
به دور قد او بگرفت کار عاشقان بالا
مگر اصحاب دل رفتند و شهر عشق شد خالی
جهان پر شمس تبریزست مردی کو چو مولانا
به کنج ایمنی نتوان نشست از چشم و زلف وی
که در هر جانبی شور است و در خانه ای یغما
بنا اهل ارنشان دادی کمال از خاک درگاهش
کشیدی کحل بینایی ولی در دیده ی اعما
دریغا تشنه لب خواهیم مردن بر لب دریا
کسی مز طلعت خورشید جز گرمی نمی بیند
دلا معذور می دارش که دارد چشم نابینا
به بوی وصل او می خور غم هجران که خوش باشد
کشیدن زحمت خارا برای راحت خرما
جناب عشق بسی عالی است موسی همتی باید
که نتوان بر چنان طوری شدن بی همت والا
چون با خود همسفر باشی در این ره بارها افتی
که بارت آبگینه است و رهت پر خار و پر خارا
گرت دانستن علم حروفست آرزو صوفی
نخست افعال نیکو کن چه سود از خواندن اسما
ز چشم و زلف او عاشق کجا باید حضور دل
که در هر گوشه ای فتنه است و در هر حلقه ای غوغا
ز خورشید جمال او شب زنده دلان روشن
به دور قد او بگرفت کار عاشقان بالا
مگر اصحاب دل رفتند و شهر عشق شد خالی
جهان پر شمس تبریزست مردی کو چو مولانا
به کنج ایمنی نتوان نشست از چشم و زلف وی
که در هر جانبی شور است و در خانه ای یغما
بنا اهل ارنشان دادی کمال از خاک درگاهش
کشیدی کحل بینایی ولی در دیده ی اعما
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۲ - دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین را
دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین را
به پایت میفتد آخر رها کن یک دو مسکین را
ز چندان تیر کز شوخی ز مژگان بر تراشیدی
یکی بر جان من افکن چه خواهی کرد چندین را
سر زلف ترا در چین بدین صورت رخ نگین
چرا پر می کشد چندین مصور صورت چین را
ز زحمت هایخود شرمنده آن استانم من
که از بیمار دردسر بود پیوسته بالین را
به تسخیر خیال آن پری پیکر شب هجران
دو چشم در فشان من فرو ریزند پروین را
میان گریه های تلخ در دل نگذرانیمش
که نتوان بگذرانیدن به تلخی جان شیرین را
کمال از هر مژه اشکت مگر همرنگ سلمان شد
که از اشعار مردم برد معنی های رنگین را
به پایت میفتد آخر رها کن یک دو مسکین را
ز چندان تیر کز شوخی ز مژگان بر تراشیدی
یکی بر جان من افکن چه خواهی کرد چندین را
سر زلف ترا در چین بدین صورت رخ نگین
چرا پر می کشد چندین مصور صورت چین را
ز زحمت هایخود شرمنده آن استانم من
که از بیمار دردسر بود پیوسته بالین را
به تسخیر خیال آن پری پیکر شب هجران
دو چشم در فشان من فرو ریزند پروین را
میان گریه های تلخ در دل نگذرانیمش
که نتوان بگذرانیدن به تلخی جان شیرین را
کمال از هر مژه اشکت مگر همرنگ سلمان شد
که از اشعار مردم برد معنی های رنگین را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱ - طریق عشق میورزی رها کن دین و دنیا را
طریق عشق میورزی رها کن دین و دنیا را
خلاص خویش میجوئی مجر ناموس و دعوا را
به نور عقل نتوان رفت راه عشق ای عاقل
زمجنون پرس اگر داری طریق حی لیلا را
زآه سینه ی عشاق ظلمانی شود روضه
اگر در روضه بنمانی به ما نور تجلا را
هوای سرو بالای تو دارد راستی ور نی
برای همه دوزخ برند از روضه طوبا را
پیارا روضه ی رضوان به روی خود که بی رویت
ز دوزخ باز نشناسد کسی فردوس اعلا را
تر تا صورت پرستی اهل معنی را کجا بینی
به چشم اهل معنی میتوان دید اهل معنا را
کمال از غایت رندی اگر باید خریداری
به جای باده بفروشد صلاح و زهد و تقوا را
خلاص خویش میجوئی مجر ناموس و دعوا را
به نور عقل نتوان رفت راه عشق ای عاقل
زمجنون پرس اگر داری طریق حی لیلا را
زآه سینه ی عشاق ظلمانی شود روضه
اگر در روضه بنمانی به ما نور تجلا را
هوای سرو بالای تو دارد راستی ور نی
برای همه دوزخ برند از روضه طوبا را
پیارا روضه ی رضوان به روی خود که بی رویت
ز دوزخ باز نشناسد کسی فردوس اعلا را
تر تا صورت پرستی اهل معنی را کجا بینی
به چشم اهل معنی میتوان دید اهل معنا را
کمال از غایت رندی اگر باید خریداری
به جای باده بفروشد صلاح و زهد و تقوا را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۹ - مکش بر هر دلی تیر و مکش باز از حسد ما را
مکش بر هر دلی تیر و مکش باز از حسد ما را
کزان مژگان رصد ناوک صد ویک می رسد ما را
به هجران جنگها داریم بی زلف و دهان تو
از آن میم ودر دال امروز می باید مدد ما
رقیبا چند چون آب از تو باشد پای من لرزان
رها کن باغبان یک دم به پای سرو خود ما را
دل ما می کشد خطی که آمد جانب رویت
همیشه جانب روی نکو دل می کشد ما را
نمی خسبند مرغان چمن از الهام شبها
که بالا دست شد آه از غم آن سرو قد ما را
زکریش بر کفن گردی اگر با خود توان بردن
دری از روضه بگشایند بر خاک لحد ما را
کمال این ریش را صورت نه بندد مرهم و درمان
چو این داغ از ازل آمد بسوزد تا ابد ما را
کزان مژگان رصد ناوک صد ویک می رسد ما را
به هجران جنگها داریم بی زلف و دهان تو
از آن میم ودر دال امروز می باید مدد ما
رقیبا چند چون آب از تو باشد پای من لرزان
رها کن باغبان یک دم به پای سرو خود ما را
دل ما می کشد خطی که آمد جانب رویت
همیشه جانب روی نکو دل می کشد ما را
نمی خسبند مرغان چمن از الهام شبها
که بالا دست شد آه از غم آن سرو قد ما را
زکریش بر کفن گردی اگر با خود توان بردن
دری از روضه بگشایند بر خاک لحد ما را
کمال این ریش را صورت نه بندد مرهم و درمان
چو این داغ از ازل آمد بسوزد تا ابد ما را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - بر افشان زلف تا دل را شب محنت به روز آید
بر افشان زلف تا دل را شب محنت به روز آید
برافکن پرده تا جان را سعادت روی بنماید
به رویت نسبتی کردیم روی ماه تابان را
کلاه حسن، أو زآن روز برخورشید می ساید
کسی کز پرتو مهر تو دارد گرمینی برسر
کارگر از آتش بپرهیزد چو شمعی سوختن باید
پیاد صبح در کویت طوافی کردی لیکن
نمی ترسم که چون گردم زخاک بات برباید
در آن حضرت کجا باشد مرا امکان گردیدن
که مقبل بنده ای باید که آن درگاه را شاید
بسی دلبستگی دارد به زلفت عقل سودائی
مرا زین عقدۂ مشکل ندانم تا چه بگشاید
چو ماه عبد اگر شامی به سر وقت کمال آئی
ترا حسن رخ و او را سعادتها بیفزاید
برافکن پرده تا جان را سعادت روی بنماید
به رویت نسبتی کردیم روی ماه تابان را
کلاه حسن، أو زآن روز برخورشید می ساید
کسی کز پرتو مهر تو دارد گرمینی برسر
کارگر از آتش بپرهیزد چو شمعی سوختن باید
پیاد صبح در کویت طوافی کردی لیکن
نمی ترسم که چون گردم زخاک بات برباید
در آن حضرت کجا باشد مرا امکان گردیدن
که مقبل بنده ای باید که آن درگاه را شاید
بسی دلبستگی دارد به زلفت عقل سودائی
مرا زین عقدۂ مشکل ندانم تا چه بگشاید
چو ماه عبد اگر شامی به سر وقت کمال آئی
ترا حسن رخ و او را سعادتها بیفزاید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۶۴ - ترا رحمی به آن چشمان اگر باشد عجب باشد
ترا رحمی به آن چشمان اگر باشد عجب باشد
مسلمانی بترکستان اگر باشد عجب باشد
فقیهم توبه فرماید به شرع مصطفی از تو
ابو جهل این چنین نادان اگر باشد عجیب باشد
بروز هجر میجویم ترا گریان و می گویم
شب باران مه تابان اگر باشد عجب باشد
رخ رنگین ز مشتی خس بپوشیدی ولی خس را
نجات از آتش پنهان اگر باشد عجب باشد
گلی کز خاک ما روید بجای غنچه های او
از آن نازک بجز پیکان اگر باشد عجب باشد
شفای جان عاشق نیست الا شربت دردت
طبیبانرا ازین درمان اگر باشد عجب باشد
کمال احسنت گو بردی بشیرین کاری از خسرو
چنین طوطی به هندستان اگر باشد عجب باشد
مسلمانی بترکستان اگر باشد عجب باشد
فقیهم توبه فرماید به شرع مصطفی از تو
ابو جهل این چنین نادان اگر باشد عجیب باشد
بروز هجر میجویم ترا گریان و می گویم
شب باران مه تابان اگر باشد عجب باشد
رخ رنگین ز مشتی خس بپوشیدی ولی خس را
نجات از آتش پنهان اگر باشد عجب باشد
گلی کز خاک ما روید بجای غنچه های او
از آن نازک بجز پیکان اگر باشد عجب باشد
شفای جان عاشق نیست الا شربت دردت
طبیبانرا ازین درمان اگر باشد عجب باشد
کمال احسنت گو بردی بشیرین کاری از خسرو
چنین طوطی به هندستان اگر باشد عجب باشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - حدیث حسن او چون گل به دفتر در نمی گنجد
حدیث حسن او چون گل به دفتر در نمی گنجد
از آن عارض بجز خملی در این دفتر نمی گنجد
نگویند آن دهان و لب ز وصفة آن میان رمزی
چو آنجا صحبت تنگست موئی در نمی گنجد
به آن لب ساقیا گوئی برابر داشتی می را
که میهای سبو از ذوق در ساغر نمی گنجد
سرشک و آه چون دارم درون چشم و دل پنهان
که دود این و سیل آن به بحر و بر نمی گنجد
تمنای تو میگنجد درون سینه و دل بس
درین غمخانه ها دیگر غم دیگر نمی گنجد
کمال از سر گذر آنگه قدم نه در حریم او
که از بسیاری جانها در آن در سر نمی گنجد
از آن عارض بجز خملی در این دفتر نمی گنجد
نگویند آن دهان و لب ز وصفة آن میان رمزی
چو آنجا صحبت تنگست موئی در نمی گنجد
به آن لب ساقیا گوئی برابر داشتی می را
که میهای سبو از ذوق در ساغر نمی گنجد
سرشک و آه چون دارم درون چشم و دل پنهان
که دود این و سیل آن به بحر و بر نمی گنجد
تمنای تو میگنجد درون سینه و دل بس
درین غمخانه ها دیگر غم دیگر نمی گنجد
کمال از سر گذر آنگه قدم نه در حریم او
که از بسیاری جانها در آن در سر نمی گنجد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۴۴ - زمستی چشم او هرگز به حال ما نمی افتد
زمستی چشم او هرگز به حال ما نمی افتد
بهر جانی بیفتد مست و او قطعا نمی افتد
چو خاک ره شوم زین پس من و سودای زلف او
که خاک راه را در سر جز این سودا نمی افتد
بکویت رند دردی کش سبو بر سر بر آید خوش
چه می ها در سر است او را عجب کز پا نمی افتد
بروز صید هر نیری که اندازی و گردد گم
بیا آن در دل ما جر که دیگر جا نمی افتد
چه خوش افتاده است آن در یکتا بر بنا گوشت
که بر گل قطره باران چنین زیبا نمی افتد
از دورت کی توان دیدن چو ننمانی بما بالا
نمی بینیم مه تا چشم بر بالا نمی افتد
نخستین دیدهها افتد بران پا آنگهی سرها
به خاک پایت از تن ها سر تنها نمی افتد
نمی افتد رقیب اصلا به روی آب چشم من
چه افتادست این خشی را که در دریا نمی افتد
شبی کان مه به چرخ آید کمال آنجا فکن خود را
که صوفی در چنین رقصی بدور آنها نمی افتد
بهر جانی بیفتد مست و او قطعا نمی افتد
چو خاک ره شوم زین پس من و سودای زلف او
که خاک راه را در سر جز این سودا نمی افتد
بکویت رند دردی کش سبو بر سر بر آید خوش
چه می ها در سر است او را عجب کز پا نمی افتد
بروز صید هر نیری که اندازی و گردد گم
بیا آن در دل ما جر که دیگر جا نمی افتد
چه خوش افتاده است آن در یکتا بر بنا گوشت
که بر گل قطره باران چنین زیبا نمی افتد
از دورت کی توان دیدن چو ننمانی بما بالا
نمی بینیم مه تا چشم بر بالا نمی افتد
نخستین دیدهها افتد بران پا آنگهی سرها
به خاک پایت از تن ها سر تنها نمی افتد
نمی افتد رقیب اصلا به روی آب چشم من
چه افتادست این خشی را که در دریا نمی افتد
شبی کان مه به چرخ آید کمال آنجا فکن خود را
که صوفی در چنین رقصی بدور آنها نمی افتد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۴۷ - سر زلفت نمی خواهم که در دست صبا افتد
سر زلفت نمی خواهم که در دست صبا افتد
کز آن جانها رود بر باد و سرها زیر پا افتد
رقیب از حد برون پای از حد خود می نهد بیرون
مبادا دامن دولت که در دست گدا افتد
به چین زلفت ار گفتم حدیث مشک معذورم
پریشان گوی را اکثر سخنهای خطا افتد
فلک را با همه کوشش که سال و ماه بنماید
چنین ماهی نپندارم که اندر سالها افتد
بدل گفتم برون افتاد راز ما کنون ای دل
بگفت از دیدۂ گریان هنوزت تا چها افتد
همی خواهم که چون آبش روان جان در قدم ریزم
ولی با این همه مشکل که میل او به ما افتد
چه پرسی از کمال آخر که دور از روی اوچونی
چه باشد حال آن بلبل که از گلشن جدا افتد
کز آن جانها رود بر باد و سرها زیر پا افتد
رقیب از حد برون پای از حد خود می نهد بیرون
مبادا دامن دولت که در دست گدا افتد
به چین زلفت ار گفتم حدیث مشک معذورم
پریشان گوی را اکثر سخنهای خطا افتد
فلک را با همه کوشش که سال و ماه بنماید
چنین ماهی نپندارم که اندر سالها افتد
بدل گفتم برون افتاد راز ما کنون ای دل
بگفت از دیدۂ گریان هنوزت تا چها افتد
همی خواهم که چون آبش روان جان در قدم ریزم
ولی با این همه مشکل که میل او به ما افتد
چه پرسی از کمال آخر که دور از روی اوچونی
چه باشد حال آن بلبل که از گلشن جدا افتد