تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۳ - به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را
به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را
به باد، از نالهٔ نی دادهام، ناموس تقوا را
جبین را سجده فرسای در پیر مغان کردم
به بام کعبهٔ دل می زنم، ناقوس ترسا را
برهمن زادهٔ زنّاربندی برده ایمانم
که سودا می کنم باکفر زلفش دبن و دنیا را
نه ماضی هست پیش من نه مستقبل، خوشا حالم
یکی از قطع خواهش کرده ام، امروز و فردا را
ز رنج و راحت گیتیگل مقصود می چینم
برون آورده ام از پای دل، خار تمنّا را
مصفا می کند آیینهٔ دل را نظر بستن
تماشاهاست در هر پرده ای، ترک تماشا را
محبّت بر سر هر سنگ فرهاد دگر دارد
چها در عالم امر است، عشق کارفرما را؟
به لیلی می رساند نسبت آخر، تربت مجنون
به خاک کشتگان عشق، بی پروا منه پا را
به گوش اهل صورت کی رسد آوازهٔ معنی؟
نوای بلبل دیبا، سزد گلهای دیبا را
حیات آن را شمارم، کز خودی بستاندم ساقی
به جام می فروشم، شربت خضر و مسیحا را
حزین، چون موی آتش دیده می گردد رگ خوابم
به مخمل گر شبی سودا کنم، بالین دیبا را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۵ - نگارین جلوهٔ من، تا به کی هر جا نهی پا را؟
نگارین جلوهٔ من، تا به کی هر جا نهی پا را؟
چه خواهد شد اگر بر چشم خون پالا نهی پا را؟
رکاب از مقدمت جایی که گردیده ست نورانی
چرا بر چشم مشتاقان، به استغنا نهی پا را؟
همان از شوق پابوس تو آتش در سرم سوزد
اگر بر تربتم ای شمع بزم آرا، نهی پا را
به راهت لخت دل افشانده ام تا رشک نگذارد
که بر خاک از غرور حسن، بی پروا نهی پا را
چه نقصان می رسد دامان نازت را اگر باری
چو بوی پیرهن، بر چشم نابینا نهی پا را؟
تواند شدکه فرقم افسر نقش قدم یابد
اگر گامی فرود از اوج استغنا نهی پا را
بکش پا را ز بزم غیر، اینک چشم و دل حاضر
نمی زیبد سرت گردم، که نازیبا نهی پا را
جبین رفتگان خاک است، بی پروا چه می تازی؟
سبک تر نه که بر آیینهٔ سیما نهی پا را
ز طوق عرشیان خلخال بندد ناقهٔ شوقت
اگر مردانه چون ما، بر سر دنیا نهی پا را
نسازد گر به ساحل تخته بندت خشکی مشرب
چو موج خوش عنان، سرمست بر دریا نهی پا را
اگر نعلین جسم تیره را از پا برون آری
به چشم روشنان عالم بالا نهی پا را
ز آب و گل توانی چون مسیحا گر برون آمد
ازین کاخ دنی، بر طارم اعلا نهی پا را
رمیدن هر کجا پیمایدت، جام سبک روحی
زمین رطل گران گیرد، چو بر خارا نهی پا را
اگر پای شرف در دامن غیرت کشیدستی
دریغستت اگر بر دامن دارا نهی پا را
به فرش بوریا، گر چیده ای گل از شکر خوابی
خلد خارت، اگر بر بستر دیبا نهی پا را
توانی تکیه زد پاینده بر تخت سلیمانی
چو بیرون از طلسم جسم جان فرسا نهی پا را
قدم گر در رَهِ دیر مغان سنجیده بگذاری
شود محراب طاعات جبین، هر جا نهی پا را
حزین از رهروان رفته، این مصرع بود یادم
سبک رو آنچنان کامروز، بر فردا نهی پا را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۶ - ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان را
ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان را
که صدره شسته طفل اشک من چون مشق یونان را؟
غبار از تربتم چون بید مجنون می کشد بالا
سرافرازی بود افتادگی، طالع نگونان را
چه باید کرد مشت خون خود را؟ مضطرب حالم
سرافرازان نمی خواهند پامال زبونان را
به بند غیر تا باشد، بود دیوانگی ناقص
ز موی سر بود زنجیر پا، کامل جنونان را
نکویان را به خون زاهد و عاشق بود دستی
شراب مذهب و مشرب، حلال این ذوفنونان را
بخار از ارض، با جذب طبیعی بر نمی خیزد
چنین کز خاک ره برداشت چرخ سفله دونان را
حزین ، از معجز لعل که تعلیم سخن داری؟
خروشت، مهر بر لب می زند جادوفسونان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۸ - به سر گسترده دارد ظلّ عالی، خیل نازش را
به سر گسترده دارد ظلّ عالی، خیل نازش را
مخلّد باد یا رب سایه، مژگان درازش را
فسون عاشقیّ ماست با خال و خم زلفش
که بازی می تواند برد، مار مهره بازش را؟
قبول سجده را لازم بود، محراب ابرویی
به کیش من قضا باید کند زاهد نمازش را
هنوز آن شمع بی پروا، نبودش محفل افروزی
که از دل داشتم پروانهٔ سوز و گدازش را
برد عشّاق را فریاد من تا کعبهٔ کویش
حدی شد ناله ام، صحرا نوردان حجازش را
من و نقش قدم، درکوی او زادیم، هم طالع
سرا پا یک جبین سجده ام، خاک نیازش را
به دلتنگی خوشم کز پرده بر ناید غم عشقش
چو بو، در پرده پنهان کرده ام از رشک، رازش را
مرصع کار، از لخت دل شورنده سر دارم
شکن های پریشان طرّهٔ سنبل طرازش را
ندارم شکوه در راه محبّت از سر خاری
به پای بی خبر طی کرده ام شیب و فرازش را
هوس دارد که سازد تار جان پیوند هر مویش
اگر محمود می برّد سر زلف ایازش را
حزین از ناله خامش گشت و تحسینی نفرمودی
به این جادودمی ها، خامه افسانه سازش را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۳ - به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما را
به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما را
نشانی سرو، از بالا بلندان می دهد ما را
نکرد آن غنچه لب در مستیم هر چند کوتاهی
خیال نرگسش، مستی دو چندان می دهد ما را
کنم قالب تهی، چون نقش پا بینم به راه او
خبر از حال زار مستمندان می دهد ما را
اسیر پیچ و تاب موج اشک آلوده مژگانم
فریب سنبل گیسو بلندان می دهد ما را
زبانش آشنا هرگز نشد با حرف بی مغزی
قلم، پیغامی از مشکل پسندان می دهد ما را
به دشت از جلوه های لاله، داغم تازه می گردد
که یاد از سینه های دردمندان می دهد ما را
حزین ، نظارهٔ گل نوبهاران در گلستان ها
تسلی با خیال ارجمندان می دهد ما را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۴ - هنوز آغاز رعنایی ست عشق سرکش ما را
هنوز آغاز رعنایی ست عشق سرکش ما را
فروزان تر کند دامان محشر آتش ما را
جگر خون از خمار بوسهٔ آن لعل میگونم
ازین سر جوش جامی ده، لب دردی کش ما را
تمناها شهید، از فیض آه بی اثر دارم
فراوان است بسمل، تیر روی ترکش ما را
خجل شد در امیدش سینه ی چاک و ندانستم
که حسرت، هاله آغوش باشد مهوش ما را
حزین ، از گریه ام چون شمع کاری برنمی آید
که آب دیده نتواند نشاند آتش ما را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۵ - ز مژگان ساختم گلگون، چنان روی بیابان را
ز مژگان ساختم گلگون، چنان روی بیابان را
که داغ لاله کردم، مردم چشم غزالان را
نه آنم کز جفای عشق، آسان دست بردارم
به دامان قیامت می برم، چاک گریبان را
سواد دیدهٔ من، صورت نقش نگین دارد
ز بس افشرده ام بر چشم خون آلود، مژگان را
عبیر آلوده بویی، مغز گل را عطسه زن ، دارد
مگر دست صبا زد شانه، آن زلف پریشان را
نگاهت نارسا می افتد از دل های مشتاقان
به کوتاهی مبادا شهره سازی، مَدِّ احسان را
سراسر صرف شبهای جدایی می شود عمرم
برای سوختن چون شمع، دارم رشتهٔ جان را
گذشت آن هم که دل را از شهادت شاد می کردم
کشید از سینه ام بی رحمی صیّاد پیکان را
خدنگ ناز بی پروا، نگاه عجز نامحرم
که دیگر بر سر رحم آورد، آن نامسلمان را؟
حزین ، سر سبز دارد دانه ام را پرتو لطفش
نگهدارد خدا از چشم بد، آن برق جولان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۶ - چه گیرایی ست یارب جلوه گیسوکمندان را؟
چه گیرایی ست یارب جلوه گیسوکمندان را؟
که بگسست از صنم، پیوند جان زناربندان را
قیامت پیش ازین می ریخت بر دل طرح آشوبی
کنون چون سایه در خاک است، این بالابلندان را؟
شود تخت روان، هر جا رمیدن بستر اندازد
سر زانو بود بالین راحت، دردمندان را
مرا در عشق او، دل گر فغان برداشت معذورم
در آتش ناله ای ناچار، می باشد سپندان را
تبسم ریز شد گلبرک یار و شرم رسوایی
لب از دندان شبنم می گزد، گل های خندان را
بود هم نسبتان را عقد جمعیت به هم، فطری
نباشد رشته ای درکار، گوهرهای دندان را
بهشت نقد در بر، حسن آن سیمین بدن دارد
که بینم سیر چشم نعمتش، مشکل پسندان را
حزین ، افتاد دل را در بغل گنجینه داغی
که دولت خود به خود رو آورد اقبال مندان را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۷ - به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را
به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را
که شادی مرگ سازد، وعده فردای او ما را
غبار خاطر از آه فلک پیما به شور آمد
به رقص آرد سماع گردبادم، کوه و صحرا را
صبا می کرد قسمت، گردی ازکوی نو درگلشن
گل از من بیشتر وا کرد، آغوش تمنا را
رخت بی پرده نتوان دید و شوق یک نظر دارم
کجا بردی سرت گردم، نقاب روی زیبا را؟
حزین ، از ناله های دلخراشم درد می بارد
سپارندم به منّت، عندلیبان قفس جا را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۸ - تراوشهای موج خون، کند غمخواری ما را
تراوشهای موج خون، کند غمخواری ما را
که شوید مرهم از رخساره، زخم کاری ما را
محبت گر نبودی، زندگانی مشکل افتادی
غم عشق تو آسان می کند دشواری ما را
به این عشرت دهان زخم دل خندان نمی بودی
اگر غیرت نمی بستی لب زنهاری ما را
طمع رسم عیادت کی کند دل؟ کز پس مردن
مگر آن بی مروت بشنود، بیماری ما را
ز کف بربوده ایمان حزین را زلف او، زاهد
مگو از سجده دیگر، کافر زنّاری ما را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۹ - عنان ریز است از هرسو، سپاه عشق بر دلها
عنان ریز است از هرسو، سپاه عشق بر دلها
نپرسد سیل بی زنهار، هرگز راه منزلها
فروغ شعلهٔ رخسار شمع آشنارویی
مرا پروانهٔ سرگشته دارد گرد محفل ها
چو شق شد پردهٔ پندار، دل با یار پیوندد
خودی چون محو شد، از پیش پا برخاست حایلها
نیم آزرده جان، هر چند چون دل عقده ای دارم
بود آسان به چنگ عشق آتش دست، مشکلها
حزین این ره قدم از دیده بیدار می باید
کجا از پای خواب آلوده آید طی منزلها؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - درین فکرم، که تعلیم جبین سازم سجودش را
درین فکرم، که تعلیم جبین سازم سجودش را
به داغ دل دهم یاد عذار مشک سودش را
به من در خامشی و گرم سوزی نسبتی بودش
توانستی اگر پروانه، پنهان کرد دودش را
خلیدی خار خار هجر،کی در دیدهٔ بلبل؟
به گل پیوند اگر می کرد، خاشاک وجودش را
شدی چون من اگر گرد کسادی سرمهٔ چشمش
متاع یوسفی دیدی، زیان خویش سودش را
به مشکین طره ی او کی تواند همسری کردن؟
عبث سنبل به دعوی شانه زد، زلف کبودش را
قفس پروردهٔ عشق است گلبانگ دل افگاران
چه می سنجد به ما مرغ چمن پرور، سرودش را
حزین ، آه مرا با نالهٔ زاهد مکن نسبت
اگر صد بار سوزد، بوی دردی نیست عودش را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - اگر بیند ز قدّت مصرع برجسته مضمون را
اگر بیند ز قدّت مصرع برجسته مضمون را
چمن پیرا، کند از باغ بیرون سرو موزون را
نمکدانی بود چون داغ من چشم غزالانش
به شور آورد تا صحرانورد ناله، هامون را
از آن، گل سینه چاک انداخت خود را در گریبانش
که سازد پرده پوش عیب خود آن جامه گلگون را
به صحرا هم بود، در شهر بند جلوهٔ لیلی
سواد چشم آهو، تازه سازد داغ مجنون را
در آغوشی سهی سرو است، خاکسترنشین قمری
بدل کردن نباشد جامه هرگز، بخت وارون را
سرشک از دیده ام پیوسته، سیل گریه می شوید
به خون ناشسته هرگز هیچکس جز اشک من، خون را
حزین از لب اگر بردارد آهت مهر خاموشی
به آسانی توان از پیش دل برداشت گردون را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - اگر زردشت، دیدی یک نظر برق عتابش را
اگر زردشت، دیدی یک نظر برق عتابش را
پرستشگاه می کردی، نگاه شعله تابش را
کجا نازش سر پیمانهٔ خون دلم دارد؟
تغافل باده پیما گشت، چشم نیم خوابش را
گذشت آتش عنان از دیده و، ملک دل و دینم
چو گرد از رهگذر برخاست، سیلاب شتابش را
خمار آلودم و دندان حسرت بر جگر دارم
لب پیمانه بوسیده ست لعل کامیابش را
پریشانم خم جعد مغنی دلبری دارد
مگر شیرازهٔ خاطر کنم تار ربابش را
خیالی دیده ام می بست با خاک کف پایی
ز بخت خفته، آنهم سرمه شد چشم رکابش را
چوبسمل می تپم از رشک، در کوی جفا جویی
به کوثر می کند زاهد غلط تیغ پرآبش را
به افغان دل آزرده دارد باده پیمایی
شکست شیشه رامشگر بود بزم شرابش را
توانستی دمی سامان صد طور تجلی شد
اگر گردآوری می کرد، دامان نقابش را
دلی در مجمر غم دارم و روزن فرو بندم
دماغ آسوده ای تا نشنود بوی کبابش را
حدیث عشق آتشناک می باشد، مپرس ازمن
تو نازک دل، نداری تاب آه سینه تابش را
ز وحشت می شود هنگامه آرایی فراموشش
به محشر گر نماید سینه، داغ بی حسابش را
خمارآگین دلم، خرم شود ساقی، زلای خم
به این یک مشت گل تعمیرکن حال خرابش را
محیطی محشر آشوب، از دل آتش جگر دارم
که دستی می نهد برسینه، موج اضطرابش را؟
حزین ، از شعر اگر طبعم فریبی خورده جا دارد
زلال چشمهٔ حیوان بود دشت سرابش را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - چه حسن است این که مجنون می کند عقل فسونگر را؟
چه حسن است این که مجنون می کند عقل فسونگر را؟
چه رنگ است این که در خون می کشد، دامان محشر را؟
صفایی کز دم صبح بنا گوش تو می بینم
به خون رشک خواهد غوطه دادن، مهر خاور را
به چشم کم ندیدی ناز خونریز اسیرانش
اگر می بود پروای نگاه، آن چشم کافر را
چه استغناست کز چشم سیه مست تو می بینم؟
به خونم تشنه کرد آن تیغ مژگان ستمگر را
حزین رسوا بود هر چند داغ سینه، می پوشم
چه سان پنهان توانم درگریبان کرد اختر را؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - مکش چون دورگردون بر رخم داغ جدایی را
مکش چون دورگردون بر رخم داغ جدایی را
چو من پروانه ای باید چراغ آشنایی را
تهیدستیم ساقی، همّتی در کار می باید
ز برق باده روشن ساز، شام بی نوایی را
خطر اندیشه باریک بینان درکمین دارد
خطا هرگز نمی تابد عنان، تیر هوایی را
رسانم حرمت میخانه تا جاییکه تعظیمش
به خاک پای خم مالد، جبین پارسایی را
به یاد قامت او گر چنین بالد حزین آهم
فرامش می کند شمشاد، رسم خودنمایی را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - نگاه ناز او فهمید، راز سینه جوشی را
نگاه ناز او فهمید، راز سینه جوشی را
رساند آخر به جایی، عشق فریاد خموشی را
چه پروا گر در میخانه ها را محتسب گل زد؟
نبندد نرگس مستش، دکان می فروشی را
قیامت هم سر از خواب پریشان بر نمی دارم
که دارم یادگار طره آشفته هوشی را
تغافل شیوهٔ من، گر به فریادم دهد گوشی
کنم نازکتر ازگل، پرده بلبل سروشی را
گر از سر بگذرد گلزار را خون دل تنگم
لبش چون غنچه نگذارد ز کف، پیمانه نوشی را
خدا داده ست درکیش طریقت شیوه فقرم
من از کتم عدم چون نافه دارم خرقه پوشی را
حزبن افسانه سنج شمع کلک شعله آشوبم
نیم درآستین می پرورد، آتش خروشی را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - به آب خضر مفروش آبروی پارسایی را
به آب خضر مفروش آبروی پارسایی را
مغانی باده باید کاسه کشکول گدایی را
شکست قدرم از سنجیدگی هموار می گردد
ز مغز خویش دارد استخوانم مومیایی را
ز هجران دیده ام کاری، که کافر از اجل بیند
خدا کوتاه سازد عمر ایام جدایی را
به طفلی بسته ام دل،کز دبستانش سبق گیرد
بهاران سست عهدی، شاهد گل بی وفایی را
نگردد کم سیه روزی عاشق ز التفات او
به چشم بختم آموزد نگاهش سرمه سایی را
به محفل تا صفای ساعد او پرتوافکن شد
زخجلت شمع می خاید، سرانگشت حنایی را
ز خورشید رخش محروم نبود دیدهٔ داغم
بود با چشم روزن، ارتباطی روشنایی را
گسستن، باب ثبت دفتر بیگانگان باشد
نباشد در میان فصلی، کتاب آشنایی را
اگر آن غنچه لب می داشت بر افسانه ام گوشی
به بلبل می چشاندم لذت دستان سرایی را
نی کلکم چو شمع طور، دارد محفل افروزی
زبان شعله آموزد ز من آتش نوایی را
حزین ، از ملک نظمم می رمد بیگانه معنی
سواد شهر زندان است، طبع روستایی را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - مزار فیض بخش ماست گلگشت چمن ما را
مزار فیض بخش ماست گلگشت چمن ما را
رگ ابر بهاران است هر تار کفن ما را
به خاک آستانی آشنا گردید پیشانی
اگر غربت جدا افکند از خاک وطن ما را
مپرس از دل، کباب در نمک خوابانده ای دارم
جگر خون گشتگان بینند در شور سخن ما را
به انس شاهدان غیب، حاصل شد دل آسایی
چو وحشت برد بیرون زین پریشانی انجمن ما را
حزین امّید می باشد به این عجزی که می بینی
نگاهی از سیه چشمان صحرای ختن ما را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - شنیدم در قفس از شاخساران شور بلبل را
شنیدم در قفس از شاخساران شور بلبل را
به سیل گریه دادم خانهٔ صبر و تحمّل را
مدام از دوربینی مرغ زیرک در بلا باشد
شکنج دام می بیند، خم گیسوی سنبل را
نه از دردی خبر دارد، نه فریادی اثر دارد
خدا صبری دهد خواری کشان کوی آن گل را
سرت گردم، تهی مگذار جیب داغ ناسورم
به دامان نسیمی باز کن مشکینه کاکل را
دماغ جان مخمور حزین را بویِ مِی باید
چو گل بر تربتش بگذار ساقی، ساغر مل را