تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۱۶۸ - وله ایضاً فیه
ای ز بزرگی بدان مقام که قدرت
بر سر گردون فراشتست و ساده
بس که تردّد کنند زی درت آنک
بر فلک از کهکشان علامت جاده
عاجز تدبیر تست جنبش گردون
ور چه بکار آورد فنون جلاده
خدمت تو کردنی چو طاعت ایزد
مدحت تو گفتنی چو لفظ شهاده
جلوه گه خصم تو منصّۀ دارست
گردن بندش کمند و تیغ قلاده
تیر فلک در هوای آتش طبیعت
بر بفکندست همچو تیر کباده
آتش خشم تو چون زبانه برآرد
شیر فلک برنهد بگاو لباده
از تو سؤالیست بنده را بتفضّل
زود جوابش ده از طریق افاده
گر بفضولی کسی ز خادم مخلص
پرسد حالی چنان که باشد عاده
گوید نان زیادت تو چه فرمود
خواجه چو باز آمد از سفر بسعاده؟
شاید اگر گویمش که از پس شش ماه
صرت کما کنت و العناء زیاده
بر سر گردون فراشتست و ساده
بس که تردّد کنند زی درت آنک
بر فلک از کهکشان علامت جاده
عاجز تدبیر تست جنبش گردون
ور چه بکار آورد فنون جلاده
خدمت تو کردنی چو طاعت ایزد
مدحت تو گفتنی چو لفظ شهاده
جلوه گه خصم تو منصّۀ دارست
گردن بندش کمند و تیغ قلاده
تیر فلک در هوای آتش طبیعت
بر بفکندست همچو تیر کباده
آتش خشم تو چون زبانه برآرد
شیر فلک برنهد بگاو لباده
از تو سؤالیست بنده را بتفضّل
زود جوابش ده از طریق افاده
گر بفضولی کسی ز خادم مخلص
پرسد حالی چنان که باشد عاده
گوید نان زیادت تو چه فرمود
خواجه چو باز آمد از سفر بسعاده؟
شاید اگر گویمش که از پس شش ماه
صرت کما کنت و العناء زیاده
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۶۱ - وله ایضا
صدرا ما ثل رضیّ دین که بتحقیق
مثل تو در روزگار شخص دگر نیست
نیک دعا گوی تست خادم مخلص
گر چه مرا ورا به خدمت تو خطر نیست
روشنی حال من ز صبح طلب کن
گرز صفای ضمیر منت خبر نیست
می دهمت سال و مه صداع زهر نوع
زان که مرا از عنایت تو گزر نیست
گر چه مرا از تغافل تو زیانست
هست غم غفلت و مرا غم زر نیست
هم تو غم کار من بخور که درین عهد
جز تو کسی را نظر بر اهل هنر نیست
مثل تو در روزگار شخص دگر نیست
نیک دعا گوی تست خادم مخلص
گر چه مرا ورا به خدمت تو خطر نیست
روشنی حال من ز صبح طلب کن
گرز صفای ضمیر منت خبر نیست
می دهمت سال و مه صداع زهر نوع
زان که مرا از عنایت تو گزر نیست
گر چه مرا از تغافل تو زیانست
هست غم غفلت و مرا غم زر نیست
هم تو غم کار من بخور که درین عهد
جز تو کسی را نظر بر اهل هنر نیست
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۱۴ - وقال
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۱۱ - آنک به حق داور زمان وزمین است
آنک به حق داور زمان وزمین است
خسرو پیروز بخت نصرة دین است
حامی اسلام بیشکین که چو گردون
مرکب دوران او همیشه بزین است
آنکه در اطراف ملکش از در طاعت
خسرو انجم کمینه قلعه نشین است
وانک ز بهر نثار موکب قدرش
دامن افلاک پر ز دُرّ ثمین است
دولت ودین را برای دفع حوادث
نام بزرگش همیشه نقش نگین است
پیش کف او به نیم ذرّه نسنجد
هرچه در احشای برّ و بحر دفین است
راتب یک روزه نیست بخشش اورا
هر چه پس افکنده شهور و سنین است
عرصه جاهش ورای بحر محیط است
پایه قدرش فراز چرخ برین است
همت او هر زمان زچرخ ببخشد
صدره چندانک طول وعرض زمین است
روی به هر جایگه که آورد او را
دولت واقبال بر یسار و یمین است
شخص سعادت روا بود که ندارد
پای زدرگاه او که حِصن حصین است
چشم فلک خیره شد به نور جبینش
فرّ الهی است آن نه نور جبین است
ای مَلکی کز نسیم خُلق تو دایم
مغز فلک همچو ناف آهوی چین است
ملک تو جایی رسیده است که انجا
پیشگه چرخ صف باز پسین است
دعوی شاهی تو را رسد به حقیقت
لاف زسر پنجه کار شیر عرین است
دشمن تو جان کجا برد؟که خدنگت
پیش وپسش چون قضای بد به کمین است
دین خدا از تو باقی است معونت
لاجرمت روز و شب خدای مُعین است
ملک تو از گردش زمانه مصون باد
کانچه به کارآید از زمانه همین است
خسرو پیروز بخت نصرة دین است
حامی اسلام بیشکین که چو گردون
مرکب دوران او همیشه بزین است
آنکه در اطراف ملکش از در طاعت
خسرو انجم کمینه قلعه نشین است
وانک ز بهر نثار موکب قدرش
دامن افلاک پر ز دُرّ ثمین است
دولت ودین را برای دفع حوادث
نام بزرگش همیشه نقش نگین است
پیش کف او به نیم ذرّه نسنجد
هرچه در احشای برّ و بحر دفین است
راتب یک روزه نیست بخشش اورا
هر چه پس افکنده شهور و سنین است
عرصه جاهش ورای بحر محیط است
پایه قدرش فراز چرخ برین است
همت او هر زمان زچرخ ببخشد
صدره چندانک طول وعرض زمین است
روی به هر جایگه که آورد او را
دولت واقبال بر یسار و یمین است
شخص سعادت روا بود که ندارد
پای زدرگاه او که حِصن حصین است
چشم فلک خیره شد به نور جبینش
فرّ الهی است آن نه نور جبین است
ای مَلکی کز نسیم خُلق تو دایم
مغز فلک همچو ناف آهوی چین است
ملک تو جایی رسیده است که انجا
پیشگه چرخ صف باز پسین است
دعوی شاهی تو را رسد به حقیقت
لاف زسر پنجه کار شیر عرین است
دشمن تو جان کجا برد؟که خدنگت
پیش وپسش چون قضای بد به کمین است
دین خدا از تو باقی است معونت
لاجرمت روز و شب خدای مُعین است
ملک تو از گردش زمانه مصون باد
کانچه به کارآید از زمانه همین است
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۲۳ - قصر هدی شد به سعی شاه مشیّد
قصر هدی شد به سعی شاه مشیّد
رایت اسلام سر کشید به فرقَد
شاه جهان شهریار عالم عادل
خسرو غازی طغانشه بن موید
آنک مرکب کند صواعق قهرش
خاصیت زهر در دماغ طبر زد
وانک نشیند بعون بازوی تیغش
خنجر سوسن به جای تیغ مهند
از فزغ قهر و شدت غضب او
در دل کان پاره های خون معقد
زهره سنگ از نهیب او چو برآمد
گردش چرخش لقب نهاد زمرد
ای به ترقی ورای چار عناصر
جاه تو گسترده چار بالش و مسند
رای تو در یک نظر مشاهده کرده
نقش قضا و قدر ز تخته ابجد
دل که چو درّی ست در هوای تو صافی
از کرمت سرخ روی گشت چو بسد
از دم سرد حسود تو به طبیعت
جرم هوا بفسرد چو صرح مُمَرّد
منشی حکمت نعوذ بالله اگر هیچ
بر ورق حال من کشد قلم رد
روز وجودم چو روزنامه خصمت
گردد از احداث روزگار مسوّد
گر بمثل اره بر سرم نهد ای شاه
گردش ایام چون حروف مشدد
دست اجل تا که در نیاردم از پای
در نکشم سر زخط مدح تو چون مد
گر چه درین شعر یک دو قافیه ذالست
نی غرض از شعر قافیه ست مجرد
خاصه چو این جنس گفته اند بزرگان
عذر من از راه اقتداست ممهد
تا عرق خد نیکوان بود از لطف
راست چو بر برگ گل گلاب مصعد
همچو می از قطره های خون جگر باد
خصم تو را از سموم غم ،عرق خد
رایت اسلام سر کشید به فرقَد
شاه جهان شهریار عالم عادل
خسرو غازی طغانشه بن موید
آنک مرکب کند صواعق قهرش
خاصیت زهر در دماغ طبر زد
وانک نشیند بعون بازوی تیغش
خنجر سوسن به جای تیغ مهند
از فزغ قهر و شدت غضب او
در دل کان پاره های خون معقد
زهره سنگ از نهیب او چو برآمد
گردش چرخش لقب نهاد زمرد
ای به ترقی ورای چار عناصر
جاه تو گسترده چار بالش و مسند
رای تو در یک نظر مشاهده کرده
نقش قضا و قدر ز تخته ابجد
دل که چو درّی ست در هوای تو صافی
از کرمت سرخ روی گشت چو بسد
از دم سرد حسود تو به طبیعت
جرم هوا بفسرد چو صرح مُمَرّد
منشی حکمت نعوذ بالله اگر هیچ
بر ورق حال من کشد قلم رد
روز وجودم چو روزنامه خصمت
گردد از احداث روزگار مسوّد
گر بمثل اره بر سرم نهد ای شاه
گردش ایام چون حروف مشدد
دست اجل تا که در نیاردم از پای
در نکشم سر زخط مدح تو چون مد
گر چه درین شعر یک دو قافیه ذالست
نی غرض از شعر قافیه ست مجرد
خاصه چو این جنس گفته اند بزرگان
عذر من از راه اقتداست ممهد
تا عرق خد نیکوان بود از لطف
راست چو بر برگ گل گلاب مصعد
همچو می از قطره های خون جگر باد
خصم تو را از سموم غم ،عرق خد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۷۲ - زلف تو چون چشم مست تاب گرفته
زلف تو چون چشم مست تاب گرفته
آتش رخساره ی تو آب گرفته
شب همه شب چشم من بمانده در انجم
چشم تو را تا به روز خواب گرفته
چین عرق¬چین تو چو نیفه ی نافه
خاصیت بوی مشک ناب گرفته
طره ی زلف تو گرد ماه جمالت
هم چو ذنب پیش آفتاب گرفته
مالک حسن تو در ممالک خوبی
ملک به سر پنجه ی خضاب گرفته
مونس من کیست در مقام محبت
آن که خرد زو خطا صواب گرفته
آتش و آب است ممتزج که به حکمت
صورت او صفوت شراب گرفته
کنیت و نامش چو جم کرده خردمند
پس می از آن جمله انتخاب گرفته
ای دل شوریده ی نزاری مسکین
بس که به خون خودت شتاب گرفته
لاف مزن بس که مرغ عیش و نشاطم
ترک هوای دل خراب گرفته
من نروم بر پی توهم چو تو خود بین
عقل ازین ورطه اجتناب گرفته
خاک بر آن سر که نیست معتقد او
پس روی آل بوتراب گرفته
آتش رخساره ی تو آب گرفته
شب همه شب چشم من بمانده در انجم
چشم تو را تا به روز خواب گرفته
چین عرق¬چین تو چو نیفه ی نافه
خاصیت بوی مشک ناب گرفته
طره ی زلف تو گرد ماه جمالت
هم چو ذنب پیش آفتاب گرفته
مالک حسن تو در ممالک خوبی
ملک به سر پنجه ی خضاب گرفته
مونس من کیست در مقام محبت
آن که خرد زو خطا صواب گرفته
آتش و آب است ممتزج که به حکمت
صورت او صفوت شراب گرفته
کنیت و نامش چو جم کرده خردمند
پس می از آن جمله انتخاب گرفته
ای دل شوریده ی نزاری مسکین
بس که به خون خودت شتاب گرفته
لاف مزن بس که مرغ عیش و نشاطم
ترک هوای دل خراب گرفته
من نروم بر پی توهم چو تو خود بین
عقل ازین ورطه اجتناب گرفته
خاک بر آن سر که نیست معتقد او
پس روی آل بوتراب گرفته
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۴ - آه که از حال من یب ندانست
آه که از حال من یب ندانست
مردم و درد دلم طبیب ندانست
گل مگر این بی وفانی از پی آن کرد
کز دل مجروح عندلیب ندانست
عقل ز هر کسی که ماجرای تو پرسید
هیچ کس این قصه عجیب ندانست
تا دل آواره در کمند تو افتاد
هیچ کس احوال آن غریب ندانست
خلق چه داند مراد خاطر ما را
کام محبان بجز حبیب ندانست
دوش بر آن در چه عیشها که نمودم
با سگ کویش که آن رقیب ندانست
هم به مرادی رسد کمال که کس را
از کرم دوست بی نصیب ندانست
مردم و درد دلم طبیب ندانست
گل مگر این بی وفانی از پی آن کرد
کز دل مجروح عندلیب ندانست
عقل ز هر کسی که ماجرای تو پرسید
هیچ کس این قصه عجیب ندانست
تا دل آواره در کمند تو افتاد
هیچ کس احوال آن غریب ندانست
خلق چه داند مراد خاطر ما را
کام محبان بجز حبیب ندانست
دوش بر آن در چه عیشها که نمودم
با سگ کویش که آن رقیب ندانست
هم به مرادی رسد کمال که کس را
از کرم دوست بی نصیب ندانست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - بر دو رخ من در جوی خون که روانست
بر دو رخ من در جوی خون که روانست
از تو مرا سرخ رونی در جهان است
نیست کسی در پناه عشق تو ما را
درد تو با جان و دل وظیفه رسان است
روز و شبم سوز وکش چو شمع که عاشق
سوخته این مراد و کشته آن است
بر قدمش سر همی نه ای دل و میرو
تا نکنی پی غلط که راه همان است
جز غم روی نو بر دلم ز ضعیفی
ا گر همه برگ گل است بار گران است
دیده بر آن پای سودنم نگذارند
باری ازین سود دوست را چه زیان است
کیست کمال این که با تو در سخن آید
جنس سخن های تونه حد زبان است
از تو مرا سرخ رونی در جهان است
نیست کسی در پناه عشق تو ما را
درد تو با جان و دل وظیفه رسان است
روز و شبم سوز وکش چو شمع که عاشق
سوخته این مراد و کشته آن است
بر قدمش سر همی نه ای دل و میرو
تا نکنی پی غلط که راه همان است
جز غم روی نو بر دلم ز ضعیفی
ا گر همه برگ گل است بار گران است
دیده بر آن پای سودنم نگذارند
باری ازین سود دوست را چه زیان است
کیست کمال این که با تو در سخن آید
جنس سخن های تونه حد زبان است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - چشم مسلمان کش تو کافر مست است
چشم مسلمان کش تو کافر مست است
هندوی زلف تو آفتاب پرست است
دل که ز دستم برفت و با تو در افتاد
زود بیفتد ز با چو رفته ز دست است
زلف تو در چشم ما بی تدش صید
زانکه به دریا فکنده این همه شست است
باد به گلزار زانک بوی نو آورد
شاخ گل تازه را همیشه شکست است
پیش تو کردند باز وصف قد سرو
مرغ به بانگ بلند گفت که پست است
لطف تو گفتا به مرحبا دهمت دست
لطف تو با ما همیشه از سر دست است
غمزه اش این کمال حاضر دل باش
شیشه نگه دار از آن حریف که مست است
هندوی زلف تو آفتاب پرست است
دل که ز دستم برفت و با تو در افتاد
زود بیفتد ز با چو رفته ز دست است
زلف تو در چشم ما بی تدش صید
زانکه به دریا فکنده این همه شست است
باد به گلزار زانک بوی نو آورد
شاخ گل تازه را همیشه شکست است
پیش تو کردند باز وصف قد سرو
مرغ به بانگ بلند گفت که پست است
لطف تو گفتا به مرحبا دهمت دست
لطف تو با ما همیشه از سر دست است
غمزه اش این کمال حاضر دل باش
شیشه نگه دار از آن حریف که مست است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۴۱ - در صف دلها غم تو صدرنشین است
در صف دلها غم تو صدرنشین است
مرتبه ناله از تو برتر ازین است
بر تو نه تنها منم فشانده دل و دین
داعیه این است هر کرا دل و دین است
کس نشود سیر گفته ای ز وصالم
خاصیت عمر ناگزیر همین است
هست سر فتنه در زمین سر زلفت
فتنه چه باشد بلای روی زمین است
عکس جمالت ز چین زلف توان دید
مطلع خورشید چون ز جانب چین است
مرگ رقیب آمد و هنوز جوان است
بخت جوان دارد آنکه با تو قرین است
گرچه ز غم پیر شد کمال برین در
پیر نباشد که در بهشت برین است
شعر منت گر بخاطرست که خوانی
چیست تأمل بخوان که سحر مبین است
مرتبه ناله از تو برتر ازین است
بر تو نه تنها منم فشانده دل و دین
داعیه این است هر کرا دل و دین است
کس نشود سیر گفته ای ز وصالم
خاصیت عمر ناگزیر همین است
هست سر فتنه در زمین سر زلفت
فتنه چه باشد بلای روی زمین است
عکس جمالت ز چین زلف توان دید
مطلع خورشید چون ز جانب چین است
مرگ رقیب آمد و هنوز جوان است
بخت جوان دارد آنکه با تو قرین است
گرچه ز غم پیر شد کمال برین در
پیر نباشد که در بهشت برین است
شعر منت گر بخاطرست که خوانی
چیست تأمل بخوان که سحر مبین است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - عشق تو و نوبه آبگینه و سنگ است
عشق تو و نوبه آبگینه و سنگ است
نام نکو در ره نو موجب ننگ است
تا به من الفت است از همه دورم
تا بتوام آشتی است با همه جنگ است
بانگ سگش میرسد ز گوشه آن بام
مطرب مجلس چه جای نغمه چنگ است
سرخی اشکم چو دید و زردی رخسار
گفت که در عشق ما هنوز دو رنگ است
تیره چه باشم چو زلف او دهدم دست
ک ای نفس واپسین چه جای درنگ است
از خط رخسار بار چهره مقصود مقصد
دیر توان دید چون بر آئینه رنگ است
ارباب جهد بی خطری نیست
کام دل طالبان به کام نهنگ است
بخت و سعادت زند به دامن او چنگ
ناری از آن زلف هر که را که به جنگ است
در صفت زلف او کمال چه پیچی
وصف دهانش بکن که قافیه ننگ است
نام نکو در ره نو موجب ننگ است
تا به من الفت است از همه دورم
تا بتوام آشتی است با همه جنگ است
بانگ سگش میرسد ز گوشه آن بام
مطرب مجلس چه جای نغمه چنگ است
سرخی اشکم چو دید و زردی رخسار
گفت که در عشق ما هنوز دو رنگ است
تیره چه باشم چو زلف او دهدم دست
ک ای نفس واپسین چه جای درنگ است
از خط رخسار بار چهره مقصود مقصد
دیر توان دید چون بر آئینه رنگ است
ارباب جهد بی خطری نیست
کام دل طالبان به کام نهنگ است
بخت و سعادت زند به دامن او چنگ
ناری از آن زلف هر که را که به جنگ است
در صفت زلف او کمال چه پیچی
وصف دهانش بکن که قافیه ننگ است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - وصل تو ما را بهشت و ناز نعیم است
وصل تو ما را بهشت و ناز نعیم است
پی نو بهشت برین عذاب الیم است
حلقه گیسوی حور و محبت رضوان
گر تو نباشی سلاسل است و جحیم است
در شب تنهائی فراق تو ما را
به جگر موز بار و ناله ندیم است
همدم عشاق جز نسیم صبا نیست
تا سر زلف خوشت بدست نسیم است
باده بده ساقیا که موسم گل ریز
توبه زمنی خلاف رای حکیم است
گشت بسی سال و ماه کز سر کویت
جان به سفر رفت و دل هنوز مقیم است
پای بنه بر سر کمال که او را
هت تفاخر برین خدای علیم است
پی نو بهشت برین عذاب الیم است
حلقه گیسوی حور و محبت رضوان
گر تو نباشی سلاسل است و جحیم است
در شب تنهائی فراق تو ما را
به جگر موز بار و ناله ندیم است
همدم عشاق جز نسیم صبا نیست
تا سر زلف خوشت بدست نسیم است
باده بده ساقیا که موسم گل ریز
توبه زمنی خلاف رای حکیم است
گشت بسی سال و ماه کز سر کویت
جان به سفر رفت و دل هنوز مقیم است
پای بنه بر سر کمال که او را
هت تفاخر برین خدای علیم است
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - هر که ترا بافت دولت در جهان بافت
هر که ترا بافت دولت در جهان بافت
دولت ازین به نیافت گشته که جان یاخت
تا ز تو بو برده دل ازو اثری نیست
ک خبر او نیافت گز تو نشان یافت
گاه نهان شد که آشکار و طلبکار
از نو نشانی به آشکار و نهان یافت
یافت نشد آن به جد و جهد چه تدبیر
دولت وقت، کسی که دولت آن یافت
نیم نظر همتی که بابی از آن جو
زآنکه کسی هرچه بافت جمله از آن یافت
یافت درین به یکی گهر دگری خاک
همت جوینده هرچه بود همان یافت
لان انالحق بزن کمال که رفته است
بر موی تو چون ز دوست نشان یافت
دولت ازین به نیافت گشته که جان یاخت
تا ز تو بو برده دل ازو اثری نیست
ک خبر او نیافت گز تو نشان یافت
گاه نهان شد که آشکار و طلبکار
از نو نشانی به آشکار و نهان یافت
یافت نشد آن به جد و جهد چه تدبیر
دولت وقت، کسی که دولت آن یافت
نیم نظر همتی که بابی از آن جو
زآنکه کسی هرچه بافت جمله از آن یافت
یافت درین به یکی گهر دگری خاک
همت جوینده هرچه بود همان یافت
لان انالحق بزن کمال که رفته است
بر موی تو چون ز دوست نشان یافت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۹۶ - آنچه تو داری به حسن ماه ندارد
آنچه تو داری به حسن ماه ندارد
جاء و جمال تو پادشاه ندارد
جانب دلها نگاه دار که سلطان
ملک نگیرد گر سپاه ندارد
عاشق خود گر کئی بجرم محبت
بیشتر از من کس این گناه ندارد
رقت قلب آشکار کرد محب را
جام ننگ راز دل نگاه ندارد
صوفی با ذوق رقص دارد و حالت
آه که سوز درون و آه ندارد
سالک بیدرد را ز قطع منازل
ترک سفر به چو زاد راه ندارد
زحمت سر چون برد کمال ازین در
زانکه جز این استان پناه ندارد
جاء و جمال تو پادشاه ندارد
جانب دلها نگاه دار که سلطان
ملک نگیرد گر سپاه ندارد
عاشق خود گر کئی بجرم محبت
بیشتر از من کس این گناه ندارد
رقت قلب آشکار کرد محب را
جام ننگ راز دل نگاه ندارد
صوفی با ذوق رقص دارد و حالت
آه که سوز درون و آه ندارد
سالک بیدرد را ز قطع منازل
ترک سفر به چو زاد راه ندارد
زحمت سر چون برد کمال ازین در
زانکه جز این استان پناه ندارد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - بی تو مرا زندگی بکار نیاید
بی تو مرا زندگی بکار نیاید
نعمت بی دوست خوشگوار نیابد
تاتو نیانی چو آرزو به کنارم
هیچ مرادیم در کنار نیابد
تا ندهی زلف بیقرار به دستم
خاطر من بر سر فرار نیابد
گرسگ خود خوانیم اهانت تست آن
ورنه مرا زین حدیث عار نیابد
چشم عیادت ازو کراست که گر نیز
خاک شوم بر سر مزار نیابد
کس نتواند گرفت آن رسن زلف
تا بسر خود به پای دار نیابد
نقد دو عالم بنه کمال که آنجا
جان گرانمایه در شمار نیابد
نعمت بی دوست خوشگوار نیابد
تاتو نیانی چو آرزو به کنارم
هیچ مرادیم در کنار نیابد
تا ندهی زلف بیقرار به دستم
خاطر من بر سر فرار نیابد
گرسگ خود خوانیم اهانت تست آن
ورنه مرا زین حدیث عار نیابد
چشم عیادت ازو کراست که گر نیز
خاک شوم بر سر مزار نیابد
کس نتواند گرفت آن رسن زلف
تا بسر خود به پای دار نیابد
نقد دو عالم بنه کمال که آنجا
جان گرانمایه در شمار نیابد
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - مدح شفیعه روز جزا فاطمه زهرا(س)
چند ز شهوت زنی به پیکر آذر
سوزی از این آتش مکرر پیکر
هستی روان بگرد حشمت پویان
گیری شبها عروس غفلت در بر
گاه در این وسوسه که باشی سلطان
گاه در این روزها که گیری کشور
داشت اگر زندگی ثبات نبی را
«انک میت» نمیسرودی داور
چند عزرایل سان به سجده برسیم
چند چه قارون حریص در طلب زر
چون بدوی کو خبر ز بحر ندارد
آب حیوه از غدیر جوئی در بر
دامن دونان بهل ز کف که نروید
هرگز از شوره زار لاله عبهر
عصمت پاکی بجو که شاخه عصیان
غیر ندامت نداده و ندهد بر
گرگل عصمت نچیده و ندانی
رو به سوی گلستان عفت داور
به ضعه خیرالوری حبیبه یزدان
دختر بدرالدجی شفیعه محشر
فاطمه نام و زکیه نفس و ملک جاه
عرش مقام و فرتشه خوی و ملک فر
شمسه طاق حیا کتیبه عفت
سیده دو سرا بتول مطهر
ضابطه کاف و نون نتیجه خلقت
واسطه کن فکان ز جاجه انور
حسنه و حوا خصال و مریم سیرت
ساره و هاجر کنیز و آیه منظر
طیبه باوقار و عصمت کبری
طاهره روزگار و عفت اکبر
عالمه علم حق محدثه دهر
فاکهه اصطفی عزیز پیمبر
دخت رسول انام ام ائمه
زوج ولی گرام همسر حیدر
هست چنین دختری چنانش بابا
باید چونان زنی چنانش شوهر
مهر بباید به مهر یابد پیوند
ماه بباید به ماه باشد همسر
اعلی آن خانواده که اینش خاتون
ارفع آن آسمان که اینش اختر
آباد آن حجله که اینش خاتون
احسن زان مادری که اینش دختر
روح بود گو چه روح؟ روح مجسم
عقل بود گو چه عقل؟ عقل مصور
دختر اگر این بود نداشتی ای کاش
دایه امکان به بطن الا دختر
نخل امامت ازو گرفته شکوفه
فرق ولایت از او رسیده به افسر
زورق ایمان بوی شناخته ساحل
کشتی عرفان از وی فراشته لنگر
ملک نجابت ز امر اوست منظم
شهر شرافت به فضل اوست مسخر
جاه موبد بعونْ اوست مهیا
عزت سرمد به نصر اوست میسر
آتش و باد آب و خاک عالم و آدم
ملک و ملک جن و انس کهتر و مهتر
بر درش آنان کنند سجده دمادم
در برش اینان برند هدیه سراسر
تا چه بود مصلحت زامت عاصی
خواری بیحد کشید و زحمت بیمر
زد عمر آتش به آن دری که پی فخر
بودی روحالامین مدامش چاکر
آن سک بیآبرو به پهلوی پاکش
زد ز غضب از شکاف در سر خنجر
دخت پیمبر ستاده با تن مجروح
پور قحافه نشسته بر سر منبر
داد از آن تازیانه کف قنفذ
آه از آن ریسمان گردن حیدر
دست خدا را دو دست بست ز بیداد
پهلوی زهرا شکست و خست ز کیفر
یعنی این است اجر و مزد رسالت
یعنی آنست شکر حق پیمبر
آتش این فتنه بود کآتش افروخت
در صف کرب و بلا بطارم اخضر
آری اگر این عمر به باد نمیداد
حرمت آن رسول و حیدر صفدر
طعمه شمشیر آن عمر ننمودی
تازه جوانان ما زاکبر و اصغر
گر در آن خانه را نسوخته بودند
بر در آن خیمه کس نمیزدی اخگر
غصب فدک گر کس از بتول نکردی
تشنه نگشتی حسین کشته و بیسر
کر به سرای علی نریخته بودند
از سر زینب کسی نبردی معجر
گر که علی را رسن نبود به گردن
بسته بغل مینگشت عابد مضطر
فاطمه گر ضرب تازیانه نخوردی
لعل حسین کی شد کبود ز خیزر
(صامت) از این غم فزا عزا بنمودی
قلب محبان کباب تا صف محشر
سوزی از این آتش مکرر پیکر
هستی روان بگرد حشمت پویان
گیری شبها عروس غفلت در بر
گاه در این وسوسه که باشی سلطان
گاه در این روزها که گیری کشور
داشت اگر زندگی ثبات نبی را
«انک میت» نمیسرودی داور
چند عزرایل سان به سجده برسیم
چند چه قارون حریص در طلب زر
چون بدوی کو خبر ز بحر ندارد
آب حیوه از غدیر جوئی در بر
دامن دونان بهل ز کف که نروید
هرگز از شوره زار لاله عبهر
عصمت پاکی بجو که شاخه عصیان
غیر ندامت نداده و ندهد بر
گرگل عصمت نچیده و ندانی
رو به سوی گلستان عفت داور
به ضعه خیرالوری حبیبه یزدان
دختر بدرالدجی شفیعه محشر
فاطمه نام و زکیه نفس و ملک جاه
عرش مقام و فرتشه خوی و ملک فر
شمسه طاق حیا کتیبه عفت
سیده دو سرا بتول مطهر
ضابطه کاف و نون نتیجه خلقت
واسطه کن فکان ز جاجه انور
حسنه و حوا خصال و مریم سیرت
ساره و هاجر کنیز و آیه منظر
طیبه باوقار و عصمت کبری
طاهره روزگار و عفت اکبر
عالمه علم حق محدثه دهر
فاکهه اصطفی عزیز پیمبر
دخت رسول انام ام ائمه
زوج ولی گرام همسر حیدر
هست چنین دختری چنانش بابا
باید چونان زنی چنانش شوهر
مهر بباید به مهر یابد پیوند
ماه بباید به ماه باشد همسر
اعلی آن خانواده که اینش خاتون
ارفع آن آسمان که اینش اختر
آباد آن حجله که اینش خاتون
احسن زان مادری که اینش دختر
روح بود گو چه روح؟ روح مجسم
عقل بود گو چه عقل؟ عقل مصور
دختر اگر این بود نداشتی ای کاش
دایه امکان به بطن الا دختر
نخل امامت ازو گرفته شکوفه
فرق ولایت از او رسیده به افسر
زورق ایمان بوی شناخته ساحل
کشتی عرفان از وی فراشته لنگر
ملک نجابت ز امر اوست منظم
شهر شرافت به فضل اوست مسخر
جاه موبد بعونْ اوست مهیا
عزت سرمد به نصر اوست میسر
آتش و باد آب و خاک عالم و آدم
ملک و ملک جن و انس کهتر و مهتر
بر درش آنان کنند سجده دمادم
در برش اینان برند هدیه سراسر
تا چه بود مصلحت زامت عاصی
خواری بیحد کشید و زحمت بیمر
زد عمر آتش به آن دری که پی فخر
بودی روحالامین مدامش چاکر
آن سک بیآبرو به پهلوی پاکش
زد ز غضب از شکاف در سر خنجر
دخت پیمبر ستاده با تن مجروح
پور قحافه نشسته بر سر منبر
داد از آن تازیانه کف قنفذ
آه از آن ریسمان گردن حیدر
دست خدا را دو دست بست ز بیداد
پهلوی زهرا شکست و خست ز کیفر
یعنی این است اجر و مزد رسالت
یعنی آنست شکر حق پیمبر
آتش این فتنه بود کآتش افروخت
در صف کرب و بلا بطارم اخضر
آری اگر این عمر به باد نمیداد
حرمت آن رسول و حیدر صفدر
طعمه شمشیر آن عمر ننمودی
تازه جوانان ما زاکبر و اصغر
گر در آن خانه را نسوخته بودند
بر در آن خیمه کس نمیزدی اخگر
غصب فدک گر کس از بتول نکردی
تشنه نگشتی حسین کشته و بیسر
کر به سرای علی نریخته بودند
از سر زینب کسی نبردی معجر
گر که علی را رسن نبود به گردن
بسته بغل مینگشت عابد مضطر
فاطمه گر ضرب تازیانه نخوردی
لعل حسین کی شد کبود ز خیزر
(صامت) از این غم فزا عزا بنمودی
قلب محبان کباب تا صف محشر
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۲۸ - زبان حال زینب خاتون(ع)
ای لب عطشان به نزد آب حسین جان
کشته شمشیر بیحساب حسین جان
شرح غم و محنت تو تا صف محشر
کرده دل انس و جان کباب حسین جان
هر ستمی را که داشت دهر ستمگر
کرد برای تو انتخاب حسین جان
غیر تو از بیکسی به وقت سواری
زن نگرفت از کسی رکاب حسین جان
قطره آبی ز کوفیان طلبیدی
از چه ندادت کسی جواب حسین جان
خود تو مگر سبط بوتراب نبودی
جای تو شد بر سر تراب حسین جان
آه که شد قاسمت به وقت عروسی
بر کفش از خون خود خضاب حسین جان
ناله لیلا ز رود رود ربوده است
از جگر سنگ صبر و تاب حسین جان
بیکفن و غسل مانده پیکر پاکت
تا به سه روز اندر آفتاب حسین جا
منزل اصغر به گاهواره گور است
مادر پیرش به ذکر خواب حسین جان
شرط مروت نبود شمر سیهرو
از رخ زینب برد نقاب حسین جان
دست تو را ساربان برید از این غم
شد جگر مصطفی کباب حسین جان
مطبخ خولی کجا و راس منیرت؟
داد از این محنت و عذاب حسین جان
(صامت) نالان کند به دیده گریان
شرح غمت تا صف حساب حسین جا
کشته شمشیر بیحساب حسین جان
شرح غم و محنت تو تا صف محشر
کرده دل انس و جان کباب حسین جان
هر ستمی را که داشت دهر ستمگر
کرد برای تو انتخاب حسین جان
غیر تو از بیکسی به وقت سواری
زن نگرفت از کسی رکاب حسین جان
قطره آبی ز کوفیان طلبیدی
از چه ندادت کسی جواب حسین جان
خود تو مگر سبط بوتراب نبودی
جای تو شد بر سر تراب حسین جان
آه که شد قاسمت به وقت عروسی
بر کفش از خون خود خضاب حسین جان
ناله لیلا ز رود رود ربوده است
از جگر سنگ صبر و تاب حسین جان
بیکفن و غسل مانده پیکر پاکت
تا به سه روز اندر آفتاب حسین جا
منزل اصغر به گاهواره گور است
مادر پیرش به ذکر خواب حسین جان
شرط مروت نبود شمر سیهرو
از رخ زینب برد نقاب حسین جان
دست تو را ساربان برید از این غم
شد جگر مصطفی کباب حسین جان
مطبخ خولی کجا و راس منیرت؟
داد از این محنت و عذاب حسین جان
(صامت) نالان کند به دیده گریان
شرح غمت تا صف حساب حسین جا
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۷۳ - همچنین زبان حال زینب خاتون(ع)
جان برادر، فدای قلب فکارت
خوب تسلی دهی به خواهر زارت
از وطنت کوفیان به کوفه کشیدند
تا بنمایند جان خویش نثارت
حال خدنک ستمگری به کمانها
آخر دارند جمله قصد شکارت
هر چه نهاد آسمان مرا به جگر داغ
از غم مرگ رسول و جد کبارت
رفت ز دستم برادر و پدر من
داشت تسلی دلم ز ماه عذارت
هر که به من میرسید گفت که زینب
هست حسین گر چه نیست خویش و تبارت
حال که بینم تو هم به مثل عزیزان
شوق شهادت ز دل ربوده قرارت
پیشتر از آنکه همره تو در این دشت
آیم و بینم به این بلیله دچارت
کاش که میمردم و ندیمی اینسان
بیکس و مظلوم و بیبرادر و یارت
اصغر و عباس و اکبرت همه خفتند
بیسر و بیدست و غرق خون به کنارت
این همه دشمن در این زمینه بلاخیز
کز همه سو بستهاند راه فرارت
چون تو روی بعد خویش بر که سپاری
دختر کان غریب و زار و نزارت
من که زنی بیش نیستم چه توان کرد
عترت آواره ز شهر و دیارت
همره اطفال تو روم سوی کوفه
یا که بمانم برای دفن مزارت
فخر تو بس (صامتا) به روز قیامت
گر که عزادار خود کنند شمارت
خوب تسلی دهی به خواهر زارت
از وطنت کوفیان به کوفه کشیدند
تا بنمایند جان خویش نثارت
حال خدنک ستمگری به کمانها
آخر دارند جمله قصد شکارت
هر چه نهاد آسمان مرا به جگر داغ
از غم مرگ رسول و جد کبارت
رفت ز دستم برادر و پدر من
داشت تسلی دلم ز ماه عذارت
هر که به من میرسید گفت که زینب
هست حسین گر چه نیست خویش و تبارت
حال که بینم تو هم به مثل عزیزان
شوق شهادت ز دل ربوده قرارت
پیشتر از آنکه همره تو در این دشت
آیم و بینم به این بلیله دچارت
کاش که میمردم و ندیمی اینسان
بیکس و مظلوم و بیبرادر و یارت
اصغر و عباس و اکبرت همه خفتند
بیسر و بیدست و غرق خون به کنارت
این همه دشمن در این زمینه بلاخیز
کز همه سو بستهاند راه فرارت
چون تو روی بعد خویش بر که سپاری
دختر کان غریب و زار و نزارت
من که زنی بیش نیستم چه توان کرد
عترت آواره ز شهر و دیارت
همره اطفال تو روم سوی کوفه
یا که بمانم برای دفن مزارت
فخر تو بس (صامتا) به روز قیامت
گر که عزادار خود کنند شمارت
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۱ - مسمط در ستایش پروردگار
اول ایجاد چون خدای تعالی
کرد پدید از قلم چو صورت اشیاء
گفت قلم بهر وصف ایزد یکتا
ای ز صفات تو، ذات پاک تو پیدا
در دل هر ذره قدرت تو هویدا
هر کسی از چاره دست وی شده کوته
سوی تو آورده روی درگه و بیگه
جمله تو را بنده گر گدا و اگر شه
علم تو چون قدر توز عیب منزه
قدر تو چون علم تو ز نقص مبرا
نیست کسی را به کنه معرفت پی
مرغ نفس روز و شب به گفتن یاحی
کرده به تن آشیان قرب تو را طی
جلوه حسن تو گر نتافته بروی
روح به زندان گرفته بهر چه ماوا
مخزن عقل هر آنکه باشد ز گهر پر
کرد به صنع خایی تو تفکر
در عجب ابلیس شد ز عجب و تکبر
در شب معراج گفت بهر تحیر
آدم خاکی کجا و عالم بالا
هر که به راه محبت تو قدم زد
دولت جاوید جست و عزت سرمد
کار مجاز از حقیقت تو موید
عشق اگر از تو نیست بهر چه نبود
هیکل مجنون جدا ز هیبت لیلا
هر که شد اندر حریم قرب تو محرم
شاهی او شد به کائنات مسلم
نسل بنیآدم از تو گشت مکرم
گرنه تو را بنگرد به قالب آدم
سجده به آدم کند ملائکه؟ حاشا!
دانش کونین در صفات تو قاصر
نیست کسی را به جز تو یاور و ناصر
بود ازل را وجود تست معاصر
قصد عبودیت چهار عناصر
خاصه معبودی و تو قادر و دانا
قهر تو اهل غرور را شده ناکب
مهر به جنگ سپهر ز امر تو راکب
سیر فلک را مشیت تو مراکب
جلوه شمع شهود هفت کواکب
شاهد یکتایی تو شاهد یکتا
نیست به قصد جلالت تو رسیدن
حضرت جبریل را مجال پریدن
راه تو رفتن خوش است و روی تو دیدن
در شجر از جلوه تو گاه بریدن
اره خجل شد ز طاقت زکریا
طوطی شیرین سخن شکر شکن از تو
بلبل شیدا به گل کند سخن از تو
بویسمن از تو عطر یاسمن از تو
صانع صنعت گری که در چمن از تو
سوسن اسود شگفت و لاله حمرا
طره سنبل ز تاب جعد تو پرچین
سوی تو نرگس گشاده دیده حق بین
روی شقایق ز جام شوق تو رنگین
معنی توحید تست لفظ ریاحین
کز خط ریحان سبز میشود افشا
گلشن ایجاد را ز حکم تو رونق
لاله به سیر چمن ز وصل تو ملحق
مست مدام از شراب لعل مروق
مصدر اسرار تست ذکر انا الحق
کز لب منصور غنچه میشود انشا
نرگس شهلا به طرف باغ چو زنبق
برده چو سرو سهی ز حسن تو رونق
هست ثنای تو در شکوفه مفلق
از پی تعظیم تست بید معلق
خم شده در باغ ایستاده به یک پا
آنچه که مرعی بود به کشور امکان
وانچه نهان است از تصور اعیان
جمله در اوصاف ذات تست ثناخوان
از غم سودای تست گشته پریشان
سنقل آشتفه همچون زلف چلیپا
قلب معارف به داغ مهر تو محزن
امن تحلای تست وادی ایمن
طالب دیدار تست شیخ و بر همین
دیده جمال تو جلوهگر که به گلشن
دیدهحیرت شده است نرگس شهلا
خاتم مهر تو مهر کرده لب گل
غنچه نموده به صنعت تو تامل
غرق به سیلاب شبنم است قرمفل
حسن تو را میکند اشاره به بلبل
گل به شکر خنده و شکوه به ایما
دیر و حرم در پناه لطف تو آمن
ارض و سما را ز حضرت تو میا من
صانع کونین و خدای مهیمن
عین ستایش تویی ز کعبه مومن
محض پرستش تویی ز معبد ترسا
فیض تو جان را مدد اگر نرساند
تن به تمنای وصل روح بماند
درک صفای تو مشت خاک چه داند
قول تو را نطق عقل کل نتواند
با همه حکمت بلا نعم ولا
دولت لطف تو بهتر از همه دولت
فضل تو اسباب فیض دولت و ملت
وا اسفا نزد حضرتت ز خجالت
غرق گناهیم در سراچه غفلت
بیخبر از خود چو بادهخوار ز صهبا
هر چه بود عیب و نقص از همه پاکی
عین بقا عاری از فنا و هلاکی
در بر تو ماسوی کم از کف خاکی
با تو محاکم کی از محاکمه باکی
با تو محاسب خود از حساب چه پروا
این منم آن مستمند عاصی حیران
صدرنشین سر بر غفلت عصیان
منحرف از راه و رسم مذهب و ایمان
دل به تو مشغول گشته نفس به شیطان
نق عمل از میانه رفته به یغما
مهر جان ذوق بندگی ز دلم برد
شیشه عقلم به سنگ جهل هوا خورد
گشته ز صاف حیات قسمت ما درد
گر پسری زشت و کور از پدری مرد
گفت چو بادام بود چشم تو زیبا
قامت جان خم به زیر بار غم توست
منتظر لطفهای دم به دم توست
بیپر و بیبال صیدی از کرم توست
چون دیه با عاقله است از کرم توست
دادن کالا به شخص گمشده کالا
ای غم روی تو مونس شب و روزم
نور لقای تو شمع بزم فروزم
قهر تو سرمیه رضا است هنوزم
چون تو پسندی که من به حشر بسوزم
مدعیان هر طرف کنند تماشا
جنت و حور وقصور و کوثر و غلمان
نار حجیم و شرار دووزخ سوزان
در بر من هست با رضای تو یکسان
چون تو رضایی که من به دوزخ سوزان
سوزم هر دم به زیر سایه طوبی
لایق هر کس هر آنچه دیده وادادی
بر رخ هر کس دری ز لطف گشادی
اول و آخر به جز تو نیست مرادی
گر به تمنا نمیرسیم و تو شادی
عین تمنای ما است ترک تمنا
نیست بخوان کرم به جز تو کریمی
صاحب احسان خاص و لطف عمیمی
مبدء اشیاء معید عرش عظیمی
رازق و رحمانی و روف و رحیمی
خالق سبحانی و حکیمی و دانا
عین کمالات در وجود تو کامل
رسم خدایی بود به اسم تو شامل
بر همه کس کوه کوه فیض تو نازل
حی و سمیع و بصیر و عالم و عادل
قادر و قیوم و فرد و وتر و توانا
(صامت) اگر بر در تو روی گذارد
دست دعایی زروی صدق برآرد
روز قیمت ز دیده اشک ببارد
جوهری از سیئات باک ندارد
گرچه فناده ز بار معصیبت از پا
کرد پدید از قلم چو صورت اشیاء
گفت قلم بهر وصف ایزد یکتا
ای ز صفات تو، ذات پاک تو پیدا
در دل هر ذره قدرت تو هویدا
هر کسی از چاره دست وی شده کوته
سوی تو آورده روی درگه و بیگه
جمله تو را بنده گر گدا و اگر شه
علم تو چون قدر توز عیب منزه
قدر تو چون علم تو ز نقص مبرا
نیست کسی را به کنه معرفت پی
مرغ نفس روز و شب به گفتن یاحی
کرده به تن آشیان قرب تو را طی
جلوه حسن تو گر نتافته بروی
روح به زندان گرفته بهر چه ماوا
مخزن عقل هر آنکه باشد ز گهر پر
کرد به صنع خایی تو تفکر
در عجب ابلیس شد ز عجب و تکبر
در شب معراج گفت بهر تحیر
آدم خاکی کجا و عالم بالا
هر که به راه محبت تو قدم زد
دولت جاوید جست و عزت سرمد
کار مجاز از حقیقت تو موید
عشق اگر از تو نیست بهر چه نبود
هیکل مجنون جدا ز هیبت لیلا
هر که شد اندر حریم قرب تو محرم
شاهی او شد به کائنات مسلم
نسل بنیآدم از تو گشت مکرم
گرنه تو را بنگرد به قالب آدم
سجده به آدم کند ملائکه؟ حاشا!
دانش کونین در صفات تو قاصر
نیست کسی را به جز تو یاور و ناصر
بود ازل را وجود تست معاصر
قصد عبودیت چهار عناصر
خاصه معبودی و تو قادر و دانا
قهر تو اهل غرور را شده ناکب
مهر به جنگ سپهر ز امر تو راکب
سیر فلک را مشیت تو مراکب
جلوه شمع شهود هفت کواکب
شاهد یکتایی تو شاهد یکتا
نیست به قصد جلالت تو رسیدن
حضرت جبریل را مجال پریدن
راه تو رفتن خوش است و روی تو دیدن
در شجر از جلوه تو گاه بریدن
اره خجل شد ز طاقت زکریا
طوطی شیرین سخن شکر شکن از تو
بلبل شیدا به گل کند سخن از تو
بویسمن از تو عطر یاسمن از تو
صانع صنعت گری که در چمن از تو
سوسن اسود شگفت و لاله حمرا
طره سنبل ز تاب جعد تو پرچین
سوی تو نرگس گشاده دیده حق بین
روی شقایق ز جام شوق تو رنگین
معنی توحید تست لفظ ریاحین
کز خط ریحان سبز میشود افشا
گلشن ایجاد را ز حکم تو رونق
لاله به سیر چمن ز وصل تو ملحق
مست مدام از شراب لعل مروق
مصدر اسرار تست ذکر انا الحق
کز لب منصور غنچه میشود انشا
نرگس شهلا به طرف باغ چو زنبق
برده چو سرو سهی ز حسن تو رونق
هست ثنای تو در شکوفه مفلق
از پی تعظیم تست بید معلق
خم شده در باغ ایستاده به یک پا
آنچه که مرعی بود به کشور امکان
وانچه نهان است از تصور اعیان
جمله در اوصاف ذات تست ثناخوان
از غم سودای تست گشته پریشان
سنقل آشتفه همچون زلف چلیپا
قلب معارف به داغ مهر تو محزن
امن تحلای تست وادی ایمن
طالب دیدار تست شیخ و بر همین
دیده جمال تو جلوهگر که به گلشن
دیدهحیرت شده است نرگس شهلا
خاتم مهر تو مهر کرده لب گل
غنچه نموده به صنعت تو تامل
غرق به سیلاب شبنم است قرمفل
حسن تو را میکند اشاره به بلبل
گل به شکر خنده و شکوه به ایما
دیر و حرم در پناه لطف تو آمن
ارض و سما را ز حضرت تو میا من
صانع کونین و خدای مهیمن
عین ستایش تویی ز کعبه مومن
محض پرستش تویی ز معبد ترسا
فیض تو جان را مدد اگر نرساند
تن به تمنای وصل روح بماند
درک صفای تو مشت خاک چه داند
قول تو را نطق عقل کل نتواند
با همه حکمت بلا نعم ولا
دولت لطف تو بهتر از همه دولت
فضل تو اسباب فیض دولت و ملت
وا اسفا نزد حضرتت ز خجالت
غرق گناهیم در سراچه غفلت
بیخبر از خود چو بادهخوار ز صهبا
هر چه بود عیب و نقص از همه پاکی
عین بقا عاری از فنا و هلاکی
در بر تو ماسوی کم از کف خاکی
با تو محاکم کی از محاکمه باکی
با تو محاسب خود از حساب چه پروا
این منم آن مستمند عاصی حیران
صدرنشین سر بر غفلت عصیان
منحرف از راه و رسم مذهب و ایمان
دل به تو مشغول گشته نفس به شیطان
نق عمل از میانه رفته به یغما
مهر جان ذوق بندگی ز دلم برد
شیشه عقلم به سنگ جهل هوا خورد
گشته ز صاف حیات قسمت ما درد
گر پسری زشت و کور از پدری مرد
گفت چو بادام بود چشم تو زیبا
قامت جان خم به زیر بار غم توست
منتظر لطفهای دم به دم توست
بیپر و بیبال صیدی از کرم توست
چون دیه با عاقله است از کرم توست
دادن کالا به شخص گمشده کالا
ای غم روی تو مونس شب و روزم
نور لقای تو شمع بزم فروزم
قهر تو سرمیه رضا است هنوزم
چون تو پسندی که من به حشر بسوزم
مدعیان هر طرف کنند تماشا
جنت و حور وقصور و کوثر و غلمان
نار حجیم و شرار دووزخ سوزان
در بر من هست با رضای تو یکسان
چون تو رضایی که من به دوزخ سوزان
سوزم هر دم به زیر سایه طوبی
لایق هر کس هر آنچه دیده وادادی
بر رخ هر کس دری ز لطف گشادی
اول و آخر به جز تو نیست مرادی
گر به تمنا نمیرسیم و تو شادی
عین تمنای ما است ترک تمنا
نیست بخوان کرم به جز تو کریمی
صاحب احسان خاص و لطف عمیمی
مبدء اشیاء معید عرش عظیمی
رازق و رحمانی و روف و رحیمی
خالق سبحانی و حکیمی و دانا
عین کمالات در وجود تو کامل
رسم خدایی بود به اسم تو شامل
بر همه کس کوه کوه فیض تو نازل
حی و سمیع و بصیر و عالم و عادل
قادر و قیوم و فرد و وتر و توانا
(صامت) اگر بر در تو روی گذارد
دست دعایی زروی صدق برآرد
روز قیمت ز دیده اشک ببارد
جوهری از سیئات باک ندارد
گرچه فناده ز بار معصیبت از پا
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲ - مولود و منقت فخر عالم(ص)
فصل ربیع است ای بت حبشی خال
خسرو فرود از بلندی اقبال
صفحه گیتی گرفت با فرو اجلال
مرغ سلیمان گشود به هر طرف بال
ساده رخا گوش ده به نغمه داود
خطه غبرا بلون گبند خضرا است
غیرت جنت تمام ساحت دنیا است
ناله بلبل به شاخ گل طرب افزا است
سوی تماشا بچم که گاه تماشاست
ساز غم روزگار را هله بدرود
کرده هلا رخ دو نعمت متوالی
موسم اردیبهشت ماه جلالی
آمده مولود شمس مجد و معالی
ختم رسل مقتدای دانی و عالی
فخر سبل عقل کل محمد محمود
شاه قریشی نژاد و هاشمی افسر
سید بطحا شرافت و مدنی فر
میر لعمرک سریر یاسین مظهر
سرور اسری مقام طاها مظهر
باعث ایجاد هر چه مخفی و موجود
ملک نبوت به سعی حضرتش آباد
کشور دین از او قوی شده بنیاد
همچو جدا بیشریک و همره و انباز
هستی کونین را وسیله ایجاد
خلقت افلاک را نتیجه موجود
مسقط الراسش به خاک پاک تهامه
زیب جهان وجودوزین قیامه
صانع امکان چه شد محرک خامه
در ورق صنع حرف اول نامه
نام نکویش نوشت خالق معبود
آئینه حق نمای ذات قدیم است
رحمت بیمنتها و ذات عظیم است
در یتیم بحار و لطف کریمست
بر دل احباب نور طور کلیم است
در تن اعداء شرار آتش اخدود
آیت و ذات و صفات حضرت باری
در تن اشیاء چه روح ساری و جاری
از دم سبابه بهر معجزه کاری
شق قمر کرد تا که در شب تاری
تیره کند روز خصم کافر مردود
ای شده در دفتر تو ختم رسالت
آمده از کبریای شرط جلالت
کار شفاعت به عهده تو حوالت
قرب تو را طالبم که در همه حالت
کوی تو خوشتر مرا ز جنت موعود
ای سبب بود خلق جود وجودت
نیست تفاوت میان غیب و شهودت
زندگی کائنات جمله ز جودت
ساخت نزول وجود عرش سعودت
شاهد حق را به ما سوی همه مشهود
قاسم اشیء چه دست فیض گشاده
بهره (صامت) ز فضل کرده زیاده
هم به دلم مهر تو ودیعه نهاده
هم به کفم اختیار مدح تو داده
شکر ز بخت بلند طالع مسعود
خسرو فرود از بلندی اقبال
صفحه گیتی گرفت با فرو اجلال
مرغ سلیمان گشود به هر طرف بال
ساده رخا گوش ده به نغمه داود
خطه غبرا بلون گبند خضرا است
غیرت جنت تمام ساحت دنیا است
ناله بلبل به شاخ گل طرب افزا است
سوی تماشا بچم که گاه تماشاست
ساز غم روزگار را هله بدرود
کرده هلا رخ دو نعمت متوالی
موسم اردیبهشت ماه جلالی
آمده مولود شمس مجد و معالی
ختم رسل مقتدای دانی و عالی
فخر سبل عقل کل محمد محمود
شاه قریشی نژاد و هاشمی افسر
سید بطحا شرافت و مدنی فر
میر لعمرک سریر یاسین مظهر
سرور اسری مقام طاها مظهر
باعث ایجاد هر چه مخفی و موجود
ملک نبوت به سعی حضرتش آباد
کشور دین از او قوی شده بنیاد
همچو جدا بیشریک و همره و انباز
هستی کونین را وسیله ایجاد
خلقت افلاک را نتیجه موجود
مسقط الراسش به خاک پاک تهامه
زیب جهان وجودوزین قیامه
صانع امکان چه شد محرک خامه
در ورق صنع حرف اول نامه
نام نکویش نوشت خالق معبود
آئینه حق نمای ذات قدیم است
رحمت بیمنتها و ذات عظیم است
در یتیم بحار و لطف کریمست
بر دل احباب نور طور کلیم است
در تن اعداء شرار آتش اخدود
آیت و ذات و صفات حضرت باری
در تن اشیاء چه روح ساری و جاری
از دم سبابه بهر معجزه کاری
شق قمر کرد تا که در شب تاری
تیره کند روز خصم کافر مردود
ای شده در دفتر تو ختم رسالت
آمده از کبریای شرط جلالت
کار شفاعت به عهده تو حوالت
قرب تو را طالبم که در همه حالت
کوی تو خوشتر مرا ز جنت موعود
ای سبب بود خلق جود وجودت
نیست تفاوت میان غیب و شهودت
زندگی کائنات جمله ز جودت
ساخت نزول وجود عرش سعودت
شاهد حق را به ما سوی همه مشهود
قاسم اشیء چه دست فیض گشاده
بهره (صامت) ز فضل کرده زیاده
هم به دلم مهر تو ودیعه نهاده
هم به کفم اختیار مدح تو داده
شکر ز بخت بلند طالع مسعود