تعداد ۶۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۰۲ - وله ایضا
هجا گفتن ار چه پسندیده نبود
مبادا کسی کآلت آن ندارد
چه آن شاعری کو هجاگو نباشد
چه شیری که چنگال و دندان ندارد
خداوند امساک را هست دردی
که الّا هجا هیچ درمان ندارد
چو نفرین بود بولهب را زایزد
مرا هجو گفتن پشیمان ندارد
رسول اهجهم داد فرمان به حسّان
وزو هیچ مدّاح فرمان ندارد
مر این غرزنان را که از بخل مفرط
کس امّید چیزی از ایشان ندارد
اگر هجو گویی در این گردن من
که هرگز زیانی به ایمان ندارد
حروف هجا گر نخوانند از اوّل
کس اندر جهان خود دبستان ندارد
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۲۴ - ایضا له
زهی سرفرازی که در پیش حکمت
سپهر از دل و دیده محکوم باشد
تو باشی وجز تو نباشد اگر زانک
امامی درین عصر معصوم باشد
بتحقیق بدبخت آنرا شناسم
که از دوستیّ تو محروم باشد
تو آنی که اسباب ارباب معنی
به سعی بنان تو منظوم باشد
خلوص دعا گو بدین خدمت اندر
همانا که معلوم مخدوم باشد
در آتش شوم از برای رضایت
وگر خود چو شمعم تن از موم باشد
به خدمت فرستاده ام ارمغانی
تو خود دان که آنرا چه مفهوم باشد
چه پوشیده دارم؟تو دانی که تحفه
ز خادم تقاضای مرسوم باشد
ولیکن سه سال است وین یک دقیقه
بناچار باید که معلوم باشد
که در مذهب شاعران آنچنانست
که مرسوم بگذاشتن شوم باشد
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۴۰ - ایضا له
زهی تازه رویی که خلق لطیفت
ز سندان به دی ماه گل بشکفاند
به بستان چو بلبل دبستان بسازد
بجز مدحت از دفتر گل نخواند
صبا گر ز انصافت آگاه گردد
نیارد که پیراهن گل دراند
طبقهای زر چیست بر دست گلبن؟
بدان تا که در خاک پایت فشاند
کسی کو چو غنچه دل اندر تو بندد
ز تو تازه رو همچو گلبرگ ماند
ز شرم تو گل رنگ برچهره آرد
ز خلق تو لاله قدح می ستاند
گل خلق تو چون بخندد بیک دم
ز دل بسته غنچه را وارهاند
قضا گلشن چرخ را در رکابت
قبا بسته چون غنچگان می دواند
به گل چیدن آمد به باغ سخایت
رهی گر چه گستاخیی می نداند
چو گل باتو درعشرت اندرچه افتاد
زمین بوس هردم چو گل می رساند
چو گل انبساطی کنم با تو زیراک
کف در فشانت به گل نیک ماند
گرفت آتشی چو گل اندر نهادم
رخم همچو گل زان عرق می چکاند
توقّع به لطفت چنانست کاین دم
به آب گل این شعله را وانشاند
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۰ - وله ایضا
بجان آفرینی که نزدیک عملش
ز پیدا تفاوت ندارد نهانی
چو امرش ز صنع اقتضا کرد فطرت
بهم ممتزج گشت جسمیّ و جانی
همای خرد سایه گسترد بر سر
چو بفراشت این خانة استخوانی
بدین منظر دیده صنعش به قدرت
دو هندو نشاند از پی دیده بانی
که رد معرض کلک شکر زبانت
حرامست بر پسته شیرین زبانی
چو فکرت به معراج معنی خرامد
همه حورعین آورد ارمغانی
ز سنگی که بر وی نگارند شعرت
گشاده شود چشمۀ زندگانی
زهی رسم کلک تو گوهر نگاری
زهی شغل صیت تو گیتی ستانی
ز خطّ تو زلف بتان دلشکسته
ز کلک تو در غمزه ها ناتوانی
ز دریا دلی طبع تو هر زمانم
فرستد عقود گهر رایگانی
یکی قطعه دیدم ز انشای طبعت
چو گوهر که در مغز عنبر نشانی
ترو تازه همچون گل نو شکفته
خوش و نغز چون روزگار جوانی
چو طبع تو دروی فنون لطافت
چو ذات تو دروی هزاران معانی
بحطّی چو زنجیر مشکین مقیّد
ولیکن روان همچو آب از روانی
سخن ز آسمان بر زمین آمد اوّل
کنونش تو بر آسمان میرسانی
اگر در جواب تو تاخیر کردم
گه از ناتوانی و گاه از توانی
ز شرمت بدانگونه باریک گشتم
که از معنی خویش بازم ندانی
به تقصیر خود معترف بودم امّا
به نوعی دگر برده بودی کمانی
سبک چون فرستم بنزد تو شعری؟
که دور از تو ، نفزاید الّا گرانی
کمال‌الدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۸ - وله ایضا
مرا دوستی گفت قانع شو، ایرا
که همواره غمگین بود مرد طامع
قناعت نکو باشد آری و لیکن
هم آخر بچیزی توان بود قانع
کمال‌الدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا
زهی یار من نیست همتاش و الله
گرش دوست دارم بود جاش والله
ز صد ملک به سوز و سوداش حقا
ز صد صلح به خشم و صفراش والله
برای تری لفظ و الفاظ خوبش
توان گشت خاک کف پاش والله
تمنای وصلش همی کرد جانم
خطا بود جمله تمناش والله
دلم قفل محنت بروبر گشادی
دریغا اگر چرخ یاری ندادی
چه در دست کز چرخ در دل ندارم؟
چه کارست کز دهر مشکل ندارم؟
کرا باز گویم که در جمله عالم
نشان یکی شخص همدل ندارم؟
گه غمکشی هیچ همدم ندارم
گه مشورت هیچ عاقل ندارم
برون ننهم از خانه یک روز پایم
که تا زانو از پای در گل ندارم
دلا خیز تا رخت بر گاو بندم
که من برگ این جای و منزل ندارم
دو صد زخم خوردم که آهی نکردم
چه افتاد یا رب، گناهی نکردم
دمی از دل من جهانی بسوزد
تفی از دمم خان و مانی بسوزد
نیارم نبشتن یکی قصه از غم
زخواندنش ترسم زفانی بسوزد
شبی گر زسینه ره آه بدهم
نه استارگان کاسمانی بسوزد
چه دارم بدل در من اندیشۀ او
که هرشب بهرزه روانی بسوزد
بشاید اگر من بدین سینه اندر
ندارم دلی را که جانی بسوزد
گرفتم که دل عهد بشکست ، آری
فلک با دل من چه کین داشت باری؟
دل غمکش غصه خور داشتم من
کش از جان خود دوستر داشتم من
یکی شاخ امید بود آن دل من
که از اشک پیوسته تر داشتم من
همی تا که دانستم از وی نشانی
جهانی پر از شور و شر داشتم من
بسی جستم و چون نشانی نبد زو
دل از دل بیکباره برداشتم من
بایزد گر از وی خبر دیده ام من
خدا داند که از وی خبر داشتم من
مگر خود نبودست اندر تنم دل
وگرنه کجا شد اگر داشتم من ؟
پیامی که کرد او به منه از دل من ؟
سلامی که او بمن از دل من؟
عارف قزوینی : تصنیفها
شمارهٔ ۶ - برای تاج السلطنه - دختر ناصرالدین شاه
تو ای تاج، تاج سر خسروانی
شد از چشم مست تو بی پا جهانی
تو از حالت مستمندان چه پرسی؟
تو حال دل دردمندان چه دانی؟
خدا را نگاهی به ما کن
نگاهی برای خدا کن
به عارف خودی آشنا کن
دو صد درد من
از نگاهی دوا کن
حبیبم طبیبم عزیزم، توئی درمان دردم، زکویت برنگردم
به هجرت در نبردم به قربان تو گردم
***
ز مژگان دو صد سینه آماج داری
دل سنگ در سینۀ عاج داری
سر فتنه و عزم تاراج داری
ندانم چه بر سر تو ای تاج داری
به کوی تو غوغای عام است
چه دانی که عارف کدام است؟
می ات در صراحی مدام است
نظر جز به روی تو بر من حرام است
تو شاهی
تو ماهی
الهی گواهی
تو یکتا در جهانی، تو چون روح و روانی
ز سر تا پا تو جانی، خدای عاشقانی
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۶۴ - مرا هاتفی داد ناگاه توبه
مرا هاتفی داد ناگاه توبه
بگو گفت استغفرالله توبه
بگفتم ز می توبه کردم خدایا
به رغبت، نکردم به اکراه توبه
شب و روز اورادِ من توبه باشد
سحرگاه توبه، شبان گاه توبه
مرا گفت یاری پراکنده خو کن
نگیرند از سر به هر ماه توبه
اگر نشنوده توبه ی من شهنشه
کنم از جوارِ شهنشاه توبه
نی ام پای بندِ حطامِ مزوّر
هم از مال توبه ، هم از جاه توبه
کنم توبه از توبه ی سست کردن
که محکم نباشد ز برناه توبه
سیاهی برفت و سفیدی درآمد
به تقوی کنون می دهد راه توبه
نزاری ز دشمن ببر یعنی از خود
به نیکی توقّع ز بدخواه توبه
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۶۸ - لبت چشمه و خضر گردش نشسته
لبت چشمه و خضر گردش نشسته
نبات است کز طرف کوثر برسته
تعالی الله آخر که دیده ست لعلی
میانش ز دردانه ها رسته رسته
از آن رسته ها گویی افتاد در شک
از آن است عقد ثریا گسسته
در او می¬رسد آتش آه گرمم
سر زلف از تاب آن شد شکسته
زمانه از او داد من باز خواهد
هنوز از کمند حوادث نجسته
زهی بخت یاری اگر هیچ روزی
شوم از بلایی چنان باز رسته
به کارم نظر کن که هم بر امیدی
نزاری به جان دل درین کاربسته
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - غمت ریخت خونم شهادت همین است
غمت ریخت خونم شهادت همین است
شهادت چه باشد سعادت همین است
نه امروز رسم جفا کرد؛ تو
ترا سالها شد که عادت همین است
چو میرم ز دردت گذر بر مزارم
مرا از نو چشم عبادت همین است
نخواهی دمی بی جفا عاشقان را
ازین بیوفائی مرادت همین است
اگر بر درت باز مانم به خدمت
نشان قبول عبادت همین است
هلاک من از عشق باشد ارادت
مرید طلب را ارادت همین است
کمال از سگ کویش آموز افغان
که در عاشقی استفادت همین است
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۹۴ - دعای من این است در هر نمازی
دعای من این است در هر نمازی
به خلوت که یا ملجایی یا ملاذی
نگه دار اصحاب ذوق و طرب را
ز چنگ ملاطی و شعر معاذی
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۱۲ - همچنین
خوش آن دل که دایم بلا می‌پسندد
می از ساغر ابتلا می‌پسندد
بلا با ولا چون قرین شد خدا هم
بلا را به اهل ولا می‌پسندد
مکشن روی درهم ز وضع گدایان
که حق دوستان را گدا می‌پسندد
بود مرا آن کس که چون دید دردی
ز یک درد دیگر دوا می‌پسندد
من از صبر و تسلیم بهتر متاعی
ندیدم که او را خدا می‌پسندد
رضا با رضای خدا شو که ازخود
همه بندگان را رضا می‌پسندد
ز انعام عام خدا بهره دارد
هر آنکس لطف و سخا می‌پسندد
سخی را بسوزد به آتش خداوند
سخا را ببین تا کجا می‌پسندد
بهر قدر مقدور باشد عطا کن
که ایزد کف با عطا کن
اگر زاهدی ترک روی و ریا کن
که او زهد را بی‌ریا می‌پسندد
ببر زنک کین کسان را ز سینه
که آئینه را با صفا می‌پسندد
به عهدی که کردی بهرکس وفا کن
که حق عهد را باوفا می‌پسندد
مریز از طمع گوهر آبرو را
که او چهره را باحیا می‌پسندد
دلی را که معراج فرموده نامش
ز انوار دین با ضیا می‌پسندد
برو شکر کن با پسندیده حق
گرت خسته در مبتلا می‌پسندد
به یکتا که هر نعمتی هست یکتا
به کونینش از بهر ما می‌پسندد
شکایت نداریم م از جفایش
کسی را که بر ما جفا می‌پسندد
کسی کز جفایی بود روی گردان
جفا پس به مردم چرا می‌پسندد
نه خائف ز عصیان نه مغرور رحمت
قرینت به خوف و رجا می‌پسندد
به روشن دلی نوری از غیب (صامت)
از انوار آل عبا می‌پسندد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۰۸ - مرا بی تو آسوده حالی نباشد
مرا بی تو آسوده حالی نباشد
دمی بی رخت بی ملالی نباشد
خیال نو باشد مرا در دل و بس
تمنای جاهی و مالی نباشد
من و آب چشمی و سودای سروی
چه همت بود آنکه عالی نباشد
ز سر دل جام غافل مباشید
ور او نیست یک رنگ خالی نباشد
مجود این مشرب از زاهد خشک
که کونته به جام سفالی نباشد
چه کار آید این زاهدی شیخ ما را
چرا عاشق لا ابالی نباشد
کمال ار برندان مصاحب نباشی
ترا هیچ صاحب کمالی نباشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۹۴ - به درد تو جز ناله همدم ندارم
به درد تو جز ناله همدم ندارم
کسی را درین پرده محرم ندارم
جفای جهان میکشد عاقل و من
غمت دارم و از جهان غم ندارم
به مهر رخت عالمی دارم امروز
که یک ذره پروای عالم ندارم
در دست دور از دهانت
من این نکته چندان مسلم ندارم
غم و محنت و درد چندانکه خواهی
سلیمان وقتم که خانم ندارم
از آن دم که غایب ز چشم کمالی
من از دولت عشق تو کم ندارم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۰۷ - ترا شوخ اندک وفا گفته ایم
ترا شوخ اندک وفا گفته ایم
هنوز اندک است این که ما گفته ایم
دل ما ز غم سوختی چند جای
به تو این سخن چند جا گفته ایم
هلاک تن ماست دائم دعات
میرن تو آمین بگو ما دعا گفته ایم
بر آن خوان که نقلش کباب دلست
نخستین غمت را صلا گفته ایم
به جمعی که عاشق کشان حاضرند
از اول ترا مرحبا گفته ایم
حدیث دل و عقله از ما مپرس
که ما ترک این ماجرا گفته ایم
سخنهای نو بشنوید از کمال
که اینها درین روزها گفته ایم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۵۹ - غم دوست من مغتنم می شمارم
غم دوست من مغتنم می شمارم
نشاطی که بیاوست غم میشمارم
ستمها که خاطر نداند شمارش
از آن غمزه عین کرم میشمارم
گدای تو را پادشه میشناسم
فقیر ترا محتشمه میشمارم
تو شیرین تری گفتمش با دهانت
ایران به گفتا من او را عدم میشمارم
از روی ترمه را به میزان ادراک
اگر پر شود نیز کم میشمارم
قدم تا نیاورده در ره عشق
فرنجیه گرت بی قدم میشمارم
کمالت زجان بنده شد خواجگی بین
که خود را چنین محترم میشمارم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۶۴ - شبی نگذرد بر دوچشم اشک گلگون
شبی نگذرد بر دوچشم اشک گلگون
که از دل بروما نیارده شبیخون
گر آن مه پذیرد ز من ناله و آه
از اینان متاعش فرستم بگردون
خیالت چون بر آب چشمم نشیند
بگویند بنشست شیرین به گلگون
چو باد آید آن ابروان در نمازم
که دارند از نوجگرهای پر خون
زلب خستگانرا دهی نوشدارو
نخوانم به محراب جز سورة نون
کمال اهل حکمت چوشعر نوخواننده
طبیب شفا بخش باشد به قانون
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۷۹ - من و محنت تو زهی راحت من
من و محنت تو زهی راحت من
چه راحت که بخت من و دولت من
چو من با تو باشم زهی راحت تو
اگر این نباشد زهی محنت من
به دشنام من رنجه گشتی شنیدم
زهی خواری نو زهی عزت من
من و اقتدا با تو در هر نمازی
همین است تا زنده ام نیت من
غمم گو مخور چونکه آن یار دیرین
تکو می شناسد حق نعمت من
زنصدبع میترسم ای جان روانتر
ز خاک در او بر زحمت من
کمال این شرف تا قیامت ترا بس
که گوید فلانیست در خدمت من
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۰۲ - دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کو
دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کو
مرا آن زبان کو ترا آن دهان کو
کمر گفته بودی که بندم بخونت
کمر خود ببندی نگونی میان کو
دلت زود گفتی بر آتش نشانم
نشانی ولیکن ازین دل نشان کو
فشاندم سر زلف نو ریخت جانها
برین در چو من عاشق جانفشان کو
تو چاک گریبان ماه گر بدوزی
به اندازه چاکها ریسمان کو
اگر از طبیبیم مرهم ستانی
بقدر الم مرهمش در دکان کو
کمال از تو دلبر دل و عقل جوید
کسی این چه داند کجا رفت و آن کو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۵۰ - ب بار برهم چرا زد ز پسته
ب بار برهم چرا زد ز پسته
چه موجب شکستن ز مشتی شکسته
شکر پیش آن لب دروغیست شیرین
بیا به چندین گره بر نی قند بسته
بر آن آب عارض خط نازک او
ر غباریست بر خاطر ما نشسته
بچینم به مژگان همه خار راهش
کز آسیب پایم نگردند خسته
نسیم صبا باد دستش دو پاره
که زلفت دو تای تو گیرد دو دسته
نه مهریست بر بسته دل را بروبست
که چون لاله داغیست از سینه رسته
کمال ار به آتش برد چون سپندت
مگو با کس این سر مگر جسته جسته