تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۲۱ - عشق اسلامست و دیگر کافری
عشق اسلامست و دیگر کافری
وقت آن آمد که اسلام آوری
مملکت شوریده شد بر جن و انس
ای سلیمان بازیاب انگشتری
ما به سلطانی نداریم افتخار
تو چه می نازی بدین ده مهتری
گر دو کونت دست در گردن کند،
با یکی باید که سر درناوری
آفتاب عشق طالع بهر تست
جز تو کس را نیست این نیک اختری
با مه دولت قران کرد اخترت
چون ترا شد آفتابی مشتری
برگ زرین کن چو شاخ اندر خزان
گر گدای کوی این سیمین بری
یار سلطانیست از ما بی نیاز
هست او را مال و ما را نی زری
بی زری عشاق او را عیب نیست
عزل سلطان نبود از بی افسری
نزد او از تاج بر فرق سران
به بود نعلین در پای سری
شعر من آبیست از جالی روان
زو بخور زآن پیش کز وی بگذری
مشرب خضرست چون عین الحیات
جهد کن تا آب از این مشرب خوری
سیف فرغانی سخنها گفت و رفت
شعر از وی ماند و سحر از سامری
وقت آن آمد که اسلام آوری
مملکت شوریده شد بر جن و انس
ای سلیمان بازیاب انگشتری
ما به سلطانی نداریم افتخار
تو چه می نازی بدین ده مهتری
گر دو کونت دست در گردن کند،
با یکی باید که سر درناوری
آفتاب عشق طالع بهر تست
جز تو کس را نیست این نیک اختری
با مه دولت قران کرد اخترت
چون ترا شد آفتابی مشتری
برگ زرین کن چو شاخ اندر خزان
گر گدای کوی این سیمین بری
یار سلطانیست از ما بی نیاز
هست او را مال و ما را نی زری
بی زری عشاق او را عیب نیست
عزل سلطان نبود از بی افسری
نزد او از تاج بر فرق سران
به بود نعلین در پای سری
شعر من آبیست از جالی روان
زو بخور زآن پیش کز وی بگذری
مشرب خضرست چون عین الحیات
جهد کن تا آب از این مشرب خوری
سیف فرغانی سخنها گفت و رفت
شعر از وی ماند و سحر از سامری
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۷۸ - عشق تو دردست و درمانش تویی
عشق تو دردست و درمانش تویی
هست عاشق صورت و جانش تویی
آنچه در درمان نیابد دردمند
هست در دردی که درمانش تویی
سالک راه تو زاول واصلست
کین ره از سر تا بپایانش تویی
عاشقت کی گنجد اندر پیرهن
چون ز دامن تا گریبانش تویی
ما و تو این هر دو یک معنی بود
کآشکارش ما و پنهانش تویی
عاشق روی ترا در دین عشق
غیر تو کفرست و ایمانش تویی
دل بتو زنده است همچو تن بجان
این خضر را آب حیوانش تویی
خوشه خوشه کشت هستی جوبجو
زرع بی آبست و بارانش تویی
این غزل شطح است و قوالش منم
وین سخن حق است (و) برهانش تویی
منطق الطیر سخنهای مرا
کس نمی داند سلیمانش تویی
سیف فرغانی از آن بر نقد شعر
سکه زین سان زد که سلطانش تویی
هست عاشق صورت و جانش تویی
آنچه در درمان نیابد دردمند
هست در دردی که درمانش تویی
سالک راه تو زاول واصلست
کین ره از سر تا بپایانش تویی
عاشقت کی گنجد اندر پیرهن
چون ز دامن تا گریبانش تویی
ما و تو این هر دو یک معنی بود
کآشکارش ما و پنهانش تویی
عاشق روی ترا در دین عشق
غیر تو کفرست و ایمانش تویی
دل بتو زنده است همچو تن بجان
این خضر را آب حیوانش تویی
خوشه خوشه کشت هستی جوبجو
زرع بی آبست و بارانش تویی
این غزل شطح است و قوالش منم
وین سخن حق است (و) برهانش تویی
منطق الطیر سخنهای مرا
کس نمی داند سلیمانش تویی
سیف فرغانی از آن بر نقد شعر
سکه زین سان زد که سلطانش تویی
سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شماره ۹ - آن خداوندی که عالم آن اوست
آن خداوندی که عالم آن اوست
جسم و جان در قبضه فرمان اوست
سوره حمد و ثنای او بخوان
کآیت عز و علا در شأن اوست
گر ز دست دیگری نعمت خوری
شکر او می کن که نعمت آن اوست
بر زمین هر ذره خاکی که هست
آب خورد فیض چون باران اوست
از عطای او بایمان شد عزیز
جان چون یوسف که تن زندان اوست
بر من و بر تو اگر رحمت کند
این نه استحقاق ما، احسان اوست
از جهان کمتر ثناگوی ویست
سیف فرغانی که این دیوان اوست
جسم و جان در قبضه فرمان اوست
سوره حمد و ثنای او بخوان
کآیت عز و علا در شأن اوست
گر ز دست دیگری نعمت خوری
شکر او می کن که نعمت آن اوست
بر زمین هر ذره خاکی که هست
آب خورد فیض چون باران اوست
از عطای او بایمان شد عزیز
جان چون یوسف که تن زندان اوست
بر من و بر تو اگر رحمت کند
این نه استحقاق ما، احسان اوست
از جهان کمتر ثناگوی ویست
سیف فرغانی که این دیوان اوست
سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۰ - ای فرستاده بداعی استری
ای فرستاده بداعی استری
دلدلی دیگر بزیبی و فری
به ز شبدیزی بگامی و تگی
کم ز طاوسی ببالی و پری
نام او پیک صبا شاید که هست
گام او از کشوری تا کشوری
هر کجا یک جفته بر دیوار زد
در دم از دیوار بگشاید دری
سنگ زیر دست آهن سم او
هست چون در زیر سنگی ساغری
حمله یی زو و زگوران گله یی
جفته یی زو وز دشمن لشکری
قطع کن نان سپاهی چون ترا
هست در اصطبل ازین سان صفدری
گر بگویم در صفات او سخن
در عروسی می فزایم زیوری
من شتردل را که ترسانم ز گاو
استری باید بخاموشی خری
معنی این قطعه می دانی که چیست
این زمن بستان بمن ده دیگری
بهتری دارم طمع از خدمتت
زآنک در آخر بود زین بهتری
دلدلی دیگر بزیبی و فری
به ز شبدیزی بگامی و تگی
کم ز طاوسی ببالی و پری
نام او پیک صبا شاید که هست
گام او از کشوری تا کشوری
هر کجا یک جفته بر دیوار زد
در دم از دیوار بگشاید دری
سنگ زیر دست آهن سم او
هست چون در زیر سنگی ساغری
حمله یی زو و زگوران گله یی
جفته یی زو وز دشمن لشکری
قطع کن نان سپاهی چون ترا
هست در اصطبل ازین سان صفدری
گر بگویم در صفات او سخن
در عروسی می فزایم زیوری
من شتردل را که ترسانم ز گاو
استری باید بخاموشی خری
معنی این قطعه می دانی که چیست
این زمن بستان بمن ده دیگری
بهتری دارم طمع از خدمتت
زآنک در آخر بود زین بهتری
سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۴ - نام تو چون بر زبان آید همی
نام تو چون بر زبان آید همی
آب حیوان در دهان آید همی
در تن مرده چه کار آید ز جان
در دل از یاد تو آن آید همی
در دل من آتش سودای تست
آب در چشمم از آن آید همی
خود مرا زآن چشم و روی از رو و چشم
آب رفت و خون روان آید همی
اشک من بر سوزن مژگان من
چون در اندر ریسمان آید همی
تا من اندر چنگ هجرانم چو نی
ناله از من بی دهان آید همی
گر دهانم را بلب گیری چه سود
خون ز هر چشمم دوان آید همی
می روی چون دلبران وز هر طرف
بی دلی در پی بجان آید همی
تو بسنگی آب روی او مبر
کز تو سگ را بوی نان آید همی
دیگران را هر نفس بر دست لطف
از سماط وصل خوان آید همی
ما بجای سگ درین در خفته ایم
قسم ما زآن استخوان آید همی
وصف یک موی تو کردن مشکلست
ورچه هر مویم زبان آید همی
وصف تو در طبع کژ بنده راست
همچو تیراندر کمان آید همی
وز گشاد دل که در بند غمست
چون رها شد بر نشان آید همی
غرقه بحر غم تو از جهان
همچو دریا بر کران آید همی
چون فرشته با کسش پیوند نیست
بهر امری در جهان آید همی
پای او زنجیر تو دارد چو در
زآن مقیم آستان آید همی
تا گشادی باشدش روزی ز تو
پای بر جان و روان آید همی
دل چو گل خنده زنان آید همی
کآن بهار بی خزان آید همی
چون خبر سوی گلستان آورند
کو بسوی گلستان آید همی
روی گل از شرم چون لاله شود
کآن رخ چون ارغوان آید همی
لاله را چهره شود چون شنبلید
کو چو گل در بوستان آید همی
بر سریر چرخ از خورشید و مه
روی او سلطان نشان آید همی
از بساط حسن او یک بیدقست
مه که شاه اختران آید همی
پیش درگاهش زمین بوسد نخست
آنگهی بر آسمان آید همی
ما در آن دم زهر حسرت می خوریم
کو ز لب شکرفشان آید همی
رزق سوی مرد مسکین چون رود
او بنزد ما چنان آید همی
نزد مردم چون سخن هست آشکار
کو چو اندیشه نهان آید همی
هرکه گرید در هوای او چو ابر
بر هوا دامن کشان آید همی
هرکه ترک سر کند در کوی دوست
پای او بر لامکان آید همی
عاشقان تنگ دل را در رهش
بار سر بر تن گران آید همی
طالب او تاجر ترسنده نیست
کو چو خر با کاروان آید همی
چون شتر خاموش راهی می رود
نی چو زنگ افغان کنان آید همی
عاشق منبرنشین قرب را
آسمانها نردبان آید همی
همت عاشق ز دنیا فارغست
نفرتش زین خاکدان آید همی
بام گردون زابر چون بالاترست
بی نیاز از ناودان آید همی
دل تهی کن از خودی چون دایره
کینت سود بی زیان آید همی
زآنکه جانان مردل چون صفر را
همچو نقطه در میان آید همی
راعی احوال خود باش ار چه عشق
روح را حرز امان آید همی
گوسپندان را ز گرگ ایمن مدان
ورچه موسی شان شبان آید همی
گر ز دولت خانه قسمت مرا
قرعه بر ملک جهان آید همی
خاک کوی او خوهم کز هر سوش
«باد جوی مولیان آید همی »
در بهاران کز گل آراسته
باغها همچون جنان آید همی
سوی گل زآن می روم کز وی مرا
«بوی یار مهربان آید همی »
در رکاب اوست دایم حسن از آن
عشق با دل هم عنان آید همی
همت ما را نفاد از عشق اوست
تیزی تیغ از فسان آید همی
گوهر وصفش ز طبع من چنانک
در ز دریا زر ز کان آید همی
مدعی گوید فلانی تا بکی
شعر گو و بیت خوان آید همی
در دلم از تاب عشقت آتشیست
شعر از آن آتش دخان آید همی
شعر من آتش بمن در زد چو شمع
سوختی زآنت گمان آید همی
چون چراغم می بسوزد روغنی
کز دلم سوی زبان آید همی
آب حیوان در دهان آید همی
در تن مرده چه کار آید ز جان
در دل از یاد تو آن آید همی
در دل من آتش سودای تست
آب در چشمم از آن آید همی
خود مرا زآن چشم و روی از رو و چشم
آب رفت و خون روان آید همی
اشک من بر سوزن مژگان من
چون در اندر ریسمان آید همی
تا من اندر چنگ هجرانم چو نی
ناله از من بی دهان آید همی
گر دهانم را بلب گیری چه سود
خون ز هر چشمم دوان آید همی
می روی چون دلبران وز هر طرف
بی دلی در پی بجان آید همی
تو بسنگی آب روی او مبر
کز تو سگ را بوی نان آید همی
دیگران را هر نفس بر دست لطف
از سماط وصل خوان آید همی
ما بجای سگ درین در خفته ایم
قسم ما زآن استخوان آید همی
وصف یک موی تو کردن مشکلست
ورچه هر مویم زبان آید همی
وصف تو در طبع کژ بنده راست
همچو تیراندر کمان آید همی
وز گشاد دل که در بند غمست
چون رها شد بر نشان آید همی
غرقه بحر غم تو از جهان
همچو دریا بر کران آید همی
چون فرشته با کسش پیوند نیست
بهر امری در جهان آید همی
پای او زنجیر تو دارد چو در
زآن مقیم آستان آید همی
تا گشادی باشدش روزی ز تو
پای بر جان و روان آید همی
دل چو گل خنده زنان آید همی
کآن بهار بی خزان آید همی
چون خبر سوی گلستان آورند
کو بسوی گلستان آید همی
روی گل از شرم چون لاله شود
کآن رخ چون ارغوان آید همی
لاله را چهره شود چون شنبلید
کو چو گل در بوستان آید همی
بر سریر چرخ از خورشید و مه
روی او سلطان نشان آید همی
از بساط حسن او یک بیدقست
مه که شاه اختران آید همی
پیش درگاهش زمین بوسد نخست
آنگهی بر آسمان آید همی
ما در آن دم زهر حسرت می خوریم
کو ز لب شکرفشان آید همی
رزق سوی مرد مسکین چون رود
او بنزد ما چنان آید همی
نزد مردم چون سخن هست آشکار
کو چو اندیشه نهان آید همی
هرکه گرید در هوای او چو ابر
بر هوا دامن کشان آید همی
هرکه ترک سر کند در کوی دوست
پای او بر لامکان آید همی
عاشقان تنگ دل را در رهش
بار سر بر تن گران آید همی
طالب او تاجر ترسنده نیست
کو چو خر با کاروان آید همی
چون شتر خاموش راهی می رود
نی چو زنگ افغان کنان آید همی
عاشق منبرنشین قرب را
آسمانها نردبان آید همی
همت عاشق ز دنیا فارغست
نفرتش زین خاکدان آید همی
بام گردون زابر چون بالاترست
بی نیاز از ناودان آید همی
دل تهی کن از خودی چون دایره
کینت سود بی زیان آید همی
زآنکه جانان مردل چون صفر را
همچو نقطه در میان آید همی
راعی احوال خود باش ار چه عشق
روح را حرز امان آید همی
گوسپندان را ز گرگ ایمن مدان
ورچه موسی شان شبان آید همی
گر ز دولت خانه قسمت مرا
قرعه بر ملک جهان آید همی
خاک کوی او خوهم کز هر سوش
«باد جوی مولیان آید همی »
در بهاران کز گل آراسته
باغها همچون جنان آید همی
سوی گل زآن می روم کز وی مرا
«بوی یار مهربان آید همی »
در رکاب اوست دایم حسن از آن
عشق با دل هم عنان آید همی
همت ما را نفاد از عشق اوست
تیزی تیغ از فسان آید همی
گوهر وصفش ز طبع من چنانک
در ز دریا زر ز کان آید همی
مدعی گوید فلانی تا بکی
شعر گو و بیت خوان آید همی
در دلم از تاب عشقت آتشیست
شعر از آن آتش دخان آید همی
شعر من آتش بمن در زد چو شمع
سوختی زآنت گمان آید همی
چون چراغم می بسوزد روغنی
کز دلم سوی زبان آید همی
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۷۶ - در ثنای بهرامشاه
کوس ملک آواز نصرت بر کشید
کفر و شرک از هول آن سر در کشید
فخر شاهان جهان بهرامشاه
شد سوی هندوستان لشکر کشید
چتر او را فتح بر تارک نهاد
تیغ او را نصرت اندر برکشید
باختر در لرزه افتاد از نهیب
گر چه او لشکر سوی خاور کشید
ای بسا رزما که از هر سو سپاه
زآب خنجر شعله آذر کشید
دوزخی شد عرصه پیکارگاه
کو در آن پیکار گه خنجر کشید
دشمنان را آتش شمشیر او
در میان خاک و خاکستر کشید
ملک او را چون عدو انکار کرد
از پی او کینه منکر کشید
دست او تیغی کشید اندر مصاف
کان به خیبر قبضه حیدر کشید
بر کشید او تیغ تیز دین فزای
از برای دین پیغمبر کشید
تیغ او اصل بقای ملک شد
از فنا خط بر بت و بتگر کشید
راه بر دشمن چو شیر نر ببست
تاز کوهش همچو رنگ اندر کشید
گرد او لشکر چو چنبر حلقه کرد
تا سرش در حلقه چنبر کشید
چون هوا از گرد تاری کله بست
بر زمین خون مفرش دیگر کشید
گویی آن خونها که رفت از تیغ او
دشت را در دیبه ششتر کشید
چون عروس شرمگین بدخواه شاه
سر ز شرم شاه در چادر کشید
شه به تخت مملکت چون برنشست
تخت را بر زهره ازهر کشید
نی سپهر از خدمت او روی تافت
نی زمین از طاعت او سر کشید
ملک او را صد درخت تازه رست
هر یکی صد شاخ سبز و تر کشید
خطبه چون بنوشت بر نامش خطیب
مهر و مه را از سر منبر کشید
بنده را چون دید مدحی بس بلند
از شرف بر گنبد اخضر کشید
صد نظر در باب بنده بیش کرد
تا ز خاک او را برین منظر کشید
مدح او از آسمان برتر شناخت
قدر او از آسمان برتر کشید
دست و طبعش در ثنا و مدح شاه
سلک و عقد لؤلؤ و گوهر کشید
گوهر و زر یافت از مهرش بسی
تا به مدحش گوهر اندر زر کشید
بنده را چون پشت کرد آز و نیاز
جودش اندر چشمه کوثر کشید
لیکن از خدمت فرو مانده ست از آنک
رنج بیماریش بر بستر کشید
پای نتواند همی نیکو نهاد
دست نتواند سوی ساغر کشید
باد هر کشور بدو آباد از آنک
عدل او لشکر به هر کشور رسید
کفر و شرک از هول آن سر در کشید
فخر شاهان جهان بهرامشاه
شد سوی هندوستان لشکر کشید
چتر او را فتح بر تارک نهاد
تیغ او را نصرت اندر برکشید
باختر در لرزه افتاد از نهیب
گر چه او لشکر سوی خاور کشید
ای بسا رزما که از هر سو سپاه
زآب خنجر شعله آذر کشید
دوزخی شد عرصه پیکارگاه
کو در آن پیکار گه خنجر کشید
دشمنان را آتش شمشیر او
در میان خاک و خاکستر کشید
ملک او را چون عدو انکار کرد
از پی او کینه منکر کشید
دست او تیغی کشید اندر مصاف
کان به خیبر قبضه حیدر کشید
بر کشید او تیغ تیز دین فزای
از برای دین پیغمبر کشید
تیغ او اصل بقای ملک شد
از فنا خط بر بت و بتگر کشید
راه بر دشمن چو شیر نر ببست
تاز کوهش همچو رنگ اندر کشید
گرد او لشکر چو چنبر حلقه کرد
تا سرش در حلقه چنبر کشید
چون هوا از گرد تاری کله بست
بر زمین خون مفرش دیگر کشید
گویی آن خونها که رفت از تیغ او
دشت را در دیبه ششتر کشید
چون عروس شرمگین بدخواه شاه
سر ز شرم شاه در چادر کشید
شه به تخت مملکت چون برنشست
تخت را بر زهره ازهر کشید
نی سپهر از خدمت او روی تافت
نی زمین از طاعت او سر کشید
ملک او را صد درخت تازه رست
هر یکی صد شاخ سبز و تر کشید
خطبه چون بنوشت بر نامش خطیب
مهر و مه را از سر منبر کشید
بنده را چون دید مدحی بس بلند
از شرف بر گنبد اخضر کشید
صد نظر در باب بنده بیش کرد
تا ز خاک او را برین منظر کشید
مدح او از آسمان برتر شناخت
قدر او از آسمان برتر کشید
دست و طبعش در ثنا و مدح شاه
سلک و عقد لؤلؤ و گوهر کشید
گوهر و زر یافت از مهرش بسی
تا به مدحش گوهر اندر زر کشید
بنده را چون پشت کرد آز و نیاز
جودش اندر چشمه کوثر کشید
لیکن از خدمت فرو مانده ست از آنک
رنج بیماریش بر بستر کشید
پای نتواند همی نیکو نهاد
دست نتواند سوی ساغر کشید
باد هر کشور بدو آباد از آنک
عدل او لشکر به هر کشور رسید
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۸۵ - در مدح سلطان ظهیرالدوله ابراهیم
شهریارا کردگارت یار باد
بنده تو گبند دوار باد
روز جاهت را سعادت نور باد
شاخ ملکت را جلالت بار باد
عزم جزم تو به حل و عقد ملک
چون ستاره ثابت و سیار باد
طبع و عقلت بحر لؤلؤ موج باد
دست جودت ابر گوهربار باد
نقطه ای باد آسمان گرد درت
رای تو بر گرد او پرگار باد
دولتت را سعی بی تقصیر باد
نصرتت را تیغ بی زنگار باد
زار وقت شادی تو زیر باد
خار وقت جود تو دینار باد
روزهای روشن گیتی همه
بر عدوی تو شبان تار باد
مغز بدخواه تو اندر خاک خفت
دیده اقبال تو بیدار باد
چرخ را با حاسدت آویز باد
بخت را با دشمنت پیکار باد
تارک این زیر چنگ شیر باد
سینه آن پیش نیش مار باد
تیغ و تیرت را به روز کارزار
فتح و نصرت قبضه و سوفار باد
در جهان بر هر جهانگیری ز تو
هر مثالی لشکری جرار باد
صدرت از مه منظران باد آسمان
بزمت از بت پیکران فرخار باد
دست و بازوی تو را در کارزار
فر و زور حیدر کرار باد
رای تو تابنده چون خورشید باد
ملک تو پاینده چون کهسار باد
هر که از شادیت چون گل تازه نیست
همچو شاخ گل دلش پر خار باد
دولتت هر سو که تازی جفت باد
ایزدت هر جا که باشی یار باد
تو عجب داری که من گویم همی
کز جلالت شاه برخوردار باد
کز فلک هر ساعتی گوید ملک
خسرو ابراهیم گیتی دار باد
بنده تو گبند دوار باد
روز جاهت را سعادت نور باد
شاخ ملکت را جلالت بار باد
عزم جزم تو به حل و عقد ملک
چون ستاره ثابت و سیار باد
طبع و عقلت بحر لؤلؤ موج باد
دست جودت ابر گوهربار باد
نقطه ای باد آسمان گرد درت
رای تو بر گرد او پرگار باد
دولتت را سعی بی تقصیر باد
نصرتت را تیغ بی زنگار باد
زار وقت شادی تو زیر باد
خار وقت جود تو دینار باد
روزهای روشن گیتی همه
بر عدوی تو شبان تار باد
مغز بدخواه تو اندر خاک خفت
دیده اقبال تو بیدار باد
چرخ را با حاسدت آویز باد
بخت را با دشمنت پیکار باد
تارک این زیر چنگ شیر باد
سینه آن پیش نیش مار باد
تیغ و تیرت را به روز کارزار
فتح و نصرت قبضه و سوفار باد
در جهان بر هر جهانگیری ز تو
هر مثالی لشکری جرار باد
صدرت از مه منظران باد آسمان
بزمت از بت پیکران فرخار باد
دست و بازوی تو را در کارزار
فر و زور حیدر کرار باد
رای تو تابنده چون خورشید باد
ملک تو پاینده چون کهسار باد
هر که از شادیت چون گل تازه نیست
همچو شاخ گل دلش پر خار باد
دولتت هر سو که تازی جفت باد
ایزدت هر جا که باشی یار باد
تو عجب داری که من گویم همی
کز جلالت شاه برخوردار باد
کز فلک هر ساعتی گوید ملک
خسرو ابراهیم گیتی دار باد
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۱۱۸ - هم در ثنای او
رأی مجلس کرد رای شهریار
پادشاه تاج بخش تاجدار
سیف دولت شاه محمود آنکه شد
مجلس او آسمان افتخار
ای خداوند خداوندان دهر
هم توانا خسروی هم بردبار
مر فلک را رأی تو مهر منیر
مر زمین را کف تو ابر بهار
باغ ملک از کف تو خلد نعیم
جای عدل از رای تو دارالقرار
تیغ تو ناریست اندر رزمگاه
تیر تو بادیست اندر کارزار
جسم بدخواهان بود این را حطب
جان بی دینان بود آن را شکار
طبع تو در علم دریای دمان
کف تو در جود ابر تندبار
تیرهای تو چو کردند از خدنگ
گشت چوب او به بیشه پرنگار
مملکت را این چنین آرد به کف
هر کرا نعمت دهد پروردگار
پادشاهی را چنین گیرد به دست
هر کرا اقبال باشد پیشکار
خسروا بستان ز حور نوش لب
باده رنگین لعل خوشگوار
تا همی پاید زمین و آسمان
تا بود آن را مدار این را قرار
چون زمین و آسمان بادی مدام
بر زمانه پایدار و کامگار
پادشاه تاج بخش تاجدار
سیف دولت شاه محمود آنکه شد
مجلس او آسمان افتخار
ای خداوند خداوندان دهر
هم توانا خسروی هم بردبار
مر فلک را رأی تو مهر منیر
مر زمین را کف تو ابر بهار
باغ ملک از کف تو خلد نعیم
جای عدل از رای تو دارالقرار
تیغ تو ناریست اندر رزمگاه
تیر تو بادیست اندر کارزار
جسم بدخواهان بود این را حطب
جان بی دینان بود آن را شکار
طبع تو در علم دریای دمان
کف تو در جود ابر تندبار
تیرهای تو چو کردند از خدنگ
گشت چوب او به بیشه پرنگار
مملکت را این چنین آرد به کف
هر کرا نعمت دهد پروردگار
پادشاهی را چنین گیرد به دست
هر کرا اقبال باشد پیشکار
خسروا بستان ز حور نوش لب
باده رنگین لعل خوشگوار
تا همی پاید زمین و آسمان
تا بود آن را مدار این را قرار
چون زمین و آسمان بادی مدام
بر زمانه پایدار و کامگار
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۱۷۰ - ثنای سلطان علاء الدوله مسعود
شاد باش ای شاه عالم شاد باش
با بتان دلبر نوشاد باش
شاه مسعودی و تا باشد جهان
در سعادت خرم و آباد باش
مقتدای پادشاهانی به ملک
شهریاران را به عدل استاد باش
ملک همزاد تو آمد تو به ناز
در تن این نازنین همزاد باش
خلق گیتی بنده و آزاد تست
دستگیر بنده و آزاد باش
عدل بنیادیست عالی ملک را
تو به حق معمار آن بنیاد باش
در درنگ و حزم ثابت کوه شو
در شتاب و عزم نافذ باد باش
نصرت اندر آبگون پولاد تست
ناصر این آبگون پولاد باش
تا به داد و دین بود پاینده ملک
قطب دین و پیشگاه داد باش
تا عمل نیکو بود پاینده ملک
تو بر نیکان به نیکی یاد باش
همچنین با عزم و حزم جزم زی
همچنین با دست و طبع راد باش
عالم از انصاف تو شادست شاد
شاد باش ای شاه عالم شاد باش
با بتان دلبر نوشاد باش
شاه مسعودی و تا باشد جهان
در سعادت خرم و آباد باش
مقتدای پادشاهانی به ملک
شهریاران را به عدل استاد باش
ملک همزاد تو آمد تو به ناز
در تن این نازنین همزاد باش
خلق گیتی بنده و آزاد تست
دستگیر بنده و آزاد باش
عدل بنیادیست عالی ملک را
تو به حق معمار آن بنیاد باش
در درنگ و حزم ثابت کوه شو
در شتاب و عزم نافذ باد باش
نصرت اندر آبگون پولاد تست
ناصر این آبگون پولاد باش
تا به داد و دین بود پاینده ملک
قطب دین و پیشگاه داد باش
تا عمل نیکو بود پاینده ملک
تو بر نیکان به نیکی یاد باش
همچنین با عزم و حزم جزم زی
همچنین با دست و طبع راد باش
عالم از انصاف تو شادست شاد
شاد باش ای شاه عالم شاد باش
مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۳۵ - موعظت
چرخ چندیمان به خاک اندر کشید
چند ناکامی به روی ما رسید
هیچ حسرت ماند کاین دل آن نخورد؟
هیچ عبرت ماند کاین چشم آن ندید؟
لعبت زنجیر زلف حلقه جعد
بر جدایی دل نهاد و آرمید
آب رویم برد آب دیدگان
تا زمانه بدخویی پیش آورید
راز من چون آفتاب اندر جهان
روزگار نامساعد گسترید
دوستان گویند بس کردی مرا
لاجرم شد ناخوشت عیش لذیذ
ناشنیدستی که پیغمبر چه گفت
من شنیدستم ز من باید شنید
قال ایاکم و خضراء الدمن
دور از آن پاکی که اصل آن پلید
مشت هرگز کی برآید با درفش
پنبه با آتش کجا یارد چخید
دست چون ماند به زیر سنگ سخت
جز به نرمی کی توان بیرون کشید
نامبین گفتم این ابیات از آنک
ستر دل یکبارگی نتوان درید
چند ناکامی به روی ما رسید
هیچ حسرت ماند کاین دل آن نخورد؟
هیچ عبرت ماند کاین چشم آن ندید؟
لعبت زنجیر زلف حلقه جعد
بر جدایی دل نهاد و آرمید
آب رویم برد آب دیدگان
تا زمانه بدخویی پیش آورید
راز من چون آفتاب اندر جهان
روزگار نامساعد گسترید
دوستان گویند بس کردی مرا
لاجرم شد ناخوشت عیش لذیذ
ناشنیدستی که پیغمبر چه گفت
من شنیدستم ز من باید شنید
قال ایاکم و خضراء الدمن
دور از آن پاکی که اصل آن پلید
مشت هرگز کی برآید با درفش
پنبه با آتش کجا یارد چخید
دست چون ماند به زیر سنگ سخت
جز به نرمی کی توان بیرون کشید
نامبین گفتم این ابیات از آنک
ستر دل یکبارگی نتوان درید
مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۵۳ - مدح سلطان مسعود
تا جهان باشد ملک مسعودی باد
کاین جهان گشت از ملک مسعود شاد
در زمانه دیده رادی ندید
هیچگه همچون ملک مسعود راد
که بهمت چون ملک مسعود چرخ
نه بسطوت چون ملک مسعود باد
چون شراب عدل نو شد مملکت
گیرد از نام ملک مسعود یاد
رادی از کف ملک مسعود رست
نصرت از تیغ ملک مسعود زاد
آز محرومان ملک مسعود برد
داد مظلومان ملک مسعود داد
این جهان شاد از ملک مسعود شد
تا جهان باشد ملک مسعود باد
کاین جهان گشت از ملک مسعود شاد
در زمانه دیده رادی ندید
هیچگه همچون ملک مسعود راد
که بهمت چون ملک مسعود چرخ
نه بسطوت چون ملک مسعود باد
چون شراب عدل نو شد مملکت
گیرد از نام ملک مسعود یاد
رادی از کف ملک مسعود رست
نصرت از تیغ ملک مسعود زاد
آز محرومان ملک مسعود برد
داد مظلومان ملک مسعود داد
این جهان شاد از ملک مسعود شد
تا جهان باشد ملک مسعود باد
مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۵۶ - تهنیت جشن مهرگان
خسروا شبهای عمرت روز باد
مهرگان ملک تو نوروز باد
رای نورانی تو خورشیدوار
در جهان عدل ملک افروز باد
تو قدر بأسی و قادر بأس تو
چون قضا بر دشمنان پیروز باد
از بداندیشان تو کین تو ختن
بر سر آن خنجر کین توز باد
آتش پیکار گیتی گیر تو
ضربت شمشیر دشمن سوزباد
وز تف سهم و نهیب کین تو
مغز دشمن چون در آتش کوز باد
روز ملک تو مبیناد انتها
و ابتدای ملک تو هر روز باد
تا همی از چرخ باشد عون و بخت
چرخ و بختت یار نیک آموز باد
مهرگان ملک تو نوروز باد
رای نورانی تو خورشیدوار
در جهان عدل ملک افروز باد
تو قدر بأسی و قادر بأس تو
چون قضا بر دشمنان پیروز باد
از بداندیشان تو کین تو ختن
بر سر آن خنجر کین توز باد
آتش پیکار گیتی گیر تو
ضربت شمشیر دشمن سوزباد
وز تف سهم و نهیب کین تو
مغز دشمن چون در آتش کوز باد
روز ملک تو مبیناد انتها
و ابتدای ملک تو هر روز باد
تا همی از چرخ باشد عون و بخت
چرخ و بختت یار نیک آموز باد
مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۱۰۸ - ای خوشا در بوستان با دوستان
مسعود سعد سلمان : غزلیات
شماره ۳ - ای نگارین چون تو از خوبان کجاست
ای نگارین چون تو از خوبان کجاست
نیست کس را آنچه از گیتی تراست
قد و روی و زلف سرو و ماه مشک
مشک پیچان ماه تابان سرو راست
تا مرا مهر تو اندر دل نشست
از دل من بیش مهر کس نخاست
ای نگار از طاعت تو چاره نیست
راست گویی خدمت خسرو علاست
شاه مسعود آفتاب داد و دین
آنکه بر شاهان گیتی پادشاست
از نهیبش ماه با رخسار زرد
وز شکوهش چرخ با پشت دوتاست
خسروان را آب حوضش زمزم است
سرکشان را خاک قصرش کیمیاست
شاه گردون همت گردون محل
خسرو دریا دل دریا عطاست
از بقا و عز و دولت شاد باد
تا به گیتی دولت و عز و بقاست
نیست کس را آنچه از گیتی تراست
قد و روی و زلف سرو و ماه مشک
مشک پیچان ماه تابان سرو راست
تا مرا مهر تو اندر دل نشست
از دل من بیش مهر کس نخاست
ای نگار از طاعت تو چاره نیست
راست گویی خدمت خسرو علاست
شاه مسعود آفتاب داد و دین
آنکه بر شاهان گیتی پادشاست
از نهیبش ماه با رخسار زرد
وز شکوهش چرخ با پشت دوتاست
خسروان را آب حوضش زمزم است
سرکشان را خاک قصرش کیمیاست
شاه گردون همت گردون محل
خسرو دریا دل دریا عطاست
از بقا و عز و دولت شاد باد
تا به گیتی دولت و عز و بقاست
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵ - آشکو خد برزمین هموار بر
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۴۱ - د رتنور ویل بادا دشمنت
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۲۵ - ای خوش آن بلبل که گلزاریش هست
ای خوش آن بلبل که گلزاریش هست
خرمّا آن دل که دلداریش هست
خرقه ناموس صوفی برکشید
زان که بر هر موی زنّاریش هست
یوسف حسن تو را در مصر دل
بر سر هر کو خریداریش هست
من نه تنها بسته زلف توام
صد چو من بسته به هر تاریش هست
نرگس مستت چه خوش منظر گلی ست
لیکن اندر هر مژه خاریش هست
بنده ام طوطی گفتار ترا
زانکه الحق طرفه گفتاریش هست
شاد و خندان می رود ابن حسام
غالبا امید دیداریش هست
خرمّا آن دل که دلداریش هست
خرقه ناموس صوفی برکشید
زان که بر هر موی زنّاریش هست
یوسف حسن تو را در مصر دل
بر سر هر کو خریداریش هست
من نه تنها بسته زلف توام
صد چو من بسته به هر تاریش هست
نرگس مستت چه خوش منظر گلی ست
لیکن اندر هر مژه خاریش هست
بنده ام طوطی گفتار ترا
زانکه الحق طرفه گفتاریش هست
شاد و خندان می رود ابن حسام
غالبا امید دیداریش هست
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۱۱۰ - در مدح تاج الدین وزیر
تاح دولت ، ای جوان بی نظیر
از تو عاقل تر نباشد هیچ پیر
هست در اصلت بلندی بی خلاف
خود چنین باید وزیر بن الوزیر
در میان دولت تو می زییم
تا زجور چرخمان باشد مجیر
بهمنی ابرست اندر کوی تو
از وجود جود آن کف مطیر
تا کمان بزم غزی یافتی
خانه شد از زخم تیرت چون خمیر
عز عالم گشتی و خصم تو هست
از مذلت سال و ماه اندر نفیر
دشمن تو سخت گیرست و شود
سست از یک تیر تو صد سخت گیر
بر کلاه کبر خصمان تیز ده
پس بزی آنگاه بی کرم و زحیر
من ترا خوانم حبیب الملک از آنک
بس محب گردیده ای نزد امیر
تیرها بر پشت آید خلق را
گر نباشد خلق را جاهت ظهیر
گیر در کوی تو گر مأوی کند
گبر را از کوی خود بجهان بتیر
گر بر نجت میبریم ، از ما مرنج
ما فقیریم این پسندیست از فقیر
گوز داری تا پنیر آرم بتو
هر کرا گوزست پیش آرم پنیر
من بسوزم تا بخانه مر ترا
گر سوی خانه کنی عزم مسیر
تو کبر خور سیر در صحرای لهو
کز حسد شد زرد خصمت چون زریر
از تو عاقل تر نباشد هیچ پیر
هست در اصلت بلندی بی خلاف
خود چنین باید وزیر بن الوزیر
در میان دولت تو می زییم
تا زجور چرخمان باشد مجیر
بهمنی ابرست اندر کوی تو
از وجود جود آن کف مطیر
تا کمان بزم غزی یافتی
خانه شد از زخم تیرت چون خمیر
عز عالم گشتی و خصم تو هست
از مذلت سال و ماه اندر نفیر
دشمن تو سخت گیرست و شود
سست از یک تیر تو صد سخت گیر
بر کلاه کبر خصمان تیز ده
پس بزی آنگاه بی کرم و زحیر
من ترا خوانم حبیب الملک از آنک
بس محب گردیده ای نزد امیر
تیرها بر پشت آید خلق را
گر نباشد خلق را جاهت ظهیر
گیر در کوی تو گر مأوی کند
گبر را از کوی خود بجهان بتیر
گر بر نجت میبریم ، از ما مرنج
ما فقیریم این پسندیست از فقیر
گوز داری تا پنیر آرم بتو
هر کرا گوزست پیش آرم پنیر
من بسوزم تا بخانه مر ترا
گر سوی خانه کنی عزم مسیر
تو کبر خور سیر در صحرای لهو
کز حسد شد زرد خصمت چون زریر
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۱۲۲ - در مدح ابوالفضل نصر بن خلف پادشاه نیمروز
پادشاهی کوست ایمان را کنف
پادشاهان را به جاه او شرف
تاج دین، بوالفضل ، شاه نیمروز
ناصر اسلام، نصر بن خلف
اوست امروز آن خلف اندر هدی
کز خصالش زنده شده نام سلف
قدر او نجم معالی را فلک
طبع او در معانی را صدف
ای ز تف آتش شمشیر تو
گشته خفتنان دلیران همچو خف
گنجی اموال تو هنگام عطا
تیر آمال خلایق را هدف
عدل تو از بهر نظم روزگار
نصب کرده ناظری از هر طرف
بحر زاخر خوانمت، نی نی، تراست
صد هزارتن بحر زاخر در دو کف
از عنا تا دیده ای باشد بنم
وز اسف تا سینه ای باشد بتف
باد بخش دشمنان تو عنا
باد قسم حاسدان تو اسف
پادشاهان را به جاه او شرف
تاج دین، بوالفضل ، شاه نیمروز
ناصر اسلام، نصر بن خلف
اوست امروز آن خلف اندر هدی
کز خصالش زنده شده نام سلف
قدر او نجم معالی را فلک
طبع او در معانی را صدف
ای ز تف آتش شمشیر تو
گشته خفتنان دلیران همچو خف
گنجی اموال تو هنگام عطا
تیر آمال خلایق را هدف
عدل تو از بهر نظم روزگار
نصب کرده ناظری از هر طرف
بحر زاخر خوانمت، نی نی، تراست
صد هزارتن بحر زاخر در دو کف
از عنا تا دیده ای باشد بنم
وز اسف تا سینه ای باشد بتف
باد بخش دشمنان تو عنا
باد قسم حاسدان تو اسف
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۱۳۲ - قصیدۀ ملمع در مدح جمال الدین وزیر
ای جمال دولت ، ای چرخ جلال
وی ز تو افزوده گیتی را جمال
ای سعادت را بصدرت انتما
وی سیادت را بقدرت اتصال
اختران از رای تو جویندنور
سروران از روی تو گیرند فال
بنده بودن جز ترا باشد خطا
مدح گفتن جز ترا باشد محال
مکرمت را از کف تو نظم کار
محمدت را از دل تو حسن حال
از مساعی نیست طبعت را ستوه
وز ایادی نیست دستت را ملال
همچو اسلاف بزرگ تو نبود
بوستان دین و دولت را نهال
اهل حاجت را ز اطراف جهان
نسیت الا سوی صدرت ارتحال
انت فی بدر المعالی کامل
صانک الرحمن عن عین الکمال
کفک الوطفاء ضیعت للندی
تبذل الاموال من قبل السؤال
دارک الفیحاء ماوی للعلی
رفقک المأمول مثوی للرجال
آلک الاخیار کانوا فی الهدی
باتفاق من بنیه خیر آل
ان عرتهم حظته ماز عز عوا
ان ریح ز عزمت شم الجبال
کلهم کانوا لیوثا للوغا
کلهم کانو عنوثا للنوال
کان فی ایدیهم اقلامهم
فاعلات للعدی فعل ال نصال
ای افاضل را ظلال جاه تو
از سموم نکبت گردون مآل
کاشکی من نیز همچون دیگران
هستمی اندر پناه آل ظلال
هست دیدار تو مر چشم مرا
چون دهان تشنه آب زلال
هست روزم بی لقای تو چو شب
هست ماهم بی جمال تو چو سال
چرخ آورد از سر نامردمی
نعمت دیدار را بر من زوال
کی تواند کرد جز چرخ لئیم
این چنین نامردمی را احتمال ؟
بادیا چون بدر بر برج شرف
پشت بدخواهت بخم همچون هلال
وی ز تو افزوده گیتی را جمال
ای سعادت را بصدرت انتما
وی سیادت را بقدرت اتصال
اختران از رای تو جویندنور
سروران از روی تو گیرند فال
بنده بودن جز ترا باشد خطا
مدح گفتن جز ترا باشد محال
مکرمت را از کف تو نظم کار
محمدت را از دل تو حسن حال
از مساعی نیست طبعت را ستوه
وز ایادی نیست دستت را ملال
همچو اسلاف بزرگ تو نبود
بوستان دین و دولت را نهال
اهل حاجت را ز اطراف جهان
نسیت الا سوی صدرت ارتحال
انت فی بدر المعالی کامل
صانک الرحمن عن عین الکمال
کفک الوطفاء ضیعت للندی
تبذل الاموال من قبل السؤال
دارک الفیحاء ماوی للعلی
رفقک المأمول مثوی للرجال
آلک الاخیار کانوا فی الهدی
باتفاق من بنیه خیر آل
ان عرتهم حظته ماز عز عوا
ان ریح ز عزمت شم الجبال
کلهم کانوا لیوثا للوغا
کلهم کانو عنوثا للنوال
کان فی ایدیهم اقلامهم
فاعلات للعدی فعل ال نصال
ای افاضل را ظلال جاه تو
از سموم نکبت گردون مآل
کاشکی من نیز همچون دیگران
هستمی اندر پناه آل ظلال
هست دیدار تو مر چشم مرا
چون دهان تشنه آب زلال
هست روزم بی لقای تو چو شب
هست ماهم بی جمال تو چو سال
چرخ آورد از سر نامردمی
نعمت دیدار را بر من زوال
کی تواند کرد جز چرخ لئیم
این چنین نامردمی را احتمال ؟
بادیا چون بدر بر برج شرف
پشت بدخواهت بخم همچون هلال