تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۷ - دیدن کنیز حارث آن دو طفل ماه رو را درنخلستان و شناختن ایشان و بردنشان به خانه
چو آمد به نزدیک رود آن کنیز
بدید آن دو تن نورسان عزیز
که مویان به آه و فغان اندرند
به زیر درختی نهان اندرند
کنیزک به ایشان چنین گفت باز
که ای نو نهالان بستان ناز
بدینسان چرا راز بنشسته اید؟
درشادمانی به رخ بسته اید؟
دو رخشنده گوهر زکان که اید؟
پدرتان که و کودکان که اید؟
بگفتند ازکشور آواره ایم
پدر کشته و ندر پی چاره ایم
زمادر جدا و زپدر نا امید
نبیند کسی آنچه ما را رسید
کنیزک بدین گونه پاسخ سرود
که فرخنده نام پدرتان چه بود؟
شنیدند آن دو چو نام پدر
خروشان یکی مویه کردند سر
ز مژگان همی خون دل ریختند
ستاره به مه اندر آویختند
کنیزک چو آن آه و زاری بدید
مرآن ناله و سوگواری شنید
بدانست کان هردو شهزاده اند
دو مسلم نژادان آزاده اند
دلش پر زخون گشت و خاطردژم
فرو ریخت ازدیده سیلاب غم
یکی لخت مویید و برزد خروش
بدانسان که مرغ ازنوا شد خموش
بگفتا: گمانم شما را نژاد
زمسلم بود ای دو فرخ نهاد
بگفتند: گرم از چه در شیونی؟
بگو راستی دوست یا دشمنی؟
کنیزک بگفتا که جز مهر دوست
نباشد مرا هیچ در مغز و پوست
یکی از کنیزان زهرا منم
به بدخواه این خاندان دشمنم
شنیدند چون آن دو زیبا جوان
بدینسان سخن زان کنیز نوان
بگفتند: آری بودمان نژاد
زمسلم که چون او زمادر نزاد
زشهزاده گان چون کنیز این شنید
یکی آه سوزان ز دل برکشید
ز مژگان همی ریخت خوناب دل
فرو رفت پای نشاطش به گل
بدین گونه دیدند چون کودکان
کشیدند با آن کنیزک فغان
مرآن هرسه تن همچو ابر بهار
غریبانه گریه نمودند زار
چو لختی نمودند با هم فغان
کنیزک چنین گفت با کودکان
که بانویم ازدوستان شماست
کنیزی هم از خاندان شماست
چه باشد گر آیید زی خان او
شبی چند گردید مهمان او؟
که پوشد ز بدخواه دیدارتان
شود مادرانه پرستارتان
زهر گونه تان پیش آرد خورش
تن رنجدیده دهد پرورش
شکیبایی از اندهانتان دهد
به پای پر ازریش مرهم نهد
بگفت این و بشتافت مانند باد
گزین بانوی خویش را مژده داد
که ایدون بیارای بنگاه را
که آوردم ازره خور و ماه را
شدم سوی خان تو ایدون دلیل
دو شهزاده را از نژاد عقیل
چو بانو شنید این چوگل برشکفت
پذیره شد و گرد رهشان برفت
بسی خیر برآن کنیزک بداد
به آزادی اش زان سپس کرد شاد
چو پرداخت بانو زکار کنیز
روان شد سوی میهمان عزیز
بدان هردو آواره ی بی پدر
چو مادر ز غم مویه ها کرد سر
به رخشان گلاب از دو دیده فشاند
غبار ره از روی و موشان نشاند
همی گفت زار ای دو طفل یتیم
دو شهزاده ازدودمان کریم
دو نورس پدر کشته ی بیگناه
دو بی مادر آواره ی بی پناه
دوشمع شب افروز کاخ جنان
دو نو باوه ی نغز شاه جهان
دو رم کرده آهوی باغ مهی
دو رعنا گل ازگلبن فرهی
که کرد از پدر دور و ناکامتان؟
که ببرید از مهربان مامتان؟
زدادار نفرین بدان کینه جوی
شود ازجهان کنده بنیاد اوی
بسی گفت زینسان و بشخود روی
به رخ بر زد و دیده بگشود جوی
سپس با کنیزک بدین گونه گفت
که از شویم این راز باید نهفت
مبادا که اهریمن آگه شود
مراین هر دو را روز کوته شود
همان بدانستی آن نیک زن
که شویش شود قاتل آن دو تن
ازآن پس که مشکور دور ازگزند
رها کرد شهزاده گان را زبند
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۸ - آگاهی یافتن ابن زیاد از فرار طفلان گرفتار و باز خواستن ازمشکور
زکارش دژم پور مرجانه شد
بدانسان که ازخویش بیگانه شد
بفرمود یاران گمراه را
که آرند آن پیر آگاه را
مراو را به فرمان آن کینه خواه
کشان زار بردند در پیشگاه
چو افکند سویش نگه کینه جوی
زدیدار او پر زچین کرد روی
بگفتا که ای بی خرد روزبان
چه کردی بدان ماهرو کودکان؟
همانا نترسیدی ازکین من؟
ندانستی آن رسم و آیین من؟
که از بند کردی رها دشمنم
کنون شاخ عمرت زبن بر کنم
بدو گفت مشکور کای نابکار
بداندیش دین دشمن کردگار
ازآن شان رها ساختم من زبند
که ازتو به ایشان نیاید گزند
زکیهان خدا هرکه شد بیمناک
زهر بنده ای دردلش نیست باک
تو را گر چه زین کرده آزرده ام
بود زین نکویی که من کرده ام
اگر زنده ماندم مرانام نیک
وگر کشته گردم سرانجام نیک
من آن کرده ام کز نکویان سزاست
تو آن کن که بد گوهران را سزاست
مرا مزد نیکو ز یزدان بس است
تورا گوهر بد نگهبان بس است
پدرشان بکشتی تو از کینه زار
نترسیدی ازخشم پروردگار
به خون پدر کشته گان ریختن
کنون کین نو خواهی انگیختن
گرآن هردو رفتند من بی دریغ
نهادم سر خویش درزیر تیغ
به مینو در از کوری چشم تو
روم چون شوم کشته از خشم تو
شنید این چو بد خو ازآن نیکمرد
مرآن تیره دل را دو رخ گشت زرد
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۹ - به دار کشیدن ابن زیاد بد بنیاد پر فساد مشکور زندانبان را
به دژخیم بد خویش آنگه سرود
که این را به دار اندر آویز زود
به فرموده دژخیم خوارش کشید
نترسید ازحق به دارش کشد
زدش تازیانه به بر پنج صد
که نفرین رسادش به کردار بد
نخستین بدو تازیانه فرود
چو آمد به پاکی خدارا ستود
دوم تازیانه چو بروی رسید
شکیب ازخدا جست و دم درکشید
زدش چون سیم تازیانه به بر
همی خواست آمرزش ازدادگر
به چارم چنین گفت آن بی گناه
که ای دادگر داور هوروماه
گوا باش کایدون به آیین پاک
شدم کشته در یاری دین پاک
به پنجم چنین گفت آن نامدار
که ای پاک یزدان به روز شمار
مراساز بر باغ خلد برین
به پیغمبر و آل پاکش قرین
پس آنگه شد از راز گفتن خموش
همی بود تا از تنش رفت توش
درآن دم ازو تشنگی برد تاب
ازآن ناکسان خواست یک خرعه آب
نیارست یک تن جوابش دهد
زبیم بد اندیش آبش دهد
بلی سر چو در راه جانان دهند
شهیدان حق تشنه لب جان دهند
تنی چند پوزش برآراستند
تن ازچوب دارش رها خواستند
بد اختر نپذیرفت خواهشگری
بیفزود بر خشم وکین گستری
به فرجام یاران خود را سرود
که از دارش آرید پیکر فرود
به زیر آمد ازدار چون مرد پیر
چنین گفت با آن گروه شریر
شماگر ندادیم ازکینه آب
من از حوض کوثر شدم کامیاب
زجام عطا ساقی سلسبیل
به من کرد صهبای مینو سبیل
بگفت این و از این جهان بست بار
به خلد اندر آسوده شد شاد خوار
رسیدش درآن جانفزا گلشنا
درود ازخدا بر روان و تنا
زعشق آید آری چنین کارها
چنین عاشقان راست هنجارها
چنین عاشقان را دهد عشق یار
گهی سر به تیغ و گهی تن به دار
دهند ار چه سرها به میدان عشق
نمیرند هرگز شهیدان عشق
مگو کشته عشاق را زنده اند
مپندار فانی که پاینده اند
تو در بندی آن قوم وارسته اند
به حق بسته از غیر او جسته اند
به دیگر دیار است بنگاهشان
به سوی جهان دگر راهشان
ز دلدارشان هست کام دگر
نشان دگر هست و نام دگر
نه هر کس تواند شکست این طلسم
کجا عالم جان کجا ملک جسم؟
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۰ - در تجافی ازدار غرور وانابه به سوی دار خلود
تو کز کشور جسم درنگذری
از آن عالم جان کجا پی بری
دلا چند مانی درین دامگاه
چه خواهی ازین فانی آرامگاه
چرا رخت ازین کشور آب و گل
نبندی سوی عالم جان و دل
به خیره تو را چندباشد شتاب
به آبادی خاکدان خراب
امید از سرایی چنین پر فریب
چه داری کز آن برتو آید نصیب
چه جویی ازآن جانگزا شارسان
که هر گلشن او بود خارسان
چه خواهی ازین بنگه رنج بهر
که داروش درد است و تریاق زهر
چه دیدی نکویی ز دنیای دون
که نگذاری از دام او پا برون
تو ای مرغ قدسی پری باز کن
سوی مسکن خویش پرواز کن
قفس کالبد وین جهان دام توست
درین هر دو کی جای آرام توست؟
چو انبار مرغان لا هوتئی؟
چرا بسته در دام ناسوتئی؟
بپر لختی از آشیان تنا
بجو اندر آن گلستان مسکنا
زملک بدن سوی اقلیم جان
بپر تا ببینی دگرگون جهان
جهانی در آن باد رحمت وزان
بری نوبهارش ز رنج خزان
جهانی درآن نور حق جلوه ساز
نظرها همه سوی آن جلوه باز
جهانی بقایش مصون ازفنا
همه محنتش عیش و فقرش غنا
جهانی در آن روح رقصان شده
بری هر کمالش زنقصان شده
جهانی که میخانه ی وحدت است
نه اقلیم آلایش وکثرت است
درآن شاه لب تشنگان می فروش
شهیدان خونین کفن باده نوش
بسی ساقیان اندر آن سیم ساق
معنبر کلاله مرصع نطاق
همه ساتکین ها به کف پر شراب
به گوهربر آموده یاقوت ناب
شهیدان درآن بزم بنشسته مست
به حق ازپس نیستی گشته هست
به ویژه گزین مسلم نامدار
ودیگر دو فرزند نیکو تبار
که نامی بدند آن دوفرخ سلیل
زهمنامی مصطفی و خلیل
کنون ازمن این داستان گوش دار
که آن هردو را چون شد انجام کار؟
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۱ - آمدن حارث به خانه و پنهان نمودن زن او کودکان را از آن بدبخت
درآن روز تا شام آن هردوتن
غنودند درخان آن نیک زن
مرآن زن یکی شوی خود کام داشت
که اوحارث بدگهر نام داشت
زابلیس بد فتنه انگیزتر
زفرمانده ی کوفه خونریزتر
بدی جوهر شمرومغز یزید
که نفرین زدادار بادش مزید
زخاراش سنگین دلش سخت تر
زهر بخت برگشته بدبخت تر
تو پنداشتی زاده اهریمنش
سرشته خدا بهر دوزخ تنش
نبود آن دم آن بد رگ کینه ساز
که بانو دو مهمانش آمد فراز
مه نو چو با خنجر آبدار
شبانگه سرخود ببرید خوار
زن پارسا پیش از آن کان پیلد
به کوی خود از برزن آید پدید
خورش هر چه درخانه آماده بود
بر کودکان رفت و آورد زود
چه خوردند زان اندکی کودکان
بگسترد بستر به دیگر مکان
به بستر غنودند آن هردوتن
به خلوتگه خود روان گشت زن
بنالید کای غیب دان کردگار
زن شوی من این راز پوشیده دار
چو پاسی ازآن تیره شب درگذشت
سوی خانه حارث بیامد ز دشت
به دل مستمند و به بالا نوان
رخ ازخشم پر چین و تن ناتوان
ابر پشت بنهاده زین هیون
به خلوتگه بانو آمد درون
خروشان و جوشان و زار و نژند
زپشت خود آن زین به یکسو فکند
همی گفت افسوس وزد کف به کف
همی آمد و رفت درهر طرف
گهی لب بخائید وگه پشت دست
گهی ایستاد وگهی می نشست
بلرزید چون روی او دید زن
چو از باد سرو سهی درچمن
بدو گفت کای مرد پرخاشجوی
کجا بودی امروز با من من بگوی؟
هم ایدون که زی خانه برگشته ای
چنین از چه آسیمه سرگشته ای؟
رسیدی چنین از کجا مستمند
به پشت اندرت زین تازی سمند
سوارا چرا آمدی بی ستور
پیاده سپردی یکی راه دور
بگفتش: زمن هیچ پاسخ مجوی
سبک بهر آوردن خان بپوی
بدوگفت بانو ز رنج دراز
یکی با من ای مرد بگشای راز
بگفتا که آن هاشمی زاده گان
که بودی پرستارشان روزبان
ز زندان کوفه برون تاختند
به یثرب بر آهنگ ره ساختند
چنین گفت فرمانده ی این دیار
که هرکه آن دو را دست بربسته خوار
بیارد دهم هر چه خواهد بدوی
بیفزایمش نزد خود آبروی
من این چون شنیدم سبک تاختم
به هر سوی اسب اندر انداختم
تنم خسته و باره شد ناتوان
ندیدم نشان زآندو زیبا جوان
برفت از تنم توش و ازدل شکیب
نشد از اسیری پشیزی نصیب
بگفت این وزد نعره ی خشمناک
گرازانه بنهاد پهلو به خاک
نزد دم زبیمش زن ناتوان
برفت و بیاورد و بنهاد خان
بگفتمش به نرمی زحق شرم دار
تو را با کسان پیمبر چه کار؟
بر آشفت سنگین دل کینه جوی
خروشید بروی که یاوه مگوی
زنان را به کردار مردان چه کار
زبیهوده گفتن زبان بسته دار
چو گفت این شکم خواره ی بدمنش
به خوردن تهی کرد خان از خورش
به بستر سپس با دلی پر هراس
غنود آن ستمگر چو گاو خراس
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۲ - گریستن کودکان در نیمه شب و آگاهی حارث از حال ایشان
چو نیمی گذشت از شب دیوسار
جهان چون دل اهرمن گشت تار
دو شهزاده از خواب برخاستند
به آه و فغان مویه آراستند
کشیدند از بربط دل خروش
بد انسان که رفت ازسر چرخ هوش
همی این بدان آن بدین می گریست
بدان دو سپهر و زمین می گریست
محمد که مهتر برادر بدی
نکو خوی و فرخنده گوهر بدی
به کهتر برادر براهیم گفت
که ما را همانا شده مرگ جفت
چنین دید هوش من امشب به خواب
به خرم جنان روی فرخنده باب
که با پاک پیغمبر و مرتضی
درگ بانوی خلد خیرالنساء
خرامان به گلزار مینو بدند
زهر سوی و هر در سخنگو بدند
پیمبر چو بر چهر ما بنگریست
دلش گشت غمگین و لختی گریست
چنین گفت با مهربان بابمان
که چون می شدی سوی مینو چمان
چرا این دو فرزند فرخ نژاد
به همره نیاوردی ای پاکزاد؟
بدو گفت بابم که ای رهنما
دگر شب شوند این دو مهمان ما
همانا که کوتاه شد زنده گی
سرآمد به ما روز و پاینده گی
براهیم این راز از او چون شنفت
به الماس مژگان در اشک سفت
بدو گفت کای یادگار پدر
به یکتا جهاندار پیروزگر
که دیدم من امشب همین خواب را
ازآن ریزم ازدیده خوناب را
بیا تا بنالیم هردو به هم
درین نیمه شب تا گه صبحدم
خزیدند هردو در آغوش هم
نهادند سربه سر دوش هم
چو اندر قفس کرده مرغان زار
فغان برزدند از دل داغدار
شد از بخت خوابیده ی آن دو تن
سراسیمه بیدار زشت اهرمن
به زن گفت: این بانگ فریاد چیست؟
دراین نیم شب این خروشنده کیست؟
فرو مانده بانو زگفتار شوی
ندانست پاسخ چه گوید بدوی
زجا جست زشت اختر بد گهر
که شاید به دست آورد مویه گر
دمان نزد شهزاده گان چون رسید
دو اختر به یک برج رخشنده دید
بگفتا: شما از نژاد که اید؟
درین خانه پنهان برای چه اید؟
درین نیم شب ناله تان بهر کیست؟
بدینگونه فریاد بیهوده چیست؟
بگفتند آن کودکان جمیل
زآل رسولیم و نسل عقیل
پدرمان بدی مسلم نامدار
که درکوفه شد کشته بی غمگسار
چو حارث زشهزادگان این شنید
به خود گفت صبح امیدم دمید
ز پی آنچه راسخت بشتافتم
به هامون درین خانه اش یافتم
دو گیسوی مشکینشان چون زره
گرفت و بتابید و برزد گره
مر آن نورسان را برون از سرای
نمود آن ستمگستر تیره را ی
درآن شب همی تا گه صبحدم
بدند آن دو تن مویه ساز و دژم
چه سر زد خور از پرده ی لاجورد
زمین شد به کردار یاقوت زرد
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۳ - بردن حارث معلون آن دو طفل را از بهر کشتن به کنار فرات
ستمکار حارث کمندی به دست
بهم برد و بازوی طفلان ببست
سپس زی فرات آمد او رهسپر
ابا کودکان و غلام و پسر
شد از کرده ی شوی زن درشگفت
خروشان به دنبالشان ره گرفت
بدو گفت کز داور آزرم دار
ز پیغمبر راستیم شرم دار
نه این کودکان زآل پیغمبرند
دو نوباوه از گلشن حیدرند
نه این هر دو مهمان خوان تواند
زهر بد همی درامان تواند
تو را اینچنین زشت کردار چیست؟
ستم بر به مهمان سزاوار نیست
بتابید ازو شوی از دین بری
ز بانو نپذیرفت پوزشگری
کشان برد دژخیم نا هوشمند
سوی رود بار آن دو سرو بلند
که از خونشان خاک مرجان کند
دو جان را تن خسته بیجان کند
غلام نکو خوی از پیش خواند
بدین گونه با او سخن باز راند
که این تیغ برنده بستان زمن
جداکن ز پیکر سراین دو تن
زبیدادگر خواجه در –دم غلام
گرفت آبگون تیغ و برداشت گام
که اندر لب رود آب روان
زپای اندرآرد دو سرو جوان
به ره بر یکی زان دو تن بی پناه
چنین گفت با آن غلام سیاه
که ای نکیخو مرد فرخ جمال
تورا چهره ماند به چهر بلال
بدو گفت آن بنده ی پاکزاد
که از آتش دوزخ آزاد باد
که برگو – شما از نژاد که اید؟
شناسا به فرخ بلال از چه اید؟
محمد چنین پاسخش داد باز
که ماییم شهزاده گان حجاز
زمسلم دو پور گرانمایه ایم
که مهر افسر و آسمان پایه ایم
بلال نکو رو که فرخنده بود
خداوند مارا یکی بنده بود
غلام این سخن ها چو زو کرد گوش
به تن جامه بدرید و برزد خروش
بیفکند شمشیر و بنهاد روی
به پای دو شهزاده ی نیکخوی
به زاری بگفت ای دو فرخ تبار
زپیغمبر هاشمی یادگار
نخواهم که در هر دو گیتی سیاه
شود رویم ازشومی این گناه
سرازخاک برداشت پس با شتاب
گذر کرد چون باد از روی آب
بدو بد گهرخواجه زد نعره سخت
که ای تیره رو بنده ی شوربخت
چرا رخ ز فرمان من تافتی؟
ازیدر بدان سوی بشتافتی؟
بگفتش که روی از تو برتافتن
به ازخشم یزدان به خود یافتن
نیاید زمن هرگز این کار بد
تو را زیبد این رسم و هنجار بد
بد اختر چو از بنده شد نا امید
به فرزانه فرزند خود بنگرید
بدو گفت کای پور فرمان پذیر
زدست پدر تیغ بران بگیر
جدا کن سراین دو موینده زود
بینداز تنشان درین ژرف رود
پسر تیغ از آن زشت گوهر گرفت
پی کشتن آن دو ره بر گرفت
بگفتش یکی زان دو طفل یتیم
که من بر تو ترسم زنار جحیم
جوانی ستم برجوانان مکن
که چرخت کند شاخ هستی زبن
به خویشان پیغمبر خویشتن
مورز ای جوان کین و بشنو سخن
چو آن هردو را پورحارث شناخت
بدان سوی آب از برباب تاخت
بدو بر خروشید از کین پدر
که نفرین رسادا به چونین پسر
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۴ - مصمم شدن حارث برای کشتن شهزادگان و مویه کردن ایشان بریکدیگر
سبک تیغ بگرفت آن بدگمان
روان گشت از خشم زی کودکان
ازو سخت طفلان هراسان شدند
به جان و تن خویش ترسان شدند
ز چشم اشک خونین فرو ربختند
به دامان حارث درآویختند
که ای شیخ مارا به بازار بر
غلامانه بفروش و باز آر زر
بگفت ار بدین سان کنم بی بها
شما را کنند از کف من رها
بگفتند کاین گفت ما در پذیر
ببر زنده ما را به نزد امیر
بگفتا نخواهم چنین کار کرد
کی این کار مرد هشیوار کرد؟
ازیرا که یاران شیر خدا
برهتان کنند ازکف من رها
بگفتند ما خویش پیغمبریم (ص)
قریشیلقب هاشمی گوهریم
میازار پیوستگان رسول (ص)
مکش کینه از بستگان رسول (ص)
بگفتا شما را نه پیوستگی است
به پیغمبر پاک و نی بستگی است
بگفتند بگذار لختی که ما
پرستش گر آییم نزد خدا
دمی بازدست نیاز آوریم
به جا یک دو رکعت نماز آوریم
بگفتا فرازید دست نیاز
گذارید چندان که شاید نماز
نماز آن دو نورس چو بگذاشتند
به پوزشگری دست برداشتند
که ای دادگر داور مهربان
به هم رشته پیوند روز و شبان
بده کیفر بد به روز شمار
بدین مرد سنگیندل نابکار
به جان آتش دوزخش بر فروز
تن از شعله ی نار خشمش بسوز
چو لختی بدین گونه راندند راز
به کین گشت دست ستمگر دراز
به مهتر برادر بیازید چنگ
که برگیردش سرزتن بی درنگ
بیاویخت کهتر برادر بدوی
به رازش بگفتش که ای کینه جوی
مرا پیش ازو خون ز پیکر بریز
که مهتر برادر بود بس عزیز
مرا دیدن مرگ او تاب نیست
جز او یادگاریم ازباب نیست
ندارم جز او درجهان همدمی
مبادا زیم بی برادر دمی
ستمگر شد اززاریش درشگفت
گریبان کهتر برادر گرفت
چو فرزند مسلم بدینگونه دید
زجا جست و سوی برادر دوید
ببوسید روی و ببویید موی
روان کرد ازدیده بر رخ دوجوی
گهی سود رخساره بر سنبلش
کشیدی گهی دست برکاکلش
که ای ناز پرور نهال پدر
کهین کودک خردسال پدر
پس از تو مرا زندگانی مباد
به گیتی درون کامرانی مباد
چسان بی منت ای گل باغ دین
زخون ارغوانی رخ نازنین
زبس مویه کرد این برآن آن براین
برآشفت اهریمن سهمگین
سبک خنجر آبگون بر کشید
سر بیگناه محمد برید
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۵ - کشتن حارث محمد را و مویه گری ابراهیم در سوگ برادر خود
ز پای اندر افتاد سرو جوان
شدش برزمین ازگلو خون روان
بدو دیده ی عرش بگریست زار
شد ازماتم او نبی (ص) سوگوار
برادر بدو مویه اندرگرفت
سر بی تنش راز خون برگرفت
به لعل لبش سود یاقوت ناب
ز جزع تر انگیخت در خوشاب
همی گفت راز ای بلند اخترا
بریده سرا غرقه خون پیکرا
چه دیدی ازین دامگاه جهان
که ازدام زود گشتی چمان
تو رفتی و من ماندم ایدر به جای
گرفتار دژخیم ناپاک رای
مشو دل گران کاینک از پی دوان
روانم به سوی تو گردد روان
وزان پس به باد صبا راز گفت
که ای باد راز از تو نبود نهفت
زمن برهم اکنون بر یثرب پیام
بگو اینچنین با- دل افسرده مام
که ای مادر داغدیده بچم
یکی جانب کوفه با درد و غم
ببین نونهالان بستان خویش
دو رخشنده شمع شبستان خویش
یکی سر بریده به شمشیر کین
یکی مویه پرداز و اندوهگین
دریغا ز کوی تو گشتیم دور
به تن ناتوان و به دل نا صبور
ببردیم نادیده روی تو را
به دیگر جهان آرزوی تو را
نه یک تن که بر ما بپوشد کفن
نهان سازد اند دل خاک تن
دریغا که بی ما بسی روزگار
بیاید خزان و بیاید بهار
وزد بادها درجهان مشک بیز
شود در چمن ابرها اشک ریز
زمام جهان و زباب سپهر
بسی کودک آید همه خوب چهر
دریغا که آن دم زما درجهان
نبیند کسی هیچ نام و نشان
یکی ماد را مویه بنیاد کن
جوانی چو بینی زما یاد کن
چو بینی دو تن نوخط دلستان
خرامند با هم سوی بوستان
زگلگونه ی ما که از خون نگار
به یاد آر ای مادر داغدار
پدر نیست بر سر تو برما بموی
بزن چاک بر جامه بخراش روی
بگفت این و خون برادر به چهر
بمالید آن کودک از روی مهر
بگفتا بدین روی از خون نگار
روم نزد پیغمبر تاجدار
پس آنگاه از مویه دم درکشید
به قتلش بد اندیش خنجر کشید
سر نامدارش زتن دور کرد
جهان را پر از شیون و شور کرد
پس آنگه سر کودکان با شتاب
گرفت و بیفکند تنشان درآب
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۶ - بردن حارث سر کودکان را در نزد ابن زیاد بد بنیاد
سبک تاخت زی پور مرجانه شاد
به نستوده کار خودش مژده داد
ازآن مژده بیدادگر شاد شد
زبند غمانش دل آزاد شد
بپرسید از وی که ای خوش خبر
کجا یافتی این دو تن بی پدر؟
بگفتا که در خانه ی خویشتن
شبانگاه بودند مهمان من
بگفت آنچه کردند گفت و شنود
مدار ایچ پنهان به من گوی زود
بد اندیش مردآنچه دید و شنید
همه یک به یک گفت با آن پلید
شگفتا که سنگین دل مرد شوم
زگفتار او نرم شد همچو موم
دمی برسر کودکان بنگریست
ابا آنهمه دشمنی ها گریست
سپس گفت با حارث تیره بخت
که ای دل تو را همچو پولاد سخت
ندیده است چشمی چو تو میزبان
که درخانه ی خود کشد میهمان
دل تیره ات چون رضا داد چون؟
که این نو رسان را کشیدی به خون
هم ای دون برون از تنت جان کنم
ددان را به جسم تو مهمان کنم
پس آنگه به یک تن از آن انجمن
بگفتا که بپذیر فرمان من
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۷ - کشته شدن حارث بد نهاد به فرمان ابن زیاد بد بنیاد
ببر این جفا جوی راسوت دشت
بدانجا که این هر دوتن کشته گشت
سرشوم اورا ز ناپاک تن
جدا کن بیاور به نزدیک من
ودیگر سر کودکان را ببر
بدانجا کشان حارث افکند بر
بپیوند با پیکر پاکشان
نهان کن پس آنگاه درخاکشان
زفرمانده آن مرد چون این شنید
گریبان حارث گرفت و کشید
زدرگه ببردش سوی رودبار
کشان دست بربسته تن خسته خوار
هرآنکس که دیده بر او برگشود
به رویش تفو کرد و نفرین نمود
ابا مرد بهر تماشا به دشت
گروهی روان بیش ازاندازه گشت
چو آن مرد آمد بر رودبار
کشید ازمیان خنجر آبدار
ببست و به شاخ درختش کشید
دو چشمش بکند و دو گوشش برید
جدا کردش ازتن دوپا و دو دست
به خاک اندرش فرستاد آن اهرمن
برآورد جانش ز تاریک تن
به دوزخ فرستاد آن اهرمن
تنش را درافکند در رودبار
بیفکند آبش زخود برکنار
گزین مرد چون این شگفتی بدید
نهان کرد در خاک جسم پلید
بینداخت خاک آن تن شوم زشت
برون کرد و اندر برخود نهشت
چو این دید مرد آتشی برفروخت
مرآن دوزخی را به آتش بسوخت
سپس داد خاکسترش را به باد
براو بر –زدادار نفرین رساد
شوم برخی آن دست و شمشیر را
که کشت آن بداندیش ادبیر را
من ایکاش برجای او بودمی
زخونش دم تیغ آلودمی
چو پرداخت ازکار حارث جوان
بیفکند سرها به آب روان
همان گه به فرمان پروردگار
برون شد دو خونین تن ازرودبار
سر پاک خود هر تنی برگرفت
بماندند ازآن مردمان درشگفت
به آب اندرون شد تن پاکشان
ندانم سپردند درخاکشان
ویا درتک آب تنشان بماند
کسی زین فزون راز از آنها نراند
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۸ - درشکایت از آلایش به رنگ هستی و خود پرستی
تو ای قید هستی چه بندی مرا؟
که رنج دل مستمندی مرا
رها گر ز بند تو گردیدمی
به جز نیستی هیچ نگزیدمی
چه ستواری ای دل گسل بند من
تورا بگسلاند خداوند من
که از تست هر بد که آید مرا
ز بود تو هر فتنه زاید مرا
کسی کو؟ بسی سال و مه با تو زیست
ابر زندگانیش باید گریست
برو تا بیاسایم ازرنج ها
بیابم پس ازرنجها گنج ها
تویی رهزن دین و دنیای من
همی تازی از بهر یغمای من
تو دورم ز راه خدا می کنی
به بیگانگان آشنا می کنی
به اهل جهان و جهانم چه کار؟
به آنکس که خواهم مرا واگذار
برآنم که غیر ازتو ابلیس نیست
درآنجا که هستی تو ابلیس کیست؟
بدین گونه گر رهزنی ورد توست
تو استادی ابلیس شاگرد توست
نه آرام دارم ز دستت نه خواب
نه آسایش و صبر و نی توش و تاب
پی آنکه نانی ز خوانی خورم
بری آبرو چند برهر درم
به یکسو شو از راه من شرم دار
کزین پس نباشد مرا با تو کار
برو سوی آن کو خریدار توست
شب و روز مشتاق دیدار توست
یکی سوی دنیا پرستان بپای
که هست طلب نیست مرد خدای
تو نگذاری ای دشمن جان من
که تابد به من نور جانان من
تو زنگاری از آینه پاک شو
به یک سوی ازچشم ادراک شو
نیفزاید ازتو مرا دستگاه
تودانی که نبود اگر مدح شاه
نگویم به مدح کسی یک سخن
به تیغم ببرند اگر سر زتن
تو را از جهانداور دادرس
اگر خواهم از بهر اینست و بس
وگرنه جز او با کسم کارنیست
چو دانم جز اویم خریدار نیست
من و مدح شاهی که شاهنشهان
پرستندگانش به ملک جهان
من و آن خداوند را بندگی
که مهرش مرا داده فرخندگی
من و مهر آن زاده ی مصطفی (ص)
که هر درد را تربت او شفا
حسین آنکه فرمان دهد برقضا
دل و جان پیغمبر و مرتضی
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۹ - ورود امام علیه السلام به مکه ی معظمه زاده الله شرفا
کنون راز بشنو ز شاه امم
که چون کرد قصد عراق از حرم
گذشته بد از ماه شعبان سه روز
که شد روی شه مرز بطحا فروز
درآن جایگه بود ماهی چهار
همی بد پرستشگر کردگار
ازآن پس که ذیحجه آمد فراز
شه دین زبطحا سفر کرد ساز
نفرموده اعمال حج را تمام
به عمره بدل گشت حج امام
ازآنرو که بدخواه احمد یزید
که بادش عذاب خدایی مزید
سه ده تن فرستاده بد نابکار
نهانی به خونریزی شهریار
که تیغی بدان شاه بی کبر ولاف
به خانه برانند گاه طواف
زبطحا سفر کرد زانرو امام
که ماند حرم را به جای احترام
زذیحجه بگذشت چون هشت روز
بفرمود دارای گیتی فروز
که آرند خرگه ز بطحا برون
عماری زند ساربان برهیون
پس آنگه یکی خطبه آغاز کرد
خدا را ستایش درآن سازکرد
همه یاوران رابرخود نشاند
چنین راز با انجمن بازراند
که ای قوم کس را به جان زینهار
نباشد ز تقدیر پروردگار
هرآنچ آورد بر سر ازخوب و زشت
نگردد دگرگونه اش سرنوشت
اجل کان نبخشد کسی را امان
قلاده است برگردن مردمان
چو بسیار سوی نیاکان خویش
ستوده بزرگان و پاکان خویش
مرا اشتیاق است ای انجمن
چو یعقوب بر یوسف خویشتن
نمود از ازل پاک پروردگار
پی دفن من بقعه ای اختیار
که ازبقعه های زمین سربه سر
گرامی تر است آن بردادگر
کنم سوی آن بقعه باید شتاب
زفیض شهادت شوم کامیاب
فراز آمدم گاه رنج و بلا
به جایی که نامش بود کربلا
خبر داده جدم رسول امین
ازآنچ آیدم پیش در آن زمین
کنون هر که را شوق جانبازی است
به سر بر- هوای سرافرازی است
نماید به زودی بسیج سفر
ازاین مرز با من شود رهسپر
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸۰ - آمدن جناب محمد بن حنیفه به خدمت امام(ع)و منع کردنش ازسفر عراق
همان شب که اندر سحرگاه آن
بسیج سفر کرد شاه جهان
شتابان بیامد به نزدیک شاه
محمد برادرش با اشک و آه
بدو گفت کای برخلایق امام
شناسی تو خود کوفیان راتمام
تو دیدی چه کردند با مرتضی (ع)
چسان کینه جستند با مجتبی
مرو سوی آن قوم نا پاک را ی
بمان در حریم خدا بر – به جای
که کس درحرم برتواش دست نیست
مپیما ره کوفه اید بایست
شهنشه بدو گفت: کای نامور
همه راست گفتی سخن سربه سر
شو گر گزینم دراینجا مقام
حریم خداوند بی احترام
ازآن رو که خواهند اهل ستم
بریزند خون مرا درحرم
محمد بدو گفت:کای شهریار
سفر را چو خواهی نمود اختیار
ازایدر برو سوی مرز یمن
که یاران ما است آنجا وطن
ویا شو سوی بادیه رهسپر
درآنجا ببر چند گاهی به سر
شهش گفت: کامشب دراین کار من
به جای آرم اندیشه ی خویشتن
دهم بامدادان تو را زان خبر
رو آسوده دل باش ا ی نامور
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸۱ - عزم رحیل فرمودن امام علیه السلام ازمکه ی معظمه
سحر چون بدین بختی گرم ساز
درخشنده خورشد عماری طراز
به فرمان شاهنشه رهنمون
نهادند هودج به پشت هیون
چو از ساربانان حدی گشت راست
محمد سراسیمه ازجای خاست
بزد دست و جامه به تن بر درید
خروشان به نزد برادر دوید
به رخ بر – ز جزع تر انگیخت در
نگه داشت بر کف مهار شتر
به شه گفت کای زنده جانم ز تو
سرور و شکیب و توانم زتو
به درگاهت از ناقه بانگ درای
شنیدم مرا دل برآمد ز جای
پریشان دل و مویه ساز آمدم
به سوی تو با صد نیاز آمدم
مگر زین سفر باز دارم تو را
ویا درقدم جان سپارم تو را
مکن دستم ازدامن خویش دور
مبر از تنم جان و ازدیده نور
بدو شاه گفتا: که ای نامور
مرا یادگار از گرامی پدر
چو رفتی بدیدم به خواب اندرا
شبانگاه دیدار پیغمبرا
مرا گفت: بشتاب وایدر بپای
به آنجا که فرمودت ایزد گرای
زمان رحیلت فراز آمده است
به روی تو ما را نیاز آمده است
من اینک به امر وی از این دیار
روانم تو بر جا بمان بردبار
محمد به ایوان ز درگاه شاه
خرامید ناچار با اشک و آه
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸۲ - ذکر آمدن عبدا لله (ابن) عباس و عبدالله (ابن) زبیر و عبدالله (ابن) عمر به خدمت امام(ع)
وزان پس نهاد ابن عباس گام
به درگاه فرزند خیر الانام
بسی لابه درترک رفتن نمود
ولیکن برشه نبخشید سود
چو او رفت زی قدوه ی اهل خیر
روان گشت عبدالله ابن زبیر
به نزدیک آن شه بسی لابه کرد
که شاها مشو از حرم ره نورد
شهش گفت گر مانم ای محترم
ز قتلم برند آبروی حرم
چو او رفت آمد شتابان زدر
به بدرودش عبدا لله بن عمر
مراو نیز بسیار گفت و شنید
به کام دل ازشاه پاسخ ندید
چو نومید شد گفت: کای شهریار
کنون کز حرم می شوی رهسپار
مرا از تن پاک جایی نمای
که بوسیدی آن را – رسول خدای
که تا من دادن بوسه ها برزنم
ز سوز جگر ناله ها سرکنم
زناف همایون شه پاک تن
به یکسو نمود آن زمان پیرهن
به جایی که بوسید خیرالبشر
بزد بوسه پور خلیفه عمر
شهش کرد بدرورد و فرمود بار
نهادند بر ناقه ی راهوار
برفتند مردان به درگاه شاه
روا رو به گردون شد از پیشگاه
سنان ها شد افراشته آبدار
هیونان شد آراسته راهوار
سپاه خدا درع پوش آمدند
چو دریا همه درخروش آمدند
به چرخ اززمین شد برآوای کوس
بلرزید نه گنبد آبنوس
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸۳ - حرکت فرمودن موکب همایون امام(ع)از مکه به طرف کوفه به روایت عبدالله بن سنان
زعبدالله بن سنان این خبر
بدین سان نوشتند اهل سیر
که او گفت روزی که شاه حجاز
سفر رازبطحا زمین کرد ساز
شدم تا ببینم جمالش همی
همان دستگاه و جلالش همی
چو رفتم بدانجا که بودش سرای
بدیدم یکی درگه عرش سای
بدان نامور درگه پر شکوه
زهر دست مردم گروها گروه
کشیده بسی توسن راهوار
بسی ناقه با هودج شاهوار
زمانی بسی خیره کردم نگاه
بدان شوکت و حشمت و دستگاه
که ناگه زسویی یکی بانگ خاست
کزآن مغز آفاق گفتی بکاست
جوانی پدید آمد آراسته
به اندام چون سرو نو خاسته
سنانیش درکف چو پیچیده مار
یکی تیغش اندر میان آبدار
به گرد اندرش چند زیبا جوان
دلیر و سرافراز و روشن روان
یکایک به سیما چو سیمای روی
تناتن به بالا چو بالای اوی
پژوهش نمودم که این مردکیست
ز یاران شاهنشهش نام چیست
بگفتند: کاین پوردخت علی است
هنرمند شیر کنام یلی است
مر او را رقیه است فرخنده مام
گرامی پدر مسلم نیک نام
همین است عبدالله مسلما
دلیر و جوان از بنی هاشما
دگر سرورانند ز آل عقیل
به مردی همه بی نظیر و عدیل
چو آنان گذشتند برخاست غو
رسیدند از پی گروهی زنو
همه آسمان قدر و خورشید چهر
نپروده همتای هر یک سپهر
دو زیبا جوانشان شده پیشرو
به برج شرف هر یکی ماه نو
پژوهنده گشتم من از نامشان
هم از پروز و باب وهم مامشان
مرا پاسخ آور چنین گفت باز
که هستند شهزاده گان حجاز
همه در گهر مجتبی زاده اند
چو فرخنده باب خود آزاده اند
مرآن دو جوان قاسم و احمدند
که مهر افسر و آسمان مسندند
چو رفتند آن سروران ازنظر
یکی ویله برخاست بار دگر
جوانی مرآن جمله را پیشتاز
که همتا نبودش به مرز حجاز
فزون از فلک فر والای او
چو شیر خدا چهر و بالای او
ابر دست فرخنده ی آن جناب
درفشی درخشان تر از آفتاب
زچهرش هویدا فروغ جلال
نماز آور ابروانش هلال
بپرسیدم این مرد را چیست نام
که همتای او ناید از هیچ مام
یکی گفت عباس این صفدر است
که در زور و بازوی چون حیدراست
دگر پر دلان اند اخوان اوی
که ازشیر غژمان نتابند روی
چو اینان گذشتند آمد زپس
دو سرورکه گفتی رسولند و بس
دوتن برتر ازعرش معراجشان
ز دستار پیغمبری تاجشان
یکی وارث صفوت مصطفی
یکی صاحب صولت مرتضی (ع)
یکی شربتی از لبش سلسبیل
یکی بنده ای بردرش جبرئیل
گشودم چو چشم آن دو را برعذار
دل ازدست من رفت و دستم زکار
خبر باز پرسیدم ازآن دو تن
چنین گفت و بنده با من سخن
که هستند درچرخ دین نیرین
دو فرزند فرخ رخ انداز حسین
علی هردو را نام و عالیمقام
دو نوباوه از دخت خیرالانام
چو آن جمله رفتند زی پیشگاه
چمیدم من ازبهر دیدار شاه
برفتم بدیدم که آن شهریار
زده تکیه برکرسی اقتدار
رده بسته یاران همه گرد شاه
چو انجم به گرد درخشنده ماه
همانگه شهنشه در راز سفت
به فرخ برادرش عباس گفت
که با خود هم ایدون ایا نامور
همه هاشمی زاده گان را ببر
بیار از حرم خواهران را برون
سبک درعماری نشان برهیون
بگو تا نماند کسی درسرای
زاصحاب و یاران فرخنده رای
چو گفت این همه حاضران از حضور
یکی تیر پرتاب گشتیم دور
به فرمان شه رفت سالار راد
پیام برادر به خواهر بداد
چو زینب نیوشید از و این سخن
زمانی بپیچید بر خویشتن
بگفت ای برادر به دارای دین
زگفتار من باز گوی اینچنین
که تا خود نیایی روان دربرم
نخواهم برون پا نهاد ازحرم
سپهبد ز دخت پیمبر (ص) پیام
سبک برد زی سبط خیرالانام
چو شاه ازبرادر بدین سان شنید
به نزدیک فرخنده خواهر چمید
زمانی بدو دید و بگریست زار
نوازش نمودش برون ازشمار
پس ازپرده آن بانوی پرده گی
که کردی به جان مریمش بنده گی
برآمد خرامان به همراه شاه
به برج عماری درون شد چو ماه
ابوالفضل بنمود زانو دو تو
که ماه حرم پا گذارد بدو
به زانوی عباس بنهاد پای
به نفس نفیس آن شه پاکرای
بزد دست و بازوی خواهر گرفت
هم او نیز دوش برادر گرفت
به دوش شهی پنجه زد استوار
که شد برسردوش احمد سوار
چو بی کس شد آن دختر بوتراب
چرا آسمانا نگشتی خراب؟
دریغا چو برناقه می شد سوار
پس ازشاه آن بانوی داغدار
نه فر برادر بدی برسرش
نه عباس و نه قاسم و اکبرش
غرض آن سرافراز دخت رسول
درآن روز ازپرده همچون بتول
برآمد بر آن شوکت و اقتدار
نشست اندر آن هودج نشین
دگر بانوان شه راستین
ابر ناقه گشتند هودج نشین
دگر کودکان و پرستنده گان
گرفتند هریک به محمل مکان
سپس شاه برناقه ی راهوار
چو پیغمبر آمد به رفرف سوار
به زین برنشستند یاران همه
برآمد زلاهوتیان زمزمه
سرافیل بنواخت کوس رحیل
به چاووشی آمد چمان جبرییل
سوی کوفه با رنج و تیمار و غم
امیر حرم ره سپرد ازحرم
چو آمد به تنعیم شه با سپاه
بیا سود از رنج و تیمار راه
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸۴ - تصرف نمودن امام علیه السلام درمنزل تنعیم
بیامد یکی کاروان گشن
درآن سرزمین از دیار یمن
یکی کاروان بود آراسته
همه بارشان هدیه و خواسته
فرستاده بد هدیه هارا تمام
امیر یمن بهر دارای شام
یکی آمد و نزد دارای راز
همه راز آن کاروان گفت باز
بفرمود فرزند خیر الانام
که من در دو گیتی کنونم امام
مرا می رسد اینهمه خواسته
که یزدانش ازبهر من خواسته
به فرمان فرمانگذار جهان
گرفتند آن جمله از کاروان
شهنشه سر کاروان را بخواند
پس آنگه بدو اینچنین راز راند
که باشد مراساز و برگ سفر
شما را هیونان بود باربر
بیاور ز آلات من باربند
دژم دل مگردان و خاطر نژند
همی هر چه خود خواهی ازآن فزون
زمن باز بستان کرایه ی هیون
سرآهنگ نیز آنچه ازشه شنفت
برکاروان آمد و باز گفت
گروهی بماندند نزد امام
گروهی سپردند ره سوی شام
چو عبدالله جعفر نامور
شد آگه که شد بسته بارسفر
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸۵ - ذکر فرستادن عبدالله به جعفر طیار دو پسر خود را با نامه به خدمت آن حضرت
یکی نامه بنوشت بس دلپذیر
برشه به مشک و گلاب و عبیر
بدان نامه بر لابه بسیارکرد
کزین ره که رفتی شها بازگرد
دو فرزند بودش چو ماه تمام
یکی را محمد یکی عون –نام
مرآن نامه را با دو پور جوان
سوی شاه دین کرد زان پس روان
برفتند ازنزد آن راد پیر
دو پور جوانش چو از شست تیر
خود آمد برعمرو پور سعید
که بد میر یثرب به حکم یزید
به لابه بدوگفت: آن نامدار
که هان ای نگهبان یثرب دیار
یکی نامه بنگار زی شاه دین
که بازآید او سوی یثرب زمین
چو آید دگر باره دراین دیار
یکی در پناه خود او رابدار
مرا او را ببخش از بدی ها امان
که بیدار جان مانی و شادمان
ازو عمرو زاینسان سخن چون شنید
یکی ژرف در گفت او بنگرید
پسندید و فرمود فرخ دبیر
یکی نامه بنگاشت بررای پیر
بدو داد و بسیار او را ستود
برادرش را نیز همره نمود
برادرش را نام یحیی بدی
که نیکوترین زاهل دنیا بدی
فرستاد آن هر دو رانزد شاه
که شاید بدارند شه را ز راه
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸۶ - آوردن عبدالله جعفر نامه ی امان از والی مدینه و نپذیرفتن آن حضرت
ازو نامه عبدالله نامدار
چو بگرفت بر باره گی شد سوار
به همراه یحیی بپیمود راه
همی تا رسیدند نزدیک شاه
چو بردند بر داور دین نماز
بدادنش آن نامه ی سر- فراز
شهنشه چو آن نامه را باز خواند
ابا آن دو پاسخ بدین گونه راند:
که من بار دیگر به سوی حجاز
نیایم ازین ره که پیش است باز
به فرمان دادار پروردگار
در این راه گردیده ام رهسپار
چو عبدالله ازشه بدین سان شنید
بزد دست و جامه به تن بردرید
به زاری هر آنچش از ین ره سرود
بر داور دین نبخشید سود
چو لختی زغم مویه و آه کرد
به ناچار از مویه کوتاه کرد
دو نوباوه را خواند با اشک و آه
سپرد آن دو پورگرامی به شاه
به ایشان سپس گفت آن پیر راد:
که ای نوجوانان فرخ نژاد
یکی ژرف درگفت من بنگرید
مبادا ز پیمان من بگذرید
شمایید در بند پیمان شاه
که تا جان نمایید قربان شاه
بگفت این و آن هردو فرزند را
دو فرخنده شاخ برومند را
گروگان عهد شهنشاه کرد
به فرمان شه رخ سوی راه کرد
چو او رفت مویان ز درگاه شاه
بپیمود شه نیز ره با سپاه
چو لختی خداوند دین ره برید
به سر منزل ثعلبیه رسید