تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۳۷ - آمد ز سفر موکب والای ولیعهد
آمد ز سفر موکب والای ولیعهد
تابید چو مه طلعت زیبای ولیعهد
شد صدرنشین شمس به بیت الشرف اندر
تا بوسه زند خاک کف پای ولیعهد
تابید مه از اوج فلک تا همه بینند
گردون سپر افکنده به هیجای ولیعهد
افتاد چو بر بام فلک سایه چترش
خورشید برآمد به تماشای ولیعهد
از هم گسلد رشته هر جادو و نیرنگ
از تاب عصا و ید بیضای ولیعهد
گر کار جهان ز آهن و رویست شود نرم
در پنجه و بازوی توانای ولیعهد
پنهان نتوان داشت که هر راز پدید است
در آینه فکرت بینای ولیعهد
زین پس بنماید بجهان کاری دشوار
کاسان شده هر مشکلی از رای ولیعهد
هر کس سر و سودای بزرگی بسرآرد
ما را نبود جز سر و سودای ولیعهد
خوشباش امیری که رساند ملک العرش
ترفیع صفای تو بامضای ولیعهد
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۵۱ - تا خاتم فیروزه مرا یار فرستاد
تا خاتم فیروزه مرا یار فرستاد
فیروزیم از خاتمه کار فرستاد
زین پس مه و خورشید بزنهار من آیند
کان شاه مرا خاتم زنهار فرستاد
فیروزه کزان روشنی دیده پدیده است
یارم ز پی کوری اغیار فرستاد
فیروزه فرستاد مرا دوست ندانم
یاقوتی از آن لعل گهربار فرستاد
یا خاتم دولت را یزدان به من از غیب
اندر عوض بخشش کرار فرستاد
یا طرفه نگینی است که از بهر سلیمان
با ملک جهان ایزد دادار فرستاد
از لعل لبش کام نجویم که بیانش
در نامه مرا لؤلؤ شهوار فرستاد
در نافه زلفش نزنم دست که فضلش
از خامه مرا نافه تاتار فرستاد
نشناس حقوق کرم دوست امیری
کاین گوهرت از مخزن اسرار فرستاد
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۶۱ - دلدار بمن از همه کس بیش کند ناز
دلدار بمن از همه کس بیش کند ناز
پیوسته بر این عاشق دلریش کند ناز
گه بر تنم از خامه پر نوش دهد جان
گه بر دلم از نامه پر نیش کند ناز
گو ناز کند بر دل مجروحم از یراک
نازش بکشم هر چه از اینبیش کند ناز
ترسم که در آیینه به بیند رخ خود را
گیرد نظر از عاشق و بر خویش کند ناز
درویش بنازد بشهان از کله فقر
وین شاه کله دار به درویش کند ناز
بیگانه در آن خانه محالست برد راه
کو خویش پرست آمد و بر خویش کند ناز
نازش همه جا بر دل رنجور امیری است
اما بدو صد غصه و تشویش کند ناز
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۸۴ - نادیده چنان مست تمنای تو گشتم
نادیده چنان مست تمنای تو گشتم
کاول قدم از عمر گرانمایه گذشتم
اندر طلب روی تو در دوزخ محنت
چون عابد گریان پی نادیده بهشتم
حسن تو چنان کوس طرب کوفت در آفاق
کز بام درافتاد به غوقای تو طشتم
خاک رهت از خون بصر گل کنم امروز
کز این گل پاکیزه سر شیشه سرشتم
تا روز دیگر کز سر خاکم بدمد خشت
امروز خط دوست بود سبزه کشتم
گیسوی خیالت بهوس بافتم ای وای
در گردنم افتاد همین دام که رشتم
اندر سر کوی تو من ای قبله عشاق
آسوده ز فکر حرم و دیر و کنشتم
پروانه صفت سوختم از آتش عشقت
بگذشت زسر آب وز پیمان نگذشتم
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۹۲ - نادیده چنان مست تمنای تو گشتم
نادیده چنان مست تمنای تو گشتم
کاول قدم از عمر گرانمایه گذشتم
اندر طلب روی تو در دوزخ محنت
چون عابد گریان پی نادیده بهشتم
حسن تو چنان کوس طرب کوفت در آفاق
کز بام درافتاد به غوقای تو طشتم
خاک رهت از خون بصر گل کنم امروز
کز این گل پاکیزه سر شیشه سرشتم
تا روز دیگر کز سر خاکم بدمد خشت
امروز خط دوست بود سبزه کشتم
گیسوی خیالت به هوس بافتم ای وای
در گردنم افتاد همین دام که رشتم
اندر سر کوی تو من ای قبله عشاق
آسوده ز فکر حرم و دیر و کنشتم
پروانه صفت سوختم از آتش عشقت
بگذشت زسر آب وز پیمان نگذشتم
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۱۲ - دانایی و تدبیر ز انفاق و کرم به
دانایی و تدبیر ز انفاق و کرم به
انفاق و کرم نیز ز دینار و درم به
تا نیک ببخشند و بپوشند و نیوشند
دینار و درم در کف اصحاب کرم به
شمشیر و قلم حامی ملکند بتحقیق
اما دل بیدار ز شمشیر و قلم به
در مذهب من ساده دروغی به سزاوار
زان راست که باور نشود جز بقسم به
دستی که پی آز و طمع تیغ ستم آخت
گر زآنکه ببرند بشمشیر ستم به
تخم بد نابهره ازین بیش که جنبد
گر سقط شود یا که بمیرد بشکم به
انگشت خموشی بلب خویش نهادن
از آنکه بخائی بلب انگشت ندم به
در محضر ارباب هنر همچو امیری
گر هیچ نگوئی سخن از لاونعم به
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۱۴ - شمس و قمرم سجده نمودند سحرگاه
شمس و قمرم سجده نمودند سحرگاه
کی یوسف مصری تو برون آی از اینجاه
می ریخت از آن شمس و قمر نجم و ثریا
و آن نجم و ثریا چو دو صد عارف آگاه
با من به زبان آمده گفتند که ای طفل
مادر ز چه افکند زبونت به سر راه
اکنون ز سر خاک برندت سوی افلاک
اینک ز تک چاه برندت به صف چاه
چون مادرت افکند به خواری بسر ره
آمد پدرت تا بردت جانب خرگاه
بگرفته برای تو یکی دایه زیبا
رویش چو دو خورشید و دو پستانش چو دو ماه
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۱۷ - ای دل چو ز تن کاهی و در جان بفزائی
ای دل چو ز تن کاهی و در جان بفزائی
در جلوه ز صاحبنظران هوش ربائی
وربسته زنجیر سر زلف بتانی
سخت است ز زنجیر غمت روی رهائی
تا چند گرفتاری در چاه زنخدان
جهدی کن کز چاه طبیعت بدر آئی
انجام کمال است چو وارسته زمالی
پاداش هوان است چو در قید هوائی
گر قدر رخ خویش هر آئینه بدانی
این روی چو آئینه به هر کس ننمائی
تو مخزن یاقوتی و تو معدن گوهر
انصاف نباشد که کنی کاه ربائی
تو صورت رحمانی در کسوت انسان
بردار نقاب خودی از روی جدائی
آنرا که نگنجد بجهان در دل تو جاست
تا چند پیچیده در این تنگ قبائی
می نوش و قدح گیر که در خلوت انسی
بنشین و سخنگوی که همصحبت مائی
اندر خفقان است دل بلبله باید
امروز بیائی و رگ از وی بگشائی
ادیب الممالک : مسمطات
شماره ۱ - برخیز شتربانا بربند کجاوه
برخیز شتربانا بربند کجاوه
کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه
وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر، از رود سماوه
در دیده من بنگر دریاچه ساوه
وز سینه ام آتشکده پارس نمودار
از رود سماوه ز ره نجد و یمامه
بشتاب و گذر کن سوی ارض تهامه
بردار پس آن گه گهرافشان سر خامه
این واقعه را زود نما نقش بنامه
در ملک عجم بفرست با پر حمامه
تا جمله ز سر گیرند دستار و عمامه
جوشند چو بلبل به چمن کبک به کهسار
بنویس یکی نامه به شاپور ذوالاکتاف
کز این عربان دست مبر نایژه مشکاف
هشدار که سلطان عرب داور انصاف
گسترده به پهنای زمین دامن الطاف
بگرفته همه دهر ز قاف اندر تا قاف
اینک بدرد خشمش پشت و جگر و ناف
آن را که درد نامه‌اش از عجب و ز پندار
با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید
کاری که تو می‌خواهی از فیل نیاید
رو تا به سرت جیش ابابیل نیاید
بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید
تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید
تأکید تو در مورد تضلیل نیاید
تا صاحب خانه نرساند به تو آزار
زنهار بترس از غضب صاحب خانه
بسپار به زودی شتر سبط کنانه
برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه
بنویس به نجاشی اوضاع شبانه
آگاه کنش از بد اطوار زمانه
وز طیر ابابیل یکی بر به نشانه
کآنجا شودش صدق کلام تو پدیدار
بوقحف چرا چوب زند بر سر اشتر
کاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر
افواج ملک را نگر ای خواجه بهادر
کز بال همی لعل فشانند و ز لب در
وز عدتشان سطح زمین یکسره شد پر
چیزی که عیان است چه حاجت به تفکر
آن را که خبر نیست فکار است ز افکار
زی کشور قسطنطین یک راه بپویید
وز طاق ایاصوفیه آثار بجویید
با پطرک و مطران و بقسیس بگویید
کز نامهٔ انگلیون اوراق بشویید
مانند گیا بر سر هم خاک مرویید
وز باغ نبوت گل توحید ببویید
چونان که ببویید مسیحا به سر دار
این است که ساسان به دساتیر خبر داد
جاماسب به روز سوم تیر خبر داد
بر بابک برنا پدر پیر خبر داد
بودا به صنم‌خانهٔ کشمیر خبر داد
مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد
وآن کودک ناشسته لب از شیر خبر داد
ربیون گفتند و نیوشیدند احبار
از شق سطیح این سخنان پرس زمانی
تا بر تو بیان سازند اسرار نهانی
گر خواب انوشروان تعبیر ندانی
از کنگره کاخش تفسیر توانی
بر عبد مسیح این سخنان گر برسانی
آرد به مداین درت از شام نشانی
بر آیت میلاد نبی سید مختار
فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد
مولای زمان مهتر صاحبدل امجد
آن سید مسعود و خداوند مؤید
پیغمبر محمود ابوالقاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد
این بس که خدا گوید ماکان محمد
بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار
اندر کف او باشد از غیب مفاتیح
و اندر رخ او تابد از نور مصابیح
خاک کف پایش بفلک دارد ترجیح
نوش لب لعلش بروان سازد تفریح
قدرش ملک العرش بما ساخته تصریح
وین معجزه اش بس که همی خواند تسبیح
سنگی که ببوسد کف آن دست گهربار
ای لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را
وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را
شیروی بامر تو درد ناف پدر را
انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را
تقدیر به میدان تو افکنده سپر را
و آهوی ختن نافه کند خون جگر را
تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار
موسی ز ظهور تو خبر داده به یوشع
ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع
شامول به یثرب شده از جانب تبع
تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع
ای از رخ دادار برانداخته برقع
بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع
در دست تو بسپرده قضا صارم تبار
تا کاخ صمد ساختی ایوان صنم را
پرداختی از هر چه بجز دوست حرم را
برداشتی از روی زمین رسم ستم را
سهم تو دریده دل دیوان دژم را
کرده تهی از اهرمنان کشور جم را
تایید تو بنشانده شهنشاه عجم را
بر تخت چو بر چرخ برین ماه ده و چار
ای پاکتر از دانش و پاکیزه تر از هوش
دیدیم ترا کردیم این هر دو فراموش
دانش ز غلامیت کشد حلقه فراگوش
هوش از اثر رای تو بنشیند خاموش
از آن لب پرلعل و از آن باده پرنوش
جمعی شده مخمور و گروهی شده مدهوش
خلقی شده دیوانه و شهری شده هشیار
برخیز و صبوحی زن بر زمره مستان
کاینان ز تو مستند در این نغز شبستان
بشتاب و تلافی کن تاراج زمستان
کو سوخته سرو چمن و لاله بستان
داد دل بستان ز دی و بهمن بستان
بین کودک گهواره جداگشته ز پستان
مادرش ببستر شده بیمار و نگون سار
ماهت به محاق اندر و شاهت به غری شد
وز باغ تو ریحان و سپرغم سپری شد
انده ز سفر آمد و شادی سفری شد
دیوانه بدیوان تو گستاخ و جری شد
و آن اهرمن شوم به خرگاه پری شد
پیراهن نسرین تن گلبرگ طری شد
آلوده بخون دل و چاک از ستم خار
مرغان بساتین را منقار بریدند
اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خواره بگلزار چریدند
گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
یاران بفرختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم
اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه دیباج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیار
در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
صقلیه نهان در کنف رایت ما بود
فرمان همایون قضا آیت ما بود
جاری بزمین و فلک و ثابت و سیار
خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم
وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم
وز بحر جنوبی بفلک گرد فشاندیم
هند از کف هندو ختن از ترک ستاندیم
مائیم که از خاک بر افلاک رساندیم
نام هنر و رسم کرم را به سزاوار
امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم
در داو فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم
مائیم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغدیم به ویرانه هزاریم به گلزار
ای مقصد ایجاد سر از خاک بدر کن
وز مزرع دین این خس و خاشاک بدر کن
زین پاک زمین مردم ناپاک بدر کن
از کشور جم لشکر ضحاک بدر کن
از مغز خرد نشاه تریاک بدر کن
این جوق شغالان را از تاک بدر کن
وز گله اغنام بران گرگ ستمکار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفته
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بیمایه و صحت شده بیمار
ابری شده بالا و گرفته است فضا را
از دود و شرر تیره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکاف ز هم سینه این ابر شرربار
چون بره بیچاره به چونانش نپیوست
از بیم به صحرا در نه خفت و نه بنشست
خرسی بشکار آمد و بازوش فروبست
با ناخن و دندان ستخوانش همه بشکست
شد بره، ما طعمه آن خرس زبردست
افسوس از آن بره نوزاده سرمست
فریاد ز آن خرس کهن سال شکمخوار
چون خانه خدا خفت و عسس ماند ز رفتن
خادم پی خوردن شد و بانو پی خفتن
جاسوس پس پرده پی راز نهفتن
قاضی همه جا در طلب رشوه گرفتن
واعظ بفسون گفتن و افسانه شنفتن
نه وقت شنفتن ماند نه موقع گفتن
و آمد سر همسایه برون از پس دیوار
ای قاضی مطلق که تو سالار قضائی
وی قائم بر حق که در این خانه خدائی
تو حافظ ارضی و نگهدار سمائی
بر لوح مه و مهر فروغی و ضیائی
در کشور تجرید مهین راهنمائی
بر لشکر توحید امیرالامرائی
حق را تو ظهیرستی و دین را تو نگهدار
در پرده نگویم سخن خویش علی الله
تا چند در این کوه و در آن دشت و در آن چه
برخیز که شد روز شب و موقع بیگه
بشتاب که دزدان بگرفتند سر ره
آن پرده زرتار که بودی بدر شه
تاراج حوادث شد با خیمه و خرگه
در دار نمانده است ز یاران تو دیار
با فر خداوند تعالی و تقدس
از لوث زلل پاک کن این خاک مقدس
در دولت شاهی که در این کاخ مسدس
با تاج مرصع شد و با تخت مقرنس
پرداخت صف باغ ز هر خار و ز هر خس
بر او دو جهان اندک و او بر دو جهان بس
بسیار برش اندک و زو اندک بسیار
شاه ملکان حامی دین شاه مظفر
کز او شده بر پا علم دین پیمبر
از داد، نگین دارد و از دانش افسر
ماهست به چرخ اندر و شاهست به کشور
چون او نه یکی شاه درین توده اغبر
چون او نه یکی ماه بر این طارم اخضر
وین هر دو پدید است ز گفتار و ز دیدار
با فر تو ای شاه رعیت نخورد غم
با خوی خوشت ابر بهاری نزند دم
از شرم کف راد تو گوهر ندهد یم
جز بر در تو گردن گردون نشود خم
از مهر تو جسته است بشر جان و شجر نم
از بیم تو کرده است قدر خوف و قضارم
وز هول تو گشته است تعب زار و ستم خوار
تو سایه آن ذات همایون قدیمی
پیروزگر از فره یزدان کریمی
بگزیده آن داور رحمان رحیمی
بر خلق جهان حاکم و در کار حکیمی
از بهر پناهنده به از کهف و رقیمی
دارای عصاوید بیضای کلیمی
هم دشمن جادوئی و هم آفت سحار
این ملک خداداده خداوند ترا داد
وین تاج رسول عربی بر تو فرستاد
تا شاخ ستم را بکنی ریشه ز بنیاد
وین ملک ز داد تو شود خرم و آباد
در دولت خود تازه کنی رسم و ره داد
با تیغ عدالت بزنی گردن بیداد
وز دست حوادث ببری خاتم زنهار
زنهارخوران را فکنی ریشه بخون بر
بیدادگران را کنی از تخت نگون بر
ای بسته دل عشق بزنجیر جنون بر
دانش بر کلکت پی تعلیم فنون بر
آنرا که بکار تو بگوید چه و چون بر
ایزد شودش سوی فنا راهنمون بر
کاندر دو جهان نیست ترا جز به خدا کار
دستور خردمند ترا بخت قرین است
زیرا که امین شه و فرزند امین است
بر ملک امین است و بر اسلام معین است
پرورده اخلاق ملک ناصر دین است
میراث تو زان پادشه عرش مکین است
او را به سر و جان تو ای شاه یمین است
کز مهر تو زار آید و از غیر تو بیزار
خویش به رخ ما، در فردوس گشوده است
عدلش همه گیتی را فردوس نموده است
کلکش همه جا غالیه و عنبر سوده است
دین در کنفش رخت کشیده است و غنوده است
قهرش سر بی دینان با تیغ دروده است
تا تیرگی از آینه ملک زدوده است
وز صارم دین شسته و پرداخته زنکار
ادیب الممالک : مسمطات
شماره ۲ - سال نهمین است که این ملت بیدار
سال نهمین است که این ملت بیدار
با خون خود آمد بحق خویش خریدار
شد نور عدالت ز پس پرده پدیدار
پوشید بتن خلعت نو سرو و سپیدار
زد شاهد مشروطه صلا از پی دیدار
تا در قدمش جان گرامی بسپارند
آورد دبیر فلکی لوح و قلم را
بسترد ز دیوان قضا نام ستم را
زد پادشه داد بر افلاک علم را
بنشاند مهد اندر معشوقه جم را
فرض است بعشاق که این باره صنم را
فرخنده شمارند و پسندیده بدارند
از پرتو نور خرد عاقبت اندیش
افروخته شد نور بکاشانه درویش
ای باد مزن لطمه بر این شمع و از آن پیش
کز جانوران نیش رسد بر جگر ریش
این جانوران را بشکن بال و پر و نیش
مگذار که از روزن خود سر بدر آرند
ای شاهد مشروطه که از طره پر خم
آشفته کنی هوش و روان بنی آدم
انگشت سلیمان را لعلت شده خاتم
آنی تو که از صدق و صفا مردم عالم
اندر کمرت دست ارادت زده محکم
واندر طلبت پای جلادت بفشارند
اندیشه ز طوفان مکن ای همسفر نوح
شرح غم خود بازده ای سینه مشروح
طوبی لک یا نفس هنیئالک یا روح
کاین باب بروح تو ز یزدان شده مفتوح
این است طبیبی که دوای دل مجروح
بر زخم گذارد اگرش می بگذارند
امسال بنامیزد سال نهمین است
کاماده دوای دل رنجور غمین است
یسرت به یسار اندر و یمنت به یمین است
هان تخم برافشان که کشاورز امین است
گفتار چو تخم است و دل خلق زمین است
بی شک ز زمین روید تخمی که بکارند
کودک به دل مام چو نه ماه بماند
خود را بمقامی که سزد بکشاند
یا للعجب این کودک اگر می بتواند
خود را پس نه سال از این ورطه رهاند
امید که یزدانش به پیری برساند
نه ساله ما را که چو نه ماهه شمارند
این کودک نه ساله که مشروطه شدش نام
یک لحظه ز خون ریختنش کی بود آرام
کودک نشنیدستم کاندر بغل مام
با خون دل خلق بشوید سر و اندام
آنان که زنند از پی دلجوئی او گام
خون جگر و دل را چون باده گسارند
مشروطه عروسی است که گر چهره نپوشد
هر دیده مر او را پی دیدار بکوشد
مستی که از این دست یکی جرعه بنوشد
دین و خرد وهوش بساقی بفروشد
دیوانه این عشق نصیحت ننیوشد
گر خون دلش روز و شب از دیده ببارند
ای مجلس ملی شه و دیهیم همایون
هستند ترا منتظر مقدم میمون
ایام فراقت ز سه سال آمده افزون
وین خلق فشانند به هجرت ز بصر خون
آنان که شدستند بدیدارت مفتون
هجران ترا طاقت ازین بیش نیارند
آنان که نهفتند ز دیدار خوشت رو
رفتند ز کوی تو بدین سوی و بدان سو
شاگرد مسیحند ولی از دم جادو
غلطیده بخاک اندر و افتاده ز نیرو
انگشت بخایند بدندان که جفا جو
مهلت ندهدشان که سر خویش بخارند
ای شاه جهان یکسره بر کام تو باشد
زهره به فلک نوبتی بام تو باشد
آسایش این خلق در ایام تو باشد
عمر ابدی جرعه ای از جام تو باشد
سر دفتر شاهان جهان نام تو باشد
آن روز که تاریخ شهان را بنگارند
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۴ - در جشن افتتاح مدرسه سادات فرماید
مرغان بهشتی به سحر نغمه سرایند
بر روی گل تازه به گلزار سعادات
یا درس همی خوانند اطفال سخنگوی
ز آل علی «ع »و فاطمه «س »در مدرس سادات
از چاه طبیعت بدر آی ای دل وزین سوی
بر زن قدمی تا نگری خارق عادات
ای خادم این مدرسه خوش باش که در حشر
کار تو بود افضل طاعات و عبادات
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۸۱ - آن را که پدر تجربت و فضل نیاموخت
آن را که پدر تجربت و فضل نیاموخت
زود است که از کار فلک تجربه گیرد
و آن خوی که گردون نکند چاره او را
دردی است که جز مرگ مداوا نپذیرد
فرزند که راه پدران نیک نپوید
آن به که هم اندر شکم مام بمیرد
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۶ - بند ششم
دوشینه چو آن شوخ شد از باع به خانه
دلجوئی من کرد و نیاورد بهانه
وین قطعه که از طبع امیری است فرو خواند
در بحر هزج با دف و طنبور و چغانه
مفعول و مفاعیل و مفاعیل و مفاعیل
جان در هیجان آمد ازین وزن و ترانه
برجاس هدف باشد و کیش است کنانه
آماجگه آنجا که گذراند نشانه
دستور و کنارنگ وزیر آمد و والی
آدم مشیه باشد و حواع مشیانه
یفتر بود آن آب که پاکیزه و روشن
آوند بود ظرف و رکاب است چمانه
میکرب مزه و نشوه قرنتینه و پی لاد
آزاده سیامک غزل و صوت ترانه
کونسته عجز کش بغل و عانه زهار است
رمکان بود آن موی که روئیده زعانه
دلاک تو نکو شد و گوشاسب فرنجک
کفتور صبوری بغم اسطوره فسانه
و فتوک بود غاشیه و بخل ژکاره
در رفت مخارج شد و گنجینه خزانه
دند است دوائی که بود حب سلاطین
و آن نره گدائی که زند شاخ بشانه
فرشیم بود قسمت و پرگرد بود فصل
علت شوه و تیر شهاب است شخانه
ریواس بود چکری و خجلت چکس آمد
ده بوده بود عشر و لگام است دهانه
دوله است همان شرلتن و کاذب و دجال
خر مهره بود پاچی و کهنه است کنانه
آن خانه که سازی ز پی پیله تلبیار
تیماس بود جنگل و سردابه سغانه
ظرفی که چو حیوان بطرازند تلوک است
دروند بود ملحد و افسوس رسانه
مرد سمج مبرم رو سخت شلائین
طفلی که ز زهدان فکند مام فکانه
کفرا گل خرما و دلنگ است غلافش
رگزن کلک و سقف سرای است سمانه
طماع تلنگی و تلک گنده سال است
شاهین ترازوی زفانه است و زوانه
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۴ - تقسیم طبقات رعیت به فرموده جمشیدشاه
شد چار صف آراسته اندر بر جمشید
از مردم این بوم که والا گهرانند
«کاتوز» بدان طایفه گویند که از دین
وز دانش و فرهنگ و هنر با خبرانند
نیسار شد آن قوم سلحشور و سپاهی
کاندرگه کوشش همه صاحب هنرانند
دهقان و کشاورز بود مرد نسودی
اهنو خوشیان طایفه پیشه ورانند
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۶ - ای کودک نوزاده که پیران جهان را
ای کودک نوزاده که پیران جهان را
تعلیم کنی دانش و تلقین کنی اسرار
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۲۸ - من موصوله ام و از لب لعلت جانا
من موصوله ام و از لب لعلت جانا
صله بوسه دهم عاید آن می خواهم
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - در مدح سلطان ایران کریم خان زند و ذم حاکم اصفهان
ای سرو گل اندام من، ای نخل برومند؛
ای تلخ کن کام من، ای ماه شکر خند
ای مرغ دلم فاخته و، نخل قدت سرو؛
وی طایر روحم مگس و، شهد لبت قند
ای روی تو باغی، که جهان کرده معطر؛
وی موی تو زاغی، که زمن برده جگربند
ای دل ز تو دربند، چو یوسف ز برادر؛
وی جان بتو خرسند، چو یعقوب بفرزند
ای دیده ی تارم، بتماشای تو روشن؛
وی خاطر زارم، بتمنای تو خرسند!
هر شب بودم آمدن بوی تو ارمان؛
هر روز بود آمدنم سوی تو اروند
چون گل، رخت از تاب می افروخته تا کی؟!
چون لاله، دل از داغ توام سوخته تا چند؟!
شد عمر و، شب هجر تو را روزنه؛ گویی
دارد ز درازای بسر زلف تو پیوند
آیا بود آن روز که آیی بسرایم
سایه بسر اندازیم ای سرو برومند؟!
نازان تر از ارباب عمایم، که شتابان
هر جمعه خرامند به ایوان خداوند!
دارای عجم، مملکت آرای کی و جم
گردن زن بیدادگران، دادگر زند
قاآن ملک جاه، فلک گاه، ولی خواه
خاقان کریم اسم کرم رسم عدوبند!
ای خسرو ایران، سرو سرخیل دلیران؛،
در بیشه ی شیران، تویی امروز ظفرمند!
آن برده ی هندی است، بر ایوان تو کیوان؛
کاعدای تو را طشت ز بام فلک افگند!
برجیس، ز تنویر ضمیر تو منور؛
هم تیر، ز تدبیر دبیر تو هنرمند!
در عیش تو، ناهید یکی چنگی، قوال؛
از جیش تو بهرام، یکی ترک صدق بند!
مه، در صف پیکان تو، پیکی است فلک سیر؛
خور، در کف غلمان تو، جامی است می آگند
بس گلبن انصاف، که لطف تو ز سرکشت؛
بس خاربن ظلم، که عدل تو ز بن کند!
جمعند کنون، بر درت از منعم و مفلس؛
دست کرمت بسکه زر و سیم پراگند
دل در براحباب تو، کاوه است و صفاهان؛
جان در تن اعدای تو، ضحاک و دماوند
ای در روش داد و دهش، چشمی و گوشی
نادیده و نشنیده خدیوی بتو مانند!
داغی است مرا بر دل و، بس داغ جگرسوز؛
دردی است مرا در دل و، بس درد زبان بند!
رحم تو که عام است، شفیع آرم و گویم
کآمد ز ادب دور بشاهان ز گداپند!
المنه لله، که سی سال شد اکنون؛
ایران شده از داد تو چون دامن الوند
هر رشته که بگسست ز بیداد حریفان
داد ای عجب آن را دم شمشیر تو پیوند
از عدل تو، ایران، همه در امن و امان است؛
خورشید تو تا سایه بر این مملکت افگند
از خطه ی کرمان، همه تا دجله ی بغداد،
وز ساحل عمان، همه تا ساحت دربند
بیچاره صفاهان، که یکی گرگ در آنجا
چوپان شده، امسال بود سال ده و اند
شد سخره ی دونان، بغلط شحنه ی یونان؛
شد سفله ی گرگان، بخطا میر سمرقند
از بیم تو و ز رحم تو، هر ساله بدربار
با گریه ی تلخ آمده، رفته بشکرخند
هر چند که آن نیست که او را نشناسی
اما ز پدر نیست فزون دانش فرزند
ابلیس، شنیدی که چها کرد بآدم؟!
هم باخت باو شعبده، هم داد باو پند!
چون دید که بر بوالبشر از وسوسه ره نیست؛
آخر ز بهشتش بدر آورد بسوگند
از محنت محکوم، هم آخر خبرش پرس؛
خشنودی حکام ز انصاف تو تا چند؟!
داد است، نه بیداد که یک چند بود نیز
حاکم ز تو غمناک و رعیت ز تو خرسند
از شهر دگر، گر چه ندارم خبر اما
از رایحه خود رند شناسد تره از رند
زنهار، بدزدی دله، یک قافله مسپار ؛
لله، بگرگی یله رنج گله مپسند!
تا هست حریف شه کابل، شه زابل؛
تا هست ردیف مه بهمن مه اسفند
برنار خلیلت، چو بر آب حیوان خضر؛
بر آب حسودت، چو بنار سقر اسپند
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - قصیده در مدح علی بن موسی الرضا (ع)
ای باد شمالت چو گل آورده ببر بر
لرزان ز نهالت دل هر برگ ببر بر
از غیرت دندانت و، از خجلت رویت؛
لؤلؤست ببحر اندر و، لاله است ببر بر!
از درج درت، طعنه زند لعل بیاقوت؛
وز برگ گلت، خنده زند گل بشکر بر
داد ایزدت از لطف، یکی حقه ی یاقوت؛
انباشته آن حقه بسی و دو گهر بر
تا چشم منت ماند از آن درج گهر دور؛
عمدا ز دی از لعل ترش قفل بدربر
خال تو، برخ، خرده ی عودی است بر آتش؛
هر ذره اش آمیخته گویی بشرربر
خط سیهت، خاسته دودی است؛ که بنشست
از سوختن عود قماری بقمر بر
زلفت که سراسیمه بپای تو سرافگند
خونخواری چشمان تو بودش بنظر بر
زنگی بچه را ماند، کز فتنه ی ترکان
سرگشته فتاده است بکوه و بکمر بر
تا بر حجری، بوسه زنند از حرم احرار؛
هر ساله گزینند سفر را بحضر بر
در عشق تو بت، چون بحرم برد جنونم
زان پیش که دستم زندش حلقه بدر بر
طفلانش، بمن بسته سر ره بپذیره؛
از هر طرف انباشته حجرم بحجر بر
شهری بمن، از دوستیت، دشمن جانند؛
لیک از نسق شرع ز قتلم بحذر بر
و امروز که شد مفتی شهرم ز رقیبان
دانم که دهد فتوی خونم بهدر بر
القصه، اگر عاشقی این است، عجب نیست؛
هر روز گر فتاریم از بد به بتر بر
با هر که کنم ز اهل جهان شکوه چنان است
کافسانه ی خود عرضه دهد گنگ بکر بر
بالجمله، چه تدبیر بناسازی گردون؟!
جرم فلک از جا نتوان برد بجر بر!
آمد مه آزار و، بخانه تو دل آزار؛
تا کی بود آخر ز تو خاطر بخطر بر؟!
حیف است تو را پرده، چو گل، خاصه درین فصل؛
کز پرده برآمد، گل و نسرین باثر بر
چرخ و چمن، از انجم و ازهار، شب و روز؛
گردیده مرصع بدراریث و درر بر!
گل مانده بگلزار، چه در شهر نمانده است؛
یک تن که ز عشرت زندش چون تو بسر بر
از مرد و زن، القصه بکاشانه کسی را
مشغول ندانم نه بخواب و نه بخور بر
از شاه و گدا، پیر و جوان، هر که خردمند
گلگشت چمن را، زده دامن بکمر بر
دیوانه هم، امروز بویرانه نماند؛
در خانه چه مانیم چو عاصی بسقر بر؟!
بشتاب، که تا سال دگر گل بگلستان
ناید نه بزاری، نه بزور و، نه بزر بر!
ور زآنکه خمارت نگذارد که گذاری
گامی دو درین فصل خوش از شهر بدر بر
خوشتر ز بهشت است درین کوچه یکی باغ
کافتاده ز گل آتش طورش بشجر بر
بر هر سر شاخ آمده مشغول مناجات
مرغانش چو موسی همه شب تا بسحر بر
بلبل بسر شاخ، ز داوود و سلیمانش؛
آواز بمنقار برد، نامه بپر بر
بر آستی مریم شاخ است، دمان باد
کز میوه کشد عیسی شش ماهه ببر بر!
بر رسته، ز سرتاسر هر شاخ، کنون برگ
هر برگ بگل حامله، هر گل بثمر بر!
چندانش هوا معتدل و، آب گوارا؛
کز لطف دهد جان بمدارا بمدر بر
هر برگ ترش، عمر ابد یافته گویی؛
نه جرعه ی خود ریخته خضرش بشمر بر
از تربیت نامیه، هر سبزه ی نوخیز
هر فاخته را آمده سروی بنظر بر
از فیض هوا، در همه آن باغ ندارند؛
سرو و گل نوخاسته حاجت بمطر بر
از زمزمه ی بلبل و، از شعشعه ی گل؛
شادند کر و کور، بسمع و ببصر بر
شب باز کند باد در باغ از آن پیش
کز خنده شود باز لب گل بسحر بر
نه روضه ی خلد است و اگر بگذری آنجا
رضوان نگذارد که زنی حلقه بدر بر
اکنون تو و آن باغ، که در سایه ی سروی
ریزی گل تر گاه بسر، گاه ببر بر!
یادآوری از سوز دل خسته ی آذر
هر لاله که بینی ز تو داغش بجگر بر
من بر در باغ آمده، بر خاک نهم سر
وز بیم فراق تو کنم، خاک بسر بر
پس خوانمت این تازه قصیده ز معزی:
که «ای تازه تر از برگ گل تازه ببر بر»
گر بلبل طبعم، کند آهنگ ترنم؛
گویم که: ازین نغمه بگلزار دگر بر
جایی که دهد عرض هنر میر معزی
خود را چه بری عرض، باظهار هنر بر؟!
او را، سخن آویزه ی عرش آمد و ؛ نتوان
با معجزه دم زد بخیالات و فکر بر
نازند بشیرین سخنش، اهل سمرقند؛
چون نازش خوبان سپاهان به شکر بر
رام است مرا نیز کمیت قلم، اما
دجال چو عیسی نزند تکیه بخر بر
بنهاد معزی رخ اگر بر در سنجر
یا شاعر دیگر، بدر شاه دگر بر
من پای نهم بر سر والی ولایات
گر شاه ولایت نهدم پای بسر بر
سلطان خراسان، علی موسی جعفر؛
کارش بقضا جاری و حکمش بقدر بر
یعنی، ولی خالق و والی خلایق؛
کامد ز ازل، همسر آبا بگهر بر!
آن سرور هشتم، زده و دو سر و سرور،
کافگنده چو سروم، همگی سایه بسر بر
راضی بقضا جانش و، صابر ببلا تن؛
آغشته زبان نیز ز شکرش بشکر بر
خاک حرمش، شسته کلف ماه فلک را؛
ماه علمش، بسته ره سیر بخور بر
تا روح الامینش، شرف آمد بملایک؛
تا بوالبشرش، فخر باصناف بشر بر
نازد بپدر هر پسری، از که و از مه؛
او را پدر است آدم و، نازد به پسر بر!
آری بزبان نام پدر آورد آدم
آن را که پسر اوست، چه حاجت بپدر بر؟!
ای چار کتاب فلکی را، تو مفسر؛
بینا نه کسی جز تو بآیات و سور بر
چون چار پرنده، که ز انفاس خلیلی
جان یافته، آراسته تن نیز بپر بر
از روز ازل، حکم تو جاری بعناصر؛
و آمیخته از حکمتشان، یک بدگر بر
و امروز همت دست بر اوضاع موالید
چون خامه ی نقاش، به اشکال و صور بر
از رفعت و شان، ماهچه ی رایت قدرت؛
ماهیش بزیر اندر و ما، ماهش بزبر بر
چون خاست ز کر و فر گردون ز جهان گرد
و افتاد از آن لرزه به تیر و به تبر بر
جاه تو شها، رو بهر آورد گه آورد؛
از معرکه برگشت بفتح و بظفر بر
در معرکه بدخواه تو، کش روی سیه باد؛
از شرم تو گر روی بپوشد بسپر بر
آهت بفلک چرخ سیاهی است که بسته است
صیاد اجل نامه ی فتحش بسه پر بر
نشنیده کسی، شیر شود ضامن آهو؛
غیر از تو که صیاد چو دیدیش بسر بر
ضامن شدی از رحمش و، تا رفت بخدمت؛
بازآمد و، آهو بره بودش باثر بر!
از جود تو، بر دشمن و بر دوست رسد فیض؛
چون ابر ببارد، چه بخشک و چه بتر بر
نشنیده کسی لا ز زبانت مگر آن دم
کاری پی تهلیل دو لب یک بدگر بر
گر راحت روح آمده بنت العنب، اما
عناب چو داد از عنبت تن بضرر بر
ز آنگونه خود از دختر رز مهر بریدم
کآبستنی تاک نخواهم بثمر بر
تا مهر، خرامد بسرای حمل از حوت؛
تا ماه شتابد ز محرم بصفر بر
از مهر رخت، دوستت آرد به جنان گل
وز کینه کشد دشمنت آتش به سقر بر
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - قصیده در مدح میرزا نصیر طبیب
من کیستم، آن درد کش صاف ضمیرم؛
کز لای خم و رشحه ی خمر است خمیرم!
در جرگه ی ارباب هنر، نیست مثالم؛
در حلقه ی اصحاب نظر، نیست نظیرم
در خرقه ی مجنون که بود پوست، پلاسم؛
در پیکر لیلی که سمن بوست، حریرم
باد سحرم، در چمن افتاده عبورم؛
گلبن بسر، از بوی گل افشانده عبیرم
بر کار گل افتد چو گره، باد شمالم؛
گیرد چو رخ لاله غبار، ابر مطیرم
از غالیه منت نکشم، زلف ایازم؛
از ماشطه خجلت نبرم، بدر منیرم
برد و برد اندوه ز دل، رویم و رایم؛
روزی که جوان بودم و، امروز که پیرم
هم، مجمره ی آتش موسی است، چراغم؛
هم، مروحه ی نفحه ی عیسی است، ضمیرم
هم، هم سفر کشتی نوح است روانم؛
هم، همنفس بلبل روح است صفیرم!
هر دیده که پاک است، در آن دیده لطیفم؛
هر چشم که تنگ است، در آن چشم حقیرم
در سامعه ی بی ادبان، شیون و شینم؛
در ذائقه ی خشک لبان، شکر و شیرم
بیواسطه ظالم کش و، مظلوم رهانم؛
تیغ کف سلطان، قلم دست وزیرم
چون پشه ضعیفم، ولی آزاد ز پیلم؛
چون مور نحیفم، ولی آسوده ز شیرم!
محتاجم و، در کشور فقرم متنعم؛
درویشم و، در مملکت صبر امیرم
از رنج، گشاده است بدل راه سرورم؛
چون گنج، فتاده است بویرانه سریرم
بر سر نفتاده است، گرانی ز کلاهم؛
بر تن نرسیده است، حرارت ز حریرم
خوشتر بود از تاج، بسر سایه ی فقرم ؛
بهتر بود از تخت، بتن نقش حصیرم
بر دامن ظالم، نزنم دست تظلم؛
او گرچه غنی باشد و، من گر چه فقیرم
من باز سفیدم، چه غم از زاغ سیاهم؟!
من شیر جوانم، چه غم از روبه پیرم
المنه لله، که تا دیده گشودم
منت ز کسی نیست جز از حی قدیرم
از طاعت و عصیان خدا، احمد مرسل
بر جنت و بر نار بشیر است و نذیرم
امروز ز کس نشنوم آواز مخالف
در گوش بود زمزمه ی روز غدیرم
و آن روز، که در خاک نجف افتم و خسبم
بیمی بدل از کس نه، چه منکر چه نکیرم
از من، نگه عجز ندیده است و نبیند؛
دشمن همه خود دوزد اگر دیده بتیرم!
خاصه چو بود همدم دیرینه، معینم
خاصه چو بود صاحب فرخنده نصیرم
آن کو چو شوم یاوه، چو خضر است دلیلم؛
آن کو چو کنم شبهه، چو عقل است مشیرم!
آن کو چو شود خسته دلم، اوست طبیبم؛
آن کو چو رود پا بگلم، اوست ظهیرم!
ای داده بهر نامه ز اشفاق نویدم؛
وی کرده بهر نکته ز اسرار خبیرم
یعقوبم، و بیت الحزنم دوش وطن بود
نرگس چو شکوفه شده، لاله جو زریرم
ناگاه، نسیم سحری نامه ات آورد
نامه نه، گلی رایحه اش کرده بصیرم
گفتم که: ز مصر آمده این نکهت یوسف
و آن نامه بود پیرهن و، باد بشیرم
داد از تو دگر قاصدم، آن تازه قصیده
کز نظم وی آسوده دل از نظم جریرم
از نام جریر است غرض قافیه، ور نه
دانی بود آیینه ی ادراک، ضمیرم
با شعر تو، شعر بلغا، شعر ندانم؛
با نظم تو، نظم فصحا، یاد نگیرم!
چون جغد ز بلبل نشناسم؟ که سمیعم!
چون نقد زر از قلب ندانم؟! که بصیرم!!
از فاتحه تا خاتمه اش خواندم و دیدم
گویا ز فلک نامه نگار آمده تیرم
من لایق این مدح نیم، چون تو نه صدرم؛
من درخور این وصف نیم، چون تو نه میرم!
توصیف صفاهان، نه خلاف است ؛ ولی من
از وی گذرم، چون نبود از تو گریزم
گلزار جنان بود صفاهان و، چو رفتی
از آتش هجر تو، ز اصحاب سعیرم
شیراز، کنون کز قدمت رشک بهشت است؛
هر لحظه از آن باغ رسد بوی عبیرم
تو خود گل آن باغ و، منت بلبل نالان؛
نالم، که بگوشت نرسد از چه صفیرم
فریاد، که در باغ نشد گوشزد گل؛
آن ناله که در کنج قفس دارد اسیرم
ای از بر من برده فلک، بیهده زودت
باز آی، که شد وعده ی دیدار تو دیرم
بر پای خود و دست خود، از شوق دهم بوس؛
کآیم بسر راهت و، دامان تو گیرم
از نفحه ی مشک ختن، از خلق تو دورم؛
از جرعه ی آب خضر، از جود تو سیرم
در کنج قفس، چون شنود بوی گل از باغ
از زمزمه، خاموشی بلبل نپذیرم
عمری ز غمت، بر ورقی خط نکشیدم
تا سوی تو آهنگ سفر کردم سفیرم
هم ریخت بلب، شفقت تو جام چو خضرم؛
هم داد بکف مدحت تو، خامه چو تیرم!
من نیز، یکی نامه نوشتن، هوسم شد؛
کآگاه شوی از همه قطمیر و نقیرم
شوق آمد و بگشود ز لب قفلم، اگر چه
میکرد ادب منع ازین شغل خطیرم
گفتم که: بمدح تو کنم نغمه سرایی
کآید ز فلک زهره بزیر از بم و زیرم
گه بود هوای روش سیف و رشیدم
گه شد هوس طرز معزی و ظهیرم
با خود همه شب زمزمه یی داشتم، آخر
نالیدن عرفی، بلب آورد نفیرم
از برگ گل آورده، کنون، نامه ندیمم؛
وز مشک تر آلوده، کنون، خامه دبیرم!
هم لطف تو، با خشک لبی داد زبانم
هم عفو تو، بر بی ادبی ؛ کرد دلیرم
جرم از من و، عفو از تو؛ که در عالم معنی
خود شیخ کبیری تو و، من طفل صغیرم
چون خامه، بسر سیر ره مدح تو کردم
به زین نبود سیری و، این باد مسیرم
حاشا ز دعای طلب وصل تو زین پس
تقصیر کنم، گر نبود عمر قصیرم
بر هر چه بفرمایی و، از هر چه کنی منع
بنگر که چه فرمان برو، چه منع پذیرم
امید که تا هست و بود، عمر ندیمم؛
امید که تا هست و بود، عقل مشیرم
بینم که بدامان تو آویخته دستم
زان روی که با مهر تو آمیخته شیرم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۶ - از خنده چه آلوده شود لب به عتابت
از خنده چه آلوده شود لب به عتابت
زهر از شکرت میچکد و، آتش از آبت
از قتل من بیگنه، ای شوخ بپرهیز
کان نیست گناهی که نویسند ثوابت
حاجب ندهد راهم و خواهم که نهانی
گویم به تو حرفی و برآرم ز حجابت
آخر چه به ویرانی دل این همه کوشی؟!
جز دل نبود خانه ای، ای خانه خرابت!
از خون اسیران، چو کشی جام و شوی مست؛
جز مرغ دل سوختگان نیست کبابت
تا روز گذاریم به زانو سرو از غم
خوابی نه شب هجر، که بینیم به خوابت
آذر بحلت کرد، مگر چند توان گفت
در روز حساب از غم بیرون ز حسابت؟!