تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۳۶ - هجوم لشگر مشرکین بر سر سلطان دین و افتادن آن حضرت از زین بر زمین
نهاد آن گهی دست بر روی دست
نگه را به یال تکاور ببست
چو از شاه، شمر پلید این پدید
ز شادی دل تیره اش بردمید
بگفت: ای سپه کارما شد به کام
که تیغ علی (ع) رفت اندر نیام
بتازید ایدون به قتلش همه
میارید بر دل دگر واهمه
به هر سو بدو تیغ و خنجر نهید
به زودی از این درد سر وارهید
سپاه بد اختر زگفتار او
زهر سو بدان شه نهادند رو
گرازان چو دیدند بازوی شیر
به زنجیر گشتند بر وی دلیر
به تیر و به شمشیر وگرز گران
به زوبین و سنگ و به تیغ و سنان
زدندش بر آن پیکر نازنین
ز خونش بشد لعل، خاک زمین
رسول خدا، ایستاده ز دور
همی مویه گر بود بر حال پور
همه آفرینش پر از ویله بود
همی کرد خیرالنساء رود رود
ملایک کشیده به نظاره صف
روان جبرییل امین هر طرف
همه خیره مانده در آن داوری
کسی را نبد یاری یاوری
زکوفی سپه صالح ابن وهب
بیامد دمان برده دندان به لب
بزد نیزه ای بر تهیگاه شاه
که از جان پاکش بر آورد آه
از آن تیر یکباره شد بی توان
به سوی زمین گشت از، زین، نوان
چو آگاه شد ذوالجناح رسول (ص)
که دارد شهنشاه رای نزول
به نرمی دو دست از دو پا برگشاد
شکم را به پشت زمین بر نهاد
شهنشاه از زین به پهلوی راست
بیفتاد و بانگ از سواران بخاست
تو گفتی بیفتاد عرش برین
نه عرش برین بلکه عرش آفرین
بلرزید بر خویش ارکان خاک
پر ازدود شد از سماتا سماک
به خاک اندر آمد بلند آفتاب
به بازوی یزدان در افتاد تاب
ز پایه سپهر برین اوفتاد
زبن کاخ ستوار دین اوفتاد
زهم رشته ی کاف و نون برگسیخت
به فرق جهان خاک ذلت بریخت
زدردش چو بنهاد پهلو به خاک
جگر بند شیر خدا گشت چاک
شهنشاه چون بر زمین کرد جای
بر او جلوه گر گشت یکتا خدای
ز خاک زمین فر معراج دید
همه آنچه می جست آمد پدید
به شکرانه بنهاد برخاک، روی
زبانش بدانگونه تسبیح گوی
پس از پوزش جلوه ی دادگر
غریبانه بنهد سر بر سپر
به دست اندرش قبضه ی ذوالفقار
دو چشمش سوی خیمه ها رهسپار
که بیند از آن قوم بیدادگر
مرآن بیکسان را چه آید به سر
همی گفت آهسته در زیر لب
که ای چرخ روزت برآید چو شب
به آل علی (ع) این همه کینه چیست؟
که از تو شب و روز ایشان یکی است
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۳۷ - زبان حال امام مظلوم با خویش و مناجات با حضرت پروردگار
نهشتی نشانی ز مردانشان
که بودند هر یک به مردی، نشان
در این دشت ماندی به جا چند زن
گرفتار یک دشت شمشیر زن
دگر کودکی چند نابرده روز
روانشان ز تاب عطش پر ز سوز
دریغا که افتاد دستم زکار
سراپایم از تیغ کین شد فگار
نیارم دگر راند تیغ دو سر
پی یاری اهل بیت پدر
پس از من دریغا ندارند کس
نه یار و نه محرم نه فریادرس
دمی دیگر این بانوان کافتاب
ندیده است بر رویشان بی نقاب
همه زار گردند و اشترسوار
در این دشت با گوش بی گوشوار
کسی هست آیا در این رزمگاه
که این بیکسان را ببخشد پناه؟
مرا نیز آبی دهد پیش از آن
که از تشنه کامی شوم بی روان
کسی گوش ننهاد بر زاری اش
نکردند کم از دل آزاری اش
برآورد سر سوی بالا و گفت
که ای داور آشکار و نهفت
بلایا که می بگذرد بر سرم
چو تو خواهی از آن شکیب آورم
بجز تو ندانم به خود پادشاه
نخواهم بجز آستانت پناه
ببخشای بر حال آواره گان
که هستی تو غمخوار بیچاره گان
همی گفت و از دیده می ریخت آب
ز آسیب زخم از تنش رفته تاب
چو آنکس که از زهر دندان مار
بپیچد به خود بر کشد ناله زار
بپیچید بر خویش و بر زد خروش
سروشان به بانگش نهادند گوش
به بزمی که غم را درو نیست
زاندوه شه روح قدسی گریست
همه قدسیان مویه کردند زار
گرستند بر زاری شهریار
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۳۸ - نوحه گری ملایک برامام مظلوم
بگفتند: کای داور دادرس
که فریاد رس نیست غیر از تو کس
تویی آنکه گیری جزا را تو سخت
همی بینی این مردم تیره بخت
چه سازند با پور پیغمبرت
کجا رفت آن سختی کیفرت؟
از این سخت تر ظلم و بیداد نیست
تو دانی مکافات این کار چیست؟
به فرخ سروشان عرش برین
ندا آمد از سوی جان آفرین
که بر ذروه ی عرش من بنگرید
ببینید آن را که بایست دید
بدیدند درعرش کز سوی راست
یکی شاه در پیش یزدان به پاست
نماز آورد در بر کردگار
پدید از رخش نور پروردگار
بفرمود یزدان که این تاجور
بود قائم آل خیرالبشر (ص)
به شمشیر این شاه کاستاده است
ز بهر بدان کیفر آماده است
نمودم من از قتل یحیای پاک
گروهی کشن از یهودیان هلاک
هم ایدون به خون گرامی حسین (ع)
به شمشیر این خسرو عالمین
ز نسل امیه بر آرم دمار
از ایشان کشم هفت بیور هزار
سروشان چو از راز آگه شدند
ثنا خوان آن دادگر شه شدند
وز آنسوی بر خاک افتاد شاه
ز آهش شدی روی اختر سیاه
روان گشت برخاک، خون تنش
چو فواره از حلقه ی جوشنش
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۳۹ - آمدن ضرعه بن شریک به کشتن امام
گرفتی همی از زمین، گرم خاک
فشاندی به زخم تن چاک چاک
به شکرانه پوزش بیاراستی
شکیب از خدای جهان خواستی
به ناگاه اهریمنی تیغ زن
سراپا به آهن پوشیده تن
پر از زشتی و خالی از خوی نیک
که بد نام او ضرعه بن شریک
بیامد دمان تا به بالین شاه
یکی نیزه بر کف چو ماری سیاه
که ای پور حیدر سمندت چه شد؟
همان بازوی زور مندت چه شد؟
چه آمد بدان تیغ مرد افکنت؟
همان تاختن از پس دشمنت
بدین نیزه گر دوزمت بر زمین
که گوید مرا از چه کردی چنین؟
شهش گفت: افسوس ای تیره رای
درآن دم که بر زین مرا بود جای
نیانگیختی باره بر جنگ من
که تا بهره یابی ز آهنگ من
کنون هم بدین ناتوانی و رنج
نپیچم سر از همچو تو کینه سنج
بود خسته چند ار بر شرزه شیر
نیارد گرازی بر او گشت، چیر
تو را بر چنین آرزو راه نیست
که شیر خدا، صید روباه نیست
بگفت این و برداشت سر از سپر
بزد تیغ تیزش به بند کمر
تن آهنین رخت از آن ضرب دست
دو نیمه بیفتاد برخاک پست
دگر باره بنهاد پهلو به خاک
بنالید از آن پیکر چاک چاک
به هر سو که غلطیدی آن بی نظیر
خلیدی به پیکرش پیکان تیر
بیامد ز هامون دمان باره اش
همی تا بر جسم صد پاره اش
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۰ - آمدن ذوالجناح به بالین امام و سپردن آن حضرت سلاح امامت را بدو
تنی دید مانند لاله ستان
پر از غنچه ی ناوک جانستان
ز خونش به هر سو روان جویبار
زمین بلا را شده آبیار
چو نیکو خداوند خود را شناخت
به گردون سهیلی زغم برفراخت
فرو ریختش از دو بیننده اشک
تو گفتی که بر روی بسته دو مشک
به زاری ببویید پا تا سرش
به دندان همی تیر کند از برش
همی کوفت برخاک سم، دم به دم
همی یال در پیش او کرد خم
که شاها چه خسبی به زین بر نشین
بزن تیغ بر تارک اهل کین
چو بیند تو را خفته بد خواه تو
نهد رو به تاراج خرگاه تو
شهنشاه بگریست بر حال او
بسی سود کف بر سر و یال او
بگفت: ای براق شهادت مرا
سبک تک سمند سعادت مرا
تمام آمد از یاری ات کار عشق
به منزل رسانیدی ام بار عشق
مرا نیست دیگر به زینت نشست
فلک راه پیکار بر من ببست
پس از من تن آسای به گیتی بپای
نیارد کسی بر رکاب تو پای
مگر آنکه آرد تو را زیر زین
در آخر زمان شهسواری گزین
که آن شهسوار از نژاد من است
چو من بابد اندیش دین دشمن است
به پشت تو گیتی گشایی کند
به دین خلق را راهنمایی کند
به تیغ کج آرد سوی راستی
بود هر کجا کژی وکاستی
چو آید پدیدار روز شمار
شوم من دگر باره برتو سوار
تویی شاه اسبان خرم بهشت
منم شاه شاهان مینو سرشت
چو آید گفت و بگشاد جوشن زیر
دگر آن شرر بار تیغ دو سر
دگر هیکلی کش به بر یادگار
بد از باب و پیغمبر تاجدار
هم ساز و برگ ولایت که داشت
به قرپوش زین تکاور گذاشت
برآن باره بر تنگ ستوار کرد
به فرمان یزدان چنین کار کرد
که از آن باره بر تنگ ستوار کرد
به فرمان یزدان چنین کار کرد
که آن رخت و آن آلت کارزار
بماند بر زادگان یادگار
بفرمود باباره، بگشای پر
چو مرغان و این رخت باید به بر
بدانسو که گویمت بشتاب هین
به زیر تو اندر نوردد زمین
به یک گردش چشم، پروردگار
رساند تو را پیش یک مرغزار
به جایی ز گیتی که چشم کسی
ببینندش ار باز جوید بسی
مراین رخت و این آلت کارزار
ز قرپوس برگیر و آنجا گذار
که ایزد نگهداردش بهر آن
که با تیغ حیدر گشاید جهان
چو باز آمدی اندرین سرزمین
مرا کشتی بینی به شمشیر کین
بیالا به خونم بر و یال را
چو گلزار کن چهره ی آل را
گسسته عنان و نگونسار زین
برو سوی آن بانوان حزین
بگو: کشته شد شهریار شما
سیه شد چو شب روزگار شما
چو احمد زتیغش به سر تاج عشق
شد از کوهه ی من به معراج عشق
برفت او ابر رفرف اشتیاق
من از وی به جا مانده همچو براق
بسازید از بهر رنجی دراز
که آمد زمان اسیری فراز
سرآمد جهان بر نگهبانشان
غم آمد به مهمانی خوانشان
بدین میهمان همزبانی کنید
چنان کش سزد میزبانی کنید
که این تازه مهمان زخوان شما
نخواهد شدن تا قیامت جدا
به هر برزن و شهره یار شماست
یکی هدیه از شهریار شماست
سخن کوته آن اسب پوینده تفت
به پای خداوند سر سود و رفت
چو رفت او شهنشاه بیهوش شد
ز گفتار، لب بست و خاموش شد
همی بود چنان زمانی دراز
از آن پس که آمد بدو هوش، باز
بلایی زنو سوی شه کرد رو
که داغی نهد بر سر داغ او
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۱ - شهادت عبدالله بن حسین علیه السلام در آغوش پدر بزرگوارش
یکی پور بودش به پرده سرای
سمن بوی، گل روی و خورشید رای
دل شاه آکنده از مهر او
رخ روشنش تازه با چهر او
نرفته بر او سال بیش از چهار
کجا خوانده عبداللهش شهریار
درآن دم دلش کرد یاد پدر
زخرگه سوی پهنه بنهاد سر
دویدی به هر سوی جویای باب
به گردن ز جذب نهانش طناب
کشیدش اجل تا بدانجا زمام
که بد خفته بر خاک فرخ امام
پدر را چو شهزاده زانگونه دید
غمین گشت و از دل خروشی کشید
به صندوق علم خدایی نشست
بیفکند بر گردن باب، دست
بدان چهر پر خون بسایید روی
به خون لعلگون کرد رخسار و موی
بگفتا به زاری که ای باب من
شکیب دل و جان بی تاب من
زما از چه ره روی بنهفته ای؟
بر این گرم خاک، از چه رو خفته ای؟
که زد اینهمه زخم بر پیکرت؟
چرا گشته پرخاک و خون افسرت؟
ز خرگاه خود پا کشیدی چرا؟
که بر تو پدید آید این ماجرا
ز هجران تو عمه ی دل فگار
ندارد به جز ناله ی زار، کار
بود خواهرم چشم بر راه تو
بگردد همی گرد خرگاه تو
به سایه بچم از بر آفتاب
به دلجویی بانوان کن شتاب
چو تو خفته باشی به خاک اینچنین
شود خیمه ات غارت اهل کین
پسندی چو من کودکی خردسال
شود زیر سم ستم پایمال؟
همی کرد شیرین زبانی و تیر
کشید از بر باب روشن ضمیر
شهنشاه از خاک برداشت سر
کشیدش چو جای گرامی به بر
ببوسیدش آن روی خورشید وش
دگر آن لب نیلگون از عطش
نهادش لب پر زخون برگلوی
همی دست سایید بر روی و موی
بدو گفت: کای نور چشم ترم
سرور روان الم پرورم
ز خرگه بدین سو چرا تاختی؟
دل مادر از درد بگداختی
مکن بیش از این ناله ی دلخراش
برو مونس مادر پیر باش
که این بدمنش قوم را شرم نیست
به دل از خدا هیچ آزرم نیست
نبخشند برما ز خرد و بزرگ
بدرند از هم چو درنده گرگ
توکی تاب شمشیر دارد تنت؟
برو تا نگشته خبر دشمنت
مرا بیش از این در شکنجه مخواه
که مرگت کند روز بر من سیاه
شهنشاهزاده به پیش پدر
زلب تشنگی شکوه بنمود سر
که ای باب از تشنگی سوختم
چو خاشاک از آتش بیفروختم
به تیغ ار بریزند خونم زبر
مرا هست از این تشنگی سهل تر
به کامم رسان جرعه ی آب سرد
بهل تا در آید سرم زیر گرد
از آن آبخواهی شه انس و جان
تو گفتی که افتادش آتش به جان
فرو ماند در کار، فرزند راد
به رخ از مژه سیل خون برگشاد
دراین حال بد شاه با پور خویش
به ناگاه دد گوهری زشت کیش
ز لشگر به بالین شه درگذشت
ز افغان او دید پر ناله دشت
به چشم آمدش کودکی خردسال
که نالد چو مرغان بشکسته بال
ز نرگس چکد ژاله بر لاله اش
بسوزد دل سنگ بر ناله اش
به رخ بسته از آب مژگان دو جوی
لبش آب گوی و دلش تاب جوی
به گوشش دو آویزه چون ماه نو
رخش برده از مهر تابان گرو
شده زعفرانی گل و روی او
پریشان بر و سنبل مشکبو
زخون پدر لعلگون کاکلش
شده شاخه ی ارغوان سنبلش
بدیدش چو دژخیم ناهوشمند
براو تاخت چون دیو بگسسته بند
سرو دست شهزاده بگرفت سخت
که دورش کند از شه نیکبخت
گرفتش شهنشاه دست دگر
که برجای خود باز دارد مگر
پلید ستم پیشه زینسان چو دید
به سختی ز آغوش شاهش کشید
بر دیده ی شاه دنیا و دین
کشیدش به خاشاک و خار و زمین
زپس، روی، شهزاده بر خاک سود
شد آن چهره ی ارغوانش کبود
بپیچید مویش به دست آن لعین
برآوردش از جای و زد بر زمین
کشید از میان خنجر آبدار
شهنشه همی دید و بگریست زار
یکی پای بردوش فرزند شاه
نهاد و همی کرد آن شه نگاه
گرفتی ز نخدانش آن کینه جوی
شهنشه ز فرزند برتافت روی
دلش بر نتابید آن درد را
مگر بد زآهن دل آن مرد را
که ببرید در پیش روی امام
ز پیکر سر پور او تشنه کام
دریغا از آن کودک ماهرو
که شد سر جدا از تن پاک او
شگفتا ز تاب و توان امام
زهی صبر فرزند خیرالانام
سپهرا چرا می نگشتی خراب؟
نگشتی چرا تیره ای آفتاب؟
جهانا چو با داور خود چنین
نمودی به ما تا چه سازی زکین
خنک آنکه بر مهر تو دل نبست
به مردی ز بند تو نامرد جست
پس از قتل شهزاده ی بی گناه
دگر باره از خویشتن رفت شاه
بدانسان چو یک لخت بگذشت باز
به خویش آمد و کرد بیننده باز
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۲ - زخم زدن سران سپاه در قتلگاه بر آن مظلوم بیگناه
زهر سو بدو ناکسان تاختند
گشادند پیکان و تیغ آختند
گرفتند گردش سران سپاه
ازاین گفته جویم به یزدان پناه
بزد خولی آن زشت ناپاکخوی
یکی نیزه بر سینه ی پاک اوی
سپس حجر حجاز تیری زکین
زدش بر دهان مسیح آفرین
یکی سنگ زد عامربن طفیل
به رویش که خون جست از او همچو سیل
سه پهلو یکی تیر شبث پلید
به شه زد که پهلوی پاکش درید
بیامد سنان با سنانی دراز
سوی شبل شیر خدا چون گراز
چنان راند بر سینه ی شهریار
که کرد از پس و پشت پاکش گذار
پس از سینه ی شه کشیدش برون
به پهلو زد و شاه شد واژگون
ازآنجا برفت آن ز دوده سنان
بدان سو که یزدان در و بد نهان
مکان جست آن نیزه بر جای حق
لبالب ز خون گشت ماوای حق
همان نیزه کار خداوند ساخت
نبی را مکان در جگر بند ساخت
از آن نیزه گیتی عزا خانه شد
بناهای اسلام ویرانه شد
ازآن نیزه ضرغام نیزار دین
روان شد سوی غاب عرش برین
بدان نیزه زن، سخت خشم خدای
فزون باد هر دم به دیگر سرای
بد اختر سپهدار کوفی سپاه
چو دید آن همه ناتوانی ز شاه
به لشگر خروشید و گفتا درنگ
چه دارید ازین بیش دردشت جنگ
رسید آخر کار زار حسین (ع)
به پایان رسیده است کار حسین (ع)
یکی پای جرات نهد پیش تر
به خنجر ببرد ز پیکرش سر
چهل مرد جنگی به جوش آمدند
به آهنگ شه در خروش آمدند
پی کشتن سبط خیرالامم
به خیره گرفتند پیشی به هم
نخست اهرمن زاده شبث پلید
یکی تیغ بگرفت و زی شه دوید
جهان بین به دیدار شه چون گشود
بلرزید از بیم و برگشت زود
همی گفت با خوش کاین شهریار
مبادش به دست من انجام کار
به خونش مگیراد یزدان مرا
به دوزخ مسازاد زندان مرا
بدنیسان مبیناد پیغمبرم
چو آرند در عرصه ی محشرم
چو شبث از بر شاه دین بازگشت
بدان کار، خولی سبکتاز گشت
چو دیدش شهنشاه ای پلید
تو نیز از تنم سر نیاری برید
چنین کار نستوده، کار تو نیست
برو شیر یزدان شکار تو نیست
پلید از نهیب خداوند دین
بلرزید و افکند شمشیر کین
به خونریزی شه به دست ستیز
سنان تاخت با عمرو حجاج نیز
مراین دو، چو آن دو پر از ترس و بیم
زوی بازگشتند دل ها دو نیم
بپرسید شمر از دو ناپاکرای
چنین تاختید از چه ترسان به جای؟
یکی گفت: دیدم چو سیمای او
به یاد آمدم حیدر نامجو
بترسیدم و بازگشتم ز راه
نبودم توان گذر سوی شاه
دگر گفت چشمش چو چشم رسول
به چشم من آمد، نکردم قبول
که ریزم زتن خون آن شهریار
ز روی پیغمبر شوم شرمسار
چنین تا چهل شد کار بند
که سرافکند از شه ارجمند
چو دیدند شه را هراسان شدند
خجل بازگشتند و ترسان شدند
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۳ - رفتن حضرت صدیقه ی صغرا، زینب (س) به قتلگاه
در آن دم پی دیدن روی شاه
برون ناگهان آمد از خیمه گاه
یکی پرده گی دختری از رسول
که بد از بزرگی چو مامش بتول (س)
یکی پرده گی پرده دارش سروش
به نه پرده ی چرخ از وی خروش
نکرده بدو آفرینش نگاه
ندیده بدو خیره خورشید و ماه
نپرورده جز مادرش دایه ای
نیفتاد بر خاک از او سایه ای
چو جانش سراپا ز دیده نهان
چو ایزد ز هر آفریده نهان
ز سر تا قدم نور و پنهان به نور
زدی عصمتش لطمه بر چهر حور
چو او بودی ار چرخ را آفتاب
شب تیره را کس ندیدی به خواب
زنی، لیک بر مردم روزگار
چو جد و پدر حجت کردگار
زبانش ز تیغ پدر تیزتر
ز پیکان تقدیر خونریز تر
ز جان آفرین مادرش را درود
که مام چنین نامور دخت بود
گر این بانوی پاک دختر نبود
به رتبت کم از دو برادر نبود
زبس عصمت، آید شگفتم از آن
که چون نام او گنجد اندر زبان؟
چنین بانو از خیمه بگرفت راه
خروشان و جوشان به دیدار شاه
به هامون پر از شرم دامن کشان
زنرگس به برگ سمن گل فشان
به چپ گه نگه کرد و گاهی به راست
گه افتاد برخاک و گاهی بخاست
به هر سو همی گشت جویای شاه
به ناگاهش افتاد بر وی نگاه
چو بر پیکر او جهان بین گشود
چه گویم؟ که جای تماشا نبود
زتیغش چو گل پاره پاره تنی
نهان گلبنی گشته در جوشنی
تنی دید چون آسمان، باژگون
بدو زخم پیکان زاختر فزون
بدش بستر از تیر و بالین زخاک
به حالش دل چرخ، اندوهناک
تنی کش ز برگ گل آزار بود
پر از زخم تیغ او بار بود
از آن حوض رحمت همی بوتراب
بدی خون جهان چون زفواره آب
بدو دیده ی درع خون می گریست
شگفتا ز آهن که چون می گریست
زبس زخم بر جسم شاه قدم
نبد جای یک بوسه سرتا قدم
تنی را که چون برگ نسرین بدی
پر از خار و پیکان و زوبین بدی
مهین خواهر آهسته و بس غمین
به بر، در کشیدش تن نازنین
زدش بوسه برتن نه اما چنان
که از سودن لب ببیند زیان
بگفتا: که آه این حسین (ع) من است
که او را چنین خفته درخون، تن است
نه او نیست، ور هست، چونین چرا است؟
نگون گشته برخاک از زین چراست؟
چه شد ذوالفقارش؟ سمندش چه شد؟
همان نیزه ی بند بندش چه شد؟
چرا دست دادار پیگار ماند؟
پناه جهان، بی مددکار کاند؟
بدو اینهمه زخم کاری زکیست؟
زخونش بسی رود جاری ز چیست؟
دریغا ز ریحانه ی مصطفی (ع)
که شد چاک جسمش ز خار جفا
دریغا ز آویز گوش عروس
که از خاک و خون کرده کابین فسوس
دریغا نباشد به سر، مادرش
که بیرون کشد تیر از پیکرش
زخونش کند لعلگون روی خویش
کند سایبان بر تنش موی خویش
نبودی مرا نیز ای کاش روز
که بینم چنین روز محنت فروز
چو این مویه سر کرد با شاه گفت:
که ای ز آفرینش، بی انباز و جفت
تویی این ز پیکان بر آورده پر
منم این که تیر غمم بر جگر
تویی این زخواهر چنین گشته دور
منم اینچنین بی برادر صبور
تویی این که خون بر تنت پرده پوش
منم این که بی پرده دارم خروش
تویی این به خون غرقه پا تا به سر
مرا زاده ی مام و پور پدر
تو تا بودی ای زاده ی بو تراب
نگه خیره بر من نکرد آفتاب
کنون چون اسیران به کوی آمدم
به سوی تو در جستجوی آمدم
به کام دل آرزمند من
یکی سر بر آر ای خداوند من
بپرس ای جگر خسته چون آمدی؟
ز پرده سرا چون برون آمدی؟
بسی گفت از این گونه و لابه کرد
رخ زرد را پر زخونابه کرد
جهان بین بنگشود شه بر رخش
نفرمود از بیهشی پاسخش
دل تنگ زینب (س) پراندوه گشت
به گردش سپاه غم انبوه گشت
بگفت: ای برادر به جان نیا
که بد بهتر و مهتر انبیا
سخن گوی با من، که رفتم زکار
نیامد جواب از لب شهریار
سپس گفت: شاها به شوی بتول (س)
که بد دست یزدان و نفس رسول
سخن گوی از آن بیش کز پیکرم
برآید روان، وز جهان بگذرم
ز، بسته دم شاه نشنید راز
دژم شد سر بانوان حجاز
بگفت: ای زدل برده آرام من
به زهرا (س) که بد مهربان مام من
مرنجان از این بیش و مشکن دلم
وگرنه زتن جان خود بگسلم
شهنشه چو آوای خواهر شنید
وزو نام فرخنده مادر شنید
بدو گفت آهسته، کای بی پناه
مرا رنجه از زاری خود مخواه
دراین دم که من از جهان می روم
برو تا فغان تو را نشنوم
شکیب آر و شو سوی خرگه روان
بهل تا که آسان سپارم روان
رضا ده به هرچ آید از کردگار
بود زنده را مرگ، انجام کار
نبی (ص) و علی (ع) زین جهان کهن
گذشتند و بودند بهتر زمن
بگفت این دو دیده به هم برنهاد
غریبانه بر خاک ره سرنهاد
چوناچار شد بانو از امر شاه
بپیمود گریان سوی خیمه، راه
ز پیش خداوند گیتی فروز
نرفته سوی خیمه بانو هنوز
سپاه از ره کین به شه تاختند
بدو تیغ و زوبین بیانداختند
به گرد اندرش حلقه بستند تنگ
زدندش به پیکر همی تیغ و سنگ
سراسیمه بانو ز شه دورگشت
برادرش از دیده مستور گشت
یکی گام آهسته برداشتی
ستادی به شه دیده بگماشتی
دلش سوی شه رخ به خیمه سرای
نمی خواست زانجا شدن باز جای
همی گفت: ای وای از شاه من
برادرم آن پیشوای زمن
بیفتادی ای کاش هفت آسمان
به روی زمین بر سر مردمان
و یا کوه ها کوفتی بر زمین
پس از کشتن شاه دنیا و دین
چنان تا بدان پشته بنهاد گام
که او را کنون زینبیه است، نام
بیاراست چون رفتن، آنجا ستاد
به سالار زشت اختر آواز داد
که هان ای عمر وای بر جان تو
بدان غیرت سست و ایمان تو
تو استاده می بنگری اینچنین
شود کشته فرزند دارای دین
ازو روی برتافت، ناپاکخوی
روان گشته اشکش زانده، به روی
چو بانو چنین دید از زشتمرد
به لشگر خروشید و گفتا به درد
که یک تن مسلمان میان شما
مگر نیست ای مردم پر جفا؟
ندادش کسی پاسخ از آن سپاه
تو ای آسمان، روت، چون شب سیاه
به ناچار شد سوی خرگاه خویش
به فرمان ره صبر بگرفت پیش
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۴ - فرستادن عمر سعد طبیب نصاری را به کشتن شاه دین
وزانسو عمر، پور بدخواه سعد
به لشگر خروشید مانند رعد
که تا چند این بردباری به کار؟
سرآرید این خسته را روزگار
یکی از شما سر،کند زو جدا
که یک لشگر از رنج گردد رها
بسی گفت و از وی نپذیرفت کس
بماندند برجا بریده نفس
نیارست کس بر خدا تاختن
به تیغ از تنش سر جدا ساختن
اگر چه در آن قوم ایمان نبود
ولی آنچنان کار آسان نبود
عمر کار لشگر چو زانگونه دید
ز اندیشه و غم دلش بر تپید
گمان کرد کان مردم اسلامشان
همی باز دارد از آن گامشان
فرو شد به اندیشه لختی دراز
که آن را چون شود چاره ساز
یکی مرد ترسا زاهل فرنگ
بدی در سپه لیک نز بهر جنگ
پزشکی بدی کارش اندر سپاه
به خرگاه آسوده بود از نگاه
عمر کس فرستاد او را بخواند
به نیرنگ با وی چنین باز راند
که این خسته کافتاده بینی به خاک
سرش لخت لخت و برش چاک چاک
به آیین ترسا بسی دشمن است
هم او دشمن پادشاه من است
نیاکان این خسته ی تشنه کام
ز انجیل خواندن نهشتند نام
برو کین دیرین ازو بازجوی
زخویش روان ساز برخاک جوی
چو از کارت آگه شود شاه من
سرت را برافرازد از انجمن
سپس خنجر خویش او را بداد
پیاده جوان سوی شه، رخ نهاد
تو گفتی که آن عیسوی مرد راد
که رحمت زجان آفرینش رساد
ندارد به سر هوش و در تن توان
بدی همچو مستان درآن ره روان
همی رفت و می گفت پنهان به خویش
که کاری شگفتم بیامد به پیش
تنی کاینچنین خسته از تیغ و سنگ
چو مرغان برآورده پر از خدنگ
به خنجر چسان سرکنم زو جدا
پسندد کجا این ستم را خدا؟
گراین خسته اندر خور کشتن است
چرا کشتنش نامزد برمن است؟
همانا که در نزد اسلامیان
گناه است بستن به قتلش میان
مرا بهر این کار بگماشتند
مگر سست آیینم انگاشتند
بنالید کای پاک پروردگار
تو نگذار کاید زمن زشت کار
تن از بیم، لرزان ولاحول خوان
دو گلبرگش از تشنگی نیلگون
ز نورش همه دشت کین تابناک
پدید از رخش فر یزدان پاک
بر روی او چهر مهر سپهر
چو قندیل رهبان بر نور مهر
شفای تن خسته دیدار او
روان جسته عیسی (ع) زگفتار او
حواری به درگاه او بنده گان
همش روح قدس از پرستنده گان
زسر تا بن انجیل درشان او
مسیحا به گردون ثنا خوان او
مسیحی چو زانگونه شه را بدید
چو ناقوس از دل خروشی کشید
بلرزید و از دست خنجر فکند
بیفراشت سر بآسمان بلند
که یارب چه فرد بزرگی است این؟
اگر خود نه عیسی است پس کیست این؟
نه عیسی به گردون شد از روی دار
چه شد تا که بر خاک جا کرده زار؟
گر این خسته عیسی بود جسم پاک
چرا گشته از تیغ کین چاک چاک
یهودان بدو نرد کین تاختند
بر این از چه اسلامیان تاختند؟
سرعیسی از دار شد تاجدار
شد از خار، خفتان این شهریار
چو لختی چنین گفت و زاری نمود
باستاد بر جای و دادش درود
بگفتا: که ای عیسوی دم که ای؟
گرفتار مشتی یهود، از چه ای؟
چه کردی که اینگونه زارت کشند؟
لب تشنه در کارزارت کشند؟
مسیحی که از چرخ باز آمدی؟
زنو بهر رنج دراز آمدی؟
و یا جان یحیی به تو بازگشت
که بینی بریده سر خود به طشت
نه عیسایی و عیسی است بنده است
هزارت چو یحیی پرستنده است
کجا داشت عیسی چنین خوب روی
کجا داشت یحیی چنین پاک خوی
اگر غسل تعمید، آنان به آب
نمودند، کردی تو از خون، خضاب
گر آنان گذشتند از خواب و خورد
تو بگذشتی از خویش و هفتاد مرد
تو آنی که عیسی زتو زینهار
بجست از بلا برسر چوب دار
اگر اشک رخسار یحیی شخود
همه گریه اش از برای تو بود
تو و جان عیسی فدای توباد
جگر خسته مریم برای تو باد
بریزد رکن کلیسا زهم
بماناد ناقوس بر بسته دم
وزآن پس به افغان و زاری بگفت
که ای با بلا گشته جان تو جفت
مرا میر لشگر پی کشتنت
فرستاده تا بی سر آرم تنت
ولی تا بدیدم تو را ای شگفت
مرا مهر تو جای در دل گرفت
چه کرده که شوریده ام ساختی؟
پر از خون دل و دیده ام ساختی
بدان آمدم تا، کشم بر تو تیغ
کنون جان ندارم به راهت دریغ
دلی باید از سنگ تا تیغ کین
کشد بر جمالی چنین نازنین
به گفتار بنواز این بنده را
یکی بازگو نام فرخنده را
شهنشه نگه سوی ترسا گشود
دل و جان بدان یک نگاهش ربود
نهانی بخندید بر روی او
شد آن خنده پیک خدا سوی او
ز پیغام یزدان دلش زنده شد
به قربانی دوست ارزنده شد
دلش گنج توحید را گشت جای
رهانیدش از بند تثلیث، پای
وزآن پس بدوگفت:کایدر بایست
برو،کشتن من به دست تو نیست
منم پیشوایی، پیمبرنژاد
که نامم به انجیل شد قتل زاد
انو شنطیا نام باب من است
که فرخ بدو انتساب من است
حسینم (ع) پس دختر احمدم (ص)
که دارنده ی دولت سرمدم
خداوند خود را چو ترسا شناخت
به مهرش دل و دین و دانش بباخت
به پوزش ببوسید روی زمین
بگفت: ای به قدرت، مسیح آفرین
بدیدم شب دوش خوابی شگفت
کز آن در برم دل تپیدن گرفت
برفت آن چو بیدار گشتم زیاد
مرا آگهی زان توانی تو داد
همش باز فرما که تعبیرچیست؟
مرا خواب آشفته از بهر کیست؟
چنان است تعبیر آن کاین سپاه
بریزند خونت در این رزمگاه
شوی کشته امروز در راه من
خرامی به فردوس، همراه من
مسیحا کند میهمانی تو را
زمریم رسد شادمانی تو را
چنان زان بشارت، جوان شاد شد
که از بند هر بنده، آزاد شد
به آیین احمد (ص) در آورد سر
ببست از پی یاری شه، کمر
همان خنجر آبگون بر گرفت
ز بالین شه، راه لشگر گرفت
چو دیدش عمر گفت او را که هان
چه کردی ابا دشمنت، ای جوان؟
بگفتش: که باز آمدم تا به خون
کشم یال تو ای به بد رهنمون
سزاوار کشتن به دستم، تویی
که سازی چو اهریمنان جادویی
بگفت این و تازان به دشت نبرد
بدان خنجر، آهنگ آن دیو کرد
تن خویش را مرد حق ناسپاس
از آن خنجر جانگزا داشت پاس
پرستنده گان را به رزمش گماشت
بدو هر تنی دست و تیغی فراشت
دلیرانه برخی بکشت از سپاه
سپس جان خود کرد برخی شاه
روانش به باغ جنان، جا نمود
ز یزدان بر او باد هر دم درود
وزان پس دگرگونه شد روزگار
شهنشاه را آمد انجام کار
کنون ای نیوشنده، بگمار هوش
که تا من به افغان و آه و خروش
بگویم ز انجامش کار شاه
که او را چه پیش آمد از کینه خواه
دلی باید اینجا ز سنگ و ز روی
که یارد از این داستان گفتگوی
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۵ - تمهید مقدمه ی شهادت امام مظلوم
چو فرمان بود از امامان پاک
که گوییم از این ماتم هولناک
بگویم و گرنه مرا بد گریز
ازاین گفته گرمی شدم ریز ریز
تو نیز ای نیوشای آوای من
چو آهنگ غم برکشد نای من
نگهدار دل را به چنگ سکون
که از دیده با خون نیاید برون
گر این داستان را بخوانی به کوه
کمر خم کند وزغم آید ستوه
شود چشمه سارش زانده، سراب
زدامان او خون بجوشد، نه آب
اگر چند یکتا خدای جهان
بود پاک از شادی و اندهان
ولیکن نخست آنکه بزم عزا
بیاراست زین ماتم جانگزا
خدای جهان آفرین بود و بس
که او بود و جز او نبد هیچ کس
زهی ماتم شاه لب تشنه گان
که زد خیمه برساحت لامکان
بدو چشم لاهوتیان، خون گریست
وزان جمله پیغمبر، افزون گریست
دل آنکه چون حلقه ی خاتم است
درین غم دل سید خاتم است
ایا عرش درگاه پیغمبر
خدا را نبی، خلق را رهبرا
به ریحانه ی خویش لختی بموی
دو گلگونه از آب مژگان بشوی
فرو ریز از دیده ی بو تراب
دو جوی سرشک روان برتراب
که کشتند طاووس باغ تو را
وزو تازه کردند داغ تو را
ایا تابش افزای رخشنده هور
که خاک رهت سرمه ی چشم حور
کنیزت ز جان مریم پرده گی
تو را هاجر و ساره چون برده گی
به سوگ جگر گوشه کن جامه چاک
که دردانه ات خفته در خون و خاک
بشد بی سر آن زیب آغوش تو
روان داد پرورده ی دوش تو
ایا خفته در خوابگاه بقیع
جگر تفته از تاب زهر نقیع
زخون لعل شد آن در ناب سود
که یاقوت آویزه ی عرش بود
تو را جان زنوشیدن آب، شد
ز بی آبی آن شاه، بی تاب شد
ایا اهل بیتی کتان بی نیاز
به تشریف تطهیر داد امتیاز
شه ناتوان را به سوگ پدر
ممانید غمگین و خونین جگر
شکیبا دهیدش که بس خسته است
به زنجیر بیداد بر بسته است
یتیم است و بیمار خونین سرشک
غل آهنینش به جای پزشک
شها داورا، ایزد دادگر
شکیبا دهادت به سوگ پدر
ایا پیشوایان دین مبین
به کیهان پس از سیدالمرسلین
شما داوران را شکیبا، خدا
دهادا به سوگ شه کربلا
ایا حجت عصر و صاحب زمان
خدیو زمین، داور آسمان
تو را زیبد ای مظهر دادگر
که بر پا کنی بزم سوگ پدر
پسر به، به مرگ پدر مویه ساز
شود ای جهان داور سرفراز
به سوگ پدر برکش از سینه آه
نهان ساز تن در پرند سیاه
تو را شاید از غم کنی جامه، چاک
که شد ریخته خون یزدان پاک
ایا ای برید خداوند وحی
که آوردی از لامکان امر و نهی
شهی کت بدی پیک پروردگار
ز گهواره جنبانیش افتخار
به شمشیر پولاد، شمر پلید
به ده ضربت از پیکرش سر برید
در این ره مرا پای رفتار نیست
از این بیشتر تاب گفتار نیست
شنو تا چسان شمر بد روزگار
ز تن کرد دور آن سر تاجدار
کسی چون نپذرفت از آن سپاه
که برگیرد از تن سر پاک شاه
بشد شمر بی داد و دین، خشمگین
همی بر خروشید و گفتا چنین:
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۶ - رفتن شمر به بالین امام انام
که جز من کسی مرد این کار نیست
به نزد من این کار، دشوار نیست
منم آنکه خون بارد از دشنه ام
به خون حسین علی (ع) تشنه ام
بود گرچه نوباوه ی مصطفی (ص)
ولی چون پدر باشدش مرتضی (ع)
من از کشتن او ندارم دریغ
بیندازم از پیکرش سر به تیغ
بگفت این و آمد روان سوی شاه
ز اندیشه اش در طپش مهر و ماه
دمان رفت و بر سینه ی شه نشست
یکی خنجر آبگونش به دست
به رویش دمی شاه دین خیره دید
به شاه اینچنین گفت شمر پلید
از آنان نیم من که با یک نگاه
فریبی مرا، باز داری ز راه
یقین دان که لب تشنه برگرم خاک
به دست من امروز گردی هلاک
گرفتی به جایی مکان، بس بلند
که باشد بر دادگر ارجمند
بود گنج علم جهان آفرین
بر او سوده رخ سیدالمرسلین
بگفتا: که هستم ضبابی نژاد
که خود مام من شمر نامم نهاد
شهنشاه گفتا: ندانی مگر
که من کیستم وز که دارم گهر؟
بگفتا: شناسمت از هر که به
نیایت به پیغمبران بود مه
بودباب تو شیر حق مرتضی (ع)
همام مام تو، دختر مصطفی (ص)
که بد عفت و شرم، آرایه اش
نتابیده خورشید بر سایه اش
تو را جد رسول و حسین (ع) است نام
خدیجه (س) نیای تو، از سوی مام
بپرورده پیغمبرت درکنار
ز پور ابو طالبی، یادگار
بگفتا بدو خسرو تاجور
چو دانی منم سبط خیرالبشر
پی کشتنم از چه داری شتاب؟
چه جویی از این کرده ی ناصواب؟
بگفتا: از آنت نمایم شهید
که پر زرکند دامنم را یزید
بدوشاه گفتا: به نزد تو بر
از این دو کدامن اند دلخواه تر؟
شفاعت کند پاک پیغمبرت
و یا زاده ی هند بخشد زرت
بگفتا: برم یک پشیز یزید
بود از تو و از نیایت مزید
ز اتمام حجت بدو گفت شاه
چو خواهی همی کشتنم بی گناه
دم رفتنم بخش یک جرعه آب
که از جان من تشنگی برده تاب
بگفتا: به تو مرگ نزدیک تر
بود زانکه لب سازی از آب، تر
تو آنی که گفتی «علی» باب من
بود ساقی حوض با انجمن
به یاران خود آب کوثر دهد
می و انگبین، شیر و شکر دهد
شکیب آر با تشنگی تا که باب
دهد برسر حوض کوثرت، آب
زمن بهره ات، آب خنجر بود
از آن کین که باب تو حیدر بود
بدو گفت نوباوه ی بوتراب
چو زینگونه داری به قتلم شتاب
نقاب از رخ خود به یکسوی بر
که روی تو را بنگرم یک نظر
بپذرفت و بنمود روی پلید
شهنشه چو بر چهر او بنگرید
دو رخ پربرص اعوری دید زشت
که از بهر دوزخ خدایش سرشت
زکامش برون جسته نایی دراز
لب و پوزه ی زشت تر از گراز
شهنشاه چون دید روی پلید
یکی آه سرد از جگر برکشید
بفرمود: یکسر درست است و راست
سخن ها که از لعل جدم بخاست
بپرسید دژخیم، جدت چه گفت؟
بگو با منش گر بباید شنفت
بگفتا: شنیدم از این پیشتر
که با شیر حق گفته خیرالبشر
کسی کو سر از پور تو بفکند
وزان کار پست مرا بشکند
رخش زشت و پرپیسی واعورا ست
پلید است و ناپاک و بدگوهر است
به پوزه سگ است و به دندان گراز
درست آمد آنچ او بفرمود راز
چو از پور شیر خدا آن شنید
پر از خشم شد جان مرد پلید
بگفتا: چو جدت مرا گفت بد
همانند سگ خواند و هم چهر دد
نهم داغ، من بر دلش وز قفا
ببرم تو را سر به تیغ جفا
بگفت این و با چکمه پای پلید
برآورد و کرد آنچه نتوان شنید
پس آنگاه افکند شه را به روی
برآمد ز افلاکیان های و هوی
رخی را که آزرم خورشید بود
به خواری بدان خاک تفتیده بود
از آن هول برخود بلرزید خاک
پر از دود شد از سمک تا سماک
بشد روی خورشید از غم، چو قیر
ملایک کشیدند از دل، نفیر
همی دست برسر بزد جبرییل
طلب کرد اذن از خدای جلیل
بیامد در آن وادی هولناک
ز بالین شه ریخت شه بر فرق خاک
همه روح پیغمبران، مویه ساز
زده پرده بر گرد آن سرفراز
زدندی همی دست ماتم به سر
روان کرده بر رخ دو جوی از بصر
یکی گفتی ای شمر، آرزم دار
ز روی رسول خدا، شرم دار
که استاده و بر تو بیند همی
مکنم بیش از این شاه ما را غمی
یکی گفتی این چهره ی پر ز نور
کز او روشنی می برد ماه و هور
نشاید نهان به خاک سیاه
همین دم بیفتد زسر مهر و ماه
سخن کوته آن رو سیاه پلید
به ده ضربت آن سر و پیکر برید
که هر سروری را به سر، تاج بود
فروغ رخش شمع معراج بود
به هر رگ که آن بد گهر می برید
شهنشاه آهی ز دل می کشید
که احمد (ص)، خداوند اخیار کو؟
علی (ع)، آن شهنشاه کرار کو؟
حسن (ع) کو؟ چه شد جعفر تیغ زن؟
چه شد حمزه آن گرد لشگر شکن؟
عقیل سرافراز سالار کو؟
همان مسلم نام بردار کو؟
کجایند یاران جانباز کن؟
نبرده سران سرافراز من
دریغا که بیکس در این گرم خاک
لب تشنه زینگونه گشتم هلاک
چو در خواب شد دیده ی شهریار
برفت از تن آفرینش، قرار
یکی گرد بر پای شد، قیرگون
زمین همچو افلاک شد بی سکون
اگر شاه بیمار بر جا نبود
اثر از ثری و ثریا نبود
بپرداخت چون شمر ازکار شاه
برون آمد از گودی قتلگاه
به دامان نهفته سرشاه دین
به تازی رجز می سرود اینچنین
که کشتم من آن را که از باب و مام
نکوتر بدی زاهل گیتی تمام
بکشتم مر آن سید پاک را
که دلبند بد شاه لولاک را
خریدم به خود اندر این زشت کار
به هر دو جهان خشم پروردگار
زهی سبط پاک رسول امین
زهی آبرو بخش دین مبین
که در راه یزدان زخود دست شست
که بشکسته ها گردد از وی درست
بداد آنچه بودش به جانان خویش
که بیند مگر روی یزدان خویش
بیاموخت مر خلق را بنده گی
وزو مدعی یافت، شرمنده گی
چو او داد در راه حق هر چه داشت
خدا نیز داد آنچه با وی گذاشت
جنان و جحیمش به فرمان نمود
جهان را به مهرش گروگان نمود
زمام شفاعت بدو باز داد
به مهرش ره مغفرت ساز داد
هر آن خاک کورا بود خوابگاه
فزونتر شد از کعبه اش پایگاه
ثواب طوافش فزون ش بسی
زطوف خدا خانه از هر کسی
گرستن بدو قدر دارد چنان
که پاداش او برتر است از گمان
بن مژه، گر کس کندتر ز آب
بود باغ مینوش، کمتر ثواب
ایا کار فرمای اقلیم عشق
طرازنده ی گاه و دیهیم عشق
خدیو سرافراز ایوان دین
جهانبخش محبوب جان آفرین
یکی سوی این بنده ی زار بین
بدین رو سپاه گنهکار بین
گنه دارم فزونتر از هر کسی
ولیکن تو را دوست دارم بسی
ثنای تو گویم همی صبح و شام
گرفته به ماتم سراییت نام
یکی قطره از ابر رحمت ببار
مر این بنده از تیره رویی برآر
خدایا به شاه شهیدم ببخش
به سبط رسول مجیدم ببخش
کنون بشنو از باره ی شه سخن
زگفتار دانشوران کهن
چو زان کار شد روز گیتی سیاه
زهامون پدیدار شد اسب شاه
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۷ - آمدم ذوالجناح به قتلگاه
به هر سو دمان همچو باد دمان
به بوی سلیمان آخر زمان
پی جستجوی خداوند خویش
گرفته ره قتلگه را به پیش
تن کشته گان را همی کرد، بوی
روان کرده برره زچشمان دو جوی
همی برزد از پرده ی دل خروش
نهاده سپه بر به آواش، گوش
به تازی همی گفتی ای داد، داد
ز بیداد این مردم بد نهاد
که کشتند فرزند آن شاه را
که بنمودشان ایزدی راه را
چو سالار لشگر بدیدش زدور
خروشید بر مردمش کاین ستور
بود اسب پیغمبر پاکرای
نباشد روا کاو بیفتد ز پای
بگیرید گردش به پیچان کمند
مگر یال او اندر آید به بند
نباشد از این خوبتر، هیچ کار
که داریمش از شاه دین یادگار
چنین است آیین دیو پلید
کزو کار وارونه آید پدید
همی بخشش آرد به اسبی که این
نشسته است پیغمبر او را به زین
ولی آنکه را گفته در شان او
که او را من است و منم زآن او
به دوش خودش می نمودی سوار
کشندش لب تشنه در کارزار
به فرمان دژخیم از چار سوی
نهادند لشگر بدان باره روی
سبک پویه، آهوی دشت نبرد
چو شیر ژیان بر سپه حمله کرد
به ناورد کردن برافراشت دم
به شمشیر دندان و کوپال سم
فزون از چهل مرد جنگی بکشت
نهشت آنکه آید لگامش به مشت
سپه را از او دل پر از بیم گشت
نیارست کس نزد وی برگذشت
چو این دید بن سعد شیطان پرست
خروشید کز وی بدارید دست
ببینم کز وی زند سر چه کار؟
ازو دور شد لشگر نابکار
چو بر خویشتن راه بگشاده دید
پی جستن شاه، هر سو دوید
بیامد دمان تا بدان جایگاه
که بد خفته آنجا تن پاک شاه
تنی دید صد پاره از تیغ و تیر
ز خونش زمین گشته چون آبگیر
رسیدش از آن پیکر لعلفام
چو بوی خداوند خود، برمشام
خروشان بغلتید بر روی خاک
به دندان بر و سینه را کرد چاک
غریوان همی بر زمین کوفت سر
همی از مژه ریخت، لخت جگر
همه خاک میدان به مژگان برفت
همی زیر لب، الظلیمه بگفت
چو لختی بر و یال خود را بخست
به پهلوی شه با دو زانو نشست
ببویید خون تن پاک او
بزد بوسه بر جسم صد چاک او
همی نوک پیکان زهر آبدار
به دندان بکند از تن شهریار
گهی خاک با کاسه ی سم بکند
به سوی سپهر برین بر فکند
گهی خیره بر سوی شه بنگریست
گهی می خروشید و گه می گریست
به شهبه همی گفت: کای شهسوار
منم اسب پیغمبر تاجدار
که بودی دمی پیش، برزین من
سپاهی هراسنده از کین من
کنون از چه خاک کردی سریر؟
که خواهد مرا اهرمن دستگیر
زخاک ای سلیمان به باد آر پای
به دیوان بزن آتش جانگزای
حریم تو ای شاه، بی یاورند
گرفتار یک دشت، زشت اخترند
چو خفتی تو، دشمن شود شیرگیر
نمایند این بی کسان را اسیر
بپا خیز و آور مرا زیر ران
پی یاری بی نوا دختران
چو بی تو روم من سوی خیمه گاه
اگر پرسد آن پرده گی دخت شاه
که اسبا چرا آمدی بی سوار؟
چه کردی بدان تیغ زن شهریار؟
پس آنگاه آن باره ی برق پوی
بیامود از خون شه روی و موی
به سوی سرا پرده بگشود بال
ز خون خداوند خود سرخ یال
نگون از برش زین و بگسسته تنگ
سرا پایش از خون شه لاله رنگ
خروشان و جوشان چو دریای چین
شد از ویله اش بر سپهر و زمین
چو آمد به نزدیک پرده سرای
شنیدند بانگش حریم خدای
گمانشان که برگشته از رزمگاه
به بدرود ایشان دگر باره شاه
پذیره شدن را زخرگه به در
دویدند بی پرده و مویه گر
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۸ - آمدن ذوالجناح به خیمه گاه
سمندی بدیدند بی شهسوار
خروشان و گریان چو ابر بهار
زناوک برآورده چو مرغ، پر
زخون کرده برگستوانی به بر
تن پیلوارش شده رنگ رنگ
چو پر تذروان و چرم پلنگ
بریده ستام و گسسته لگام
بیامد باستاد نزد خیام
سرافکنده در زیر و آسیمه سار
همانا بد از بانوان شرمسار
ز دیدار آن باره شد بی گمان
بر ایشان که آن پیشوای زمان
بشد کشته در پهنه ی کارزار
کشیدند از دل همه، ناله زار
چنان شیون از آن زنان گشت راست
که از ماهی و ماه افغان بخاست
کشیدند افغان زدل همنفس
که افسوس، دیگر نداریم کس
کجا هست پیغمبر؟ آن شاه ما
کجا هست حیدر (ع)؟ کجا مجتبی (ع)؟
کجا رفت آن یادگار جهان؟
حسین (ع) آن خداوندگار جهان
دریغا که شد کشته آن شاه فرد
ز مرگش فلک، روز ما تیره کرد
پس آنگاه با شیون و اشک و آه
گرفتند پیرامن اسب شاه
یکی گفت: اسبا سوارت چه شد؟
خدا را خداوندگارت چه شد؟
چرا پشت شیر است خالی زهور؟
چرا شد خداوند از عرش، دور؟
یکی گفت ای ذوالجناح رسول
چه کردی به آرام جان بتول (س)
جدا شد چه سان پای شاه از رکاب؟
تهی شد چرا ماه نو، ز آفتاب؟
چو رفتش توان از تن دردناک
تو آهسته او را فکندی به خاک
و یا دشمن او را به سختی فکند
به خاک اندر آمد سپهر بلند
به ناگاه نوباوه ی شاه دین
که فرش بدی زیور کاخ دین
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۴۹ - زبان حال علیا جاه سکینه خاتون با اسب بی صاحب پدر
پدر کشته دخت رسول انام
سکینه، شکیب روان امام
به عناب نسرین که بی آب خست
بیافکند بر گردن باره دست
بگفتا: که ای اسب فرخنده شاه
تو آن دم که رفتی سوی رزمگاه
نبودت چنین ساز یاقوتگون
نبودت چنین یال و بر، غرق خون
تو در سایه ی شیر یزدان بدی
که را زهره؟ تا با تو سازد بدی؟
بگو: از چه باز آمدی بی سوار
مگر کشته شد آن جهان شهریار؟
چو می رفت آن شه بسی تشنه بود
چو یاقوت من بود لعلش کبود
چو از کوهه ات کوه ایمان فتاد
خدا را بگو کس به وی آب داد؟
و یا زآبگون دشنه سیراب شد
در آن بستم گرم در خواب شد
در آن دم که می شست از خویش دست
بگو تا جهان بین او را که بست؟
کسی بست زخم تن روشنش؟
که سوده نگردد بدان جوشنش
و یا دشمنش برد رخت وکلاه؟
بشد مرهمش خاک آوردگاه
خدا را، به بالین، سرش جای داشت
و یا شمر آن را به نی برفراشت؟
وز آن پس بنالید و برسر بزد
چنان کز پدر کشته گان می سزد
به افغان همی گفت: کای باب من
فروغ جهان بین بی خواب من
کجا دور شد سایه ات از سرم
به تاراج شد باره و معجرم
دریغ ای پدر کردی آواره ام
چه باشد بگو بعد از این چاره ام
دریغا از این رنج و راه دراز
که از آن رهایی نیابیم باز
چو لختی چنین گفت، خاموش شد
بیفتاد از پا و بیهوش شد
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۵۰ - زبان حال حضرت زینب (س) با مرکب غرقه به خون برادر
سر بانوان بهشت برین
مهین پرده گی دخت ضرغام دین
گرفتش روان کرده از دیده آب
به دستی عنان و به دستی رکاب
همی زار گفت ای سمند نبی
سرافراز اسب شه یثربی
ایا باد پیمای بیدای عشق
ایا رفرف عرش پیمای عشق
بلند آسمانی که بودت به زین
چرا پشتش انداختی بر زمین؟
چو دوشت تهی ماند از بار عشق
چرا دور گشتی ز سالار عشق
نگشتی چرا سایبان برسرش
که کمتر بسوزد زخور پیکرش
نماندی چو نهاد برخاک، سر
کشی از برش، ناوک چارپر
گمانم بدین در از آن تاختی
بر و یال خود غرق خون ساختی
که گویی مرا کشته شد شاه تو
فتاد از سپهر مهی، ماه تو
از این آمدن بردی آرام من
که باز آمدی بی دل آرام من
بیا تا زنم بوسه ات بر رکاب
که از خون شاه است بروی خضاب
ببویم همی موی دلجوی تو
که بوی حسین (ع) آید از موی تو
دریغا به چشمم نمانده است آب
که شویم تو را یال از خون خضاب
نماندی مرا کاشکی روزگار
که اینگونه بینم تو را بی سوار
چنین روز اگر دیدمی من به خواب
از این پیش رفتی مرا صبر و تاب
کنونم که پیش آمده، چون کنم؟
مگر رو چو مجنون به هامون کنم
ولیکن چه سازم به طفلان شاه
که دیگر ندارند جز من پناه
ایا چرخ دیگر مگردم به سر
ایا خاک برخود مخواهم گذر
چه سان بی برادر کنم زنده گی؟
سرآید مرا کاش پاینده گی
همانا در این روز پر شور و شر
ز نو گشته ام بی نیا و پدر
از این پیش در سایه ی فرشاه
زمن جست هر بی پناهی پناه
کنون در زمانه پناهم نماند
شدم بنده چون پادشاهم ماند
ندانم از این پس مرا چاره چیست
که از محرمی برسرم سایه نیست
چو لشگر بتازد سوی خیمه گاه
چه سازم بدین خردسالان شاه
چو آن شیون افتاد در بانوان
سمند شهنشاه زار و نوان
دگر باره آمد سوی قتلگاه
به بدرود زد بوسه بر پای شاه
خداوند خود را چو بدرود کرد
چو سیل دمان سر سوی رودکرد
بیفکند خود را به آب فرات
وز آن سو برون رفت و شد در فلات
کسی دیگر او را به گیتی ندید
تو گفتی مگر سوی گردون پرید
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۵۱ - به یغما بردن آن سپاه، لباس امام شهید و غارت ایشان خیمه هارا
بگویم کنون کان بد اختر سپاه
چه کردند چون کشته گردید شاه
نخستین تنی چند شیطانپرست
به تاراج رختش گشودند دست
زدرع و ز خفتان و پیراهنش
نهشتند یکباره اندر تنش
به جز ذوالفقارش یکی تیغ بود
یکی نهشلی مرد او را ربود
ددی نام او جابربن یزید
ز سر برد دستار شاه شهید
عمر پور سعد تبه روزگار
ز تن برد دراعه ی شهریار
ز خز جامه ای داشت سلطان دین
کجا اشعث قیس بردش زکین
یکی خفر می برد پیراهنش
که اسحاق بد نام و ابرص تنش
یکی کرد از پای نعلش به در
که اسود بدش نام و خالد پدر
یکی داشت بند ازاری بدیع
ربودش از او اسود بن ودیع
پس از شاه مردم تیره بخت
ز دیگر شهیدان ببردند رخت
نوشتند اینگونه اهل خبر
که هر کس از آن مردم بد سیر
ز رخت شهنشاه چیزی گرفت
گرفتار آمد به دردی شگفت
چو از اهل کین آن بدن های پاک
برهنه تن افتاد بر روی خاک
عمر زاده ی سعد گفت: ای گروه
دل من از این کوشش آمد ستوه
زنید آشتی اندرین خیمه ها
و زین رنج سازید خود را رها
بسوزید یکسر در آن هر چه هست
اگر کودک، ارزن، اگر خواسته است
یکی زان میان گفت: هان ای عمر
ز پادافره ایزدی کن حذر
بکشتی ز آل رسول انام
بسی نوجوانان جوینده نام
نیامد دلت سیر از بغض و کین
کنون با زنان بر زدی آستین
تبار نبی را زکین سوختن
بود بهر خود آتش افروختن
نترسی که بر جای این کار بد
زمین، این سپه را به دم درکشد
بد اندیش از آن کار اندیشه کرد
دگرگونه نامردمی پیشه کرد
بگفتا: چو این رای نبود درست
به تاراج روی آورید از نخست
برید آنچه در خیمه ها هست چیز
زن و کودکان رابر آرید نیز
پس آنگاه آتش فروزید زود
ز خرگاه ایشان بر آرید دود
که در پیش داریم راهی دراز
بباید از این رزمگه رفت باز
به فرمان او لشگر کینه خواه
سوی خیمه ی شه گرفتند راه
برآمد غو کوس و فریاد مرد
رخ خور بپوشید ز انبوه گرد
نشسته زنان گرد هم مویه گر
به سوگ شه از دیده ریزان گهر
شنیدند آن شورش و بانگ و غو
بگفتند کامد یکی سوگ نو
بجستند از جای، آسیمه سار
بدیدند بر خود ز آهن حصار
برآمد از آن بی کسان رستخیز
نجوشیدشان دیده ی اشک ریز
به هر سو دویدند طفلان شاه
کشیدند فریاد و اغربتاه
لبان پر ز افغان و دل پر نهیب
چو از هیبت باز، کبک نحیب
چو دیدند بر خویشتن بسته راه
همی برد هر یک به دیگر پناه
یکی گفت: ای وای کو باب من؟
که برهاندم از بد اهرمن
یکی گفتی ای شه به فریاد رس
که بر ما جهان تنگ شد چون قفس
سر بیکسان گرم آه و فغان
که دشمن در آمد چو سیل دمان
سرایی که بد پرده دارش سروش
شد از بانگ اهریمنان پر خروش
بشد کعبه ی پاک، پامال پیل
چه کعبه؟پرستنده اش جبرییل
بساط سلیمان بشد جای دیو
زشیطان بشد عرش حق پر غریو
به یغما گشودند دست ستم
ببردند بود آنچه از بیش و کم
همه لرزه بر جان و خونابه ریز
نه پای گریز و نه دست ستیز
ز خرگه به خرگاه اندر فرار
ندیدند از بغدمنش زینهار
چو پردخته شد خیمه از خواسته
نشد هیچ از کینشان کاسته
بدان بیکسان، دست کین آختند
سرو بر ز پوشش تهی ساختند
نه خلخال ماندند و نی گوشوار
نه تعریض باز و نه طوق و سوار
بسی چاک شد از ستم گوش ها
زخون گشته یاقوتگون دوش ها
بسی پشت کز تازیانه بخست
هم از پشت شمشیر و از چو بدست
تن ناز پرورد طفلان شاه
به زیر پی افتاده چون خاک راه
بناگوش هاشان ز سیلی کبود
جهان گشته از آهشان پر زدود
تن کودکان گشته لرزان چو بید
رخ نوگلان گشته چون شنبلید
به هر سو روان بانوان پر هراس
که صد داس روکرده برباغ یاس
یکی یا علی (ع) گفتی آن یا رسول (ص)
یکی یاوری خواستی از بتول (س)
نیامد به دیدار، یک چاره ساز
شدی دم به دم رنج ایشان دراز
بیامد یکی سوی دخت امام
که بنهاده بودش پدر نام مام
به پا داشت بانو دو خلخال زر
ستم پیشه افکند بر وی نظر
گرفت و برآوردش اوم را ز پای
ولی بود گرینده آن زشت رای
بدو گفت بانو که این مویه چیست؟
شما را دم شادی و خرمی است
بگفتا از آن اشکبارم که من
برآرم چنان زیورت را ز تن
نه تو زاده ی پاک پیغمبری
دریغ آمدم از چنین داوری
بگفتش: گر آگاهی از حال من
نما دست کوته ز خلخال من
بگفت: ارمنش برگذارم به جای
دگر کس تو را می برآرد ز پای
کسی را که شد پرده بردیده، آز
نداند ره از چاه با چشم باز
مرآن را که در چشم دل نیست نور
به راه خدا هست با دیده، کود
چنین گفت آن بانوی نو عروس
که برمن جهان شد چو چشم خروس
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۵۲ - روایت فاطمه ی نو عروس در غارت خیمه گاه گوید
زخرگه برون آمدم با شتاب
دلی پر ز آتش دو دیده پر آب
به ناگه بیفتادم آن دم نگاه
سوی کشته ی شاه و یاران شاه
بدیدم بدن هایی از نور پاک
فتاده همه غرقه در خون و خاک
به نزدیک هم خفته بی سر، تنا
چو قربانی حاجیان در منا
درآندم به اندیشه رفتم فرو
همی داشتم با خود این گفتگو
که امروز این مردم زشت نام
بکشتند مردان ما را تمام
که بودند مرد افکن و تیغ زن
چه سازند با ما که هستیم زن
چو مردان بریزند اگر خون ما
بود یاری بخت وارون ما
از این زندگی، مرگ بهتر بسی
که افتد به ما چشم هر ناکسی
من استاده، حیران زکار سپهر
که از ما چرا پاک ببریده مهر؟
به ناگه یکی خصم چون پیل مست
بیامد یکی نیزه او را به دست
رخش تیره و سهمگین سرخ موی
دو چشمش کبود و پر از چین به روی
گرازان و تازان چو گرگ دژم
گریزان ز وی آهوان حرم
رسیدی به هر یک از آن بانوان
بیازردی او را به چوب و سنان
کشیدی به سختی زسر معجرش
گرفتی ازو رخت و هم زیورش
سراسیمه از بیم آن زشت گرگ
همی خرد جستی پناه از بزرگ
من از دیدنش سخت ترسان شدم
گریزان به سوی بیابان شدم
چو دیدم گریزنده آن زشت مرد
زدنبال من اندر آمد چو گرد
بن نیزه بر دوش من کوفت سخت
فتادم به رو همچو برگ از درخت
ربود از سرم معجر آن نابکار
به گوشم بدید اندرون گوشوار
گرفت و چنانش به سختی کشید
کز آن پرده ی گوش من بر درید
روان گشت بر چهر خونم زگوش
زآسیب آن زخم رفتم زهوش
فتادم چو بر خاک بی توش وتاب
همی تافت بر پیکرم آفتاب
چو لختی برآمد به هوش آمدم
خروشی زبالین به گوش آمدم
یکی برسرم گریه می کرد زار
کشیدی زدل ناله همچون هزار
چو کردم نگه دیدم آن زینب (س) است
که از بهر من روز او چون شب است
چو دید آنکه آمد روانم به تن
بفرمود کای مونس جان من
مرا کاشکی تن شدی بی روان
نمی دیدم اینسان تو را بی توان
به پاخیز وزین بیش ایدر مپای
منت می برم گر تو را نیست پای
که آشفته ام بهر طفلان شاه
دگر بهر آن خسته ی بی پناه
ندانم کز آن قوم بیدادگر
مرآن بیکسان را چه آمد به سر
بگفتم: که ای بانوی غمگسار
چه سان سر برهنه شوم رهسپار؟
یکی جامعه ی کهنه آور به من
که با آن بپوشم سر خویشتن
به من گفت بانو بسی پر ز آه
مرا بین وزان پس زمن جامه خواه
به چیزی اگر دسترس داشتم
سر خود برهنه بنگذاشتم
چو دیدم نکو عصمت کردگار
نبودش چو من چادر و گوشوار
به جز موی چیزیش برسر نبود
بر و دوشش از تازیانه کبود
چو دیدم چنان از سرم هوش شد
غم خویشم از دل فراموش شد
از آنجا برفتیم پس با شتاب
سوی خیمه بر چهره از کف نقاب
چو رفتم بدیدم که درخیمه گاه
نمانده به جا غیر خاک سیاه
شهنشاه بیمار در آستان
بیفتاده برخاک و خفته سنان
تن نازکش تفته ازتاب تب
ز بی آبی اش خشک گردیده لب
نشستیم بر گرد او مویه گر
که ما را از تن این پس چه آید به سر؟
زتاراج خرگاه زین العباد
ستم ها که آن شاه دید از عناد
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۵۳ - روایت علیا مخدره جناب زینب علیه السلام
یکی داستان دیده ام جانگزا
ز گفت مهین دخت شیر خدا
بپیوندمش من به گفتار خویش
که آتش زنم بر دل شیعه، بیش
چنین گفته آن بانوی راستان
که بودم من استاده بر آستان
بر خیمه ی سید الساجدین
ز تیمار بیمار خود دل غمین
به ناگه بیامد یکی زشت مرد
که بودش دو چشم ازرق و موی زرد
به تاراج آن خیمه بگشاد دست
کم و بیش را جمله درهم ببست
یکی پوست در زیر بیمار بود
که بی ارزش و کهنه و خوار بود
بنگذشت زان پاره ی پوست نیز
نترسد از پرسش رستخیز
گرفتش کنار و برافشاند سخت
به روی اندر آمد شه نیکبخت
دگر چون درآن خیمه چیزی ندید
به تاراج شد رخت و بر من رسید
ربود از سر من کهن معجرم
دگر آنچه بد پوشش اندر برم
دو آویز درگوش بودم ز زر
برآوردش از گوشم آن بد سیر
شگفتا که آن بد گهر می گریست
بگفتم: که این گریه ات بهر چیست؟
بگفتا:که گریم بدان کز ستم
چه بد رفت با آل شاه امم
ز گفتار او شد دلم خشمگین
بدو گفتم: ای پیرو مشرکین
به تو بی خرد باد خشم خدا
ز پیکر کند دست و پایت جدا
بسوزد تو را آتش این جهان
از آن پیش کاری به دوزخ مکان
نوشتند اهل سیر در کتاب
که نفرین بانو بشد مستجاب
بدان بد گهر خولی اصبحی
چو مختار بر شد به تخت شهی
به بندش در افتاد آن زشت مرد
بپرسد از او تا که از بد چه کرد؟
ستم های خود را سراسر بگفت
نیارست زان جمله چیزی نهفت
همی تا بدانجا که بانوی دین
چه فرمود با وی که شد خشمگین
چو بشنید گفتار او نیکرای
بفرمود کز وی دو دست و دوپای
بریدند و پس آتش افروختند
تن تیره اش را در آن سوختند
حمید بن مسلم ز کوفی سپاه
بگفتا: که رفتم سوی خیمه گاه
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۵۴ - روایت حمید بن مسلم کوفی
بینم که آن مردم پر زکین
چه سازند با آل حبل المتین
به ناگه پدیدار شد شمر دون
به گردش گروهی به بد رهنمون
رسیدند آنجا که بیمار بود
همان شاه با درد و تیمار بود
بگفتند با شمر کاین ناتوان
به جا مانده از هاشمی زاده گان
همان به که با خنجر آبدار
رهانیمش از پیچش روزگار
چو دیدم که آن مردم بد سرشت
شدند استوار اندر آن کار زشت
بگفتم بدیشان به بانگی درشت
که ای قوم! بیمار را کس نکشت
چه کرده است این کودک بی پناه
به یزدان پناهید از این گناه
از اینگونه کردم بس اندرزها
که برهانمش از دم اژدها
عمر نیز ناگاه آنجا رسید
مر آن پیچش و گفتگو را شنید
به شمر تبهکار بر زد خروش
که درقتل این خسته چندین مکوش
همین یک پرستار بهر زنان
به جا مانده زو باز گردان عنان
چو آمد عمر نزد آن بانوان
کشیدند از دل سراسر فغان
چنان شیون و ناله کردند سر
که بگریست برحال ایشان عمر
به لشگر خروشید دنیا پرست
کز این بیکسان باز دارید دست
نکوشد دگر کس به آزارشان
بس است اینهمه رنج و تیمارشان
شد از گردشان چون سپه برکنار
به پیش عمر لابه کردند زار
که ما عترت پاک پیغمبرم
روا نیست کاینسان برهنه سریم
بگو تا ز چیزی که ناید به کار
نمایند چندان به ما واگذار
که پو شیم با آن سر خویش را
زخود شاد کن داور خویش را
عمر گفت: یاران از این سود، دست
بدارید و باز آورید آنچه هست
به هرکس دهید آنچه دارد نیاز
که اندام خود را بپو شند باز
بسی گفت و با وی ندادند گوش
شد او خسته و خواستاران خموش
چو بیچاره شد روی از ایشان بکاشت
تنی را برایشان نگهبان گماشت
بگفتا: سراسر ز خرد و بزرگ
به یک خیمه همچون اسیران ترک
بیاریدشان گرد و دارید پاس
مبادا گریزد تنی از هراس
دریغا بدی در زمانه نماند
که آل علی (ع) دفترش را نخواند
شگفتا که از شومی آن ستم
نپاشید پیوند گیتی ز هم
چنین بوده تا بوده آیین چرخ
که شایسته کس را نداده است برخ
ستمکار را بهره عیش است و گنج
نکوکار پیوسته با درد و رنج
جهان همچو دریای پهناور است
که لولوش در زیر خس برسر است
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۵۵ - آتش زدن سپاه کفر، خیام سپهر احتشام پادشاه ایمان را
عمر چون ز خرگاه شه گشت دور
بگفتا به آن مردم پر غرور
که سوزید این خیمه ها را تمام
به خوشنودی کار فرمای شام
سپه پرده ی شرم را سوختند
برفتند و آتش بر افروختند
برآن خیمه ها یکسر آذر زدند
ملایک ز غم دست بر سر زدند
سرایی که از عرش دیدی درود
سیه خرگهی گشت از تیره دود
از آن دود شد روی گیتی سیاه
چو از آه پوشیده رویان شاه
ستمدیدگان از تف آن شرار
هراسنده گشتند و آسیمه سار
دویدند با زاری و اشک و آه
گرفتند دامان بیمار شاه
بگفتند: ای شه به فریاد رس
که آتش فراز آمد از پیش و پس
بسوزند ایدون همه رایگان
ستمکش زنان، بی پدر کودکان
چه فرمان دهی چاره ی کار چیست
که کس چاره سازنده غیر تو نیست
بفرمود شه، سر به صحرا نهید
ز سوزنده آتش مگر وارهید
به فرمان نمودند یکسر فرار
مگر داغدل زینب (ع) بی قرار
نرفت او،که پابند بیمار بود
دلش بسته ی رنج و تیمار بود
بدو گفت دارای دوران، تو نیز
سر خویش گیر و زآتش گریز
بدو گفت بانو مباد آنکه من
خورم با غمت انده خویشتن
چو تیمار تو سوزدم اندرون
چه باک ار بسوزد تنم از برون
همان به که فرمان دهی تا تو را
برم دور از این آتش جانگزا
وزان پس نهم اندر این دشت، روی
ز سر گشتگان می کنم جستجوی
بگفت این و بگرفت شه را به بر
گشانیدش از خیمه آن سوی تر
پس آمد به هامون رخی بی نقاب
بدید آن به برج حیا آفتاب
پراکنده اطفال خورشید چهر
در آن دشت چون اختران در سپهر
برهنه سر و پای در آفتاب
به دل هول آتش به لب نام باب
ز هر سوی سرگشتگان را بخواند
بیاورد و برگرد آن شه نشاند
پس آنگاه بنمود روی نیاز
سوی یثرب و، گفت اینگونه راز
که ای پاک پیغمبر تاجور
زتربت سوی کربلا کن گذر
حسینی (ع) که پروردی اش درکنار
ببین گشته از خون تنش لاله زار
سرش را بریده نگر از قفا
برش پاره پاره زتیغ جفا
همان کودکان گرامیت را
مران دوده ی پاک نامیت را
که برسایه شان تاکنون مهر و ماه
نیفکنده هرگز به خیره نگاه
گرفتار بین در کف اهرمن
برهنه سر و روی در انجمن
لبانی که چون غنچه سیرآب بود
ببین از عطش چون بنفشه کبود
نگر سوخته بارگاهی که، بار
سروش اندر آن خواستی چند بار
بسی با نیار گفت زاینگونه درد
جوابی چو بشنید خاموش کرد
کنون باز گردم سوی قتلگاه
بگویم چه کردن با جسم شاه
پسین گاه کان لشگر کینه جو
نهادند زی خیمه ی خویش رو