تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۲۹۶ - غافلان را احتیاج باده گلرنگ نیست
غافلان را احتیاج باده گلرنگ نیست
خواب چون افتاد سنگین حاجت پاسنگ نیست
برنمی آید دل روشن به روی سخت خلق
جوشن داودیی آیینه را چون زنگ نیست
از شکست ایمن شود هر کس که خود را بشکند
از گل رعنا خزان سنگدل را رنگ نیست
هر که شد محو جمال آسوده گردد از جلال
هیچ پروا عاشق دیوانه را از سنگ نیست
جان آگاه از تن خاکی کدورت می کشد
پای خواب آلود را زحمت ز کفش تنگ نیست
هر مخالف در نیابد نغمه عشاق را
ناله بلبل به گوش بیغمان آهنگ نیست
خارخار آشیان را گر ز دل بیرون کند
چار دیوار قفس صائب به بلبل تنگ نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۲۹۷ - روزی دل جز شکست از یار شوخ و شنگ نیست
روزی دل جز شکست از یار شوخ و شنگ نیست
قسمت دیوانه از طفلان به غیر از سنگ نیست
تا نفس چون گردبادم هست، جولان می زنم
دشت پیمای جنون، پا بسته فرسنگ نیست
چند حرف سخت در کار دل نازک کنی؟
آخر ای بی رحم، جان شیشه ای از سنگ نیست
خارخار آشیان را گر ز دل بیرون کنند
چاردیوار قفس بر عندلیبان تنگ نیست
صائب ار ذوق تماشا گرد دل می گرددت
هیچ دامی همچو دام طره شبرنگ نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۲۹۸ - عشق را حاجت به زور بازوی اقبال نیست
عشق را حاجت به زور بازوی اقبال نیست
فتح اقلیم قفس جز در شکست بال نیست
شرم هشیاری زبان بند شکایت گشته است
می اگر باشد، زبان شکوه مالال نیست
هر کجا پای محبت در میان باشد خوش است
حلقه زنجیر، لیلی را کم از خلخال نیست
هر قدر خواهد دلت، عرض تجلی کن به دل
خانه آیینه تنگ از کثرت تمثال نیست
در حریم وصل او صائب خموشی پیشه کن
مجلس حال است اینجا، جای قیل و قال نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۲۹۹ - بار بر مجنون ما جمعیت اطفال نیست
بار بر مجنون ما جمعیت اطفال نیست
خانه آیینه تنگ از کثرت تمثال نیست
خاک زن در چشم خودبینی که از آب حیات
سد اسکندر به جز آیینه اقبال نیست
مزرع امید را آب تنک برق فناست
عیش را ناقص کند جامی که مالامال نیست
قطع امید از تهی چشمان عالم کرده ایم
کشت ما را چشم آب از چشمه غربال نیست
وقت آن درویش قانع خوش که از خوان نصیب
لقمه ای دارد که چشم شورش از دنبال نیست
مهر خاموشی است حجت بر مزاج مستقیم
رفتن تب را دلیلی بهتر از تبخال نیست
گفتگوی معرفت کم کن که اهل حال را
حجت ناطق به غیر از ترک قیل و قال نیست
بی نیاز از هاله باشد خوبی ماه تمام
ساق چون افتاد سیمین حاجت خلخال نیست
سعی در جمعیت دل کن کز این عبرت سرا
آنچه نتوان برد از اسباب با خود، مال نیست
دیده اهل هوس دایم بود در سیر و دور
نقطه را آسودگی در قرعه رمال نیست
مرکز پرگار سرگردانی بی منتهاست
هر سر بی حاصلی کز فکر زیر بال نیست
نیست صائب بر حریصان جمع سیم و زر گران
از گرانباری غباری بر دل حمال نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۰ - صبر بر زخم گرانسنگ ملامت سهل نیست
صبر بر زخم گرانسنگ ملامت سهل نیست
توتیا گشتن به زیر کوه طاقت سهل نیست
مور قانع یافت از دست سلیمان پایتخت
بر جگر دندان فشردن از قناعت سهل نیست
عشق عالمسوز را چون برق، آتش زیر پاست
ورنه زخم خار صحرای ملامت سهل نیست
خار این وادی شلاین تر ز خون ناحق است
از علایق، چیدن دامان رغبت سهل نیست
درد یعقوبی ندارد چشم خواب آلود ما
ورنه از کف دادن دامان فرصت سهل نیست
کم مدان تقصیر پیری را که در هنگام صبح
گر همه یک چشم باشد، خواب غفلت سهل نیست
من گرفتم سیل ناصاف مرا کردند صاف
خجلت ناصافی از دریای رحمت سهل نیست
بر تو از کوتاه بینی خون دل شد ناگوار
چشم اگر بر منعم افتد، هیچ نعمت سهل نیست
کوهکن از رشک خسرو جان شیرین را سپرد
عشق در هر دل که باشد، زخم غیرت سهل نیست
خوردن گندم برون انداخت آدم را ز خلد
تا بدانی پیش حق یک جو اطاعت سهل نیست
پرده منصور اگر صد چاک شد چون گل سزاست
دم زدن بی پرده از اسرار وحدت سهل نیست
کافر حربی است هر کس نیست راضی از قضا
صائب از قسمت چو نادان شکایت سهل نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۱ - یک حباب قلزم توحید بی اکلیل ست
یک حباب قلزم توحید بی اکلیل ست
هیچ موجی بی صدای شهپر جبریل نیست
زیر دیوار گرانجانی نمانند اهل دل
کعبه را بیم خرابی از سپاه فیل نیست
تحفه عاشق نگاهان دیده حیران بس است
هیچ دستاویز سایل را به از زنبیل نیست
به که از پشت پدر راه فنا گیریم پیش
مهلت ده روزه ما قابل تحویل نیست
چاره وارستگی از خلق، ترک صحبت است
قطع افیون را علاجی بهتر از تقلیل نیست
بی نگاه گرم نبود گوشه ابروی او
هرگز این محراب عالمسوز بی قندیل نیست
لازم عشق است بخت تیره و روز سیاه
نیل چشم زخم یوسف غیر رود نیل نیست
می زند بر قلب گردون آه درد آلود ما
پشه ما را محابا از شکوه فیل نیست
در خرابات مغان صائب لب دعوی ببند
صحبت حال است اینجا، جای قال وقیل نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۲ - خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست
خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست
دانه چون افتاد گیرا، احتیاج دام نیست
از نسیمی می توان برداشتن ما را ز خاک
چشم ما چون دیگران بر بوسه و پیغام نیست
شبنمی را کز محیط بیکران افتاد دور
در کنار لاله و آغوش گل آرام نیست
خاک ره شو گر طلبکار دلی، کاین کعبه را
جز غبار خاکساری جامه احرام نیست
باغ عقل است آن که در عمری رساند میوه ای
آفتاب عشق بر هر کس که تابد خام نیست
ترک خودکامی، جهان در شکرستان کردن است
تلخکامی جز نصیب مردم خودکام نیست
کیسه پردازان دنیا غافلند از نقد وقت
ورنه نقدی این چنین در کیسه ایام نیست
در مصیبت خانه دنیا که آزادی است مرگ
خون خود را می خورد مرغی که بی هنگام نیست
می پرد دل بی خرد را بهر اوج اعتبار
طفل ناافتاده را اندیشه ای از بام نیست
شام ماه روزه دارد داغ، صبح عید را
بی تکلف هیچ شهری این قدر خوش شام نیست
جوهر مجنون نداری گرد این وادی مگرد
نیست آهویی درین صحرا که شیراندام نیست
از زبان شکوه ما حسن صائب فارغ است
شکرستان را خبر از تلخی بادام نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۳ - آفت دولت به ابنای زمان معلوم نیست
آفت دولت به ابنای زمان معلوم نیست
لقمه چون افتاد فربه استخوان معلوم نیست
از خدنگ عشق چون تیر جگر دوز قضا
از لطافت هیچ جز گرد از نشان معلوم نیست
هر کجا آزادگی باشد، نباشد انقلاب
در بساط سرو آثار خزان معلوم نیست
بوسه می خواهد که راه آشنایی وا کند
بر نفس هر چند راه آن دهان معلوم نیست
از شتاب عمر دارد بی خبر غفلت ترا
از هجوم سبزه این آب روان معلوم نیست
تا ز خود بیرون نیایی خویش را نتوان شناخت
عیب تیر کج در آغوش کمان معلوم نیست
می شوی وقت رحیل از غفلت خود باخبر
در حضر سنگینی خواب گران معلوم نیست
طفل داند دایه را حور و بهشت و جوی شیر
زشتی زال جهان بر ناقصان معلوم نیست
بیشتر پاس ادب دارند شرم آلودگان
در گلستانی که آنجا باغبان معلوم نیست
در رگ کان تا بود یاقوت، خون مرده ای است
در خموشی جوهر تیغ زبان معلوم نیست
مشکل است از جستجو آزادگان را یافتن
از سبکباری پی این کاروان معلوم نیست
در غریبی می نماید فکر صائب خویش را
نکهت گل تا بود در گلستان معلوم نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۴ - چشم شبم محرم رخسار گلفام تو نیست
چشم شبم محرم رخسار گلفام تو نیست
بوسه را رنگی ز لبهای می آشام تو نیست
نیست در صلب یمن سنگی که خون رغبتش
چون می نارس به جوش از حسرت نام تو نیست
بوی یوسف می کند بیت الحزن را گلستان
هیچ کس را شکوه از گردون در ایام تو نیست
قمری از پاس غلط در حلقه تقلید ماند
ورنه در روی زمین سروی به اندام تو نیست
بوسه شیرین دهانان را مکرر همچو قند
کرده ام لب چش، به شیرینی چو پیغام تو نیست
یوسفی در بیع دارد هر تهیدستی ز تو
هیچ کافر ناامید از رحمت عام تو نیست
غیر من کز دامن زلف تو دستم کوته است
هیچ فرد باطلی بی مد انعام تو نیست
صائب از همت به فتراک تو خود را بسته است
ورنه صید لاغر او قابل دام تو نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۵ - داغ من ممنون شکرخند پنهان تو نیست
داغ من ممنون شکرخند پنهان تو نیست
زیر بار منت گرد نمکدان تو نیست
دست گستاخ نسیم از گلستانت کوته است
هرزه خندی شیوه چاک گریبان تو نیست
در دل سختت ندارد رحم آتشدست راه
خون گرم لعل در کان بدخشان تو نیست
سنبل خواب پریشان روید از بالین مرا
شب که در مد نظر زلف پریشان تو نیست
امت خضر گرانجان بودن از بی جوهری است
خون ما را مصرفی چون تیغ مژگان تو نیست
تا به چند ای کوهکن سختی کشی در بیستون؟
تیشه آتش نفس گویا به فرمان تو نیست
می برم چون نام آغوش از کنارم می رمی
این قبا چسبان به شمشاد خرامان تو نیست
به که در غربت بود پایم به زندان ای پدر
یک قدم بی چاه در صحرای کنعان تو نیست
می کنم شوق ترا از روی شوق خود قیاس
احتیاج نامه های شوق عنوان تو نیست
ای نسیم پیرهن برگرد از کنعان به مصر
شعله شوق مرا حاجت به دامان تو نیست
یوسف من زیر لب تا کی گذاری خال نیل؟
این کبوتر در خور چاه زنخدان تو نیست
خانخانان را به بزم و رزم، صائب دیده ام
در سخا و در شجاعت چون ظفرخان تو نیست
دیده ام صائب همه گلهای باغ هند را
چون گل نشکفته باغ صفاهان تو نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۶ - یک سر مو راستی در طاق ابروی تو نیست
یک سر مو راستی در طاق ابروی تو نیست
رحم در سر کار مژگان بلاجوی تو نیست
می دهی صد وعده و فی الحال بر هم می زنی
این اداها لایق چشم سخنگوی تو نیست
بی سبب از شاهراه وعده بیرون می روی
این روش زیبنده بالای دلجوی تو نیست
از کنار شمع می آری برون پروانه را
شعله آتش حریف تندی خوی تو نیست
پر مرنجانم که رو در کافرستان می نهم
حلقه زنار کم از حلقه موی تو نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۷ - هیچ لب زیر فلک بی ناله جانکاه نیست
هیچ لب زیر فلک بی ناله جانکاه نیست
تار و پود عالم امکان به غیر از آه نیست
ساده لوحی می کند میدان جولان را وسیع
پیش پای دوربینی یک قدم بی چاه نیست
نیست غافل حسن مغرور از شکست و بست دل
مهر تابان بی خبر از جمع و خرج ماه نیست
بر فقیران سجده شکرش چو مسجد واجب است
هر سرایی را که چون منع در درگاه نیست
در غریبی می کند نشو و نما حسن غریب
در وطن پیراهن یوسف به غیر از چاه نیست
مستی جاوید خواهی غوطه زن در بحر خم
ورنه می در جام و مینا گاه هست و گاه نیست
آه حسرت ریشه نخل هوسناکان بود
در بساط پاکبازان محبت آه نیست
پیش هر ناشسته رو اظهار حاجت مشکل است
ورنه از دامان شب ها دست ما کوتاه نیست
نوش و نیش و خار و گل صائب هم آغوش همند
در بساط آفرینش نقش خاطرخواه نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۸ - دلبر از دل نیست غافل، دل اگر آگاه نیست
دلبر از دل نیست غافل، دل اگر آگاه نیست
شاه با تخت است دایم، تخت اگر با شاه نیست
کوه نتوانست پیچیدن عنان سیل را
سالکان را کعبه و بتخانه سنگ راه نیست
در دبستان، لوح هیهات است ماند رو سفید
در جهان آفرینش سینه ای بی آه نیست
خانه من چون صدف از گوهر خود روشن است
گل به چشم روزنم از آفتاب و ماه نیست
حلقه بیجا می زند بر در نوای بلبلان
بوی گل را در حریم بی دماغان راه نیست
سد راه ما نگردد مهر دنیای خسیس
مانع پرواز ما چون چشم، برگ کاه نیست
چون شبان بیدار باشد، گله گو در خواب باش
آدمی را دیده بانی چون دل آگاه نیست
کار مردان نیست با نامرد گردیدن طرف
ورنه دستم از گریبان فلک کوتاه نیست
در بساط خامشان باشد مگر مغز سخن
ورنه حرفی غیر حرف پوچ در افواه نیست
هیچ خاری در بساط هستی از اخلاق بد
دامن جان را شلاین تر ز حب جاه نیست
صائب از گرد علایق صفحه دل را بشوی
زان که هر ناشسته رو را ره درین درگاه نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۰۹ - روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست
روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست
عالمی سرگشته اند و هیچ کس گمراه نیست
عقل را از بارگاه عشق بیرون کرده اند
هر فضولی محرم خلوت سرای شاه نیست
کرده ام قطع نظر از گرم و سرد روزگار
گل به چشم روزنم از آفتاب و ماه نیست
در مکافات سپهر سفله عاجز نیستیم
دست ما کوتاه اگر باشد، زبان کوتاه نیست
ما به آب گوهر خود، خانه روشن می کنیم
آفتاب و ماه را در خلوت ما راه نیست
هر که شد دیوانه اینجا در حساب مردم است
در دیار ما قلم بر مردم آگاه نیست
ساده لوحی راهزن را می شمارد خضر راه
پیش چشم دوربینی یک قدم بی چاه نیست
موج ممکن نیست بی دریا شود صورت پذیر
هاله آغوش گردون همتان بی ماه نیست
نیست پروای قیامت آن خدا ناترس را
ورنه از دامان محشر دست ما کوتاه نیست
عزلت ما اختیاری نیست صائب در وطن
پرده پوشی یوسف ما را به غیر از چاه نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۱۰ - نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته است
نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته است
از لب خندان به جز خون در دهان پسته نیست
یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلک
در بساط آسیا یک دانه نشکسته نیست
در رحم اطفال از تحصیل روزی فارغند
مانع رزق مقدر خانه دربسته نیست
از سبکرو نقش هیهات است ماند بر زمین
رهنوردی را که باشد نقش پا، آهسته نیست
فارغ است از امتداد قطره های اشک من
آن که می گوید گره در رشته نگسسته نیست
از می لعلی نمی گردد بدخشان سینه اش
دست هر کس چون سبو در زیر سر پیوسته نیست
می توان ره برد از سیما به کنه هر کسی
شاهدی گلزار رنگین را به از گلدسته نیست
پیش ما صائب که هر صیدی به دام آورده ایم
هیچ صیدی در جهان چون معنی برجسته نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۱۱ - طاعت ظاهر طریق مردم آزاده نیست
طاعت ظاهر طریق مردم آزاده نیست
پرده بیگانگی اینجا به جز سجاده نیست
در صف مستان که بیرون رفتن از خود طاعت است
بادبان کشتی می کمتر از سجاده نیست
از هوا مرغان فارغبال روزی می خورند
در قفس هم رزق ما بی طالعان آماده نیست
لغزش مستانه ما عذرها دارد، ولی
عذر ما را کی پذیرد هر که کار افتاده نیست؟
نقشبندان معانی را برای مشق فکر
تخته مشقی به از رخساره های ساده نیست
راه حرف از خنده گل عندلیبان یافتند
دور باشی حسن را چون جبهه نگشاده نیست
بیقراری لازم آغاز عشق افتاده است
جوش خامی در زمان پختگی با باده نیست
دعوی آزادگی از سرو، رعنایی بود
سرکشی صائب طریق مردم آزاده نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۱۲ - از هلاک ما سیه بختان کسی آزرده نیست
از هلاک ما سیه بختان کسی آزرده نیست
مرده ما قابل ماتم چو خون مرده نیست
هر که خود را باخت اینجا می زند نقش مراد
پاکباز کوی عشق از نقش کم آزرده نیست
در وصال و هجر، داغ عشقبازان تازه است
در خزان و نوبهار این گلستان افسرده نیست
از تماشای خرامش چون نلغزد پای عقل؟
خاروخس را طاقت این سیل عالم برده نیست
صوفیان زنده دل از پوست بیرون رفته اند
در بساط پوست پوشان غیر خون مرده نیست
چون سکندر، خضر اینجا خاک می بوسد ز دور
چشمه آن لب چو آب زندگی لب خورده نیست
دل ازان توست اگر امروز اگر فردا کند
این قدر تدبیر حاجت در قمار برده نیست
این جواب آن غزل صائب که ادهم گفته است
گر منش دامن نگیرم خون من خود مرده نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۱۳ - در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیست
در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیست
برگ عیش این چمن جز دست بر هم سوده نیست
خنده گل می دهد یادی ز آغوش وداع
در بهاران ناله مرغ چمن بیهوده نیست
گرچه می ریزم ز مژگان اشک گرم، اما چو شمع
در سراپای وجودم یک رگ نگشوده نیست
تیغ لنگردار، سیلاب گرانسنگ فناست
چشم ما را تاب آن مژگان خواب آلوده نیست
بوالهوس را آبرویی نیست در درگاه عشق
آستان سرکشان جای جبین سوده نیست
بی گناهی می رود در خون شبنم هر سحر
چهره خورشید بی موجب به خون اندوده نیست
خون به جای شیر می جوشد ز پستان صبح را
وقت طفلی خوش که در مهد زمین آسوده نیست
رحمت حق می کند خالی دل از عصیان ما
ابر این دریا به غیر از دامن آلوده نیست
غنچه تصویر می لرزد به رنگ و بوی خویش
در ریاض آفرینش یک دل آسوده نیست
می توان خواند از جبین، راز دل عشاق را
در کف اهل قیامت نامه نگشوده نیست
دست زن در دامن بی حاصلی صائب که نخل
تا ثمر دارد ز سنگ کودکان آسوده نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۱۴ - پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیست
پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیست
مصرع پیچیده زلف این قدر پیچیده نیست
یک دل آسوده نتوان یافت در این نه صدف
در محیط آفرینش گوهر سنجیده نیست
فارغند از دار و گیر آرزو آزادگان
سرو را بیمی ز خار از دامن برچیده نیست
سینه گرم از دلم آرام و طاقت برده است
دانه را آسودگی در تابه تفسیده نیست
می توان در شیر خالص، موی را بی پرده دید
سینه صافان را اگر عیبی بود پوشیده نیست
از تصنع معنی برجسته نازل می شود
هیچ عیبی شعر را چون لفظ بر هم چیده نیست
از دل شوریده، حرف عاقلان جستن خطاست
ربط را کاری به اوراق ز هم پاشیده نیست
تن به هر تشریف ناقص کی دهد نفس شریف؟
کعبه را صائب نظر بر جامه پوشیده نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۱۵ - ماه در گردون نوردی چون دل آواره نیست
ماه در گردون نوردی چون دل آواره نیست
در بساط آسمان این کوکب سیاره نیست
از حجاب تن، دل رم کرده ما فارغ است
دامن ما چون شرر در زیر سنگ خاره نیست
کار بیدردان بود گل در گریبان ریختن
برگ عیش نامرادان جز دل صد پاره نیست
چشم شبنم تکمه پیراهن خورشید شد
حسن، شرم آلودگان را مانع نظاره نیست
هیزم تر، صندل تدبیر نفروشد به ما
جز سر تسلیم، اینجا دردسر را چاره نیست
تا بود دل تیره، تن با او مدارا می کند
سنگ چون آیینه شد، ایمن ز سنگ خاره نیست
پا منه بیرون ز زهد خشک، چون عارف نه ای
طفل را دارالامانی بهتر از گهواره نیست
از صفای وقت صائب در حجاب غفلت است
در خرابات مغان هر کس که دردی خواره نیست