تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱ - چون لبت از مصر کی خیزد نبات
چون لبت از مصر کی خیزد نبات
کز نباتت می چکد آب حیات
دوستانت زاب حیوان بی نصیب
تشنگان جان داده نزدیک فرات
صانع از روی تو شمعی بر فروخت
دفع ظلمت را میان کاینات
پیش نقش رویت ایمان آورند
بت پرستان زمین سومنات
بود در خوبان نظر کردن حرام
حسنت آمد کرد محو سیئات
از کمند زلف جان آویز تو
جان ندارد هر که می جوید نجات
صبر فرمایی مرا در عاشقی
چون نمایم بر سر آتش ثبات
گر کند چشمت به درویشان نظر
مایه حسن تو را باشد زکات
زندگانی را ز سر گیرد همام
گر به خاکش بگذری بعداز وفات
کز نباتت می چکد آب حیات
دوستانت زاب حیوان بی نصیب
تشنگان جان داده نزدیک فرات
صانع از روی تو شمعی بر فروخت
دفع ظلمت را میان کاینات
پیش نقش رویت ایمان آورند
بت پرستان زمین سومنات
بود در خوبان نظر کردن حرام
حسنت آمد کرد محو سیئات
از کمند زلف جان آویز تو
جان ندارد هر که می جوید نجات
صبر فرمایی مرا در عاشقی
چون نمایم بر سر آتش ثبات
گر کند چشمت به درویشان نظر
مایه حسن تو را باشد زکات
زندگانی را ز سر گیرد همام
گر به خاکش بگذری بعداز وفات
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴۴ - فتنه از بالای تو بالا گرفت
فتنه از بالای تو بالا گرفت
شهر از ان رفتار خوش غوغا گرفت
صانع از روی تو شمعی بر فروخت
آتشی زان شمع در دل ها گرفت
زلف مشکین تو بر هم زد صبا
مغز ما از بوی آن سودا گرفت
چشم نابینا ز عکس روی تو
حکم چشم روشن بینا گرفت
چون سماع عشق او آغاز شد
گرمی آن بیشتر در ما گرفت
تا همام از عشق او شد باخبر
ترک شمع گنبد خضرا گرفت
شهر از ان رفتار خوش غوغا گرفت
صانع از روی تو شمعی بر فروخت
آتشی زان شمع در دل ها گرفت
زلف مشکین تو بر هم زد صبا
مغز ما از بوی آن سودا گرفت
چشم نابینا ز عکس روی تو
حکم چشم روشن بینا گرفت
چون سماع عشق او آغاز شد
گرمی آن بیشتر در ما گرفت
تا همام از عشق او شد باخبر
ترک شمع گنبد خضرا گرفت
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۰ - یاد باد آن راحت جان یاد باد
یاد باد آن راحت جان یاد باد
عاشقان را عهد جانان یاد باد
چون تماشا را به سروستان رویم
ود آن سرو خرامان یاد باد
غنچه های گل چو آید در نظر
آن لب شیرین خندان یاد باد
ما به جان بادوست پیمان بسته ایم
جاودانش آب حیوان یاد باد
روشنی کز روز وصلش یافتم
در شب تاریک هجران یاد باد
مهر با رویش به جان ورزیده ام
مهربان را مهر با نان یاد باد
تا زبان گویاست می گوید همام
بلبلان را از گلستان یاد باد
عاشقان را عهد جانان یاد باد
چون تماشا را به سروستان رویم
ود آن سرو خرامان یاد باد
غنچه های گل چو آید در نظر
آن لب شیرین خندان یاد باد
ما به جان بادوست پیمان بسته ایم
جاودانش آب حیوان یاد باد
روشنی کز روز وصلش یافتم
در شب تاریک هجران یاد باد
مهر با رویش به جان ورزیده ام
مهربان را مهر با نان یاد باد
تا زبان گویاست می گوید همام
بلبلان را از گلستان یاد باد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۰ - گرچه سیاحان جهان گردیده اند
گرچه سیاحان جهان گردیده اند
مثل رویت کافرم گردیده اند
مهر ورزان پیش نقش روی تو
بر جمال شاهدان خندیده اند
ماه رویان ز اشتیاقت سال ها
پای سرو و روی گل بوسیده اند
شاعران کردند تشبیهت به ماه
زین سخن صاحب دلان رنجیده اند
صبح دانی ناله مرغان ز چیست
بوی زلفت از صبا بشنیده اند
از ره چشمم گرفتی ملک دل
جمله دل ها در بالای دیده اند
سرزنش کردن نمی باید مرا
عشق پیش از عهد ما ورزیده اند
عاشقان را از ملامت باک نیست
کاین کنه دیر است کامرزیده اند
عشق را قومی که پنهان داشتند
شعله آتش به نی پوشیده اند
دوستی زانان نباید ای همام
کز حدیث دشمنان ترسیده اند
مثل رویت کافرم گردیده اند
مهر ورزان پیش نقش روی تو
بر جمال شاهدان خندیده اند
ماه رویان ز اشتیاقت سال ها
پای سرو و روی گل بوسیده اند
شاعران کردند تشبیهت به ماه
زین سخن صاحب دلان رنجیده اند
صبح دانی ناله مرغان ز چیست
بوی زلفت از صبا بشنیده اند
از ره چشمم گرفتی ملک دل
جمله دل ها در بالای دیده اند
سرزنش کردن نمی باید مرا
عشق پیش از عهد ما ورزیده اند
عاشقان را از ملامت باک نیست
کاین کنه دیر است کامرزیده اند
عشق را قومی که پنهان داشتند
شعله آتش به نی پوشیده اند
دوستی زانان نباید ای همام
کز حدیث دشمنان ترسیده اند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۱ - زاهدان با شاهدان همخانه اند
زاهدان با شاهدان همخانه اند
گرد هر شمعی دو صد پروانه اند
اهل دل در بت پرستی آمدند
شاهدان بت دیده ها بتخانه اند
بابری رویان نماند عقل و هوش
جمله معذورند اگر دیوانه اند
روی خوب آیینه خود ساختند
در سر زلف بتان چون شانه اند
از لب معشوق می نوشند می
فارغ از خمخانه و پیمانه اند
عارفان ما را ملامت می کنند
آن گران جانان ز دل بیگانه اند
مردم بینا دل جوهر شناس
چون همام اندر پی دردانه اند
گرد هر شمعی دو صد پروانه اند
اهل دل در بت پرستی آمدند
شاهدان بت دیده ها بتخانه اند
بابری رویان نماند عقل و هوش
جمله معذورند اگر دیوانه اند
روی خوب آیینه خود ساختند
در سر زلف بتان چون شانه اند
از لب معشوق می نوشند می
فارغ از خمخانه و پیمانه اند
عارفان ما را ملامت می کنند
آن گران جانان ز دل بیگانه اند
مردم بینا دل جوهر شناس
چون همام اندر پی دردانه اند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷ - بر سر کوی تو سرها می رود
بر سر کوی تو سرها می رود
جان فدای روی زیبا می رود
نیست کویت منزل تر دامنان
هر که عیار است آنجا می رود
چون تو پا از خانه بیرون می نهی
در میان شهر غوغا می رود
هر که رویت دید یا بویت شنید
همچو مستان بی سر و پا می رود
تا نیاید گوهر وصلت به دست
آب چشمم همچو دریا می رود
زاتش هجران او هر صبحدم
درد دل ها تا ثریا می رود
مردم آسوده کی دارد خبر
زانچه بر بیمار شب ها می رود
ما نه مرد چشم و ابروی توییم
چون در افتادیم بر ما می رود
هست مهمان لبت جان همام
خوش همی دارش که فردا می رود
جان فدای روی زیبا می رود
نیست کویت منزل تر دامنان
هر که عیار است آنجا می رود
چون تو پا از خانه بیرون می نهی
در میان شهر غوغا می رود
هر که رویت دید یا بویت شنید
همچو مستان بی سر و پا می رود
تا نیاید گوهر وصلت به دست
آب چشمم همچو دریا می رود
زاتش هجران او هر صبحدم
درد دل ها تا ثریا می رود
مردم آسوده کی دارد خبر
زانچه بر بیمار شب ها می رود
ما نه مرد چشم و ابروی توییم
چون در افتادیم بر ما می رود
هست مهمان لبت جان همام
خوش همی دارش که فردا می رود
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰ - بوسه یی را گر به جان شاید خرید
بوسه یی را گر به جان شاید خرید
جان بباید داد روز من یزید
یافتن معشوق را چون ممکن است
از وصال امید نتوانم برید
پای اگر عاجز شود نتوان نشست
گه به پهلو که به سر خواهم دوید
تا نفس آید نشاید دم زدن
تارگی جنبد نشاید آرمید
عاشقان کعبه را در بادیه
ای بسا زحمت که می باید کشید
ساروانه را گو سرود آغاز کن
تا در اشتر غیر تسی آید پدید
باز ای مطرب حدیثخوش بساز
خرقه برکن از تن پیر و مرید
ساقیا می ده که مشتاقان هنوز
میزنند از تشنگی هل من مزید
از شراب جان مستانت همام
جرعه یی می خواست خود بویی شنید
جان بباید داد روز من یزید
یافتن معشوق را چون ممکن است
از وصال امید نتوانم برید
پای اگر عاجز شود نتوان نشست
گه به پهلو که به سر خواهم دوید
تا نفس آید نشاید دم زدن
تارگی جنبد نشاید آرمید
عاشقان کعبه را در بادیه
ای بسا زحمت که می باید کشید
ساروانه را گو سرود آغاز کن
تا در اشتر غیر تسی آید پدید
باز ای مطرب حدیثخوش بساز
خرقه برکن از تن پیر و مرید
ساقیا می ده که مشتاقان هنوز
میزنند از تشنگی هل من مزید
از شراب جان مستانت همام
جرعه یی می خواست خود بویی شنید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - دوستان از دوستان یاد آورید
دوستان از دوستان یاد آورید
عهد یار مهربان یاد آورید
گر ز یاری یک زمان آسوده اید
وقت دوری آن زمان یاد آورید
چون بگوید نکته یی شیرین لبی
آن لب شکتر فشان یاد آورید
تشنگان را در میان بادیه
سبزه و آب روان یاد آورید
طوطی شیرین نفس را در قفس
کشور هندوستان یاد آورید
جان علوی را درین زندان خاک
مجلس روحانیان یاد آورید
آدم محبوس را در آب و گل
از بهشت جاودان یاد آورید
این جهان چون منزل راحت نبود
عیش های آن جهان یاد آورید
در زمان از بی زمانی دم زنید
در مکان از لامکان یاد آورید
از همام این نظم را چون بشنوید
بیت آن صاحب قرآن یاد آورید
پیل را هندوستان یاد آورید
مرغ را از آشیان یاد آورید
عهد یار مهربان یاد آورید
گر ز یاری یک زمان آسوده اید
وقت دوری آن زمان یاد آورید
چون بگوید نکته یی شیرین لبی
آن لب شکتر فشان یاد آورید
تشنگان را در میان بادیه
سبزه و آب روان یاد آورید
طوطی شیرین نفس را در قفس
کشور هندوستان یاد آورید
جان علوی را درین زندان خاک
مجلس روحانیان یاد آورید
آدم محبوس را در آب و گل
از بهشت جاودان یاد آورید
این جهان چون منزل راحت نبود
عیش های آن جهان یاد آورید
در زمان از بی زمانی دم زنید
در مکان از لامکان یاد آورید
از همام این نظم را چون بشنوید
بیت آن صاحب قرآن یاد آورید
پیل را هندوستان یاد آورید
مرغ را از آشیان یاد آورید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - ای سراندازان سراندازی کنید
ای سراندازان سراندازی کنید
خرقه بازی چیست جان بازی کنید
کاسه های سر چو از سودای دوست
نیست خالی کیسه پردازی کنید
تا رسیدن با شبستان وصال
با خیال دوست همرازی کنید
عشق سلطان است چون خواهد خراج
جان ببخشید و سرافرازی کنید
طالبان نوق را گو در سماع
استماع شعر شیرازی کنید
زاهدان را گو که با مستان عشق
از ضرورت ترک غمازی کنید
خرقه بازی چیست جان بازی کنید
کاسه های سر چو از سودای دوست
نیست خالی کیسه پردازی کنید
تا رسیدن با شبستان وصال
با خیال دوست همرازی کنید
عشق سلطان است چون خواهد خراج
جان ببخشید و سرافرازی کنید
طالبان نوق را گو در سماع
استماع شعر شیرازی کنید
زاهدان را گو که با مستان عشق
از ضرورت ترک غمازی کنید
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - آرزومندم ولیکن کو قدم
آرزومندم ولیکن کو قدم
در فراقت شد وجودم کالعدم
نامه وقتی می نوشتم پیش دوست
آتش این نوبت همی سوزد قلم
ای دریغا خواب کاو هر شب مرا
با خیالت می رسانیدی به هم
نیست اکنون هیچ تدبیری جز آنک
بر زبان باد پیغامی دهم
و یک زمان ایمن نمی باشم ز تیر
تا برون آید کبوتر از حرم
وقت دوری یاد می کن بنده را
کز خداوندان شود پیدا کرم
گر جهنم را بود سوز فراق
وای بر اعضای کافر زان الم
زندگانی در حضور دوستان
مغتنم دارید باران مغتنم
شد به پیغام از شما راضی همام
یا به بویی از نسیم صبحدم
در فراقت شد وجودم کالعدم
نامه وقتی می نوشتم پیش دوست
آتش این نوبت همی سوزد قلم
ای دریغا خواب کاو هر شب مرا
با خیالت می رسانیدی به هم
نیست اکنون هیچ تدبیری جز آنک
بر زبان باد پیغامی دهم
و یک زمان ایمن نمی باشم ز تیر
تا برون آید کبوتر از حرم
وقت دوری یاد می کن بنده را
کز خداوندان شود پیدا کرم
گر جهنم را بود سوز فراق
وای بر اعضای کافر زان الم
زندگانی در حضور دوستان
مغتنم دارید باران مغتنم
شد به پیغام از شما راضی همام
یا به بویی از نسیم صبحدم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - ای سواد زلف تو سودای من
ای سواد زلف تو سودای من
روی تو خورشید مهر افزای من
دل میان زلفت و من ره نشین
فرق بین از جای او تا جای من
فتنه همسایگان شب تا سحر
در میان کوی تو غوغای من
از وصالت گرچه محرومم خوش است
با خیالت عشق بازی های من
دل به پیری هم جوانی می کند
وه ز دست این دل بر نای من
لایق حسن جهانگیر تو نیست
جز سخن های جهان پیمای من
روی تو خورشید مهر افزای من
دل میان زلفت و من ره نشین
فرق بین از جای او تا جای من
فتنه همسایگان شب تا سحر
در میان کوی تو غوغای من
از وصالت گرچه محرومم خوش است
با خیالت عشق بازی های من
دل به پیری هم جوانی می کند
وه ز دست این دل بر نای من
لایق حسن جهانگیر تو نیست
جز سخن های جهان پیمای من
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - پاک چشمانند مرد روی تو
پاک چشمانند مرد روی تو
راه کژ بینان نباشد سوی تو
خوش نویسان را نباید در قلم
هیچ نونی خوشتر از ابروی تو
ناتوان گردم ز غیرت چون نسیم
گر بجنباند نسیمی موی تو
زنده بی رویت نمانم گر مرا
هر زمان جانی نبخشد بوی تو
دوستان از تشنگی جان می دهند
واب حیوان می رود در جوی تو
عاشقان را تا سحر باشد سماع
هرشب از بانگی سگان کوی تو
چشم خواب آلود تو خواب همام
بست آه از نرگس جادوی تو
راه کژ بینان نباشد سوی تو
خوش نویسان را نباید در قلم
هیچ نونی خوشتر از ابروی تو
ناتوان گردم ز غیرت چون نسیم
گر بجنباند نسیمی موی تو
زنده بی رویت نمانم گر مرا
هر زمان جانی نبخشد بوی تو
دوستان از تشنگی جان می دهند
واب حیوان می رود در جوی تو
عاشقان را تا سحر باشد سماع
هرشب از بانگی سگان کوی تو
چشم خواب آلود تو خواب همام
بست آه از نرگس جادوی تو
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۵ - آن همی خواندم همی بوسیدمش
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۸ - ای سواد نامه ات نور سواد دیده ام
همام تبریزی : مفردات
شماره ۳۹ - در سماع آمد بت خوبان چین
همام تبریزی : مفردات
شماره ۴۴ - می نویسم پیش جانان نامه یی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۵ - زندگی در جمع سامان رفت، حیف
زندگی در جمع سامان رفت، حیف
صبح در خواب پریشان رفت، حیف
دانه اشکی نیفشاندیم ما
عمر چون سیل بهاران رفت، حیف
نور جان در ظلمت آباد بدن
چون چراغ زیر دامان رفت، حیف
از بیابان رفت تا مجنون ما
شوخی از چشم غزالان رفت، حیف
می شدی بتخانه ها تعمیر کرد
مشت خاک ما به جولان رفت، حیف
شیشه ها شد از می روشن تهی
نور چشم می پرستان رفت، حیف
دل به امیدی درین وحشت سرا
از پی آهو نگاهان رفت، حیف
دیدهٔ عبرت نمالیدیم ما
عمر در غفلت به پایان رفت حیف
بوی عشق از جیب جانی برنخاست
زین سفال کهنه، ریحان رفت، حیف
ناله ی عاشق نمی آید به گوش
از حمن مرغ خوش الحان رفت، حیف
اول شب از گداز دل حزین
شمع بزم ما به پایان رفت، حیف
صبح در خواب پریشان رفت، حیف
دانه اشکی نیفشاندیم ما
عمر چون سیل بهاران رفت، حیف
نور جان در ظلمت آباد بدن
چون چراغ زیر دامان رفت، حیف
از بیابان رفت تا مجنون ما
شوخی از چشم غزالان رفت، حیف
می شدی بتخانه ها تعمیر کرد
مشت خاک ما به جولان رفت، حیف
شیشه ها شد از می روشن تهی
نور چشم می پرستان رفت، حیف
دل به امیدی درین وحشت سرا
از پی آهو نگاهان رفت، حیف
دیدهٔ عبرت نمالیدیم ما
عمر در غفلت به پایان رفت حیف
بوی عشق از جیب جانی برنخاست
زین سفال کهنه، ریحان رفت، حیف
ناله ی عاشق نمی آید به گوش
از حمن مرغ خوش الحان رفت، حیف
اول شب از گداز دل حزین
شمع بزم ما به پایان رفت، حیف
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۵۷ - خواست شاهد می پرستم، یللی
خواست شاهد می پرستم، یللی
آنچه او می خواست هستم، یللی
دست رقصم آستینی بیش نیست
دست یار افشاند دستم، یللی
چون حباب از آه کارم شد درست
بحر گشتم، تا شکستم یلّلی
توبهٔ نشکسته نگذارم درست
عهد با پیمانه بستم یللی
سوز من سازد دماغ چرخ، ساز
عود این نه مجمرستم یللی
خضر می باید که تعمیرم کند
من همان دیوار پستم یللی
نغمهٔ مطرب چواز خویشم برد
آید آواز الستم، یللی
چشم ساقی می پیاپی می دهد
مست مست مست مستم یللی
این غزل از فیض مولانا، حزین
در گشاد بال بستم یلّلی
آنچه او می خواست هستم، یللی
دست رقصم آستینی بیش نیست
دست یار افشاند دستم، یللی
چون حباب از آه کارم شد درست
بحر گشتم، تا شکستم یلّلی
توبهٔ نشکسته نگذارم درست
عهد با پیمانه بستم یللی
سوز من سازد دماغ چرخ، ساز
عود این نه مجمرستم یللی
خضر می باید که تعمیرم کند
من همان دیوار پستم یللی
نغمهٔ مطرب چواز خویشم برد
آید آواز الستم، یللی
چشم ساقی می پیاپی می دهد
مست مست مست مستم یللی
این غزل از فیض مولانا، حزین
در گشاد بال بستم یلّلی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۸۴ - مست صهبای الستم یللی
مست صهبای الستم یللی
از می توحید مستم یللی
حبس تن بر مرغ روحم تنگ بود
این قفس، در هم شکستم یللی
کس به من، بیگانه تر از من نبود
ز اختلاط غیر، رستم یللی
چون دل من خلوت خاص تو بود
در به روی غیر بستم یللی
هیچ نقصانی مرا از مرگ نیست
آنچه بودم باز هستم یللی
از حجاب جسم بیرون آمدم
آخر این سد را شکستم یللی
در سماع عشق، محفل گرم بود
چون سپند از جای جستم یللی
در خرابات مغان، بیخود حزین
خوش به کام دل نشستم یللی
از می توحید مستم یللی
حبس تن بر مرغ روحم تنگ بود
این قفس، در هم شکستم یللی
کس به من، بیگانه تر از من نبود
ز اختلاط غیر، رستم یللی
چون دل من خلوت خاص تو بود
در به روی غیر بستم یللی
هیچ نقصانی مرا از مرگ نیست
آنچه بودم باز هستم یللی
از حجاب جسم بیرون آمدم
آخر این سد را شکستم یللی
در سماع عشق، محفل گرم بود
چون سپند از جای جستم یللی
در خرابات مغان، بیخود حزین
خوش به کام دل نشستم یللی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۳ - ساقیا لبریز کن پیمانه را