تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قصاید
شماره ١ - ای کرمت نظم داده کار جهانرا
ای کرمت نظم داده کار جهانرا
والی اقلیم جسم ساخته جانرا
داده شتاب و درنگ از ره حکمت
قدرت تو هیأت زمین و زمانرا
کرده گهر پاش و درفشان بطبیعت
از کرم ابر بهار و باد خزانرا
بهر شکار خرد ز غمزه و ابرو
داده بهر ماهروی تیر و کمانرا
در چمن گلشن وجود خلایق
کرده بسی جویبار آب روانرا
هر چه ازین پیش بود و باشد ازین پس
علم تو دانسته آشکار و نهانرا
می نرسد پا بر آستان جلالت
وقت سیاحت خیال و وهم و گمانرا
لطف تو معنی نهفته در دل آگاه
حکمت تو در زبان نهاده بیانرا
قدرت تو داده ترجمانی فکرت
ز اول فطرت سخن سرای زبانرا
مهر تو در سنگریزه های بدخشی
تعبیه کرده است داروی خفقانرا
از پی نظم امور عالم هستی
قوت اعطا و منع داده بنانرا
شهپر مرغان که از قبیل جماد است
صنع تو کرده است آلت طیرانرا
لطف تو کانرا نهایتی نه پدیدست
نظم معاش و معاد خلق جهانرا
از همه عالم گزیده بهر رسالت
راهبر ساکنان کون و مکانرا
شمع نبوت چراغ دوده آدم
احمد مرسل مثلث قمرانرا
ابن یمین است روز حشر و رکابش
تا که بتابد سوی بهشت عنانرا
والی اقلیم جسم ساخته جانرا
داده شتاب و درنگ از ره حکمت
قدرت تو هیأت زمین و زمانرا
کرده گهر پاش و درفشان بطبیعت
از کرم ابر بهار و باد خزانرا
بهر شکار خرد ز غمزه و ابرو
داده بهر ماهروی تیر و کمانرا
در چمن گلشن وجود خلایق
کرده بسی جویبار آب روانرا
هر چه ازین پیش بود و باشد ازین پس
علم تو دانسته آشکار و نهانرا
می نرسد پا بر آستان جلالت
وقت سیاحت خیال و وهم و گمانرا
لطف تو معنی نهفته در دل آگاه
حکمت تو در زبان نهاده بیانرا
قدرت تو داده ترجمانی فکرت
ز اول فطرت سخن سرای زبانرا
مهر تو در سنگریزه های بدخشی
تعبیه کرده است داروی خفقانرا
از پی نظم امور عالم هستی
قوت اعطا و منع داده بنانرا
شهپر مرغان که از قبیل جماد است
صنع تو کرده است آلت طیرانرا
لطف تو کانرا نهایتی نه پدیدست
نظم معاش و معاد خلق جهانرا
از همه عالم گزیده بهر رسالت
راهبر ساکنان کون و مکانرا
شمع نبوت چراغ دوده آدم
احمد مرسل مثلث قمرانرا
ابن یمین است روز حشر و رکابش
تا که بتابد سوی بهشت عنانرا
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - آبحیاتست یا لبان که تو داری
آبحیاتست یا لبان که تو داری
چشمه نوشست یا دهان که تو داری
در نظرم آفتاب سایه نشین است
زیر کله روی دلستان که تو داری
پسته دهن بسته زان بود که ندارد
چربی و شیرینی زبان که تو داری
مایه سودای ماست شعر سیاهت
در بر نازک چو پرنیان که تو داری
حسن تو گنجیست شایگانی و زلفت
مار سر گنج شایگان که تو داری
با تو چنانم که در میان من و تو
موی نگنجد جز آن میان که تو داری
ابن یمین را چو تیر خاک نشین کرد
از کجی ابروی چون کمان که تو داری
چشمه نوشست یا دهان که تو داری
در نظرم آفتاب سایه نشین است
زیر کله روی دلستان که تو داری
پسته دهن بسته زان بود که ندارد
چربی و شیرینی زبان که تو داری
مایه سودای ماست شعر سیاهت
در بر نازک چو پرنیان که تو داری
حسن تو گنجیست شایگانی و زلفت
مار سر گنج شایگان که تو داری
با تو چنانم که در میان من و تو
موی نگنجد جز آن میان که تو داری
ابن یمین را چو تیر خاک نشین کرد
از کجی ابروی چون کمان که تو داری
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٠۶ - ای دل از احداث روزگار نگردی
ای دل از احداث روزگار نگردی
بد کنش و زشتخو که نیک نباشد
مست خرابات عشق را بملامت
سنگ مزن بر سبو که نیک نباشد
در پس آزادگان بهیچ طریقی
پیش کسان بد مگو که نیک نباشد
گر بدیئی بیند از تو کس که مبیناد
زود دلش را بجو که نیک نباشد
یار کهن را بهیچ رو مده از دست
بهر حریفان نو که نیک نباشد
با همگان باش یکزبان و مگردان
رشته وحدت دو تو که نیک نباشد
هر که بداند که بد چگونه قبیح است
هیچ نیاید ازو که نیک نباشد
بد کنش و زشتخو که نیک نباشد
مست خرابات عشق را بملامت
سنگ مزن بر سبو که نیک نباشد
در پس آزادگان بهیچ طریقی
پیش کسان بد مگو که نیک نباشد
گر بدیئی بیند از تو کس که مبیناد
زود دلش را بجو که نیک نباشد
یار کهن را بهیچ رو مده از دست
بهر حریفان نو که نیک نباشد
با همگان باش یکزبان و مگردان
رشته وحدت دو تو که نیک نباشد
هر که بداند که بد چگونه قبیح است
هیچ نیاید ازو که نیک نباشد
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٧٩ - قطعه
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در جلوس طغرلشاه سلجوقی
شاه جوانست و بخت ملک جوانست
کار جهان لاجرم بکام جهانست
تخت بنازد همی و در خور اینست
تاج ببالد همی و لایق آنست
ملک شهنشاه بین که ساحت عقلست
عقل خداوند بین که نسخت جانست
روضه فردوس بایدت که ببینی؟
مملکت شاه بین که راست چنانست
در همه اطرافهاش عصمت و عدلست
در همه اقطارهاش امن و امانست
شیر در او بدرقه است ومار فسونگر
غول دلیل رهست و گرگ شبانست
دولت جوئی؟ بطبع حلقه بگوشست
نصرت خواهی؟ بطوع بسته میانست
شاه فلک رخش جان ستان جهانبخش
شیر اجل رامح ستاره سنانست
سایه یزدان و آفتاب سلاطین
طغرل گردون نشین فتنه نشانست
هر چه بنی آدمند، بنده سلطان
هر چه زمین، ملک شاه چرخ توانست
آن منگر تو که شاه اندک سالست
پیر خرد بین مرید شاه جوانست
سال گر اندک گذشت زان چه خلل یافت
عمر اگر بیش ماند زان چه زیانست
سایه حقست زین سبب همه بخشست
مایه فضلست زین سبب همه دانست
قوت حملش فزون ز وزن زمینست
سرعت عزمش ورای سیر زمانست
بخشش و فرمانوری و عدل و سیاست
قاعده خاندان سلجوقیانست
دیرزی ای چشم سلطنت بتو روشن
کز تو اثرهای خوب جمله عیانست
کثرت جیشت فزون ز حد شمارست
عرصه ملکت برون زحد گمانست
عزم سبک خیز تو چه تیزرکابست
حلم گرانسنگ تو چه سخت کمانست
تخت تو پایه فراز عرش نهادست
چتر تو دامن باوج چرخ کشانست
امر تو و نهی تو چو چشمه خورشید
در همه اقصای شرق و غرب روانست
نامه فتحت بفتح خانه قیصر
تیر مصافت بخیل خانه خانست
پیش ضمیر تو سخت پرده دریده است
هرچه پس پردهای غیب نهانست
شیر فلک از نهیب تیغ تو چونانک
شیر علم روز باد در خفقانست
باس تو در طبع آفتاب اثر کرد
زردی رویش علامت یرقانست
چرخ زخوان ریزه سخای تو دارد
چند قراضه که زیر دامن کانست
نیست بیکروزه خرج جود شهنشاه
هر چه نبات و معادن و حیوانست
عقل نگر پیش خرده کاری لطفت
تا چه سبک مایه هیکل و چه گرانست
صبح ببین پیش شعله های ضمیرت
تا که چه دم سر دو چون دریده دهانست
تیغ تو بس پاسبان ملک تو زیراک
هندوی بیدار خسب چیره زبانست
فی المثل ار خصم ملک تو همه شیر است
پای سپر همچو شیر شادروانست
جود تو باشد کدام حاتم طائی
عدل تو باشد چه نام نوش روانست
رخش ترا زین مه ورکاب ثریا
طوقش از اکلیل و از مجره عنانست
کوه درنگست؟ نیست برق شتابست
ابر بزینست؟ نیست باد بزانست
سبزه زچرب آخور سپهر چریدست
ماه نو از نعل او کمینه نشانست
گر نه علف زار اوست از چه فلک را
خرمن ماهست و راه کهکشانست
ختم سخن را دعای ملک تو گویم
کانچه دعای تو نیست آن هذیانست
دولت و نصرت سزای تخت تو بادا
تا که فلک را بسعد و نحس قرانست
ملک تو پاینده باد و عمر توجاوید
تا مدد دهر از بهار و خزانست
میخ طناب وجود، چتر تو بادا
بنده از این خوبتر دعا نتوانست
کار جهان لاجرم بکام جهانست
تخت بنازد همی و در خور اینست
تاج ببالد همی و لایق آنست
ملک شهنشاه بین که ساحت عقلست
عقل خداوند بین که نسخت جانست
روضه فردوس بایدت که ببینی؟
مملکت شاه بین که راست چنانست
در همه اطرافهاش عصمت و عدلست
در همه اقطارهاش امن و امانست
شیر در او بدرقه است ومار فسونگر
غول دلیل رهست و گرگ شبانست
دولت جوئی؟ بطبع حلقه بگوشست
نصرت خواهی؟ بطوع بسته میانست
شاه فلک رخش جان ستان جهانبخش
شیر اجل رامح ستاره سنانست
سایه یزدان و آفتاب سلاطین
طغرل گردون نشین فتنه نشانست
هر چه بنی آدمند، بنده سلطان
هر چه زمین، ملک شاه چرخ توانست
آن منگر تو که شاه اندک سالست
پیر خرد بین مرید شاه جوانست
سال گر اندک گذشت زان چه خلل یافت
عمر اگر بیش ماند زان چه زیانست
سایه حقست زین سبب همه بخشست
مایه فضلست زین سبب همه دانست
قوت حملش فزون ز وزن زمینست
سرعت عزمش ورای سیر زمانست
بخشش و فرمانوری و عدل و سیاست
قاعده خاندان سلجوقیانست
دیرزی ای چشم سلطنت بتو روشن
کز تو اثرهای خوب جمله عیانست
کثرت جیشت فزون ز حد شمارست
عرصه ملکت برون زحد گمانست
عزم سبک خیز تو چه تیزرکابست
حلم گرانسنگ تو چه سخت کمانست
تخت تو پایه فراز عرش نهادست
چتر تو دامن باوج چرخ کشانست
امر تو و نهی تو چو چشمه خورشید
در همه اقصای شرق و غرب روانست
نامه فتحت بفتح خانه قیصر
تیر مصافت بخیل خانه خانست
پیش ضمیر تو سخت پرده دریده است
هرچه پس پردهای غیب نهانست
شیر فلک از نهیب تیغ تو چونانک
شیر علم روز باد در خفقانست
باس تو در طبع آفتاب اثر کرد
زردی رویش علامت یرقانست
چرخ زخوان ریزه سخای تو دارد
چند قراضه که زیر دامن کانست
نیست بیکروزه خرج جود شهنشاه
هر چه نبات و معادن و حیوانست
عقل نگر پیش خرده کاری لطفت
تا چه سبک مایه هیکل و چه گرانست
صبح ببین پیش شعله های ضمیرت
تا که چه دم سر دو چون دریده دهانست
تیغ تو بس پاسبان ملک تو زیراک
هندوی بیدار خسب چیره زبانست
فی المثل ار خصم ملک تو همه شیر است
پای سپر همچو شیر شادروانست
جود تو باشد کدام حاتم طائی
عدل تو باشد چه نام نوش روانست
رخش ترا زین مه ورکاب ثریا
طوقش از اکلیل و از مجره عنانست
کوه درنگست؟ نیست برق شتابست
ابر بزینست؟ نیست باد بزانست
سبزه زچرب آخور سپهر چریدست
ماه نو از نعل او کمینه نشانست
گر نه علف زار اوست از چه فلک را
خرمن ماهست و راه کهکشانست
ختم سخن را دعای ملک تو گویم
کانچه دعای تو نیست آن هذیانست
دولت و نصرت سزای تخت تو بادا
تا که فلک را بسعد و نحس قرانست
ملک تو پاینده باد و عمر توجاوید
تا مدد دهر از بهار و خزانست
میخ طناب وجود، چتر تو بادا
بنده از این خوبتر دعا نتوانست
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۰۲ - قصیده
ای ز وجود تو کارها چو نگارم
وی شده از جود تو چوزر همه کارم
جودت ز اندازه رفت با که بگویم
نعمتت ا زحد گذشت با که شمارم
گر چه ز ابنای دهر هست شکایت
هست ز تو شکر صد هزار هزارم
می نرسم در ثنا و شکر تو هرگز
ور چه من اندر سخن عظیم سوارم
گر بود از روزگار مهلتم آخر
بعضی ازین شکر نعمت تو گذارم
حرز تو بر قرص آفتاب نویسم
نام تو بر روی روزگار نگارم
تا نفسی ماند این نفس زدل و جان
خدمت درگاه تو فرو نگذارم
تا که زیم بندگی کنم چو بمیرم
مهر ترا سر بمهر باز سپارم
من کیم آخر درم خریده جودت
داده بها بخشش تو چندین بارم
گر که برانگشت گیرم آنچه بدادی
عاجز گردد همی یمین و یسارم
از تو چو کعبه در اطلس است سرایم
وز تو چو معدن پر از زرست کنارم
تا که مرا هست سوی درگه تو راه
از دگران هیچ امید و بیم ندارم
داده خود گر سپهر باز ستاند
غم نخورم کز یمین تست یسارم
ور حدثان سپهر تاختن آرد
سایه دهلیز تو بس است حصارم
فر مدیحت فزود حشمت و جاهم
حرز ثنایت ربود خواب و قرارم
حرص ثنای تو کرد شاعرم ار نی
شرع بدی پیشتر ز شعر شعارم
آرزویم میکند که از سر اخلاص
مدح تو باشد هر آن نفس که بر آرم
لیک ز بیم سخای بیهده بخشت
پیش تو خود نام شعر برد نیارم
مونس من مدح تست چون بغم افتم
مدح تو پیش آرم و غمی بگسارم
چونکه دهم جلوه طبع را بمدیحت
چرخ کند ماه و آفتاب نثارم
فخر بخاک در تو آرم اگر چه
از مه و از آفتاب باشد عارم
من نزنم لاف، تو محک جهانی
نیک شناسی که من تمام عیارم
آز ندیده بهیچ مجمع شوخم
حرص نکرده بهیچ محفل خوارم
در ندوم هر در ی چو سایه و خورشید
زانکه نه من شاعری گسسته مهارم
گرد خسیسان نگردم ار چه خسیسم
تخم طمع در زمین شوره نکارم
ابرم و جز گرد بحر نیست طوافم
چرخم و جز گرد قطب نیست مدارم
پای چو گل بر بساط هر خس ننهم
ور چه تهی دست همچو شاخ چنارم
ور تو کنی امتحان من بگه شعر
پیش تو پیشانی سپهر بخارم
من گه مدح آفتاب نور فشانم
من گه هجو آسمان مردم خوارم
شهد چشاند بمدح لفظ چو نوشم
زهر فشاند بهجو کلک چو مارم
اشرف و وطواط و انوری سه حکیمند
کز سخن هر سه شد شکفته بهارم
رابعهم کلبهم اگر تو نگوئی
خادمت این هر سه شخص راست چهارم
چون تو کنی تربیت من از که کم آیم
ور چه کهین همه صِغار و کبارم
گر همه عیبم، دل تو کرد قبولم
ور چه همه آهویم بر تو شکارم
باد گل دولتت همیشه شکفته
تا ننهد چرخ با شکوه تو خارم
وی شده از جود تو چوزر همه کارم
جودت ز اندازه رفت با که بگویم
نعمتت ا زحد گذشت با که شمارم
گر چه ز ابنای دهر هست شکایت
هست ز تو شکر صد هزار هزارم
می نرسم در ثنا و شکر تو هرگز
ور چه من اندر سخن عظیم سوارم
گر بود از روزگار مهلتم آخر
بعضی ازین شکر نعمت تو گذارم
حرز تو بر قرص آفتاب نویسم
نام تو بر روی روزگار نگارم
تا نفسی ماند این نفس زدل و جان
خدمت درگاه تو فرو نگذارم
تا که زیم بندگی کنم چو بمیرم
مهر ترا سر بمهر باز سپارم
من کیم آخر درم خریده جودت
داده بها بخشش تو چندین بارم
گر که برانگشت گیرم آنچه بدادی
عاجز گردد همی یمین و یسارم
از تو چو کعبه در اطلس است سرایم
وز تو چو معدن پر از زرست کنارم
تا که مرا هست سوی درگه تو راه
از دگران هیچ امید و بیم ندارم
داده خود گر سپهر باز ستاند
غم نخورم کز یمین تست یسارم
ور حدثان سپهر تاختن آرد
سایه دهلیز تو بس است حصارم
فر مدیحت فزود حشمت و جاهم
حرز ثنایت ربود خواب و قرارم
حرص ثنای تو کرد شاعرم ار نی
شرع بدی پیشتر ز شعر شعارم
آرزویم میکند که از سر اخلاص
مدح تو باشد هر آن نفس که بر آرم
لیک ز بیم سخای بیهده بخشت
پیش تو خود نام شعر برد نیارم
مونس من مدح تست چون بغم افتم
مدح تو پیش آرم و غمی بگسارم
چونکه دهم جلوه طبع را بمدیحت
چرخ کند ماه و آفتاب نثارم
فخر بخاک در تو آرم اگر چه
از مه و از آفتاب باشد عارم
من نزنم لاف، تو محک جهانی
نیک شناسی که من تمام عیارم
آز ندیده بهیچ مجمع شوخم
حرص نکرده بهیچ محفل خوارم
در ندوم هر در ی چو سایه و خورشید
زانکه نه من شاعری گسسته مهارم
گرد خسیسان نگردم ار چه خسیسم
تخم طمع در زمین شوره نکارم
ابرم و جز گرد بحر نیست طوافم
چرخم و جز گرد قطب نیست مدارم
پای چو گل بر بساط هر خس ننهم
ور چه تهی دست همچو شاخ چنارم
ور تو کنی امتحان من بگه شعر
پیش تو پیشانی سپهر بخارم
من گه مدح آفتاب نور فشانم
من گه هجو آسمان مردم خوارم
شهد چشاند بمدح لفظ چو نوشم
زهر فشاند بهجو کلک چو مارم
اشرف و وطواط و انوری سه حکیمند
کز سخن هر سه شد شکفته بهارم
رابعهم کلبهم اگر تو نگوئی
خادمت این هر سه شخص راست چهارم
چون تو کنی تربیت من از که کم آیم
ور چه کهین همه صِغار و کبارم
گر همه عیبم، دل تو کرد قبولم
ور چه همه آهویم بر تو شکارم
باد گل دولتت همیشه شکفته
تا ننهد چرخ با شکوه تو خارم
جمالالدین عبدالرزاق : ترکیبات
شمارهٔ ۱۱ - در مدح رکن الدین
باد بهشتست یا نسیم بهارست
بوی بهارست؟ نیست مشگ تتارست
برگ گلست این نه؟ چیست عارض دلبر
شاخ بنفشه است؟ نیست طره یارست
باغ چو فردوس پر ز نقش بدیعست
خاک چو ارژنگ پر ز نقش و نگارست
لاله همی می کشد بجام عقیقین
نرگس را از چه روی رنج خمارست
زاب بگل بر هزار نقش لطیفست
زابر بگل بر هزار گونه نگارست
لاله شکفته میان باغ تو گوئی
مجمر و مشگست یا نه خط و عذارست
گشت جهان از بهار همچو بهشتی
این چه جهانست یارب این چه بهارست
باغ کنایت ز روضه های بهشتست
شاخ حکایت ز جامه های فرشتست
خیز که از باغ بوی نسترن آمد
خیز که بر شاخ برگ یاسمن آمد
خاک بخندید باز و آتش گل را
از نفس باد آب در دهن آمد
بر رخ آب از نسیم صد گره افتاد
در سر زلف بنفشه صدشکن آمد
لاله سیراب باز در قدح آویخت
نرگس سرمست باز در چمن آمد
سرخ شد و خوی گرفت عارض لاله
کز ره دور آمد و بتاختن آمد
نرگس بگشاد بازدیده چو یعقوب
کش زدم باد بوی پیرهن آمد
شاخ برهنه دگر بحلیه درون شد
بلبل خاموش باز در سخن آمد
قدرت معبود پایدت که ببینی
سوی چمن شوبخانه درچه نشینی
باد بهار آمد و زگل خبر آورد
ابر ز بهر نثار او گهر آورد
بیعت با او بکرده اند ریاحین
نرگس آمد ز پیش و تاج زر آورد
شاخ بنفشه مگر بباغ تو گوئی
باز سر زلف سوی یکدیگر آورد
نیم شکفته بباغ لاله همانا
دست ز حناکنون مگر بدر آورد
باد مگر نافه های تبت بگشاد
ابر مگر رزمه های شوشتر آورد
گفتم با بید خنجر از چه کشیدی
گفت ندانی چنار دست برآورد
باد که چون او نسیم مشگ ختا نیست
شمه از بوی خلق خواجه ما نیست
صدر جهان رکن دین سپهر سعادت
آنکه مر او را مسلمست سیادت
هست محلش ز اوج چرخ فراتر
هست عطایش زابر و بحر زیادت
عقل ازو قاصرست وقت کفایت
چرخ ازو عاجزست گاه جلادت
ای دل پاک تو کرده علم بمونس
ای کف راد تو کرده جود بعادت
از فلکت بند کیست وزتو اشارت
از قدرت امتثال وز تو ارادت
مدحت تو لازم است همچو تلاوت
خدمت تو واجبست همچو عبادت
کلک نگیرد بنانت جز بفتاوی
لا نرود بر زبانت جز بشهادت
عقل خجل گشته از تو کان چه بیانست
کان بفغان آمده که آن چه بنانست
بی اثر نعمت تو نیست دهانی
بی کمر خدمت تو نیست میانی
در ره تو چرخ کیست حلقه بگوشی
بر در تو عقل کیست بسته دهانی
چون تو نخیزد بروزگار کریمی
چون تو نزاید ز چرخ پیر جوانی
از کرم تست تازه شاخ مروت
وز سخن تست زنده جان جهانی
کمتر لفظی ز تو ذخیره بحری
کمتر بخشش ز تو نهاده کانی
زود شود از صریر کلک تو پیدا
هر چه زاسرار غیب هست نهانی
چرخ چو حزمت ندیده سخت رکابی
دهر چو عزمت ندیده گرم عنانی
ای کف راد تو گشته ضامن ارزاق
وی بتو زنده شده مکارم اخلاق
مرکب اقبال تو همیشه بزین باد
پایه قدرت فراز چرخ برین باد
در خم چوگان حکم تو همه ساله
حلقه چرخ کبود و گوی زمین باد
حاجت ها شد روا و مشکلها حل
از سر کلک تو و همیشه چنین باد
روز تو مستغرق رعایت خلقست
عمر تو مقصور بر رعایت دین باد
در همه وقتی معین شرع رسولی
در همه حالت خدای یار و معین باد
بر عدوی تو فلک کشیده کمانست
بر نفس او اجل گشاده کمین باد
تا مدد دهر از شهور و سنینست
عمر تو افرون تر از الوف و مئین باد
روی تو میمون و روی بخت تو گلگون
بر عدوی تو ز دور چرخ شبیخون
بوی بهارست؟ نیست مشگ تتارست
برگ گلست این نه؟ چیست عارض دلبر
شاخ بنفشه است؟ نیست طره یارست
باغ چو فردوس پر ز نقش بدیعست
خاک چو ارژنگ پر ز نقش و نگارست
لاله همی می کشد بجام عقیقین
نرگس را از چه روی رنج خمارست
زاب بگل بر هزار نقش لطیفست
زابر بگل بر هزار گونه نگارست
لاله شکفته میان باغ تو گوئی
مجمر و مشگست یا نه خط و عذارست
گشت جهان از بهار همچو بهشتی
این چه جهانست یارب این چه بهارست
باغ کنایت ز روضه های بهشتست
شاخ حکایت ز جامه های فرشتست
خیز که از باغ بوی نسترن آمد
خیز که بر شاخ برگ یاسمن آمد
خاک بخندید باز و آتش گل را
از نفس باد آب در دهن آمد
بر رخ آب از نسیم صد گره افتاد
در سر زلف بنفشه صدشکن آمد
لاله سیراب باز در قدح آویخت
نرگس سرمست باز در چمن آمد
سرخ شد و خوی گرفت عارض لاله
کز ره دور آمد و بتاختن آمد
نرگس بگشاد بازدیده چو یعقوب
کش زدم باد بوی پیرهن آمد
شاخ برهنه دگر بحلیه درون شد
بلبل خاموش باز در سخن آمد
قدرت معبود پایدت که ببینی
سوی چمن شوبخانه درچه نشینی
باد بهار آمد و زگل خبر آورد
ابر ز بهر نثار او گهر آورد
بیعت با او بکرده اند ریاحین
نرگس آمد ز پیش و تاج زر آورد
شاخ بنفشه مگر بباغ تو گوئی
باز سر زلف سوی یکدیگر آورد
نیم شکفته بباغ لاله همانا
دست ز حناکنون مگر بدر آورد
باد مگر نافه های تبت بگشاد
ابر مگر رزمه های شوشتر آورد
گفتم با بید خنجر از چه کشیدی
گفت ندانی چنار دست برآورد
باد که چون او نسیم مشگ ختا نیست
شمه از بوی خلق خواجه ما نیست
صدر جهان رکن دین سپهر سعادت
آنکه مر او را مسلمست سیادت
هست محلش ز اوج چرخ فراتر
هست عطایش زابر و بحر زیادت
عقل ازو قاصرست وقت کفایت
چرخ ازو عاجزست گاه جلادت
ای دل پاک تو کرده علم بمونس
ای کف راد تو کرده جود بعادت
از فلکت بند کیست وزتو اشارت
از قدرت امتثال وز تو ارادت
مدحت تو لازم است همچو تلاوت
خدمت تو واجبست همچو عبادت
کلک نگیرد بنانت جز بفتاوی
لا نرود بر زبانت جز بشهادت
عقل خجل گشته از تو کان چه بیانست
کان بفغان آمده که آن چه بنانست
بی اثر نعمت تو نیست دهانی
بی کمر خدمت تو نیست میانی
در ره تو چرخ کیست حلقه بگوشی
بر در تو عقل کیست بسته دهانی
چون تو نخیزد بروزگار کریمی
چون تو نزاید ز چرخ پیر جوانی
از کرم تست تازه شاخ مروت
وز سخن تست زنده جان جهانی
کمتر لفظی ز تو ذخیره بحری
کمتر بخشش ز تو نهاده کانی
زود شود از صریر کلک تو پیدا
هر چه زاسرار غیب هست نهانی
چرخ چو حزمت ندیده سخت رکابی
دهر چو عزمت ندیده گرم عنانی
ای کف راد تو گشته ضامن ارزاق
وی بتو زنده شده مکارم اخلاق
مرکب اقبال تو همیشه بزین باد
پایه قدرت فراز چرخ برین باد
در خم چوگان حکم تو همه ساله
حلقه چرخ کبود و گوی زمین باد
حاجت ها شد روا و مشکلها حل
از سر کلک تو و همیشه چنین باد
روز تو مستغرق رعایت خلقست
عمر تو مقصور بر رعایت دین باد
در همه وقتی معین شرع رسولی
در همه حالت خدای یار و معین باد
بر عدوی تو فلک کشیده کمانست
بر نفس او اجل گشاده کمین باد
تا مدد دهر از شهور و سنینست
عمر تو افرون تر از الوف و مئین باد
روی تو میمون و روی بخت تو گلگون
بر عدوی تو ز دور چرخ شبیخون
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۶۲ - روز بآخر رسید و یار نیامد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۷۰ - وه که دگرباره عشق دست برآورد
وه که دگرباره عشق دست برآورد
صبر بیکبارگی ز پای در آورد
خواب ز چشمم ربود و آب در افزود
وه که خود این بار شیوه دگر آورد
تا بتم از خط عهد پای برون برد
بر سر محنت زده جهان بسر آورد
برد دل و گفت توبه کردم و رفتم
تو به صد بار از گنه بتر آورد
دیده من تابروی دوست نگه کرد
خود چه دهم شرح تا چه دردسر آورد
لعل ویم دی بخشم و ناز و جفا گفت
آنهمه صفرا چه بود کان شکر آورد
صبر بیکبارگی ز پای در آورد
خواب ز چشمم ربود و آب در افزود
وه که خود این بار شیوه دگر آورد
تا بتم از خط عهد پای برون برد
بر سر محنت زده جهان بسر آورد
برد دل و گفت توبه کردم و رفتم
تو به صد بار از گنه بتر آورد
دیده من تابروی دوست نگه کرد
خود چه دهم شرح تا چه دردسر آورد
لعل ویم دی بخشم و ناز و جفا گفت
آنهمه صفرا چه بود کان شکر آورد
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۷۱ - آه که امید من بیار نه این بود
آه که امید من بیار نه این بود
لایق آن روی چون نگار نه این بود
هجر نمودست و بارهی نه چنین گفت
جور فزودست و در شمار نه این بود
رفته بر دشمنم قرار گرفتست
با من دل سوخته قرار نه این بود
نوبت آن روزگار رفت که مارا
عشق نه زین دست بود و یار نه این بود
عشق چنین بود و کیسه مان نه چنین بود
یارنه این بود و روزگار نه این بود
از تو خجل مانده ام که بیرخ خوبت
زنده بماندیم و اختیار نه این بود
لایق آن روی چون نگار نه این بود
هجر نمودست و بارهی نه چنین گفت
جور فزودست و در شمار نه این بود
رفته بر دشمنم قرار گرفتست
با من دل سوخته قرار نه این بود
نوبت آن روزگار رفت که مارا
عشق نه زین دست بود و یار نه این بود
عشق چنین بود و کیسه مان نه چنین بود
یارنه این بود و روزگار نه این بود
از تو خجل مانده ام که بیرخ خوبت
زنده بماندیم و اختیار نه این بود
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۸۶ - جور و جفای تو نیک و بد بسر آید
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۹۱ - رو که ز عشق تو جز عنا نفزاید
رو که ز عشق تو جز عنا نفزاید
از تو و خوی تو کارکس نگشاید
خود نه حدیثی نه پرسشی نه سلامی
نیک بدیدم من از تو هیچ نیاید
خون دلم میخوری مخور که روانیست
قصد بجان میکنی مکن که نشاید
با رخ تو گر وفا بدی سره بودی
حسن و وفا خود بیک هوا بنپاید
ناز تو و سوز من چنان بنماند
خنده گل و اشک ابر دیر نپاید
هرچه بگریم من از غم تو تو از طنز
گوئی مسکین فلان ز چشم برآید
وه که چنین سخت جان و سنگدل الحق
کس چو من و تو بروزگار نزاید
از تو و خوی تو کارکس نگشاید
خود نه حدیثی نه پرسشی نه سلامی
نیک بدیدم من از تو هیچ نیاید
خون دلم میخوری مخور که روانیست
قصد بجان میکنی مکن که نشاید
با رخ تو گر وفا بدی سره بودی
حسن و وفا خود بیک هوا بنپاید
ناز تو و سوز من چنان بنماند
خنده گل و اشک ابر دیر نپاید
هرچه بگریم من از غم تو تو از طنز
گوئی مسکین فلان ز چشم برآید
وه که چنین سخت جان و سنگدل الحق
کس چو من و تو بروزگار نزاید
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - فی کمالات النفسانیه و مراتب الانسانیه
وحدت جمعم نه لامکان نه مکانم
برتر ازین هر دوام نه این و نه آنم
رسته ام از این مکان و کون و مرکب
فرد بسیطم محیط کون و مکانم
کی نهم اندر قفای کام جهان گام
منکه سرا پای صد هزار جهانم
پیشتر از آنکه طور زاید و موسی
بر گله عقل و نفس و وهم شبانم
می نخورد جز که بر نشانه توحید
تیر شهود ار جهد زشست و کمانم
آن بری از حدود نقطه سیال
دائره و مرکز و مدیر زمانم
بسکه بلندم نکرده باز ز هم بال
می نرسد دست آسمان بمیانم
شمسم و ذراتم این ثوابت و سیار
ماهم و این آفتاب و ماه کتانم
قطبم از آن ثابتم بمرکز تجرید
روحم از ان در مجردست روانم
فانیم و باقیم بماء/من سرمد
دهر و زمان در پناه امن و امانم
صرف وجودم نه صورتم نه هیولی
وحدت بی صورتم نه جسم و نه جانم
در ره عشق امتیاز پیر و جوان نیست
تا چه کند عقل پیر و بخت جوانم
یک سرو چندین هزار سر ربوبی
یک تن و دریا و گوهر و زر و کانم
فارس فحلم چنو که قائد توفیق
تا در صاحب زمان کشیده عنانم
رستم وقتم نبرد دیو هوی را
حکمت بر گستوان و ببر بیانم
نور احد کرده از جهات تجلی
بر من و زان جلوه از جهات جهانم
از یمن دل و زیر رایحه الله
بجهاند از کوه تن چو برق یمانم
بود بطفلی دلم بزرگتر از عرش
نور تجلی بزرگ کرد و کلانم
ایدون عرش عظیم و مشرق بیضاش
هست سهامن بدل چو چرخ کیانم
باغ نهال هدایت سلف از کلک
رشد خلف میوه درخت بنانم
من نه بخود زنده ام هویت ساریست
ساری در روح و سر و نطق و بیانم
باز شهم بال میزنم بهوایش
یا شهم و همچو باز در طیرانم
می پرم از بدو تا نهایت بیحد
طائر بیحد و بدو و ختم و کرانم
اول و آخر یکیست اول و آخر
خواهی پیدای من ببین و نهانم
من نه بخسرو مقیدم نه به درویش
خسرو و درویش هر دو در همیانم
گنج احد غیب و در شهادت مطلق
هست مفاتیح غیب زیر زبانم
این نه زبان منست و زمزمه من
حرف تو همصحبت لبست و دهانم
سامع و گوینده اوست من همه هیچم
آمد و برد از میانه نام و نشانم
اوست من از فیض بخت سرمد آن ذات
سرمدم و دهرم و زمانم و آنم
آنم از آنم بعین نقطه سیال
در ازل و لایزال پاک روانم
زاده ام از لامکان بصورت و در سیر
من پدر پیر لامکان و مکانم
کرده ز شش سوی روی دوست تجلی
بر دل و جانم نه بل بخان و بمانم
سر و عیانم بعین آینه اوست
آینه چبود خود اوست سر و عیانم
زنده بامرم نه بلکه آمر ساری
خلق نه بل امر زنده از سریانم
سیرت و سانم بود بمسلک توحید
صرف وجودست سر سیرت و سانم
نافه ناف غزال چین تجلی
عطر مشام اللهم نه مشک و نه بانم
ملک من از نفخه صعق هله فانیست
مملکت کل من علیها فانم
صاف نشاط دل من از خم اسماست
ساقی باقیست ذات پیر مغانم
در زده چندین هزار جام و ز اول
تشنه ترم خشک مانده است لبانم
می نپسندد ببر باری عطشان
شان ولی الله علی الشانم
گر به نبینم بچشم دل رخ مقصود
نیستم انسان بی بدل حیوانم
کر به نبوسد لبان من لب مطلوب
طفلم و از ثدی غفلتست لبانم
خاک بدم آتش ودادم بگداخت
آب روانم کنون و باد بزانم
باد بزانم ولی بگلشن توحید
آب روانم و دل بجوی جنانم
قافیه تکرار شد مرا طلب ای چرخ
آنکه تو میگردی از قفاش من آنم
والی مصر دلم که هست طبایع
سبع عجاف و عقول سبع سمانم
سبع سمانم بعکس رؤیت ریان
خورد عجاف خیال و وهم و گمانم
دولت کامل رسید و ساحت دل را
ملک خدا کرد و کرد ملکت بانم
گفتی شو نفی تا زنی در اثبات
گشتم چونان و مدتیست چنانم
دست دلم زد در ولایت شمسی
شمس ولایت درآمد از در جانم
یکران کز آسمان بخاک نهد ناف
در تک توحید از مهابت رانم
رانم چونانکه جبرئیل بماند
کو بزمینست و من بکاهکشانم
سدره فرو دست زانکه منبر صدرش
بر سر طینست و من بر از سرطانم
صرف صفای جریده ره جانان
نیست تعلق برای و روی بجانم
شمس کمالم نه آفت و نه افولم
باغ بهشتم نه بهمن و نه خزانم
صعوه نیم شاهباز سدره نشینم
بنده نیم پادشاه ملک ستانم
برتر ازین هر دوام نه این و نه آنم
رسته ام از این مکان و کون و مرکب
فرد بسیطم محیط کون و مکانم
کی نهم اندر قفای کام جهان گام
منکه سرا پای صد هزار جهانم
پیشتر از آنکه طور زاید و موسی
بر گله عقل و نفس و وهم شبانم
می نخورد جز که بر نشانه توحید
تیر شهود ار جهد زشست و کمانم
آن بری از حدود نقطه سیال
دائره و مرکز و مدیر زمانم
بسکه بلندم نکرده باز ز هم بال
می نرسد دست آسمان بمیانم
شمسم و ذراتم این ثوابت و سیار
ماهم و این آفتاب و ماه کتانم
قطبم از آن ثابتم بمرکز تجرید
روحم از ان در مجردست روانم
فانیم و باقیم بماء/من سرمد
دهر و زمان در پناه امن و امانم
صرف وجودم نه صورتم نه هیولی
وحدت بی صورتم نه جسم و نه جانم
در ره عشق امتیاز پیر و جوان نیست
تا چه کند عقل پیر و بخت جوانم
یک سرو چندین هزار سر ربوبی
یک تن و دریا و گوهر و زر و کانم
فارس فحلم چنو که قائد توفیق
تا در صاحب زمان کشیده عنانم
رستم وقتم نبرد دیو هوی را
حکمت بر گستوان و ببر بیانم
نور احد کرده از جهات تجلی
بر من و زان جلوه از جهات جهانم
از یمن دل و زیر رایحه الله
بجهاند از کوه تن چو برق یمانم
بود بطفلی دلم بزرگتر از عرش
نور تجلی بزرگ کرد و کلانم
ایدون عرش عظیم و مشرق بیضاش
هست سهامن بدل چو چرخ کیانم
باغ نهال هدایت سلف از کلک
رشد خلف میوه درخت بنانم
من نه بخود زنده ام هویت ساریست
ساری در روح و سر و نطق و بیانم
باز شهم بال میزنم بهوایش
یا شهم و همچو باز در طیرانم
می پرم از بدو تا نهایت بیحد
طائر بیحد و بدو و ختم و کرانم
اول و آخر یکیست اول و آخر
خواهی پیدای من ببین و نهانم
من نه بخسرو مقیدم نه به درویش
خسرو و درویش هر دو در همیانم
گنج احد غیب و در شهادت مطلق
هست مفاتیح غیب زیر زبانم
این نه زبان منست و زمزمه من
حرف تو همصحبت لبست و دهانم
سامع و گوینده اوست من همه هیچم
آمد و برد از میانه نام و نشانم
اوست من از فیض بخت سرمد آن ذات
سرمدم و دهرم و زمانم و آنم
آنم از آنم بعین نقطه سیال
در ازل و لایزال پاک روانم
زاده ام از لامکان بصورت و در سیر
من پدر پیر لامکان و مکانم
کرده ز شش سوی روی دوست تجلی
بر دل و جانم نه بل بخان و بمانم
سر و عیانم بعین آینه اوست
آینه چبود خود اوست سر و عیانم
زنده بامرم نه بلکه آمر ساری
خلق نه بل امر زنده از سریانم
سیرت و سانم بود بمسلک توحید
صرف وجودست سر سیرت و سانم
نافه ناف غزال چین تجلی
عطر مشام اللهم نه مشک و نه بانم
ملک من از نفخه صعق هله فانیست
مملکت کل من علیها فانم
صاف نشاط دل من از خم اسماست
ساقی باقیست ذات پیر مغانم
در زده چندین هزار جام و ز اول
تشنه ترم خشک مانده است لبانم
می نپسندد ببر باری عطشان
شان ولی الله علی الشانم
گر به نبینم بچشم دل رخ مقصود
نیستم انسان بی بدل حیوانم
کر به نبوسد لبان من لب مطلوب
طفلم و از ثدی غفلتست لبانم
خاک بدم آتش ودادم بگداخت
آب روانم کنون و باد بزانم
باد بزانم ولی بگلشن توحید
آب روانم و دل بجوی جنانم
قافیه تکرار شد مرا طلب ای چرخ
آنکه تو میگردی از قفاش من آنم
والی مصر دلم که هست طبایع
سبع عجاف و عقول سبع سمانم
سبع سمانم بعکس رؤیت ریان
خورد عجاف خیال و وهم و گمانم
دولت کامل رسید و ساحت دل را
ملک خدا کرد و کرد ملکت بانم
گفتی شو نفی تا زنی در اثبات
گشتم چونان و مدتیست چنانم
دست دلم زد در ولایت شمسی
شمس ولایت درآمد از در جانم
یکران کز آسمان بخاک نهد ناف
در تک توحید از مهابت رانم
رانم چونانکه جبرئیل بماند
کو بزمینست و من بکاهکشانم
سدره فرو دست زانکه منبر صدرش
بر سر طینست و من بر از سرطانم
صرف صفای جریده ره جانان
نیست تعلق برای و روی بجانم
شمس کمالم نه آفت و نه افولم
باغ بهشتم نه بهمن و نه خزانم
صعوه نیم شاهباز سدره نشینم
بنده نیم پادشاه ملک ستانم
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - در حکم و معارف و مواعظ
مرد که بر کند دل ز صحبت نادان
بر خرد افزاید و بکاهد نقصان
اندک اندک شود مصاحب دانا
مرد که بر کند دل ز صحبت نادان
حکمت لقمان طلب ز مکرمت پیر
پیر شوی ای پسر ز حکمت لقمان
شاد روی از سواد اعظم کامل
در ده جاهل مرو که گردی پژمان
چون صدف بی فساد باش که گردد
بارش نیسان در آن ل آلی غلتان
باران لؤلؤ شود چو رای صدف کرد
زهر شود در دهان افعی باران
ای دل عامی که سنگ میبری از کوه
کوه گران پاره شد ز هیبت یزدان
نرم نگشتی بزیر پتک حوادث
الحق سختی بدان مثابه که سندان
سندان در آتش ار نهند شود آب
آب نگشتی ز تاب آتش حرمان
سخت تری ای جماد از تو نکوتر
پست تری ای بلندتر ز تو حیوان
حیوان به زان که پای بند طبیعت
خاک به از هیکلی که باشد بی جان
هیکل بی جان اگر نه خاک همی شد
تا که بروید بصورت گل و ریحان
بود جمادی جماد را چه شرافت
بر گهر آبدار حضرت انسان
انسان باید شدن ز مردن مگریز
اول از جان گذشتن آنگه جانان
جانان در دل چگونه پای گذارد
رحمن ناید فرو بخانه شیطان
دل که در او نیست نور سر حقیقت
خانه شیطان بود نه خانه رحمن
باید کشتن که چار مرغ خلیلند
در تنت ای مرغ خانه چارخشیجان
باید از مرغ خانه جستن و جستن
شهپر باز سپید ساعد سلطان
ساعد سلطان مکان باز سپیدست
چارم گردون مقام چشمه رخشان
مرغ نئی تابکی به بیضه کنی خواب
مار نئی تا کجا بخویشی پیچان
پهلوی عنقا بگیر خانه که دائم
بیضه عنقاستی بحوصله آن
جوجه عنقا درون بیضه عنقا
عنقا در پشت قاف هستی پنهان
خواهی اگر ره بری بمنزل سیمرغ
توسن همت ز قاف هستی بجهان
روید بیضا طلب که بر کف دیگر
من نشنیدم عصا که گردد ثعبان
ثعبان گردد ولیک در ید بیضا
چون ید و چونان عصای موسی عمران
ای پسر آزموده از پدران پند
پند پدر را بگوش جان کن مرجان
مرجان خون خورده تا که گشته گران سنگ
خون خوری این گوهر ار فروشی ارزان
خونخور وخامش نشین و کسب هنر کن
رنگ پذیر آب جو چو لاله نعمان
بدو حمل دانه باش در شکم خاک
آخر خرداد آفتاب گلستان
چیست هنر یافتن حقیقت توحید
کسب چه آگاهی از طریقت عرفان
حکمت باید که مرد زنده بماند
مکنت خواهد که سر بگیرد سامان
حیرتم افزاید از کسان که ندانند
نقمت از نعمت و عقاب زغفران
روضه رضوان طلب کنند و فروشند
حوزه توحید را بروضه رضوان
جمع بتوحید اگر نگردد اجزات
باشی باشی اگر بخلد پریشان
آنکه پریشان نیستی نبود کیست
من که بتوحید جمع دارم ارکان
دامان بر نیستی فشانده و دارم
گوهر در آستین و گنج بدامان
امشب مهمان ماست آن بت زیبا
از پی عز نثار مقدم مهمان
مرجان ریز ای دو جزع کشتی کشتی
گوهر بارای دو لعل عمان عمان
سر بگریبان بسی ببردم زین روی
سر زد خورشید وحدتم ز گریبان
سلطنت فقر اگر بیابی ای دل
خاقان گردی به رای و کسری و خاقان
پایان هرگز بحشمتت نبرد راه
سلطنت فقر را نباشد پایان
خیمه درویش اگر نباشد برپا
طاقه نه طاق را بلرزد بنیان
بشکنی ار عهد خود پسندی بندی
باشکن و زلف یار محکم پیمان
بسته آن موی گشت رسته ز ظلمات
تشنه آن روی برد راه بحیوان
گشته شمشیر شوق جست ز مردن
غرقه دریای عشق رست ز طوفان
گر بزدائی تو زنگ ز اینه دل
بر تو شود فاش هر چه باشد پنهان
سیر کنی در سلوک وادی وادی
از در اسلام تا بکعبه احسان
احسان خواهی ز کفر و ایمان بگذر
یکقدم این پایه برترست ز ایمان
پای گذار ای ملک بملکت درویش
کانجا باشد گدا و سلطان یکسان
مار بپوشد بمرغ جوشن داود
مور ببخشد بمرد ملک سلیمان
صعوه نیندیشد از مهابت شاهین
بره نپرهیزد از شرارت سرحان
از افق رفعت سمای الوهی
در تتق عزت سریره اعیان
برجیس از آفت و بال مبرا
ابلیس از شدت کمال مسلمان
کوش و بجوی و مجوی آدم وقتی
جنت و نیران تست طاعت و عصیان
ور طلبی جنت وصال حقایق
باید زد بر بپای جنت و نیران
راه نیابد بغیر آنکه بمیرد
بر در شمس وجوب ذره امکان
گر ندهی در میان قلزم توحید
کشتی هستی بچار موجه طوفان
طوفان بارد سحاب شرکت بر سر
نوح نئی ای پسر چرائی کنعان
یوسف مصر دلی و پادشه روح
تا کی در تن نشسته ئی تو بزندان
رخت ز زندان تن چو یوسف پرداز
گیر بتایید بخت تخت ز ریان
شاهی و جان بارگاه و مصر حقیقت
ماهی و دل آسمان و قالب کنعان
فرد شو از شایگان کثرت بگذر
جاه ترا بس گذار چاه باخوان
اهل طبیعت بشکل اخوان گر کند
گرگ چه باشد تو باش ضیغم غژمان
ایکه بگرگ هوا نگشتی غالب
بر گله خویشتن نباشی چوپان
گر چه بچندین هزار سال ربوبی
آمده پیش از ظهور هرمز و کیوان
در سنه الف و سیصد و یک هجری
سی و دو سالست در خشیجی کیهان
گز افق وحدت وجود وجوبی
کرده طلوع اختر صفای صفاهان
مادر توحید زاد طفلی بالغ
حکمت دادش بنام شیره پستان
بردش باب وفا بمدرس توحید
دادش درس صفا مدرس ایقان
مدرس کوی یقین مدرس معشوق
عشق سبق راز دار عشق سبق خوان
تا چه شود در ختام حاصل تحصیل
تا چه شود عاقبت نتیجه اذعان
وحدت بینائی مشاهد شاهد
توحید آگاهی موحد برهان
این همه عز و علا و رفعت و اجلال
ذره من یافت ز آفتاب خراسان
حضرت شمس الشموس مرشد توحید
مطلع و حد و ظهر و باطن قرآن
حاسد من را پدر نباشد و مادرش
این پسر آورده از گروهی کشخان
بی پدر ار حاسد منست به نشگفت
هست زنا زاده بر ولایت غضبان
قومی مر خویش را شناسند استاد
در بسخن گو کجاست مرد سخندان
تا نگرد دفتر صفای الهی
بر سخن ما سوی کشد خط بطلان
بیند در حرف حرف چامه من درج
حکمت چندان و علم عرفان چندان
چندان کش در شمار شیفته ماند
آنکه تواند شمار ریگ بیابان
حیف نباشد که یکدو بیهده گفتار
عامی و اندر خور هزاران هذیان
هذیان گویند و در سخن بفرازند
گردن گردون چگونه باشد گردان
بر خرد افزاید و بکاهد نقصان
اندک اندک شود مصاحب دانا
مرد که بر کند دل ز صحبت نادان
حکمت لقمان طلب ز مکرمت پیر
پیر شوی ای پسر ز حکمت لقمان
شاد روی از سواد اعظم کامل
در ده جاهل مرو که گردی پژمان
چون صدف بی فساد باش که گردد
بارش نیسان در آن ل آلی غلتان
باران لؤلؤ شود چو رای صدف کرد
زهر شود در دهان افعی باران
ای دل عامی که سنگ میبری از کوه
کوه گران پاره شد ز هیبت یزدان
نرم نگشتی بزیر پتک حوادث
الحق سختی بدان مثابه که سندان
سندان در آتش ار نهند شود آب
آب نگشتی ز تاب آتش حرمان
سخت تری ای جماد از تو نکوتر
پست تری ای بلندتر ز تو حیوان
حیوان به زان که پای بند طبیعت
خاک به از هیکلی که باشد بی جان
هیکل بی جان اگر نه خاک همی شد
تا که بروید بصورت گل و ریحان
بود جمادی جماد را چه شرافت
بر گهر آبدار حضرت انسان
انسان باید شدن ز مردن مگریز
اول از جان گذشتن آنگه جانان
جانان در دل چگونه پای گذارد
رحمن ناید فرو بخانه شیطان
دل که در او نیست نور سر حقیقت
خانه شیطان بود نه خانه رحمن
باید کشتن که چار مرغ خلیلند
در تنت ای مرغ خانه چارخشیجان
باید از مرغ خانه جستن و جستن
شهپر باز سپید ساعد سلطان
ساعد سلطان مکان باز سپیدست
چارم گردون مقام چشمه رخشان
مرغ نئی تابکی به بیضه کنی خواب
مار نئی تا کجا بخویشی پیچان
پهلوی عنقا بگیر خانه که دائم
بیضه عنقاستی بحوصله آن
جوجه عنقا درون بیضه عنقا
عنقا در پشت قاف هستی پنهان
خواهی اگر ره بری بمنزل سیمرغ
توسن همت ز قاف هستی بجهان
روید بیضا طلب که بر کف دیگر
من نشنیدم عصا که گردد ثعبان
ثعبان گردد ولیک در ید بیضا
چون ید و چونان عصای موسی عمران
ای پسر آزموده از پدران پند
پند پدر را بگوش جان کن مرجان
مرجان خون خورده تا که گشته گران سنگ
خون خوری این گوهر ار فروشی ارزان
خونخور وخامش نشین و کسب هنر کن
رنگ پذیر آب جو چو لاله نعمان
بدو حمل دانه باش در شکم خاک
آخر خرداد آفتاب گلستان
چیست هنر یافتن حقیقت توحید
کسب چه آگاهی از طریقت عرفان
حکمت باید که مرد زنده بماند
مکنت خواهد که سر بگیرد سامان
حیرتم افزاید از کسان که ندانند
نقمت از نعمت و عقاب زغفران
روضه رضوان طلب کنند و فروشند
حوزه توحید را بروضه رضوان
جمع بتوحید اگر نگردد اجزات
باشی باشی اگر بخلد پریشان
آنکه پریشان نیستی نبود کیست
من که بتوحید جمع دارم ارکان
دامان بر نیستی فشانده و دارم
گوهر در آستین و گنج بدامان
امشب مهمان ماست آن بت زیبا
از پی عز نثار مقدم مهمان
مرجان ریز ای دو جزع کشتی کشتی
گوهر بارای دو لعل عمان عمان
سر بگریبان بسی ببردم زین روی
سر زد خورشید وحدتم ز گریبان
سلطنت فقر اگر بیابی ای دل
خاقان گردی به رای و کسری و خاقان
پایان هرگز بحشمتت نبرد راه
سلطنت فقر را نباشد پایان
خیمه درویش اگر نباشد برپا
طاقه نه طاق را بلرزد بنیان
بشکنی ار عهد خود پسندی بندی
باشکن و زلف یار محکم پیمان
بسته آن موی گشت رسته ز ظلمات
تشنه آن روی برد راه بحیوان
گشته شمشیر شوق جست ز مردن
غرقه دریای عشق رست ز طوفان
گر بزدائی تو زنگ ز اینه دل
بر تو شود فاش هر چه باشد پنهان
سیر کنی در سلوک وادی وادی
از در اسلام تا بکعبه احسان
احسان خواهی ز کفر و ایمان بگذر
یکقدم این پایه برترست ز ایمان
پای گذار ای ملک بملکت درویش
کانجا باشد گدا و سلطان یکسان
مار بپوشد بمرغ جوشن داود
مور ببخشد بمرد ملک سلیمان
صعوه نیندیشد از مهابت شاهین
بره نپرهیزد از شرارت سرحان
از افق رفعت سمای الوهی
در تتق عزت سریره اعیان
برجیس از آفت و بال مبرا
ابلیس از شدت کمال مسلمان
کوش و بجوی و مجوی آدم وقتی
جنت و نیران تست طاعت و عصیان
ور طلبی جنت وصال حقایق
باید زد بر بپای جنت و نیران
راه نیابد بغیر آنکه بمیرد
بر در شمس وجوب ذره امکان
گر ندهی در میان قلزم توحید
کشتی هستی بچار موجه طوفان
طوفان بارد سحاب شرکت بر سر
نوح نئی ای پسر چرائی کنعان
یوسف مصر دلی و پادشه روح
تا کی در تن نشسته ئی تو بزندان
رخت ز زندان تن چو یوسف پرداز
گیر بتایید بخت تخت ز ریان
شاهی و جان بارگاه و مصر حقیقت
ماهی و دل آسمان و قالب کنعان
فرد شو از شایگان کثرت بگذر
جاه ترا بس گذار چاه باخوان
اهل طبیعت بشکل اخوان گر کند
گرگ چه باشد تو باش ضیغم غژمان
ایکه بگرگ هوا نگشتی غالب
بر گله خویشتن نباشی چوپان
گر چه بچندین هزار سال ربوبی
آمده پیش از ظهور هرمز و کیوان
در سنه الف و سیصد و یک هجری
سی و دو سالست در خشیجی کیهان
گز افق وحدت وجود وجوبی
کرده طلوع اختر صفای صفاهان
مادر توحید زاد طفلی بالغ
حکمت دادش بنام شیره پستان
بردش باب وفا بمدرس توحید
دادش درس صفا مدرس ایقان
مدرس کوی یقین مدرس معشوق
عشق سبق راز دار عشق سبق خوان
تا چه شود در ختام حاصل تحصیل
تا چه شود عاقبت نتیجه اذعان
وحدت بینائی مشاهد شاهد
توحید آگاهی موحد برهان
این همه عز و علا و رفعت و اجلال
ذره من یافت ز آفتاب خراسان
حضرت شمس الشموس مرشد توحید
مطلع و حد و ظهر و باطن قرآن
حاسد من را پدر نباشد و مادرش
این پسر آورده از گروهی کشخان
بی پدر ار حاسد منست به نشگفت
هست زنا زاده بر ولایت غضبان
قومی مر خویش را شناسند استاد
در بسخن گو کجاست مرد سخندان
تا نگرد دفتر صفای الهی
بر سخن ما سوی کشد خط بطلان
بیند در حرف حرف چامه من درج
حکمت چندان و علم عرفان چندان
چندان کش در شمار شیفته ماند
آنکه تواند شمار ریگ بیابان
حیف نباشد که یکدو بیهده گفتار
عامی و اندر خور هزاران هذیان
هذیان گویند و در سخن بفرازند
گردن گردون چگونه باشد گردان
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۹ - فی الحکم والمعارف
مرد که بر کند دل ز آرزوی تن
مرد همانست غیر او همگی زن
آرزوی تن طراز زن بود ای مرد
نیستی ار زن مخواه آرزوی تن
مرد بمیدان بود مبارز و بر زین
صورت مردست مرد خانه و بر زن
کرد بسر استوار مغفر مردان
مرد نکرد ار ز معجر زن جوشن
حربه زن سوزنست و در بر خفتان
نیزه رستم بود بکار نه سوزن
بیژن جان در چه طبیعت و چه راست
از دل سنگین بسر نهاده نهنبن
از سر این چاه تیره سنگ چنین سخت
سست نگیرد مگر توان تهمتن
دل بکن از شهوت منیژه دنیا
ای به چه افتاده از منیژه چو بیژن
گلشن علوی مقام قرب الوهی
عرش جلال تو و تو مانده بگلخن
باز سپیدی نشین بساعد سلطان
صعوه نئی کش حیات بسته بارزن
ارزن مرغ دلست دانه توحید
ماء/من موسای روح وادی ایمن
ایمن سالک بود بسینه سینا
آری دل را بسینه باشد مسکن
از شجر طور دل تجلی انوار
گر زندی بر بکوه وقت دمیدن
کوه بلرزد بگونه تن موسی
وقت ظهور تجلی دل روشن
دل نه مر این سنگ سخت سینه خاکی
سنگ بسختی ز روی برده و آهن
جان نه مر این مرغ مانده در قفس جسم
ریزه خور خوان دیو و خانه اهرن
تا کی گوئی که بهمن آمد و دی رفت
دل ببر از این شد آمد دی و بهمن
آب ز آبان مجوی و داد ز خرداد
ز آمد و شدشان نه شاد باش و نه غمگن
چنگ مزن گردسان بدامن دنیی
تات بچنگ فنا نیفتد دامن
جو الوهی ندید و بام ربوبی
مرغ کزین آب و خاک کرد نشیمن
ای دل سنگین پی حقیقت عامی
ریخته ئی گوئی از خماهن هاون
خانه رحمن نئی بدین همه سختی
خانه شیطانی ای فشرده خماهن
گنج تو در زیر خاک و شهوت ناریت
بر زبر گنج پاک اژدر ریمن
دوست پس در نشسته و تو گدای خوی
گنج باژدر سپرده خانه بدشمن
چند کنی همسرای امام تو کمپیر
معجزه انبیا بحیله جوزن
دوک بود در مصاف رمح عجائز
آن رجال جیال رمح جبل کن
بینش اگر جوئی این حقیقت پیداست
برهان گر خواهی این خداست مبرهن
در دل پاکان جمال حق گل خود روست
تخم که گفتت بشوره زار پراکن
خانه خالی ز بت مکان الوهیست
سینه که گفت از بت هوای بیا کن
طره جانان بدست جانت نیفتد
ایدلت از موی آرزوی تن آون
تنت بود بام خانه دل و خورشید
تابدت ار بام خانه کردی روزن
زین شب و روزم نکرد سودی چندانک
درد سر خویش را بسودم چندن
دردسر جان ز تن بود هله سایم
چندن تا چندتن بباید سودن
ای دل آزاده گر بقلب خلیلی
سر بزن این چار مرغ دشمن رهزن
بشکن از تیشه مجاهده آنگاه
همچو خلیل این بت هوی را گردن
نیست بتی چون تو سد راه تو خود را
یار براهیم بت شکن شو و بشگن
مندیش ای بت شکن ز آتش نمرود
بشکن کاین آتش از تو گردد گلشن
موسی بیضا کفی تو نفس تو فرعون
عقل عصا نفی نیل و یار مهیمن
ای شده از مصر تن بطور معانی
اژدر و فرعون و نیل تست معین
تا نکنی غرق نیل نفی هوی را
زنهار ار نی مگو که میشنوی لن
عیسی وقتا جنود نفس بهیمی
چند یهودند کار دید، و پر فن
بر فلک عقل شو چو روح و رها کن
دار و ز دارالامان خود کن ماء/من
ای پسر این دار دنیی آفت داناست
ز آفت رستن به ارتوانی رستن
ما می پستان او سیاه چنو قیر
باغی ریحان او تباه چو راسن
دار یقین ناخوشیش و ناسره کاریش
نیز نگوئی ز نابکار مبر ظن
گشتن گردونش کاسیای سر ماست
با سر ما کرد آنچه کرد بگشتن
زاد مر آن را هزار فتنه که دانست
مادر دهرستش از همال سترون
اختر او آفتاب روزن نادان
بارش او آبیار مزرع کودن
گردش او بر مراد یکدوسه کشخان
شاه و امیر و وزیر و غرچه و غر زن
دست تبرکش زد این عجوز سیه کار
کرد بدست از هلال دست برنجن
تا که برد دستبرد دست خدا را
زال بدستینه کی تواند بردن
برق بخرمن زدم که سوزد و تابید
طلعت بختم چنو که ماه ز خرمن
کثرت ما برد و غافل آنکه بتجرید
وحدت بختست و تخت و یاره و گر زن
آتش نمرود شعله ور بود اما
بهر خلیلست لاله و گل و سوسن
باد بود خصم عاد شرک و بتوحید
هست چراغ مرا فتیله و روغن
من ننهم دل بمهر چرخ و معاداش
با که وفا کرد این دو رنگ که با من
چشم نگوئی ز حد ناوک زوبین
داشتن از چشم رستنستی روین
نقش تو قدسیست با دغل مکنش یار
لاد میامیز ای رفیق بلادن
پرده این پیر پرده دار بپرداز
بیرون از پرده تا ببینی ذوالمن
مکمن سر تو دزد خانه اخفاست
داری گوهر بکان و دزد بمکمن
روزی زین سر خبر شوی که تو دروا
دزد پریشان و خالی از زر مخزن
معدن فیروزه است و کان نشابور
دزد دغل باز فتنه عامل معدن
شد که قارن ز گفت من متاء/ثر
سخت ترست ایندل تو از که قارن
پند صفا را بگوش جان کن مرجان
ریشه تن را ز بیخ و از بن بر کن
تا فکنی رخت جان بمقصد اقصی
شهر خدا بی زوال و محکم و متقن
شو ز خم لا مکان حقیقت انسان
باده توحید ذات میخور و میدن
دفتر دانش به هم زن از ره تحقیق
در سبق ما نه ابجدست و نه کلمن
مرد همانست غیر او همگی زن
آرزوی تن طراز زن بود ای مرد
نیستی ار زن مخواه آرزوی تن
مرد بمیدان بود مبارز و بر زین
صورت مردست مرد خانه و بر زن
کرد بسر استوار مغفر مردان
مرد نکرد ار ز معجر زن جوشن
حربه زن سوزنست و در بر خفتان
نیزه رستم بود بکار نه سوزن
بیژن جان در چه طبیعت و چه راست
از دل سنگین بسر نهاده نهنبن
از سر این چاه تیره سنگ چنین سخت
سست نگیرد مگر توان تهمتن
دل بکن از شهوت منیژه دنیا
ای به چه افتاده از منیژه چو بیژن
گلشن علوی مقام قرب الوهی
عرش جلال تو و تو مانده بگلخن
باز سپیدی نشین بساعد سلطان
صعوه نئی کش حیات بسته بارزن
ارزن مرغ دلست دانه توحید
ماء/من موسای روح وادی ایمن
ایمن سالک بود بسینه سینا
آری دل را بسینه باشد مسکن
از شجر طور دل تجلی انوار
گر زندی بر بکوه وقت دمیدن
کوه بلرزد بگونه تن موسی
وقت ظهور تجلی دل روشن
دل نه مر این سنگ سخت سینه خاکی
سنگ بسختی ز روی برده و آهن
جان نه مر این مرغ مانده در قفس جسم
ریزه خور خوان دیو و خانه اهرن
تا کی گوئی که بهمن آمد و دی رفت
دل ببر از این شد آمد دی و بهمن
آب ز آبان مجوی و داد ز خرداد
ز آمد و شدشان نه شاد باش و نه غمگن
چنگ مزن گردسان بدامن دنیی
تات بچنگ فنا نیفتد دامن
جو الوهی ندید و بام ربوبی
مرغ کزین آب و خاک کرد نشیمن
ای دل سنگین پی حقیقت عامی
ریخته ئی گوئی از خماهن هاون
خانه رحمن نئی بدین همه سختی
خانه شیطانی ای فشرده خماهن
گنج تو در زیر خاک و شهوت ناریت
بر زبر گنج پاک اژدر ریمن
دوست پس در نشسته و تو گدای خوی
گنج باژدر سپرده خانه بدشمن
چند کنی همسرای امام تو کمپیر
معجزه انبیا بحیله جوزن
دوک بود در مصاف رمح عجائز
آن رجال جیال رمح جبل کن
بینش اگر جوئی این حقیقت پیداست
برهان گر خواهی این خداست مبرهن
در دل پاکان جمال حق گل خود روست
تخم که گفتت بشوره زار پراکن
خانه خالی ز بت مکان الوهیست
سینه که گفت از بت هوای بیا کن
طره جانان بدست جانت نیفتد
ایدلت از موی آرزوی تن آون
تنت بود بام خانه دل و خورشید
تابدت ار بام خانه کردی روزن
زین شب و روزم نکرد سودی چندانک
درد سر خویش را بسودم چندن
دردسر جان ز تن بود هله سایم
چندن تا چندتن بباید سودن
ای دل آزاده گر بقلب خلیلی
سر بزن این چار مرغ دشمن رهزن
بشکن از تیشه مجاهده آنگاه
همچو خلیل این بت هوی را گردن
نیست بتی چون تو سد راه تو خود را
یار براهیم بت شکن شو و بشگن
مندیش ای بت شکن ز آتش نمرود
بشکن کاین آتش از تو گردد گلشن
موسی بیضا کفی تو نفس تو فرعون
عقل عصا نفی نیل و یار مهیمن
ای شده از مصر تن بطور معانی
اژدر و فرعون و نیل تست معین
تا نکنی غرق نیل نفی هوی را
زنهار ار نی مگو که میشنوی لن
عیسی وقتا جنود نفس بهیمی
چند یهودند کار دید، و پر فن
بر فلک عقل شو چو روح و رها کن
دار و ز دارالامان خود کن ماء/من
ای پسر این دار دنیی آفت داناست
ز آفت رستن به ارتوانی رستن
ما می پستان او سیاه چنو قیر
باغی ریحان او تباه چو راسن
دار یقین ناخوشیش و ناسره کاریش
نیز نگوئی ز نابکار مبر ظن
گشتن گردونش کاسیای سر ماست
با سر ما کرد آنچه کرد بگشتن
زاد مر آن را هزار فتنه که دانست
مادر دهرستش از همال سترون
اختر او آفتاب روزن نادان
بارش او آبیار مزرع کودن
گردش او بر مراد یکدوسه کشخان
شاه و امیر و وزیر و غرچه و غر زن
دست تبرکش زد این عجوز سیه کار
کرد بدست از هلال دست برنجن
تا که برد دستبرد دست خدا را
زال بدستینه کی تواند بردن
برق بخرمن زدم که سوزد و تابید
طلعت بختم چنو که ماه ز خرمن
کثرت ما برد و غافل آنکه بتجرید
وحدت بختست و تخت و یاره و گر زن
آتش نمرود شعله ور بود اما
بهر خلیلست لاله و گل و سوسن
باد بود خصم عاد شرک و بتوحید
هست چراغ مرا فتیله و روغن
من ننهم دل بمهر چرخ و معاداش
با که وفا کرد این دو رنگ که با من
چشم نگوئی ز حد ناوک زوبین
داشتن از چشم رستنستی روین
نقش تو قدسیست با دغل مکنش یار
لاد میامیز ای رفیق بلادن
پرده این پیر پرده دار بپرداز
بیرون از پرده تا ببینی ذوالمن
مکمن سر تو دزد خانه اخفاست
داری گوهر بکان و دزد بمکمن
روزی زین سر خبر شوی که تو دروا
دزد پریشان و خالی از زر مخزن
معدن فیروزه است و کان نشابور
دزد دغل باز فتنه عامل معدن
شد که قارن ز گفت من متاء/ثر
سخت ترست ایندل تو از که قارن
پند صفا را بگوش جان کن مرجان
ریشه تن را ز بیخ و از بن بر کن
تا فکنی رخت جان بمقصد اقصی
شهر خدا بی زوال و محکم و متقن
شو ز خم لا مکان حقیقت انسان
باده توحید ذات میخور و میدن
دفتر دانش به هم زن از ره تحقیق
در سبق ما نه ابجدست و نه کلمن
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۳۰ - در شکوه از قطع مستمری خود و نکوهش ظلم گوید
از پی تشکیل حل ز عقد خراسان
حل مشاکل کنم بطرزی آسان
آسان گویم که گر بگویم مشکل
یکسر مشکل شود حدیث خراسان
مشرق خورشید آسمان حقیقت
اینک در زیر ابر ظلمست پنهان
عالم او مرتشی ایالت او پست
مجمع اوباش جمع و ملک پریشان
سیرت و سان را نهفته از دیو آدم
گردن در آن آختست و ساخته حیوان
شهر رضا هادی ولایت مطلق
گشته ضلالت سرای غول بیابان
غول درو کدخدا و دیو درو میر
والی شیطان جنود والی شیطان
قصر ایالت بدست مظلمه آباد
کاخ عدالت بپای مفسده ویران
مفسده بی خرد نشانده بدامن
مظلمه را دیو و دد نشسته بدیوان
ملک جمست این جم از میان شده غائب
اهرمن خیره سر نشسته بایوان
داد سلیمان نهاد بر کتف باد
دیو دغل حاکم بساط سلیمان
انسان در او نشسته بر پر عنقا
گشته خراسان چو قاف و سیمرغ انسان
باغ بقا را نرسته ورد بساحت
مام وفا را نمانده شیر به پستان
عرش خدا را که سجده برده ملایک
گشته ز نائی نعوذ بالله دربان
عدل در این بوم هم که طویله عنقا
علم برین مرز هم قبیله نسیان
مقصد ابدال گشته مرتع جهال
وای برین قوم اوفتاده بخذلان
آب حیل جاری از جوانب این ملک
دریا دریا و خشک چشمه حیوان
جهل چو ابر سیاه گشت و برین خاک
ظلم فرو ریخت همچو قطره باران
عالم ارکان شهر یک دو سه غر زن
عامل دیوان شاه یکدوسه کشخان
این دو سه کشخان برون ز عدل و ز انصاف
این دو سه غر زن بری زدین و ز ایمان
رشوه بدار القضاست عدل مزکی
نقد بدارالحکومه قاطع برهان
هر چه مصور شود بصورت اشیاء
هست گران داد و دین و دانش ارزان
دین بفروشند و زر ناسره گیرند
کافرم ار این دو فرقه اند مسلمان
دادن جان چون چنو تغذی ناهار
ریختن خون چو آب خوردن عطشان
عطشان چونست خورد خواهد چون آب
ریختن خون بخاورستی چونان
تیشه ظلم و ضلالت متعدی
ریشه ملکت ز بیخ کند و ز بنیان
پایه ظالم بر آب باشد و غافل
تولیت ناکس و ایالت نادان
عامل ظالم رود بخانه مفلس
چونان کاندر نبرد رستم دستان
از زبر دوش هشته عیبه جوشن
از بر زانو نهاده دامن خفتان
جان شکر و جای نان ز سفره ایتام
پوست کند جای جامه از تن عریان
جامه عریان کنند و نیست بجز پوست
نان یتیمان خورند و نیست بجز جان
خون امامست بی خرد چو خورد آب
جان گرامست بی ادب چو خورد نان
دادگرا ای خدای خلق تو بنمای
کشف مر این امر بر شهنشه ایران
دادگر ملک و عدل پرور گیتی
نورده آفتاب و سایه یزدان
قطب سلاطین ارض ناصردین شاه
تاجور خان و رای و کسری و خاقان
پایان هرگز بحشمتش نبرد راه
سلطنت قطب را نباشد پایان
عدل و هنر خورده بایسارش سوگند
فتح و ظفر بسته بایمینش پیمان
جان نهد او را بشهریاری گردن
دل کند او را بپادشاهی اذعان
باشد شاها کمال خصم تو مردن
مرد چو گر خواست زنده ماند عدوان
خواست ورای کمال پایه و شد پست
زانکه ورای کمال باشد نقصان
گله تست ای ملک رعیت و حکام
گرگ بهم گله تو خواهد چوپان
دست تو انسان جود را قد و بالا
کلک تو نظم وجود را سر و سامان
خارستم را بکن ز بیخ که ماند
با گل عدل تو مملکت بگلستان
بر سر عدل ار قبول را نهی انگشت
چرخ کند طاعت تو از بن دندان
علم چو قطب آسیاش چنبر نه چرخ
عدل چنو مرکزست و دائر امکان
سینه خصم آسمان و تیر تو کوکب
رمح تو سرو و دل اعادی بستان
ظل ترا دست نور بر دل خورشید
طفل ترا پای قدر بر سر کیوان
ماه بایوان تست مسند درویش
چرخ بمیدان تست درخم چوگان
تیر تو آب و تن منافق کاغذ
تیغ تو پتک و سر مخالف سندان
کاخ ترا آسمان کمینه درگاه
گوی ترا آفتاب هندوی فرمان
چشمه رخشانی ای شهنشه آفاق
این وزرای تو ابر چشمه رخشان
گوهر عمانی ای خدیو جهان داد
وین وزرایند دزد گوهر عمان
شخص ترا از سمای رفعت و اجلال
اختر اقبال پادشاهی تابان
زین وزرا و ولاه بی خرد و هوش
سر ولایت بروس رفت و ب آلمان
شه بچه ماند ببوستان حقایق
رسته ز خلق اندرو شقایق و نعمان
گرد و بر بوستان درنده بسیار
ساحتش از گل پر از جواهر الوان
زاندر گلشن که دسته دسته بود خار
گل نتوان برد ب آستین و بدامان
خار دل ای پادشاه دولت بر کن
تا پس این نشاء/ نیز باشی سلطان
بنده عرفان رسد بدولت باقی
باقی لغو است و ژاژ و یافه و هذیان
حکمت لقمان خوش است تاج سر شاه
کز زر و گوهر به است حکمت لقمان
خسرو دانش پژوه و پادشه ماست
افسر و اورنگ او ز عقل و ز ایقان
ای ملک ارکان ملک شه متزلزل
حفظ تو باید که تا بپاید ارکان
سنگ بد آئین شکست لؤلؤی شهوار
گوهر عدل تو کو که بدهد تاوان
والی ملکست مرکب و دگلی کرد
راکب مرکب که گوی برده ز میدان
گویش چوگان پرست و مانده گرفتار
گوی سپید مؤیدیش بچوگان
فارس یگران نشین ملک همان است
زین کفل ساده ران والی یگران
دانی شاها وزیر کیست در این مرز
شوهر راضی بفعل ام الخاقان
زین زن وزین شوی کار ملک تبه شد
ام الخاقان زنست و شوی علیجان
ماری بادم و حیله بازی روباه
موری با چنگ ترکتازی سرحان
میر و رعیت خراب واو شده آباد
او بطرب غیر او سراسر پژمان
بر خراسان ز خون دل هله دریاست
کشتی ملکش بچار موجه طوفان
ای ملک ای ناخدای کشتی کشور
کشتی ما را رسان بساحل احسان
گوی بصدر آن سر صدور سلاطین
پادشها ای سر ملوک جهانبان
ملک خراسان خراب گشت ز بیداد
داد کند ملک را عمارت ویران
خان محاسب بنان دوله که گویند
بابش فضل اللهست باشد بهتان
بابش باشد نفوذ بالله کش کلک
زد بسر رزق ماسوی خط بطلان
فضل خدا کس بدین صفت نشنیدست
سیرت شیطان بود بصورت رحمان
قسط بباطل زدند بر قلم بر
باری معلوم شد فضیلت این خان
خورد بمکر و حیل وظیفه ما را
با دو سه خر کره خان فربه سرخوان
قسمت دیوانی صفای حکیمست
داند محمود پور صاحب دیوان
کرد باسم صفای شاعر و بلعید
جز من پنداشت شاعریست بایران
کیست ندانم صفای شاعر رازی
تازه برون کرده سر ز ثقبه نسوان
خود مثلست اینکه پر بگیرد و پرواز
شب پره چون آفتاب گردد پنهان
شاعر و آنهم صفا و آنگه جز من
نیست اگر هست هان بباید برهان
کاش ز سر تا بپای جمله صفا بود
نان مرا از چه گشته گربه انبان
کردی ای خان بی خرد تو بدرویش
آنچه نکرده است با گدا سگ و دربان
قطع نمودی وظیفه من و بگذشت
ماند ترا از من این وظیفه بگیهان
نی تو بمانی نه حرص و آز تو وین نظم
ماند چندین هزار قرن بدوران
فضله شیطان ظلمتی هله خود را
فضل الله خواند و نوری و سر اعیان
واسطه رزق اوست روزنه پست
پست چه بالای معدنست و سر کان
از کفل ساده گوی فضل و هنر چیست
کلک کفالت دهد بطفل دبستان
از غرضست این نشید نغز مبرا
بیرون از شک و از شوائب نقصان
باشد خورشید آسمان تجرد
سر زده از مشرق صفای صفاهان
ار جو کاین آیت معانی خواند
باطن توحید بر موالی تهران
شاه بزرگیرد این ل آلی حکمت
گرش نیوشد که کامل است و سخندان
حل مشاکل کنم بطرزی آسان
آسان گویم که گر بگویم مشکل
یکسر مشکل شود حدیث خراسان
مشرق خورشید آسمان حقیقت
اینک در زیر ابر ظلمست پنهان
عالم او مرتشی ایالت او پست
مجمع اوباش جمع و ملک پریشان
سیرت و سان را نهفته از دیو آدم
گردن در آن آختست و ساخته حیوان
شهر رضا هادی ولایت مطلق
گشته ضلالت سرای غول بیابان
غول درو کدخدا و دیو درو میر
والی شیطان جنود والی شیطان
قصر ایالت بدست مظلمه آباد
کاخ عدالت بپای مفسده ویران
مفسده بی خرد نشانده بدامن
مظلمه را دیو و دد نشسته بدیوان
ملک جمست این جم از میان شده غائب
اهرمن خیره سر نشسته بایوان
داد سلیمان نهاد بر کتف باد
دیو دغل حاکم بساط سلیمان
انسان در او نشسته بر پر عنقا
گشته خراسان چو قاف و سیمرغ انسان
باغ بقا را نرسته ورد بساحت
مام وفا را نمانده شیر به پستان
عرش خدا را که سجده برده ملایک
گشته ز نائی نعوذ بالله دربان
عدل در این بوم هم که طویله عنقا
علم برین مرز هم قبیله نسیان
مقصد ابدال گشته مرتع جهال
وای برین قوم اوفتاده بخذلان
آب حیل جاری از جوانب این ملک
دریا دریا و خشک چشمه حیوان
جهل چو ابر سیاه گشت و برین خاک
ظلم فرو ریخت همچو قطره باران
عالم ارکان شهر یک دو سه غر زن
عامل دیوان شاه یکدوسه کشخان
این دو سه کشخان برون ز عدل و ز انصاف
این دو سه غر زن بری زدین و ز ایمان
رشوه بدار القضاست عدل مزکی
نقد بدارالحکومه قاطع برهان
هر چه مصور شود بصورت اشیاء
هست گران داد و دین و دانش ارزان
دین بفروشند و زر ناسره گیرند
کافرم ار این دو فرقه اند مسلمان
دادن جان چون چنو تغذی ناهار
ریختن خون چو آب خوردن عطشان
عطشان چونست خورد خواهد چون آب
ریختن خون بخاورستی چونان
تیشه ظلم و ضلالت متعدی
ریشه ملکت ز بیخ کند و ز بنیان
پایه ظالم بر آب باشد و غافل
تولیت ناکس و ایالت نادان
عامل ظالم رود بخانه مفلس
چونان کاندر نبرد رستم دستان
از زبر دوش هشته عیبه جوشن
از بر زانو نهاده دامن خفتان
جان شکر و جای نان ز سفره ایتام
پوست کند جای جامه از تن عریان
جامه عریان کنند و نیست بجز پوست
نان یتیمان خورند و نیست بجز جان
خون امامست بی خرد چو خورد آب
جان گرامست بی ادب چو خورد نان
دادگرا ای خدای خلق تو بنمای
کشف مر این امر بر شهنشه ایران
دادگر ملک و عدل پرور گیتی
نورده آفتاب و سایه یزدان
قطب سلاطین ارض ناصردین شاه
تاجور خان و رای و کسری و خاقان
پایان هرگز بحشمتش نبرد راه
سلطنت قطب را نباشد پایان
عدل و هنر خورده بایسارش سوگند
فتح و ظفر بسته بایمینش پیمان
جان نهد او را بشهریاری گردن
دل کند او را بپادشاهی اذعان
باشد شاها کمال خصم تو مردن
مرد چو گر خواست زنده ماند عدوان
خواست ورای کمال پایه و شد پست
زانکه ورای کمال باشد نقصان
گله تست ای ملک رعیت و حکام
گرگ بهم گله تو خواهد چوپان
دست تو انسان جود را قد و بالا
کلک تو نظم وجود را سر و سامان
خارستم را بکن ز بیخ که ماند
با گل عدل تو مملکت بگلستان
بر سر عدل ار قبول را نهی انگشت
چرخ کند طاعت تو از بن دندان
علم چو قطب آسیاش چنبر نه چرخ
عدل چنو مرکزست و دائر امکان
سینه خصم آسمان و تیر تو کوکب
رمح تو سرو و دل اعادی بستان
ظل ترا دست نور بر دل خورشید
طفل ترا پای قدر بر سر کیوان
ماه بایوان تست مسند درویش
چرخ بمیدان تست درخم چوگان
تیر تو آب و تن منافق کاغذ
تیغ تو پتک و سر مخالف سندان
کاخ ترا آسمان کمینه درگاه
گوی ترا آفتاب هندوی فرمان
چشمه رخشانی ای شهنشه آفاق
این وزرای تو ابر چشمه رخشان
گوهر عمانی ای خدیو جهان داد
وین وزرایند دزد گوهر عمان
شخص ترا از سمای رفعت و اجلال
اختر اقبال پادشاهی تابان
زین وزرا و ولاه بی خرد و هوش
سر ولایت بروس رفت و ب آلمان
شه بچه ماند ببوستان حقایق
رسته ز خلق اندرو شقایق و نعمان
گرد و بر بوستان درنده بسیار
ساحتش از گل پر از جواهر الوان
زاندر گلشن که دسته دسته بود خار
گل نتوان برد ب آستین و بدامان
خار دل ای پادشاه دولت بر کن
تا پس این نشاء/ نیز باشی سلطان
بنده عرفان رسد بدولت باقی
باقی لغو است و ژاژ و یافه و هذیان
حکمت لقمان خوش است تاج سر شاه
کز زر و گوهر به است حکمت لقمان
خسرو دانش پژوه و پادشه ماست
افسر و اورنگ او ز عقل و ز ایقان
ای ملک ارکان ملک شه متزلزل
حفظ تو باید که تا بپاید ارکان
سنگ بد آئین شکست لؤلؤی شهوار
گوهر عدل تو کو که بدهد تاوان
والی ملکست مرکب و دگلی کرد
راکب مرکب که گوی برده ز میدان
گویش چوگان پرست و مانده گرفتار
گوی سپید مؤیدیش بچوگان
فارس یگران نشین ملک همان است
زین کفل ساده ران والی یگران
دانی شاها وزیر کیست در این مرز
شوهر راضی بفعل ام الخاقان
زین زن وزین شوی کار ملک تبه شد
ام الخاقان زنست و شوی علیجان
ماری بادم و حیله بازی روباه
موری با چنگ ترکتازی سرحان
میر و رعیت خراب واو شده آباد
او بطرب غیر او سراسر پژمان
بر خراسان ز خون دل هله دریاست
کشتی ملکش بچار موجه طوفان
ای ملک ای ناخدای کشتی کشور
کشتی ما را رسان بساحل احسان
گوی بصدر آن سر صدور سلاطین
پادشها ای سر ملوک جهانبان
ملک خراسان خراب گشت ز بیداد
داد کند ملک را عمارت ویران
خان محاسب بنان دوله که گویند
بابش فضل اللهست باشد بهتان
بابش باشد نفوذ بالله کش کلک
زد بسر رزق ماسوی خط بطلان
فضل خدا کس بدین صفت نشنیدست
سیرت شیطان بود بصورت رحمان
قسط بباطل زدند بر قلم بر
باری معلوم شد فضیلت این خان
خورد بمکر و حیل وظیفه ما را
با دو سه خر کره خان فربه سرخوان
قسمت دیوانی صفای حکیمست
داند محمود پور صاحب دیوان
کرد باسم صفای شاعر و بلعید
جز من پنداشت شاعریست بایران
کیست ندانم صفای شاعر رازی
تازه برون کرده سر ز ثقبه نسوان
خود مثلست اینکه پر بگیرد و پرواز
شب پره چون آفتاب گردد پنهان
شاعر و آنهم صفا و آنگه جز من
نیست اگر هست هان بباید برهان
کاش ز سر تا بپای جمله صفا بود
نان مرا از چه گشته گربه انبان
کردی ای خان بی خرد تو بدرویش
آنچه نکرده است با گدا سگ و دربان
قطع نمودی وظیفه من و بگذشت
ماند ترا از من این وظیفه بگیهان
نی تو بمانی نه حرص و آز تو وین نظم
ماند چندین هزار قرن بدوران
فضله شیطان ظلمتی هله خود را
فضل الله خواند و نوری و سر اعیان
واسطه رزق اوست روزنه پست
پست چه بالای معدنست و سر کان
از کفل ساده گوی فضل و هنر چیست
کلک کفالت دهد بطفل دبستان
از غرضست این نشید نغز مبرا
بیرون از شک و از شوائب نقصان
باشد خورشید آسمان تجرد
سر زده از مشرق صفای صفاهان
ار جو کاین آیت معانی خواند
باطن توحید بر موالی تهران
شاه بزرگیرد این ل آلی حکمت
گرش نیوشد که کامل است و سخندان
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۱ - در مدح سلطان گوید
غزو گوارنده باد شاه جهان را
ناصر دین راعی زمین و زمان را
آنکه چو او تا قران و حکم قران است
هیچ مدبر نبوده هیچ قران را
دولت او رایتی فراخت که خورشید
پیسه نیارست کرد سایه آن را
هیبت او آتشی فروخت که دریا
پشت بدو داد و باز تافت عنان را
در سر رمحش فصیح یافت به تکبیر
قاید روحانیان زبان سنان را
تیغ جهادش به طول و عرض و به گوهر
قالب ثانی است راه کاهکشان را
موکب منصور او هنوز بموهند
بر تن افغان تنیده است فغان را
کاتش سهمش رسیده بود بهر موز
خوانده بر او کل من علیهافان را
پیشه سرمایه بر ریاست او ماند
چون ز مکینش تهی گذاشت مکان را
پیش درش بر هلاک صادر و وارد
غول نیارد به خدعه بست میان را
عرصه شطرنج بود ظاهر سکنت
حرب در او قائمه دو فوج گران را
لعب سوارش بشاهمات فرو کوفت
آن دور مه گرگ و آن دو یافه شبان را
برج حصارش رحول چتر ملک دید
کرد به سجده برهنه برهمنان را
جوهر صفراست تیغ شاه که تیزش
داده به عرق رجولیان ضربان را
روی به قنوج کرد شعله عزمش
سوی فلک راند شاخهای دخان را
رای زنی پیر بود بر در ملهی
رای زن پیر گفت رای جوان را
کامده ابری که برق زود گرایش
بفکند از پای حصن دیرستان را
وامده بحری که شاخ موج کهینش
برکند از بیخ جرم کوه کلان را
بر عدد لشکرش وقوف ندارند
چهره گشاینده یقین و گمان را
طاقت یک موج او کراست که طوفان
صد یک آن بود و غوطه داد جهان را
خیز و خمی ده که گاه حمله صرصر
حیله جز این نیست خیزران نوان را
رای به تدبیر پیر قلعه به پرداخت
خم زد و پی کور کرد نام و نشان را
چون طلب شه ره گریزش بربست
نایژه بگشاد حوض رنگ رزان را
گنج روان را که مهر خازن او داشت
پرده او ساخت رستگاری جان را
سینه برش را که کوه موکب او بود
کبش فدا کرد و سود یافت زیان را
ای به هنر بر ملوک عصر مقدم
عصر به داغ تو یافت یکسر ران را
بی تب لرزه به حربگاه نیارد
دعوت حرب تو شرزه شیر ژیان را
تیغ کمان برگشود و تیر تو به بسود
تیر به تیر امتحان نکرد گمان را
جز تو که آورد پیل صد گله از غزو
هر یک از آن دام صد نهنگ دمان را
مشکل غزو تو ذات عقل بیان کرد
مایه اعجاز دید شکل بیان را
تا نبود روز کینه جستن و پیکار
دل ز قیاس دل شجاع جبان را
دین تو آباد باد و ملک تو آباد
عمر تو آراسته بهار و خزان را
کرده چو نامت بهر سفر که کنی رای
عاقله حوت والی سرطان را
ناصر دین راعی زمین و زمان را
آنکه چو او تا قران و حکم قران است
هیچ مدبر نبوده هیچ قران را
دولت او رایتی فراخت که خورشید
پیسه نیارست کرد سایه آن را
هیبت او آتشی فروخت که دریا
پشت بدو داد و باز تافت عنان را
در سر رمحش فصیح یافت به تکبیر
قاید روحانیان زبان سنان را
تیغ جهادش به طول و عرض و به گوهر
قالب ثانی است راه کاهکشان را
موکب منصور او هنوز بموهند
بر تن افغان تنیده است فغان را
کاتش سهمش رسیده بود بهر موز
خوانده بر او کل من علیهافان را
پیشه سرمایه بر ریاست او ماند
چون ز مکینش تهی گذاشت مکان را
پیش درش بر هلاک صادر و وارد
غول نیارد به خدعه بست میان را
عرصه شطرنج بود ظاهر سکنت
حرب در او قائمه دو فوج گران را
لعب سوارش بشاهمات فرو کوفت
آن دور مه گرگ و آن دو یافه شبان را
برج حصارش رحول چتر ملک دید
کرد به سجده برهنه برهمنان را
جوهر صفراست تیغ شاه که تیزش
داده به عرق رجولیان ضربان را
روی به قنوج کرد شعله عزمش
سوی فلک راند شاخهای دخان را
رای زنی پیر بود بر در ملهی
رای زن پیر گفت رای جوان را
کامده ابری که برق زود گرایش
بفکند از پای حصن دیرستان را
وامده بحری که شاخ موج کهینش
برکند از بیخ جرم کوه کلان را
بر عدد لشکرش وقوف ندارند
چهره گشاینده یقین و گمان را
طاقت یک موج او کراست که طوفان
صد یک آن بود و غوطه داد جهان را
خیز و خمی ده که گاه حمله صرصر
حیله جز این نیست خیزران نوان را
رای به تدبیر پیر قلعه به پرداخت
خم زد و پی کور کرد نام و نشان را
چون طلب شه ره گریزش بربست
نایژه بگشاد حوض رنگ رزان را
گنج روان را که مهر خازن او داشت
پرده او ساخت رستگاری جان را
سینه برش را که کوه موکب او بود
کبش فدا کرد و سود یافت زیان را
ای به هنر بر ملوک عصر مقدم
عصر به داغ تو یافت یکسر ران را
بی تب لرزه به حربگاه نیارد
دعوت حرب تو شرزه شیر ژیان را
تیغ کمان برگشود و تیر تو به بسود
تیر به تیر امتحان نکرد گمان را
جز تو که آورد پیل صد گله از غزو
هر یک از آن دام صد نهنگ دمان را
مشکل غزو تو ذات عقل بیان کرد
مایه اعجاز دید شکل بیان را
تا نبود روز کینه جستن و پیکار
دل ز قیاس دل شجاع جبان را
دین تو آباد باد و ملک تو آباد
عمر تو آراسته بهار و خزان را
کرده چو نامت بهر سفر که کنی رای
عاقله حوت والی سرطان را
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۲ - ذره نماید بجنب قدر تو گردون
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۴۵ - مختوم به مدح مولای متقیان و امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام
قد پی تعظیم خلق خم نتوان کرد
بندگی غیر ذوالکرم نتوان کرد
هر سو مو گر شود هزار زبان باز
شکر تو یا سابغ النعم نتوان کرد
منت دونان پی دونان نتوان برد
بهر درم حال خود دژم نتوان کرد
دامن همت که پاک آمده از عیب
طمع و حرص، متهم توان کرد
غره مشو بر دو روز دولت دنیا
زنده دلا، تکیه بر عدم نتوان کرد
از پی مخلوق، ترک حق نتوان گفت
ترک صمد، سجده ی صنم نتوان کرد
با تو برادر هر آن چه شرط وفا بود
گفتم و تکرار، دم به دم نتوان کرد
آن چه زدیوان غیب، گشته مقرر
هیچ به تدبیر، بیش و کم نتوان کرد
جز زنبی و علی و فاطمه و آل
از دگری خواهش کرم نتوان کرد
ترک ولای علی «محیط» نگوید
بر خود و بر جان خود، ستم نتوان کرد
بندگی غیر ذوالکرم نتوان کرد
هر سو مو گر شود هزار زبان باز
شکر تو یا سابغ النعم نتوان کرد
منت دونان پی دونان نتوان برد
بهر درم حال خود دژم نتوان کرد
دامن همت که پاک آمده از عیب
طمع و حرص، متهم توان کرد
غره مشو بر دو روز دولت دنیا
زنده دلا، تکیه بر عدم نتوان کرد
از پی مخلوق، ترک حق نتوان گفت
ترک صمد، سجده ی صنم نتوان کرد
با تو برادر هر آن چه شرط وفا بود
گفتم و تکرار، دم به دم نتوان کرد
آن چه زدیوان غیب، گشته مقرر
هیچ به تدبیر، بیش و کم نتوان کرد
جز زنبی و علی و فاطمه و آل
از دگری خواهش کرم نتوان کرد
ترک ولای علی «محیط» نگوید
بر خود و بر جان خود، ستم نتوان کرد
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۷۴ - در مدح امیرالمؤمنین و امام المتقین علیه السلام
حالی دارم پریش و وضعی درهم
مرغی دلی مبتلای دام دو صد غم
از ستم آسمان و کید مه و مهر
روزم جمله شب است و شب همه مظلم
آمدن از این سپس بلار به کشتی
باید کز سیل اشک من شده چون یَم
غرقه ی طوفان بحر چشم گهربار
تنهایی دشت شد که کوه و کمر هم
نیست پریشانی من از غم دینار
حالی درهم نباشد از پی درهم
نیست مرا انده زمانه چه دانم
ماندنی عالم و نه ملکت عالم
دولت دینا به نوبت است و درآیند
خلق در این عاریت سرا زپی هم
مفلس و درویش و عورم و نفروشم
گوشه آزادگی به مملکت جم
گنج قناعت بس است و کنج سلامت
مایه ی عشرت مرا است زین دو فراهم
گوهر نظمم شکسته قیمت لؤلؤ
طبع گهر زاد برده آبروی یَم
هست غم من ز رنج دوری جانان
شهد به کامم بود زفرقت او سمّ
دور شد ستم زچه زقامت چون سرو
وز رخ و زلفی چو لاله و چو سپر غم
دور شدم از بتی که می زد در بزم
طعنه لب لعل او به باده ی در غم
شکوه زگیتی خطا بود که خداوند
هست به ترتیب کار از همه اعلم
با که توان گفت این عجب که جهان را
گشته زآشفتگی، امور منظم
دوش به آواز چنگ مطرب مجلس
خواند مر این چند بیت و برد زدل غم
باده خور و غم مخور برای کم و بیش
خواجه که آخر نه بیش ماند و نی کم
دور جهان را اگر بقایی بودی
جام به مستان نمی رسیدی از جم
طالب آسایشی مجوی زیادت
کسب قناعت نما چو زاده ی ادهم
گرد علایق فشان زدامن همت
تا به فلک برشوی چو عیسی مریم
نیست رهایی زدام سخت علایق
بی مدد صاحب ولایت اعظم
شاه ولایت علی که پشت سماوات
بهر سجود درش مدام بود خم
شمس هدایت که از فروغ جمالش
آمده روشن چراغ دوده ی آرام
چون حرم پاک کعبه مولد او شد
گشت پناه ملوک و قبله ی عالم
سنگ و گلی را نبود این همه مقدار
کسب شرف کرده زآن مبارک مقدم
تا شرف کعبه را فزایم، گویم:
درگه او کعبه است و خاکش، زمزم
گردد از وی به پا قیامت کبری
هست در این دعویم ادله ی محکم
عدل و ولایش صراط باشد و میزان
لطف روان بخش خلد و قهر جهنم
بنده آن خواجه ام که آل علی را
بنده بود چون خدایگان معظم
صهر شهنشه امیر دوست محمد
خان معیر امیر اکرم افخم
شوی مهین دخت شاه عصمت دولت
آن که بود با عفاف خواهر توام
آمده از خلق خوش، فرشته ی رحمت
خلق شده طینتش ز روح مجسم
دخت شهنشه یم است و ایزد بی چون
کرده سه والا گهر، پدید از این یم
زآن سه یکی عصمت الملوک که زیبد
خواندن او را، نخست بانوی عالم
آن چه بود مایه ی شرافت انسان
کسبی و فطری برای او است فراهم
و آن دگری اعتصام سلطنت شاه
دوست علی خان راد، میر مکرم
منبع جود و کرم که کف کریمش
آفت دینار هست و غارت درهم
سومشان فخر تاج، بانوی آفاق
وین سرگهر در شرافتند، مسلّم
را دنیاشان شه است و مام مهین مام
بانوی مه تاج، دولت شه اعظم
گوهر والای ذاتشان به یم دهر
ماند تا نام باشد از گهر و یم
خوشدل و آسوده در پناه شهنشاه
دور فلکشان به کام و خاطر خرم
هر سر مویم اگر زبانی گردد
شرح کمالات ذاتشان نتوانم
داعی دولت «محیط» مدحت ایشان
گوید و خواند علی الدّوام دمادم
گر همه ی عمر شکر نعمت ایشان
گویم انصاف می دهم، بودی کم
مرغی دلی مبتلای دام دو صد غم
از ستم آسمان و کید مه و مهر
روزم جمله شب است و شب همه مظلم
آمدن از این سپس بلار به کشتی
باید کز سیل اشک من شده چون یَم
غرقه ی طوفان بحر چشم گهربار
تنهایی دشت شد که کوه و کمر هم
نیست پریشانی من از غم دینار
حالی درهم نباشد از پی درهم
نیست مرا انده زمانه چه دانم
ماندنی عالم و نه ملکت عالم
دولت دینا به نوبت است و درآیند
خلق در این عاریت سرا زپی هم
مفلس و درویش و عورم و نفروشم
گوشه آزادگی به مملکت جم
گنج قناعت بس است و کنج سلامت
مایه ی عشرت مرا است زین دو فراهم
گوهر نظمم شکسته قیمت لؤلؤ
طبع گهر زاد برده آبروی یَم
هست غم من ز رنج دوری جانان
شهد به کامم بود زفرقت او سمّ
دور شد ستم زچه زقامت چون سرو
وز رخ و زلفی چو لاله و چو سپر غم
دور شدم از بتی که می زد در بزم
طعنه لب لعل او به باده ی در غم
شکوه زگیتی خطا بود که خداوند
هست به ترتیب کار از همه اعلم
با که توان گفت این عجب که جهان را
گشته زآشفتگی، امور منظم
دوش به آواز چنگ مطرب مجلس
خواند مر این چند بیت و برد زدل غم
باده خور و غم مخور برای کم و بیش
خواجه که آخر نه بیش ماند و نی کم
دور جهان را اگر بقایی بودی
جام به مستان نمی رسیدی از جم
طالب آسایشی مجوی زیادت
کسب قناعت نما چو زاده ی ادهم
گرد علایق فشان زدامن همت
تا به فلک برشوی چو عیسی مریم
نیست رهایی زدام سخت علایق
بی مدد صاحب ولایت اعظم
شاه ولایت علی که پشت سماوات
بهر سجود درش مدام بود خم
شمس هدایت که از فروغ جمالش
آمده روشن چراغ دوده ی آرام
چون حرم پاک کعبه مولد او شد
گشت پناه ملوک و قبله ی عالم
سنگ و گلی را نبود این همه مقدار
کسب شرف کرده زآن مبارک مقدم
تا شرف کعبه را فزایم، گویم:
درگه او کعبه است و خاکش، زمزم
گردد از وی به پا قیامت کبری
هست در این دعویم ادله ی محکم
عدل و ولایش صراط باشد و میزان
لطف روان بخش خلد و قهر جهنم
بنده آن خواجه ام که آل علی را
بنده بود چون خدایگان معظم
صهر شهنشه امیر دوست محمد
خان معیر امیر اکرم افخم
شوی مهین دخت شاه عصمت دولت
آن که بود با عفاف خواهر توام
آمده از خلق خوش، فرشته ی رحمت
خلق شده طینتش ز روح مجسم
دخت شهنشه یم است و ایزد بی چون
کرده سه والا گهر، پدید از این یم
زآن سه یکی عصمت الملوک که زیبد
خواندن او را، نخست بانوی عالم
آن چه بود مایه ی شرافت انسان
کسبی و فطری برای او است فراهم
و آن دگری اعتصام سلطنت شاه
دوست علی خان راد، میر مکرم
منبع جود و کرم که کف کریمش
آفت دینار هست و غارت درهم
سومشان فخر تاج، بانوی آفاق
وین سرگهر در شرافتند، مسلّم
را دنیاشان شه است و مام مهین مام
بانوی مه تاج، دولت شه اعظم
گوهر والای ذاتشان به یم دهر
ماند تا نام باشد از گهر و یم
خوشدل و آسوده در پناه شهنشاه
دور فلکشان به کام و خاطر خرم
هر سر مویم اگر زبانی گردد
شرح کمالات ذاتشان نتوانم
داعی دولت «محیط» مدحت ایشان
گوید و خواند علی الدّوام دمادم
گر همه ی عمر شکر نعمت ایشان
گویم انصاف می دهم، بودی کم